شاهنامه - سهراب

فردوسی

بخش ۱۷

فردوسی
چو خورشید تابان برآورد پر سیه زاغ پران فرو برد سر
تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان
کمندی به فتراک بر بست شست یکی تیغ هندی گرفته بدست
بیامد بران دشت آوردگاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه
همه تلخی از بهر بیشی بود مبادا که با آز خویشی بود
وزان روی سهراب با انجمن همی می گسارید با رود زن
به هومان چنین گفت کاین شیر مرد که با من همی گردد اندر نبرد
ز بالای من نیست بالاش کم برزم اندرون دل ندارد دژم
بر و کتف و یالش همانند من تو گویی که داننده بر زد رسن
نشانهای مادر بیابم همی بدان نیز لختی بتابم همی
گمانی برم من که او رستمست که چون او بگیتی نبرده کمست
نباید که من با پدر جنگ جوی شوم خیره روی اندر آرم بروی
بدو گفت هومان که در کارزار رسیدست رستم به من اند بار
شنیدم که در جنگ مازندران چه کرد آن دلاور به گرز گران
بدین رخش ماند همی رخش اوی ولیکن ندارد پی و پخش اوی
به شبگیر چون بردمید آفتاب سر جنگ جویان برآمد ز خواب
بپوشید سهراب خفتان رزم سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
بیامد خروشان بران دشت جنگ به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
ز رستم بپرسید خندان دو لب تو گفتی که با او به هم بود شب
که شب چون بدت روز چون خاستی ز پیگار بر دل چه آراستی
ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ و بیداد را بر زمین
نشنیم هر دو پیاده به هم به می تازه داریم روی دژم
به پیش جهاندار پیمان کنیم دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
همان تا کسی دیگر آید به رزم تو با من بساز و بیارای بزم
دل من همی با تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد
همانا که داری ز گردان نژاد کنی پیش من گوهر خویش یاد
بدو گفت رستم که ای نامجوی نبودیم هرگز بدین گفت وگوی
ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش
نه من کودکم گر تو هستی جوان به کشتی کمر بسته ام بر میان
بکوشیم و فرجام کار آن بود که فرمان و رای جهانبان بود
بسی گشته ام در فراز و نشیب نیم مرد گفتار و بند و فریب
بدو گفت سهراب کز مرد پیر نباشد سخن زین نشان دلپذیر
مرا آرزو بد که در بسترست برآید به هنگام هوش از برت
کسی کز تو ماند ستودان کند بپرد روان تن به زندان کند
اگر هوش تو زیر دست منست به فرمان یزدان بساییم دست
از اسپان جنگی فرود آمدند هشیوار با گبر و خود آمدند
ببستند بر سنگ اسپ نبرد برفتند هر دو روان پر ز گرد
بکشتی گرفتن برآویختند ز تن خون و خوی را فرو ریختند
بزد دست سهراب چون پیل مست برآوردش از جای و بنهاد پست
به کردار شیری که بر گور نر زند چنگ و گور اندر آید به سر
نشست از بر سینهٔ پیلتن پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجری آبگون برکشید همی خواست از تن سرش را برید
به سهراب گفت ای یل شیرگیر کمندافگن و گرد و شمشیرگیر
دگرگونه تر باشد آیین ما جزین باشد آرایش دین ما
کسی کاو بکشتی نبرد آورد سر مهتری زیر گرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین
گرش بار دیگر به زیر آورد ز افگندنش نام شیر آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها همی خواست کاید ز کشتن رها
دلیر جوان سر به گفتار پیر بداد و ببود این سخن دلپذیر
یکی از دلی و دوم از زمان سوم از جوانمردیش بی گمان
رها کرد زو دست و آمد به دشت چو شیری که بر پیش آهو گذشت
همی کرد نخچیر و یادش نبود ازان کس که با او نبرد آزمود
همی دیر شد تا که هومان چو گرد بیامد بپرسیدش از هم نبرد
به هومان بگفت آن کجا رفته بود سخن هرچه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گرد ای جوان به سیری رسیدی همانا ز جان
دریغ این بر و بازو و یال تو میان یلی چنگ و گوپال تو
هژبری که آورده بودی بدام رها کردی از دام و شد کار خام
نگه کن کزین بیهده کارکرد چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
بگفت و دل از جان او برگرفت پرانده همی ماند ازو در شگفت
به لشکرگه خویش بنهاد روی به خشم و دل از غم پر از کار اوی
یکی داستان زد برین شهریار که دشمن مدار ارچه خردست خوار
چو رستم ز دست وی آزاد شد بسان یکی تیغ پولاد شد
خرامان بشد سوی آب روان چنان چون شده باز یابد روان
بخورد آب و روی و سر و تن بشست به پیش جهان آفرین شد نخست
همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخشش هور و ماه
که چون رفت خواهد سپهر از برش بخواهد ربودن کلاه از سرش
وزان آبخور شد به جای نبرد پراندیشه بودش دل و روی زرد
همی تاخت سهراب چون پیل مست کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره زنان سمندش جهان و جهان راکنان
همی ماند رستم ازو در شگفت ز پیگارش اندازه ها برگرفت
چو سهراب شیراوژن او را بدید ز باد جوانی دلش بردمید
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر جدا مانده از زخم شیر دلیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایت‌گر لحظات حساس و تراژیک نبرد میان رستم و سهراب است؛ جایی که هوشمندی و میل سهراب به شناخت حقیقت با لجاجت و تقید رستم به آیین‌های خشک پهلوانی تلاقی می‌کند. این تقابل میان شور جوانی و تجربه کهن‌سالی، در فضایی آکنده از ابهام و فریب، خواننده را به عمق فاجعه‌ای سوق می‌دهد که ریشه در ناآگاهیِ دو قهرمان از خویشاوندی یکدیگر دارد.

مضمون محوری این ابیات، بازی تقدیر با آرزوهای انسان است. در حالی که سهراب با جوانمردی و پرسشگری به دنبال یافتنِ مهر پدر است، بدطینتیِ اطرافیانی چون هومان، او را از حقیقت دور کرده و به دامی می‌اندازد که در نهایت منجر به شکستِ اخلاقی و سپس فیزیکی او می‌شود. این روایت در نهایت به نمایشِ بی‌رحمیِ جنگ و تلخیِ ناشی از عدم شناخت منتهی می‌شود.

معنای روان

چو خورشید تابان برآورد پر سیه زاغ پران فرو برد سر

با طلوع خورشید، سیاهی شب که همچون زاغی پرواز می‌کرد، عقب نشست.

نکته ادبی: استعاره از صبح زود و زوال شب.

تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان

رستم زره مخصوصش (ببر بیان) را پوشید و بر فیلِ بزرگ و خشمگین نشست.

نکته ادبی: ببر بیان زرهی است که در روایات شاهنامه رستم آن را در نبردی به دست آورده است.

کمندی به فتراک بر بست شست یکی تیغ هندی گرفته بدست

کمندی را به زین (فتراک) بست و شمشیری هندی به دست گرفت.

نکته ادبی: فتراک بندی است که پشت زین اسب می‌بستند.

بیامد بران دشت آوردگاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه

به میدان جنگ آمد و کلاهخود آهنین بر سر گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به آمادگی کامل رستم برای نبرد.

همه تلخی از بهر بیشی بود مبادا که با آز خویشی بود

همه تلخی‌های زندگی از زیاده‌خواهی است؛ نباید با طمع‌ورزی، خویشاوندان را از دست داد.

نکته ادبی: موعظه‌ای اخلاقی در میانه داستان.

وزان روی سهراب با انجمن همی می گسارید با رود زن

از آن سو، سهراب در میان یارانش مشغول باده‌نوشی و گوش دادن به موسیقی بود.

نکته ادبی: تضاد فضای بزم سهراب با فضای رزم رستم.

به هومان چنین گفت کاین شیر مرد که با من همی گردد اندر نبرد

به هومان گفت: این مردِ دلاوری که با من می‌جنگد، کیست؟

نکته ادبی: پرسش سهراب نشانه شک و تردید اوست.

ز بالای من نیست بالاش کم برزم اندرون دل ندارد دژم

قد و بالایش از من کم نیست و در میدان نبرد هیچ ترس و هراسی ندارد.

نکته ادبی: تحسین دلاوری رستم توسط سهراب.

بر و کتف و یالش همانند من تو گویی که داننده بر زد رسن

اندام و شانه‌هایش شبیه من است؛ گویی کسی (خداوند) او را از روی اندام من ساخته است.

نکته ادبی: تمثیل آفرینش بدنی مشابه.

نشانهای مادر بیابم همی بدان نیز لختی بتابم همی

نشانه‌هایی که مادرم گفته بود را در او می‌یابم و کمی در این باره تامل می‌کنم.

نکته ادبی: سهراب در پی تطبیق نشانه‌های مادری با رستم است.

گمانی برم من که او رستمست که چون او بگیتی نبرده کمست

گمان می‌کنم او رستم باشد، چرا که در جهان کسی به دلاوری او نیست.

نکته ادبی: استنباط منطقی سهراب بر اساس شهرت رستم.

نباید که من با پدر جنگ جوی شوم خیره روی اندر آرم بروی

نباید با پدرم بجنگم و ندانسته با او روبرو شوم.

نکته ادبی: ترس سهراب از جنگیدن با پدر.

بدو گفت هومان که در کارزار رسیدست رستم به من اند بار

هومان به او گفت: در این نبرد، رستم هم به میدان آمده است.

نکته ادبی: فریبکاری هومان برای دور نگه داشتن سهراب از حقیقت.

شنیدم که در جنگ مازندران چه کرد آن دلاور به گرز گران

شنیده‌ام که در نبرد مازندران، او با گرز گران چه دلاوری‌هایی کرد.

نکته ادبی: یادآوری افتخارات رستم.

بدین رخش ماند همی رخش اوی ولیکن ندارد پی و پخش اوی

اسبش شبیه رخش رستم است، اما این اسب، آن اسب نیست.

نکته ادبی: هومان با این دروغ، شک سهراب را برطرف می‌کند.

به شبگیر چون بردمید آفتاب سر جنگ جویان برآمد ز خواب

با طلوع آفتاب صبحگاه، جنگجویان از خواب برخاستند.

نکته ادبی: توصیف آغاز روز دوم نبرد.

بپوشید سهراب خفتان رزم سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم

سهراب زره جنگی پوشید، در حالی که سرش پر از فکر جنگ و دلش طالب بزم بود.

نکته ادبی: تناقض درونی سهراب.

بیامد خروشان بران دشت جنگ به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ

خروشان به میدان آمد و گرزِ گاو-شکلش را به دست گرفت.

نکته ادبی: گرز گاوسر نماد قدرت پهلوانان است.

ز رستم بپرسید خندان دو لب تو گفتی که با او به هم بود شب

با لبخند از رستم پرسید؛ گویی تمام شب را با هم گذرانده بودند.

نکته ادبی: کنایه از صمیمیت سهراب با رستم.

که شب چون بدت روز چون خاستی ز پیگار بر دل چه آراستی

پرسید: شب چگونه گذشت؟ با چه نیتی برای جنگ امروز آماده شده‌ای؟

نکته ادبی: سهراب سعی در برقراری رابطه دوستانه دارد.

ز کف بفگن این گرز و شمشیر کین بزن جنگ و بیداد را بر زمین

این گرز و شمشیر کینه‌توزانه را کنار بگذار و از جنگ و بیداد دست بردار.

نکته ادبی: دعوت به صلح.

نشنیم هر دو پیاده به هم به می تازه داریم روی دژم

بیاییم با هم بنشینیم، می بنوشیم و اخم و اندوه را از چهره بزداییم.

نکته ادبی: تلاش برای تغییر فضای رزم به بزم.

به پیش جهاندار پیمان کنیم دل از جنگ جستن پشیمان کنیم

در پیشگاه خدا پیمان ببندیم و از فکر جنگ بیرون بیاییم.

نکته ادبی: دعوت به صلح در نام خدا.

همان تا کسی دیگر آید به رزم تو با من بساز و بیارای بزم

تا وقتی جنگجوی دیگری بیاید، تو با من خوش بگذران.

نکته ادبی: سهراب صراحتاً خواهان دوستی است.

دل من همی با تو مهر آورد همی آب شرمم به چهر آورد

دلم نسبت به تو مهربان شده و از دیدنت شرم دارم.

نکته ادبی: مهر پدر و پسری که ناخودآگاه در دل سهراب جوشیده است.

همانا که داری ز گردان نژاد کنی پیش من گوهر خویش یاد

به گمانم از تبار پهلوانان هستی، از خانواده و گوهر خود برایم بگو.

نکته ادبی: تلاش نهایی سهراب برای شناخت هویت حریف.

بدو گفت رستم که ای نامجوی نبودیم هرگز بدین گفت وگوی

رستم گفت: ای جوان جویای نام، ما هرگز چنین گفتگویی نداشتیم.

نکته ادبی: رستم سرد و مغرورانه پاسخ می‌دهد.

ز کشتی گرفتن سخن بود دوش نگیرم فریب تو زین در مکوش

دیشب درباره کشتی گرفتن حرف زدیم، فریب تو را نمی‌خورم و بیهوده تلاش نکن.

نکته ادبی: رستم سوءظن دارد و فریب نمی‌خورد.

نه من کودکم گر تو هستی جوان به کشتی کمر بسته ام بر میان

من کودک نیستم، اگرچه تو جوانی؛ من برای کشتی گرفتن آماده‌ام.

نکته ادبی: رستم برتری تجربه‌اش را به رخ می‌کشد.

بکوشیم و فرجام کار آن بود که فرمان و رای جهانبان بود

بجنگیم و هرچه خدا و سرنوشت رقم بزند، همان خواهد شد.

نکته ادبی: سپردن نتیجه به دست تقدیر.

بسی گشته ام در فراز و نشیب نیم مرد گفتار و بند و فریب

من فراز و نشیب‌های زیادی دیده‌ام و اهل فریب و نیرنگ نیستم.

نکته ادبی: تاکید رستم بر صداقت و تجربه‌اش.

بدو گفت سهراب کز مرد پیر نباشد سخن زین نشان دلپذیر

سهراب گفت: از مردی پیر، این حرف‌های تند و نامهربان بعید است.

نکته ادبی: شگفتی سهراب از خشونت رستم.

مرا آرزو بد که در بسترست برآید به هنگام هوش از برت

آرزو داشتم که با تو هم‌بستر شوم و در کنارت باشم.

نکته ادبی: اشاره به پیوند عاطفی که سهراب در ناخودآگاه می‌جوید.

کسی کز تو ماند ستودان کند بپرد روان تن به زندان کند

کسی که از تو به یادگار بماند، نامت را زنده نگه می‌دارد.

نکته ادبی: اشاره تلویحی به فرزند داشتن رستم.

اگر هوش تو زیر دست منست به فرمان یزدان بساییم دست

اگر عقلت در دست من است (اگر تسلیم من هستی)، به خواست خدا دست به کار شویم.

نکته ادبی: آغاز مرحله نهایی نبرد.

از اسپان جنگی فرود آمدند هشیوار با گبر و خود آمدند

از اسب‌ها پیاده شدند و با زره و کلاه‌خود آماده کشتی شدند.

نکته ادبی: آمادگی برای نبرد تن‌به‌تن.

ببستند بر سنگ اسپ نبرد برفتند هر دو روان پر ز گرد

اسب‌ها را بستند و با دلی پر از خشم به میدان آمدند.

نکته ادبی: تصویرسازی فضای تنش‌زا.

بکشتی گرفتن برآویختند ز تن خون و خوی را فرو ریختند

برای کشتی گرفتن درگیر شدند و عرق و خون از تنشان جاری شد.

نکته ادبی: شدت نبرد فیزیکی.

بزد دست سهراب چون پیل مست برآوردش از جای و بنهاد پست

سهراب همچون پیلی مست به رستم دست انداخت، او را بلند کرد و بر زمین کوبید.

نکته ادبی: پیروزی موقت سهراب.

به کردار شیری که بر گور نر زند چنگ و گور اندر آید به سر

مانند شیری که بر گور (نوعی الاغ وحشی) می‌تازد و او را از پا در می‌آورد.

نکته ادبی: تمثیل شکار سهراب.

نشست از بر سینهٔ پیلتن پر از خاک چنگال و روی و دهن

سهراب بر سینه رستم نشست، در حالی که صورت و دستانش خاکی بود.

نکته ادبی: توصیف وضعیت بحرانی رستم.

یکی خنجری آبگون برکشید همی خواست از تن سرش را برید

خنجری تیز و آبگون بیرون کشید تا سر رستم را از تن جدا کند.

نکته ادبی: قصد سهراب برای پایان دادن به نبرد.

به سهراب گفت ای یل شیرگیر کمندافگن و گرد و شمشیرگیر

رستم به سهراب گفت: ای پهلوان شیرگیر و شمشیرزن.

نکته ادبی: آغاز ترفند رستم برای نجات.

دگرگونه تر باشد آیین ما جزین باشد آرایش دین ما

آیین ما با این رسم فرق دارد و دین ما دستور دیگری می‌دهد.

نکته ادبی: دروغ مصلحتی رستم برای فرار از مرگ.

کسی کاو بکشتی نبرد آورد سر مهتری زیر گرد آورد

کسی که در کشتی پیروز می‌شود، سر حریف را بلافاصله نمی‌بُرد.

نکته ادبی: ابداع قانونی دروغین توسط رستم.

نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین

بار اول که پشت حریف به زمین رسید، سرش را نمی‌برند، حتی اگر دشمن باشد.

نکته ادبی: ترفند کلامی برای فریب جوان.

گرش بار دیگر به زیر آورد ز افگندنش نام شیر آورد

اگر بار دوم حریف را زمین بزند، آنگاه برنده محسوب می‌شود.

نکته ادبی: ادامه دروغ برای ایجاد فرصت.

بدان چاره از چنگ آن اژدها همی خواست کاید ز کشتن رها

رستم با این ترفند می‌خواست از دست این اژدهای قدرتمند نجات یابد.

نکته ادبی: توصیفِ استعاری سهراب به اژدها.

دلیر جوان سر به گفتار پیر بداد و ببود این سخن دلپذیر

جوانِ دلاور حرفِ پیر را پذیرفت و آن را عادلانه دانست.

نکته ادبی: سادگی و جوانمردی سهراب عامل شکست اوست.

یکی از دلی و دوم از زمان سوم از جوانمردیش بی گمان

این پذیرش، یکی به خاطر دل بزرگ او، دوم به خاطر زمانه و سوم به خاطر جوانمردی‌اش بود.

نکته ادبی: عوامل شکست سهراب از دیدگاه شاعر.

رها کرد زو دست و آمد به دشت چو شیری که بر پیش آهو گذشت

سهراب از روی رستم بلند شد و به دشت رفت، مانند شیری که آهو را رها کند.

نکته ادبی: نمادِ بخشش سهراب.

همی کرد نخچیر و یادش نبود ازان کس که با او نبرد آزمود

سهراب به شکار مشغول شد و فراموش کرد که با چه کسی می‌جنگید.

نکته ادبی: بی‌خیالی سهراب پس از نبرد.

همی دیر شد تا که هومان چو گرد بیامد بپرسیدش از هم نبرد

هومان نزد او آمد و پرسید که چه شد و نتیجه نبرد چه بود.

نکته ادبی: تلاش هومان برای مسموم کردن ذهن سهراب.

به هومان بگفت آن کجا رفته بود سخن هرچه رستم بدو گفته بود

سهراب تمام آنچه گذشته بود و حرف‌های رستم را به هومان گفت.

نکته ادبی: صداقتِ زیان‌بار سهراب.

بدو گفت هومان گرد ای جوان به سیری رسیدی همانا ز جان

هومان به او گفت: ای جوان، گویا از جانت سیر شده‌ای.

نکته ادبی: سرزنش سهراب توسط هومان.

دریغ این بر و بازو و یال تو میان یلی چنگ و گوپال تو

افسوس بر این بازو و یال تو و قدرت و گرزت.

نکته ادبی: تحقیر سهراب برای تهییج او.

هژبری که آورده بودی بدام رها کردی از دام و شد کار خام

شیری را که به دام انداخته بودی، رها کردی و کار را خراب کردی.

نکته ادبی: هومان، نبرد را به شکار شیر تشبیه می‌کند.

نگه کن کزین بیهده کارکرد چه آرد به پیشت به دیگر نبرد

ببین که این کارِ بیهوده، در نبرد بعدی چه بر سرت می‌آورد.

نکته ادبی: هشدار هومان به سهراب.

بگفت و دل از جان او برگرفت پرانده همی ماند ازو در شگفت

هومان چنان گفت که سهراب از جان خود ناامید شد و در شگفت ماند.

نکته ادبی: تأثیر کلام هومان بر روحیه سهراب.

به لشکرگه خویش بنهاد روی به خشم و دل از غم پر از کار اوی

با خشم و اندوه به سمت اردوگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: تغییر روحیه سهراب به خشم.

یکی داستان زد برین شهریار که دشمن مدار ارچه خردست خوار

داستانی درباره او گفتند که دشمن را هرچند کوچک باشد، نباید دست‌کم گرفت.

نکته ادبی: درس اخلاقی داستان.

چو رستم ز دست وی آزاد شد بسان یکی تیغ پولاد شد

وقتی رستم از دست سهراب آزاد شد، مثل تیغ پولادین تیز و آماده شد.

نکته ادبی: بازگشت روحیه جنگجویی رستم.

خرامان بشد سوی آب روان چنان چون شده باز یابد روان

به سمت آب روان رفت، مثل کسی که جان دوباره یافته باشد.

نکته ادبی: توصیفِ حسِ پیروزیِ کاذب رستم.

بخورد آب و روی و سر و تن بشست به پیش جهان آفرین شد نخست

آب خورد و تنش را شست و نخست به درگاه خدا دعا کرد.

نکته ادبی: رستم خود را پیروز میدان می‌داند.

همی خواست پیروزی و دستگاه نبود آگه از بخشش هور و ماه

او پیروزی می‌خواست، اما از تقدیر خورشید و ماه (فلک) خبر نداشت.

نکته ادبی: استعاره از ناآگاهی از سرنوشت شوم.

که چون رفت خواهد سپهر از برش بخواهد ربودن کلاه از سرش

نمی‌دانست که روزگار می‌خواهد کلاه پهلوانی را از سرش بردارد (او را شکست دهد).

نکته ادبی: اشاره به فاجعه پیش رو.

وزان آبخور شد به جای نبرد پراندیشه بودش دل و روی زرد

از کنار آب به میدان نبرد برگشت، با دلی پر از فکر و چهره‌ای زرد.

نکته ادبی: اضطراب رستم از نبرد پیش رو.

همی تاخت سهراب چون پیل مست کمندی به بازو کمانی به دست

سهراب همچون پیلی مست با کمند و کمان می‌تاخت.

نکته ادبی: آمادگی مجدد سهراب.

گرازان و بر گور نعره زنان سمندش جهان و جهان راکنان

با نعره‌زنان و خشمناک می‌تاخت و اسبش زمین را زیر پا می‌لرزاند.

نکته ادبی: جلال و شکوه سهراب.

همی ماند رستم ازو در شگفت ز پیگارش اندازه ها برگرفت

رستم از او در شگفت ماند و قدرت او را در نبرد سنجید.

نکته ادبی: اعتراف رستم به قدرت حریف.

چو سهراب شیراوژن او را بدید ز باد جوانی دلش بردمید

سهراب که رستم را دید، باد جوانی در دلش وزید (غرورش برانگیخته شد).

نکته ادبی: نمادِ خروش جوانی.

چنین گفت کای رسته از چنگ شیر جدا مانده از زخم شیر دلیر

گفت: ای کسی که از چنگ شیر رستی، اکنون از زخمِ شیر دلیر جدا مانده‌ای (گریز نداری).

نکته ادبی: آغاز مجدد نبرد با لحنی تهدیدآمیز.