شاهنامه - سهراب

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
دگر باره اسپان ببستند سخت به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونه ای بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو برخاست آواز کوس از درم بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست که تا اندر آوردگه کار چیست
دو اسپ اندر آن دشت برپای بود پر از گرد رستم دگر جای بود
گو پیلتن را چو بر پشت زین ندیدند گردان بران دشت کین
گمانشان چنان بد که او کشته شد سرنامداران همه گشته شد
به کاووس کی تاختند آگهی که تخت مهی شد ز رستم تهی
ز لشکر برآمد سراسر خروش زمانه یکایک برآمد به جوش
بفرمود کاووس تا بوق و کوس دمیدند و آمد سپهدار طوس
ازان پس بدو گفت کاووس شاه کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست
اگر کشته شد رستم جنگجوی از ایران که یارد شدن پیش اوی
به انبوه زخمی بباید زدن برین رزمگه بر نشاید بدن
چو آشوب برخاست از انجمن چنین گفت سهراب با پیلتن
که اکنون که روز من اندر گذشت همه کار ترکان دگرگونه گشت
همه مهربانی بران کن که شاه سوی جنگ ترکان نراند سپاه
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی سوی مرز ایران نهادند روی
بسی روز را داده بودم نوید بسی کرده بودم ز هر در امید
نباید که بینند رنجی به راه مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه
نشست از بر رخش رستم چو گرد پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
بیامد به پیش سپه با خروش دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
چو دیدند ایرانیان روی اوی همه برنهادند بر خاک روی
ستایش گرفتند بر کردگار که او زنده باز آمد از کارزار
چو زان گونه دیدند بر خاک سر دریده برو جامه و خسته بر
به پرسش گرفتند کاین کار چیست ترادل برین گونه از بهر کیست
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود گرامی تر خود بیازرده بود
همه برگرفتند با او خروش زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
چنین گفت با سرفرازان که من نه دل دارم امروز گویی نه تن
شما جنگ ترکان مجویید کس همین بد که من کردم امروز بس
چو برگشت ازان جایگه پهلوان بیامد بر پور خسته روان
بزرگان برفتند با او بهم چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
همه لشکر از بهر آن ارجمند زبان برگشادند یکسر ز بند
که درمان این کار یزدان کند مگر کاین سخن بر تو آسان کند
یکی دشنه بگرفت رستم به دست که از تن ببرد سر خویش پست
بزرگان بدو اندر آویختند ز مژگان همی خون فرو ریختند
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند چه آسانی آید بدان ارجمند
اگر ماند او را به گیتی زمان بماند تو بی رنج با او بمان
وگر زین جهان این جوان رفتنیست به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ سری زیر تاج و سری زیر ترگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، اوجِ تراژدی و سوگنامه‌ی رستم و سهراب است که در آن آگاهیِ دیر هنگامِ پدر، فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر را رقم می‌زند. فضای اثر از هیجان و خروشِ میدانِ نبرد به سکوتی مرگبار و اندوهی جانکاه تغییر می‌یابد که در آن قهرمانِ اسطوره‌ای، در برابرِ قدرتِ لایزالِ تقدیر و گذرِ عمر، سر تسلیم فرود می‌آورد.

مفهومِ بنیادینِ این ابیات، پوچیِ جنگ و ستیز در برابرِ حقیقتِ مرگ و پیوند‌های خونی است. شاعر با به تصویر کشیدنِ دگرگونیِ حالِ رستم، از یک جنگجویِ فاتح به پدری سوگوار، بیهودگیِ کین‌خواهی و غرور را به نمایش می‌گذارد و این درسِ بزرگِ اخلاقی را یادآور می‌شود که زندگی، گذرا و همگان در برابرِ مرگ، یکسان و ناتوان هستند.

معنای روان

دگر باره اسپان ببستند سخت به سر بر همی گشت بدخواه بخت

دوباره اسب‌ها را محکم بستند و برای نبرد آماده شدند، در حالی که سرنوشتِ شوم و بدخواه، بالای سرِ آنان در چرخش بود و تقدیرِ ناگوار در کمین نشسته بود.

نکته ادبی: ترکیبِ 'بدخواه بخت' به معنای تقدیرِ ناخوشایند و شوم است که اشاره به قدرتِ ماورایی و حتمیِ سرنوشت دارد.

به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو دوال کمر

هر دو برای کشتی گرفتن کمر همت بستند و کمربندِ یکدیگر را محکم گرفتند تا نبرد تن به تن را آغاز کنند.

نکته ادبی: دوال به معنای چرم و تسمه است و کنایه از کمربندِ پهلوانی است.

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم کند سنگ خارا به کردار موم

هرگاه بخت و اقبالِ انسان شوم و بد شود، قدرتِ او را می‌گیرد و سخت‌ترین چیزها مثل سنگِ خارا را به نرمیِ موم می‌کند تا شکست بخورد.

نکته ادبی: تشبیه سنگ خارا به موم برای نشان دادنِ زوالِ قدرت در برابر تقدیر است.

سرافراز سهراب با زور دست تو گفتی سپهر بلندش ببست

سهرابِ سرافراز با آن زور و بازویِ توانمندش در حالِ کشتی بود، اما گویی چرخِ بلندِ آسمان و تقدیر، دست و پایِ او را بسته بود تا پیروز نشود.

نکته ادبی: سپهر بلند در اینجا نمادِ تقدیر و قضا و قدرِ الهی است که اراده‌ی انسان را محدود می‌کند.

غمی بود رستم ببازید چنگ گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

رستم دچارِ اندوه و نگرانی شد و چنگِ خود را از دست داد، اما در نهایت آن پهلوانِ جنگجو و دلاور را در چنگِ خود گرفت.

نکته ادبی: جنگی پلنگ صفتی برای سهراب است که نشان‌دهنده دلیری و درندگی او در نبرد است.

خم آورد پشت دلیر جوان زمانه بیامد نبودش توان

رستم پشتِ آن جوانِ دلیر را به سمتِ زمین خم کرد؛ چرا که زمانه‌ی مرگِ او فرا رسیده بود و دیگر توانِ مقابله نداشت.

نکته ادبی: زمانه در اینجا استعاره از اجل و فرارسیدنِ مرگ است.

زدش بر زمین بر به کردار شیر بدانست کاو هم نماند به زیر

رستم او را مانندِ شیری به زمین کوبید و دانست که سهراب دیگر نمی‌تواند از زیرِ دستِ او بلند شود و رهایی یابد.

نکته ادبی: به کردار شیر یک تشبیه حماسی برای توصیفِ قدرتِ رستم است.

سبک تیغ تیز از میان برکشید بر شیر بیدار دل بردرید

به سرعت خنجرِ تیز را از میانِ کمرش بیرون کشید و شکمِ آن شیرِ دلاور را درید.

نکته ادبی: شیرِ بیدار‌دل استعاره از قهرمانِ شجاع و آگاه است.

بپیچید زانپس یکی آه کرد ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

سهراب پس از این ضربه به خود پیچید و آهی کشید؛ او از فکرِ امورِ دنیوی و خوب و بدِ زندگی فارغ شد و به مرگ اندیشید.

نکته ادبی: اندیشه کوتاه کردن کنایه از قطعِ امید از زندگی و نزدیک شدن به مرگ است.

بدو گفت کاین بر من از من رسید زمانه به دست تو دادم کلید

سهراب به رستم گفت: این سرنوشتِ من بود که به دستِ خودم رقم خورد و تو تنها کلیدِ تقدیرِ من بودی که مرگ را برایم رقم زدی.

نکته ادبی: کلیدِ زمانه استعاره از ابزارِ تقدیر بودن است.

تو زین بیگناهی که این کوژپشت مرابرکشید و به زودی بکشت

تو در این ماجرا بی‌گناهی؛ چرا که این تقدیرِ کج‌رفتار و ظالم مرا به این‌جا کشاند تا به دستِ تو کشته شوم.

نکته ادبی: کوژپشت در اینجا کنایه از فلک یا تقدیر است که کج‌مدار و ستمگر توصیف شده است.

به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من

هم‌سالانِ من در پیِ بازی و تفریح‌اند، اما عمرِ من این‌گونه به پایان رسید و پیکرِ جوانم در خاک افتاد.

نکته ادبی: یال کنایه از قامت و هیکلِ پهلوانی است.

نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندر آمد روانم بسر

مادرم نشانه‌های پدرم را به من داده بود و من با عشق و امیدِ دیدارِ او به این راه آمدم.

نکته ادبی: روانم به سر آمد به معنای این است که با شور و اشتیاق آمدم.

هرآنگه که تشنه شدستی به خون بیالودی آن خنجر آبگون

هر زمان که تشنه‌ی خون می‌شدی، آن خنجرِ درخشان و آبگون را به خونِ دیگران آلوده می‌کردی.

نکته ادبی: آبگون صفتِ خنجرهای گرانبهاست که به خاطرِ درخششِ فولاد به آب تشبیه شده‌اند.

زمانه به خون تو تشنه شود براندام تو موی دشنه شود

اکنون تقدیر و روزگار تشنه‌ی خونِ تو خواهد شد و دردِ کشتنِ من، مثلِ دشنه‌ای بر اندامِ تو فرو خواهد رفت.

نکته ادبی: مویِ دشنه شدن کنایه از دردِ شدید و عذابِ وجدانِ ناشی از ندامت است.

کنون گر تو در آب ماهی شوی و گر چون شب اندر سیاهی شوی

حتی اگر مثلِ ماهی در آب پنهان شوی و یا مثلِ سیاهیِ شب در تاریکی فرو روی، از چنگِ سرنوشت رهایی نخواهی داشت.

نکته ادبی: این ابیات اشاره به گریزناپذیریِ مرگ دارد.

وگر چون ستاره شوی بر سپهر ببری ز روی زمین پاک مهر

و اگر حتی مثلِ ستاره‌ای در آسمان بدرخشی، باز هم مرگ به سراغت می‌آید و مهر و محبت را از روی زمین از تو می‌گیرد.

نکته ادبی: بریدنِ مهر کنایه از نابودی و مرگ است.

بخواهد هم از تو پدر کین من چو بیند که خاکست بالین من

پدرم وقتی ببیند که خاکِ تیره، بستر و بالینِ من شده است، حتماً از تو انتقامِ خونِ مرا خواهد گرفت.

نکته ادبی: بالین در اینجا به معنای بسترِ مرگ یا قبر است.

ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان

از میانِ این بزرگان و جنگجویان، کسی پیدا می‌شود که خبرِ کشته شدنِ مرا به رستم برساند.

نکته ادبی: نامدارانِ گردنکش اشاره به سرداران و دلاورانِ لشکر دارد.

که سهراب کشتست و افگنده خوار ترا خواست کردن همی خواستار

به او خواهند گفت که سهراب کشته و خوار شد و آن کسی که تو را به جنگ فرا می‌خواند، همان کسی بود که به دنبالِ تو می‌گشت.

نکته ادبی: خواستار بودن به معنای طلب کردن و پیگیری کردن است.

چو بشنید رستم سرش خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

وقتی رستم این سخنان را شنید، عقل از سرش پرید و جهان در چشمانش تیره و تار شد.

نکته ادبی: خیره گشتن کنایه از شوکه شدن و از دست دادنِ کنترلِ روانی است.

بپرسید زان پس که آمد به هوش بدو گفت با ناله و با خروش

رستم وقتی به هوش آمد، با ناله و فریاد از سهراب پرسید که چه نشانی از رستم داری؟

نکته ادبی: هوش آمدن در اینجا به معنای بازگشتِ آگاهی پس از شنیدنِ خبرِ هولناک است.

که اکنون چه داری ز رستم نشان که کم باد نامش ز گردنکشان

سهراب با ناله گفت: اکنون چه نشانی از رستم داری؟ ای کاش نامِ او از میانِ دلاوران پاک شود و از بین برود.

نکته ادبی: کم‌باد نامش نفرینی است که سهراب ندانسته بر پدرِ خویش می‌کند.

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی بکشتی مرا خیره از بدخویی

سهراب گفت: اگر تو همان رستم هستی، پس بی‌دلیل و از رویِ بدخواهی، مرا کشتی.

نکته ادبی: خیره کشتن به معنای کشتن بدونِ دلیل و از روی نادانی است.

ز هر گونه ای بودمت رهنمای نجنبید یک ذره مهرت ز جای

من به هر طریقی سعی کردم راه را به تو نشان دهم، اما ذره‌ای مهر و محبت در دلت نسبت به من نجنبید.

نکته ادبی: جنبیدنِ مهر کنایه از بروزِ احساساتِ عاطفی است.

چو برخاست آواز کوس از درم بیامد پر از خون دو رخ مادرم

هنگامی که صدایِ طبلِ جنگ از خانه‌ام بلند شد، مادرم با دیدنِ رفتنِ من، دو چهره‌اش از اشکِ خونین پر شد.

نکته ادبی: کوس نمادِ آغازِ نبرد است.

همی جانش از رفتن من بخست یکی مهره بر بازوی من ببست

جانِ مادرم از دوریِ من زخمی شد و این مهره را به بازویِ من بست.

نکته ادبی: خستن به معنای مجروح کردن است.

مرا گفت کاین از پدر یادگار بدار و ببین تا کی آید به کار

به من گفت این یادگاری را از پدرت نگه دار تا روزی که به کارت بیاید.

نکته ادبی: یادگار نمادی از هویت و پیوندِ خانوادگی است.

کنون کارگر شد که بیکار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت

اکنون این نشان کارگر افتاد، اما چه فایده که پسر پیشِ چشمِ پدر خوار و کشته شد.

نکته ادبی: بیکار گشتنِ مهره، تضادی طنزآمیز با کارگر شدنِ آن دارد که نشان‌دهنده‌ی فاجعه است.

همان نیز مادر به روشن روان فرستاد با من یکی پهلوان

همچنین مادرم با هوش و ذکاوتِ خود، پهلوانی را همراهِ من فرستاد.

نکته ادبی: روشن‌روان صفتِ انسان‌های خردمند و باهوش است.

بدان تا پدر را نماید به من سخن برگشاید به هر انجمن

تا او پدر را به من نشان دهد و در هر جمعی سخنِ پیوندِ ما را بگوید.

نکته ادبی: سخن برگشاید کنایه از فاش کردنِ راز است.

چو آن نامور پهلوان کشته شد مرا نیز هم روز برگشته شد

چون آن پهلوانِ راهنما کشته شد، روزگارِ من نیز تیره و بختم برگشته شد.

نکته ادبی: روز برگشتن کنایه از بدشانسی و بدبختی است.

کنون بند بگشای از جوشنم برهنه نگه کن تن روشنم

اکنون بندهایِ زرهِ مرا باز کن و تنِ پاک و روشنِ مرا ببین.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و محافظِ جنگی است.

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید همه جامه بر خویشتن بردرید

رستم زره را گشود و آن مهره را دید؛ از شدتِ اندوه جامه بر تنِ خود پاره کرد.

نکته ادبی: جامه دریدن یکی از رسومِ سوگواری در ادبیاتِ حماسی است.

همی گفت کای کشته بر دست من دلیر و ستوده به هر انجمن

رستم می‌گفت: ای کسی که به دستِ من کشته شدی، در حالی که در تمامِ انجمن‌ها دلاور و ستوده بودی.

نکته ادبی: ستوده کنایه از کسی است که شایسته‌ی تحسین و افتخار است.

همی ریخت خون و همی کند موی سرش پر ز خاک و پر از آب روی

رستم خون می‌گریست و مویِ خود را می‌کند و سر و رویش را با خاک و اشک پر کرده بود.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن از نشانه‌های سوگ و ماتم است.

بدو گفت سهراب کین بدتریست به آب دو دیده نباید گریست

سهراب به او گفت: این نالیدن از بدتر هم بدتر است؛ با گریستن و اشک ریختن، چیزی درست نمی‌شود.

نکته ادبی: آبِ دو دیده کنایه از اشکِ چشم است.

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود چنین رفت و این بودنی کار بود

خودکشی اکنون چه سودی دارد؟ این اتفاق از قبل مقدر شده بود و باید رخ می‌داد.

نکته ادبی: بودنی در اینجا به معنای مقدر و حتمی است.

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت تهمتن نیامد به لشکر ز دشت

خورشید غروب کرد، اما رستم از میدانِ نبرد به لشکرگاه بازنگشت.

نکته ادبی: گنبد اشاره به آسمان است که خورشید در آن حرکت می‌کند.

ز لشکر بیامد هشیوار بیست که تا اندر آوردگه کار چیست

بیست نفر از افرادِ هوشیارِ لشکر آمدند تا ببینند در میدانِ نبرد چه رخ داده است.

نکته ادبی: هشیوار به معنای آگاه و عاقل است.

دو اسپ اندر آن دشت برپای بود پر از گرد رستم دگر جای بود

دو اسب در آن دشت ایستاده بودند، اما جایِ رستم خالی بود و فقط گرد و غبارِ نبرد دیده می‌شد.

نکته ادبی: پر از گرد بودن کنایه از خالی بودنِ جایگاه و به هم ریختگیِ میدان است.

گو پیلتن را چو بر پشت زین ندیدند گردان بران دشت کین

وقتی دلاورانِ لشکر، آن پهلوانِ تنومند را بر پشتِ اسبش ندیدند، نگران شدند.

نکته ادبی: گو پیلتن لقبی برای رستم است که نشان‌دهنده‌ی قدرتِ عظیمِ اوست.

گمانشان چنان بد که او کشته شد سرنامداران همه گشته شد

گمان کردند که او کشته شده است و سرانِ لشکر همگی ماتم‌زده شدند.

نکته ادبی: گشته شدن در اینجا به معنای نابود شدن یا از پا درآمدن است.

به کاووس کی تاختند آگهی که تخت مهی شد ز رستم تهی

خبر را به کی‌کاووس بردند که تختِ پادشاهی از وجودِ رستم خالی شده است.

نکته ادبی: تختِ مهی کنایه از دستگاهِ پادشاهی و قدرت است.

ز لشکر برآمد سراسر خروش زمانه یکایک برآمد به جوش

در میانِ لشکر فریاد و غوغا بلند شد و زمانه و سرنوشت برایِ آن‌ها به جوش و خروش آمد.

نکته ادبی: به جوش آمدنِ زمانه، کنایه از آشوب و هرج‌ومرج است.

بفرمود کاووس تا بوق و کوس دمیدند و آمد سپهدار طوس

کاووس دستور داد تا طبل‌ها را به صدا درآورند و طوس (سپهدار) فرماندهی را بر عهده بگیرد.

نکته ادبی: بوق و کوس از ابزارهای اعلامِ آماده‌باشِ جنگی است.

ازان پس بدو گفت کاووس شاه کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

سپس کاووس شاه به او گفت: از اینجا یک پیکِ تندرو به میدانِ نبرد بفرست.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ تندرو یا اسبِ تیزپا است.

بتازید تا کار سهراب چیست که بر شهر ایران بباید گریست

سریع بروید و ببینید چه بر سرِ سهراب آمده است؛ چرا که ایران باید برای این واقعه سوگواری کند.

نکته ادبی: گریستن بر شهر ایران کنایه از اندوهِ ملی است.

اگر کشته شد رستم جنگجوی از ایران که یارد شدن پیش اوی

اگر رستمِ جنگجو کشته شده باشد، چه کسی در ایران جرئتِ ایستادن در برابرِ دشمن را دارد؟

نکته ادبی: پیشِ اوی شدن کنایه از مبارزه و مقاومت کردن است.

به انبوه زخمی بباید زدن برین رزمگه بر نشاید بدن

باید با تمامِ قوا حمله کنیم؛ ماندن در این میدانِ نبرد دیگر جایز نیست.

نکته ادبی: انبوه زخمی زدن کنایه از حمله‌ی سنگین و فراگیر است.

چو آشوب برخاست از انجمن چنین گفت سهراب با پیلتن

هنگامی که آشوب در لشکر برپا شد، سهراب به رستم گفت:

نکته ادبی: پیلتن در اینجا اشاره به رستم است.

که اکنون که روز من اندر گذشت همه کار ترکان دگرگونه گشت

اکنون که عمرِ من به پایان رسیده است، تمامِ کارهایِ ترکان دگرگون شده است.

نکته ادبی: ترکان به سپاهِ مقابلِ ایران اشاره دارد.

همه مهربانی بران کن که شاه سوی جنگ ترکان نراند سپاه

شاه باید با مهربانی برخورد کند تا سپاهِ ایران را برای جنگ با ترکان نفرستد.

نکته ادبی: سوی جنگ راندن کنایه از آغازِ تهاجمِ نظامی است.

که ایشان ز بهر مرا جنگجوی سوی مرز ایران نهادند روی

چرا که آن‌ها فقط به خاطرِ من به سمتِ مرزهایِ ایران لشکر کشیدند.

نکته ادبی: به رستم روی نهادن کنایه از حرکتِ سپاهی به سویِ مقصد است.

بسی روز را داده بودم نوید بسی کرده بودم ز هر در امید

من به آن‌ها نویدِ پیروزی داده بودم و از هر دری به آن‌ها امید بخشیده بودم.

نکته ادبی: از هر دری امید کردن کنایه از وعده‌های بسیار دادن است.

نباید که بینند رنجی به راه مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نباید آن‌ها در راه سختی بکشند؛ جز با نیکی به آن‌ها نگاه نکن.

نکته ادبی: مکن جز به نیکی نگاه کنایه از رفتارِ کریمانه و انسانی است.

نشست از بر رخش رستم چو گرد پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

رستم در حالی که چهره‌اش خونی و لبش پر از آهِ سرد بود، بر رخش نشست.

نکته ادبی: بادِ سرد کنایه از آهِ اندوهگین و حسرت است.

بیامد به پیش سپه با خروش دل از کردهٔ خویش با درد و جوش

او با فریاد و ناله به پیشِ سپاه آمد، در حالی که دلش از کاری که کرده بود، در آتشِ درد و جوش بود.

نکته ادبی: درد و جوش کنایه از تلاطمِ روحی و پشیمانیِ شدید است.

چو دیدند ایرانیان روی اوی همه برنهادند بر خاک روی

ایرانیان وقتی او را دیدند، همگی از احترام و سوگ، صورت بر خاک گذاشتند.

نکته ادبی: بر خاک روی نهادن نشانی از تعظیم و سوگواری است.

ستایش گرفتند بر کردگار که او زنده باز آمد از کارزار

آن‌ها خداوند را شکر گفتند که رستم از میدانِ نبرد سالم بازگشته است.

نکته ادبی: ستایش بر کردگار کنایه از شکرگزاری است.

چو زان گونه دیدند بر خاک سر دریده برو جامه و خسته بر

اما وقتی دیدند که رستم سر بر خاک دارد و جامه دریده و سینه مجروح کرده است، شوکه شدند.

نکته ادبی: خسته بر کنایه از سینه‌ی مجروح و غم‌زده است.

به پرسش گرفتند کاین کار چیست ترادل برین گونه از بهر کیست

پرسیدند که چه شده است و این اندوه برای کیست؟

نکته ادبی: پرسش گرفتن کنایه از جویا شدنِ علتِ ماجراست.

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود گرامی تر خود بیازرده بود

رستم آن فاجعه‌ای را که خود انجام داده بود، تعریف کرد؛ اینکه عزیزترینِ خود را آزار داده است.

نکته ادبی: گرامی‌تَر خود کنایه از فرزند است.

همه برگرفتند با او خروش زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

همگی همراهِ او به ناله پرداختند؛ زمین و هوا پر از فریاد و آشوب شد.

نکته ادبی: هوا پر ز جوش کنایه از گستردگیِ اندوه است.

چنین گفت با سرفرازان که من نه دل دارم امروز گویی نه تن

رستم به بزرگان گفت: من امروز گویی نه دلی دارم و نه تنی؛ همگی از بین رفته است.

نکته ادبی: نه دل و نه تن داشتن کنایه از فروپاشیِ کاملِ روانی است.

شما جنگ ترکان مجویید کس همین بد که من کردم امروز بس

شما دیگر به جنگ با ترکان نروید؛ همین مصیبتی که امروز برای من پیش آمد، کافی است.

نکته ادبی: بس بودنِ مصیبت کنایه از عمقِ فاجعه است.

چو برگشت ازان جایگه پهلوان بیامد بر پور خسته روان

سپس رستم بازگشت و به سویِ پسرِ مجروحش رفت.

نکته ادبی: پورِ خسته روان اشاره به سهرابِ در حالِ مرگ است.

بزرگان برفتند با او بهم چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

بزرگانِ لشکر مانندِ طوس و گودرز و گستهم، او را همراهی کردند.

نکته ادبی: ذکرِ نامِ پهلوانان برای نشان دادنِ عظمتِ مجلسِ سوگ است.

همه لشکر از بهر آن ارجمند زبان برگشادند یکسر ز بند

تمامِ لشکر برایِ آن پهلوانِ عزیز، زبان به ناله و زاری گشودند.

نکته ادبی: زبان از بند گشودن کنایه از گریه و ناله سر دادن است.

که درمان این کار یزدان کند مگر کاین سخن بر تو آسان کند

گفتند: درمانِ این درد فقط نزدِ خداوند است؛ شاید او این سختی را بر تو آسان کند.

نکته ادبی: آسان کردنِ سخن کنایه از تسلی دادن و رفعِ مصیبت است.

یکی دشنه بگرفت رستم به دست که از تن ببرد سر خویش پست

رستم دشنه‌ای برداشت تا سرِ خود را از تن جدا کند و خودکشی نماید.

نکته ادبی: سر پست کردن کنایه از کشتنِ خود یا بریدنِ سر است.

بزرگان بدو اندر آویختند ز مژگان همی خون فرو ریختند

بزرگان مانعِ او شدند و خودشان نیز از شدتِ گریه، خون از چشمانشان جاری بود.

نکته ادبی: خون از مژگان ریختن، مبالغه‌ای ادبی برای شدتِ گریه است.

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود که از روی گیتی برآری تو دود

گودرز به او گفت: خودکشی چه فایده‌ای دارد که جهان را بر خود تیره کنی؟

نکته ادبی: دود از روی گیتی برآوردن کنایه از به عزایِ خود نشستن است.

تو بر خویشتن گر کنی صدگزند چه آسانی آید بدان ارجمند

اگر خودت را آزار دهی، چه سودی برایِ آن پهلوانِ بزرگ دارد؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و رنج است.

اگر ماند او را به گیتی زمان بماند تو بی رنج با او بمان

اگر قرار است او زنده بماند، تو هم با او زندگی کن و رنج نکش.

نکته ادبی: بی‌رنج ماندن کنایه از زندگیِ آرام است.

وگر زین جهان این جوان رفتنیست به گیتی نگه کن که جاوید کیست

و اگر قرار است او از این دنیا برود، نگاه کن که چه کسی در این جهان جاویدان مانده است؟

نکته ادبی: جاوید نبودنِ انسان یکی از مضامینِ حکیمانه‌ی شاهنامه است.

شکاریم یکسر همه پیش مرگ سری زیر تاج و سری زیر ترگ

همه ما شکارِ مرگ هستیم؛ چه آن که تاج بر سر دارد و چه آن که کلاه‌خودِ جنگی به سر دارد.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خودِ جنگی است و در مقابلِ تاج، نمادِ برابریِ مرگ برایِ پادشاه و سرباز است.