شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۲۰

فردوسی
چو از لشگر آگه شد افراسیاب برو تیره شد تابش آفتاب
بزد کوس و نای و سپه برنشاند ز ایوان به کردار آتش براند
دو منزل یکی کرد و آمد دوان همی تاخت برسان تیر از کمان
بیاورد لشکر بران رزمگاه که آورد کلباد بد با سپاه
همه مرز لشکر پراگنده دید به هر جای بر مردم افگنده دید
بپرسید کاین پهلوان با سپاه کی آمد ز ایران بدین رزمگاه
نبرد آگهی کس ز جنگ آوران که بگذشت زین سان سپاهی گران
که برد آگهی نزد آن دیوزاد که کس را دل و مغز پیران مباد
اگر خاک بودیش پروردگار ندیدی دو چشم من این روزگار
سپهرم بدو گفت کاسان بدی اگر دل ز لشکر هراسان بدی
یکی گیو گودرز بودست و بس سوار ایچ با او ندیدند کس
ستوه آمد از چنگ یک تن سپاه همی رفت گیو و فرنگیس و شاه
سپهبد چو گفت سپهرم شنید سپاهی ز پیش اندر آمد پدید
سپهدار پیران به پیش اندرون سرو روی و یالش همه پر ز خون
گمان برد کاو گیو رایافتست به پیروزی از پیش بشتافتست
چو نزدیکتر شد نگه کرد شاه چنان خسته بد پهلوان سپاه
ورا دید بر زین ببسته چو سنگ دو دست از پس پشت با پالهنگ
بپرسید و زو ماند اندر شگفت غمی گشت و اندیشه اندر گرفت
بدو گفت پیران که شیر ژیان نه درنده گرگ و نه ببر بیان
نباشد چنان در صف کارزار کجا گیو تنها بد ای شهریار
من آن دیدم از گیو کز پیل و شیر نبیند جهاندیده مرد دلیر
بر آن سان کجا بردمد روز جنگ ز نفسش به دریا بسوزد نهنگ
نخست اندر آمد به گرز گران همی کوفت چون پتک آهنگران
به اسپ و به گرز و به پای و رکیب سوار از فراز اندر آمد به شیب
همانا که باران نبارد ز میغ فزون زانک بارید بر سرش تیغ
چو اندر گلستان به زین بر بخفت تو گفتی که گشتست با کوه جفت
سرانجام برگشت یکسر سپاه بجز من نشد پیش او کینه خواه
گریزان ز من تاب داده کمند بیفگند و آمد میانم به بند
پراگنده شد دانش و هوش من به خاک اندر آمد سر و دوش من
از اسپ اندر آمد دو دستم ببست برافگند بر زین و خود بر نشست
زمانی سر وپایم اندر کمند به دیگر زمان زیر سوگند و بند
به جان و سر شاه و خورشید وماه به دادار هرمزد و تخت و کلاه
مرا داد زین گونه سوگند سخت بخوردم چو دیدم که برگشت بخت
که کس را نگویی که بگشای دست چنین رو دمان تا بجای نشست
ندانم چه رازست نزد سپهر بخواهد بریدن ز ما پاک مهر
چو بشنید گفتارش افراسیاب بدیده ز خشم اندرآورد آب
یکی بانگ برزد ز پیشش براند بپیچید پیران و خامش بماند
ازان پس به مغز اندر افگند باد به دشنام و سوگند لب برگشاد
که گر گیو و کیخسرو دیوزاد شوند ابر غرنده گر تیز باد
فرود آورمشان ز ابر بلند بزد دست و ز گرز بگشاد بند
میانشان ببرم به شمشیر تیز به ماهی دهم تا کند ریز ریز
چو کیخسرو ایران بجوید همی فرنگیس باری چه پوید همی
خود و سرکشان سوی جیحون کشید همی دامن از چشم در خون کشید
به هومان بفرمود کاندر شتاب عنان را بکش تا لب رود آب
که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت غم و رنج ما باد گردد بدشت
نشان آمد از گفتهٔ راستان که دانا بگفت از گه باستان
که از تخمهٔ تور وز کیقباد یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد
که توران زمین را کند خارستان نماند برین بوم و بر شارستان
رسیدند پس گیو و خسرو بر آب همی بودشان بر گذشتن شتاب
گرفتند پیگار با باژخواه که کشتی کدامست بر باژگاه
نوندی کجا بادبانش نکوست به خوبی سزاوار کیخسرو اوست
چنین گفت با گیو پس باج خواه که آب روان را چه چاکر چه شاه
همی گر گذر بایدت ز آب رود فرستاد باید به کشتی درود
بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه
بخواهم ز تو باج گفت اندکی ازین چار چیزت بخواهم یکی
زره خواهم از تو گر اسپ سیاه پرستار و گر پور فرخنده ماه
بدو گفت گیو ای گسسته خرد سخن زان نشان گوی کاندر خورد
به هر باژ گر شاه شهری بدی ترا زین جهان نیز بهری بدی
که باشی که شه را کنی خواستار چنین باد پیمایی ای بادسار
وگر مادر شاه خواهی همی به باژ افسر ماه خواهی همی
سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را که کوتاه دارد به تگ باد را
چهارم چو جستی به خیره زره که آن را ندانی گره تا گره
نگردد چنین آهن از آب تر نه آتش برو بر بود کارگر
نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر چنین باژ خواهی بدین آب گیر
کنون آب ما را و کشتی ترا بدین گونه شاهی درشتی ترا
بدو گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکوی
فریدون که بگذاشت اروند رود فرستاد تخت مهی را درود
جهانی شد او را سراسر رهی که با روشنی بود و با فرهی
چه اندیشی ار شاه ایران توی سرنامداران و شیران توی
به بد آب را کی بود بر تو راه که با فر و برزی و زیبای گاه
اگر من شوم غرقه گر مادرت گزندی نباید که گیرت سرت
ز مادر تو بودی مراد جهان که بیکار بد تخت شاهنشهان
مرا نیز مادر ز بهر تو زاد ازین کار بر دل مکن هیچ یاد
که من بیگمانم که افراسیاب بیاید دمان تا لب رود آب
مرا برکشد زنده بر دار خوار فرنگیس را با تو ای شهریار
به آب افگند ماهیان تان خورند وگر زیر نعل اندرون بسپرند
بدو گفت کیخسرو اینست و بس پناهم به یزدان فریادرس
فرود آمد از بارهٔ راه جوی بمالید و بنهاد بر خاک روی
همی گفت پشت و پناهم توی نمایندهٔ رای و راهم توی
درستی و پستی مرا فر تست روان و خرد سایهٔ پر تست
به آب اندرون دلفزایم توی به خشکی همان رهنمایم توی
به آب اندر افگند خسرو سیاه چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر نترسد ز جیحون و زان آب شیر
بدان سو گذشتند هر سه درست جهانجوی خسرو سر و تن بشست
بدان نیستان در نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت
چو از رود کردند هر سه گذر نگهبان کشتی شد آسیمه سر
به یاران چنین گفت کاینت شگفت کزین برتر اندیشه نتوان گرفت
بهاران و جیحون و آب روان سه جوشنور و اسپ و برگستوان
بدین ژرف دریا چنین بگذرد خرمندش از مردمان نشمرد
پشیمان شد از کار و گفتار خویش تبه دید ازان کار بازار خویش
بیاراست کشتی به چیزی که داشت ز باد هوا بادبان برگذاشت
به پوزش برفت از پس شهریار چو آمد به نزدیکی رودبار
همه هدیه ها نزد شاه آورید کمان و کمند و کلاه آورید
بدو گفت گیو ای سگ بی خرد توگفتی که این آب مردم خورد
چنین مایه ور پرهنر شهریار همی از تو کشتی کند خواستار
ندادی کنون هدیهٔ تو مباد بود روز کاین روزت آید به یاد
چنان خوار برگشت زو رودبان که جان را همی گفت پدرودمان
چو آمد به نزدیکی باژگاه هم آنگه ز توران بیامد سپاه
چو نزدیک رود آمد افراسیاب ندید ایچ مردم نه کشتی برآب
یکی بانگ زد تند بر باژخواه که چون یافت این دیو بر آب راه
چنین داد پاسخ که ای شهریار پدر باژبان بود و من باژدار
ندیدم نه هرگز شنیدم چنین که کردی کسی ز آب جیحون زمین
بهاران و این آب با موج تیز چو اندر شوی نیست راه گریز
چنان برگذشتند هر سه سوار تو گفتی هوا داشت شان برکنار
ازان پس بفرمود افراسیاب که بشتاب و کشتی برافگن به آب
بدو گفت هومان که ای شهریار براندیش و آتش مکن در کنار
تو با این سواران به ایران شوی همی در دم گاوشیدان شوی
چو گودرز و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گرگین و آن انجمن
همانا که از گاه سیر آمدی که ایدر به چنگال شیر آمدی
ازین روی تا چین و ماچین تراست خور و ماه و کیوان و پروین تراست
تو توران نگه دار و تخت بلند ز ایران کنون نیست بیم گزند
پر از خون دل از رود گشتند باز برآمد برین روزگار دراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو از لشگر آگه شد افراسیاب برو تیره شد تابش آفتاب

هنگامی که خبر نابودی سپاه به افراسیاب رسید، از شدت اندوه و تلاطم، جهان در چشمانش تیره و تار شد.

نکته ادبی: تیره شدن تابش آفتاب کنایه از اندوه و مصیبت بزرگ است.

بزد کوس و نای و سپه برنشاند ز ایوان به کردار آتش براند

افراسیاب با خشم دستور حرکت داد، کوس و نای جنگی نواخته شد و لشکر به راه افتاد؛ او همچون آتشی سوزان از قصر خارج شد و به سمت میدان نبرد تاخت.

نکته ادبی: تشبیه حرکت افراسیاب به آتش، نشان از سرعت و ویرانگری اوست.

دو منزل یکی کرد و آمد دوان همی تاخت برسان تیر از کمان

دو منزل مسافت را یک‌روزه طی کرد و با شتابی وصف‌ناپذیر، همچون تیری که از کمان رها شود، به سوی میدان نبرد تاخت.

نکته ادبی: دو منزل یکی کرد کنایه از طی کردن سریع مسیر طولانی است.

بیاورد لشکر بران رزمگاه که آورد کلباد بد با سپاه

لشکر را به همان میدان جنگی رساند که کلباد و نیروهایش در آن شکست خورده بودند.

نکته ادبی: کلباد نام یکی از سرداران تورانی است.

همه مرز لشکر پراگنده دید به هر جای بر مردم افگنده دید

آنجا را دید که سپاهش پراکنده و نابود شده و در هر گوشه‌ای از میدان، کشته‌های سپاهش بر خاک افتاده‌اند.

نکته ادبی: پراگنده دیدن دلالت بر شکست کامل و هرج‌ومرج نظامی دارد.

بپرسید کاین پهلوان با سپاه کی آمد ز ایران بدین رزمگاه

افراسیاب پرسید که این پهلوان ایرانی با سپاهیانش چه زمانی به این میدان نبرد آمده است؟

نکته ادبی: پرسش افراسیاب نشان‌دهنده غافلگیری او از حضور ناگهانی گیو است.

نبرد آگهی کس ز جنگ آوران که بگذشت زین سان سپاهی گران

هیچ‌کس خبری از جنگ‌آوران نداده بود که چگونه چنین لشکر قدرتمندی از این راه عبور کرده است.

نکته ادبی: سپاهی گران به معنای سپاه بزرگ و مجهز است.

که برد آگهی نزد آن دیوزاد که کس را دل و مغز پیران مباد

چه کسی به آن دیوزاد (کیخسرو) خبر رسانده است؟ خدا نکند که هیچ‌کس عقل و درایت پیران (پهلوان تورانی) را داشته باشد.

نکته ادبی: دیوزاد در اینجا به معنای فردی بسیار قدرتمند و شاید با اصالت غیرانسانی یا افسانه‌ای است.

اگر خاک بودیش پروردگار ندیدی دو چشم من این روزگار

افراسیاب با خشم می‌گوید: اگر خاک، تربیت‌کننده‌ی پیران بود، من چنین روزگار سیاهی را نمی‌دیدم.

نکته ادبی: سرزنش تند افراسیاب نسبت به پیران به دلیل ناتوانی‌اش.

سپهرم بدو گفت کاسان بدی اگر دل ز لشکر هراسان بدی

سپهرم به افراسیاب پاسخ داد: اگر از ترسِ سپاهیان هراسان بودی، کار برایت آسان‌تر می‌بود.

نکته ادبی: سپهرم از سرداران افراسیاب است که به او هشدار می‌دهد.

یکی گیو گودرز بودست و بس سوار ایچ با او ندیدند کس

فقط یک نفر، یعنی گیو پسر گودرز، در آنجا حضور داشت و هیچ‌کس دیگر را همراه او ندیدند.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت فردی گیو در برابر یک لشکر.

ستوه آمد از چنگ یک تن سپاه همی رفت گیو و فرنگیس و شاه

آن تک‌سوار (گیو) چنان بر سپاه چیره شد که لشکریان عاجز شدند؛ او به همراه فرنگیس و شاه (کیخسرو) در حال رفتن بودند.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن و عاجز شدن است.

سپهبد چو گفت سپهرم شنید سپاهی ز پیش اندر آمد پدید

همین که سپهبد افراسیاب سخن سپهرم را شنید، لشکری از دور پدیدار شد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده تعلیق در روایت و نزدیک شدن پیران به افراسیاب.

سپهدار پیران به پیش اندرون سرو روی و یالش همه پر ز خون

پیرانِ سپهدار، در پیشاپیش سپاه می‌آمد در حالی که سر و صورت و بدنش غرق در خون بود.

نکته ادبی: توصیف وضعیت اسفناک پیران پس از شکست.

گمان برد کاو گیو رایافتست به پیروزی از پیش بشتافتست

افراسیاب گمان کرد که پیران توانسته گیو را بگیرد و با پیروزی به نزد او بازگشته است.

نکته ادبی: تضاد میان گمان افراسیاب و واقعیت تلخِ شکست.

چو نزدیکتر شد نگه کرد شاه چنان خسته بد پهلوان سپاه

وقتی پیران نزدیک‌تر شد، افراسیاب با دقت نگاه کرد و دید که آن پهلوان بزرگ سپاه، چقدر مجروح و خسته است.

نکته ادبی: تغییر لحن افراسیاب از امید به حیرت و نگرانی.

ورا دید بر زین ببسته چو سنگ دو دست از پس پشت با پالهنگ

دید که پیران را روی زین اسب مثل سنگی سخت بسته و دستانش را از پشت سر با طناب (پالهنگ) بسته‌اند.

نکته ادبی: پالهنگ به معنای طناب یا بند محکم است.

بپرسید و زو ماند اندر شگفت غمی گشت و اندیشه اندر گرفت

افراسیاب پرس‌وجو کرد و در شگفتی ماند؛ دلتنگ شد و اندیشه و نگرانی سراسر وجودش را فرا گرفت.

نکته ادبی: اندیشه در اینجا به معنای نگرانی و اضطراب شدید است.

بدو گفت پیران که شیر ژیان نه درنده گرگ و نه ببر بیان

پیران به او گفت: ای شهریار، آن پهلوان (گیو) شیری درنده است که نه گرگ و نه ببر، هیچ‌کدام حریفش نمی‌شوند.

نکته ادبی: تشبیه گیو به شیر ژیان برای توجیه شکست.

نباشد چنان در صف کارزار کجا گیو تنها بد ای شهریار

در صحنه نبرد، هیچ‌کس مثل گیو نبود؛ او به تنهایی همه کار را کرد.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای توصیف توان رزمی گیو.

من آن دیدم از گیو کز پیل و شیر نبیند جهاندیده مرد دلیر

من چنان دلاوری‌ای از گیو دیدم که حتی باتجربه‌ترین جنگجویان نیز از فیل و شیر ندیده‌اند.

نکته ادبی: ستایش دشمن برای توجیه شکست خود.

بر آن سان کجا بردمد روز جنگ ز نفسش به دریا بسوزد نهنگ

چنان در روز جنگ می‌خروشید که گویی از نفس‌های گرمش، حتی نهنگ‌های دریا هم می‌سوزند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن هیبت و قدرت گیو.

نخست اندر آمد به گرز گران همی کوفت چون پتک آهنگران

او ابتدا با گرز سنگینش به ما حمله کرد و ضرباتش مانند پتک آهنگران بر سر ما فرود می‌آمد.

نکته ادبی: تشبیه ضربات گرز به پتک آهنگر.

به اسپ و به گرز و به پای و رکیب سوار از فراز اندر آمد به شیب

آن سوار (گیو) از بالای زین بر ما می‌تاخت و از اسب و گرز و رکابش برای سرکوب ما استفاده می‌کرد.

نکته ادبی: توصیف مهارت سوارکاری و رزم‌آوری گیو.

همانا که باران نبارد ز میغ فزون زانک بارید بر سرش تیغ

به جرئت می‌گویم که بارش باران از ابر کمتر از تیغ‌هایی بود که او بر سر من فرود آورد.

نکته ادبی: مبالغه در تعداد ضربات شمشیر.

چو اندر گلستان به زین بر بخفت تو گفتی که گشتست با کوه جفت

وقتی بر زین اسب می‌نشست و می‌جنگید، گویی با کوهی استوار و تغییرناپذیر طرف بودی.

نکته ادبی: تشبیه گیو به کوه در استقامت و قدرت.

سرانجام برگشت یکسر سپاه بجز من نشد پیش او کینه خواه

سرانجام تمام سپاه من شکست خوردند و پا به فرار گذاشتند و تنها من بودم که در برابر او ایستادم و جنگیدم.

نکته ادبی: توجیه شکست سپاه و ادعای شجاعت شخصی پیران.

گریزان ز من تاب داده کمند بیفگند و آمد میانم به بند

اما او مرا شکست داد، گریزان کرد و با کمندش مرا اسیر کرد.

نکته ادبی: اشاره به مهارت گیو در کمنداندازی.

پراگنده شد دانش و هوش من به خاک اندر آمد سر و دوش من

هوش و دانشم از دست رفت و سرم با خواری بر خاک افتاد.

نکته ادبی: به خاک افتادن سر و دوش کنایه از تسلیم و اسارت.

از اسپ اندر آمد دو دستم ببست برافگند بر زین و خود بر نشست

سپس از اسب پیاده شد، دستانم را بست و مرا بر زین انداخت و خود بر اسب سوار شد.

نکته ادبی: ترتیب دقیق دستگیری پیران توسط گیو.

زمانی سر وپایم اندر کمند به دیگر زمان زیر سوگند و بند

یک لحظه سرم و پایم در کمند بود و لحظه‌ای دیگر زیر سوگند و بند اسارت بودم.

نکته ادبی: تکرار واژه بند برای تأکید بر وضعیت اسفناک پیران.

به جان و سر شاه و خورشید وماه به دادار هرمزد و تخت و کلاه

او مرا به جان شاه و خورشید و ماه و به نام خدای هرمزد سوگند داد.

نکته ادبی: سوگندهای مقدس در فرهنگ باستان برای الزام به عهد.

مرا داد زین گونه سوگند سخت بخوردم چو دیدم که برگشت بخت

وقتی دیدم بخت با من یار نیست، این سوگند سخت را پذیرفتم و به آن تن دادم.

نکته ادبی: برگشت بخت کنایه از شکست و بدشانسی.

که کس را نگویی که بگشای دست چنین رو دمان تا بجای نشست

سوگند خوردم که به کسی نگویم دستان مرا باز کند و تا زمانی که به مقصد برسد، این وضعیت را تحمل کنم.

نکته ادبی: اشاره به عهد پیران برای عدم رهایی از بند.

ندانم چه رازست نزد سپهر بخواهد بریدن ز ما پاک مهر

نمی‌دانم چه رازی در کار چرخ گردون است که می‌خواهد مهر و محبت را از میان ما بردارد.

نکته ادبی: گلایه از سرنوشت و سپهر که مسبب جدایی و جنگ است.

چو بشنید گفتارش افراسیاب بدیده ز خشم اندرآورد آب

وقتی افراسیاب این سخنان پیران را شنید، از شدت خشم چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: اشک از خشم، نشان‌دهنده غلیان عاطفی شدید است.

یکی بانگ برزد ز پیشش براند بپیچید پیران و خامش بماند

فریادی بر سر او زد و پیران که از این رفتار پیچید و دیگر هیچ نگفت و سکوت کرد.

نکته ادبی: ترس و استیصال پیران در برابر خشم شاه.

ازان پس به مغز اندر افگند باد به دشنام و سوگند لب برگشاد

سپس افراسیاب که خشم و جنون بر او غلبه کرده بود، شروع به دشنام دادن و سوگند خوردن کرد.

نکته ادبی: مغز اندر افگند باد کنایه از پرخاشگری و خشم بی‌‌مهار است.

که گر گیو و کیخسرو دیوزاد شوند ابر غرنده گر تیز باد

گفت که اگر گیو و کیخسروی که دیوزاد است، حتی به ابرهای غرنده یا بادهای تند تبدیل شوند...

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن اراده‌ی شکست‌ناپذیر افراسیاب.

فرود آورمشان ز ابر بلند بزد دست و ز گرز بگشاد بند

آن‌ها را از ابرهای بلند پایین می‌آورم و بند و زنجیرشان را باز می‌کنم.

نکته ادبی: نماد قدرت تخریب‌گری افراسیاب.

میانشان ببرم به شمشیر تیز به ماهی دهم تا کند ریز ریز

میانشان را با شمشیر تیز دونیم می‌کنم و به ماهیان می‌دهم تا ریزریز کنند.

نکته ادبی: تعبیری وحشیانه از انتقام‌جویی افراسیاب.

چو کیخسرو ایران بجوید همی فرنگیس باری چه پوید همی

حالا که کیخسرو به سمت ایران می‌رود، فرنگیس چرا این‌قدر عجله می‌کند؟

نکته ادبی: کنایه افراسیاب به فرنگیس (دختر خودش).

خود و سرکشان سوی جیحون کشید همی دامن از چشم در خون کشید

افراسیاب سپاه خود را به سمت رود جیحون کشید و از شدت غم و خشم، چشمانش پر از خون بود.

نکته ادبی: خون در چشم کشیدن کنایه از غضب شدید و انتقام‌جویی است.

به هومان بفرمود کاندر شتاب عنان را بکش تا لب رود آب

به هومان دستور داد که با شتاب خود را به لب رود جیحون برساند.

نکته ادبی: فرمان نظامی برای مسدود کردن راه گیو و کیخسرو.

که چون گیو و خسرو ز جیحون گذشت غم و رنج ما باد گردد بدشت

چرا که اگر گیو و کیخسرو از رود جیحون رد شوند، رنج و غم ما دشت را فرا خواهد گرفت.

نکته ادبی: پیش‌بینی افراسیاب از پیامدهای عبور کیخسرو به ایران.

نشان آمد از گفتهٔ راستان که دانا بگفت از گه باستان

از سخنان دانایان باستان چنین نشانه‌ای نقل شده است که...

نکته ادبی: ارجاع به اسطوره‌ها و پیش‌گویی‌های کهن.

که از تخمهٔ تور وز کیقباد یکی شاه خیزد ز هر دو نژاد

از نسل تور و کیقباد، پادشاهی ظهور خواهد کرد که از هر دو نژاد است.

نکته ادبی: اشاره به اصالت کیخسرو که هم ایرانی و هم تورانی است.

که توران زمین را کند خارستان نماند برین بوم و بر شارستان

او سرزمین توران را به خارستان (ویرانه) تبدیل می‌کند و چیزی از شهر و بوم آن باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: پیش‌گویی نابودی توران توسط کیخسرو.

رسیدند پس گیو و خسرو بر آب همی بودشان بر گذشتن شتاب

سپس گیو و کیخسرو به رود رسیدند و برای گذشتن از آن عجله داشتند.

نکته ادبی: نقطه اوج داستان و نزدیک شدن به مرز رهایی.

گرفتند پیگار با باژخواه که کشتی کدامست بر باژگاه

آن‌ها به سراغ کشتی‌بان رفتند تا بپرسند کدام کشتی برای عبور از رودخانه مناسب‌تر است.

نکته ادبی: بُعد واقع‌گرایانه داستان در تلاش برای یافتن راه فرار.

نوندی کجا بادبانش نکوست به خوبی سزاوار کیخسرو اوست

کدام کشتی است که درخورِ مقام پادشاه باشد؟ چنین کشتی فاخری تنها شایسته کیخسرو است.

نکته ادبی: واژه نوندی به معنای قایق یا کشتی کوچک است.

چنین گفت با گیو پس باج خواه که آب روان را چه چاکر چه شاه

باج‌گیر خطاب به گیو گفت: برای آبِ روان، هیچ تفاوتی میان پادشاه و خدمتکار وجود ندارد.

نکته ادبی: باج‌خواه: کسی که حق عبور یا عوارض می‌گیرد. در اینجا نماد دنیاطلبی است.

همی گر گذر بایدت ز آب رود فرستاد باید به کشتی درود

اگر قصد عبور از رودخانه را دارید، باید بهای آن را بپردازید و به کشتی‌بان پاداش دهید.

نکته ادبی: درود: در اینجا به معنای پاداش یا حق‌الزحمه است.

بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه

گیو به او گفت: هرچه می‌خواهی طلب کن، اما ما را زودتر بگذران که سپاه دشمن در تعقیب ماست.

نکته ادبی: تنگ اندر آمدن سپاه: کنایه از نزدیک شدنِ خطر و محاصره.

بخواهم ز تو باج گفت اندکی ازین چار چیزت بخواهم یکی

باج‌گیر پاسخ داد: اندکی باج از تو می‌خواهم و از این چهار چیزی که دارم، یکی را برمی‌گزینم.

نکته ادبی: چار چیز: اشاره به موارد خواسته‌شده در بیت بعد.

زره خواهم از تو گر اسپ سیاه پرستار و گر پور فرخنده ماه

یا زره تو را می‌خواهم، یا اسب سیاهت را، یا خدمتکارت را، و یا فرزند زیبارویت را.

نکته ادبی: پور فرخنده ماه: کنایه از فرزند زیباروی (کیخسرو).

بدو گفت گیو ای گسسته خرد سخن زان نشان گوی کاندر خورد

گیو به او گفت: ای نادان! سخنی بگو که شایسته باشد و با عقل جور درآید.

نکته ادبی: گسسته خرد: کسی که خردش از دست رفته یا بی‌خرد است.

به هر باژ گر شاه شهری بدی ترا زین جهان نیز بهری بدی

اگر تو پادشاهِ سرزمین بودی، سهمی هم برای خود از این دنیا می‌خواستی.

نکته ادبی: بهری: سهم یا نصیبی.

که باشی که شه را کنی خواستار چنین باد پیمایی ای بادسار

تو کی هستی که از پادشاه چنین درخواستی می‌کنی؟ ای بادسار، تو فقط باد در سر داری و در پی خیالات هستی.

نکته ادبی: بادسار: کنایه از فرد سبک‌مغز و خیال‌باف.

وگر مادر شاه خواهی همی به باژ افسر ماه خواهی همی

آیا از پادشاه، مادرش را به عنوان باج می‌خواهی و یا تاجِ سرش را طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: افسر ماه: کنایه از تاجِ درخشان پادشاهی.

سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را که کوتاه دارد به تگ باد را

یا آن اسب سیاه تیزرو (شبرنگ بهزاد) را می‌خواهی که در سرعت، باد را نیز پشت سر می‌گذارد؟

نکته ادبی: شبرنگ بهزاد: نام اسب افسانه‌ای سیاوش.

چهارم چو جستی به خیره زره که آن را ندانی گره تا گره

چهارم اینکه، بیهوده زرهی را طلب می‌کنی که ارزش و کارایی آن را نمی‌دانی.

نکته ادبی: به خیره: به معنای بیهوده و بی‌جهت.

نگردد چنین آهن از آب تر نه آتش برو بر بود کارگر

این زره چنان محکم است که نه آب و نه آتش بر آن کارگر نمی‌افتد و آسیب نمی‌رساند.

نکته ادبی: کارگر بودن: اثر گذاشتن یا نفوذ کردن.

نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر چنین باژ خواهی بدین آب گیر

نه نیزه و نه شمشیر هندی و نه تیر نمی‌توانند بر آن اثر کنند، تو چگونه چنین باجی را از ما می‌خواهی؟

نکته ادبی: شمشیر هندی: در ادبیات قدیم نماد تیزی و برندگی است.

کنون آب ما را و کشتی ترا بدین گونه شاهی درشتی ترا

اکنون رود از آنِ ما و کشتی از آنِ توست؛ این نوع پادشاهی و بزرگیِ تو، بسیار زننده و زشت است.

نکته ادبی: درشتی: به معنای تندی و رفتار ناشایست.

بدو گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکوی

گیو به او گفت: اگر تو بدانی که کیخسرو کیست، جز نیکی چیزی از این رودخانه نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: کیخسروی: اشاره به جایگاه شاهانه و ایزدی او.

فریدون که بگذاشت اروند رود فرستاد تخت مهی را درود

فریدون، پادشاه بزرگ، وقتی از رود اروند گذشت، به پادشاهی خود عزت و شکوه بخشید.

نکته ادبی: تخت مهی: کنایه از شکوه پادشاهی.

جهانی شد او را سراسر رهی که با روشنی بود و با فرهی

جهانیان فرمانبردار او شدند، چرا که او دارای روشنایی (فرّ ایزدی) و خردمندی بود.

نکته ادبی: فرّهی: شکوه و جلال الهی که به پادشاهان داده می‌شد.

چه اندیشی ار شاه ایران توی سرنامداران و شیران توی

چه فکر می‌کنی؟ مگر نمی‌دانی که او پادشاه ایران و بزرگِ پهلوانان و دلاوران است؟

نکته ادبی: سرنامداران: کنایه از بزرگان و پیشوایان.

به بد آب را کی بود بر تو راه که با فر و برزی و زیبای گاه

آب چگونه می‌تواند بر تو که دارای فرّ ایزدی و جایگاه والا هستی، چیره شود؟

نکته ادبی: برزی: شکوه و بلندی مرتبه.

اگر من شوم غرقه گر مادرت گزندی نباید که گیرت سرت

اگر من در آب غرق شوم یا مادرت (فرنگیس) آسیب ببیند، مبادا که ذره‌ای به سرِ تو گزندی برسد.

نکته ادبی: گزند: آسیب و زیان.

ز مادر تو بودی مراد جهان که بیکار بد تخت شاهنشهان

تو تنها آرزوی این جهان بودی، چرا که تخت پادشاهان بدونِ وجودِ تو بی‌رونق و خالی بود.

نکته ادبی: مراد جهان: آنچه دنیا به دنبالش بود (جانشین شایسته).

مرا نیز مادر ز بهر تو زاد ازین کار بر دل مکن هیچ یاد

مادر من نیز تو را برای خدمت به تو به دنیا آورد، پس هیچ نگرانی در دل نداشته باش.

نکته ادبی: مرا نیز مادر ز بهر تو زاد: اشاره به وفاداریِ ذاتی گیو به شاه.

که من بیگمانم که افراسیاب بیاید دمان تا لب رود آب

زیرا من تردید ندارم که افراسیاب به سرعت به لب رودخانه خواهد رسید.

نکته ادبی: دمان: با شتاب و خشمناک.

مرا برکشد زنده بر دار خوار فرنگیس را با تو ای شهریار

او ما را اسیر می‌کند و به دار می‌آویزد، فرنگیس و تو را نیز ای پادشاه، مجازات خواهد کرد.

نکته ادبی: خوار: در اینجا به معنای ذلت‌بار.

به آب افگند ماهیان تان خورند وگر زیر نعل اندرون بسپرند

یا ما را در آب می‌اندازد تا ماهی‌ها بخورند، و یا زیر نعل اسب‌ها ما را له می‌کند.

نکته ادبی: زیر نعل اندرون بسپرند: کنایه از پایمال شدن زیر اسب‌ها.

بدو گفت کیخسرو اینست و بس پناهم به یزدان فریادرس

کیخسرو به او گفت: سخن همین است و بس؛ پناه و فریادرس من تنها خداوند است.

نکته ادبی: پناهم به یزدان: اعتراف به توحید و تکیه بر قدرت حق.

فرود آمد از بارهٔ راه جوی بمالید و بنهاد بر خاک روی

سپس از اسب پیاده شد، صورت خود را بر خاک نهاد و دعا کرد.

نکته ادبی: باره: به معنای اسب.

همی گفت پشت و پناهم توی نمایندهٔ رای و راهم توی

می‌گفت: خدایا تو پشت و پناه من هستی و تویی که راه و روش درست را به من نشان می‌دهی.

نکته ادبی: نماینده رای و راه: هدایت‌گر و راهنما.

درستی و پستی مرا فر تست روان و خرد سایهٔ پر تست

شکست و پیروزی من در دست توست؛ جان و خرد من در سایه حمایت تو قرار دارد.

نکته ادبی: پرِ تست: کنایه از سایه حمایت و لطف الهی.

به آب اندرون دلفزایم توی به خشکی همان رهنمایم توی

تویی که در میان آب، دل‌گرمیِ منی و در خشکی نیز راهنمای من هستی.

نکته ادبی: دلفزای: آنچه باعث آرامش و شادی دل می‌شود.

به آب اندر افگند خسرو سیاه چو کشتی همی راند تا باژگاه

خسرو اسب سیاه خود را به آب انداخت و سوار بر کشتی از رودخانه گذشت.

نکته ادبی: باژگاه: محل دریافت باج یا عوارض.

پس او فرنگیس و گیو دلیر نترسد ز جیحون و زان آب شیر

فرنگیس و گیو دلاور نیز پشت سر او آمدند و دیگر از رودخانه جیحون هراسی نداشتند.

نکته ادبی: جیحون: رودی بزرگ که مرز ایران و توران بود.

بدان سو گذشتند هر سه درست جهانجوی خسرو سر و تن بشست

هر سه نفر به سلامت گذشتند و خسرو، پادشاه جهان‌جو، خود را شست و پاک کرد.

نکته ادبی: سر و تن بشست: کنایه از طهارت و آمادگی برای نیایش.

بدان نیستان در نیایش گرفت جهان آفرین را ستایش گرفت

در میان نیزار، به عبادت و نیایش خداوند آفریننده پرداخت.

نکته ادبی: نیستان: محل روییدن نی. جهان‌آفرین: خالق هستی.

چو از رود کردند هر سه گذر نگهبان کشتی شد آسیمه سر

وقتی هر سه از رود گذشتند، کشتی‌بان از حیرت و ترس پریشان‌خاطر شد.

نکته ادبی: آسیمه‌سر: سرگشته، حیران و پریشان.

به یاران چنین گفت کاینت شگفت کزین برتر اندیشه نتوان گرفت

به یاران خود گفت: این اتفاقی شگفت‌انگیز است که فراتر از درکِ ماست.

نکته ادبی: کاینت شگفت: این شگفتی را ببینید.

بهاران و جیحون و آب روان سه جوشنور و اسپ و برگستوان

آن‌ها به همراه اسب و زره و تجهیزات، از این آبِ خروشان گذشتند.

نکته ادبی: برگستوان: پوششِ محافظتی اسب در جنگ.

بدین ژرف دریا چنین بگذرد خرمندش از مردمان نشمرد

کسی که از چنین دریای عمیقی با این شرایط می‌گذرد، انسانِ عادی نیست.

نکته ادبی: خرمندش از مردمان نشمرد: عقل سلیم، چنین کسی را در شمار آدمیانِ معمولی نمی‌آورد.

پشیمان شد از کار و گفتار خویش تبه دید ازان کار بازار خویش

کشتی‌بان از رفتار و گفتار خود پشیمان شد و دید که سرمایه و کسب‌وکار خود را تباه کرده است.

نکته ادبی: تبه‌دید: ضایع و نابود دید.

بیاراست کشتی به چیزی که داشت ز باد هوا بادبان برگذاشت

کشتی را آماده کرد و با بادبان‌های برافراشته به دنبال آن‌ها رفت.

نکته ادبی: برگذاشت: برافراشتن و باز کردن.

به پوزش برفت از پس شهریار چو آمد به نزدیکی رودبار

برای عذرخواهی به دنبال پادشاه رفت و وقتی به نزدیکی رودخانه رسید.

نکته ادبی: پوزش: عذرخواهی و طلب بخشش.

همه هدیه ها نزد شاه آورید کمان و کمند و کلاه آورید

تمام هدایایی که داشت نزد شاه آورد؛ کمان، کمند و کلاهی به او پیشکش کرد.

نکته ادبی: کمند: طنابی که در جنگ برای اسیر کردن استفاده می‌شد.

بدو گفت گیو ای سگ بی خرد توگفتی که این آب مردم خورد

گیو به او گفت: ای نادان! تو که گفتی این آب مردم را غرق می‌کند و می‌خورد.

نکته ادبی: سگ بی‌خرد: خطابِ تحقیرآمیز به خاطر طمع‌ورزی.

چنین مایه ور پرهنر شهریار همی از تو کشتی کند خواستار

چنین پادشاهِ توانا و هنرمندی، اکنون از تو درخواست کشتی می‌کند؟

نکته ادبی: مایه‌ور: دارای توانایی و دارایی بسیار.

ندادی کنون هدیهٔ تو مباد بود روز کاین روزت آید به یاد

تو که همکاری نکردی، پس هدایایت را نمی‌خواهیم؛ روزی می‌رسد که این لحظه را به یاد بیاوری.

نکته ادبی: نپذیرفتن هدیه: نشان‌دهنده بی‌ارزشیِ مادیات در برابر کرامت انسانی.

چنان خوار برگشت زو رودبان که جان را همی گفت پدرودمان

رودبان چنان خوار و زبون شد که گویی با زندگی خود خداحافظی کرده بود.

نکته ادبی: پدرودمان: وداع کردن.

چو آمد به نزدیکی باژگاه هم آنگه ز توران بیامد سپاه

وقتی کشتی‌بان به محل باج‌گیری رسید، سپاه توران نیز از راه رسید.

نکته ادبی: توران: سرزمین دشمنِ ایران در شاهنامه.

چو نزدیک رود آمد افراسیاب ندید ایچ مردم نه کشتی برآب

وقتی افراسیاب به رودخانه رسید، نه کسی را دید و نه کشتی‌ای بر روی آب بود.

نکته ادبی: ایچ: هیچ.

یکی بانگ زد تند بر باژخواه که چون یافت این دیو بر آب راه

افراسیاب با خشم بر سر باج‌گیر فریاد زد که چگونه اینان توانستند از آب بگذرند؟

نکته ادبی: دیو: در اینجا کنایه از کیخسرو است که افراسیاب از او هراس داشت.

چنین داد پاسخ که ای شهریار پدر باژبان بود و من باژدار

او این‌گونه پاسخ داد که ای پادشاه، پدرم مسئول دریافت باج و خراج بود و من نیز همان پیشه را دارم.

نکته ادبی: واژه باژ در متون کهن به معنای باج، خراج و مالیات است و باژدار کسی است که این وظیفه را بر عهده دارد.

ندیدم نه هرگز شنیدم چنین که کردی کسی ز آب جیحون زمین

من هرگز ندیده و نشنیده‌ام که کسی در چنین شرایطی، چنین جسارتی به خرج دهد که از رود جیحون بگذرد.

نکته ادبی: جیحون نام رودی است که در شاهنامه مرز طبیعی میان ایران و توران را ترسیم می‌کند و نمادی از گذرگاه خطرناک میان دو سرزمین است.

بهاران و این آب با موج تیز چو اندر شوی نیست راه گریز

در فصل بهار که آب رودخانه با موج‌های سهمگین خروشان است، اگر وارد آن شوی راه بازگشتی برای تو نخواهد بود.

نکته ادبی: توصیف رود در فصل بهار نشان‌دهنده طغیان آب است که استعاره‌ای از غیرقابل‌پیش‌بینی بودنِ مسیر جنگ است.

چنان برگذشتند هر سه سوار تو گفتی هوا داشت شان برکنار

آن سه سوار چنان سریع از رودخانه گذشتند که گویی هوا آن‌ها را بر فراز آب نگاه داشته بود.

نکته ادبی: اشاره به سرعت و مهارت سوارکاران که به اندازه‌ای زیاد بوده که گویی از نیروهای فیزیکی فراتر رفته‌اند.

ازان پس بفرمود افراسیاب که بشتاب و کشتی برافگن به آب

پس از این ماجرا، افراسیاب فرمان داد تا بی‌درنگ کشتی‌هایی بسازند و آن‌ها را به آب بیندازند.

نکته ادبی: برافکندن در اینجا به معنای رها کردن و به آب انداختن کشتی‌ها برای عبور لشکریان است.

بدو گفت هومان که ای شهریار براندیش و آتش مکن در کنار

هومان به او گفت: ای پادشاه، در کار خود تامل کن و با این تصمیم برای خود دردسر و خطر ایجاد مکن.

نکته ادبی: آتش در کنار کردن کنایه‌ای است از ایجاد خطر یا فراهم آوردن مقدمات نابودی برای خویشتن.

تو با این سواران به ایران شوی همی در دم گاوشیدان شوی

اگر با این سپاهیان به سمت ایران بروی، مستقیماً به سوی مهلکه و قلمرو دشمن (گاوشیدان) حرکت کرده‌ای.

نکته ادبی: گاوشیدان در اینجا به عنوان نام مکان، نمادِ جبهه خطرناک و محل رویارویی با دشمن است.

چو گودرز و چون رستم پیلتن چو طوس و چو گرگین و آن انجمن

به‌ویژه که در آنجا با پهلوانانی چون گودرز، رستم پیلتن، توس، گرگین و آن گروه جنگجوی ایرانی روبرو خواهی شد.

نکته ادبی: ذکر نام پهلوانان، یادآورِ سدِ محکمی است که در برابر تجاوز تورانیان وجود دارد.

همانا که از گاه سیر آمدی که ایدر به چنگال شیر آمدی

به نظر می‌رسد که از زندگی و پادشاهی خسته شده‌ای که این‌گونه خود را به چنگال شیر می‌سپاری.

نکته ادبی: چنگال شیر استعاره از مواجهه با مرگ حتمی و قدرت ویرانگرِ رستم و یارانش است.

ازین روی تا چین و ماچین تراست خور و ماه و کیوان و پروین تراست

از این سو تا چین و ماچین قلمرو توست و حتی ستارگان آسمان نیز گویی از آنِ تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به وسعت عظیم امپراتوری توران و دارایی‌های مادی و معنوی پادشاه برای قناعت.

تو توران نگه دار و تخت بلند ز ایران کنون نیست بیم گزند

تو توران را نگه دار و بر تخت خود باقی بمان، زیرا در حال حاضر از جانب ایران هیچ خطری تو را تهدید نمی‌کند.

نکته ادبی: تاکید بر صلح و حفظ حدود فعلی برای پرهیز از گزند و آسیب.

پر از خون دل از رود گشتند باز برآمد برین روزگار دراز

آن‌ها در حالی که دلی پر از خون و اندوه داشتند از رودخانه بازگشتند و زمان طولانی بر این ماجرا گذشت.

نکته ادبی: دل پرخون کنایه از خشم، حسرت و ناکامی است که در اثرِ نرسیدن به خواسته خویش ایجاد شده است.