شاهنامه - سهراب

فردوسی

بخش ۷

فردوسی
چو آگاه شد دختر گژدهم که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود برسان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چنین ناورید
چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران دلیران و کارآزموده سران
چو سهراب شیراوژن او را بدید بخندید و لب را به دندان گزید
چنین گفت کامد دگر باره گور به دام خداوند شمشیر و زور
بپوشید خفتان و بر سر نهاد یکی ترگ چینی به کردار باد
بیامد دمان پیش گرد آفرید چو دخت کمندافگن او را بدید
کمان را به زه کرد و بگشاد بر نبد مرغ را پیش تیرش گذر
به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
سپر بر سرآورد و بنهاد روی ز پیگار خون اندر آمد به جوی
چو سهراب را دید گردآفرید که برسان آتش همی بردمید
کمان به زه را به بازو فگند سمندش برآمد به ابر بلند
سر نیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ
عنان برگرایید و برگاشت اسپ بیامد به کردار آذرگشسپ
زدوده سنان آنگهی در ربود درآمد بدو هم به کردار دود
بزد بر کمربند گردآفرید ز ره بر برش یک به یک بردرید
ز زین برگرفتش به کردار گوی چو چوگان به زخم اندر آید بدوی
چو بر زین بپیچید گرد آفرید یکی تیغ تیز از میان برکشید
بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد نشست از بر اسپ و برخاست گرد
به آورد با او بسنده نبود بپیچید ازو روی و برگاشت زود
سپهبد عنان اژدها را سپرد به خشم از جهان روشنایی ببرد
چو آمد خروشان به تنگ اندرش بجنبید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره موی اوی درفشان چو خورشید شد روی اوی
بدانست سهراب کاو دخترست سر و موی او ازدر افسرست
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه چنین دختر آید به آوردگاه
سواران جنگی به روز نبرد همانا به ابر اندر آرند گرد
ز فتراک بگشاد پیچان کمند بینداخت و آمد میانش ببند
بدو گفت کز من رهایی مجوی چرا جنگ جویی تو ای ماه روی
نیامد بدامم بسان تو گور ز چنگم رهایی نیابی مشور
بدانست کاویخت گردآفرید مر آن را جز از چاره درمان ندید
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر میان دلیران به کردار شیر
دو لشکر نظاره برین جنگ ما برین گرز و شمشیر و آهنگ ما
کنون من گشایم چنین روی و موی سپاه تو گردد پر از گفت وگوی
که با دختری او به دشت نبرد بدین سان به ابر اندر آورد گرد
نهانی بسازیم بهتر بود خرد داشتن کار مهتر بود
ز بهر من آهو ز هر سو مخواه میان دو صف برکشیده سپاه
کنون لشکر و دژ به فرمان تست نباید برین آشتی جنگ جست
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست چو آیی بدان ساز کت دل هواست
چو رخساره بنمود سهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت به بالای او سرو دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان تو گفتی همی بشکفد هر زمان
بدو گفت کاکنون ازین برمگرد که دیدی مرا روزگار نبرد
برین بارهٔ دژ دل اندر مبند که این نیست برتر ز ابر بلند
بپای آورد زخم کوپال من نراندکسی نیزه بر یال من
عنان را بپیچید گرد آفرید سمند سرافراز بر دژ کشید
همی رفت و سهراب با او به هم بیامد به درگاه دژ گژدهم
درباره بگشاد گرد آفرید تن خسته و بسته بر دژ کشید
در دژ ببستند و غمگین شدند پر از غم دل و دیده خونین شدند
ز آزار گردآفرید و هجیر پر از درد بودند برنا و پیر
بگفتند کای نیکدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجمن
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد ز کار تو بر دوده ننگ
بخندید بسیار گرد آفرید به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت کای شاه ترکان چین
چرا رنجه گشتی کنون بازگرد هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت که ترکان ز ایران نیابند جفت
چنین بود و روزی نبودت ز من بدین درد غمگین مکن خویشتن
همانا که تو خود ز ترکان نه ای که جز به آفرین بزرگان نه ای
بدان زور و بازوی و آن کتف و یال نداری کس از پهلوانان همال
ولیکن چو آگاهی آید به شاه که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای شما با تهمتن ندارید پای
نماند یکی زنده از لشکرت ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی رخ نامور سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چو بشنید سهراب ننگ آمدش که آسان همی دژ به چنگ آمدش
به زیر دژ اندر یکی جای بود کجا دژ بدان جای بر پای بود
به تاراج داد آن همه بوم و رست به یکبارگی دست بد را بشست
چنین گفت کامروز بیگاه گشت ز پیگارمان دست کوتاه گشت
برآرم به شبگیر ازین باره گرد ببینند آسیب روز نبرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

داستان رویارویی گردآفرید و سهراب، یکی از درخشان‌ترین جلوه‌های حماسه‌سرایی فردوسی است که در آن، تقابل میان خرد و قدرت، و ظرافت و صلابت به تصویر کشیده می‌شود. در این بخش، گردآفرید به عنوان زنی خردمند و جنگجو، در غیاب مردان، مسئولیت دفاع از دژ و ناموسِ بوم و بر را بر عهده می‌گیرد. او نه تنها با تکیه بر توانایی‌های رزمی، بلکه با بهره‌گیری از هوش و فریبِ حریف، سعی در حفظ امنیت دژ دارد.

این روایت، تضاد میان خامیِ سهراب و پختگی و زیرکیِ گردآفرید را برجسته می‌کند. در حالی که سهراب با تکیه بر زور بازو به دنبال پیروزی است، گردآفرید با درک موقعیت و استفاده از فرصت‌ها، جنگ را به بازیِ ذهن و مهارت بدل می‌کند. پایان این بخش، آغازگرِ فاجعه‌ای بزرگ‌تر یعنی رویارویی ناگزیرِ سهراب با ایرانیان و در نهایت رستم است که با هوشمندی و درایت گردآفرید زمینه‌سازی می‌شود.

معنای روان

چو آگاه شد دختر گژدهم که سالار آن انجمن گشت کم

وقتی دختر گژدهم باخبر شد که فرمانده دژ (هجیر) شکست خورده و اسیر شده است.

نکته ادبی: گژدهم نام پدر گردآفرید و از بزرگان دژ است. سالار به معنای فرمانده و سرکرده است.

زنی بود برسان گردی سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار

زنی بود که در جنگاوری مانند مردان جنگی دلاور بود و همیشه به دلیری در نبردها شهرت داشت.

نکته ادبی: برسان به معنای مانند و همچون است.

کجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چنین ناورید

نام او گردآفرید بود و روزگار زنی چنین دلاور از مادر نزاده بود.

نکته ادبی: ناورید به معنای نیاورده است (در اینجا به معنای نزاده است).

چنان ننگش آمد ز کار هجیر که شد لاله رنگش به کردار قیر

از شکست هجیر چنان احساس ننگ و سرافکندگی کرد که چهره‌اش از خشم و اندوه سیاه و تیره شد.

نکته ادبی: لاله رنگ (سرخ) به کردار قیر (سیاه) کنایه از دگرگونی چهره از خشم است.

بپوشید درع سواران جنگ نبود اندر آن کار جای درنگ

زره مخصوص جنگجویان را پوشید و در آن لحظه حساس، زمانی برای تأمل و درنگ نبود.

نکته ادبی: درع به معنای زره و پوشش جنگی است.

نهان کرد گیسو به زیر زره بزد بر سر ترگ رومی گره

گیسوانش را زیر زره پنهان کرد و کلاهخود رومی را بر سرش محکم بست.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاهخود جنگی است.

فرود آمد از دژ به کردار شیر کمر بر میان بادپایی به زیر

همانند شیری دلاور از دژ خارج شد و بر اسبی تندرو سوار گشت.

نکته ادبی: بادپایی کنایه از اسب تندرو و چالاک است.

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد چو رعد خروشان یکی ویله کرد

همچون گرد و غبار پیشاپیش سپاه رفت و همانند رعد خروشید و فریاد جنگی برآورد.

نکته ادبی: ویله به معنای فریاد و خروش است.

که گردان کدامند و جنگ آوران دلیران و کارآزموده سران

پرسید که کدام‌یک از شما جنگ‌آوران و پهلوانان کارآزموده، حاضر است با من مبارزه کند؟

نکته ادبی: گردان جمع گرد به معنای پهلوانان است.

چو سهراب شیراوژن او را بدید بخندید و لب را به دندان گزید

وقتی سهرابِ شیرشکار او را دید، خندید و از روی تعجب لب را به دندان گزید.

نکته ادبی: شیراوژن صفتی برای سهراب است که نشان‌دهنده قدرت و دلیری اوست.

چنین گفت کامد دگر باره گور به دام خداوند شمشیر و زور

سهراب با خود گفت که گویی شکاری دیگر به دام من افتاده است.

نکته ادبی: گور استعاره از شکار است.

بپوشید خفتان و بر سر نهاد یکی ترگ چینی به کردار باد

سهراب زره پوشید و کلاهخود چینی‌اش را که بسیار سبک و سریع بود بر سر گذاشت.

نکته ادبی: ترگ چینی اشاره به سلاح‌های گران‌بها و باکیفیت دارد.

بیامد دمان پیش گرد آفرید چو دخت کمندافگن او را بدید

با خشم به سوی گردآفرید آمد و وقتی گردآفریدِ تیرانداز او را دید.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

کمان را به زه کرد و بگشاد بر نبد مرغ را پیش تیرش گذر

کمان را آماده کرد و زه را کشید، تیرهای او چنان دقیق بود که هیچ پرنده‌ای نمی‌توانست از تیررس او فرار کند.

نکته ادبی: به زه کردن کمان کنایه از آماده شدن برای جنگ است.

به سهراب بر تیر باران گرفت چپ و راست جنگ سواران گرفت

بر سر سهراب تیر بارید و جنگ سواره‌نظام را از چپ و راست آغاز کرد.

نکته ادبی: تیر باران گرفت کنایه از کثرت تیراندازی است.

نگه کرد سهراب و آمدش ننگ برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ

سهراب که این وضعیت را دید، احساس حقارت کرد و با خشم بسیار برای جنگ پیش آمد.

نکته ادبی: ننگ در اینجا به معنای احساس حقارت و کسر شأن است.

سپر بر سرآورد و بنهاد روی ز پیگار خون اندر آمد به جوی

سپر را بالای سر گرفت و به سوی دشمن حمله کرد؛ به قدری نبرد شدید بود که خون بر زمین جاری شد.

نکته ادبی: خون به جوی آمدن کنایه از شدت کشتار و خون‌ریزی است.

چو سهراب را دید گردآفرید که برسان آتش همی بردمید

وقتی گردآفرید سهراب را دید که همچون آتش خشمگین به او حمله می‌کند.

نکته ادبی: برسان آتش همی بردمید کنایه از شدت و حرارت حمله سهراب است.

کمان به زه را به بازو فگند سمندش برآمد به ابر بلند

کمان را به بازو آویخت و اسبش چنان تیزتاخت که گویی به ابرها رسید.

نکته ادبی: سمند به معنای اسب است.

سر نیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد

نیزه‌اش را به سوی سهراب نشانه گرفت و با چرخش دست، خود را برای ضربه آماده کرد.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

برآشفت سهراب و شد چون پلنگ چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ

سهراب خشمگین شد و مانند پلنگ حمله کرد، چرا که دشمنش (گردآفرید) در جنگ حیله‌گر و ماهر بود.

نکته ادبی: پلنگ نماد خشم و درندگی در ادبیات حماسی است.

عنان برگرایید و برگاشت اسپ بیامد به کردار آذرگشسپ

عنان اسب را چرخاند و به سوی او حمله کرد، همچون آتشِ مقدس (آذرگشسپ).

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس است که در اینجا نماد سرعت و سوزندگیِ حمله است.

زدوده سنان آنگهی در ربود درآمد بدو هم به کردار دود

نیزه پولادین خود را بیرون کشید و همچون دود به سمت او یورش برد.

نکته ادبی: زدوده به معنای صیقل داده شده و درخشان است.

بزد بر کمربند گردآفرید ز ره بر برش یک به یک بردرید

به کمربند زره گردآفرید ضربه‌ای زد و زره او را پاره کرد.

نکته ادبی: بدرید به معنای دریدن و شکافتن است.

ز زین برگرفتش به کردار گوی چو چوگان به زخم اندر آید بدوی

او را مانند گویی از روی زین اسب بلند کرد، چنان‌که گویی با چوگان به توپ ضربه می‌زنند.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان که در آن زمان متداول بود.

چو بر زین بپیچید گرد آفرید یکی تیغ تیز از میان برکشید

گردآفرید که روی زین تعادلش را از دست داده بود، به سرعت شمشیری تیز از کمر کشید.

نکته ادبی: از میان برکشید کنایه از درآوردن شمشیر از غلاف است.

بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد نشست از بر اسپ و برخاست گرد

با شمشیر نیزه سهراب را دو نیم کرد و به روی اسب نشست و گرد و غبار برخاست.

نکته ادبی: برخاست گرد کنایه از شدت تحرک در میدان نبرد است.

به آورد با او بسنده نبود بپیچید ازو روی و برگاشت زود

گردآفرید دانست که در نبرد تن‌به‌تن حریف سهراب نمی‌شود، پس از نبرد کناره گرفت.

نکته ادبی: بسنده نبود یعنی توانایی مقابله نداشت.

سپهبد عنان اژدها را سپرد به خشم از جهان روشنایی ببرد

سهراب با خشم بسیار، اسبش را به سوی او تاخت و از شدت عصبانیت گویی دنیا پیش چشمانش تیره شد.

نکته ادبی: عنان اژدها را سپردن کنایه از تند راندن اسب چموش و نیرومند است.

چو آمد خروشان به تنگ اندرش بجنبید و برداشت خود از سرش

وقتی به او رسید و در تنگنا قرارش داد، کلاهخود را از سر گردآفرید برداشت.

نکته ادبی: خروشان به تنگ اندرش کنایه از محاصره کردن حریف است.

رها شد ز بند زره موی اوی درفشان چو خورشید شد روی اوی

گیسوانش از زیر زره رها شد و چهره‌اش مانند خورشید درخشان نمایان گشت.

نکته ادبی: درفشان به معنای درخشان و تابان است.

بدانست سهراب کاو دخترست سر و موی او ازدر افسرست

سهراب متوجه شد که او زن است و شایسته کلاه پادشاهی (افسر) نیست، بلکه شایسته زیبایی است.

نکته ادبی: افسر در اینجا به معنای تاج یا کلاه مخصوص پهلوانان است.

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه چنین دختر آید به آوردگاه

تعجب کرد و گفت: شگفتا که در سپاه ایران، زنی چنین دلاور به میدان جنگ می‌آید!

نکته ادبی: شگفت آمدش نشان‌دهنده حیرت سهراب است.

سواران جنگی به روز نبرد همانا به ابر اندر آرند گرد

سواره‌نظام ماهر در روز نبرد، چنان گرد و غبار به پا می‌کنند که گویی ابرها را به حرکت درمی‌آورند.

نکته ادبی: به ابر اندر آرند گرد کنایه از کثرت و قدرت سواران است.

ز فتراک بگشاد پیچان کمند بینداخت و آمد میانش ببند

کمند پیچان را از زین باز کرد و آن را به سوی گردآفرید انداخت تا اسیرش کند.

نکته ادبی: فتراک بندی بر پشت زین اسب است که ابزار جنگی یا شکار را به آن می‌بستند.

بدو گفت کز من رهایی مجوی چرا جنگ جویی تو ای ماه روی

به او گفت: دیگر راه فراری نداری، ای زیباروی، چرا به جنگ تن دادی؟

نکته ادبی: ماه روی صفت زیبایی است که در اینجا برای تضاد با جنگاوری به کار رفته است.

نیامد بدامم بسان تو گور ز چنگم رهایی نیابی مشور

هیچ شکاری مانند تو به دام من نیفتاده است و هرگز از چنگ من رهایی نخواهی یافت.

نکته ادبی: گور در اینجا استعاره از شکار و حریف است.

بدانست کاویخت گردآفرید مر آن را جز از چاره درمان ندید

گردآفرید دریافت که گرفتار شده است و راهی جز حیله و چاره‌اندیشی ندارد.

نکته ادبی: چاره درمان ندید اشاره به هوش و تدبیر زنانه در موقعیت بحرانی است.

بدو روی بنمود و گفت ای دلیر میان دلیران به کردار شیر

رخ به سوی سهراب کرد و گفت: ای پهلوان دلاور که مانند شیر در میان جنگجویان هستی.

نکته ادبی: دلیر به معنای شجاع است.

دو لشکر نظاره برین جنگ ما برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

دو سپاه نظاره‌گر جنگ ما هستند و به قدرت و مهارت ما در استفاده از گرز و شمشیر می‌نگرند.

نکته ادبی: آهنگ به معنای قصد و نیت در جنگ است.

کنون من گشایم چنین روی و موی سپاه تو گردد پر از گفت وگوی

اگر الان من چهره و موهایم را برای تو آشکار کنم، سپاه تو پر از حرف و سخن خواهد شد.

نکته ادبی: روی و موی گشودن کنایه از آشکار کردن زن بودن است.

که با دختری او به دشت نبرد بدین سان به ابر اندر آورد گرد

که چگونه سهراب با زنی در دشت نبرد جنگید و او را به مبارزه طلبید.

نکته ادبی: به ابر اندر آوردن گرد کنایه از شدت نبرد و هم‌آوردی است.

نهانی بسازیم بهتر بود خرد داشتن کار مهتر بود

بهتر است که پنهانی با هم توافق کنیم، چرا که عاقل بودن، صفتِ بزرگان است.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و عاقل است.

ز بهر من آهو ز هر سو مخواه میان دو صف برکشیده سپاه

به خاطر من، میان دو سپاه آشوب و بدنامی ایجاد مکن.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و ننگ است.

کنون لشکر و دژ به فرمان تست نباید برین آشتی جنگ جست

الان هم سپاه و هم دژ در اختیار توست، پس نیازی نیست به خاطر این آشتی، جنگ را ادامه دهی.

نکته ادبی: آشتی و جنگ تضاد زیبایی را برای نشان دادن صلح‌طلبی استراتژیک ایجاد کرده است.

دژ و گنج و دژبان سراسر تراست چو آیی بدان ساز کت دل هواست

دژ و گنج و دژبان همگی مال توست؛ هر زمان که بخواهی می‌توانی به آنجا بیایی.

نکته ادبی: هوا به معنای خواست و میل است.

چو رخساره بنمود سهراب را ز خوشاب بگشاد عناب را

وقتی گردآفرید صورتش را به سهراب نشان داد، زیبایی‌اش آشکار شد.

نکته ادبی: عناب استعاره از لب‌های سرخ است.

یکی بوستان بد در اندر بهشت به بالای او سرو دهقان نکشت

زیبایی او چنان بود که گویی باغی در بهشت است و سروی به زیبایی او در هیچ جا کاشته نشده است.

نکته ادبی: سرو دهقان کنایه از زیبایی و تناسب اندام است.

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان تو گفتی همی بشکفد هر زمان

چشمانش مانند چشم آهو و ابروانش همچون کمان بود و گویی زیبایی‌اش هر لحظه بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: گوزن و کمان تشبیه‌های کلاسیک برای زیبایی هستند.

بدو گفت کاکنون ازین برمگرد که دیدی مرا روزگار نبرد

به سهراب گفت: اکنون از این تصمیم برنگرد که مهارت جنگی مرا در این نبرد دیدی.

نکته ادبی: روزگار نبرد اشاره به تجربه و مهارت او در جنگ است.

برین بارهٔ دژ دل اندر مبند که این نیست برتر ز ابر بلند

دلت را به تصرف این دژ خوش نکن، چرا که دیوارهای آن از ابرها هم بلندتر است.

نکته ادبی: باره به معنای حصار و دیوار دژ است.

بپای آورد زخم کوپال من نراندکسی نیزه بر یال من

زخم گرز من چنان است که کسی توان ایستادن در برابرش را ندارد و هیچ‌کس نتوانسته نیزه به یال اسب من بزند.

نکته ادبی: کوپال به معنای گرز گران است.

عنان را بپیچید گرد آفرید سمند سرافراز بر دژ کشید

گردآفرید عنان را چرخاند و اسب تندرویش را به سمت دژ راند.

نکته ادبی: سمند سرافراز اشاره به چالاکی و وقار اسب او دارد.

همی رفت و سهراب با او به هم بیامد به درگاه دژ گژدهم

در حالی که می‌رفت و سهراب همراهش بود، به درگاه دژ گژدهم رسیدند.

نکته ادبی: همی رفت به معنای حرکت کردن است.

درباره بگشاد گرد آفرید تن خسته و بسته بر دژ کشید

گردآفرید دروازه دژ را گشود و با تنی خسته و زخمی به داخل دژ رفت.

نکته ادبی: تن خسته اشاره به جراحات نبرد دارد.

در دژ ببستند و غمگین شدند پر از غم دل و دیده خونین شدند

دروازه دژ را بستند و همه ساکنان آن از غم و اندوه، چشمانشان خونین (اشک‌بار) شد.

نکته ادبی: خونین بودن چشم کنایه از گریه شدید است.

ز آزار گردآفرید و هجیر پر از درد بودند برنا و پیر

همه از پیر و جوان به خاطر آسیبی که به گردآفرید و هجیر رسیده بود، دردمند بودند.

نکته ادبی: برنا و پیر اشاره به همه اهالی دژ دارد.

بگفتند کای نیکدل شیرزن پر از غم بد از تو دل انجمن

به او گفتند: ای شیرزنِ نیک‌دل، دل همه ما از غم تو پر از درد بود.

نکته ادبی: شیرزن لقبی برای زنان شجاع است.

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ نیامد ز کار تو بر دوده ننگ

هم جنگیدی و هم با حیله و هوش پیروز شدی و ننگی بر خاندان ما نماند.

نکته ادبی: افسون و رنگ به معنای حیله و مکر است.

بخندید بسیار گرد آفرید به باره برآمد سپه بنگرید

گردآفرید بسیار خندید و بر بالای دیوار دژ رفت و به سپاه نگریست.

نکته ادبی: باره به معنای بالای دیوار حصار است.

چو سهراب را دید بر پشت زین چنین گفت کای شاه ترکان چین

وقتی سهراب را بر پشت اسب دید، به او گفت: ای پادشاه ترکان چین.

نکته ادبی: شاه ترکان چین اشاره به نژاد و جایگاه سهراب در سپاه توران دارد.

چرا رنجه گشتی کنون بازگرد هم از آمدن هم ز دشت نبرد

چرا خودت را به زحمت انداختی؟ الان برگرد، هم از آمدنت و هم از نبردی که کردیم.

نکته ادبی: رنجه گشتن به معنای خسته شدن و به زحمت افتادن است.

بخندید و او را به افسوس گفت که ترکان ز ایران نیابند جفت

سپس با خنده و کنایه به او گفت که ترکان هرگز نمی‌توانند حریف ایرانیان شوند.

نکته ادبی: افسوس به معنای تمسخر و طنز است.

چنین بود و روزی نبودت ز من بدین درد غمگین مکن خویشتن

چنین بود و سرنوشتت این نبود که از من شکست بخوری، پس خود را به خاطر این موضوع غمگین مکن.

نکته ادبی: روزی نبودت یعنی قسمت تو نبود.

همانا که تو خود ز ترکان نه ای که جز به آفرین بزرگان نه ای

ظاهراً تو خودت از نژاد ترکان نیستی، چون جز به روش بزرگان رفتار نمی‌کنی.

نکته ادبی: آفرین بزرگان به معنای شیوه و آداب بزرگان است.

بدان زور و بازوی و آن کتف و یال نداری کس از پهلوانان همال

با آن زور و بازو و آن اندام و قدرت، هیچ پهلوانی در جهان همتای تو نیست.

نکته ادبی: یال و کتف نماد قدرت بدنی پهلوان است.

ولیکن چو آگاهی آید به شاه که آورد گردی ز توران سپاه

اما وقتی خبر به شاه برسد که جنگجویی از توران سپاه کشیده است.

نکته ادبی: آگاهی به معنای خبر است.

شهنشاه و رستم بجنبد ز جای شما با تهمتن ندارید پای

شاهنشاه و رستم وارد عمل می‌شوند و شما توان مقابله با تهمتن (رستم) را ندارید.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم است.

نماند یکی زنده از لشکرت ندانم چه آید ز بد بر سرت

هیچ‌کدام از لشکرت زنده نخواهد ماند و نمی‌دانم چه سرنوشت شومی در انتظارت است.

نکته ادبی: بد به معنای سرنوشت شوم است.

دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت همی از پلنگان بباید نهفت

حیف است که چنین قدرت بدنی‌ای، در میان پلنگان (دشمنان) تباه شود.

نکته ادبی: سفت به معنای قدرت و نیروی بدنی است.

ترا بهتر آید که فرمان کنی رخ نامور سوی توران کنی

برای تو بهتر است که فرمان ببری و رو به سوی توران بازگردی.

نکته ادبی: نامور به معنای سرافراز است.

نباشی بس ایمن به بازوی خویش خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

به بازوی خودت بیش از حد اعتماد مکن، چرا که انسان نادان از دسترنج خودش هم متضرر می‌شود.

نکته ادبی: خورد گاو نادان ز پهلوی خویش ضرب‌المثلی است که به ضرر دیدن از نادانی خود اشاره دارد.

چو بشنید سهراب ننگ آمدش که آسان همی دژ به چنگ آمدش

وقتی سهراب این حرف‌ها را شنید، احساس ننگ کرد که دژ به این آسانی از چنگش در رفته است.

نکته ادبی: آسان به چنگ آمدن کنایه از سادگیِ تسخیر دژ است.

به زیر دژ اندر یکی جای بود کجا دژ بدان جای بر پای بود

سهراب در زیر دژ مکانی بود که دژ بر آن استوار شده بود.

نکته ادبی: بنیان دژ به آن مکان اتکا داشت.

به تاراج داد آن همه بوم و رست به یکبارگی دست بد را بشست

تمام منطقه را به تاراج داد و انتقام خود را از آنجا گرفت.

نکته ادبی: دست بد شستن کنایه از انتقام گرفتن است.

چنین گفت کامروز بیگاه گشت ز پیگارمان دست کوتاه گشت

سهراب گفت که امروز وقت گذشته است و فرصت جنگیدن نداریم.

نکته ادبی: بیگاه گشت کنایه از غروب کردن و پایان روز است.

برآرم به شبگیر ازین باره گرد ببینند آسیب روز نبرد

فردا صبح دوباره به این دیوار حمله می‌کنم و نتیجه نبرد را خواهید دید.

نکته ادبی: شبگیر به معنای صبح زود است.