شاهنامه - سهراب

فردوسی

بخش ۱۳

فردوسی
چو افگند خور سوی بالا کمند زبانه برآمد ز چرخ بلند
بپوشید سهراب خفتان جنگ نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ
یکی تیغ هندی به چنگ اندرش یکی مغفر خسروی بر سرش
کمندی به فتراک بر شست خم خم اندر خم و روی کرده دژم
بیامد یکی برز بالا گزید به جایی که ایرانیان را بدید
بفرمود تا رفت پیشش هجیر بدو گفت کژی نیاید ز تیر
نشانه نباید که خم آورد چو پیچان شود زخم کم آورد
به هر کار در پیشه کن راستی چو خواهی که نگزایدت کاستی
سخن هرچه پرسم همه راست گوی متاب از ره راستی هیچ روی
چو خواهی که یابی رهایی ز من سرافراز باشی به هر انجمن
از ایران هر آنچت بپرسم بگوی متاب از ره راستی هیچ روی
سپارم به تو گنج آراسته بیابی بسی خلعت و خواسته
ور ایدون که کژی بود رای تو همان بند و زندان بود جای تو
هجیرش چنین داد پاسخ که شاه سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه
بگویم همه آنچ دانم بدوی به کژی چرا بایدم گفت وگوی
بدو گفت کز تو بپرسم همه ز گردنکشان و ز شاه و رمه
همه نامداران آن مرز را چو طوس و چو کاووس و گودرز را
ز بهرام و از رستم نامدار ز هر کت بپرسم به من برشمار
بگو کان سراپردهٔ هفت رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ
به پیش اندرون بسته صد ژنده پیل یکی مهد پیروزه برسان نیل
یکی برز خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جای کیست ز گردان ایران ورا نام چیست
بدو گفت کان شاه ایران بود بدرگاه او پیل و شیران بود
وزان پس بدو گفت بر میمنه سواران بسیار و پیل و بنه
سراپرده ای بر کشیده سیاه زده گردش اندر ز هر سو سپاه
به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش پس پشت پیلان و بالاش پیش
زده پیش او پیل پیکر درفش به در بر سواران زرینه کفش
چنین گفت کان طوس نوذر بود درفشش کجاپیل پیکر بود
دگر گفت کان سرخ پرده سرای سواران بسی گردش اندر به پای
یکی شیر پیکر درفشی به زر درفشان یکی در میانش گهر
چنین گفت کان فر آزادگان جهانگیر گودرز کشوادگان
بپرسید کان سبز پرده سرای یکی لشکری گشن پیشش به پای
یکی تخت پرمایه اندر میان زده پیش او اختر کاویان
برو بر نشسته یکی پهلوان ابا فر و با سفت و یال گوان
ز هر کس که بر پای پیشش براست نشسته به یک رش سرش برتر است
یکی باره پیشش به بالای اوی کمندی فرو هشته تا پای اوی
برو هر زمان برخروشد همی تو گویی که در زین بجوشد همی
بسی پیل برگستوان دار پیش همی جوشد آن مرد بر جای خویش
نه مردست از ایران به بالای اوی نه بینم همی اسپ همتای اوی
درفشی بدید اژدها پیکرست بران نیزه بر شیر زرین سرست
چنین گفت کز چین یکی نامدار بنوی بیامد بر شهریار
بپرسید نامش ز فرخ هجیر بدو گفت نامش ندارم بویر
بدین دژ بدم من بدان روزگار کجا او بیامد بر شهریار
غمی گشت سهراب را دل ازان که جایی ز رستم نیامد نشان
نشان داده بود از پدر مادرش همی دید و دیده نبد باورش
همی نام جست از زبان هجیر مگر کان سخنها شود دلپذیر
نبشته به سر بر دگرگونه بود ز فرمان نکاهد نخواهد فزود
ازان پس بپرسید زان مهتران کشیده سراپرده بد برکران
سواران بسیار و پیلان به پای برآید همی نالهٔ کرنای
یکی گرگ پیکر درفش از برش برآورده از پرده زرین سرش
بدو گفت کان پور گودرز گیو که خوانند گردان وراگیو نیو
ز گودرزیان مهتر و بهترست به ایرانیان بر دو بهره سرست
بدو گفت زان سوی تابنده شید برآید یکی پرده بینم سپید
ز دیبای رومی به پیشش سوار رده برکشیده فزون از هزار
پیاده سپردار و نیزه وران شده انجمن لشکری بی کران
نشسته سپهدار بر تخت عاج نهاده بران عاج کرسی ساج
ز هودج فرو هشته دیبا جلیل غلام ایستاده رده خیل خیل
بر خیمه نزدیک پرده سرای به دهلیز چندی پیاده به پای
بدو گفت کاو را فریبرز خوان که فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسید کان سرخ پرده سرای به دهلیز چندی پیاده به پای
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش ز هرگونه ای برکشیده درفش
درفشی پس پشت پیکرگراز سرش ماه زرین و بالا دراز
چنین گفت کاو را گرازست نام که در چنگ شیران ندارد لگام
هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان که بر دردر و سختی نگردد ژگان
نشان پدر جست و با او نگفت همی داشت آن راستی در نهفت
تو گیتی چه سازی که خود ساخت ست جهاندار ازین کار پرداخت ست
زمانه نبشته دگرگونه داشت چنان کاو گذارد بباید گذاشت
دگر باره پرسید ازان سرفراز ازان کش به دیدار او بد نیاز
ازان پردهٔ سبز و مرد بلند وزان اسپ و آن تاب داده کمند
ازان پس هجیر سپهبدش گفت که از تو سخن را چه باید نهفت
گر از نام چینی بمانم همی ازان است کاو را ندانم همی
بدو گفت سهراب کاین نیست داد ز رستم نکردی سخن هیچ یاد
کسی کاو بود پهلوان جهان میان سپه در نماند نهان
تو گفتی که بر لشکر او مهترست نگهبان هر مرز و هر کشورست
چنین داد پاسخ مر او را هجیر که شاید بدن کان گو شیرگیر
کنون رفته باشد به زابلستان که هنگام بزمست در گلستان
بدو گفت سهراب کاین خود مگوی که دارد سپهبد سوی جنگ روی
به رامش نشیند جهان پهلوان برو بر بخندند پیر و جوان
مرا با تو امروز پیمان یکیست بگوییم و گفتار ما اندکیست
اگر پهلوان را نمایی به من سرافراز باشی به هر انجمن
ترا بی نیازی دهم در جهان گشاده کنم گنجهای نهان
ور ایدون که این راز داری ز من گشاده بپوشی به من بر سخن
سرت را نخواهد همی تن به جای نگر تا کدامین به آیدت رای
نبینی که موبد به خسرو چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت
سخن گفت ناگفته چون گوهرست کجا نابسوده به سنگ اندرست
چو از بند و پیوند یابد رها درخشنده مهری بود بی بها
چنین داد پاسخ هجیرش که شاه چو سیر آید از مهر وز تاج و گاه
نبرد کسی جویداندر جهان که او ژنده پیل اندر آرد ز جان
کسی را که رستم بود هم نبرد سرش ز آسمان اندر آید به گرد
تنش زور دارد به صد زورمند سرش برترست از درخت بلند
چنو خشم گیرد به روز نبرد چه هم رزم او ژنده پیل و چه مرد
هم آورد او بر زمین پیل نیست چو گرد پی رخش او نیل نیست
بدو گفت سهراب از آزادگان سیه بخت گودرز کشوادگان
چرا چون ترا خواند باید پسر بدین زور و این دانش و این هنر
تو مردان جنگی کجا دیده ای که بانگ پی اسپ نشنیده ای
که چندین ز رستم سخن بایدت زبان بر ستودنش بگشایدت
از آتش ترا بیم چندان بود که دریا به آرام خندان بود
چو دریای سبز اندر آید ز جای ندارد دم آتش تیزپای
سر تیرگی اندر آید به خواب چو تیغ از میان برکشد آفتاب
به دل گفت پس کاردیده هجیر که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زور دست چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگ او ز انجمن برانگیزد این بارهٔ پیلتن
برین زور و این کتف و این یال اوی شود کشته رستم به چنگال اوی
از ایران نیاید کسی کینه خواه بگیرد سر تخت کاووس شاه
چنین گفت موبد که مردن به نام به از زنده دشمن بدو شادکام
اگر من شوم کشته بر دست اوی نگردد سیه روز چون آب جوی
چو گودرز و هفتاد پور گزین همه پهلوانان با آفرین
نباشد به ایران تن من مباد چنین دارم از موبد پاک یاد
که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گر گیا را نبوید تذرو
به سهراب گفت این چه آشفتنست همه با من از رستمت گفتنست
نباید ترا جست با او نبرد برآرد به آوردگاه از تو گرد
همی پیلتن را نخواهی شکست همانا که آسان نیاید به دست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو افگند خور سوی بالا کمند زبانه برآمد ز چرخ بلند

هنگامی که خورشید پرتوهای خود را مانند کمندی به آسمان گسترد، نور از افق بلند طلوع کرد.

نکته ادبی: کمند در اینجا استعاره از پرتوهای خورشید است که آسمان را در بر می‌گیرد.

بپوشید سهراب خفتان جنگ نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ

سهراب زره جنگی خود را پوشید و بر اسب سفیدرنگ خود نشست.

نکته ادبی: خفتان، نوعی جامه جنگی است؛ چرمه به معنای اسبی با رنگ سفید و خاکستری است.

یکی تیغ هندی به چنگ اندرش یکی مغفر خسروی بر سرش

یک شمشیر هندی در دست داشت و کلاه‌خود پادشاهی بر سر نهاده بود.

نکته ادبی: مغفر نوعی کلاه‌خود فلزی است که برای محافظت سر در جنگ استفاده می‌شد.

کمندی به فتراک بر شست خم خم اندر خم و روی کرده دژم

کمندی را به قلاب زین آویخت که پر پیچ و خم بود و چهره‌اش از خشم و اندوه در هم رفته بود.

نکته ادبی: دژم صفت است به معنای خشمگین و غمگین که اینجا حالتی از جدیت جنگی را نشان می‌دهد.

بیامد یکی برز بالا گزید به جایی که ایرانیان را بدید

سهراب به جای بلندی رفت و از آنجا سپاه ایران را مشاهده کرد.

نکته ادبی: برز به معنای بالا و بلندی است.

بفرمود تا رفت پیشش هجیر بدو گفت کژی نیاید ز تیر

دستور داد تا هجیر را نزد او بیاورند و به او گفت که نباید دروغ بگوید.

نکته ادبی: کژی در اینجا به معنای دروغ و انحراف از حقیقت است.

نشانه نباید که خم آورد چو پیچان شود زخم کم آورد

تیر نباید منحرف شود، چرا که اگر کمان پیچ بخورد، تیر به هدف نمی‌رسد.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از لزوم صداقت است؛ همان‌طور که تیر باید صاف باشد، سخن نیز باید راست باشد.

به هر کار در پیشه کن راستی چو خواهی که نگزایدت کاستی

در هر کاری پیشه خود را راستی قرار بده تا دچار شکست و نقص نشوی.

نکته ادبی: نگزایدت کاستی، یعنی دچار کمبود و کاستی نگردی.

سخن هرچه پرسم همه راست گوی متاب از ره راستی هیچ روی

هرچه از تو می‌پرسم راست بگو و از مسیر حقیقت منحرف نشو.

نکته ادبی: متاب روی، کنایه از روی گرداندن از حقیقت است.

چو خواهی که یابی رهایی ز من سرافراز باشی به هر انجمن

اگر می‌خواهی از دست من رها شوی و در هر جمعی سربلند باشی، راست بگو.

نکته ادبی: سرافراز بودن کنایه از عزت و احترام است.

از ایران هر آنچت بپرسم بگوی متاب از ره راستی هیچ روی

هرچه از سپاه ایران می‌پرسم پاسخ بده و از راه راستی قدم به بیرون مگذار.

نکته ادبی: تکرار تاکید بر راستی که نشان‌دهنده اهمیت موضوع برای سهراب است.

سپارم به تو گنج آراسته بیابی بسی خلعت و خواسته

به تو گنج‌های فراوانی می‌بخشم و خلعت‌های ارزشمند می‌دهم.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

ور ایدون که کژی بود رای تو همان بند و زندان بود جای تو

اگر دروغ بگویی و مکر پیشه کنی، جایگاه تو بند و زندان خواهد بود.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای اندیشه و تصمیم است.

هجیرش چنین داد پاسخ که شاه سخن هرچه پرسد ز ایران سپاه

هجیر در پاسخ گفت که هرچه از سپاه ایران بپرسی، پاسخ می‌دهم.

نکته ادبی: سپاه ایران در اینجا نماد قدرت و نظم نظامی است.

بگویم همه آنچ دانم بدوی به کژی چرا بایدم گفت وگوی

هرچه می‌دانم به تو می‌گویم، چرا باید دروغ بگویم؟

نکته ادبی: گفت وگوی کنایه از بحث بیهوده و دروغین است.

بدو گفت کز تو بپرسم همه ز گردنکشان و ز شاه و رمه

سهراب گفت که درباره همه، از بزرگان تا شاه و سپاهیان، از تو خواهم پرسید.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای پهلوانان و بزرگان مغرور است.

همه نامداران آن مرز را چو طوس و چو کاووس و گودرز را

از همه بزرگان آن سرزمین مثل طوس و کاووس و گودرز برایم بگو.

نکته ادبی: اسامی ذکر شده همه از سرداران و شاهان ایران‌زمین هستند.

ز بهرام و از رستم نامدار ز هر کت بپرسم به من برشمار

از بهرام و رستم پهلوان، هرکه را پرسیدم نام ببر و معرفی کن.

نکته ادبی: برشمردن به معنای نام بردن و معرفی کردن است.

بگو کان سراپردهٔ هفت رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ

بگو آن سراپرده هفت‌رنگ که داخلش خیمه‌های پلنگی‌شکل دارد متعلق به کیست.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه بزرگ سلطنتی است.

به پیش اندرون بسته صد ژنده پیل یکی مهد پیروزه برسان نیل

پیش آن خیمه صد فیل جنگی بسته شده و یک مهد پیروزه‌ای رنگ (به رنگ نیل) وجود دارد.

نکته ادبی: ژنده پیل به معنای فیل بزرگ و نیرومند است.

یکی برز خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش

درفشی که درخشنده است و سر آن ماه زرین و غلافش بنفش است چیست؟

نکته ادبی: درفش نماد و پرچم سپاه است.

به قلب سپاه اندرون جای کیست ز گردان ایران ورا نام چیست

در قلب سپاه چه کسی جای دارد و نام او چیست؟

نکته ادبی: قلب سپاه به معنای مرکز و فرماندهی لشکر است.

بدو گفت کان شاه ایران بود بدرگاه او پیل و شیران بود

هجیر گفت که آن شاه ایران است و فیل‌ها و شیران در درگاه او هستند.

نکته ادبی: شاه در اینجا نماد اقتدار ملی ایران است.

وزان پس بدو گفت بر میمنه سواران بسیار و پیل و بنه

بعد از آن سهراب پرسید که در میمنه سپاه چه خبر است.

نکته ادبی: میمنه به معنای جناح راست سپاه است.

سراپرده ای بر کشیده سیاه زده گردش اندر ز هر سو سپاه

خیمه‌ای سیاه برپا شده و دور آن سپاهیان ایستاده‌اند.

نکته ادبی: سراپرده سیاه معمولاً متعلق به بزرگان و فرماندهان است.

به گرد اندرش خیمه ز اندازه بیش پس پشت پیلان و بالاش پیش

دور آن خیمه‌های بسیاری است و فیل‌ها پشت سر و جلوی آن قرار دارند.

نکته ادبی: تصویری از عظمت و سازماندهی ارتش باستان.

زده پیش او پیل پیکر درفش به در بر سواران زرینه کفش

پرچمی با نقش فیل جلوی اوست و سواران با کفش‌های زرین در اطرافش هستند.

نکته ادبی: زرینه کفش کنایه از ثروت و تجمل بزرگان سپاه است.

چنین گفت کان طوس نوذر بود درفشش کجاپیل پیکر بود

هجیر گفت که آن طوس پسر نوذر است و پرچمش نقش فیل دارد.

نکته ادبی: طوس از سرداران نامدار ایران در شاهنامه است.

دگر گفت کان سرخ پرده سرای سواران بسی گردش اندر به پای

سهراب پرسید که آن سراپرده سرخ‌رنگ متعلق به کیست که سواران زیادی اطرافش هستند.

نکته ادبی: رنگ سرخ در خیمه‌ها معمولاً نشان‌دهنده جایگاه رفیع صاحب خیمه است.

یکی شیر پیکر درفشی به زر درفشان یکی در میانش گهر

یک پرچم با نقش شیر زرین دارد که گوهری در میانش می‌درخشد.

نکته ادبی: شیر نماد قدرت و دلاوری است.

چنین گفت کان فر آزادگان جهانگیر گودرز کشوادگان

هجیر گفت که آن خیمه گودرز پهلوان است.

نکته ادبی: کشوادگان اشاره به خاندان گودرز دارد.

بپرسید کان سبز پرده سرای یکی لشکری گشن پیشش به پای

سهراب پرسید آن خیمه سبز چیست که سپاهی بزرگ اطرافش ایستاده‌اند.

نکته ادبی: پرده سبز در این متن نماد اشرافیت و بزرگی است.

یکی تخت پرمایه اندر میان زده پیش او اختر کاویان

تختی ارزشمند در میان است و درفش کاویانی جلوی آن برپاست.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و تاریخی ایران است.

برو بر نشسته یکی پهلوان ابا فر و با سفت و یال گوان

پهلوان دلاوری بر آن نشسته است که شکوه و شجاعت از او می‌بارد.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و فره ایزدی است؛ یال گوان کنایه از نیرومندی است.

ز هر کس که بر پای پیشش براست نشسته به یک رش سرش برتر است

هر کس که مقابل او می‌ایستد، سرش از آن پهلوان کوتاه‌تر است.

نکته ادبی: رش واحد اندازه‌گیری قد است؛ این نشان‌دهنده قد بلند آن پهلوان است.

یکی باره پیشش به بالای اوی کمندی فرو هشته تا پای اوی

اسبی جنگی جلوی اوست که قدش بلند است و کمندش تا پای او آویزان است.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

برو هر زمان برخروشد همی تو گویی که در زین بجوشد همی

آن پهلوان مدام فریاد می‌زند و چنان است که گویی در زین اسب در حال جوش و خروش است.

نکته ادبی: تصویرسازی بی‌قراری و خشم جنگی پهلوان.

بسی پیل برگستوان دار پیش همی جوشد آن مرد بر جای خویش

فیل‌های جنگی بسیاری جلوی اوست و او با هیجان در جای خود می‌لرزد.

نکته ادبی: جوشیدن در اینجا به معنای هیجان و خشم و تحرک است.

نه مردست از ایران به بالای اوی نه بینم همی اسپ همتای اوی

نه کسی در ایران به قد اوست و نه اسبی همتای اسب اوست.

نکته ادبی: این وصف دقیق رستم است که هجیر عمداً نامش را نمی‌گوید.

درفشی بدید اژدها پیکرست بران نیزه بر شیر زرین سرست

پرچمی با نقش اژدها دید که سر شیر زرینی بر بالای نیزه‌اش است.

نکته ادبی: اژدها پیکر نشان‌دهنده ترسناکی و قدرت پرچم است.

چنین گفت کز چین یکی نامدار بنوی بیامد بر شهریار

هجیر گفت که این پهلوان از سرزمین چین آمده و به پادشاه ملحق شده است.

نکته ادبی: این دروغ مصلحتی هجیر برای مخفی کردن رستم است.

بپرسید نامش ز فرخ هجیر بدو گفت نامش ندارم بویر

سهراب نامش را از هجیر پرسید، هجیر گفت که نامش را به خاطر ندارم.

نکته ادبی: ندارم بویر یعنی به یاد نمی‌آورم.

بدین دژ بدم من بدان روزگار کجا او بیامد بر شهریار

من در آن زمان که او نزد شاه آمد، در دژ نبودم.

نکته ادبی: بهانه‌تراشی برای فاش نکردن هویت رستم.

غمی گشت سهراب را دل ازان که جایی ز رستم نیامد نشان

سهراب از اینکه نشانی از رستم نیافت، غمگین شد.

نکته ادبی: تضاد احساسی؛ سهراب رستم را می‌جوید اما نمی‌شناسد.

نشان داده بود از پدر مادرش همی دید و دیده نبد باورش

نشانی‌هایی که مادرش داده بود را می‌دید، اما باور نمی‌کرد که اینها متعلق به رستم است.

نکته ادبی: دیده نبد باورش، یعنی با چشم خود می‌دید ولی ذهنش باور نمی‌کرد.

همی نام جست از زبان هجیر مگر کان سخنها شود دلپذیر

سهراب مدام از هجیر پرس‌وجو می‌کرد تا شاید حقیقت روشن شود.

نکته ادبی: دلپذیر شدن سخن به معنای رسیدن به حقیقت و آرامش است.

نبشته به سر بر دگرگونه بود ز فرمان نکاهد نخواهد فزود

سرنوشت از پیش نوشته شده است و نه کم می‌شود و نه زیاد.

نکته ادبی: اشاره به جبر و تقدیر در شاهنامه.

ازان پس بپرسید زان مهتران کشیده سراپرده بد برکران

سپس از آن بزرگی پرسید که خیمه‌اش در کناره سپاه بود.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان است.

سواران بسیار و پیلان به پای برآید همی نالهٔ کرنای

سواران و فیل‌های بسیاری ایستاده‌اند و صدای شیپور جنگ شنیده می‌شود.

نکته ادبی: کرنای ساز جنگی برای اعلام حضور و حرکت است.

یکی گرگ پیکر درفش از برش برآورده از پرده زرین سرش

پرچمی با نقش گرگ دارد و سرش از زر ساخته شده است.

نکته ادبی: گرگ پیکر نماد درندگی و قدرت است.

بدو گفت کان پور گودرز گیو که خوانند گردان وراگیو نیو

هجیر گفت که او گیو، پسر گودرز است که او را دلاور می‌نامند.

نکته ادبی: گیو نیو، به معنای گیوِ دلاور.

ز گودرزیان مهتر و بهترست به ایرانیان بر دو بهره سرست

او از همه گودرزیان برتر و بزرگتر است و بر ایرانیان برتری دارد.

نکته ادبی: دو بهره سرست یعنی برتری کامل دارد.

بدو گفت زان سوی تابنده شید برآید یکی پرده بینم سپید

سهراب گفت آن سوی که خورشید می‌تابد، خیمه سپیدی می‌بینم.

نکته ادبی: تابنده شید استعاره از خورشید است.

ز دیبای رومی به پیشش سوار رده برکشیده فزون از هزار

با پارچه‌های ابریشم رومی، سواران بسیاری بیش از هزار نفر آنجا هستند.

نکته ادبی: دیبای رومی نماد تجمل و پارچه‌های گران‌بها است.

پیاده سپردار و نیزه وران شده انجمن لشکری بی کران

سربازان پیاده و نیزه‌داران، لشکری بی‌پایان را تشکیل داده‌اند.

نکته ادبی: انبوهی لشکر را نشان می‌دهد.

نشسته سپهدار بر تخت عاج نهاده بران عاج کرسی ساج

سپهدار بر تخت عاج نشسته و بر آن کرسی چوب صندل قرار داده است.

نکته ادبی: عاج و ساج نشان‌دهنده تخت‌های سلطنتی و گران‌بهاست.

ز هودج فرو هشته دیبا جلیل غلام ایستاده رده خیل خیل

از هودج پارچه‌های قیمتی آویخته شده و غلامان در ردیف‌های منظم ایستاده‌اند.

نکته ادبی: هودج اتاقکی است که بر پشت فیل یا شتر قرار می‌دهند.

بر خیمه نزدیک پرده سرای به دهلیز چندی پیاده به پای

نزدیک خیمه، سربازان پیاده در راهرو ورودی ایستاده‌اند.

نکته ادبی: دهلیز به معنای راهرو یا ورودی خیمه است.

بدو گفت کاو را فریبرز خوان که فرزند شاهست و تاج گوان

هجیر گفت که او فریبرز است که فرزند شاه است.

نکته ادبی: اشاره به خاندان سلطنتی.

بپرسید کان سرخ پرده سرای به دهلیز چندی پیاده به پای

سهراب پرسید آن خیمه سرخ چیست که سربازان پیاده اطرافش هستند.

نکته ادبی: تکرار پرسش‌های سهراب برای شناسایی دقیق.

به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش ز هرگونه ای برکشیده درفش

دور خیمه پرچم‌هایی به رنگ‌های مختلف سرخ و زرد و بنفش است.

نکته ادبی: تنوع رنگ پرچم‌ها نشانه عظمت سپاه است.

درفشی پس پشت پیکرگراز سرش ماه زرین و بالا دراز

پشت سر خیمه پرچمی با نقش گراز است که ماه زرین در سرش دارد.

نکته ادبی: گراز نماد قدرت جنگی است.

چنین گفت کاو را گرازست نام که در چنگ شیران ندارد لگام

هجیر گفت که نام او گراز است و در برابر شیران (دشمنان) تسلیم نمی‌شود.

نکته ادبی: لگام نداشتن کنایه از سرکشی و نترس بودن است.

هشیوار و ز تخمهٔ گیوگان که بر دردر و سختی نگردد ژگان

او هشیار و از نسل گیو است و در سختی‌ها نگران نمی‌شود.

نکته ادبی: ژگان به معنای افسرده و نگران است.

نشان پدر جست و با او نگفت همی داشت آن راستی در نهفت

سهراب به دنبال نشان پدر بود اما هجیر آن را پنهان نگه می‌داشت.

نکته ادبی: نهفت داشتن کنایه از رازداری است.

تو گیتی چه سازی که خود ساخت ست جهاندار ازین کار پرداخت ست

تو چرا خودت را برای این دنیا به زحمت می‌اندازی، خدا همه چیز را مقدر کرده است.

نکته ادبی: اشاره به جبر الهی و اینکه تلاش بیهوده در برابر تقدیر فایده ندارد.

زمانه نبشته دگرگونه داشت چنان کاو گذارد بباید گذاشت

سرنوشت راه خود را می‌رود و آنچه باید اتفاق بیفتد، می‌افتد.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم در برابر سرنوشت.

دگر باره پرسید ازان سرفراز ازان کش به دیدار او بد نیاز

سهراب دوباره از آن پهلوان بزرگ پرسید که مشتاق دیدارش بود.

نکته ادبی: بدیدار او بد نیاز کنایه از اشتیاق بسیار برای ملاقات است.

ازان پردهٔ سبز و مرد بلند وزان اسپ و آن تاب داده کمند

از آن پرده سبز و مرد بلندبالا و آن اسب و کمند تاب داده.

نکته ادبی: توصیف مجدد رستم برای یادآوری.

ازان پس هجیر سپهبدش گفت که از تو سخن را چه باید نهفت

هجیر به سهراب گفت که دیگر نباید حقیقت را از تو پنهان کنم.

نکته ادبی: تصمیم هجیر برای سخن گفتن.

گر از نام چینی بمانم همی ازان است کاو را ندانم همی

اگر نام آن پهلوان چینی را نمی‌گویم، به این دلیل است که واقعاً او را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: ادامه فریب هجیر برای حفظ رستم.

بدو گفت سهراب کاین نیست داد ز رستم نکردی سخن هیچ یاد

سهراب گفت که این عدالت نیست و تو هیچ یادی از رستم نکردی.

نکته ادبی: سهراب به عدالت هجیر شک می‌کند.

کسی کاو بود پهلوان جهان میان سپه در نماند نهان

کسی که پهلوان جهان است، نباید در میان سپاه پنهان بماند.

نکته ادبی: منطق سهراب برای یافتن رستم.

تو گفتی که بر لشکر او مهترست نگهبان هر مرز و هر کشورست

تو گفتی که او بزرگِ لشکر و نگهبانِ کشور است.

نکته ادبی: اشاره به توصیفاتی که قبلاً هجیر گفته بود.

چنین داد پاسخ مر او را هجیر که شاید بدن کان گو شیرگیر

هجیر پاسخ داد که ممکن است آن مرد شیرگیر (رستم) باشد.

نکته ادبی: تایید غیرمستقیم هجیر.

کنون رفته باشد به زابلستان که هنگام بزمست در گلستان

اما الان به زابلستان رفته است چون فصل جشن و شادی است.

نکته ادبی: دروغی بزرگ برای دور کردن سهراب از حقیقت.

بدو گفت سهراب کاین خود مگوی که دارد سپهبد سوی جنگ روی

سهراب گفت که این حرف را نزن، چون آن پهلوان قصد جنگ دارد.

نکته ادبی: سهراب منطق جنگی را بهتر می‌فهمد.

به رامش نشیند جهان پهلوان برو بر بخندند پیر و جوان

پهلوان جهان در این موقعیت به تفریح نمی‌پردازد.

نکته ادبی: رامش به معنای شادی و تفریح است.

مرا با تو امروز پیمان یکیست بگوییم و گفتار ما اندکیست

من و تو امروز پیمانی داریم و حرفم کوتاه است.

نکته ادبی: تأکید بر جدیت سهراب.

اگر پهلوان را نمایی به من سرافراز باشی به هر انجمن

اگر رستم را به من نشان دهی، در هر مجلسی سربلند خواهی بود.

نکته ادبی: وعده سهراب به هجیر.

ترا بی نیازی دهم در جهان گشاده کنم گنجهای نهان

تو را بی‌نیاز می‌کنم و گنج‌های نهان را به روی تو می‌گشایم.

نکته ادبی: وعده ثروت و قدرت.

ور ایدون که این راز داری ز من گشاده بپوشی به من بر سخن

و اگر این راز را از من پنهان کنی، با تو بد برخورد می‌کنم.

نکته ادبی: تهدید سهراب.

سرت را نخواهد همی تن به جای نگر تا کدامین به آیدت رای

جان تو در خطر است، ببین کدام راه برایت بهتر است.

نکته ادبی: تهدید به مرگ.

نبینی که موبد به خسرو چه گفت بدانگه که بگشاد راز از نهفت

یادت هست که موبد به خسرو چه گفت، آنگاه که راز را فاش کرد؟

نکته ادبی: موبد نماد خرد و دانایی است.

سخن گفت ناگفته چون گوهرست کجا نابسوده به سنگ اندرست

سخن ناگفته مانند گوهری است که هنوز در سنگ تراش‌نخورده است.

نکته ادبی: تمثیل ارزش سکوت و رازداری.

چو از بند و پیوند یابد رها درخشنده مهری بود بی بها

وقتی که از بند خارج شود، مانند خورشیدی درخشان و بی‌بها (گران‌بها) است.

نکته ادبی: اشاره به ارزش سخن پس از فاش شدن.

چنین داد پاسخ هجیرش که شاه چو سیر آید از مهر وز تاج و گاه

هجیر پاسخ داد که شاه وقتی از زندگی و قدرت سیر می‌شود،

نکته ادبی: آغاز توصیف عظمت رستم.

نبرد کسی جویداندر جهان که او ژنده پیل اندر آرد ز جان

آن‌گاه کسی را برای جنگ به میدان می‌فرستد که می‌تواند فیل بزرگ را از پای درآورد.

نکته ادبی: توصیف قدرت رستم.

کسی را که رستم بود هم نبرد سرش ز آسمان اندر آید به گرد

کسی که هم‌نبرد رستم باشد، سرش را از آسمان به زمین می‌کوبد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن قدرت رستم.

تنش زور دارد به صد زورمند سرش برترست از درخت بلند

تنش چنان زورمند است که سرش از درختان بلند هم بالاتر است.

نکته ادبی: استعاره از بزرگی و عظمت پهلوانی.

چنو خشم گیرد به روز نبرد چه هم رزم او ژنده پیل و چه مرد

وقتی در جنگ خشمگین شود، برایش فرقی نمی‌کند که حریفش فیل باشد یا مرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده نترس بودن رستم.

هم آورد او بر زمین پیل نیست چو گرد پی رخش او نیل نیست

حریف او حتی پیل نیست و گرد و غبار اسب او هم بی‌نظیر است.

نکته ادبی: نیل در اینجا کنایه از رنگ و گرد و خاک است.

بدو گفت سهراب از آزادگان سیه بخت گودرز کشوادگان

سهراب گفت که از خاندان گودرز، چرا باید تو را پسر بخوانند؟

نکته ادبی: طعنه سهراب به هجیر.

چرا چون ترا خواند باید پسر بدین زور و این دانش و این هنر

با این زور و دانش و هنر، چرا هجیر (تو) باید پسر رستم باشد؟

نکته ادبی: پرسش انتقادی سهراب از هجیر.

تو مردان جنگی کجا دیده ای که بانگ پی اسپ نشنیده ای

تو اصلاً مردان جنگی را کجا دیده‌ای که حتی صدای اسب آن‌ها را نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: تحقیر سهراب نسبت به بی‌تجربگی هجیر.

که چندین ز رستم سخن بایدت زبان بر ستودنش بگشایدت

که این‌قدر از رستم تعریف می‌کنی و زبان به ستایش او می‌گشایی؟

نکته ادبی: سهراب از ستایش مداوم هجیر از رستم کلافه شده است.

از آتش ترا بیم چندان بود که دریا به آرام خندان بود

ترس تو از آتش (رستم) آن‌قدر زیاد است که دریا هم در آرامش می‌خندد.

نکته ادبی: توصیف فضای متشنج جنگ.

چو دریای سبز اندر آید ز جای ندارد دم آتش تیزپای

وقتی دریای سبز (لشکر ایران) حرکت کند، آتش هم نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد.

نکته ادبی: نماد قدرت سپاه ایران.

سر تیرگی اندر آید به خواب چو تیغ از میان برکشد آفتاب

تاریکی خوابیده است که تیغ (آفتاب/رستم) از میان بیرون می‌آید.

نکته ادبی: اشاره به ظهور قدرت پهلوان.

به دل گفت پس کاردیده هجیر که گر من نشان گو شیرگیر

هجیر کاردیده در دل گفت که اگر من جای رستم را به او نشان دهم،

نکته ادبی: هجیر در تردید میان گفتن حقیقت و حفظ جان رستم است.

بگویم بدین ترک با زور دست چنین یال و این خسروانی نشست

به این جنگجوی تُرک‌نژاد نگاه کن؛ او با این قدرت بازوان و این قامتِ باشکوه و طرز نشستنِ شاهانه‌اش بر اسب، بسیار نیرومند به نظر می‌رسد.

نکته ادبی: خسروانی نشست: کنایه از نشستن بر اسب به شیوه‌ی پادشاهان و پهلوانان بزرگ که نشان‌دهنده ابهت است.

ز لشکر کند جنگ او ز انجمن برانگیزد این بارهٔ پیلتن

او در میدان جنگ از میانِ سپاهیان حریف، جنگجویان را تار و مار می‌کند و با این اسبِ نیرومند و پیل‌تنِ خود، گرد و خاک به پا می‌کند.

نکته ادبی: باره‌ی پیلتن: اسبی که در تنومندی و قدرت مانند فیل است.

برین زور و این کتف و این یال اوی شود کشته رستم به چنگال اوی

با این حجم از عضلات و این قدرت بدنی و زورِ بازو که او دارد، بعید نیست که رستم در چنگال او گرفتار شود و کشته شود.

نکته ادبی: کتف و یال: کنایه از تنومندی و توان بدنی بالا.

از ایران نیاید کسی کینه خواه بگیرد سر تخت کاووس شاه

اگر رستم کشته شود، دیگر در ایران کسی باقی نمی‌ماند که بتواند انتقام بگیرد و از این رو، دشمن به راحتی تخت پادشاهی کاووس‌شاه را تصاحب خواهد کرد.

نکته ادبی: کینه خواه: کسی که خون‌خواهی و انتقام می‌گیرد.

چنین گفت موبد که مردن به نام به از زنده دشمن بدو شادکام

موبدِ دانا این‌گونه پند داد که مرگ با عزت و نامِ نیک، بسیار بهتر از آن است که انسان زنده بماند و دشمنِ او، از شکست و خواری‌اش شادمان باشد.

نکته ادبی: موبد: روحانیِ زرتشتی که در متون قدیم، نماد خرد و آگاهی است.

اگر من شوم کشته بر دست اوی نگردد سیه روز چون آب جوی

اگر من به دستِ او کشته شوم، اتفاقِ فاجعه‌باری برای ایران رخ نمی‌دهد و آب از آب تکان نمی‌خورد؛ چرا که ایران خالی از پهلوان نیست.

نکته ادبی: نگردد سیه روز چون آب جوی: کنایه‌ای کهن برای بیان اینکه حادثه به معنای پایان جهان یا فاجعه‌ی ملی نیست.

چو گودرز و هفتاد پور گزین همه پهلوانان با آفرین

پهلوانانی مانند گودرز و هفتاد فرزندِ برگزیده‌ی او در ایران هستند که همگی جنگاورانی شایسته و مورد ستایش هستند.

نکته ادبی: پور گزین: فرزندانِ انتخاب‌شده و برتر.

نباشد به ایران تن من مباد چنین دارم از موبد پاک یاد

من از آن موبدِ پاک‌نهاد به یاد دارم که اگر قرار باشد ایرانِ من نابود شود، بهتر است که من نیز زنده نباشم.

نکته ادبی: این بیت بر پیوند عمیق میان جانِ پهلوان و بقای وطن تأکید دارد.

که چون برکشد از چمن بیخ سرو سزد گر گیا را نبوید تذرو

همان‌طور که اگر سروِ بلندِ باغ را از ریشه درآورند، شایسته نیست که پرنده‌ای چون تذرو در آن باغ شادمان باشد، با نبودِ پهلوانِ بزرگ، مردمِ عادی نیز نباید آسوده باشند.

نکته ادبی: سرو: نماد آزادگی و پهلوانِ بزرگ. تذرو: نوعی قرقاول که نماد زیبایی و آرامش در طبیعت است.

به سهراب گفت این چه آشفتنست همه با من از رستمت گفتنست

سپس به سهراب گفت: چرا این‌قدر بی‌تابی می‌کنی و مدام از رستم برای من سخن می‌گویی؟

نکته ادبی: آشفتن: در اینجا به معنای بی‌تابی و درگیرِ ذهن بودن است.

نباید ترا جست با او نبرد برآرد به آوردگاه از تو گرد

شایسته نیست که به دنبالِ نبرد با او باشی، زیرا او در میدانِ جنگ، تو را شکست خواهد داد و زمین‌گیر خواهد کرد.

نکته ادبی: برآوردنِ گرد: کنایه از شکست دادنِ سخت و خاک‌آلود کردنِ حریف.

همی پیلتن را نخواهی شکست همانا که آسان نیاید به دست

تو نباید تصور کنی که شکست دادنِ رستمِ پیل‌تن کارِ آسانی است؛ چرا که او به این سادگی مغلوبِ کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: پیلتن: صفتی برای رستم که نشان‌دهنده قدرت و جثه‌ی عظیم اوست.