شاهنامه - پادشاهی یزدگرد

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
فرخ زاد هر مزد با آب چشم به اروند رود اندر آمد بخشم
به کرخ اندر آمد یکی حمله برد که از نیزه داران نماند ایچ گرد
هم آنگه ز بغداد بیرون شدند سوی رزم جستن به هامون شدند
چو برخاست گرد نبرد از میان شکست اندر آمد به ایرانیان
به فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه پر از گرد با آلت رزمگاه
فرود آمد از باره بردش نماز دو دیده پر از خون و دل پرگداز
بدو گفت چندین چه مولی همی که گاه کیی را بشولی هیم
ز تخم کیان کس جز از تو نماند که با تاج بر تخت شاید نشاند
توی یک تن و دشمنان صد هزار میان جهان چون کنی کار زار
برو تا سوی بیشهٔ نارون جهانی شود بر تو بر انجمن
وزان جایگاه چون فریدون برو جوانی یکی کار بر ساز نو
فرخ زاد گفت و جهانبان شنید یکی دیگر اندیشه آمد پدید
دگر روز برگاه بنشست شاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه
یکی انجمن کرد با بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان
چه بینید گفت اندرین داستان چه دارید یاد از گه باستان
فرخ زاد گوید که با انجمن گذر کن سوی بیشهٔ نارون
به آمل پرستندگان تواند به ساری همه بندگان تواند
چولشکر فراوان شود بازگرد به مردم توان ساخت ننگ و نبرد
شما را پسند آید این گفت و گوی به آواز گفتند کاین نیست روی
شهنشاه گفت این سخن درخورست مرا در دل اندیشهٔ دیگرست
بزرگان ایران و چندین سپاه بر و بوم آباد و تخت و کلاه
سر خویش گیرم بمانم بجای بزرگی نباشد نه مردی ورای
مرا جنگ دشمن به آید ز ننگ یکی داستان زد برین بر پلنگ
که خیره به بدخواه منمای پشت چو پیش آیدت روزگاری درشت
چنان هم که کهتر به فرمان شاه بد و نیک باید که دارد نگاه
جهاندار باید که او را به رنج نماند بجای وشود سوی گنج
بزرگان برو خواندند آفرین که اینست آیین شاهان دین
نگه کن کنون تا چه فرمان دهی چه خواهی و با ما چه پیمان نهی
مهان را چنین پاسخ آورد شاه کز اندیشه گردد دل من تباه
همانا که سوی خراسان شویم ز پیکار دشمن تن آسان شویم
کزان سو فراوان مرا لشکرست همه پهلوانان کنداورست
بزرگان و ترکان خاقان چین بیایند و بر ما کنند آفرین
بران دوستی نیز بیشی کنیم که با دخت فغفور خویشی کنیم
بیاری بیاید سپاهی گران بزرگان و ترکان جنگاوران
کنارنگ مروست ماهوی نیز ابا لشکر و پیل و هر گونه چیز
کجاپیشکارشبانان ماست برآوردهٔ دشتبانان ماست
ورا بر کشیدم که گوینده بود همان رزم را نیز جوینده بود
چو بی ارز رانام دادیم و ارز کنارنگی و پیل و مردان و مرز
اگر چند بی مایه و بی تنست برآوردهٔ بارگاه منست
ز موبد شنیدستم این داستان که با خواند از گفتهٔ باستان
که پرهیز از آن کن که بد کرده ای که او را به بیهوده آزرده ای
بدان دار اومید کو را به مهر سر از نیستی بردی اندر سپهر
فرخ زاد برهم بزد هر دودست بدو گفت کای شاه یزدان پرست
به بد گوهران بر بس ایمن مشو که این را یکی داستانست نو
که هر چند بر گوهر افسون کنی به کوشی کزو رنگ بیرون کنی
چو پروردگارش چنان آفرید تو بر بند یزدان نیابی کلید
ازیشان نبرند رنگ و نژاد تو را جز بزرگی و شاهی مباد
بدو گفت شاه ای هژبر ژیان ازین آزمایش ندارد زیان
ببود آن شب و بامداد پگاه گرانمایگان برگرفتند راه
ز بغداد راه خراسان گرفت هم رنجها بر دل آسان گرفت
بزرگان ایران همه پر ز درد برفتند با شاه آزاد مرد
برو بر همی خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین
خروشی برآمد ز لشکر به زار ز تیمار وز رفتن شهریار
ازیشان هر آنکس که دهقان بدند وگر خویش و پیوند خاقان بدند
خروشان بر شهریار آمدند همه دیده چون جویبار آمدند
که ما را دل از بوم و آرامگاه چگونه بود شاد بی روی شاه
همه بوم آباد و فرزند وگنج بمانیم و با تو گزینیم رنج
زمانه نخواهیم بی تخت تو مبادا که پیچان شود بخت تو
همه با توآییم تا روزگار چه بازی کند دردم کارزار
ز خاقانیان آنک بد چرب گوی به خاک سیه برنهادند روی
که ما بوم آباد بگذاشتیم جهان در پناه تو پنداشتیم
کنون داغ دل نزد خاقان شویم ز تازی سوی مرز دهقان شویم
شهنشاه مژگان پر از آب کرد چنین گفت با نامداران بدرد
که یکسر به یزدان نیایش کنید ستایش ورا در فزایش کنید
مگر باز بینم شما رایکی شود تیزی تا زیان اندکی
همه پاک پروردگار منید همان از پدر یادگار منید
نخواهم که آید شما را گزند مباشید با من ببد یارمند
ببینیم تا گرد گردان سپهر ازین سوکنون برکه گردد به مهر
شماساز گیرید با پای او گذر نیست با گردش و رای او
وزان پس به بازارگانان چین چنین گفت کاکنون به ایران زمین
مباشید یک چند کز تازیان بدین سود جستن سرآید زیان
ازو باز گشتند با درد و جوش ز تیمار با ناله و با خروش
فرخ زاد هرمزد لشکر براند ز ایران جهاندیدگان را بخواند
همی رفت با ناله و درد شاه سپهبد به پیش اندرون با سپاه
چو منزل به منزل بیامد بری بر آسود یک چند با رود و می
ز ری سوی گرگان بیامد چو باد همی بود یک چند نا شاد و شاد
ز گرگان بیامد سوی راه بست پر آژنگ رخسار و دل نادرست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش پیش‌رو، تصویری از غروب اقتدار ساسانیان و سنگینی بار شکست بر شانه‌های آخرین پادشاه این سلسله، یزدگرد سوم است. فضا آکنده از حزن، ناامیدی و در عین حال تلاشی مذبوحانه برای حفظ عزت شاهانه در برابر طوفان حوادث است. گفت‌وگوی فرخ‌زاد و شاه، تقابل میان عقلانیت مصلحت‌اندیشانه و غرور پادشاهی را به تصویر می‌کشد که در نهایت به تصمیمی سرنوشت‌ساز و تلخ منجر می‌شود.

در این ابیات، کشمکش میان اعتماد به اطرافیان و ترس از خیانت به شکلی برجسته نمود یافته است. اشاره شاه به شخصیت‌هایی چون ماهوی سوری، نشان‌دهنده تردیدها و پیش‌بینی‌های شومی است که بر ذهن شاه سایه افکنده و در نهایت، مسیر تاریخ را به سوی خراسان و فرجام کار تغییر می‌دهد.

معنای روان

فرخ زاد هر مزد با آب چشم به اروند رود اندر آمد بخشم

فرخ‌زاد در حالی که اشک می‌ریخت و اندوهی جانکاه داشت، خود را به اروندرود انداخت.

نکته ادبی: اروند رود نام کهن رود دجله است. آب چشم کنایه از گریه است.

به کرخ اندر آمد یکی حمله برد که از نیزه داران نماند ایچ گرد

او به کرخ حمله کرد و چنان دلاوری نشان داد که از میان نیزه‌داران دشمن، کسی باقی نماند.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و جنگجو است.

هم آنگه ز بغداد بیرون شدند سوی رزم جستن به هامون شدند

پس از آن، سپاهیان از بغداد خارج شدند و برای جستجوی میدان نبرد به سمت هامون (دشت) حرکت کردند.

نکته ادبی: هامون به معنای زمین هموار و دشت است.

چو برخاست گرد نبرد از میان شکست اندر آمد به ایرانیان

هنگامی که گرد و غبار نبرد بالا گرفت، شکست و زبونی گریبانگیر ایرانیان شد.

نکته ادبی: شکست اندر آمد کنایه از مغلوب شدن در نبرد است.

به فرخ زاد برگشت و شد نزد شاه پر از گرد با آلت رزمگاه

فرخ‌زاد در حالی که سراپا گرد و غبار جنگ بر تن داشت و سلاح‌هایش همراهش بود، به نزد شاه بازگشت.

نکته ادبی: آلت رزمگاه به معنی تجهیزات جنگی است.

فرود آمد از باره بردش نماز دو دیده پر از خون و دل پرگداز

از اسب فرود آمد و به شاه تعظیم کرد، در حالی که چشمانش از خون (گریه) پر بود و دلی پر از رنج داشت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است. دل پرگداز کنایه از شدت غم و اندوه است.

بدو گفت چندین چه مولی همی که گاه کیی را بشولی هیم

به شاه گفت: چرا این‌قدر درنگ می‌کنی؟ تو با این کار، پایه‌های پادشاهی را متزلزل می‌کنی.

نکته ادبی: گاه کیی استعاره از تخت و مقام پادشاهی است.

ز تخم کیان کس جز از تو نماند که با تاج بر تخت شاید نشاند

از نسل پادشاهان قدیم، کسی جز تو باقی نمانده که شایستگی نشستن بر تخت پادشاهی را داشته باشد.

نکته ادبی: تخم کیان به معنای نژاد و نسل پادشاهان اساطیری ایران است.

توی یک تن و دشمنان صد هزار میان جهان چون کنی کار زار

تو تنها هستی و دشمنان صد هزار نفر؛ در چنین شرایطی چگونه می‌خواهی بجنگی؟

نکته ادبی: کارزار به معنای نبرد و جنگ است.

برو تا سوی بیشهٔ نارون جهانی شود بر تو بر انجمن

از اینجا برو تا به بیشه نارون برسی؛ آنجا مردم بسیاری گرد تو جمع خواهند شد.

نکته ادبی: نارون نامی است که به بیشه‌ای در نواحی شمالی ایران اشاره دارد.

وزان جایگاه چون فریدون برو جوانی یکی کار بر ساز نو

از آنجا همچون فریدون (پادشاه دادگر اساطیری) برگرد و با جوانان، طرحی نو برای حکومت بریز.

نکته ادبی: اشاره به فریدون برای یادآوری قیام علیه ظلم و بازپس‌گیری حق است.

فرخ زاد گفت و جهانبان شنید یکی دیگر اندیشه آمد پدید

فرخ‌زاد سخن گفت و شاه شنید؛ اما در اندیشه شاه، فکری دیگر نقش بست.

نکته ادبی: جهانبان استعاره از پادشاه است.

دگر روز برگاه بنشست شاه به سر برنهاد آن کیانی کلاه

روز بعد، شاه بر تخت نشست و تاج کیانی را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کیانی کلاه اشاره به تاج پادشاهان بزرگ ایران دارد.

یکی انجمن کرد با بخردان بزرگان و بیدار دل موبدان

مجلسی با خردمندان، بزرگان و موبدان بیداردل تشکیل داد.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی و دانای دین زرتشتی است.

چه بینید گفت اندرین داستان چه دارید یاد از گه باستان

شاه پرسید: در این ماجرا چه می‌بینید؟ از دوران باستان چه تجربه‌ای در ذهن دارید؟

نکته ادبی: گه باستان به معنای روزگاران گذشته است.

فرخ زاد گوید که با انجمن گذر کن سوی بیشهٔ نارون

فرخ‌زاد به انجمن گفت که بهتر است به سمت بیشه نارون حرکت کنید.

نکته ادبی: مخاطب قراردادن انجمن توسط فرخ‌زاد برای تأکید بر پیشنهاد قبلی‌اش است.

به آمل پرستندگان تواند به ساری همه بندگان تواند

در آمل پرستندگان و در ساری همه بندگان تو آماده هستند.

نکته ادبی: پرستنده و بنده در اینجا به معنای وفاداران و خدمتگزاران شاه است.

چولشکر فراوان شود بازگرد به مردم توان ساخت ننگ و نبرد

زمانی که سپاهت بزرگ شد، بازگرد و با نیرو گرفتن از مردم، ننگ شکست را با نبرد بشوی.

نکته ادبی: ننگ و نبرد کنایه از جبران شکست است.

شما را پسند آید این گفت و گوی به آواز گفتند کاین نیست روی

شاه از بزرگان پرسید آیا این پیشنهاد را می‌پسندید؟ آنان به آواز بلند گفتند که این راه درستی نیست.

نکته ادبی: نیست روی کنایه از نادرست بودن راهکار است.

شهنشاه گفت این سخن درخورست مرا در دل اندیشهٔ دیگرست

شاه گفت: این سخن شما درست است، اما در دل من اندیشه دیگری می‌گذرد.

نکته ادبی: شهنشاه لقبی برای پادشاه پادشاهان است.

بزرگان ایران و چندین سپاه بر و بوم آباد و تخت و کلاه

بزرگان ایران و این همه سپاه، و سرزمین‌های آباد و تاج و تخت در اختیار ماست.

نکته ادبی: بر و بوم به معنای سرزمین و قلمرو است.

سر خویش گیرم بمانم بجای بزرگی نباشد نه مردی ورای

اگر از اینجا بروم، بزرگی و مردانگی را از دست داده‌ام و شایسته شاهی نخواهم بود.

نکته ادبی: سر خویش گیرم کنایه از فرار کردن و رفتن است.

مرا جنگ دشمن به آید ز ننگ یکی داستان زد برین بر پلنگ

جنگیدن با دشمن برای من بهتر از ننگ است؛ پلنگ ضرب‌المثلی در این باره دارد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که در ابیات بعد تبیین می‌شود.

که خیره به بدخواه منمای پشت چو پیش آیدت روزگاری درشت

که هرگز نباید در برابر دشمن ضعیف و زبون نشان داد، حتی اگر روزگار سختی پیش رو باشد.

نکته ادبی: روزگاری درشت کنایه از زمانه سخت و پرمخاطره است.

چنان هم که کهتر به فرمان شاه بد و نیک باید که دارد نگاه

همان‌طور که زیردستان باید مطیع شاه باشند، شاه نیز باید مراقب نیک و بد روزگار باشد.

نکته ادبی: کهتر به معنای زیردست و رعیت است.

جهاندار باید که او را به رنج نماند بجای وشود سوی گنج

پادشاه نباید در زمان رنج و سختی، به گنج و عیش پناه ببرد و وظیفه خود را رها کند.

نکته ادبی: جهاندار استعاره از پادشاه است.

بزرگان برو خواندند آفرین که اینست آیین شاهان دین

بزرگان او را ستودند و گفتند این همان آیین شاهان راستین است.

نکته ادبی: آفرین گفتن به معنای تحسین و دعا کردن است.

نگه کن کنون تا چه فرمان دهی چه خواهی و با ما چه پیمان نهی

اکنون بگو چه فرمانی داری و چه پیمانی با ما می‌بندی؟

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

مهان را چنین پاسخ آورد شاه کز اندیشه گردد دل من تباه

شاه به بزرگان پاسخ داد که از فکر کردن به این اوضاع، دلم پر از آشوب است.

نکته ادبی: تباه شدن دل کنایه از پریشانی خاطر است.

همانا که سوی خراسان شویم ز پیکار دشمن تن آسان شویم

تصمیم دارم به سمت خراسان بروم تا از شر نبرد دشمن در امان بمانم.

نکته ادبی: تن آسان شدن کنایه از آسایش یافتن است.

کزان سو فراوان مرا لشکرست همه پهلوانان کنداورست

چرا که در آن سو، لشکری انبوه و پهلوانانی دلاور دارم.

نکته ادبی: کنداور به معنای قهرمان و پهلوان است.

بزرگان و ترکان خاقان چین بیایند و بر ما کنند آفرین

بزرگان و ترکانِ خاقانِ چین هم به یاری من خواهند آمد و مرا می‌ستایند.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان ترک و چین است.

بران دوستی نیز بیشی کنیم که با دخت فغفور خویشی کنیم

با پیوند ازدواج با دختر فغفور چین، این دوستی را مستحکم‌تر خواهیم کرد.

نکته ادبی: فغفور لقب پادشاه چین است.

بیاری بیاید سپاهی گران بزرگان و ترکان جنگاوران

با این اتحاد، سپاهی بزرگ و جنگاور به یاری ما می‌آید.

نکته ادبی: سپاهی گران به معنای لشکری عظیم و قدرتمند است.

کنارنگ مروست ماهوی نیز ابا لشکر و پیل و هر گونه چیز

کنارنگِ مرو (ماهوی) هم با لشکر، فیل‌ها و دیگر تجهیزاتش همراه ماست.

نکته ادبی: کنارنگ نام یک مقام نظامی و مرزبانی است.

کجاپیشکارشبانان ماست برآوردهٔ دشتبانان ماست

کسی که پیشکار چوپانان و پرورش‌یافته دشتبانان ماست.

نکته ادبی: این بیت حقارت ماهوی از نظر جایگاه اجتماعی در دیدگاه شاه را نشان می‌دهد.

ورا بر کشیدم که گوینده بود همان رزم را نیز جوینده بود

او را بالا کشیدم و مقام دادم چون سخنور بود و جویای جنگ.

نکته ادبی: برکشیدن به معنای ارتقا دادن و بزرگ کردن است.

چو بی ارز رانام دادیم و ارز کنارنگی و پیل و مردان و مرز

وقتی به او مقام و نام دادیم، صاحب فیل و مرز و بوم شد.

نکته ادبی: بی‌ارز به معنای بی‌ارزش است.

اگر چند بی مایه و بی تنست برآوردهٔ بارگاه منست

اگرچه او ریشه و اصل و نسبی ندارد، اما محصول دربار من است.

نکته ادبی: بی‌مایه کنایه از کسی است که تبار اصیلی ندارد.

ز موبد شنیدستم این داستان که با خواند از گفتهٔ باستان

از موبد شنیده‌ام که از قول گذشتگان گفته است.

نکته ادبی: داستان به معنای حکایت و پند است.

که پرهیز از آن کن که بد کرده ای که او را به بیهوده آزرده ای

که از کسی که به او بدی کرده‌ای و بیهوده آزارش داده‌ای، دوری کن.

نکته ادبی: پرهیز کردن به معنای اجتناب کردن است.

بدان دار اومید کو را به مهر سر از نیستی بردی اندر سپهر

و به کسی امیدوار باش که با محبت، او را از نیستی به اوج عزت رسانده‌ای.

نکته ادبی: سپهر در اینجا استعاره از جایگاه رفیع و سربلندی است.

فرخ زاد برهم بزد هر دودست بدو گفت کای شاه یزدان پرست

فرخ‌زاد دستانش را به هم زد (از روی تأسف) و گفت: ای شاه خداپرست.

نکته ادبی: یزدان پرست عنوانی احترام‌آمیز برای پادشاه است.

به بد گوهران بر بس ایمن مشو که این را یکی داستانست نو

به بدسرشتان هرگز اعتماد نکن که داستانی نو در این باره هست.

نکته ادبی: بدگوهر کنایه از ذات ناپاک و بدذات است.

که هر چند بر گوهر افسون کنی به کوشی کزو رنگ بیرون کنی

که هرچه بر ذات بد، افسون بخوانی و تلاش کنی، رنگ و ماهیتش تغییر نمی‌کند.

نکته ادبی: افسون کردن کنایه از پند و اندرز بیهوده دادن است.

چو پروردگارش چنان آفرید تو بر بند یزدان نیابی کلید

چون خداوند او را این‌گونه آفریده، تو نمی‌توانی ذات او را تغییر دهی.

نکته ادبی: بند یزدان کنایه از اراده و تقدیر الهی است.

ازیشان نبرند رنگ و نژاد تو را جز بزرگی و شاهی مباد

آن‌ها تغییرناپذیرند، تو فقط به فکر بزرگی و شاهی خود باش.

نکته ادبی: رنگ و نژاد کنایه از سرشت و تبار است.

بدو گفت شاه ای هژبر ژیان ازین آزمایش ندارد زیان

شاه به او گفت: ای شیر دلاور، از این آزمایش (اعتماد به او) زیانی نخواهد رسید.

نکته ادبی: هژبر ژیان به معنای شیر درنده و کنایه از جنگجوی دلاور است.

ببود آن شب و بامداد پگاه گرانمایگان برگرفتند راه

آن شب گذشت و صبح زود، بزرگان راهی سفر شدند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنای اشراف و بزرگان قوم است.

ز بغداد راه خراسان گرفت هم رنجها بر دل آسان گرفت

از بغداد به سمت خراسان حرکت کردند و سختی‌های راه را بر خود آسان گرفتند.

نکته ادبی: گرفتن راه کنایه از آغاز سفر است.

بزرگان ایران همه پر ز درد برفتند با شاه آزاد مرد

بزرگان و سران ایران، در حالی که دلشان آکنده از اندوه بود، همراه با آن پادشاه آزاده و بزرگ‌منش راهی شدند.

نکته ادبی: آزاد مرد به معنای کسی است که در خوی و منش، آزاد و بلندنظر است.

برو بر همی خواندند آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین

آن‌ها برای پادشاه دعای خیر می‌کردند و می‌گفتند: ای کاش زمانه و زمین، بدون وجود تو باقی نماند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از دعا کردن و ستایش کردن است.

خروشی برآمد ز لشکر به زار ز تیمار وز رفتن شهریار

از میان سپاه، صدای ناله‌ای بلند شد که نشان از غم و اندوه شدید آن‌ها برای رفتن پادشاه و وضعیت ناگوار پیش‌رو داشت.

نکته ادبی: تیمار در ادب کهن به معنای غم، اندوه و دلتنگی است.

ازیشان هر آنکس که دهقان بدند وگر خویش و پیوند خاقان بدند

از میان آنان، هر کس که دهقان (زمین‌دار و صاحب‌ملک) بود و یا از خویشان و وابستگان خاقان به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: دهقان در تاریخ ادبیات ایران به معنای صاحب زمین و طبقه اشراف زراعی است که حافظ فرهنگ و تبار ایرانی بودند.

خروشان بر شهریار آمدند همه دیده چون جویبار آمدند

با شیون و زاری به سوی پادشاه آمدند، در حالی که چشمانشان از شدت گریه، مانند جویبار جاری بود.

نکته ادبی: تشبیه دیده به جویبار برای نشان دادن شدت گریه است.

که ما را دل از بوم و آرامگاه چگونه بود شاد بی روی شاه

آن‌ها می‌گفتند: چگونه می‌توانیم بدون دیدن چهره‌ی تو، در خانه و وطن خود شاد و خرم باشیم؟

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و وطن است.

همه بوم آباد و فرزند وگنج بمانیم و با تو گزینیم رنج

ما حاضریم وطن آباد و فرزندان و ثروت خود را رها کنیم و در عوض، سختی‌های راه را همراه تو تحمل کنیم.

نکته ادبی: گزیدن به معنای انتخاب کردن است.

زمانه نخواهیم بی تخت تو مبادا که پیچان شود بخت تو

ما بدون وجود تو و تخت پادشاهی‌ات، خواهان زندگی نیستیم؛ دعا می‌کنیم که بخت تو هیچ‌گاه دچار دگرگونی منفی و پریشانی نشود.

نکته ادبی: پیچان شدن بخت کنایه از تیره شدن اقبال و دچار بلا شدن است.

همه با توآییم تا روزگار چه بازی کند دردم کارزار

ما تا پایان عمر همراه تو می‌آییم، تا ببینیم سرنوشت در میدان نبرد چه بازی‌ای را برای ما رقم خواهد زد.

نکته ادبی: کارزار به معنای میدان جنگ و نبرد است.

ز خاقانیان آنک بد چرب گوی به خاک سیه برنهادند روی

از میان لشکریان خاقان، آن‌هایی که سخنور و چرب‌زبان بودند، در اوج ناامیدی، صورت بر خاک سیاه نهادند.

نکته ادبی: خاک سیاه نهادن کنایه از نهایتِ تسلیم در برابر غم و ناامیدی است.

که ما بوم آباد بگذاشتیم جهان در پناه تو پنداشتیم

آن‌ها می‌گفتند: ما سرزمین‌های آباد خود را رها کردیم، چرا که گمان می‌کردیم جهان در سایه‌ی حمایت تو امن و امان است.

نکته ادبی: پناه پنداشتن به معنای تکیه کردن و امیدوار بودن به حمایت کسی است.

کنون داغ دل نزد خاقان شویم ز تازی سوی مرز دهقان شویم

اکنون با دلی پر از داغ و حسرت، همراه خاقان می‌شویم و از سرزمین‌های تازی‌نشین به سوی مرزهای دهقانان (ایرانیان) حرکت می‌کنیم.

نکته ادبی: اشاره به جابه‌جایی‌های جغرافیایی در مسیر کوچ یا عقب‌نشینی.

شهنشاه مژگان پر از آب کرد چنین گفت با نامداران بدرد

پادشاه چشمانش پر از اشک شد و با دردی عمیق با بزرگان سخن گفت.

نکته ادبی: مژگان پر از آب شدن کنایه از گریستن است.

که یکسر به یزدان نیایش کنید ستایش ورا در فزایش کنید

پادشاه به آن‌ها گفت: همگی یکپارچه به درگاه خداوند نیایش کنید و او را پرستش نمایید تا به خواست او، خیر و برکتتان افزون شود.

نکته ادبی: در فزایش کردن به معنای به کمال رساندن یا موجب افزونی شدن است.

مگر باز بینم شما رایکی شود تیزی تا زیان اندکی

امید است که دوباره شما را ببینم و شاید این سختی و تندیِ حوادث اندکی کاهش یابد.

نکته ادبی: تیزی به معنای شدت و حدت بحران است.

همه پاک پروردگار منید همان از پدر یادگار منید

شما همگی پاک‌نهادان و پروردگان من هستید و همانند یادگاری از پدران من در کنارم بوده‌اید.

نکته ادبی: پروردگار در اینجا به معنای کسی است که شما را پرورانده و تربیت کرده (معنای لغوی) است.

نخواهم که آید شما را گزند مباشید با من ببد یارمند

من نمی‌خواهم که به شما آسیبی برسد؛ پس با من در سختی‌ها همراه نشوید تا دچار بلا نگردید.

نکته ادبی: یارمند بودن به معنای همراهی کردن و هم‌داستان شدن است.

ببینیم تا گرد گردان سپهر ازین سوکنون برکه گردد به مهر

باید منتظر بمانیم تا ببینیم گردش روزگار، در نهایت به نفع چه کسی خواهد چرخید.

نکته ادبی: گردِ گردان سپهر استعاره از گردش روزگار و تغییرات اجتناب‌ناپذیر تقدیر است.

شماساز گیرید با پای او گذر نیست با گردش و رای او

با خواست و گردش روزگار همراه شوید، چرا که راهی برای گریز از چرخِ تقدیر و فرمان آسمان وجود ندارد.

نکته ادبی: ساز گرفتن به معنای ساختن با شرایط و تسلیم شدن به قضا و قدر است.

وزان پس به بازارگانان چین چنین گفت کاکنون به ایران زمین

سپس پادشاه به بازرگانان اهل چین گفت که اکنون در سرزمین ایران نمانید.

نکته ادبی: بازرگانان چین نماد تجار و کسانی هستند که برای سود اقتصادی به ایران می‌آمدند.

مباشید یک چند کز تازیان بدین سود جستن سرآید زیان

چرا که در این وضعیت، تجارت و داد و ستد با تازیان، جز زیان برای شما نتیجه‌ای نخواهد داشت.

نکته ادبی: سود جستن در ایام آشوب به معنای بی‌تدبیری است.

ازو باز گشتند با درد و جوش ز تیمار با ناله و با خروش

آن‌ها با درد و پریشانی از پادشاه جدا شدند و با ناله و فریاد، راه خود را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای غم و اضطراب است.

فرخ زاد هرمزد لشکر براند ز ایران جهاندیدگان را بخواند

فرخ‌زادِ هرمزد، سپاه را حرکت داد و جنگجویان کارآزموده‌ی ایرانی را فراخواند.

نکته ادبی: جهاندیدگان به معنای افراد مجرب و باسابقه در امور جنگ و سیاست است.

همی رفت با ناله و درد شاه سپهبد به پیش اندرون با سپاه

پادشاه با درد و ناله حرکت کرد و سپهبد (فرمانده) همراه با سپاهیان در پیشاپیش او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: پیش اندرون به معنای پیشاپیش است.

چو منزل به منزل بیامد بری بر آسود یک چند با رود و می

وقتی به هر منزلگاهی می‌رسیدند، پادشاه مدتی را با نوشیدن می و شنیدن موسیقی برای تسلی خاطر می‌گذراند.

نکته ادبی: رود و می در ادبیات کهن نماد عیش و آسایش زودگذر برای آرام کردن روان است.

ز ری سوی گرگان بیامد چو باد همی بود یک چند نا شاد و شاد

او از ری با سرعتی همچون باد به سمت گرگان رفت و مدتی را در حالی که ترکیبی از غم و شادی داشت، سپری کرد.

نکته ادبی: ناشاد و شاد بودن حالتی متناقض‌نما از درگیری‌های ذهنی انسان در مواجهه با حوادث است.

ز گرگان بیامد سوی راه بست پر آژنگ رخسار و دل نادرست

از گرگان به سمت راهِ بسته حرکت کرد، در حالی که صورتش از اندوه پرچین و چروک شده بود و دلش آشفته و بی‌قرار بود.

نکته ادبی: آژنگ به معنای چین و چروک صورت که ناشی از اندوه است.