شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۲۱

فردوسی
چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم
نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو
که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمهٔ نامور کیقباد
فرستادهٔ بختیار و سوار خردمند و بینادل و دوستدار
گزین کرد ازان نامداران زم بگفت آنچ بشنید از بیش و کم
بدو گفت ایدر برو به اصفهان بر نیو گودرز کشوادگان
بگویش که کیخسرو آمد به زم که بادی نجست از بر او دژم
یکی نامه نزدیک کاووس شاه فرستاده ای چست بگرفت راه
هیونان کفک افگن بادپای بجستند برسان آتش ز جای
فرستادهٔ گیو روشن روان نخستین بیامد بر پهلوان
پیامش همی گفت و نامه بداد جهان پهلوان نامه بر سر نهاد
ز بهر سیاووش ببارید آب همی کرد نفرین بر افراسیاب
فرستاده شد نزد کاووس کی ز یال هیونان بپالود خوی
چو آمد به نزدیک کاووس شاه ز شادی خروش آمد از بارگاه
خبر شد به گیتی که فرزند شاه جهانجوی کیخسرو آمد ز راه
سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامهٔ گیو گوهر فشاند
جهانی به شادی بیاراستند بهر جای رامشگران خواستند
ازان پس ز کشور مهان جهان برفتند یکسر سوی اصفهان
بیاراست گودرز کاخ بلند همه دیبهٔ خسروانی فگند
یکی تخت بنهاد پیکر به زر بدو اندرون چند گونه گهر
یکی تاج با یاره و گوشوار یکی طوق پر گوهر شاهوار
به زر و به گوهر بیاراست گاه چنان چون بباید سزاوار شاه
سراسر همه شهر آیین ببست بیاراست میدان و جای نشست
مهان سرافراز برخاستند پذیره شدن را بیاراستند
برفتند هشتاد فرسنگ پیش پذیره شدندش به آیین خویش
چو چشم سپهبد برآمد به شاه همان گیو را دید با او به راه
چو آمد پدیدار با شاه گیو پیاده شدند آن سواران نیو
فرو ریخت از دیدگان آب زرد ز درد سیاوش بسی یاد کرد
ستودش فراوان و کرد آفرین چنین گفت کای شهریار زمین
ز تو چشم بدخواه تو دور باد روان سیاوش پر از نور باد
جهاندار یزدان گوای منست که دیدار تو رهنمای منست
سیاووش را زنده گر دیدمی بدین گونه از دل نخندیدمی
بزرگان ایران همه پیش اوی یکایک نهادند بر خاک روی
وزان جایگه شاد گشتند باز فروزنده شد بخت گردن فراز
ببوسید چشم و سر گیو گفت که بیرون کشیدی سپهر از نهفت
گزارندهٔ خواب و جنگی توی گه چاره مرد درنگی توی
سوی خانهٔ پهلوان آمدند همه شاد و روشن روان آمدند
ببودند یک هفته با می بدست بیاراسته بزمگاه و نشست
به هشتم سوی شهر کاووس شاه همه شاددل برگرفتند راه
چو کیخسرو آمد بر شهریار جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار
بر آیین جهانی شد آراسته در و بام و دیوار پرخواسته
نشسته به هر جای رامشگران گلاب و می و مشک با زعفران
همه یال اسپان پر از مشک و می درم با شکر ریخته زیر پی
چو کاووس کی روی خسرو بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی بمالید بر چشم او چشم و روی
جوان جهانجوی بردش نماز گرازان سوی تخت رفتند باز
فراوان ز ترکان بپرسید شاه هم از تخت سالار توران سپاه
چنین پاسخ آورد کان کم خرد به بد روی گیتی همی بسپرد
مرا چند ببسود و چندی بگفت خرد با هنر کردم اندر نهفت
بترسیدم از کار و کردار او بپیچیدم از رنج و تیمار او
اگر ویژه ابری شود در بار کشنده پدر چون بود دوستدار
نخواند مرا موبد از آب پاک که بپرستم او را پدر زیر خاک
کنون گیو چندی به سختی ببود به توران مرا جست و رنج آزمود
اگر نیز رنجی نبودی جزین که با من بیامد ز توران زمین
سرافراز دو پهلوان با سپاه پس ما بیامد چو آتش به راه
من آن دیدم از گیو کز پیل مست نبیند به هندوستان بت پرست
گمانی نبردم که هرگز نهنگ ز دریا بران سان برآید به جنگ
ازان پس که پیران بیامد چو شیر میان بسته و بادپایی به زیر
به آب اندر آمد بسان نهنگ که گفتی زمین را بسوزد به جنگ
بینداخت بر یال او بر کمند سر پهلوان اندر آمد به بند
بخواهشگری رفتم ای شهریار وگرنه به کندی سرش را ز بار
بدان کاو ز درد پدر خسته بود ز بد گفتن ما زبان بسته بود
چنین تا لب رود جیحون به جنگ نیاسود با گرزهٔ گاورنگ
سرانجام بگذاشت جیحون به خشم به آب و کشتی نیفگند چشم
کسی را که چون او بود پهلوان بود جاودان شاد و روشن روان
یکی کاخ کشواد بد در صطخر که آزادگان را بدو بود فخر
چو از تخت کاووس برخاستند به ایوان نو رفتن آراستند
همی رفت گودرز با شهریار چو آمد بدان گلشن زرنگار
بر اورنگ زرینش بنشاندند برو بر بسی آفرین خواندند
ببستند گردان ایران کمر بجز طوس نوذر که پیچید سر
که او بود با کوس و زرینه کفش هم او داشتی کاویانی درفش
ازان کار گودرز شد تیز مغز بر او پیامی فرستاد نغز
پیمبر سرافراز گیو دلیر که چنگ یلان داشت و بازوی شیر
بدو گفت با طوس نوذر بگوی که هنگام شادی بهانه مجوی
بزرگان و گردان ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین
چرا سر کشی تو به فرمان دیو نبینی همی فر گیهان خدیو
اگر تو بپیچی ز فرمان شاه مرا با تو کین خیزد و رزمگاه
فرستاده گیوست پیغام من به دستوری نامدار انجمن
ز پیش پدر گیو بنمود پشت دلش پر ز گفتارهای درشت
بیامد به طوس سپهبد بگفت که این رای را با تو دیوست جفت
چو بشنید پاسخ چنین داد طوس که بر ما نه خوبست کردن فسوس
به ایران پس از رستم پیلتن سرافرازتر کس منم ز انجمن
نبیره منوچهر شاه دلیر که گیتی به تیغ اندر آورد زیر
همان شیر پرخاشجویم به جنگ بدرم دل پیل و چنگ پلنگ
همی بی من آیین و رای آورید جهان را به نو کدخدای آورید
نباشم بدین کار همداستان ز خسرو مزن پیش من داستان
جهاندار کز تخم افراسیاب نشانیم بخت اندر آید به خواب
نخواهیم شاه از نژاد پشنگ فسیله نه نیکو بود با پلنگ
تو این رنجها را که بردی برست که خسرو جوانست و کندآورست
کسی کاو بود شهریار زمین هنر باید و گوهر و فر و دین
فریبرز کاووس فرزند شاه سزاوارتر کس به تخت و کلاه
بهرسو ز دشمن ندارد نژاد همش فر و برزست و هم نام و داد
دژم گیو برخاست از پیش او که خام آمدش دانش و کیش او
بیامد به گودرز کشواد گفت که فر و خرد نیست با طوس جفت
دو چشمش تو گویی نبیند همی فریبرز را برگزیند همی
برآشفت گودرز و گفت از مهان همی طوس کم باد اندر جهان
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت
سواران جنگی ده و دو هزار برون رفت بر گستوان ور سوار
وزان رو بیامد سپهدار طوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس
ببستند گردان ایران میان به پیش سپاه اختر کاویان
چو گودرز را دید و چندان سپاه کزو تیره شد روی خورشید و ماه
یکی تخت بر کوههٔ ژنده پیل ز پیروزه تابان به کردار نیل
جهانجوی کیسخرو تاج ور نشسته بران تخت و بسته کمر
به گرد اندرش ژنده پیلان دویست تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست
همی تافت زان تخت خسرو چو ماه ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه
غمی شد دل طوس و اندیشه کرد که امروز اگر من بسازم نبرد
بسی کشته آید ز هر دو سپاه ز ایران نه برخیزد این کینه گاه
نباشد جز از کام افراسیاب سر بخت ترکان برآید ز خواب
بدیشان رسد تخت شاهنشهی سرآید به ما روزگار مهی
خردمند مردی و جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه
که از ما یکی گر برین دشت جنگ نهد بر کمان پر تیر خدنگ
یکی کینه خیزد که افراسیاب هم امشب همی آن ببیند به خواب
چو بشنید زین گونه گفتار شاه بفرمود تا بازگردد به راه
بر طوس و گودرز کشوادگان گزیده سرافراز آزادگان
که بر درگه آیند بی انجمن چنان چون بباید به نزدیک من
بشد طوس و گودرز نزدیک شاه زبان برگشادند بر پیش گاه
بدو گفت شاه ای خردمند پیر منه زهر برنده بر جام شیر
بنه تیغ و بگشای ز آهن میان نباید کزین سود دارد زیان
چنین گفت طوس سپهبد به شاه که گر شاه سیر آید از تخت و گاه
به فرزند باید که ماند جهان بزرگی و دیهیم و تخت مهان
چو فرزند باشد نبیره کلاه چرا برنهد برنشیند به گاه
بدو گفت گودرز کای کم خرد ترا بخرد از مردمان نشمرد
به گیتی کسی چون سیاوش نبود چنو راد و آزاد و خامش نبود
کنون این جهانجوی فرزند اوست همویست گویی به چهر و به پوست
گر از تور دارد ز مادر نژاد هم از تخم شاهی نپیچد ز داد
به توران و ایران چنو نیو کیست چنین خام گفتارت از بهر چیست
دو چشمت نبیند همی چهر او چنان برز و بالا و آن مهر او
به جیحون گذر کرد و کشتی نجست به فر کیانی و رای درست
بسان فریدون کز اروند رود گذشت و به کشتی نیامد فرود
ز مردی و از فرهٔ ایزدی ازو دور شد چشم و دست بدی
تو نوذر نژادی نه بیگانه ای پدر تیز بود و تو دیوانه ای
سلیح من ار با منستی کنون بر و یالت آغشته گشتی به خون
بدو گفت طوس ای جهاندیده پیر سخن گوی لیکن همه دلپذیر
اگر تیغ تو هست سندان شکاف سنانم به درد دل کوه قاف
وگر گرز تو هست با سنگ و تاب خدنگم بدوزد دل آفتاب
و گر تو ز کشواد داری نژاد منم طوس نوذر مه و شاهزاد
بدو گفت گودرز چندین مگوی که چندین نبینم ترا آب روی
به کاووس گفت ای جهاندار شاه تو دل را مگردان ز آیین و راه
دو فرزند پرمایه را پیش خوان سزاوار گاهند و هر دو جوان
ببین تا ز هر دو سزاوار کیست که با برز و با فرهٔ ایزدیست
بدو تاج بسپار و دل شاد دار چو فرزند بینی همی شهریار
بدو گفت کاووس کاین رای نیست که فرزند هر دو به دل بر یکیست
یکی را چو من کرده باشم گزین دل دیگر از من شود پر ز کین
یکی کار سازم که هر دو ز من نگیرند کین اندرین انجمن
دو فرزند ما را کنون بر دو خیل بباید شدن تا در اردبیل
به مرزی که آنجا دژ بهمنست همه ساله پرخاش آهرمنست
برنجست ز آهرمن آتش پرست نباشد بران مرز کس را نشست
ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ
چو بشنید گودرز و طوس این سخن که افگند سالار هشیار بن
برین هر دو گشتند همداستان ندانست ازین به کسی داستان
برین یک سخن دل بیاراستند ز پیش جهاندار برخاستند
چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر
فریبرز با طوس نوذر دمان به نزدیک شاه آمدند آن زمان
چنین گفت با شاه هشیار طوس که من با سپهبد برم پیل و کوس
همان من کشم کاویانی درفش رخ لعل دشمن کنم چون بنفش
کنون همچنین من ز درگاه شاه بنه برنهم برنشانم سپاه
پس اندر فریبرز و کوس و درفش هوا کرده از سم اسپان بنفش
چو فرزند را فر و برز کیان بباشد نبیره نبندد میان
بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش زمانه نگردد ز آیین خویش
برای خداوند خورشید و ماه توان ساخت پیروزی و دستگاه
فریبرز را گر چنین است رای تو لشکر بیارای و منشین ز پای
بشد طوس با کاویانی درفش به پا اندرون کرده زرینه کفش
فریبرز کاووس در قلبگاه به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه
چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید زمین همچو آتش همی بردمید
بشد طوس با لشکری جنگجوی به تندی سوی دژ نهادند روی
سر بارهٔ دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا کس روا
سنانها ز گرمی همی برفروخت میان زره مرد جنگی بسوخت
جهان سر به سر گفتی از آتش است هوا دام آهرمن سرکش است
سپهبد فریبرز را گفت مرد به چیزی چو آید به دشت نبرد
به گرز گران و به تیغ و کمند بکوشد که آرد به چیزی گزند
به پیرامن دژ یکی راه نیست ز آتش کسی را دل ای شاه نیست
میان زیر جوشن بسوزد همی تن بارکش برفروزد همی
بگشتند یک هفته گرد اندرش بدیده ندیدند جای درش
به نومیدی از جنگ گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو با گیو کیخسرو آمد به زم جهان چند ازو شاد و چندی دژم

وقتی کیخسرو همراه گیو به سرزمین «زم» رسید، حال مردم دگرگون بود؛ عده‌ای از بازگشت او شادمان و عده‌ای از یادآوری رنج‌های گذشته، غمگین بودند.

نکته ادبی: زم نام مکان است. شاد و دژم تضاد معنایی دارند.

نوندی به هر سو برافگند گیو یکی نامه از شاه وز گیو نیو

گیو پیام‌آورانی را به هر سو فرستاد تا خبر بازگشت شاه و همراهی‌اش با گیوِ دلاور را به همگان برسانند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلیر است.

که آمد ز توران جهاندار شاد سر تخمهٔ نامور کیقباد

پیام این بود که از توران پادشاهی خردمند و شادمان آمده که از نسل کیقباد نامدار است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و نسل است.

فرستادهٔ بختیار و سوار خردمند و بینادل و دوستدار

فرستاده‌ای که انتخاب شده بود، فردی وفادار، سوارکاری ماهر، خردمند، بینادل و دوستدار خاندان شاهی بود.

نکته ادبی: بینادل صفتی برای شخص با بصیرت است.

گزین کرد ازان نامداران زم بگفت آنچ بشنید از بیش و کم

او از میان نامدارانِ منطقه، کسانی را برگزید و تمام جزئیات سخنان کیخسرو را برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: از بیش و کم کنایه از تمام جزئیات است.

بدو گفت ایدر برو به اصفهان بر نیو گودرز کشوادگان

کیخسرو به او گفت به اصفهان برو و نزد گودرز، بزرگ خاندان کشواد، بشتاب.

نکته ادبی: کشوادگان به خاندان گودرز اشاره دارد.

بگویش که کیخسرو آمد به زم که بادی نجست از بر او دژم

به او بگو که کیخسرو به این سرزمین آمده و دیگر هیچ غبار غمی بر چهره‌اش نیست.

نکته ادبی: بادی نجستن کنایه از دور بودن از غم است.

یکی نامه نزدیک کاووس شاه فرستاده ای چست بگرفت راه

همچنین نامه‌ای برای کاووس‌شاه نوشت و آن را به فرستاده‌ای چالاک سپرد تا راهی دربار شود.

نکته ادبی: چست به معنای چابک و سریع است.

هیونان کفک افگن بادپای بجستند برسان آتش ز جای

اسب‌های تندرو که همچون باد می‌تاختند، به سرعت و همچون آتش از جای برخاستند.

نکته ادبی: هیونان اسب‌های قوی و تنومند هستند.

فرستادهٔ گیو روشن روان نخستین بیامد بر پهلوان

فرستاده‌ی گیو که انسانی روشن‌ضمیر بود، در ابتدا نزد پهلوان (گودرز) رفت.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای خردمند و آگاه است.

پیامش همی گفت و نامه بداد جهان پهلوان نامه بر سر نهاد

پیام را ابلاغ کرد و نامه را داد؛ گودرز که پهلوان جهان بود، نامه را با احترام بر سر نهاد.

نکته ادبی: بر سر نهادن کنایه از تعظیم و احترام است.

ز بهر سیاووش ببارید آب همی کرد نفرین بر افراسیاب

او به خاطر مظلومیت سیاوش گریست و بر افراسیاب به دلیل جنایت‌هایش نفرین کرد.

نکته ادبی: باریدن آب کنایه از گریستن است.

فرستاده شد نزد کاووس کی ز یال هیونان بپالود خوی

سپس فرستاده نزد کاووس‌شاه رفت؛ او آن‌قدر سریع تاخته بود که عرق از بدن اسبانش می‌چکید.

نکته ادبی: بپالود خوی به معنای عرق ریختن اسب از شدت تاختن است.

چو آمد به نزدیک کاووس شاه ز شادی خروش آمد از بارگاه

وقتی به نزد کاووس رسید، از شدت شادی در بارگاه هیاهویی برپا شد.

نکته ادبی: خروش به معنای غوغا و فریاد شادی است.

خبر شد به گیتی که فرزند شاه جهانجوی کیخسرو آمد ز راه

در سراسر جهان این خبر پیچید که فرزند پادشاه، کیخسروِ جهان‌جوی از راه رسید.

نکته ادبی: جهانجوی به معنای پادشاهی است که برای کشورگشایی یا احیای حق تلاش می‌کند.

سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامهٔ گیو گوهر فشاند

سپهبد (کاووس) فرستاده را فراخواند و بر نامه گیو، ارج و ارزش بسیار نهاد.

نکته ادبی: گوهر فشاندن کنایه از بزرگداشت و احترام است.

جهانی به شادی بیاراستند بهر جای رامشگران خواستند

مردم جهان به شادمانی پرداختند و در همه جا نوازندگان و رامشگران را برای جشن فراخواندند.

نکته ادبی: رامشگران به معنای نوازندگان و خوانندگان است.

ازان پس ز کشور مهان جهان برفتند یکسر سوی اصفهان

پس از آن، بزرگان کشور همگی به سوی اصفهان حرکت کردند.

نکته ادبی: مهان جمع مه به معنای بزرگان است.

بیاراست گودرز کاخ بلند همه دیبهٔ خسروانی فگند

گودرز کاخ بلند خود را آراست و فرش‌های گران‌بهای خسروانی را در آن پهن کرد.

نکته ادبی: دیبه نوعی پارچه گران‌بها و زربفت است.

یکی تخت بنهاد پیکر به زر بدو اندرون چند گونه گهر

تختی که با زر تزیین شده بود را نهاد و در آن انواع جواهرات گران‌بها به کار برد.

نکته ادبی: پیکر به زر به معنای منقوش به طلا است.

یکی تاج با یاره و گوشوار یکی طوق پر گوهر شاهوار

تختی با تاج، یاره (بازوبند)، گوشوار و طوق‌های جواهرنشانِ شاهانه آماده کرد.

نکته ادبی: یاره دست‌بند یا بازوبند است.

به زر و به گوهر بیاراست گاه چنان چون بباید سزاوار شاه

گاه (تخت) را چنان با طلا و جواهر بیاراست که شایسته‌ی یک پادشاه باشد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

سراسر همه شهر آیین ببست بیاراست میدان و جای نشست

سراسر شهر را آذین بست و میدان و محل نشستن را برای استقبال آماده کرد.

نکته ادبی: آیین بستن کنایه از تزئین و چراغانی است.

مهان سرافراز برخاستند پذیره شدن را بیاراستند

بزرگان سرافراز برخاستند تا برای استقبال و پیشواز از شاه آماده شوند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

برفتند هشتاد فرسنگ پیش پذیره شدندش به آیین خویش

آن‌ها هشتاد فرسنگ به پیشواز رفتند و با آداب و رسوم ویژه‌ی خود به استقبال او شتافتند.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت قدیم است.

چو چشم سپهبد برآمد به شاه همان گیو را دید با او به راه

وقتی چشم گودرز به شاه افتاد، گیو را نیز دید که همراه او در راه است.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به گودرز است.

چو آمد پدیدار با شاه گیو پیاده شدند آن سواران نیو

وقتی گیو همراه شاه پدیدار شد، آن سواران دلاور از اسب پیاده شدند.

نکته ادبی: نیو به معنای دلاور و پهلوان است.

فرو ریخت از دیدگان آب زرد ز درد سیاوش بسی یاد کرد

اشک از چشمانشان جاری شد و بسیار از غم و درد سیاوش یاد کردند.

نکته ادبی: آب زرد کنایه از اشکِ برخاسته از اندوه عمیق است.

ستودش فراوان و کرد آفرین چنین گفت کای شهریار زمین

او را بسیار ستودند و به او آفرین گفتند و او را شهریار زمین خطاب کردند.

نکته ادبی: آفرین به معنای دعا و ستایش است.

ز تو چشم بدخواه تو دور باد روان سیاوش پر از نور باد

گفتند که چشم بدخواه از تو دور باشد و روح سیاوش پر از نور و رحمت باد.

نکته ادبی: روان سیاوش پر از نور باد دعایی برای آرامش روح اوست.

جهاندار یزدان گوای منست که دیدار تو رهنمای منست

خداوند جهان گواه من است که دیدار تو راهنمای من در زندگی است.

نکته ادبی: جهاندار یزدان اشاره به ذات باری‌تعالی است.

سیاووش را زنده گر دیدمی بدین گونه از دل نخندیدمی

اگر سیاوش را زنده می‌دیدم، دلم این‌گونه از شادی پر نمی‌شد (اشاره به اینکه کیخسرو یاد او را زنده می‌کند).

نکته ادبی: بدین گونه از دل نخندیدمی کنایه از اوج شادی است.

بزرگان ایران همه پیش اوی یکایک نهادند بر خاک روی

تمامی بزرگان ایران یک‌به‌یک در برابر او بر خاک افتادند و تعظیم کردند.

نکته ادبی: روی بر خاک نهادن نشانه نهایت احترام و بندگی است.

وزان جایگه شاد گشتند باز فروزنده شد بخت گردن فراز

از آن پس همگی شاد شدند و بختِ والای آن سرافرازان بار دیگر درخشید.

نکته ادبی: بخت گردن‌فراز کنایه از اقبال بلند است.

ببوسید چشم و سر گیو گفت که بیرون کشیدی سپهر از نهفت

او چشم و سر گیو را بوسید و گفت که تو بودی که سپهر (روزگار) را از نهان بیرون کشیدی (تلاش تو بود که شاه را یافت).

نکته ادبی: بیرون کشیدن از نهفت کنایه از پیدا کردن امر پنهان است.

گزارندهٔ خواب و جنگی توی گه چاره مرد درنگی توی

تو کسی هستی که خواب‌ها را تعبیر می‌کنی و جنگاوری توانا هستی، تو همان کسی هستی که در شرایط دشوار چاره‌جویی می‌کنی.

نکته ادبی: مرد درنگی به معنای صبور و سنجیده عمل‌کننده است.

سوی خانهٔ پهلوان آمدند همه شاد و روشن روان آمدند

همگی به خانه‌ی پهلوان (گودرز) رفتند و با روانی شاد و امیدوار به آنجا رسیدند.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از خشنودی و امید است.

ببودند یک هفته با می بدست بیاراسته بزمگاه و نشست

یک هفته را با جشن و بزم گذراندند و بزمگاه را به بهترین شکل آراستند.

نکته ادبی: می بدست کنایه از بزم و شادی است.

به هشتم سوی شهر کاووس شاه همه شاددل برگرفتند راه

در روز هشتم، همگی با دلی شاد به سمت شهر کاووس‌شاه حرکت کردند.

نکته ادبی: شاددل کنایه از امیدواری و خرسندی است.

چو کیخسرو آمد بر شهریار جهان گشت پر بوی و رنگ و نگار

وقتی کیخسرو به نزد پادشاه (کاووس) رسید، دنیا پر از عطر و زیبایی و رنگ شد.

نکته ادبی: بوی و رنگ کنایه از شکوه و زیبایی است.

بر آیین جهانی شد آراسته در و بام و دیوار پرخواسته

همه جا طبق آداب جهانی آراسته شد و در و دیوار پر از زیورآلات و ثروت شد.

نکته ادبی: پرخواسته کنایه از ثروت و تجمل است.

نشسته به هر جای رامشگران گلاب و می و مشک با زعفران

در هر گوشه‌ای نوازندگان نشستند و محیط پر از گلاب و می و مشک و زعفران بود.

نکته ادبی: مشک و زعفران نماد پاکیزگی و بوی خوش است.

همه یال اسپان پر از مشک و می درم با شکر ریخته زیر پی

یال اسب‌ها با مشک و می آراسته شده بود و زیر پای آن‌ها سکه‌های طلا و شکر ریخته بودند.

نکته ادبی: درم و شکر ریختن رسم استقبال شاهانه بوده است.

چو کاووس کی روی خسرو بدید سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

وقتی کاووس چهره‌ی کیخسرو را دید، اشک از مژگانش بر گونه‌هایش جاری شد.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی بمالید بر چشم او چشم و روی

کاووس از تخت پایین آمد و به سوی او رفت و چشم و چهره‌اش را بوسید.

نکته ادبی: بمالید بر چشم او چشم و روی نشانه‌ی ابراز محبت شدید است.

جوان جهانجوی بردش نماز گرازان سوی تخت رفتند باز

کیخسروِ جوانِ جهان‌جو در برابر او نماز (کرنش) برد و سپس با هم به سوی تخت بازگشتند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای کرنش و تعظیم است.

فراوان ز ترکان بپرسید شاه هم از تخت سالار توران سپاه

شاه بسیار درباره‌ی تورانیان و از وضعیت تخت سالار سپاه توران پرسش کرد.

نکته ادبی: سالار توران سپاه اشاره به افراسیاب است.

چنین پاسخ آورد کان کم خرد به بد روی گیتی همی بسپرد

کیخسرو در پاسخ گفت که آن انسانِ کم‌خرد (افراسیاب)، با بدذاتی خود، جهان را به تباهی کشانده است.

نکته ادبی: کم خرد وصفی برای تحقیر دشمن است.

مرا چند ببسود و چندی بگفت خرد با هنر کردم اندر نهفت

او مرا بسیار آزمایش کرد و سخنان بسیاری گفت، اما من خرد و هنرم را از او پنهان کردم.

نکته ادبی: اندر نهفت کنایه از مخفی کردن است.

بترسیدم از کار و کردار او بپیچیدم از رنج و تیمار او

من از کارها و کردار او ترسیدم و به خاطر رنج‌ها و آزارهای او همواره در اندوه و سختی بودم.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

اگر ویژه ابری شود در بار کشنده پدر چون بود دوستدار

اگر شرایط دشوار و ابری شود، آن که پدرش او را دوست دارد، در رنج و سختی خواهد افتاد.

نکته ادبی: واژه ویژه در اینجا به معنای قید برای تاکید بر شرایط سخت و استثنایی است.

نخواند مرا موبد از آب پاک که بپرستم او را پدر زیر خاک

موبد (روحانی زرتشتی) مرا از آب پاک طاهر ندانست تا بتوانم در پیشگاه پدر (پادشاه) به نیایش بپردازم.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تطهیر و تقدس آب در سنت زرتشتی دارد.

کنون گیو چندی به سختی ببود به توران مرا جست و رنج آزمود

گیو مدتی طولانی را در سختی سپری کرد، در توران به دنبال من گشت و رنج‌های بسیاری را متحمل شد.

نکته ادبی: آزمودن در اینجا به معنای تجربه کردن و تحمل رنج است.

اگر نیز رنجی نبودی جزین که با من بیامد ز توران زمین

اگر رنجی هم وجود نداشت جز همین رنجی که در مسیر بازگشت از توران بر من گذشت.

نکته ادبی: ساختار جمله شرطی برای تأکید بر عظمت رنج‌های گیو.

سرافراز دو پهلوان با سپاه پس ما بیامد چو آتش به راه

آن دو پهلوانِ سرافراز به همراه سپاه، همچون آتش خروشان به سوی ما آمدند.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به آتش، دلالت بر سرعت و قدرت تخریبی آنان دارد.

من آن دیدم از گیو کز پیل مست نبیند به هندوستان بت پرست

من در رفتار گیو قدرتی دیدم که حتی بت‌پرستان هندوستان هم در پیل‌های مست خود ندیده‌اند.

نکته ادبی: پیل مست نماد قدرت و خشم بی‌پایان در ادبیات حماسی است.

گمانی نبردم که هرگز نهنگ ز دریا بران سان برآید به جنگ

گمان نمی‌کردم که هیچ نهنگی بتواند این‌گونه از دریا برای نبرد بیرون بیاید.

نکته ادبی: تشبیه گیو به نهنگ که استعاره از قدرت در جنگاوری است.

ازان پس که پیران بیامد چو شیر میان بسته و بادپایی به زیر

پس از آنکه پیران همچون شیر و با آمادگی کامل بر اسبی تندرو سوار شد.

نکته ادبی: بادپای کنایه از اسب بسیار سریع‌السیر است.

به آب اندر آمد بسان نهنگ که گفتی زمین را بسوزد به جنگ

او (پیران) مانند نهنگی به آب زد، به گونه‌ای که گویی زمین را در میدان نبرد به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: مبالغه در وصف خشم و غضب جنگاور.

بینداخت بر یال او بر کمند سر پهلوان اندر آمد به بند

سپس کمندی بر یال اسب او انداختم و سر پهلوان (پیران) را در بند گرفتار کردم.

نکته ادبی: توصیفِ دقیق فنون رزمی پهلوانی.

بخواهشگری رفتم ای شهریار وگرنه به کندی سرش را ز بار

ای پادشاه، من از سرِ خواهش و دلسوزی او را رها کردم، وگرنه می‌شد سرش را از تن جدا کنم.

نکته ادبی: بار معنایی «خواهشگری» در اینجا به معنای التماس یا درخواست بخشش از سوی دشمن است.

بدان کاو ز درد پدر خسته بود ز بد گفتن ما زبان بسته بود

چون او (پیران) از درد فقدان فرزند خسته و رنجور بود، زبانش از بدگویی به ما بسته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به اندوه پدری که مانع از گستاخی می‌شود.

چنین تا لب رود جیحون به جنگ نیاسود با گرزهٔ گاورنگ

این جنگ تا رسیدن به لب رود جیحون ادامه داشت و او (پیران) با گرز گاوسر خود لحظه‌ای آرام نگرفت.

نکته ادبی: گرز گاورنگ همان گرز معروف پهلوانان شاهنامه است که سر گاو دارد.

سرانجام بگذاشت جیحون به خشم به آب و کشتی نیفگند چشم

سرانجام با خشم از رود جیحون گذشت و دیگر به آب و کشتی نگاه نکرد.

نکته ادبی: کنایه از سرعت عبور و بی‌اعتنایی به موانع طبیعی.

کسی را که چون او بود پهلوان بود جاودان شاد و روشن روان

کسی که مانند او (گیو) پهلوان باشد، همواره باید شاد و روشن‌ضمیر باشد.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و آگاهی است.

یکی کاخ کشواد بد در صطخر که آزادگان را بدو بود فخر

در استخر، کاخی متعلق به کشواد (پدربزرگ گودرز) بود که بزرگان به آن افتخار می‌کردند.

نکته ادبی: صطخر از شهرهای تاریخی و کهن ایران است.

چو از تخت کاووس برخاستند به ایوان نو رفتن آراستند

وقتی از تخت کی‌کاوس برخاستند، مهیای رفتن به ایوان نو شدند.

نکته ادبی: ایوان نو محلی برای برگزاری آیین‌های سلطنتی جدید است.

همی رفت گودرز با شهریار چو آمد بدان گلشن زرنگار

گودرز به همراه پادشاه به راه افتاد و به آن گلشنِ زرنگار رسیدند.

نکته ادبی: گلشن زرنگار استعاره از کاخی با تزئینات طلاکاری شده است.

بر اورنگ زرینش بنشاندند برو بر بسی آفرین خواندند

او (کی‌خسرو) را بر تخت زرین نشاندند و بر او درود و آفرین فرستادند.

نکته ادبی: اورنگ همان تخت پادشاهی است.

ببستند گردان ایران کمر بجز طوس نوذر که پیچید سر

پهلوانان ایران کمر به خدمت بستند، جز طوس فرزند نوذر که از این کار سر باز زد.

نکته ادبی: پیچیدن سر کنایه از سرپیچی و مخالفت است.

که او بود با کوس و زرینه کفش هم او داشتی کاویانی درفش

چرا که او صاحب کوس (طبل جنگی) و کفش‌های زرین بود و درفش کاویانی را در اختیار داشت.

نکته ادبی: در اختیار داشتن درفش کاویانی نماد مشروعیت جنگی و اعتبار ملی است.

ازان کار گودرز شد تیز مغز بر او پیامی فرستاد نغز

از این نافرمانی، گودرز به خشم آمد و پیامی نغز و کوبنده برای او فرستاد.

نکته ادبی: تیز مغز در اینجا به معنای کسی است که بر اثر خشم هوشیار و تندخو شده است.

پیمبر سرافراز گیو دلیر که چنگ یلان داشت و بازوی شیر

پیکِ این پیام، گیو دلیر بود که بازوانی به نیرومندی شیر داشت.

نکته ادبی: بازوی شیر کنایه از قدرت فیزیکی فوق‌العاده است.

بدو گفت با طوس نوذر بگوی که هنگام شادی بهانه مجوی

به او گفت به طوس بگو که هنگام شادی نباید بهانه برای جنگ و درگیری جست.

نکته ادبی: بهانه مجوی در اینجا دعوت به اتحاد و پرهیز از تفرقه است.

بزرگان و گردان ایران زمین همه شاه را خواندند آفرین

بزرگان ایران زمین همگی شاه را ستودند و بر او آفرین گفتند.

نکته ادبی: اشاره به اجماع عمومی در حمایت از کی‌خسرو.

چرا سر کشی تو به فرمان دیو نبینی همی فر گیهان خدیو

چرا از فرمان پادشاه سرکشی می‌کنی؟ مگر شکوه و فرّ پادشاه جهان را نمی‌بینی؟

نکته ادبی: فرّ کیانی نماد مشروعیت الهی پادشاه است.

اگر تو بپیچی ز فرمان شاه مرا با تو کین خیزد و رزمگاه

اگر از فرمان شاه سرپیچی کنی، من با تو به جنگ برمی‌خیزم و کینه خواهم ورزید.

نکته ادبی: کین خیزد کنایه از آغاز خصومت شخصی و نظامی است.

فرستاده گیوست پیغام من به دستوری نامدار انجمن

این پیام من است که توسط فرستاده‌ام گیو و به دستور بزرگان انجمن برای تو آورده شده است.

نکته ادبی: دستوری در متون کهن به معنای مشاور یا مقام بلندپایه است.

ز پیش پدر گیو بنمود پشت دلش پر ز گفتارهای درشت

گیو از نزد پدر (گودرز) رفت، در حالی که دلش از سخنان تلخ و درشتِ طوس پر بود.

نکته ادبی: نمودن پشت کنایه از رفتن و روی برگرداندن است.

بیامد به طوس سپهبد بگفت که این رای را با تو دیوست جفت

گیو به نزد طوس آمد و به او گفت که این فکر و رای تو، وسوسه دیو است.

نکته ادبی: جفت بودن با دیو استعاره از گمراهی و کار نادرست است.

چو بشنید پاسخ چنین داد طوس که بر ما نه خوبست کردن فسوس

چون طوس این سخن را شنید، پاسخ داد که مسخره کردن و تحقیر ما شایسته نیست.

نکته ادبی: فسوس به معنای مسخره و استهزا است.

به ایران پس از رستم پیلتن سرافرازتر کس منم ز انجمن

در ایران پس از رستمِ پهلوان، من از همه بزرگان این جمع سرافرازترم.

نکته ادبی: پیلتن لقبی برای رستم به نشانه قدرت عظیم اوست.

نبیره منوچهر شاه دلیر که گیتی به تیغ اندر آورد زیر

من از نوادگان منوچهر شاه دلیر هستم که جهان را با شمشیر خود مسخر کرد.

نکته ادبی: اشاره به تبارنامه طوس برای اثبات حق پادشاهی.

همان شیر پرخاشجویم به جنگ بدرم دل پیل و چنگ پلنگ

من همان شیرِ جنگجو هستم که در نبرد، قلب پیل و چنگال پلنگ را می‌درم.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت رزمی برای اثبات شایستگی فردی.

همی بی من آیین و رای آورید جهان را به نو کدخدای آورید

شما بدون حضور من قانون و رایی وضع کردید و می‌خواهید پادشاهی تازه به تخت بنشانید.

نکته ادبی: کدخدا در متون کهن علاوه بر معنای امروزی، به معنای رئیس یا پادشاه نیز به کار می‌رفته است.

نباشم بدین کار همداستان ز خسرو مزن پیش من داستان

من با این کار هم‌عقیده نیستم، پس پیش من از خسرو سخنی نگو.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای موافق یا متحد بودن است.

جهاندار کز تخم افراسیاب نشانیم بخت اندر آید به خواب

پادشاهی که از تخم و ترکه افراسیاب (دشمن دیرین) است، بخت ما به خواب می‌رود و نابود می‌شود.

نکته ادبی: افراسیاب نماد دشمن اصلی ایران است و کی‌خسرو از مادری تورانی زاده شده است.

نخواهیم شاه از نژاد پشنگ فسیله نه نیکو بود با پلنگ

ما شاهی از نژاد پشنگ (پدر افراسیاب) نمی‌خواهیم؛ گله کردنِ پلنگ با هم ناصواب است.

نکته ادبی: تمثیل فسیله (گله/رده) و پلنگ برای نشان دادن تضاد و خطرناک بودن حضور دشمن.

تو این رنجها را که بردی برست که خسرو جوانست و کندآورست

تو این رنج‌ها را بیهوده کشیدی، چرا که خسرو جوان است و هنوز قدرت و تجربه‌اش کامل نیست.

نکته ادبی: کندآور به معنای جنگجو و تواناست.

کسی کاو بود شهریار زمین هنر باید و گوهر و فر و دین

کسی که پادشاه زمین می‌شود، باید هنر، اصالت خانوادگی، فرّ ایزدی و دین‌داری داشته باشد.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای اصل و نسب و نژاد است.

فریبرز کاووس فرزند شاه سزاوارتر کس به تخت و کلاه

فریبرز که فرزند کی‌کاوس است، برای تخت و کلاه پادشاهی سزاوارتر است.

نکته ادبی: تخت و کلاه کنایه از مقام و پادشاهی است.

بهرسو ز دشمن ندارد نژاد همش فر و برزست و هم نام و داد

او (فریبرز) از هیچ سو به دشمن (توران) وابسته نیست و هم فرّ و شکوه دارد و هم نام و دادگری.

نکته ادبی: برز به معنای بالا و شکوه و قد و قامت است.

دژم گیو برخاست از پیش او که خام آمدش دانش و کیش او

گیو با دلی پرخشم از نزد او برخاست، زیرا دانش و درک طوس را بسیار خام و ناپخته یافت.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و غمگین است.

بیامد به گودرز کشواد گفت که فر و خرد نیست با طوس جفت

گیو نزد گودرز آمد و گفت که طوس از فرّ و خرد بهره‌ای ندارد.

نکته ادبی: جفت نبودن کنایه از عدم همراهی و نبودن ویژگی در فرد است.

دو چشمش تو گویی نبیند همی فریبرز را برگزیند همی

انگار چشمان او حقیقت را نمی‌بیند و فقط فریبرز را شایسته انتخاب می‌داند.

نکته ادبی: کنایه از کوریِ بصیرت و تعصب بیجا.

برآشفت گودرز و گفت از مهان همی طوس کم باد اندر جهان

گودرز برآشفت و گفت ای کاش طوس در جهان نباشد (که این‌گونه مایه فتنه است).

نکته ادبی: این نفرین نشان‌دهنده اوج اختلاف و گسست میان بزرگان است.

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت بزد کوس ز ایوان به میدان گذشت

گودرز هفتاد و هشت نواده داشت؛ کوس جنگی را به صدا درآورد و از ایوان به میدان رفت.

نکته ادبی: این تصویر قدرتِ خاندان گودرز را نشان می‌دهد.

سواران جنگی ده و دو هزار برون رفت بر گستوان ور سوار

دوازده هزار سوار جنگی که مجهز به زره و گستوان (زره اسب) بودند، همراه او بیرون آمدند.

نکته ادبی: گستوان زرهی است که بر اسب می‌پوشانند.

وزان رو بیامد سپهدار طوس ببستند بر کوههٔ پیل کوس

از آن سو طوس سپهدار آمد و بر کوهه پیل‌ها طبل جنگی بستند.

نکته ادبی: کوهه پیل بخش بالایی پشت پیل است که جایگاه طبل‌زن‌ها بود.

ببستند گردان ایران میان به پیش سپاه اختر کاویان

پهلوانان ایران میان خود را برای نبرد بستند و در برابر سپاه، درفش کاویانی را به اهتزاز درآوردند.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آماده شدن برای کارزار است.

چو گودرز را دید و چندان سپاه کزو تیره شد روی خورشید و ماه

وقتی طوس، گودرز و سپاه عظیم او را دید؛ سپاهی که چنان زیاد بود که خورشید و ماه در پرتو شکوه آن تیره و تار به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: تیره شدن روی خورشید و ماه، کنایه از کثرت و انبوهی لشکریان است.

یکی تخت بر کوههٔ ژنده پیل ز پیروزه تابان به کردار نیل

تختی از فیروزه بر پشتِ پیلِ بزرگی قرار داشت که از شدتِ درخشش، مانند نیل (رنگ آبی تیره و عمیق) می‌نمود.

نکته ادبی: کوهه به معنای پشتی و کوهان فیل است. نیل در اینجا اشاره به رنگ آبی سیر و درخشان دارد.

جهانجوی کیسخرو تاج ور نشسته بران تخت و بسته کمر

کیخسرو، پادشاهِ جهان‌جوی و تاج‌دار، بر آن تخت نشسته و آماده کارزار بود.

نکته ادبی: جهانجوی کنایه از پادشاهی است که آرزوی تسلط بر جهان را دارد و اهل عمل است.

به گرد اندرش ژنده پیلان دویست تو گفتی به گیتی جز آن جای نیست

دویست فیلِ تنومند گرداگردِ او را گرفته بودند، چنانکه تصور می‌شد تمامِ هستی تنها در همان مکان خلاصه شده است.

نکته ادبی: تو گفتی، از اداتِ تشبیه برای بیانِ عظمت و شکوه صحنه است.

همی تافت زان تخت خسرو چو ماه ز یاقوت رخشنده بر سر کلاه

از آن تخت، نورِ خسروی همچون ماه می‌تابید و یاقوت‌های درخشانِ روی کلاهِ او جلوه‌ای باشکوه داشت.

نکته ادبی: تشبیه خسرو به ماه به خاطرِ شکوه و زیبایی سیمای اوست.

غمی شد دل طوس و اندیشه کرد که امروز اگر من بسازم نبرد

دلِ طوس غمگین شد و در اندیشه فرو رفت که اگر امروز نبرد را آغاز کنم، چه خواهد شد.

نکته ادبی: اندیشه کردن در متون کهن به معنایِ تأمل و محاسبهِ عواقبِ کار است.

بسی کشته آید ز هر دو سپاه ز ایران نه برخیزد این کینه گاه

بسیاری از هر دو سپاه کشته خواهند شد و این کینه‌توزی در ایران، ریشه در این میدانِ نبرد خواهد داشت (و حل نمی‌شود).

نکته ادبی: کینه گاه به جایگاهِ کینه اشاره دارد که استعاره از میدان نبردِ خانگی است.

نباشد جز از کام افراسیاب سر بخت ترکان برآید ز خواب

در این میان تنها افراسیاب (دشمن دیرینه) به مقصود خود می‌رسد و بختِ ترکان بیدار می‌شود.

نکته ادبی: سر برآوردن بخت از خواب کنایه از قدرت گرفتن و پیروزی دشمن است.

بدیشان رسد تخت شاهنشهی سرآید به ما روزگار مهی

تختِ پادشاهی به دستِ آنان می‌افتد و دورانِ بزرگی و آقایی ما به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: روزگار مهی کنایه از دورانِ حاکمیت و بزرگی ایرانیان است.

خردمند مردی و جوینده راه فرستاد نزدیک کاووس شاه

فردی خردمند و راهگشا را نزدِ کاووس‌شاه فرستاد.

نکته ادبی: جوینده راه به کسی اطلاق می‌شود که برای حلِ مشکلات، راه‌حل‌های منطقی پیدا می‌کند.

که از ما یکی گر برین دشت جنگ نهد بر کمان پر تیر خدنگ

که اگر یکی از ما در این دشتِ جنگ، تیری در کمان نهد و آن را رها کند.

نکته ادبی: خدنگ نوعی تیرِ چوبیِ سخت و راست است که در تیراندازی استفاده می‌شده.

یکی کینه خیزد که افراسیاب هم امشب همی آن ببیند به خواب

کینه‌ای برانگیخته می‌شود که افراسیاب امشب نتیجه آن (نابودی ما) را در خواب خواهد دید.

نکته ادبی: در خواب دیدن کنایه از تحققِ آرزوی دشمن است؛ یعنی دشمن به هدفش می‌رسد.

چو بشنید زین گونه گفتار شاه بفرمود تا بازگردد به راه

شاه وقتی این سخنان را شنید، دستور داد که بازگردند و به راه خود ادامه دهند.

نکته ادبی: بازگشتن به راه کنایه از ادامه روندِ جاری یا ترکِ منازعه است.

بر طوس و گودرز کشوادگان گزیده سرافراز آزادگان

و طوس و گودرزِ کشوادگان که از برگزیدگان و آزادگانِ سرافراز بودند را فراخواند.

نکته ادبی: کشوادگان منتسب به گودرز است که از خاندان‌های اصیل ایرانی است.

که بر درگه آیند بی انجمن چنان چون بباید به نزدیک من

که بدونِ هیچ همراهی و انجمنی، چنان‌که شایسته است، به پیشگاهِ من بیایند.

نکته ادبی: بی انجمن یعنی بدونِ لشکر و حامی، برای گفتگوی خصوصی.

بشد طوس و گودرز نزدیک شاه زبان برگشادند بر پیش گاه

طوس و گودرز نزدِ شاه رفتند و در محضرِ او سخن گفتند.

نکته ادبی: پیش گاه یا پیشگاه به معنای حضورِ رسمیِ شاه است.

بدو گفت شاه ای خردمند پیر منه زهر برنده بر جام شیر

شاه به او گفت: ای پیرِ خردمند، زهرِ نفاق را بر جامِ صلح و دوستیِ ما نریز.

نکته ادبی: جامِ شیر استعاره از محیطِ سالم، صلح و دوستی است که با زهرِ نفاق مسموم می‌شود.

بنه تیغ و بگشای ز آهن میان نباید کزین سود دارد زیان

شمشیر را کنار بگذار و از درگیری دست بردار، مبادا از این نبرد سود ببرید و در نهایت زیان کنید.

نکته ادبی: گشودن میان از آهن، کنایه از ترکِ جنگ‌جویی و درگیری است.

چنین گفت طوس سپهبد به شاه که گر شاه سیر آید از تخت و گاه

طوسِ سپهبد به شاه گفت: اگر پادشاه از تخت و قدرت خسته شده است.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

به فرزند باید که ماند جهان بزرگی و دیهیم و تخت مهان

شایسته است که جهان را به فرزند واگذارد، چرا که بزرگی و تختِ شاهان از آنِ اوست.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است.

چو فرزند باشد نبیره کلاه چرا برنهد برنشیند به گاه

وقتی فرزند و نبیره (نواده) لایقِ تاج و تخت وجود دارد، چرا پادشاه همچنان بر تخت تکیه بزند؟

نکته ادبی: کلاه در اینجا نمادِ پادشاهی و شایستگی برای حکومت است.

بدو گفت گودرز کای کم خرد ترا بخرد از مردمان نشمرد

گودرز به او گفت: ای کم‌خرد! مردم تو را به خرد نمی‌شناسند (و تو عاقل نیستی).

نکته ادبی: نشمرده شدن به خرد، کنایه از نادان و سبک‌مغز بودن است.

به گیتی کسی چون سیاوش نبود چنو راد و آزاد و خامش نبود

در این جهان کسی مانند سیاوش نبود؛ آن‌قدر که جوانمرد، آزاده و در عین حال خویشتندار و خاموش بود.

نکته ادبی: راد به معنای بخشنده و جوانمرد است.

کنون این جهانجوی فرزند اوست همویست گویی به چهر و به پوست

اکنون این شاهزاده (کیخسرو)، فرزندِ اوست و به لحاظ ظاهر و ویژگی‌های انسانی، گویی خودِ سیاوش است.

نکته ادبی: به چهر و به پوست کنایه از شباهتِ تام و تمامِ ظاهری است.

گر از تور دارد ز مادر نژاد هم از تخم شاهی نپیچد ز داد

اگرچه از سمتِ مادر تورانی است، اما از نژادِ شاهانِ ایران است و از راه و رسمِ عدالت دوری نمی‌کند.

نکته ادبی: تخم شاهی استعاره از خون و نژادِ اصیلِ پادشاهی است.

به توران و ایران چنو نیو کیست چنین خام گفتارت از بهر چیست

در توران و ایران چه کسی مانندِ او پهلوان و لایق است؟ پس این سخنانِ بی‌اساسِ تو برای چیست؟

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و جنگجوست. خام گفتار کنایه از سخنِ ناپخته و نسنجیده است.

دو چشمت نبیند همی چهر او چنان برز و بالا و آن مهر او

چشمانت چهره او و آن قامتِ بلند و مهر و محبوبیتش را نمی‌بیند؟

نکته ادبی: برز و بالا کنایه از قامتِ رشید و ظاهرِ آراسته است.

به جیحون گذر کرد و کشتی نجست به فر کیانی و رای درست

او از رودِ جیحون گذشت و بدونِ کشتی، تنها به تکیه بر فرّ پادشاهی و خردِ درست به آن سوی رفت.

نکته ادبی: فرّ کیانی نشان‌دهنده تأییداتِ الهی و مشروعیتِ پادشاه است.

بسان فریدون کز اروند رود گذشت و به کشتی نیامد فرود

مانند فریدون که از رودِ اروند گذشت و نیازی به کشتی نداشت.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به عبور فریدون از اروند رود.

ز مردی و از فرهٔ ایزدی ازو دور شد چشم و دست بدی

به دلیلِ جوانمردی و شکوهِ ایزدی، چشم و دستِ بدخواه از او دور ماند (آسیبی به او نرسید).

نکته ادبی: فره ایزدی نیرویی معنوی است که حافظِ پادشاهانِ عادل است.

تو نوذر نژادی نه بیگانه ای پدر تیز بود و تو دیوانه ای

تو از نژادِ نوذر هستی و بیگانه نیستی، اما پدرت تیزبین بود و تو دیوانه و نابخرد هستی.

نکته ادبی: نوذر نژاد اشاره به نسبِ طوس دارد که به نوذر پادشاه می‌رسد.

سلیح من ار با منستی کنون بر و یالت آغشته گشتی به خون

اگر سلاحِ من اکنون در دستم بود، قطعاً تو را می‌کشتم.

نکته ادبی: سلیح معربِ سلاح است. آغشته شدن به خون کنایه از کشتن است.

بدو گفت طوس ای جهاندیده پیر سخن گوی لیکن همه دلپذیر

طوس به او گفت: ای پیرِ جهاندیده، سخن بگو اما حرف‌هایی بزن که دلنشین باشد.

نکته ادبی: دلپذیر به معنای سخنی است که باعثِ آزار و تنش نشود.

اگر تیغ تو هست سندان شکاف سنانم به درد دل کوه قاف

اگر شمشیرِ تو سندان را می‌شکافد، تیرِ من دلِ کوه قاف را هم سوراخ می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرتِ تیراندازی و رزمی.

وگر گرز تو هست با سنگ و تاب خدنگم بدوزد دل آفتاب

و اگر گرزِ تو سنگین و کوبنده است، تیرِ من قلبِ خورشید را هم می‌درد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ برابریِ قدرت.

و گر تو ز کشواد داری نژاد منم طوس نوذر مه و شاهزاد

و اگر تو از تبارِ کشواد هستی، من طوس، فرزندِ نوذر، بزرگ‌زاده و شاهزاده هستم.

نکته ادبی: مه و شاهزاد تأکید بر اصالتِ درباریِ طوس دارد.

بدو گفت گودرز چندین مگوی که چندین نبینم ترا آب روی

گودرز به او گفت: این‌قدر گزاف نگو، چرا که من دیگر آبرو و جایگاهی برای تو نمی‌بینم.

نکته ادبی: آب روی کنایه از آبرو و اعتبار است.

به کاووس گفت ای جهاندار شاه تو دل را مگردان ز آیین و راه

به کاووس گفت: ای پادشاهِ جهان، تو دلت را از آیین و راهِ درست برنگردان.

نکته ادبی: آیین و راه اشاره به سنت‌های پادشاهی و عدالت دارد.

دو فرزند پرمایه را پیش خوان سزاوار گاهند و هر دو جوان

دو فرزندِ شایسته را فرا بخوان که هر دو جوان و لایقِ تاج و تخت هستند.

نکته ادبی: پرمایه کنایه از ارزشمند و دارایِ شایستگی است.

ببین تا ز هر دو سزاوار کیست که با برز و با فرهٔ ایزدیست

ببین که کدام‌یک سزاوارتر است و از فره ایزدی و قامتِ رشید برخوردار است.

نکته ادبی: برز به معنای بالا و قامتِ بلند و رعناست.

بدو تاج بسپار و دل شاد دار چو فرزند بینی همی شهریار

تاج را به او بسپار و دلت شاد باشد، چرا که او مانندِ فرزندِ حقیقیِ توست.

نکته ادبی: شهریار در اینجا به معنای پادشاهی است که به حق حکومت می‌کند.

بدو گفت کاووس کاین رای نیست که فرزند هر دو به دل بر یکیست

کاووس به او گفت: این پیشنهاد (انتخابِ یکی) درست نیست، چرا که هر دو فرزند در دلِ من یکسان هستند.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و پیشنهاد است.

یکی را چو من کرده باشم گزین دل دیگر از من شود پر ز کین

اگر یکی را انتخاب کنم، دلِ دیگری از من پر از کینه خواهد شد.

نکته ادبی: کین کنایه از دشمنی و نارضایتیِ عمیق است.

یکی کار سازم که هر دو ز من نگیرند کین اندرین انجمن

کاری می‌کنم که هیچ‌کدام از من کینه به دل نگیرند.

نکته ادبی: کار سازیدن کنایه از تدبیر و چاره‌اندیشی است.

دو فرزند ما را کنون بر دو خیل بباید شدن تا در اردبیل

دو فرزندِ ما باید هرکدام لشکری بردارند و به سمتِ اردبیل بروند.

نکته ادبی: خیل به معنای سپاه و گروهِ سواران است.

به مرزی که آنجا دژ بهمنست همه ساله پرخاش آهرمنست

به منطقه‌ای که دژِ بهمن در آنجاست و همواره محلِ تاخت و تازِ اهریمنان است.

نکته ادبی: پرخاش آهرمن کنایه از ناامنی و حضورِ دشمنان است.

برنجست ز آهرمن آتش پرست نباشد بران مرز کس را نشست

آنجا به خاطرِ وجودِ دیوانِ آتش‌پرست، مکانی است که هیچ‌کس نمی‌تواند در آن آرامش داشته باشد.

نکته ادبی: نشست کنایه از اقامت و آسایش است.

ازیشان یکی کان بگیرد به تیغ ندارم ازو تخت شاهی دریغ

هرکدام از آن‌ها که دژ را فتح کند، پادشاهی را به او می‌سپارم.

نکته ادبی: دریغ نداشتن کنایه از بخشیدن و مضایقه نکردن است.

چو بشنید گودرز و طوس این سخن که افگند سالار هشیار بن

وقتی گودرز و طوس این سخنِ عاقلانه را از شاه شنیدند.

نکته ادبی: سالار هشیار اشاره به پادشاهِ خردمند دارد.

برین هر دو گشتند همداستان ندانست ازین به کسی داستان

بر این تصمیمِ شاه توافق کردند و هیچ راهکاری بهتر از این ندیدند.

نکته ادبی: همداستان شدن به معنای توافق کردن و پذیرفتن است.

برین یک سخن دل بیاراستند ز پیش جهاندار برخاستند

آنان بر این تصمیمِ واحد به توافق رسیدند و از حضور شاه برخاستند تا برای نبرد آماده شوند.

نکته ادبی: دل بیاراستن در اینجا به معنای هم‌داستان شدن و تصمیم‌گیری قاطعانه است.

چو خورشید برزد سر از برج شیر سپهر اندر آورد شب را به زیر

هنگامی که خورشید از صورت فلکی اسد (شیر) طلوع کرد، شب به پایان رسید و روشنایی بر جهان چیره گشت.

نکته ادبی: برج شیر کنایه از فصل گرما و تابستان است که خورشید در اوج حرارت خود قرار دارد.

فریبرز با طوس نوذر دمان به نزدیک شاه آمدند آن زمان

فریبرز همراه با توسِ نوذر، در آن لحظه به نزد شاه آمدند.

نکته ادبی: دمان در اینجا به معنای با شتاب و خشمناک یا با هیجان و حرکت سریع است.

چنین گفت با شاه هشیار طوس که من با سپهبد برم پیل و کوس

توسِ دانا به شاه گفت که من با سپاه و پیل‌های جنگی و طبل‌های رزم، به میدان خواهم رفت.

نکته ادبی: پیل و کوس نماد تجهیزات و شکوه سپاه در ادبیات حماسی است.

همان من کشم کاویانی درفش رخ لعل دشمن کنم چون بنفش

من شخصاً درفش کاویانی را حمل خواهم کرد و صورت دشمن را با ضربات شمشیر چنان خواهم کوبید که کبود و بنفش شود.

نکته ادبی: رخ بنفش کردن دشمن کنایه از آسیب شدید و کوفتگی چهره بر اثر ضربات است.

کنون همچنین من ز درگاه شاه بنه برنهم برنشانم سپاه

هم‌اکنون من از درگاه شاه حرکت می‌کنم و سپاه را برای نبرد سامان می‌دهم.

نکته ادبی: بنه برنهم استعاره از حرکت دادن اسباب و تجهیزات جنگی است.

پس اندر فریبرز و کوس و درفش هوا کرده از سم اسپان بنفش

فریبرز در حالی که طبل‌ها و درفش‌ها را به دنبال داشت، حرکت کرد و فضای اطراف به خاطر گرد و غبار برخاسته از سم اسبان، تیره و بنفش‌گون شد.

نکته ادبی: هوا بنفش شدن کنایه از آلودگی شدید فضا و غلظت گرد و غبار جنگی است.

چو فرزند را فر و برز کیان بباشد نبیره نبندد میان

هنگامی که فرزندِ دارای فر و شکوهِ کیانی به میدان می‌آید، نیازی نیست که بزرگ‌خاندان (پدربزرگ) کمر به خدمت ببندد (خود درگیر جنگ شود).

نکته ادبی: نبندد میان کنایه از دست به کار شدن و وارد نبرد شدن است.

بدو گفت شاه ار تو رانی ز پیش زمانه نگردد ز آیین خویش

شاه به او گفت اگر تو پیش‌قدم می‌شوی، بدان که گردش روزگار از مسیر و آیین خود تغییر نمی‌کند (سرنوشت حتمی است).

نکته ادبی: اشاره به اصل جبرگرایی در سرنوشت که حتی پهلوانان نیز گریزی از آن ندارند.

برای خداوند خورشید و ماه توان ساخت پیروزی و دستگاه

برای رضای خداوندِ خورشید و ماه، می‌توان پیروزی و تجهیزات عظیم فراهم کرد.

نکته ادبی: اشاره به توکل و مشروعیت الهی در پیروزی‌های حماسی.

فریبرز را گر چنین است رای تو لشکر بیارای و منشین ز پای

اگر فریبرز چنین تصمیمی دارد، تو سپاه را آماده کن و از تلاش دست نکش.

نکته ادبی: ننشستن از پای کنایه از استمرار و پشتکار در کار است.

بشد طوس با کاویانی درفش به پا اندرون کرده زرینه کفش

توس با درفش کاویانی حرکت کرد، در حالی که در زیر پا، کفش‌های زرین پوشیده بود.

نکته ادبی: زرینه کفش نماد شکوه و مقام فرماندهی است.

فریبرز کاووس در قلبگاه به پیش اندرون طوس و پیل و سپاه

فریبرزِ کاووس در قلبِ سپاه قرار گرفت و در مقابل او، توس با پیل‌ها و لشکر حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: قلبگاه به معنای مرکز یا صف اصلی و فرماندهی لشکر است.

چو نزدیک بهمن دژ اندر رسید زمین همچو آتش همی بردمید

وقتی به نزدیکی دژ بهمن رسیدند، زمین از شدت گرما چنان داغ بود که گویی شعله‌های آتش از آن برمی‌خاست.

نکته ادبی: زمین آتش دمیدن اغراق در توصیف گرمای سوزان منطقه است.

بشد طوس با لشکری جنگجوی به تندی سوی دژ نهادند روی

توس با لشکری جنگجو حرکت کرد و با خشم و تندی به سمت دژ روی آوردند.

نکته ادبی: به تندی روی نهادن کنایه از شتاب برای تهاجم نظامی است.

سر بارهٔ دژ بد اندر هوا ندیدند جنگ هوا کس روا

دیوار دژ آن‌قدر بلند بود که در هوا گم می‌شد و کسی نبرد در چنین ارتفاعی را ممکن نمی‌دانست.

نکته ادبی: باره به معنای حصار و دیوار دژ است.

سنانها ز گرمی همی برفروخت میان زره مرد جنگی بسوخت

نوکِ نیزه‌ها از شدت گرما داغ شده بود و بدن جنگجویان در زیر زره می‌سوخت.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ تیزِ نیزه است.

جهان سر به سر گفتی از آتش است هوا دام آهرمن سرکش است

گویی تمام جهان از آتش ساخته شده بود و این هوای سوزان، دامِ اهریمن سرکش برای نابودی آنان بود.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و نیروهای مخالف نیکی است که در اینجا به گرمای کشنده نسبت داده شده است.

سپهبد فریبرز را گفت مرد به چیزی چو آید به دشت نبرد

مردی به سپهبد فریبرز گفت که وقتی کسی با جنگ‌افزار به دشت نبرد می‌آید،

نکته ادبی: ادامه کلام در بیت بعدی است.

به گرز گران و به تیغ و کمند بکوشد که آرد به چیزی گزند

با گرز گران، شمشیر و کمند تلاش می‌کند تا به چیزی آسیب بزند (دژ را فتح کند).

نکته ادبی: تکرار وسایل جنگی برای نشان دادن ناتوانی آن‌ها در برابر گرماست.

به پیرامن دژ یکی راه نیست ز آتش کسی را دل ای شاه نیست

اما در پیرامون این دژ راهی وجود ندارد و هیچ‌کس به دلیل حرارت آتشین، جرأت نزدیک شدن ندارد.

نکته ادبی: آتش در اینجا استعاره از گرمای شدید جوی است نه آتش واقعی.

میان زیر جوشن بسوزد همی تن بارکش برفروزد همی

گرما در میان زره، تنِ جنگجو را می‌سوزاند و بدنِ فردِ بارکشِ سلاح، بر اثر حرارت شعله‌ور می‌شد.

نکته ادبی: تن بارکش استعاره از جنگجوی تنومندی است که زره و سلاح سنگین حمل می‌کند.

بگشتند یک هفته گرد اندرش بدیده ندیدند جای درش

یک هفته پیرامون دژ گشتند، اما نتوانستند راه ورودی برای آن بیابند.

نکته ادبی: گرد اندرش گشتن کنایه از محاصره و جستجوی بیهوده برای یافتن نقطه ضعف دژ است.

به نومیدی از جنگ گشتند باز نیامد بر از رنج راه دراز

سرانجام از فتح دژ ناامید شدند و بازگشتند؛ چرا که رنجِ این راهِ طولانی، هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت.

نکته ادبی: بر آمدن در اینجا به معنای به نتیجه رسیدن و پیروز شدن است.