شاهنامه - پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

فردوسی

بخش ۴ - پادشاهی بلاش پیروز چهار سال بود

فردوسی
چو بنشست با سوگ ماهی بلاش سرش پر ز گرد و رخش پرخراش
سپاه آمد و موبد موبدان هر آنکس که بود از رد و بخردان
فراوان بگفتند با او ز پند سخنها که بودی ورا سودمند
بران تخت شاهیش بنشاندند بسی زر و گوهر برافشاندند
چو بنشست بر گاه گفت ای ردان بجویید رای و دل بخردان
شما را بزرگیست نزدیک من چو روشن شود رای تاریک من
به گیتی هر آنکس که نیکی کند بکوشد که تا رای ما نشکند
هر آنکس کجا باشد او بدسگال که خواهد همی کار خود را همال
نخستین به پندش توانگر کنم چو نپذیرد از خونش افسر کنم
هرآنگه که زین لشکر دین پرست بنالد بر ما یکی زیردست
دل مرد بیدادگر بشکنم همه بیخ و شاخش ز بن برکنم
مباشید گستاخ با پادشا بویژه کسی کو بود پارسا
که او گاه زهرست و گه پای زهر مجویید از زهر تریاک بهر
ز گیتی تو خوشنودی شاه جوی مشو پیش تختش مگر تازه روی
چو خشم آورد شاه پوزش گزین همی خوان به بیداد و دادآفرین
هرآنگه که گویی که دانا شدم به هر دانشی بر توانا شدم
چنان دان که نادان تری آن زمان مشو بر تن خویش بر بدگمان
وگر کار بندید پند مرا سخن گفتن سودمند مرا
ز شاهان داننده یابید گنج کسی را ز دانش ندیدم به رنج
برو مهتران آفرین خواندند ز دانایی او فرو ماندند
برفتند خشنود ز ایوان اوی به یزدان سپرده تن و جان اوی
بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ یکی پهلوان جست با رای و سنگ
که باشد نگهبان تخت و کلاه بلاش جوان را بود نیکخواه
بدان کار شایسته بد سوفزای یکی نامور بود پاکیزه رای
جهاندیده از شهر شیراز بود سپهبددل و گردن افراز بود
هم او مرزبان بد بزابلستان ببست و بغزنین و کابلستان
چو آگاهی آمد سوی سوفزای ز پیروز بی رای و بی رهنمای
ز مژگان سرشکش برخ برچکید همه جامهٔ پهلوی بردرید
ز سر برگرفتند گردان کلاه به ماتم نشستند با سوگ شاه
همی گفت بر کینهٔ شهریار بلاش جوان چون بود خواستار
بدانست کان کار بی سود شد سر تاج شاهی پر از دود شد
سپاه پراگنده را گرد کرد بزد کوس وز دشت برخاست گرد
فراز آمدش تیغزن صد هزار همه جنگجوی از در کارزار
درم داد و آن لشکر آباد کرد دل مردم کینه ور شاد کرد
فرستاده ای خواند شیرین زبان خردمند و بیدار و روشن روان
یکی نامه بنوشت پر داغ و درد دو دیده پر از آب و رخسار زرد
به نامه درون پندها یاد داد ز جمشید و کیخسرو کیقباد
وزان پس فرستاد نزد بلاش که شاها تو از مرگ غمگین مباش
که این مرگ هر کس نخواهد چشید شکیبایی و نام باید گزید
ز باد آمده باز گردد بدم یکی داد خواندش و دیگر ستم
کنون من به دستوری شهریار بسیجم برین گونه بر کارزار
کزین کینه و خون پیروز شاه بنالد ز چرخ روان هور و ماه
فرستاده زین روی برداشت پای وزان سوی گریان بشد باز جای
بیاراست لشکر چو پر تذرو بیامد ز زاولستان سوی مرو
یکی مرد بگزید بیداردل که آهسته دارد به گفتار دل
نویسندهٔ نامه را گفت خیز که آمد سر خامه را رستخیز
یکی نامه بنویس زی خوشنواز که ای بی خرد روبه دیوساز
گنهکار کردی به یزدان تنت شود مویه گر بر تو پیراهنت
به شاه آنک تو کردی ای بیوفا ببینی کنون زور تیغ جفا
به کشتی شهنشاه را بی گناه نبیره جهاندار بهرام شاه
یکی کین نو ساختی در جهان که آن کینه هرگز نگردد نهان
چرا پیش او چون یکی چابلوس نرفتی چو برخاست آوای کوس
نیای تو زین خاندان زنده بود پدر پیش بهرام پاینده بود
من اینک به مرو آمدم کینه خواه نماند به هیتالیان تاج و گاه
اسیران و آن خواسته هرچ هست که از رزمگاه آمدستت بدست
همه بازخواهم به شمشیر کین بخ مرو آورم خاک توران زمین
نمانم جهان را بفرزند تو نه بر دوده و خویش و پیوند تو
بفرمان یزدان ببرم سرت ز خون همچو دریا کنم کشورت
نه کین باشد این چند گویم دراز که از کین پیروز با خوشنواز
شود زیر خاک پی من تباه به یزدان روانش بود دادخواه
فرستاده با نامهٔ سوفزای بیامد چو شیر دلاور ز جای
چو آشفته آمد بر خوشنواز بشد پیش تخت و ببردش نماز
بدو داد پس نامهٔ سوفزای همی بود یک چند پیشش بپای
نویسندهٔ نامه را داد و گفت که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت
به مهتر چنین گفت مرد دبیر که این نامه پر گرز و تیغست و تیر
شکسته شد آن مرد جنگ آزمای ازان پر سخن نامهٔ سوفزار
هم اندر زمان زود پاسخ نبشت سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت
نخستین چنین گفت کز کردگار بترسیم وز گردش روزگار
که هر کس که بودست یزدان پرست نیاورد در عهد شاهان شکست
فرستادمش نامهٔ پندمند دگر عهد آن شهریار بلند
برو خوار بود آنچ گفتم سخن هم اندیشهٔ روزگار کهن
چو او کینه ور گشت و من چاره جوی سپه را چو روی اندر آمد به روی
به پیروز بر اختر آشفته شد نه برکام من شاه تو کشته شد
چو بشکست پیمان شاهان داد نبود از جوانیش یک روز شاد
نیامد پسند جهان آفرین تو گویی که بگرفت پایش زمین
هر آنکس که عهد نیا بشکند سر راستی را بپای افگند
چو پیروز باشد به دشت نبرد شکسته بکنده درون پر ز گرد
گر آیی تو ایدر هم آراستست نه جنگ و نه جنگ آوران کاستست
فرستاده با نامه تازان ز جای به یک هفته آمد سوی سوفزای
چو برخواند آن نامه را پهلوان به دشنام بگشاد گویا زبان
ز میدان خروشیدن گاودم شنیدند و آوای رویینه خم
بکش میهن آورد چندان سپاه که بر چرخ خورشید گم کرد راه
برین همنشان روز بگذاشتند همی راه را خانه پنداشتند
چو آگاهی آمد سوی خوشنواز به دشت آمد و جنگ را کرد ساز
به پیکند شد رزمگاهی گزید که چرخ روان روی هامون ندید
وزین روی پر کینه دل سوفزای به کردار باد اندر آمد ز جای
چو شب تیره شد پهلوان سپاه به پیلان آسوده بربست راه
طلایه همی گشت بر هر دو سوی جهان شد پر آواز پرخاشجوی
غو پاسبانان و بانگ جرس همی آمد از دور بر پیش و پس
چنین تا پدید آمد از میغ شید در و دشت شد چون بلور سپید
دو لشکر همی جنگ را ساختند درفش بزرگی برافراختند
از آواز گردان پرخاشخر بدرید مر اژدها را جگر
هوا دام کرکس شد از پر تیر زمین شد ز خون سران آبگیر
ز هر سو ز مردان تلی کشته بود کرا از جهان روز برگشته بود
بجنبید بر قلبگه سوفزای یکایک سپاه اندر آمد ز جای
وزان روی با تیغ کین خوشنواز بپیچید و آمد به تنگی فراز
یکی تیغ زد بر سرش سوفزای سپاه اندر آمد به تندی ز جای
بجست از کف تیغزن خوشنواز به شیب اندر انداخت اسب از فراز
بدید آنک شد روزگارش درشت عنان را بپیچید و بنمود پشت
چو باد دمان از پسش سوفزای همی تاخت با نیزهٔ سرگرای
بسی کرد زان نامداران اسیر بسی کشته شد هم بپیکان و تیر
همی تاخت تا پیش لشکر رسید بره بر بسی کشته و خسته دید
ز بالا نگه کرد پس خوشنواز سپه را به هامون نشیب و فراز
همه دشت پرکشته و خواسته شده دشت چون چرخ آراسته
سلیح و کمرها و اسب و رهی ستام و سنان و کلاه مهی
همی برد هر کس بر سوفزای تلی گشته چون کوه البرز جای
ببخشید یکسر همه بر سپاه نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه
به لشکر چنین گفت کامروز کار به کام ما بد از روزگار
چو خورشید بنماید از چرخ دست برین دشت خیره نباید نشست
به کین شهنشاه ایران شویم برین دز به کردار شیران شویم
همه لشکرش دست بر برزدند همی هر کسی رای دیگر زدند
برین همنشان تا ز خم سپهر پدید آمد آن زیور تاج مهر
تبیره برآمد ز پرده سرای نشست از بر باره بر سوفزای
فرستاده ای آمد از خوشنواز به نزدیک سالار گردن فراز
که از جنگ و پیکار و خون ریختن نباشد جز از رنج و آویختن
دو مرد خردمند نیکو گمان به دوزخ فرستیم هر دو روان
اگر بازجویی ز راه ردی بدانی که آن کار بد ایزدی
نه بر باد شد کشته پیروزشاه کز اختر سرآمد بدو سال و ماه
گنهکار شد زانک بشکست عهد گزین کرد حنظل بینداخت شهد
کنون بودنی بود و بر ما گذشت خنک آنک گرد گذشته نگشت
اسیران وز خواسته هرچ بود ز سیم و زر و گوهر نابسود
ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت که آن روز بگذاشت پیروزبخت
فرستم همه نزد سالار شاه سراپرده و گنج و پیل و سپاه
چو پیروزگر سوی ایران شوی به نزدیک شاه دلیران شوی
نباشد مرا سوی ایران بسیچ تو از عهد بهرام گردن مپیچ
شهنشاه گیتی ببخشید راست مرا ترک و چین است و ایران تو راست
چو بشنید پیغام او سوفراز بیاورد لشکر به پرده سرای
فرستاده را گفت پیش سپاه بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه
بیامد فرستادهٔ خوشنواز بگفت آنچ بود آشکارا و راز
چنین گفت لشکر که فرمان تو راست بدین آشتی رای و پیمان تو راست
به ایران نداند کسی از تو به بما بر تویی شاه و سالار و مه
چنین گفت با سرکشان سوفزای که امروز ما را جزین نیست رای
کزیشان ازین پس نجوییم جنگ به ایران بریم این سپه بی درنگ
که در دست ایشان بود کیقباد چو فرزند پیروز خسرو نژاد
همان موبد موبدان اردشیر ز لشکر بزرگان برنا و پیر
اگر جنگ سازیم با خوشنواز شودکار بی سود بر ما دراز
کشد آنک دارد ز ایران اسیر قباد جهانجوی چون اردشیر
اگر نیستی در میانه قباد ز موبد نکردی دل و مغز یاد
گر او را ز ترکان بد آید بروی نماند به ایران جز از گفت و گوی
یکی ننگ باشد که تا رستخیز بماند میان دلیران ستیز
فرستاده را نغز پاسخ دهیم درین آشتی رای فرخ نهیم
مگر باز بینیم روی قباد که بی او سر پادشاهی مباد
همان موبد پاکدل اردشیر کسی را که بینید برنا و پیر
فرستاده را خواند پس پهلوان سخن گفت با او به شیرین زبان
چنین گفت کاین ایزدی بود و بس جهان بد سگالد نگوید بکس
بزرگان ایران که هستند اسیر قبادست با نامدار اردشیر
دگر هر که دارید بر نای بند فرستید سوی منش ارجمند
دگر خواسته هرچ دارید نیز ز دینار وز تاج و هرگونه چیز
یکایک فرستید نزدیک من به پیش بزرگان این انجمن
به تاراج و کشتن نیازیم دست که ما بی نیازیم و یزدان پرست
ز جیحون به روز دهم بگذریم وزان پس پیی خاک را نسپریم
همه هرچ گفتم تو را گوش دار چو رفتی یکایک برو برشمار
فرستاده هم در زمان گشت باز بیامد گرازان بر خوشنواز
بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد همانگاه برداشت بند قباد
همان خواسته سر به سر گرد کرد کجا یافت از خاک و دشت نبرد
همان تخت با تاج پیروز شاه چو چیز پراگندهٔ آن سپاه
فرستاد یکسر سوی سوفزای به دست یکی مرد پاکیزه رای
چو لشکر بدیدند روی قباد ز دیدار او انجمن گشت شاد
بزرگان همه خیمه بگذاشتند همه دست بر آسمان داشتند
که پور شهنشاه را بی گزند بدیدند با هرک بد ارجمند
همانگه فروهشت پرده سرای سپهبد باسب اندر آورد پای
ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد ابا نامور موبد و کیقباد
چو آگاهی آمد به ایران زمین ازان نیک پی مهتر بفرین
همان جنگ و پیکار با خوشنواز ز رای چنان مرد نیرنگ ساز
همان موبد موبدان اردشیر اسیران که بودند برنا و پیر
که از جنگ برگشت پیروز و شاد گشاده شد از بند پای قباد
بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت ز ایران سپاهست بر کوه و دشت
خروشی ز ایران برآمد که گوش تو گفتی همی کر شود زان خروش
بزرگان فرزانه برخاستند پذیره شدن را بیاراستند
بلاش آن زمان تخت زرین نهاد که تا برنشیند برو کیقباد
چو آمد به شهر اندرون سوفزای بزرگان برفتند یک سر ز جای
پذیره شدن را بیاراست شاه همی رفت با آنک بودش سپاه
بلاش آن زمان دید روی قباد رها گشته از بند پیروز و شاد
مر او را سبک شاه در برگرفت ز هیتال و چین دست بر سر گرفت
ز راه اندر ایوان شاه آمدند گشاده دل و نیک خواه آمدند
بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
همی بود جشنی نه بر آرزوی ز تیمار پیروز آزاده خوی
همه چامه گر سوفزا را ستود ببربط همی رزم ترکان سرود
مهان را همه چشم بر سوفزای ازو گشته شاد و بدو داده رای
همه شهر ایران بدو گشت باز کسی را که بد کینهٔ خوشنواز
بدان پهلوان دل همی شاد کرد روان را ز اندیشه آزاد کرد
ببد سوفزای از جهان بی همال همی رفت زین گونه تا چار سال
نبودی جز آن چیز کو خواستی جهان را به رای خود آراستی
چر فرمان او گشت در شهر فاش به خوبی بپرداخت گاه از بلاش
بدو گفت شاهی نرانی همی بدان را ز نیکان ندانی همی
همی پادشاهی به بازی کنی ز پری وز بی نیازی کنی
قباد از تو در کار داناترست بدین پادشاهی تواناترست
به ایوان خویش اندر آمد بلاش نیارست گفتن که ایدر مباش
همی گفت بی رنج تخت این بود که بی کوشش و درد و نفرین بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو بنشست با سوگ ماهی بلاش سرش پر ز گرد و رخش پرخراش

بلاش در سوگِ درگذشتِ پادشاه نشسته بود؛ سرش از غبار غم آکنده و رخسارش از شدت اندوه و خراشیدنِ صورت، مجروح بود.

نکته ادبی: واژه چو در اینجا به معنای هنگامِ آن است که (حرف ربط زمانی).

سپاه آمد و موبد موبدان هر آنکس که بود از رد و بخردان

سپاهیان و پیشوایانِ دینی (موبدِ موبدان) و هر کسی که از بزرگان و خردمندان بود، نزد او حاضر شدند.

نکته ادبی: رد به معنای بزرگ، پیشوا و کسی که سخنش سندیت دارد.

فراوان بگفتند با او ز پند سخنها که بودی ورا سودمند

آنان پند و اندرزهای فراوانی به او گفتند که برایش سودمند بود.

نکته ادبی: سودمند صفتی است که بر اهمیتِ مشورت در کشورداری تأکید دارد.

بران تخت شاهیش بنشاندند بسی زر و گوهر برافشاندند

سپس او را بر تخت پادشاهی نشاندند و در اطرافش زر و جواهر بسیاری نثار کردند.

نکته ادبی: برافشاندن کنایه از نثار کردنِ هدایا برای بزرگداشتِ شاهِ جدید است.

چو بنشست بر گاه گفت ای ردان بجویید رای و دل بخردان

هنگامی که بلاش بر تخت نشست، به بزرگان گفت: رای و نظرِ خردمندان را جست‌وجو کنید و از آنان بهره گیرید.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

شما را بزرگیست نزدیک من چو روشن شود رای تاریک من

شما نزد من جایگاه والایی دارید، به شرط آنکه نظرِ من که در امورِ دشوار، تاریک و مبهم است، با خردِ شما روشن شود.

نکته ادبی: استعاره از رای به نور برای تبیینِ اهمیتِ مشورت.

به گیتی هر آنکس که نیکی کند بکوشد که تا رای ما نشکند

هر کسی که در جهان نیکی کند، باید بکوشد که رای و فرمان ما را نقض نکند.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای اراده و فرمانِ حکومتی است.

هر آنکس کجا باشد او بدسگال که خواهد همی کار خود را همال

هر کسی که بداندیش باشد و بخواهد با خودخواهی، هم‌سنگ و همتایِ شاه شود (طغیان کند)،

نکته ادبی: همال به معنای همتا و هم‌رده است.

نخستین به پندش توانگر کنم چو نپذیرد از خونش افسر کنم

نخست با پند و اندرز او را بی‌نیاز و هدایت می‌کنم، و اگر نپذیرفت، با ریختنِ خونش او را مجازات می‌کنم.

نکته ادبی: افسر در اینجا کنایه از سر و جان است؛ خونش را ریختن.

هرآنگه که زین لشکر دین پرست بنالد بر ما یکی زیردست

هرگاه یکی از زیردستان از این سپاهِ دین‌دار و وفادار، علیه ما شکایتی کرد،

نکته ادبی: دین‌پرست صفتِ سپاهی است که به آیین و قانون پایبند است.

دل مرد بیدادگر بشکنم همه بیخ و شاخش ز بن برکنم

کمرِ مرد بیدادگر را می‌شکنم و ریشه و شاخ و برگش را از بیخ برمی‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از نابودیِ کاملِ ظالم.

مباشید گستاخ با پادشا بویژه کسی کو بود پارسا

با پادشاه گستاخ نباشید، به‌ویژه اگر پادشاه، فردی پارسا و دین‌دار باشد.

نکته ادبی: گستاخ در ادبِ کهن به معنای بی‌ادبی و جراتِ بیجا به کار می‌رود.

که او گاه زهرست و گه پای زهر مجویید از زهر تریاک بهر

زیرا پادشاه گاه چون زهر است و گاه چون پادزهر؛ پس در کنارِ زهر، به دنبالِ تریاک (پادزهر) نباشید (یعنی مراقبِ رفتار خود باشید).

نکته ادبی: تمثیلِ زهر و تریاک برای توصیفِ خشم و لطفِ شاه.

ز گیتی تو خوشنودی شاه جوی مشو پیش تختش مگر تازه روی

در جهان همواره در پیِ خشنودیِ شاه باشید و مگر با چهره‌ای گشاده و شادمان، نزدِ تخت او نروید.

نکته ادبی: تازه روی بودن کنایه از احترام و آمادگیِ روحی برای خدمت است.

چو خشم آورد شاه پوزش گزین همی خوان به بیداد و دادآفرین

هرگاه شاه خشمگین شد، عذرخواهی پیشه کنید و او را عادل بخوانید، حتی اگر بی‌عدالتی کرده باشد.

نکته ادبی: پوزش گزیدن به معنای انتخابِ راهِ عذرخواهی است.

هرآنگه که گویی که دانا شدم به هر دانشی بر توانا شدم

هر زمان که با خود گفتی من دانا شده‌ام و بر همه دانش‌ها مسلط گشته‌ام،

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ نادانیِ مدعیِ دانایی.

چنان دان که نادان تری آن زمان مشو بر تن خویش بر بدگمان

بدان که در آن لحظه نادان‌ترینی؛ پس نسبت به خویشتن دچار بدگمانی و غرور مشو.

نکته ادبی: توصیه به تواضعِ علمی.

وگر کار بندید پند مرا سخن گفتن سودمند مرا

و اگر پند مرا به کار ببندید، سخن گفتنِ من برای شما سودمند خواهد بود.

نکته ادبی: تاکید بر کاربستِ عملیِ آموزه‌ها.

ز شاهان داننده یابید گنج کسی را ز دانش ندیدم به رنج

از شاهانِ خردمند گنج و ثروت به دست آورید؛ من کسی را ندیده‌ام که از دانش به رنج افتد.

نکته ادبی: دانش به عنوانِ سرمایه‌ای بی‌رنج معرفی شده است.

برو مهتران آفرین خواندند ز دانایی او فرو ماندند

بزرگان به او آفرین گفتند و از دانایی و هوشمندیِ او حیرت‌زده شدند.

نکته ادبی: فرو ماندن کنایه از ناتوانی در برابرِ دانشِ اوست.

برفتند خشنود ز ایوان اوی به یزدان سپرده تن و جان اوی

آن‌ها در حالی که خشنود بودند از کاخِ او خارج شدند و تن و جانِ او را به یزدان سپردند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنای کاخ و بارگاهِ شاهی است.

بدآنگه که پیروز شد سوی جنگ یکی پهلوان جست با رای و سنگ

هنگامی که پیروز (شاه پیشین) در جنگ پیروز شد، پهلوانی با خرد و سنگینیِ وقار جست‌وجو کرد.

نکته ادبی: سنگ به معنای وقار و متانت است.

که باشد نگهبان تخت و کلاه بلاش جوان را بود نیکخواه

تا نگهبانِ تخت و تاج باشد و خیرخواه بلاش جوان باشد.

نکته ادبی: تخت و کلاه نمادِ حاکمیت است.

بدان کار شایسته بد سوفزای یکی نامور بود پاکیزه رای

برای آن کارِ شایسته، «سوفزای» که نامداری پاکیزه‌رای بود، انتخاب شد.

نکته ادبی: سوفزای نامِ خاص است.

جهاندیده از شهر شیراز بود سپهبددل و گردن افراز بود

او که از اهالی شیراز بود، تجربه‌ی جهان‌دیده داشت و دلی پهلوان‌منش و شخصیتی سرافراز داشت.

نکته ادبی: جهاندیده صفتِ کسی است که بسیار سفر کرده و تجربه اندوخته است.

هم او مرزبان بد بزابلستان ببست و بغزنین و کابلستان

او همچنین مرزبانِ زابلستان و بست و غزنین و کابلستان بود.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ سیاسیِ قدرتِ او.

چو آگاهی آمد سوی سوفزای ز پیروز بی رای و بی رهنمای

هنگامی که خبرِ مرگِ «پیروز» که بدون رای و رهنمود کشته شد، به گوشِ سوفزای رسید،

نکته ادبی: اشاره به مرگِ بی‌خردانه‌ی شاهِ پیشین.

ز مژگان سرشکش برخ برچکید همه جامهٔ پهلوی بردرید

اشک از مژگانش بر چهره‌اش چکید و از شدت غم، لباسِ پهلوانی‌اش را درید.

نکته ادبی: دریدنِ جامه از رسومِ عزاداریِ کهن است.

ز سر برگرفتند گردان کلاه به ماتم نشستند با سوگ شاه

جنگجویان کلاه از سر برداشتند و در سوگِ شاه به ماتم نشستند.

نکته ادبی: برداشتنِ کلاه نشانِ احترام و عزاداری است.

همی گفت بر کینهٔ شهریار بلاش جوان چون بود خواستار

او می‌گفت: در برابرِ کینه‌خواهیِ خونِ پادشاه، بلاشِ جوان چگونه می‌تواند طلبِ خون کند (و انتقام بگیرد)؟

نکته ادبی: خواستار بودن کنایه از خون‌خواهی است.

بدانست کان کار بی سود شد سر تاج شاهی پر از دود شد

دانست که آن کار (پادشاهی) بی‌حاصل شده است و تاجِ شاهی تیره و تار گشت.

نکته ادبی: دود شدن کنایه از نابودی و آشفتگی است.

سپاه پراگنده را گرد کرد بزد کوس وز دشت برخاست گرد

سپاهِ پراکنده را جمع کرد، طبلِ جنگ کوبید و از حرکتِ سپاه، گرد و غبار از دشت برخاست.

نکته ادبی: کوس زدن نشانه‌ی آغازِ بسیجِ نظامی است.

فراز آمدش تیغزن صد هزار همه جنگجوی از در کارزار

صد هزار تیغ‌زنِ جنگ‌جو که برای میدانِ نبرد آماده بودند، نزد او آمدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ سپاه.

درم داد و آن لشکر آباد کرد دل مردم کینه ور شاد کرد

به آنان پول داد و لشکر را سامان بخشید و دلِ مردمِ کینه‌خواه (خون‌خواه) را شاد کرد.

نکته ادبی: شاد کردن با بخششِ زر، استعاره از جلبِ حمایتِ نیروهاست.

فرستاده ای خواند شیرین زبان خردمند و بیدار و روشن روان

سفیر و فرستاده‌ای خوش‌زبان، خردمند و بیدار انتخاب کرد.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای هوشمند و بصیر است.

یکی نامه بنوشت پر داغ و درد دو دیده پر از آب و رخسار زرد

نامه‌ای پر از غم و درد نوشت، در حالی که چشمانش پر از اشک و چهره‌اش از اندوه زرد بود.

نکته ادبی: زردیِ رخساره کنایه از بیماری یا غمِ شدید است.

به نامه درون پندها یاد داد ز جمشید و کیخسرو کیقباد

در آن نامه پندهایی از گذشتگان مانند جمشید، کیخسرو و کیقباد یادآوری کرد.

نکته ادبی: تلمیح به پادشاهانِ اساطیری برای مشروعیت‌بخشی به پندها.

وزان پس فرستاد نزد بلاش که شاها تو از مرگ غمگین مباش

سپس آن را نزد بلاش فرستاد و گفت: ای شاه، از مرگِ پادشاه غمگین مباش.

نکته ادبی: دعوت به شکیبایی در برابرِ مشیتِ الهی.

که این مرگ هر کس نخواهد چشید شکیبایی و نام باید گزید

زیرا این مرگِ همه است و گریزی از آن نیست؛ باید شکیبایی و نامِ نیک از خود بر جای گذارد.

نکته ادبی: نام باید گزید یعنی شهرتِ نیک بر جای نهادن.

ز باد آمده باز گردد بدم یکی داد خواندش و دیگر ستم

این دنیا که با باد آمده، باز با باد می‌رود و گاه به عدالت و گاه به ستم می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ دنیا.

کنون من به دستوری شهریار بسیجم برین گونه بر کارزار

اکنون من با اجازه و دستورِ پادشاه، برای نبرد آماده می‌شوم.

نکته ادبی: بسیجیدن به معنای آماده شدن برای جنگ است.

کزین کینه و خون پیروز شاه بنالد ز چرخ روان هور و ماه

تا از این کینه و خونِ پیروزِ شاه، خورشید و ماه در آسمان ناله کنند.

نکته ادبی: اغراق در سوگواری که حتی آسمانیان را نیز به واکنش وامی‌دارد.

فرستاده زین روی برداشت پای وزان سوی گریان بشد باز جای

فرستاده از آنجا حرکت کرد و از سویِ دیگر، سوفزای گریان به جایگاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: برداشتنِ پای کنایه از آغازِ سفر است.

بیاراست لشکر چو پر تذرو بیامد ز زاولستان سوی مرو

لشکر را همانند پرِ تذرو (آراسته و رنگارنگ) آراست و از زابلستان به سوی مرو حرکت کرد.

نکته ادبی: تذرو (قرقاول) نمادِ زیبایی و آراستگی است.

یکی مرد بگزید بیداردل که آهسته دارد به گفتار دل

مردی بیداردل و خردمند انتخاب کرد که در گفتار بسیار متین و آرام باشد.

نکته ادبی: آهسته داشتنِ دل به معنای خویشتنداری در کلام است.

نویسندهٔ نامه را گفت خیز که آمد سر خامه را رستخیز

به کاتبِ نامه گفت برخیز، زیرا برای نوکِ قلم، زمانِ جنگ و جوش‌وخروش (رستخیز) فرا رسیده است.

نکته ادبی: استعاره‌ی رستخیز برای شدتِ درگیریِ نامه.

یکی نامه بنویس زی خوشنواز که ای بی خرد روبه دیوساز

نامه‌ای خطاب به «خوشنواز» بنویس که ای انسانِ بی‌خردِ روباه‌صفتِ فریبکار،

نکته ادبی: روبه‌دیوساز کنایه از مکار بودنِ دشمن است.

گنهکار کردی به یزدان تنت شود مویه گر بر تو پیراهنت

تو با این کار، تنت را نزد یزدان گناهکار کردی و به‌زودی لباسِ عزایت بر تنت تبدیل به کفنت خواهد شد.

نکته ادبی: مویه گر شدنِ پیراهن، کنایه از مرگِ قریب‌الوقوعِ شخص است.

به شاه آنک تو کردی ای بیوفا ببینی کنون زور تیغ جفا

به خاطر آن کارِ ناعادلانه‌ای که با شاه کردی ای بی‌وفا، به‌زودی قدرتِ شمشیرِ جفای ما را خواهی دید.

نکته ادبی: زورِ تیغِ جفا کنایه از انتقامِ سخت است.

به کشتی شهنشاه را بی گناه نبیره جهاندار بهرام شاه

تو پادشاهِ بی‌گناه، یعنی نواده‌ی بهرامِ جهاندار را به کشتن دادی.

نکته ادبی: نبیره به معنای نواده است؛ اشاره به تبارِ شاه برای تحقیرِ دشمن.

یکی کین نو ساختی در جهان که آن کینه هرگز نگردد نهان

تو در دنیا چنان کینه‌ای را پایه‌گذاری کردی که آثار شوم آن هیچ‌گاه از بین نخواهد رفت و باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: استفاده از عبارت کین نو (کینه تازه) به معنای آغاز کردنِ دشمنی جدید است که عواقب آن دامن‌گیر خواهد بود.

چرا پیش او چون یکی چابلوس نرفتی چو برخاست آوای کوس

چرا آن زمان که صدای طبل جنگ بلند شد، مانند چاپلوسان و افراد پست در برابر او فروتنی نکردی تا کار به اینجا نکشد؟

نکته ادبی: کوس نماد اعلان جنگ در ایران باستان است. خطاب به خوشنواز است که چرا در زمان قدرتِ پیروز، تملق نکرد و اکنون گرفتار جنگ شد.

نیای تو زین خاندان زنده بود پدر پیش بهرام پاینده بود

نیاکان تو در این خاندان زندگی آرامی داشتند و پدرت همواره یاور و همراهِ پیروزشاه بود.

نکته ادبی: اشاره به سابقه دوستی و وفاداریِ پدرِ خوشنواز به پیروز ساسانی.

من اینک به مرو آمدم کینه خواه نماند به هیتالیان تاج و گاه

من اکنون به مرو آمده‌ام تا انتقام بگیرم؛ به گونه‌ای که دیگر برای هیتالیان نه تاجی باقی بماند و نه تخت پادشاهی.

نکته ادبی: هیتالیان (هیتالیان/هفتالیان) نام قوم و خاندانی است که با ساسانیان درگیری داشتند.

اسیران و آن خواسته هرچ هست که از رزمگاه آمدستت بدست

تمام اسیران و دارایی‌هایی که از میدان نبرد به دست آورده‌ای، همه را بازخواهم ستاند.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال، ثروت و اموال است.

همه بازخواهم به شمشیر کین بخ مرو آورم خاک توران زمین

همه این‌ها را با شمشیر انتقام بازپس می‌گیرم و خاک توران‌زمین را به مرو (مرکز قدرت خود) می‌آورم.

نکته ادبی: توران در اینجا اشاره به سرزمین دشمن (هیتالیان) دارد که در مقابل ایران‌زمین قرار گرفته است.

نمانم جهان را بفرزند تو نه بر دوده و خویش و پیوند تو

دیگر نه برای فرزند تو و نه برای خاندان و خویشاوندانت، روی خوش و جایگاهی در این جهان باقی نخواهم گذاشت.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان، خاندان و تبار است.

بفرمان یزدان ببرم سرت ز خون همچو دریا کنم کشورت

به فرمان یزدان سرت را از تن جدا خواهم کرد و سرزمینت را چنان به خون می‌کشم که همچون دریا شود.

نکته ادبی: تشبیه خون به دریا برای نشان دادن کثرت کشتار و شدتِ کینه‌توزی.

نه کین باشد این چند گویم دراز که از کین پیروز با خوشنواز

این سخنان من تنها کینه‌توزی نیست، بلکه ماجرای کینه‌ای است که میان پیروز و خوشنواز وجود دارد.

نکته ادبی: ارجاع به داستانِ دیرینه‌ی نبرد میان این دو پادشاه.

شود زیر خاک پی من تباه به یزدان روانش بود دادخواه

اگر در این مسیر زیر خاک مدفون شوم و نابود گردم، روح و روانم در پیشگاه خداوند دادخواه خواهد بود.

نکته ادبی: دادخواه به معنای کسی است که به دنبال عدالت است و مظلومیت خود را نزد خداوند می‌برد.

فرستاده با نامهٔ سوفزای بیامد چو شیر دلاور ز جای

فرستاده‌ای که نامه را آورده بود، همچون شیری دلاور از جای برخاست و به سوی مقصد رفت.

نکته ادبی: سوفزای نام سردار یا فرستاده‌ای است که پیام کین‌خواهانه را منتقل می‌کند.

چو آشفته آمد بر خوشنواز بشد پیش تخت و ببردش نماز

وقتی به نزد خوشنواز رسید، در حالی که آشفته و خشمگین بود، به پیشگاه تخت او رفت و تعظیم کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای کرنش و تعظیم کردن است.

بدو داد پس نامهٔ سوفزای همی بود یک چند پیشش بپای

نامه را به او داد و مدتی در برابرش ایستاده بود تا پاسخ را دریافت کند.

نکته ادبی: بپای بودن کنایه از منتظر ماندنِ مؤدبانه است.

نویسندهٔ نامه را داد و گفت که پنهان بگوی آنچ نرمست و زفت

خوشنواز نامه را به کاتب داد و گفت آن سخنانِ نرم و تند (کنایه‌آمیز و تهدیدآمیز) را برایم بخوان.

نکته ادبی: نرم و زفت در اینجا متضاد هستند؛ نرم به معنای سخن ملایم و زفت به معنای سخن درشت و تهدیدآمیز.

به مهتر چنین گفت مرد دبیر که این نامه پر گرز و تیغست و تیر

دبیر به پادشاه گفت که این نامه پر از تهدید به جنگ و خونریزی است.

نکته ادبی: گرز و تیغ و تیر نماد ابزارهای جنگی و کنایه از محتوای خصمانه نامه است.

شکسته شد آن مرد جنگ آزمای ازان پر سخن نامهٔ سوفزار

آن سردار جنگ‌آزموده از متنِ پرخاشگرانه و تندِ نامه، دلگیر و افسرده شد.

نکته ادبی: شکسته شد به معنای دلگیر شدن و در هم شکستنِ غرور است.

هم اندر زمان زود پاسخ نبشت سخن هرچ بود اندرو خوب و زشت

در همان زمان به سرعت پاسخ نامه را نوشت و تمام حرف‌های خود را، چه خوب و چه بد (تند و تیز)، در آن گنجاند.

نکته ادبی: اندرو (اندر او) در اینجا به معنای «در آن نامه» است.

نخستین چنین گفت کز کردگار بترسیم وز گردش روزگار

در آغازِ نامه نوشت که ما از خداوند و از گردشِ چرخِ روزگار (تحولاتِ غیرمنتظره) بیمناک هستیم.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از ناپایداری قدرت و دستِ تقدیر است.

که هر کس که بودست یزدان پرست نیاورد در عهد شاهان شکست

زیرا هر کس که خداپرست و عادل باشد، پیمان و عهد خود با پادشاهان را نمی‌شکند.

نکته ادبی: عهد شکستن در شاهنامه همواره عامل سقوط و بدبختی معرفی می‌شود.

فرستادمش نامهٔ پندمند دگر عهد آن شهریار بلند

من برای او نامه‌ای پندآموز فرستادم و همچنین عهدی که آن پادشاه بزرگ با ما داشت را یادآوری کردم.

نکته ادبی: پندمند به معنای پر از پند و اندرز است.

برو خوار بود آنچ گفتم سخن هم اندیشهٔ روزگار کهن

اما او به سخنان من توجهی نکرد و عهدهای قدیمی را خوار شمرد.

نکته ادبی: خوار بودن به معنای بی‌ارزش دانستن و وقعی ننهادن است.

چو او کینه ور گشت و من چاره جوی سپه را چو روی اندر آمد به روی

وقتی او به دشمنی برخاست، من نیز چاره‌ای جز جنگ ندیدم و سپاهیانمان رو در روی هم قرار گرفتند.

نکته ادبی: روی در روی آمدن کنایه از آغاز نبرد مستقیم است.

به پیروز بر اختر آشفته شد نه برکام من شاه تو کشته شد

بختِ پیروز برگشت و در نبردی که من نخواسته بودم، شاهِ تو کشته شد.

نکته ادبی: اختر آشفته شدن کنایه از بدشانسی و برگشتنِ طالع است.

چو بشکست پیمان شاهان داد نبود از جوانیش یک روز شاد

چون او پیمان شاهانِ پیشین را شکست، از همان جوانی هرگز روی خوش و آرامش را ندید.

نکته ادبی: شکستنِ پیمان شاهان داد، نقطه عطفِ بدبختیِ پیروز است.

نیامد پسند جهان آفرین تو گویی که بگرفت پایش زمین

این کارِ او مورد پسندِ خداوند نبود، انگار که پاهایش در زمین گیر کرد (ناتوان شد).

نکته ادبی: پایش زمین گرفتن کنایه از شکست خوردن، درماندگی و عدم توانایی در پیشروی است.

هر آنکس که عهد نیا بشکند سر راستی را بپای افگند

هر کسی که عهد و پیمانِ نیاکانش را بشکند، در واقع حقیقت و راستی را زیر پا گذاشته است.

نکته ادبی: سر راستی را به پای افکندن کنایه از پایمال کردنِ حق و انصاف است.

چو پیروز باشد به دشت نبرد شکسته بکنده درون پر ز گرد

زمانی که پیروز در میدان نبرد حضور داشت، در آن گودالِ نبرد پر از خاک و گرد و غبار شکست خورد.

نکته ادبی: کنده درون (درونِ گودال) کنایه از دامی است که پیروز در آن گرفتار شد.

گر آیی تو ایدر هم آراستست نه جنگ و نه جنگ آوران کاستست

اگر تو برای جنگ به اینجا بیایی، سپاه من آماده است؛ نه از جنگ می‌هراسم و نه از جنگجویانم کم شده است.

نکته ادبی: ایدَر به معنای «اینجا» است.

فرستاده با نامه تازان ز جای به یک هفته آمد سوی سوفزای

فرستاده با نامه به سرعت بازگشت و پس از یک هفته به نزد سوفزای رسید.

نکته ادبی: تازان در اینجا به معنای با شتاب رفتن است.

چو برخواند آن نامه را پهلوان به دشنام بگشاد گویا زبان

وقتی پهلوان (سوفزای) نامه را خواند، زبانش به دشنام و بدگویی باز شد.

نکته ادبی: گویا زبان گشادن به دشنام، نشان‌دهنده خشمِ شدید از محتوای پاسخ است.

ز میدان خروشیدن گاودم شنیدند و آوای رویینه خم

از میدان نبرد صدای شیپورهای جنگی (گاودم) و طبل‌های رویین شنیده می‌شد.

نکته ادبی: گاودم و رویینه خم، نام سازهای کوبه‌ای و بادیِ جنگی در ایران قدیم است.

بکش میهن آورد چندان سپاه که بر چرخ خورشید گم کرد راه

سوفزای آنقدر سپاه با خود آورد که گرد و غبارشان راهِ خورشید را در آسمان بست.

نکته ادبی: مبالغه‌ای زیبا برای نشان دادنِ انبوهیِ سپاهیان.

برین همنشان روز بگذاشتند همی راه را خانه پنداشتند

آنها روزهای زیادی را در این مسیر سپری کردند و راه را همچون خانه خود می‌دانستند.

نکته ادبی: کنایه از سفر طولانی و خستگی‌ناپذیرِ لشکریان.

چو آگاهی آمد سوی خوشنواز به دشت آمد و جنگ را کرد ساز

وقتی خبر به خوشنواز رسید، او نیز به دشت آمد و آماده جنگ شد.

نکته ادبی: ساز کردنِ جنگ به معنای تدارک دیدنِ مقدماتِ نبرد است.

به پیکند شد رزمگاهی گزید که چرخ روان روی هامون ندید

در پیکند نبردی برپا شد که به قدری گرد و غبار در آنجا بود که خورشید دیگر روی زمین را نمی‌دید.

نکته ادبی: پیکند نام مکانی در منطقه ماوراءالنهر است.

وزین روی پر کینه دل سوفزای به کردار باد اندر آمد ز جای

از آن سو، سوفزایِ کینه‌توز همچون باد تند به سوی میدان نبرد آمد.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت و خشمِ مهاجم است.

چو شب تیره شد پهلوان سپاه به پیلان آسوده بربست راه

وقتی شب فرا رسید، پهلوانِ سپاه، راه را بر فیل‌های دشمن بست.

نکته ادبی: فیل‌ها در ارتش‌های باستان نمادِ قدرتِ تهاجمی بودند.

طلایه همی گشت بر هر دو سوی جهان شد پر آواز پرخاشجوی

طلایه‌ها (پیش‌قراولان) در دو سو گشت می‌زدند و جهان پر از هیاهوی جنگ‌جویان شد.

نکته ادبی: طلایه به معنای دیده‌بان و پیش‌رو است.

غو پاسبانان و بانگ جرس همی آمد از دور بر پیش و پس

صدای فریاد نگهبانان و زنگِ جرس از هر سو به گوش می‌رسید.

نکته ادبی: جرس به معنای زنگ و طنینِ صدای آن، فضای وهم‌انگیز شبِ قبل از نبرد را نشان می‌دهد.

چنین تا پدید آمد از میغ شید در و دشت شد چون بلور سپید

تا اینکه خورشید از میان ابرها بیرون آمد و دشت همچون بلورِ سفید درخشید.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است. تشبیه زمین به بلور سپید، زیباییِ شاعرانه طلوع صبح را نشان می‌دهد.

دو لشکر همی جنگ را ساختند درفش بزرگی برافراختند

دو لشکر برای جنگ آماده شدند و درفش‌های بزرگ خود را برافراشتند.

نکته ادبی: درفش نماد هویت و قدرتِ لشکر است.

از آواز گردان پرخاشخر بدرید مر اژدها را جگر

از صدای فریادِ جنگجویانِ پرخاشگر، چنان لرزه‌ای بر اندام دشمن افتاد که گویی جگر اژدها را دریدند.

نکته ادبی: تشبیه ترسِ دشمن به دریده شدنِ جگرِ اژدها، نشان‌دهنده ابهتِ سپاه است.

هوا دام کرکس شد از پر تیر زمین شد ز خون سران آبگیر

آسمان به خاطر انبوهِ تیرها پر از کرکس شد و زمین از خونِ سرانِ سپاه به آبگیر (مرداب) تبدیل گشت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ حجمِ عظیمِ کشته‌ها و شدت نبرد.

ز هر سو ز مردان تلی کشته بود کرا از جهان روز برگشته بود

از هر سو مردان کشته‌شده‌ای روی هم انباشته شده بود؛ هر که عمرش به پایان رسیده بود، در آنجا کشته شد.

نکته ادبی: روز برگشتن کنایه از به پایان رسیدنِ عمر و سرنوشتِ شوم است.

بجنبید بر قلبگه سوفزای یکایک سپاه اندر آمد ز جای

سوفزای به مرکز سپاه حمله کرد و به یک‌باره لشکر به حرکت درآمد.

نکته ادبی: قلبگه به معنای مرکزِ لشکر است که فرمانده در آن قرار دارد.

وزان روی با تیغ کین خوشنواز بپیچید و آمد به تنگی فراز

از آن سو خوشنواز نیز با تیغِ کینه‌توزانه آمد و کار را بر دشمن سخت کرد.

نکته ادبی: به تنگی فراز آمدن کنایه از در محاصره قرار گرفتن و کار دشوار شدن است.

یکی تیغ زد بر سرش سوفزای سپاه اندر آمد به تندی ز جای

سوفزای ضربه‌ای به سر او زد و سپاهیان با تندی هجوم آوردند.

نکته ادبی: توصیفِ یک نبرد تن‌به‌تنِ سریع.

بجست از کف تیغزن خوشنواز به شیب اندر انداخت اسب از فراز

خوشنواز شمشیرش از دست افتاد و از بالای اسب به پایین افتاد.

نکته ادبی: به شیب اندر انداختن کنایه از سقوط و شکست است.

بدید آنک شد روزگارش درشت عنان را بپیچید و بنمود پشت

چون دید که روزگارش تیره شده است، افسار اسب را چرخاند و فرار کرد.

نکته ادبی: نمودنِ پشت کنایه از عقب‌نشینی و فرار در جنگ است.

چو باد دمان از پسش سوفزای همی تاخت با نیزهٔ سرگرای

سوفزای همچون بادِ تند به دنبالش تاخت و با نیزه‌ای که هدفش سرِ دشمن بود، او را تعقیب کرد.

نکته ادبی: باد دمان کنایه از سرعتِ بسیار زیاد و نیزه سرگرای، نیزه‌ای است که برای هدف گرفتنِ سرِ حریف آماده شده است.

بسی کرد زان نامداران اسیر بسی کشته شد هم بپیکان و تیر

در این جنگ بسیاری از بزرگان و پهلوانان به بند اسارت کشیده شدند و شمار فراوانی نیز با تیر و پیکانِ دشمن جان خود را از دست دادند.

نکته ادبی: تکرار «بسی» بیانگر کثرت و انبوهی است؛ ترکیباتِ «نامداران» و «پیکان و تیر» از واژگان کلیدیِ ژانر حماسی است.

همی تاخت تا پیش لشکر رسید بره بر بسی کشته و خسته دید

سوفزای [فرمانده] تاخت و خود را به پیشاپیش لشکر رساند و در راه، بسیاری از کشته‌شدگان و مجروحان جنگ را مشاهده کرد.

نکته ادبی: «بره» در اینجا به معنای راه و گذرگاه است؛ «خسته» در متون قدیم به معنای مجروح است نه خسته و مانده.

ز بالا نگه کرد پس خوشنواز سپه را به هامون نشیب و فراز

سوفزای از بلندی نگاهی به سپاه انداخت و پستی و بلندی‌های دشت را که محل استقرار لشکر بود، زیر نظر گرفت.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت هموار است؛ این تصویرسازی، نگاهِ استراتژیکِ یک فرمانده را بازنمایی می‌کند.

همه دشت پرکشته و خواسته شده دشت چون چرخ آراسته

همه دشت انباشته از اجساد و ثروت‌های رها شده بود، چنان که این دشتِ خونین، گویی همچون آسمانی که با ستارگان آراسته شده، پر از نقش و نگار گردیده بود.

نکته ادبی: تشبیه دشتِ کشته‌گون به «چرخِ آراسته» (آسمانِ پر از ستاره) از تصاویرِ درخشانِ حماسی است.

سلیح و کمرها و اسب و رهی ستام و سنان و کلاه مهی

انواع تجهیزات جنگی از قبیل سلاح‌ها، کمربندهای رزمی، اسب‌ها، بردگان، دهنه‌بندِ اسب (ستام)، نیزه‌ها و کلاه‌های خودِ گران‌بها در دشت پراکنده بود.

نکته ادبی: «رهی» به معنای غلام و برده و «ستام» به معنای دهنه اسب است؛ این فهرست نشان‌دهنده غنایم جنگی است.

همی برد هر کس بر سوفزای تلی گشته چون کوه البرز جای

هر کسی به سمتِ سوفزای غنایم می‌آورد؛ توده‌ای از اموال و سلاح‌ها جمع شده بود که از نظر ارتفاع و حجم، همچون کوه البرز شده بود.

نکته ادبی: «سوفزای» نام فرمانده است و «تلی گشته» کنایه از انبوهیِ غنایم است.

ببخشید یکسر همه بر سپاه نکرد اندر آن چیز ترکان نگاه

سوفزای همه غنایم را میان سپاهیان تقسیم کرد و ترکان (دشمنان) حتی نگاهی به آن اموال نکردند.

نکته ادبی: این ایثار و بخشش فرمانده، نوعی مدیریتِ روحیه در میان سربازان است.

به لشکر چنین گفت کامروز کار به کام ما بد از روزگار

سوفزای به لشکر گفت: امروز روزگار با ما همراه بود و پیروزی نصیب ما شد.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ روزگار و بختِ نیک است که در ادبیات پهلوانی بسیار رایج است.

چو خورشید بنماید از چرخ دست برین دشت خیره نباید نشست

هنگامی که خورشید از آسمان طلوع کند، نباید در این دشتِ پر از هیاهو و تعجب‌برانگیز، بیکار نشست.

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای سرگشتگی و بی‌هدفی است؛ تاکید بر تحرک و عدم درنگ.

به کین شهنشاه ایران شویم برین دز به کردار شیران شویم

باید به خون‌خواهیِ پادشاهِ ایران به پا خیزیم و همچون شیران بر این دژ حمله کنیم.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به «شیران» کنایه از شجاعت و درندگی در نبرد است.

همه لشکرش دست بر برزدند همی هر کسی رای دیگر زدند

همه سپاهیان با نشانِ موافقت دست بر سینه زدند، اما هر کدام در دل خود رای و نظر دیگری داشتند.

نکته ادبی: «دست بر بر زدن» نشانِ پذیرش و اطاعت است؛ تضادِ ظاهری و باطنیِ لشکریان مشهود است.

برین همنشان تا ز خم سپهر پدید آمد آن زیور تاج مهر

در همین احوال بود که خورشید [تاج مهر] از پشت کوه‌ها پدیدار شد و روز آغاز گشت.

نکته ادبی: «تاج مهر» استعاره از خورشید است؛ «خم سپهر» به معنای گنبد آسمان است.

تبیره برآمد ز پرده سرای نشست از بر باره بر سوفزای

صدای طبل‌های جنگ از خیمه‌گاه بلند شد و سوفزای بر روی اسب (باره) سوار شد.

نکته ادبی: «تبیره» نوعی طبل جنگی است؛ «باره» به معنای اسب تنومند است.

فرستاده ای آمد از خوشنواز به نزدیک سالار گردن فراز

فرستاده‌ای از سوی خوشنواز [پادشاه مقابل] به نزدِ سوفزایِ بزرگ‌منش آمد.

نکته ادبی: «گردن فراز» صفت برای سردار است که دلالت بر بزرگی و شکوه او دارد.

که از جنگ و پیکار و خون ریختن نباشد جز از رنج و آویختن

فرستاده پیام آورد که حاصلِ جنگ و خون‌ریزی، جز رنجِ بی‌حاصل و درگیری چیزی نیست.

نکته ادبی: «آویختن» در متون قدیم کنایه از جنگیدن و درگیری است.

دو مرد خردمند نیکو گمان به دوزخ فرستیم هر دو روان

ما هر دو، مردانی خردمند و خوش‌بین هستیم، پس نباید با جنگ، جانِ خود و دیگران را به تباهی [دوزخ] بکشانیم.

نکته ادبی: استفاده از «دوزخ» نماد مرگ و نابودی است.

اگر بازجویی ز راه ردی بدانی که آن کار بد ایزدی

اگر به دنبال حقیقت باشی و از راهِ کینه‌توزی دست برداری، درمی‌یابی که این بدبختی‌ها و جنگ‌ها مقدر و ایزدی بوده است.

نکته ادبی: «راه ردی» به معنای راهِ انحراف و دشمنی است.

نه بر باد شد کشته پیروزشاه کز اختر سرآمد بدو سال و ماه

مرگ پیروزشاه [پادشاه پیشین] ناشی از بی‌کفایتی نبود، بلکه زمانِ مرگِ او از سوی ستارگان و تقدیر فرا رسیده بود.

نکته ادبی: در باورهای کهن، «اختر» (ستاره) تعیین‌کننده سرنوشتِ پادشاهان است.

گنهکار شد زانک بشکست عهد گزین کرد حنظل بینداخت شهد

او گناهکار شد، زیرا پیمان خود را شکست و مسیرِ تلخِ خیانت را بر راهِ شیرینِ وفاداری ترجیح داد.

نکته ادبی: «حنظل» گیاهی بسیار تلخ و نمادِ زشتی و «شهد» نماد نیکی و شیرینی است.

کنون بودنی بود و بر ما گذشت خنک آنک گرد گذشته نگشت

آنچه باید می‌شد، شد و گذشت؛ خوشا به حال کسی که خود را درگیرِ حسرت‌های گذشته نکند.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ پذیرشِ تقدیر و عدم غرق شدن در گذشته.

اسیران وز خواسته هرچ بود ز سیم و زر و گوهر نابسود

تمام اسیران و هرچه از اموال، از زر و سیم و جواهرات که نزد ماست، [باز می‌گردانیم].

نکته ادبی: «نابسود» یعنی دست‌نخورده و بکر که اشاره به اموالِ غنیمتی دارد.

ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت که آن روز بگذاشت پیروزبخت

همچنین تمام اسب‌ها، سلاح‌ها، تاج و تختی که پیروزبخت در آن روزِ شکست از خود به جای گذاشت، بازمی‌گردانیم.

نکته ادبی: «پیروزبخت» در اینجا احتمالا اشاره به نامِ پادشاه پیشین (پیروزشاه) است.

فرستم همه نزد سالار شاه سراپرده و گنج و پیل و سپاه

همه این‌ها را به همراه سراپرده، گنج و پیل‌ها نزدِ پادشاه شما می‌فرستم.

نکته ادبی: «سراپرده» نماد شکوه و اقتدار پادشاهی است.

چو پیروزگر سوی ایران شوی به نزدیک شاه دلیران شوی

چون پیروزمندانه به ایران بازگشتی و به نزدِ شاهِ دلیران رفتی، [این پیام را برسان].

نکته ادبی: «پیروزگر» به معنای فاتح و پیروز است.

نباشد مرا سوی ایران بسیچ تو از عهد بهرام گردن مپیچ

من قصدِ ایران را ندارم؛ تو نیز از عهد و پیمانی که با بهرام بسته‌ای، سرپیچی مکن.

نکته ادبی: «بسیچ» به معنای قصد، اراده و آمادگی برای کاری است.

شهنشاه گیتی ببخشید راست مرا ترک و چین است و ایران تو راست

پادشاهِ جهان این تقسیم‌بندی را به درستی پذیرفت؛ سرزمینِ ترک و چین از آنِ من است و ایران متعلق به توست.

نکته ادبی: اشاره به تقسیمِ عادلانه سرزمین‌ها که بخشی از قرارداد صلح است.

چو بشنید پیغام او سوفراز بیاورد لشکر به پرده سرای

سوفزای چون این پیغام را شنید، لشکریان را به جایگاه اصلی خود در خیمه‌گاه فراخواند.

نکته ادبی: «پرده‌سرای» همان خیمه‌گاه و محل فرماندهی است.

فرستاده را گفت پیش سپاه بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه

سوفزای به فرستاده گفت در حضور سپاه، هر چه از خوشنواز شنیدی بازگو کن.

نکته ادبی: «رزمخواه» صفتی برای کسی است که جنگ‌طلب یا فرمانده لشکر است.

بیامد فرستادهٔ خوشنواز بگفت آنچ بود آشکارا و راز

فرستاده آمد و تمامِ آنچه خوشنواز گفته بود، چه آشکار و چه رازهای نهفته را فاش کرد.

نکته ادبی: «آشکارا و راز» نشان‌دهنده کامل بودنِ ابلاغِ پیام است.

چنین گفت لشکر که فرمان تو راست بدین آشتی رای و پیمان تو راست

لشکر پاسخ داد که فرمانِ تو برای ما حجت است و در این صلح و پیمان، اختیار با توست.

نکته ادبی: اعلامِ وفاداری کاملِ سپاه به فرمانده.

به ایران نداند کسی از تو به بما بر تویی شاه و سالار و مه

در ایران کسی برتر از تو وجود ندارد؛ برای ما تو شاه و سالار و بزرگ هستی.

نکته ادبی: «مه» به معنای بزرگ و مهتر است.

چنین گفت با سرکشان سوفزای که امروز ما را جزین نیست رای

سوفزای با سرانِ لشکر گفت: امروز رای و تصمیم ما چیزی جز این [صلح] نیست.

نکته ادبی: اشاره به مشورتِ عقلانی میان فرمانده و بزرگان سپاه.

کزیشان ازین پس نجوییم جنگ به ایران بریم این سپه بی درنگ

از این پس با آن‌ها نجنگیم و سپاه را بدون درنگ به سمت ایران بازگردانیم.

نکته ادبی: تاکید بر پایانِ فوریِ مناقشه.

که در دست ایشان بود کیقباد چو فرزند پیروز خسرو نژاد

زیرا کیقباد که از نسلِ پادشاهان است، اکنون در دستِ آنان اسیر است.

نکته ادبی: «خسرو نژاد» به معنای دارای تبارِ پادشاهی است.

همان موبد موبدان اردشیر ز لشکر بزرگان برنا و پیر

همچنین موبدِ موبدان، اردشیر، و دیگر بزرگانِ جوان و پیر در اسارت آن‌ها هستند.

نکته ادبی: «موبد» روحانیِ بلندپایه زرتشتی و نمادِ حکمت و خرد است.

اگر جنگ سازیم با خوشنواز شودکار بی سود بر ما دراز

اگر با خوشنواز جنگ کنیم، کارِ ما بیهوده طولانی می‌شود و سودی نخواهیم برد.

نکته ادبی: تاکید بر فرسایشی شدنِ جنگ.

کشد آنک دارد ز ایران اسیر قباد جهانجوی چون اردشیر

ممکن است دشمن کسی را که از ایران اسیر گرفته، از جمله قبادِ جهان‌جوی و اردشیر را به قتل برساند.

نکته ادبی: «کشد» در اینجا به معنای کشتن یا صدمه زدن به گروگان است.

اگر نیستی در میانه قباد ز موبد نکردی دل و مغز یاد

اگر کیقباد در میان اسیران نبود، دل و مغزِ ما هرگز درگیرِ یادِ موبد و بزرگان نمی‌شد.

نکته ادبی: اهمیتِ استراتژیکِ کیقباد به عنوان نمادِ مشروعیتِ پادشاهی.

گر او را ز ترکان بد آید بروی نماند به ایران جز از گفت و گوی

اگر او [خوشنواز] بخواهد با ترکان نسبت به قباد رفتارِ بدی داشته باشد، در ایران جز بحث و گفت‌وگو چیزی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به پیامدهای فاجعه‌بارِ احتمالی برای امنیت ملی.

یکی ننگ باشد که تا رستخیز بماند میان دلیران ستیز

این یک ننگِ ابدی است که تا روز رستاخیز، میان دلاورانِ ما ستیز و ناآرامی بماند.

نکته ادبی: «رستخیز» به معنای قیامت است؛ ترس از بدنامی در تاریخ.

فرستاده را نغز پاسخ دهیم درین آشتی رای فرخ نهیم

باید به فرستاده پاسخی هوشمندانه بدهیم و مسیرِ این صلحِ خجسته را هموار کنیم.

نکته ادبی: «نغز» به معنای زیبا، هوشمندانه و پرمغز است.

مگر باز بینیم روی قباد که بی او سر پادشاهی مباد

شاید بتوانیم دوباره چهره‌ی کیقباد را ببینیم؛ زیرا بدون او، پادشاهیِ ما پایدار نیست.

نکته ادبی: اهمیتِ وجودِ پادشاه برای قوامِ یک سرزمین.

همان موبد پاکدل اردشیر کسی را که بینید برنا و پیر

و همچنین موبدِ پاکدل، اردشیر و هر کس دیگری را که از پیر و جوان در بند هستند، بازپس بگیریم.

نکته ادبی: تکرارِ ضرورتِ آزادیِ بزرگان.

فرستاده را خواند پس پهلوان سخن گفت با او به شیرین زبان

سپس پهلوان [سوفزای] فرستاده را فراخواند و با زبانی نرم و دلنشین با او سخن گفت.

نکته ادبی: «شیرین زبان» کنایه از سخنوری و دیپلماسیِ ماهرانه است.

چنین گفت کاین ایزدی بود و بس جهان بد سگالد نگوید بکس

چنین گفت که این جنگ، تقدیرِ الهی بود و بس؛ انسانِ بدطینت هم نباید در برابر کسی سخنی بر زبان بیاورد [و کینه جوید].

نکته ادبی: «بد سگال» به معنای بداندیش و بدطینت است.

بزرگان ایران که هستند اسیر قبادست با نامدار اردشیر

بزرگانِ ایرانی که اکنون در اسارت هستند، قباد و اردشیرِ نامدار می‌باشند.

نکته ادبی: مشخص کردنِ لیستِ اسیرانِ مورد نظر برای آزادی.

دگر هر که دارید بر نای بند فرستید سوی منش ارجمند

هر کس دیگری را که از بزرگانِ ما در بند دارید، با احترام به نزد من بفرستید.

نکته ادبی: «ارجمند» به معنای گرامی و محترم است.

دگر خواسته هرچ دارید نیز ز دینار وز تاج و هرگونه چیز

هرگونه ثروتی که از ما دارید، از دینار و تاج و هر شیء ارزشمند دیگری، آن را بازگردانید.

نکته ادبی: اشاره به غنایمِ مادی که بخشی از قرارداد صلح است.

یکایک فرستید نزدیک من به پیش بزرگان این انجمن

همه را یکجا نزدِ من و بزرگانِ این انجمن [لشکر ایران] ارسال کنید.

نکته ادبی: تکرارِ ضرورتِ شفافیت در بازپس‌گیری اموال.

به تاراج و کشتن نیازیم دست که ما بی نیازیم و یزدان پرست

ما نیازی به کشتن و تاراج نداریم؛ زیرا بی‌نیاز هستیم و یزدان‌پرست.

نکته ادبی: تاکید بر عزت‌نفس و بی‌نیازیِ ایرانیان به عنوان یک ارزشِ اخلاقی و دینی.

ز جیحون به روز دهم بگذریم وزان پس پیی خاک را نسپریم

ده روز دیگر از رود جیحون عبور خواهیم کرد و پس از آن دیگر به آن خاک (سرزمین دشمن) باز نخواهیم گشت.

نکته ادبی: اشاره به عبور از رود جیحون که مرز طبیعی ایران و توران/هپتالیان بوده است.

همه هرچ گفتم تو را گوش دار چو رفتی یکایک برو برشمار

هر چه به تو گفتم را در خاطر نگه دار و وقتی به آنجا رسیدی، تمامِ آن دستورات را یک‌به‌یک انجام بده.

نکته ادبی: حفظ امانت و یادآوری دستورات پیشین.

فرستاده هم در زمان گشت باز بیامد گرازان بر خوشنواز

فرستاده بلافاصله بازگشت و با شتاب به نزد خوش‌نواز رفت.

نکته ادبی: گرازان به معنای خرامان و با شتاب و غرور است.

بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد همانگاه برداشت بند قباد

فرستاده هر آنچه شنیده بود بازگو کرد و خوش‌نواز از آن سخنان شادمان شد و همان لحظه دستور داد بند و زنجیر از پای قباد باز کنند.

نکته ادبی: اشاره به پایان اسارت و تغییر موضع پادشاه دشمن.

همان خواسته سر به سر گرد کرد کجا یافت از خاک و دشت نبرد

همچنین تمام دارایی و غنایمی را که در جنگ‌ها از خاک و دشت به دست آورده بود، یکجا جمع کرد.

نکته ادبی: خواسته به معنای اموال و دارایی است.

همان تخت با تاج پیروز شاه چو چیز پراگندهٔ آن سپاه

همین‌طور تخت پادشاهی و تاج پیروزشاه را، که مانند اموال پراکنده سپاهیان بود، جمع‌آوری نمود.

نکته ادبی: تخت و تاج نماد حاکمیت و قدرت مشروع است.

فرستاد یکسر سوی سوفزای به دست یکی مرد پاکیزه رای

همه را یکجا نزد سوفزای فرستاد و این کار را به دست مردی خردمند و درست‌کار سپرد.

نکته ادبی: سوفزای نام یکی از بزرگان و پهلوانان آن دوران است.

چو لشکر بدیدند روی قباد ز دیدار او انجمن گشت شاد

وقتی لشکریان چهره قباد را دیدند، از دیدار او همگی شادمان شدند.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای گرد آمدن و یکی شدن است.

بزرگان همه خیمه بگذاشتند همه دست بر آسمان داشتند

بزرگان همه خیمه‌ها را ترک کردند و در حال شکرگزاری، دست‌های خود را به سوی آسمان بلند کردند.

نکته ادبی: اشاره به آیین نیایش و شکرگزاری پس از رهایی از بلا.

که پور شهنشاه را بی گزند بدیدند با هرک بد ارجمند

چرا که فرزند شاهنشاه را دیدند که سالم و بدون هیچ آسیبی در کنار یاران ارجمندش بازگشته است.

نکته ادبی: پور شهنشاه به قباد اشاره دارد.

همانگه فروهشت پرده سرای سپهبد باسب اندر آورد پای

همان لحظه پرده‌های خیمه را پایین انداختند (آماده حرکت شدند) و سپهبد (قباد) قدم در راه بازگشت گذاشت.

نکته ادبی: فروهشتن پرده سرای کنایه از کوچ کردن و آماده شدن برای سفر است.

ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد ابا نامور موبد و کیقباد

قباد با دلی شاد از رود جیحون گذشت و بزرگان و موبدان و کیقباد نیز همراه او بودند.

نکته ادبی: نامور موبد به روحانی عالی‌رتبه دربار اشاره دارد.

چو آگاهی آمد به ایران زمین ازان نیک پی مهتر بفرین

وقتی خبر بازگشت آن شاهزاده نیک‌سرشت به ایران رسید، همه او را ستایش کردند.

نکته ادبی: فرین به معنای آفرین و ستایش است.

همان جنگ و پیکار با خوشنواز ز رای چنان مرد نیرنگ ساز

همچنین ماجرای جنگ و نبرد با خوش‌نواز و تدبیرهای آن مرد حیله‌گر (خوشنواز) نقل شد.

نکته ادبی: نیرنگ ساز به کسی گفته می‌شود که در فنون جنگی و سیاسی مکار است.

همان موبد موبدان اردشیر اسیران که بودند برنا و پیر

و نیز درباره موبد موبدان (اردشیر) و تمامی اسیرانی که پیر و جوان بودند، سخن به میان آمد.

نکته ادبی: موبد موبدان عالی‌رتبه‌ترین مقام روحانی زرتشتی است.

که از جنگ برگشت پیروز و شاد گشاده شد از بند پای قباد

چون از جنگ با پیروزی بازگشت، پای قباد از بند اسارت رهایی یافت.

نکته ادبی: تکرارِ شادی و پیروزی برای تأکید بر تغییر وضعیت است.

بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت ز ایران سپاهست بر کوه و دشت

او را آوردند و اکنون از جیحون عبور کرده‌اند؛ اکنون سپاه ایران در کوه و دشت حضور دارد.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی سپاه ایران در مرزها.

خروشی ز ایران برآمد که گوش تو گفتی همی کر شود زان خروش

چنان هیاهو و خروشی از سوی ایران برخاست که گویی گوش‌ها از شدت آن صدا کر می‌شد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدت شادی و شور مردم.

بزرگان فرزانه برخاستند پذیره شدن را بیاراستند

بزرگان و خردمندان برخاستند و خود را برای استقبال از او آماده کردند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن است.

بلاش آن زمان تخت زرین نهاد که تا برنشیند برو کیقباد

بلاش در آن زمان دستور داد تخت زرین را آماده کنند تا قباد بر آن بنشیند.

نکته ادبی: تخت نهادن کنایه از آمادگی برای پذیرش پادشاه جدید است.

چو آمد به شهر اندرون سوفزای بزرگان برفتند یک سر ز جای

وقتی سوفزای به داخل شهر رسید، بزرگان همگی به پیشواز او رفتند.

نکته ادبی: اهمیت سوفزای در این جایگاه به عنوان میانجی صلح.

پذیره شدن را بیاراست شاه همی رفت با آنک بودش سپاه

شاه (بلاش) نیز مقدمات استقبال را فراهم کرد و همراه با لشکریان به پیشواز رفت.

نکته ادبی: این رفتار بلاش نشان از احترام یا اضطرار او در برابر قدرتِ نوظهور است.

بلاش آن زمان دید روی قباد رها گشته از بند پیروز و شاد

بلاش در آن لحظه چهره قباد را دید که از بند رها شده و پیروز و شادمان است.

نکته ادبی: توصیفِ چهره فرد به عنوان آینه احوال درونی.

مر او را سبک شاه در برگرفت ز هیتال و چین دست بر سر گرفت

شاه (بلاش) بی‌درنگ او را در آغوش گرفت و به خاطر رهایی از چنگال هیتال و چین، بر سرش دست نوازش کشید.

نکته ادبی: دست بر سر گرفتن کنایه از دلجویی و تکریم است.

ز راه اندر ایوان شاه آمدند گشاده دل و نیک خواه آمدند

همگی با دل‌های گشاده و نیت نیک به سوی ایوان شاهی بازگشتند.

نکته ادبی: ایوان در اینجا محل نشست و دربار حکومتی است.

بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

دستور داد تا سفره ضیافت را آماده کنند و موسیقی‌دانان و نوازندگان را فراخواند.

نکته ادبی: رود به معنای سازهای زهی است.

همی بود جشنی نه بر آرزوی ز تیمار پیروز آزاده خوی

جشنی برپا شد که نه بر اساس میل و خواسته قبلی، بلکه به خاطر رهایی از اندوه و غم پیروز (قباد) آزاده‌خو بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

همه چامه گر سوفزا را ستود ببربط همی رزم ترکان سرود

همه چامه‌سرایان (شاعران) سوفزای را ستایش می‌کردند و با ساز بربط، داستان‌های نبرد ترکان را می‌سرودند.

نکته ادبی: چامه به معنای شعر و قصیده است.

مهان را همه چشم بر سوفزای ازو گشته شاد و بدو داده رای

همه بزرگان چشم‌انتظار و گوش‌به‌فرمان سوفزای بودند، چرا که از او شاد بودند و به نظر او تکیه می‌کردند.

نکته ادبی: رای دادن به کسی کنایه از پیروی و اعتماد کردن است.

همه شهر ایران بدو گشت باز کسی را که بد کینهٔ خوشنواز

تمامِ شهر ایران به دست او بازگشت، کسی که قبلاً مورد خشم خوشنواز بود.

نکته ادبی: اشاره به بازپس‌گیری قدرت و سیطره ایران بر امور داخلی.

بدان پهلوان دل همی شاد کرد روان را ز اندیشه آزاد کرد

او دلِ آن پهلوان را شاد کرد و روانش را از اندیشه‌های پریشان رها ساخت.

نکته ادبی: اشاره به آرامشِ پس از دوره تنش و جنگ.

ببد سوفزای از جهان بی همال همی رفت زین گونه تا چار سال

سوفزای در دنیا همتایی نداشت و این وضعیت (رهبری او) تا چهار سال ادامه یافت.

نکته ادبی: بی‌همال به معنای بی‌نظیر و بی‌همتا است.

نبودی جز آن چیز کو خواستی جهان را به رای خود آراستی

هر چه او اراده می‌کرد، بی‌کم‌وکاست انجام می‌شد و او جهان را با تدبیر خود نظم می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه سوفزای در آن دوره.

چر فرمان او گشت در شهر فاش به خوبی بپرداخت گاه از بلاش

هنگامی که فرمان او در شهر همگانی شد، بلاش به‌خوبی جایگاه شاهی را به او واگذار کرد.

نکته ادبی: بپرداختن گاه به معنای خالی کردن جایگاه قدرت است.

بدو گفت شاهی نرانی همی بدان را ز نیکان ندانی همی

به بلاش گفت: تو پادشاهی نمی‌کنی و قدرت تشخیص بد از خوب را نداری.

نکته ادبی: انتقاد صریح از ضعف مدیریتی بلاش.

همی پادشاهی به بازی کنی ز پری وز بی نیازی کنی

تو پادشاهی را به بازی گرفته‌ای و از روی غرور و بی‌نیازیِ کاذب عمل می‌کنی.

نکته ادبی: نقدِ بی‌تفاوتی و بازیگوشی در امور حکومتی.

قباد از تو در کار داناترست بدین پادشاهی تواناترست

قباد در امور مملکت از تو داناتر است و برای این پادشاهی تواناتر از توست.

نکته ادبی: مقایسه صریح برای مشروعیت‌بخشی به قباد.

به ایوان خویش اندر آمد بلاش نیارست گفتن که ایدر مباش

بلاش به ایوان خود بازگشت و جرئت نداشت بگوید که اینجا نمان (و از قدرت برو).

نکته ادبی: ایدر به معنای «اینجا» است که واژه‌ای کهن است.

همی گفت بی رنج تخت این بود که بی کوشش و درد و نفرین بود

می‌گفت این تخت پادشاهی بود که بدون رنج به دست آمد و بدون تلاش و درد و نفرین حاصل شد.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری و سادگیِ از دست دادن قدرت بدون مقاومت.