شاهنامه - پادشاهی یزدگرد هجده سال بود

فردوسی

بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود

فردوسی
بیامد بتخت کیی برنشست چنان چون بود شاه یزدان پرست
نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر پاکدل سروران
همی خواهم از داور بی نیاز که باشد مرا زندگانی دراز
که که را به که دارم و مه به مه فراوان خرد باشدم روز به
سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود
ستون خرد داد و بخشایشست در بخشش او را چو آرایشست
زبان چرب و گویندگی فر اوست دلیری و مردانگی پر اوست
هران نامور کو ندارد خرد ز تخت بزرگی کجا برخورد
خردمند هم نیز جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست
چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد نشست کیی دیگری را سپرد
نماند برین خاک جاوید کس ز هر بد به یزدان پناهید و بس
همی بود یک سال با داد و پند خردمند وز هر بدی بی گزند
دگر سال روی هوا خشک شد به جو اندرون آب چون مشک شد
سه دیگر همان و چهارم همان ز خشکی نبد هیچکس شادمان
هوا را دهان خشک چون خاک شد ز تنگی به جو آب تریاک شد
ز بس مردن مردم و چارپای پیی را ندیدند بر خاک جای
شهنشاه ایران چو دید آن شگفت خراج و گزیت از جهان برگرفت
به هر سو که انبار بودش نهان ببخشید بر کهتران و مهان
خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای نامداران با دستگاه
غله هرچ دارید پیدا کنید ز دینار پیروز گنج آگنید
هر آنکس که دارد نهانی غله وگر گاو و گر گوسفند و گله
به نرخی فروشد که او را هواست که از خوردنی جانور بی نواست
به هر کارداری و خودکامه ای فرستاد تازان یکی نامه ای
که انبارها برگشایند باز به گیتی برآنکس که هستش نیاز
کسی گر بمیرد بنایافت نان ز برنا و از پیر مرد و زنان
بریزم ز تن خون انباردار کجا کار یزدان گرفتست خوار
بفرمود تا خانه بگذاشتند به دشت آمد و دست برداشتند
همی به آسمان اندر آمد خروش ز بس مویه و درد و زاری و جوش
ز کوه و بیابان وز دشت و غار ز یزدان همی خواستی زینهار
برین گونه تا هفت سال از جهان ندیدند سبزی کهان و مهان
بهشتم بیامد مه فوردین برآمد یکی ابر با آفرین
همی در بارید بر خاک خشک همی آمد از بوستان بوی مشک
شده ژاله برگل چو مل در قدح همی تافت از ابر قوس قزح
زمانه برست از بد بدگمان به هرجای بر زه نهاده کمان
چو پیروز ازان روز تنگی برست بر آرام بر تخت شاهی نشست
یکی شارستان کرد پیروز کام بفرمود کو را نهادند نام
جهاندار گوینده گفت این ریست که آرمام شاهان فرخ پیست
دگر کرد بادان پیروزنام خنیده بهرجایش آرام و کام
که اکنونش خوانی همی اردبیل که قیصر بدو دارد از داد میل
چو این بومها یکسر آباد کرد دل مردم پر خرد شاد کرد
درم داد با لشکر نامدار سوی جنگ جستن برآراست کار
بدان جنگ هرمز بدی پیش رو همی رفت با کارسازان نو
قباد از پس پشت پیروز شاه همی راند چون باد لشکر به راه
که پیروز را پاک فرزند بود خردمند شاخی برومند بود
بلاش از بر تخت بنشست شاد که کهتر پسر بود با مهر و داد
یکی پارسی بود بس نامدار ورا سوفزا خواندی شهریار
بفرمود پیروز کایدر بباش چو دستور شایسته نزد بلاش
سپه را سوی جنگ ترکان کشید همی تاج و تخت کیی را سزید
همی راند با لشکر و گنج و ساز که پیکار جویند با خوشنواز
نشانی که بهرام یل کرده بود ز پستی بلندی برآورده بود
نبشته یکی عهد شاهنشهان که از ترک و ایرانیان در جهان
کسی زین نشان هیچ برنگذرد کزان رود برتر زمین نشمرد
چو پیروز شیراوژن آنجا رسید نشان کردن شاه ایران بدید
چنین گفت یکسر بگردنکشان که از پیش ترکان برین همنشان
مناره برآرم به شمشیر و گنج ز هیتال تا کس نباشد به رنج
چو باشد مناره به پیش برک بزرگان به پیش من آرند چک
بگویم که آن کرد بهرام گور به مردی و دانایی و فر و زور
نمانم بجایی پی خوشنواز به هیتال و ترک از نشیب و فراز
چو بشنید فرزند خاقان که شاه ز جیحون گذر کرد خود با سپاه
همی بشکند عهد بهرام گور بدان تازه شد کشتن و جنگ و شور
دبیر جهاندیده را خوشنواز بفرمود تا شد بر او فراز
یکی نامه بنوشت با آفرین ز دادار بر شهریار زمین
چنین گفت کز عهد شاهان داد به گردی نخوانمت خسرونژاد
نه این بود عهد نیاکان تو گزیده جهاندار و پاکان تو
چو پیمان آزادگان بشکنی نشان بزرگی به خاک افگنی
مرا با تو پیمان بباید شکست به ناچار بردن بشمشیر دست
به نامه ز هر کارش آگاه کرد بسی هدیه با نامه همراه کرد
سواری سراینده و سرفراز همی رفت با نامهٔ خوشنواز
چو آن نامه برخواند پیروز شاه برآشفت زان نامور پیشگاه
فرستاده را گفت برخیز و رو به نزدیک آن مرد دیوانه شو
بگویش که تا پیش رود برک شما را فرستاد بهرام چک
کنون تا لب رود جیحون تو راست بلندی و پستی و هامون تو راست
من اینک بیارم سپاهی گران سرافراز گردان جنگ آوران
نمانم مگر سایهٔ خوشنواز که باشد بروی زمین بر دراز
فرستاده آمد بکردار گرد شنیده سخنها همه یاد کرد
همی گفت یک چند با خوشنواز ازان شاه گردنکش و دیرساز
چو گفتار بشنید و نامه بخواند سپاه پراگنده را برنشاند
بیاورد لشکر به دشت نبرد همان عهد را بر سر نیزه کرد
که بستد نیایش ز بهرامشاه که جیحون میانجیست ما را به راه
یکی مرد بینادل و چرب گوی ز لشکر گزین کرد با آبروی
بدو گفت نزدیک پیروز رو به چربی سخن گوی و پاسخ شنو
بگویش که عهد نیای تو را بلند اختر و رهنمای تو را
همی بر سر نیزه پیش سپاه بیارم چو خورشید تابان به راه
بدان تا هر آنکس که دارد خرد به منشور آن دادگر بنگرد
مرا آفرین بر تو نفرین بود همان نام تو شاه بی دین بود
نه یزدان پسندد نه یزدان پرست نه اندر جهان مردم زیردست
که بیداد جوید کسی در جهان بپیچد سر از عهد شاهنشهان
به داد و به مردی چو بهرام شاه کسی نیز ننهاد بر سر کلاه
برین بر جهاندار یزدان گواست که او را گوا خواستن ناسزاست
که بیداد جوید همی جنگ من چنین با سپه کردن آهنگ من
نباشی تو زین جنگ پیروزگر نیابی مگر ز اختر نیک بر
ازین پس نخواهم فرستاد کس بدین جنگ یزدان مرا یار بس
فرستاده با نامه آمد چو گرد سخنها به پیروز بر یاد کرد
چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز پر از خشم شد شاه گردن فراز
فرستاده را گفت چندین سخن نگویم جهاندیده مرد کهن
که از چاچ یک پی نهد نزد رود به نوک سنانش فرستم درود
فرستاده آمد بر خوشنواز فراوان سخن گفت با او به راز
که نزدیک پیروز ترس خدای ندیدم نبودش کسی رهنمای
همه دیدمش جنگ جوید همی به فرمان یزدان نگوید همی
چو بشندی زو این سخن خوشنواز به یزدان پناهید و بردش نماز
چنین گفت کای داور داد و پاک تویی آفرینندهٔ هور و خاک
تو دانی که پیروز بیدادگر ز بهرام بیشی ندارد هنر
پی او ز روی زمین برگسل مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل
سخنهای بیداد گوید همی بزرگی به شمشیر جوید همی
به گرد سپه بر یکی کنده کرد سرش را بپوشید و آگنده کرد
کمندی فزون بود بالای اوی همان سی ارش کرده پهنای اوی
چو این کرده شد نام یزدان بخواند ز پیش سمرقند لشکر براند
وزان روی سرگشته پیروز شاه همی راند چون باد لشکر به راه
وزین روی پر بیم دل خوشنواز چنین تا برکنده آمد فراز
برآمد ز هردو سپه بوق و کوس هوا شد ز گرد سپاه آبنوس
چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب خون اندر آمد به جوی
چو نزدیکی کنده شد خوشنواز همی گفت با داور پاک راز
وزان روی چون باد پیروزشاه همی تاخت با خوارمایه سپاه
چو آمد به نزدیکی خوشنواز سپهدار ترکان ازو گشت باز
عنان را بپیچید و بنمود پشت پس او سپاه اندر آمد درشت
برانگیخت پس باره پیروزشاه همی راند با گرز و رومی کلاه
به کنده در افتاد با چند مرد بزرگان و شیران روز نبرد
چو نرسی برادرش و فرخ قباد بزرگان و شاهان فرخ نژاد
برین سان نگون شد سر هفت شاه همه نامداران زرین کلاه
وزان جایگه شاددل خوشنواز به نزدیکی کنده آمد فراز
برآورد زان کنده هر کس که زیست همان خاک بربخت ایشان گریست
بزرگان و پیکارجویان هران کسی را که در کنده آمد زمان
شکسته سر و پشت پیروزشاه شه نامداران با تاج و گاه
ز شاهان نبد زنده جز کیقباد شد آن لشکر و پادشاهی بباد
همی راند با کام دل خوشنواز سرافراز با لشکر رزمساز
به تاراج داده سپاه و بنه نه کس میسره دید و نه میمنه
ز ایرانیان چند بردند اسیر چه افگنده بر خاک و خسته به تیر
نباید که باشد جهانجوی زفت دل زفت با خاک تیره ست جفت
چنین آمد این چرخ ناپایدار چه با زیردست و چه با شهریار
بپیچاند آن را که خود پرورد اگر تو شوی پاسبان خرد
نماند برین خاک جاوید کس تو را توشه از راستی باد و بس
چو بگذشت برکنده بر خوشنواز سپاهش شد از خواسته بی نیاز
به آهن ببستند پای قباد ز تخت و نژادش نکردند یاد
چو آگاهی آمد به ایران سپاه ازان کنده و رزم پیروز شاه
خروشی برآمد ز کشور بدرد ازان شهر یاران آزادمرد
چو اندر جهان این سخن گشت فاش فرود آمد از تخت زرین بلاش
همه گوشت بازو به دندان بکند همی ریخت بر تخت خاک نژند
سپاهی و شهری ز ایران بدرد زن و مرد و کودک همی مویه کرد
همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه جوی و همه راه جوی
که تا چون گریزند ز ایران زمین گرآیند لشکر ازان دشت کین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیامد بتخت کیی برنشست چنان چون بود شاه یزدان پرست

پادشاه بر تخت پادشاهی نشست، آن‌گونه که شایسته یک پادشاه خداپرست و دادگر است.

نکته ادبی: «بتخت کیی»: اشاره به تخت کیانی و شأن پادشاهی اساطیری دارد.

نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر پاکدل سروران

در آغاز، این‌گونه با بزرگان و صاحب‌منصبان سخن گفت: ای صاحب‌هنران و ای سرورانی که دلی پاک دارید.

نکته ادبی: «مهتران»: بزرگان و صاحب‌منصبان.

همی خواهم از داور بی نیاز که باشد مرا زندگانی دراز

از خداوند بی‌نیاز درخواست می‌کنم که به من عمر طولانی عطا کند.

نکته ادبی: «داور»: در اینجا به معنای خداوند قاضی و عادل است.

که که را به که دارم و مه به مه فراوان خرد باشدم روز به

تا بتوانم در طول این زمان، با بهره‌گیری از خرد و دانش، روزگار را برای مردم بهتر کنم.

نکته ادبی: «که که را به که دارم»: تکرار واژه برای تأکید بر استمرار زمان و بهبود تدریجی امور.

سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود

نشانه اصلی انسانیت و مردانگی، بردباری است؛ در حالی که افراد سبک‌مغز همیشه خوار و ذلیل هستند.

نکته ادبی: «سبک‌سر»: کنایه از نادان و بی‌خرد.

ستون خرد داد و بخشایشست در بخشش او را چو آرایشست

ستون خرد، همان بخشش و دادگری است؛ بخشندگی برای خردمند، همچون زیور و آرایشی برای اوست.

نکته ادبی: «ستون خرد»: اضافه تشبیهی که نشان‌دهنده استحکام خرد با صفات نیک است.

زبان چرب و گویندگی فر اوست دلیری و مردانگی پر اوست

سخنوری و فصاحت، فر و شکوه اوست و دلیری و شجاعت، مایه تکمیل و کمال اوست.

نکته ادبی: «پر اوست»: یعنی مایه کمال و بالندگی اوست.

هران نامور کو ندارد خرد ز تخت بزرگی کجا برخورد

هر شخص نامداری که خرد نداشته باشد، چگونه می‌تواند از تخت بزرگی و قدرت بهره‌مند شود؟

نکته ادبی: «برخورد»: در اینجا به معنی بهره‌مند شدن و کامیاب شدن است.

خردمند هم نیز جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست

انسان خردمند نیز جاودانه نیست؛ هیچ‌کس شکوه و فرّی بالاتر از جمشید نداشته است (که او هم از میان رفت).

نکته ادبی: «فری برتر از فر جمشید»: اشاره به پادشاه اساطیری جمشید که نماد اوج شکوه است.

چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد نشست کیی دیگری را سپرد

وقتی تاج و تختش به پایان رسید و مرگ به سراغش آمد، پادشاهی را به دیگری سپرد.

نکته ادبی: «به ماه اندر آمد»: کنایه از سپری شدن عمر و رسیدن به پایان کار.

نماند برین خاک جاوید کس ز هر بد به یزدان پناهید و بس

هیچ‌کس در این خاک جاودانه نمی‌ماند؛ پس در هر بدی و سختی، تنها به خداوند پناه ببرید.

نکته ادبی: «پناهید»: فعل امر به معنای پناه بردن.

همی بود یک سال با داد و پند خردمند وز هر بدی بی گزند

پادشاه یک سال با عدالت و پندآموزی پادشاهی کرد، خردمند بود و جامعه از هر بدی و گزندی در امان بود.

نکته ادبی: «بی گزند»: بدون آسیب و آفت.

دگر سال روی هوا خشک شد به جو اندرون آب چون مشک شد

سال بعد، آسمان خشک شد و باران نبارید؛ آب درون جوی‌ها چنان کم و غلیظ شد که گویی به اندازه آبی است که در مشک خشکیده باقی می‌ماند.

نکته ادبی: «چون مشک شد»: اشاره به کم‌آبی و غلظت آب جوی‌ها.

سه دیگر همان و چهارم همان ز خشکی نبد هیچکس شادمان

سال سوم و چهارم نیز همان خشکسالی ادامه یافت و از خشکی هوا، هیچ‌کس شادمان نبود.

نکته ادبی: اشاره به تداوم مصیبت.

هوا را دهان خشک چون خاک شد ز تنگی به جو آب تریاک شد

هوای دهان (فضای جوی) مانند خاک خشک شد و از شدت تنگی و خشکی، آب جوی‌ها به رنگ و غلظت تریاک (سیاه و تلخ) درآمد.

نکته ادبی: «تریاک»: استعاره از آب آلوده، سیاه و بی‌خاصیت در زمان قحطی.

ز بس مردن مردم و چارپای پیی را ندیدند بر خاک جای

از بس که مردم و چارپایان مردند، دیگر جای پای کسی بر روی خاک دیده نمی‌شد.

نکته ادبی: اغراق در توصیف فاجعه انسانی.

شهنشاه ایران چو دید آن شگفت خراج و گزیت از جهان برگرفت

پادشاه ایران چون این وضعیت شگفت‌آور و دردناک را دید، خراج و مالیات را از جهانیان برداشت (بخشید).

نکته ادبی: «خراج و گزیت»: مالیات‌های مرسوم در دوره ساسانی.

به هر سو که انبار بودش نهان ببخشید بر کهتران و مهان

هر کجا که انبار غله‌ای داشت، آن‌ها را برای کوچک و بزرگ جامعه باز کرد و بخشید.

نکته ادبی: «کهتران و مهان»: عام و خاص (مردم عادی و بزرگان).

خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای نامداران با دستگاه

صدایی از درگاه شاه بلند شد که ای نامداران و صاحب‌منصبان!

نکته ادبی: «خروشی برآمد»: فرمان و اعلام رسمی شاهانه.

غله هرچ دارید پیدا کنید ز دینار پیروز گنج آگنید

هرچه غله دارید آشکار کنید و گنج‌های خود را از دینار برای کمک به مردم خالی کنید.

نکته ادبی: «آگنید»: پر کردن، در اینجا به معنی به کار گرفتن گنج برای حل مشکل.

هر آنکس که دارد نهانی غله وگر گاو و گر گوسفند و گله

هر کسی که غله‌ای پنهان کرده است، یا گاو و گوسفند و گله‌ای دارد،

نکته ادبی: اشاره به احتکار.

به نرخی فروشد که او را هواست که از خوردنی جانور بی نواست

باید به قیمتی بفروشد که دلخواه او باشد، چرا که جان مردم از گرسنگی در خطر است.

نکته ادبی: «بی‌نوا»: در اینجا یعنی بی‌بضاعت و درمانده.

به هر کارداری و خودکامه ای فرستاد تازان یکی نامه ای

پادشاه به سوی هر حاکم و کارگزار خودخواه و خودسر، نامه‌ای فوری فرستاد.

نکته ادبی: «کاردار»: مسئول، والی. «تازان»: شتابان.

که انبارها برگشایند باز به گیتی برآنکس که هستش نیاز

که انبارها را دوباره باز کنند برای هر کسی در جهان که به آن نیاز دارد.

نکته ادبی: فرمان حکومتی برای امدادرسانی.

کسی گر بمیرد بنایافت نان ز برنا و از پیر مرد و زنان

اگر کسی از پیر و جوان و زن و مرد، به خاطر نیافتن نان بمیرد،

نکته ادبی: تأکید بر مسئولیت حکومتی.

بریزم ز تن خون انباردار کجا کار یزدان گرفتست خوار

من خون انباردار را خواهم ریخت، چرا که او کار خدا (کمک به بندگان) را خوار شمرده است.

نکته ادبی: «خون ریختن»: تهدید جدی پادشاه.

بفرمود تا خانه بگذاشتند به دشت آمد و دست برداشتند

فرمان داد تا خانه‌ها را رها کردند؛ همه به دشت رفتند و برای طلب باران دست به دعا برداشتند.

نکته ادبی: «دست برداشتن»: کنایه از دعا کردن.

همی به آسمان اندر آمد خروش ز بس مویه و درد و زاری و جوش

خروش و فریاد به آسمان رسید، به خاطر ناله‌ها و درد و زاری مردم.

نکته ادبی: تصویرسازی از اندوه جمعی.

ز کوه و بیابان وز دشت و غار ز یزدان همی خواستی زینهار

از کوه و بیابان و دشت، همه از خداوند طلب زنهار و بخشش می‌کردند.

نکته ادبی: «زنهار»: امان و نجات.

برین گونه تا هفت سال از جهان ندیدند سبزی کهان و مهان

به این ترتیب تا هفت سال، هیچ‌کس در جهان سبزی و آبادانی ندید.

نکته ادبی: اوج بحران خشکسالی هفت‌ساله.

بهشتم بیامد مه فوردین برآمد یکی ابر با آفرین

در ماه فروردین سال هشتم، ابری با نوید رحمت و آفرین خداوندی پدیدار شد.

نکته ادبی: «آفرین»: رحمت و برکت.

همی در بارید بر خاک خشک همی آمد از بوستان بوی مشک

بر خاک خشک باران بارید و از باغ‌ها بوی مشک (عطر خوش) برآمد.

نکته ادبی: تداعی بوی خوش خاک پس از باران.

شده ژاله برگل چو مل در قدح همی تافت از ابر قوس قزح

ژاله (قطرات باران) بر گل نشست، همچون شراب در قدح، و رنگین‌کمان از میان ابر تابید.

نکته ادبی: «مل در قدح»: تشبیه قطرات باران روی گل به شراب در جام.

زمانه برست از بد بدگمان به هرجای بر زه نهاده کمان

روزگار از بدگمانی و ترس رهایی یافت؛ گویی طبیعت دوباره آماده زندگی شده است.

نکته ادبی: «زه نهاده کمان»: کنایه از آمادگی برای رویش و زایش.

چو پیروز ازان روز تنگی برست بر آرام بر تخت شاهی نشست

وقتی پیروز از آن دوران سخت رهایی یافت، با آرامش بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: بازگشت به ثبات و آرامش پس از بحران.

یکی شارستان کرد پیروز کام بفرمود کو را نهادند نام

شهری آباد ساخت که نامش را پیروز کرد.

نکته ادبی: «شارستان»: شهر.

جهاندار گوینده گفت این ریست که آرمام شاهان فرخ پیست

پادشاهِ دانا گفت این شهر «ری» است که برای پادشاهان فرخنده و مبارک است.

نکته ادبی: اشاره به ساخت یا آبادانی شهر ری.

دگر کرد بادان پیروزنام خنیده بهرجایش آرام و کام

شهر دیگری ساخت با نام پیروز، که آرامش و خوشی در آن شهرت یافت.

نکته ادبی: اشاره به بنای بادان پیروز.

که اکنونش خوانی همی اردبیل که قیصر بدو دارد از داد میل

شهری که اکنون آن را اردبیل می‌نامند و حتی قیصر روم نیز به عدالت آن میل و توجه دارد.

نکته ادبی: اشاره جغرافیایی به اردبیل.

چو این بومها یکسر آباد کرد دل مردم پر خرد شاد کرد

وقتی این سرزمین‌ها را آباد کرد، دل مردم خردمند را شاد کرد.

نکته ادبی: ارتباط آبادی با شادی ملت.

درم داد با لشکر نامدار سوی جنگ جستن برآراست کار

به سپاهیان پول داد و لشکر نامدار را برای رفتن به جنگ آماده کرد.

نکته ادبی: «درم»: پول و حقوق نظامیان.

بدان جنگ هرمز بدی پیش رو همی رفت با کارسازان نو

در آن جنگ، هرمز پیشرو لشکر بود و با جنگجویان تازه‌نفس می‌رفت.

نکته ادبی: هرمز نام شخصیت نظامی است.

قباد از پس پشت پیروز شاه همی راند چون باد لشکر به راه

قباد پشت سر پیروز شاه، با سرعتی همچون باد لشکر را هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: حرکت سریع لشکر.

که پیروز را پاک فرزند بود خردمند شاخی برومند بود

چرا که پیروز فرزند پاکی داشت که شاخه‌ای خردمند و برومند بود.

نکته ادبی: اشاره به جانشین صالح.

بلاش از بر تخت بنشست شاد که کهتر پسر بود با مهر و داد

بلاش بر تخت نشست، که پسر کوچکتر بود و با مهر و داد رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: بلاش به پادشاهی می‌رسد.

یکی پارسی بود بس نامدار ورا سوفزا خواندی شهریار

شخص پارسیِ بسیار نامداری بود که شهریار او را سوفزا می‌نامید.

نکته ادبی: معرفی شخصیت سوفزا.

بفرمود پیروز کایدر بباش چو دستور شایسته نزد بلاش

پیروز به او گفت که اینجا بمان و مانند وزیر شایسته‌ای نزد بلاش باش.

نکته ادبی: «دستور»: وزیر و مشاور.

سپه را سوی جنگ ترکان کشید همی تاج و تخت کیی را سزید

سپاه را به سوی جنگ با ترکان کشید، چرا که برازنده تاج و تخت کیانی بود.

نکته ادبی: هدف جنگ: دفاع از مرز و حفظ شکوه شاهی.

همی راند با لشکر و گنج و ساز که پیکار جویند با خوشنواز

با لشکر و گنج و سازوبرگ جنگی حرکت کرد تا با خوشنواز (پادشاه ترکان) بجنگد.

نکته ادبی: «خوشنواز»: نام پادشاه ترکان.

نشانی که بهرام یل کرده بود ز پستی بلندی برآورده بود

او همان کاری را که بهرام (پادشاه پیشین) کرده بود، دوباره زنده کرد و پست‌ها را به بلندی رساند (تجدید شکوه).

نکته ادبی: «ز پستی بلندی برآورده بود»: کنایه از احیای شکوه و عزت کشور.

نبشته یکی عهد شاهنشهان که از ترک و ایرانیان در جهان

عهدنامه‌ای از شاهان گذشته بر جای مانده بود که مرز و حقوقِ میان ایرانیان و ترکان را در جهان تعیین کرده بود.

نکته ادبی: شاهنشهان جمع مکسر و ترکیب اضافی است که به قدرت مطلق اشاره دارد.

کسی زین نشان هیچ برنگذرد کزان رود برتر زمین نشمرد

هیچ‌کس نباید از این مرزِ تعیین‌شده تجاوز کند، زیرا فراتر از آن، زمینی برای حکومتِ قانونی وجود ندارد.

نکته ادبی: شمرده نشدنِ زمینِ فراتر به معنای غیرقانونی بودن تصرف آن است.

چو پیروز شیراوژن آنجا رسید نشان کردن شاه ایران بدید

هنگامی که پیروز (پادشاه ساسانی) که جنگجوی دلاوری بود به آنجا رسید، نشانِ مرزیِ پادشاه ایران را دید.

نکته ادبی: شیراوژن استعاره از دلاوری و شجاعت است.

چنین گفت یکسر بگردنکشان که از پیش ترکان برین همنشان

پیروز به سپاهیان جنگجو گفت که این مرزِ مشترک، سدّ راهِ پیشرویِ ما به سرزمین ترکان است.

نکته ادبی: گردنکشان صفت فاعلی برای پهلوانان و لشکریان است.

مناره برآرم به شمشیر و گنج ز هیتال تا کس نباشد به رنج

من با تکیه بر شمشیر و ثروت، برج و بارویی (مناره) فراتر از این مرز بنا می‌کنم تا هیچ‌کس از اهالی هیتال (سرزمین ترکان) جرأتِ رنجاندن ما را نداشته باشد.

نکته ادبی: هیتال نام قومی در آسیای میانه است که در اینجا به قلمرو آنان اشاره دارد.

چو باشد مناره به پیش برک بزرگان به پیش من آرند چک

اگر این برج و بارو را در آن سوی مرز بنا کنم، بزرگان آن دیار ناچار خواهند شد که برای اعلامِ بندگی نزد من بیایند.

نکته ادبی: چک در اینجا به معنای سندِ اطاعت و باج‌گذاری است.

بگویم که آن کرد بهرام گور به مردی و دانایی و فر و زور

به آنان یادآوری می‌کنم که بهرام گور با چه شجاعت، دانایی و شکوهی بر آنان فرمان راند.

نکته ادبی: فر و زور اشاره به ویژگی‌های آرمانی یک پادشاه در ادبیات حماسی است.

نمانم بجایی پی خوشنواز به هیتال و ترک از نشیب و فراز

جایی برای خوش‌نواز (پادشاه هیتالیان) باقی نخواهم گذاشت و تمامِ مناطق پست و بلندِ قلمروِ هیتال و ترک را از آنِ خود می‌کنم.

نکته ادبی: نشیب و فراز اشاره به تمام گستره جغرافیایی است.

چو بشنید فرزند خاقان که شاه ز جیحون گذر کرد خود با سپاه

وقتی فرزندِ خاقان (پادشاه ترکان) شنید که پیروز با سپاه خود از رود جیحون گذشت و مرز را شکست.

نکته ادبی: جیحون مرز طبیعیِ سنتی میان ایران و توران است.

همی بشکند عهد بهرام گور بدان تازه شد کشتن و جنگ و شور

این اقدام یعنی شکستنِ عهدِ بهرام گور، که در نتیجه دوباره بذرِ جنگ، خون‌ریزی و فتنه کاشته شد.

نکته ادبی: شکستن عهد در فرهنگ کهن ایران، بزرگترین گناه سیاسی و اخلاقی بود.

دبیر جهاندیده را خوشنواز بفرمود تا شد بر او فراز

خوشنواز به دبیرِ باتجربه و کارکشته‌اش دستور داد که به نزد پیروز برود.

نکته ادبی: دبیر جهاندیده استعاره از سیاست‌مدارِ کارکشته و عاقل است.

یکی نامه بنوشت با آفرین ز دادار بر شهریار زمین

دبیر نامه‌ای با احترام و دعا برای پیروز نوشت.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای سلام و درودِ تشریفاتی است.

چنین گفت کز عهد شاهان داد به گردی نخوانمت خسرونژاد

خوشنواز در نامه گفت: با وجود اینکه تو از تبار پادشاهان دادگستری، اما تو را در این رفتارِ ناشایست، از نژادِ خسروان نمی‌بینم.

نکته ادبی: خسرونژاد یعنی کسی که دارای تبارِ پادشاهی است.

نه این بود عهد نیاکان تو گزیده جهاندار و پاکان تو

این عهدشکنی، روشِ نیاکانِ بزرگ و پاکِ تو نبود.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاهی است که بر جهان تسلط دارد.

چو پیمان آزادگان بشکنی نشان بزرگی به خاک افگنی

چون پیمانِ آزادگان را می‌شکنی، در حقیقت نشانِ بزرگی و شرافتِ خود را به خاک می‌افکنی.

نکته ادبی: آزادگان نمادِ نجابت و مردانگی در فرهنگ ایرانی است.

مرا با تو پیمان بباید شکست به ناچار بردن بشمشیر دست

حال که عهد را شکستی، من نیز ناچارم پیمان را بشکنم و دست به شمشیر ببرم.

نکته ادبی: ناچار به معنای جبرِ سیاسی برای دفاع از حقوق است.

به نامه ز هر کارش آگاه کرد بسی هدیه با نامه همراه کرد

خوشنواز در نامه، پیروز را از عواقبِ کارش آگاه کرد و هدایای بسیاری همراه نامه فرستاد تا شاید صلح برقرار شود.

نکته ادبی: هدیه دادن در دیپلماسی کهن، نشانه حسن نیت و اتمام حجت است.

سواری سراینده و سرفراز همی رفت با نامهٔ خوشنواز

یک سوارِ سخنور و سرافراز را برگزید تا نامه را به نزد پیروز ببرد.

نکته ادبی: سراینده در اینجا به معنای کسی است که پیام را به زیبایی و فصاحت بیان می‌کند.

چو آن نامه برخواند پیروز شاه برآشفت زان نامور پیشگاه

هنگامی که پیروز نامه را خواند، از لحنِ آن پادشاهِ بلندمرتبه، سخت خشمگین شد.

نکته ادبی: نامور پیشگاه اشاره به جایگاه با عظمت خوشنواز دارد.

فرستاده را گفت برخیز و رو به نزدیک آن مرد دیوانه شو

به فرستاده گفت: برخیز و برو و به آن مرد دیوانه بگو.

نکته ادبی: دیوانه خطاب کردن رقیب، نشان از زوالِ عقلانیتِ پیروز دارد.

بگویش که تا پیش رود برک شما را فرستاد بهرام چک

به او بگو که بهرام به شما دستور داده بود که از مرز رودخانه فراتر نروید.

نکته ادبی: چک به معنای فرمان و سندِ مکتوب است.

کنون تا لب رود جیحون تو راست بلندی و پستی و هامون تو راست

اما اکنون تمام سرزمین‌ها تا لب رود جیحون، از دشت و کوه و بیابان، متعلق به توست (و من این حق را به تو می‌دهم).

نکته ادبی: هامون به معنای زمین هموار و دشت است.

من اینک بیارم سپاهی گران سرافراز گردان جنگ آوران

من اکنون با سپاهی بزرگ و سرافراز به سوی تو می‌آیم.

نکته ادبی: گردان جنگ‌آوران تأکیدی بر آمادگی نظامی است.

نمانم مگر سایهٔ خوشنواز که باشد بروی زمین بر دراز

و هیچ‌کس، جز سایه‌ی خوشنواز، بر روی زمین باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: کنایه از نابودی کاملِ خاندان و حکومت خوشنواز.

فرستاده آمد بکردار گرد شنیده سخنها همه یاد کرد

فرستاده با سرعتِ گردباد بازگشت و تمام سخنان پیروز را به خاطر سپرد.

نکته ادبی: بکردارِ گرد تشبیهی است برای سرعت و شتابِ فرستاده.

همی گفت یک چند با خوشنواز ازان شاه گردنکش و دیرساز

فرستاده، شرحِ آن شاهِ گردنکش و خودرأی را برای خوشنواز بازگو کرد.

نکته ادبی: دیرساز در اینجا به معنای کسی است که کارهایش از روی تدبیر یا غرور دیر به نتیجه می‌رسد یا پیچیده است.

چو گفتار بشنید و نامه بخواند سپاه پراگنده را برنشاند

خوشنواز وقتی این سخنان را شنید، سپاهِ پراکنده را فراخواند و آماده کرد.

نکته ادبی: برنشاندنِ سپاه به معنای دستورِ بسیجِ نظامی است.

بیاورد لشکر به دشت نبرد همان عهد را بر سر نیزه کرد

لشکر را به میدان نبرد آورد و همان عهدنامه‌ی بهرام گور را بر سرِ نیزه کرد تا همه ببینند.

نکته ادبی: عهد را بر سرِ نیزه کردن، نمادی از تبدیلِ دیپلماسی به جنگ است.

که بستد نیایش ز بهرامشاه که جیحون میانجیست ما را به راه

همان عهدی که بهرام‌شاه بسته بود و رود جیحون را مرز و واسطه میان ما قرار داده بود.

نکته ادبی: میانجی استعاره از خطِ مرزی و جداکننده است.

یکی مرد بینادل و چرب گوی ز لشکر گزین کرد با آبروی

خوشنواز مردی خردمند و خوش‌سخن را از میان سپاه برای مأموریتِ دیپلماتیک برگزید.

نکته ادبی: بینادل به معنای کسی است که از بصیرت قلبی و خرد برخوردار است.

بدو گفت نزدیک پیروز رو به چربی سخن گوی و پاسخ شنو

به او گفت به نزد پیروز برو و با زبانِ نرم و چرب سخن بگو و پاسخ را بشنو.

نکته ادبی: چربیِ سخن استعاره از فصاحت و مدارا برای صلح است.

بگویش که عهد نیای تو را بلند اختر و رهنمای تو را

به او بگو که آن عهدِ نیای تو، که ستاره‌ای بلند داشت و راهنمای تو بود، را دوباره یادآوری می‌کنم.

نکته ادبی: بلند اختر کنایه از سعادت و پیروزیِ بهرام گور است.

همی بر سر نیزه پیش سپاه بیارم چو خورشید تابان به راه

این عهد را اکنون بر سرِ نیزه، مانند خورشیدی تابان پیش روی سپاه می‌آورم.

نکته ادبی: خورشید تابان استعاره از حقیقت و روشناییِ عهدنامه است.

بدان تا هر آنکس که دارد خرد به منشور آن دادگر بنگرد

تا هر کسی که خرد دارد، به منشورِ دادگستریِ آن شاهِ عادل بنگرد.

نکته ادبی: منشور به معنای فرمانِ کتبی و سندِ رسمی است.

مرا آفرین بر تو نفرین بود همان نام تو شاه بی دین بود

دعای خیر برای تو، اما نفرین بر تو باد، زیرا نامِ تو شاهِ بی‌دین و پیمان‌شکن خواهد بود.

نکته ادبی: بی‌دین در اینجا به معنای کسی است که به اصول اخلاقی و پیمان پایبند نیست.

نه یزدان پسندد نه یزدان پرست نه اندر جهان مردم زیردست

نه خدا این پیمان‌شکنی را می‌پسندد و نه مردمِ زیردست، چنین ظلمی را برمی‌تابند.

نکته ادبی: یزدان‌پرست صفتِ مردمِ مؤمن است.

که بیداد جوید کسی در جهان بپیچد سر از عهد شاهنشهان

هیچ‌کس در جهان حق ندارد که بی‌عدالتی کند و سر از عهدِ پادشاهانِ بزرگ بپیچد.

نکته ادبی: شاهنشهان اشاره به دودمان‌های ساسانی و آرمانیِ ایران است.

به داد و به مردی چو بهرام شاه کسی نیز ننهاد بر سر کلاه

به درستی که بهرام‌شاه در دادگری و مردانگی، الگویی بود که هیچ‌کس دیگر به جایگاه او نرسید.

نکته ادبی: کلاه نهادن بر سر کنایه از پادشاهی کردن است.

برین بر جهاندار یزدان گواست که او را گوا خواستن ناسزاست

خداوندِ جهان گواه بر این حقانیت است و نیازی نیست کسی دیگری را به شهادت بطلبد.

نکته ادبی: گواهیِ یزدان نشان از حقانیتِ مطلقِ مفادِ عهدنامه است.

که بیداد جوید همی جنگ من چنین با سپه کردن آهنگ من

تو که بی‌عدالتی می‌کنی و قصدِ جنگ با من داری، چنین لشکرکشیِ تو نابخردانه است.

نکته ادبی: آهنگِ من یعنی قصدِ جنگیدن با من.

نباشی تو زین جنگ پیروزگر نیابی مگر ز اختر نیک بر

تو در این جنگ پیروز نخواهی شد، مگر اینکه اقبال و ستاره‌ی بختِ تو بسیار نیک باشد.

نکته ادبی: اختر کنایه از سرنوشت و اقبال است.

ازین پس نخواهم فرستاد کس بدین جنگ یزدان مرا یار بس

از این پس دیگر فرستاده‌ای برای صلح نخواهم فرستاد، یاریِ خدا برای من در جنگ کافی است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده قطعِ امیدِ کامل از دیپلماسی است.

فرستاده با نامه آمد چو گرد سخنها به پیروز بر یاد کرد

فرستاده با شتاب بازگشت و تمام سخنانِ منطقی را به پیروز بازگفت.

نکته ادبی: سخنها به یاد کردن به معنای بازگو کردنِ دقیقِ پیام است.

چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز پر از خشم شد شاه گردن فراز

هنگامی که پیروز نامه را خواند، از خشم لبریز شد و به عنوانِ شاهی مقتدر، آشفته گشت.

نکته ادبی: شاه گردن‌فراز صفتِ پیروز است که نشان از تکبرِ او دارد.

فرستاده را گفت چندین سخن نگویم جهاندیده مرد کهن

پیروز به فرستاده گفت که دیگر سخنانِ این پیرمردِ کارکشته را به من نگو.

نکته ادبی: جهاندیده در اینجا با لحنی تحقیرآمیز برای خوشنواز به کار رفته است.

که از چاچ یک پی نهد نزد رود به نوک سنانش فرستم درود

اگر از سرزمین چاچ حتی یک قدم به سمت رود نزدیک شود، با نوکِ نیزه پاسخِ او را خواهم داد.

نکته ادبی: چاچ نام منطقه‌ای در ماوراءالنهر است.

فرستاده آمد بر خوشنواز فراوان سخن گفت با او به راز

فرستاده نزد خوشنواز بازگشت و بسیاری از سخنانِ پنهانی و وضعیتِ پیروز را برای او شرح داد.

نکته ادبی: راز در اینجا به معنای گزارشِ محرمانه و اطلاعات نظامی است.

که نزدیک پیروز ترس خدای ندیدم نبودش کسی رهنمای

او گفت که پیروز خداشناس نیست و کسی را هم ندارد که راهنمای او به سوی حق باشد.

نکته ادبی: ترسِ خدای استعاره از تقوا و رعایتِ عدالت است.

همه دیدمش جنگ جوید همی به فرمان یزدان نگوید همی

دیدم که او تنها به دنبالِ جنگ است و اصلاً به فرمانِ یزدان توجهی ندارد.

نکته ادبی: به فرمانِ یزدان نگفتن کنایه از نافرمانی از حق و حقیقت است.

چو بشندی زو این سخن خوشنواز به یزدان پناهید و بردش نماز

چون خوشنواز این سخن را شنید، به خداوند پناه برد و به درگاه او نیایش کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای دعا کردن و تسلیمِ امرِ الهی شدن است.

چنین گفت کای داور داد و پاک تویی آفرینندهٔ هور و خاک

خوشنواز چنین گفت: ای داور دادگر و پاک، تو هستی که خورشید و زمین را آفریدی (و قدرت در دست توست).

نکته ادبی: هور در اینجا به معنای خورشید و استعاره‌ای از مظاهر خلقت است.

تو دانی که پیروز بیدادگر ز بهرام بیشی ندارد هنر

تو خود می‌دانی که پیروز (شاه ایران)، با وجود بیدادگری‌اش، در هنر جنگاوری از بهرام گور برتر نیست.

نکته ادبی: بیشی به معنای برتری و فزونی است.

پی او ز روی زمین برگسل مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل

ریشه و بنیاد او را از روی زمین برکن و تمام نیرو، اراده و دل و جانش را از او بگیر.

نکته ادبی: برگسلن به معنای بریدن و گسستن است که کنایه از نابودی کامل است.

سخنهای بیداد گوید همی بزرگی به شمشیر جوید همی

او مدام از بیداد سخن می‌گوید و تصور می‌کند بزرگی و جایگاهش تنها با قدرت شمشیر به دست می‌آید.

نکته ادبی: بیداد گوید کنایه از رفتار ظالمانه است.

به گرد سپه بر یکی کنده کرد سرش را بپوشید و آگنده کرد

خوشنواز در اطراف لشکرگاه خود گودالی کند و روی آن را با پوشش و خاک پوشاند تا آن را پنهان کند.

نکته ادبی: آگنده کرد یعنی پر و انباشته کرد (اشاره به پوشاندن روی گودال).

کمندی فزون بود بالای اوی همان سی ارش کرده پهنای اوی

طول این گودال از قد یک انسان بیشتر بود و پهنای آن نیز حدود سی ارش (واحد اندازه‌گیری) بود.

نکته ادبی: ارش واحد اندازه‌گیری طول (معادل طول ساعد) است.

چو این کرده شد نام یزدان بخواند ز پیش سمرقند لشکر براند

وقتی این کار به پایان رسید، نام خدا را بر زبان آورد و سپاهش را از نزدیکی سمرقند حرکت داد.

نکته ادبی: نام یزدان خواندن کنایه از توسل به امر قدسی برای موفقیت در نقشه است.

وزان روی سرگشته پیروز شاه همی راند چون باد لشکر به راه

از آن سوی، پیروز شاه که فریب خورده بود، شتابان و همچون باد به سمت لشکرگاه دشمن می‌تاخت.

نکته ادبی: سرگشته کنایه از کسی است که در غفلت و سردرگمی ذهنی قرار دارد.

وزین روی پر بیم دل خوشنواز چنین تا برکنده آمد فراز

و از این سوی، خوشنواز که دلش پر از بیم بود، با این حال برای رسیدن به آن گودالِ از پیش آماده شده، پیش می‌آمد.

نکته ادبی: خوشنواز به دلیل ترس از نتیجه جنگ، با احتیاط و زیرکی عمل می‌کند.

برآمد ز هردو سپه بوق و کوس هوا شد ز گرد سپاه آبنوس

از هر دو سپاه صدای شیپور و کوس جنگی برخاست و گرد و غبار برخاسته از لشکرها، آسمان را به رنگ آبنوس (سیاه) درآورد.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از رنگ سیاه و تیرگی آسمان بر اثر غبار جنگ است.

چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب خون اندر آمد به جوی

تیراندازی میان دو سپاه چنان شدت گرفت که خونِ کشته‌شدگان مانند آب در جوی‌ها روان شد.

نکته ادبی: تشبیه خون به آب در جوی، شدت کشتار را نشان می‌دهد.

چو نزدیکی کنده شد خوشنواز همی گفت با داور پاک راز

وقتی خوشنواز به نزدیکی گودال رسید، با خدای پاک راز و نیاز کرد (و نقشه خود را مرور کرد).

نکته ادبی: راز گفتن کنایه از مناجات درونی و تمرکز بر هدف است.

وزان روی چون باد پیروزشاه همی تاخت با خوارمایه سپاه

از آن سو پیروز شاه همچون باد با سپاهی که در نظرش اندک می‌آمد، حمله می‌برد.

نکته ادبی: خوارمایه به معنای بی‌ارزش و ناچیز است.

چو آمد به نزدیکی خوشنواز سپهدار ترکان ازو گشت باز

وقتی پیروز به نزدیکی خوشنواز رسید، سپهدار ترکان (خوشنواز) از او روی برگرداند.

نکته ادبی: بازگشتن در اینجا به معنای عقب‌نشینی تاکتیکی برای فریب دادن است.

عنان را بپیچید و بنمود پشت پس او سپاه اندر آمد درشت

خوشنواز اسب را گرداند و پشت به سپاه ایران کرد تا عقب‌نشینی را وانمود کند و سپاه ایران با خشونت به دنبال او آمدند.

نکته ادبی: نمودن پشت کنایه از فرار ظاهری برای به دام انداختن است.

برانگیخت پس باره پیروزشاه همی راند با گرز و رومی کلاه

پیروز شاه نیز اسب خود را به تاخت واداشت و با گرز و کلاه‌خود رومی به دنبال او پیش راند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

به کنده در افتاد با چند مرد بزرگان و شیران روز نبرد

پیروز و همراهانش که از بزرگان و جنگجویان بودند، به درون گودال افتادند.

نکته ادبی: کنده استعاره از دام و فریب مرگبار است.

چو نرسی برادرش و فرخ قباد بزرگان و شاهان فرخ نژاد

کسانی مانند نرسی (برادرش) و قبادِ فرخنده و دیگر بزرگان و شاهانِ اصیل نیز در آن گودال افتادند.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های خاص شخصیت‌های تاریخی در شاهنامه.

برین سان نگون شد سر هفت شاه همه نامداران زرین کلاه

بدین ترتیب سرنوشت هفت پادشاه و همه نامداران زرین‌کلاه به تباهی کشیده شد.

نکته ادبی: نگون‌شدن کنایه از شکست و سقوط است.

وزان جایگه شاددل خوشنواز به نزدیکی کنده آمد فراز

خوشنواز که از این پیروزی دلشاد بود، به کنار گودال آمد.

نکته ادبی: شاددل متضاد با وضعیت قبلی اوست.

برآورد زان کنده هر کس که زیست همان خاک بربخت ایشان گریست

هر کسی را که در گودال زنده بود بیرون کشید و گویی زمین نیز بر بخت شوم آنان می‌گریست.

نکته ادبی: گریستن خاک، تشخیص (جان‌بخشی) به زمین است.

بزرگان و پیکارجویان هران کسی را که در کنده آمد زمان

بزرگان و دلاورانی که زمانه آن‌ها را به درون گودال کشانده بود، همگی در بند افتادند.

نکته ادبی: زمانه در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

شکسته سر و پشت پیروزشاه شه نامداران با تاج و گاه

پیروز شاه که سردار نامداران و صاحب تاج و تخت بود، با سر و پشتِ شکسته (شکست‌خورده) در آنجا گرفتار شد.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از پادشاهی و قدرت است.

ز شاهان نبد زنده جز کیقباد شد آن لشکر و پادشاهی بباد

از میان شاهان کسی جز کیقباد زنده نماند و آن لشکر عظیم و پادشاهی به باد فنا رفت.

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از نابودی و تباهی است.

همی راند با کام دل خوشنواز سرافراز با لشکر رزمساز

خوشنواز که سرافراز شده بود، با لشکری که برای رزم آماده بودند، با دل خوش به راه افتاد.

نکته ادبی: رزم‌ساز کسی است که کارش جنگ و نبرد است.

به تاراج داده سپاه و بنه نه کس میسره دید و نه میمنه

سپاه ایران غارت شد و نظم آن‌ها از هم پاشید؛ نه جناحی از لشکر سالم ماند و نه نظم و آرایشی در میان بود.

نکته ادبی: میسره و میمنه دو جناح چپ و راست لشکر هستند.

ز ایرانیان چند بردند اسیر چه افگنده بر خاک و خسته به تیر

از ایرانیان بسیاری اسیر شدند و گروهی نیز بر خاک افتاده و با تیر زخمی گشته بودند.

نکته ادبی: خسته به معنای مجروح است.

نباید که باشد جهانجوی زفت دل زفت با خاک تیره ست جفت

سزاوار نیست که پادشاهی زیاده‌خواه و متکبر باشد؛ چرا که دلِ متکبر سرانجام با خاک تیره (گور) هم‌نشین می‌شود.

نکته ادبی: زفت در اینجا به معنای آزمند و متکبر است.

چنین آمد این چرخ ناپایدار چه با زیردست و چه با شهریار

این چرخ روزگار ناپایدار است؛ فرقی نمی‌کند که انسان زیردست باشد یا پادشاه، همه در برابر آن یکسان‌اند.

نکته ادبی: چرخ ناپایدار استعاره از گردش روزگار و بی‌وفایی دنیاست.

بپیچاند آن را که خود پرورد اگر تو شوی پاسبان خرد

روزگار کسی را که خود پرورانده است، به خواری می‌کشاند؛ حتی اگر تو نگهبانِ خرد باشی.

نکته ادبی: خرد در اینجا به معنای عقل و تدبیر انسانی در برابر تقدیر است.

نماند برین خاک جاوید کس تو را توشه از راستی باد و بس

هیچ‌کس در این خاک جاویدان نمی‌ماند؛ پس سعی کن توشه تو در این دنیا تنها راستی و درستی باشد.

نکته ادبی: توشه استعاره از اعمال نیک برای زندگی پس از مرگ است.

چو بگذشت برکنده بر خوشنواز سپاهش شد از خواسته بی نیاز

پس از اینکه خوشنواز از گودال گذشت، سپاهش از غنائم و ثروت بی‌نیاز گشت.

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنای ثروت و غنایم جنگی است.

به آهن ببستند پای قباد ز تخت و نژادش نکردند یاد

پای قباد را با آهن بستند و دیگر کسی به فکر تخت و پادشاهی و نژاد او نبود.

نکته ادبی: نکردن یاد کنایه از فراموشی و بی‌اهمیت شدن مقام اوست.

چو آگاهی آمد به ایران سپاه ازان کنده و رزم پیروز شاه

وقتی خبرِ آن گودال و شکستِ پیروز شاه به سپاه ایران رسید،

نکته ادبی: رزمِ پیروز شاه کنایه از نبردی است که به شکست او انجامید.

خروشی برآمد ز کشور بدرد ازان شهر یاران آزادمرد

خروشی پر از درد از کشور برخاست که مردمان آزاد و جوانمرد را به سوگ نشاند.

نکته ادبی: خروش کنایه از شیون و فریاد دسته جمعی است.

چو اندر جهان این سخن گشت فاش فرود آمد از تخت زرین بلاش

وقتی این خبر در جهان پیچید، بلاش (شاهزاده یا جانشین) از تخت زرین خود پایین آمد.

نکته ادبی: فاش شدن کنایه از پخش شدن خبر در همه جاست.

همه گوشت بازو به دندان بکند همی ریخت بر تخت خاک نژند

او از شدت اندوه، گوشت بازوی خود را با دندان کند و بر تختِ خاک‌آلود و غمگین ریخت.

نکته ادبی: این تصویرسازی مبالغه‌آمیز برای نمایش نهایت اندوه و استیصال است.

سپاهی و شهری ز ایران بدرد زن و مرد و کودک همی مویه کرد

سپاهیان و مردم شهر ایران در درد و رنج فرو رفتند و زن و مرد و کودک همگی به سوگواری پرداختند.

نکته ادبی: مویه کردن به معنای گریه و زاری کردن است.

همه کنده موی و همه خسته روی همه شاه جوی و همه راه جوی

همه موهای خود را می‌کندند و صورتشان زخمی بود و همه در جستجوی شاه و راهی برای نجات بودند.

نکته ادبی: کنده موی کنایه از شدت عزاداری و غم است.

که تا چون گریزند ز ایران زمین گرآیند لشکر ازان دشت کین

به این فکر بودند که اگر سپاه دشمن از دشت نبرد (کینه) به سمت ایران بیاید، چگونه فرار کنند.

نکته ادبی: دشت کین استعاره از میدان جنگی است که در آن دشمنی و انتقام وجود دارد.