شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۹

فردوسی
سواران گزین کرد پیران هزار همه جنگجوی و همه نامدار
بدیشان چنین گفت پیران که زود عنان تگاور بباید بسود
شب و روز رفتن چو شیر ژیان نباید گشادن به ره بر میان
که گر گیو و خسرو به ایران شوند زنان اندر ایران چه شیران شوند
نماند برین بوم و بر خاک و آب وزین داغ دل گردد افراسیاب
به گفتار او سر برافراختند شب و روز یکسر همی تاختند
نجستند روز و شب آرام و خواب وزین آگهی شد به افراسیاب
چنین تا بیامد یکی ژرف رود سپه شد پراگنده چون تار و پود
بنش ژرف و پهناش کوتاه بود بدو بر به رفتن دژآگاه بود
نشسته فرنگیس بر پاس گاه به دیگر کران خفته بد گیو و شاه
فرنگیس زان جایگه بنگرید درفش سپهدار توران بدید
دوان شد بر گیو و آگاه کرد بران خفتگان خواب کوتاه کرد
بدو گفت کای مرد با رنج خیز که آمد ترا روزگار گریز
ترا گر بیابند بیجان کنند دل ما ز درد تو پیچان کنند
مرا با پسر دیده گردد پرآب برد بسته تا پیش افراسیاب
وزان پس ندانم چه آید گزند نداند کسی راز چرخ بلند
بدو گفت گیو ای مه بانوان چرا رنجه کردی بدینسان روان
تو با شاه برشو به بالای تند ز پیران و لشکر مشو هیچ کند
جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست
بدوگفت کیخسرو ای رزمساز کنون بر تو بر کار من شد دراز
ز دام بلا یافتم من رها تو چندین مشو در دم اژدها
به هامون مرارفت باید کنون فشاندن به شمشیر بر شید خون
بدو گفت گیو ای شه سرفراز جهان را به نام تو آمد نیاز
پدر پهلوانست و من پهلوان به شاهی نپیچیم جان و روان
برادر مرا هست هفتاد و هشت جهان شد چو نام تو اندر گذشت
بسی پهلوانست شاه اندکی چه باشد چو پیدا نباشد یکی
اگر من شوم کشته دیگر بود سر تاجور باشد افسر بود
اگر تو شوی دور از ایدر تباه نبینم کسی از در تاج و گاه
شود رنج من هفت ساله به باد دگر آنک ننگ آورم بر نژاد
تو بالا گزین و سپه را ببین مرا یاد باشد جهان آفرین
بپوشید درع و بیامد چو شیر همان باره دستکش را به زیر
ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه میانچی شده رود و بر بسته راه
چو رعد بهاران بغرید گیو ز سالار لشکر همی جست نیو
چو بشنید پیرانش دشنام داد بدو گفت کای بد رگ دیوزاد
چو تنها بدین رزمگاه آمدی دلاور به پیش سپاه آمدی
کنون خوردنت نوک ژوپین بود برت را کفن چنگ شاهین بود
اگر کوه آهن بود یک سوار چو مور اندر آید به گردش هزار
شود خیره سر گرچه خردست مور نه مورست پوشیده مرد و ستور
کنند این زره بر تنش چاک چاک چو مردار گردد کشندش به خاک
یکی داستان زد هژبر دمان که چون بر گوزنی سرآید زمان
زمانه برو دم همی بشمرد بیاید دمان پیش من بگذرد
زمان آوریدت کنون پیش من همان پیش این نامدار انجمن
بدو گفت گیو ای سپهدار شیر سزد گر به آب اندر آیی دلیر
ببینی کزین پرهنر یک سوار چه آید ترا بر سر ای نامدار
هزارید و من نامور یک دلیر سر سرکشان اندر آرم به زیر
چو من گرزهٔ سرگرای آورم سران را همه زیر پای آورم
چو بشنید پیران برآورد خشم دلش گشت پرخون و پرآب چشم
برانگیخت اسپ و بیفشارد ران به گردن برآورد گرز گران
چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود همی داد نیکی دهش را درود
نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب بدان تا برآمد سپهبد ز آب
ز بالا به پستی بپیچید گیو گریزان همی شد ز سالار نیو
چو از آب وز لشکرش دور کرد به زین اندر افگند گرز نبرد
گریزان ازو پهلوان بلند ز فتراک بگشاد پیچان کمند
هم آورد با گیو نزدیک شد جهان چون شب تیره تاریک شد
بپیچید گیو سرافراز یال کمند اندرافگند و کردش دوال
سر پهلوان اندر آمد به بند ز زین برگرفتش به خم کمند
پیاده به پیش اندر افگند خوار ببردش دمان تا لب رودبار
بیفگند بر خاک و دستش ببست سلیحش بپوشید و خود بر نشست
درفشش گرفته به چنگ اندرون بشد تا لب آب گلزریون
چو ترکان درفش سپهدار خویش بدیدند رفتند ناچار پیش
خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای
جهاندیده گیو اندر آمد به آب چو کشتی که از باد گیرد شتاب
برآورد گرز گران را به کفت سپه ماند از کار او در شگفت
سبک شد عنان وگران شد رکیب سر سرکشان خیره گشت از نهیب
به شمشیر و با نیزهٔ سرگرای همی کشت ازیشان یل رهنمای
از افگنده شد روی هامون چون کوه ز یک تن شدند آن دلیران ستوه
قفای یلان سوی او شد همه چو شیر اندر آمد به پیش رمه
چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو چنان لشکری گشن و مردان نیو
چنان خیره برگشت و بگذاشت آب که گفتی ندیدست لشکر به خواب
دمان تا به نزدیک پیران رسید همی خواست از تن سرش را برید
به خواری پیاده ببردش کشان دمان و پر از درد چون بیهشان
چنین گفت کاین بددل و بی وفا گرفتار شد در دم اژدها
سیاوش به گفتار او سر بداد گر او باد شد این شود نیز باد
ابر شاه پیران گرفت آفرین خروشان ببوسید روی زمین
همی گفت کای شاه دانش پژوه چو خورشید تابان میان گروه
تو دانسته ای درد و تیمار من ز بهر تو با شاه پیگار من
سزد گر من از چنگ این اژدها به بخت و به فر تو یابم رها
به کیخسرو اندر نگه کرد گیو بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو
فرنگیس را دید دیده پرآب زبان پر ز نفرین افراسیاب
به گیو آن زمان گفت کای سرافراز کشیدی بسی رنج راه دراز
چنان دان که این پیرسر پهلوان خردمند و رادست و روشن روان
پس از داور دادگر رهنمون بدان کاو رهانید ما را ز خون
ز بد مهر او پردهٔ جان ماست وزین کردهٔ خویش زنهار خواست
بدو گفت گیو ای سر بانوان انوشه روان باش تا جاودان
یکی سخت سوگند خوردم به ماه به تاج و به تخت شه نیک خواه
که گر دست یابم برو روز کین کنم ارغوانی ز خونش زمین
بدو گفت کیخسرو ای شیرفش زبان را ز سوگند یزدان مکش
کنونش به سوگند گستاخ کن به خنجر وراگوش سوراخ کن
چو از خنجرت خون چکد بر زمین هم از مهر یاد آیدت هم ز کین
بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت ز سوگند برتر درشتی نگفت
چنین گفت پیران ازان پس به شاه که کلباد شد بی گمان با سپاه
بفرمای کاسپم دهد باز نیز چنان دان که بخشیده ای جان و چیز
بدو گفت گیو ای دلیر سپاه چرا سست گشتی به آوردگاه
به سوگند یابی مگر باره باز دو دستت ببندم به بند دراز
که نگشاید این بند تو هیچکس گشاینده گلشهر خواهیم و بس
کجا مهتر بانوان تو اوست وزو نیست پیدا ترا مغز و پوست
بدان گشت همداستان پهلوان به سوگند بخرید اسپ و روان
که نگشاید آن بند را کس به راه ز گلشهر سازد وی آن دستگاه
بدو داد اسپ و دو دستش ببست ازان پس بفرمود تا برنشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایتگر گریز قهرمانانه کیخسرو، شهریار آینده ایران، به همراه مادرش فرنگیس از قلمرو افراسیاب به یاری گیو، پهلوان نامدار ایرانی است. این روایت، التهاب و اضطرابِ تعقیب و گریز را با توصیفات دقیق از سرعت و شتابِ سواران و تلاش پیران، سردار تورانی، برای جلوگیری از خروج آنان از مرز، به تصویر می‌کشد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این ابیات تقابلِ میان دلاوریِ فردی و مصلحت‌اندیشیِ سیاسی را نمایش می‌دهد. گیو نه تنها در میدان رزم با غلبه بر پیران، قدرت بازوی ایرانیان را به رخ می‌کشد، بلکه اخلاق پهلوانی و وفاداری به عهد را در مواجهه با اسیر و برخورد سنجیده کیخسرو با پیران به نمایش می‌گذارد.

معنای روان

سواران گزین کرد پیران هزار همه جنگجوی و همه نامدار

گیو هزار تن از سواران برگزیده را انتخاب کرد که همگی جنگجو و نامدار بودند.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای برگزیدن و انتخاب کردن است.

بدیشان چنین گفت پیران که زود عنان تگاور بباید بسود

پیران به سوارانش گفت که باید هرچه سریع‌تر افسار اسبان تندرو را رها کرده و به راه بیفتند.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسب تندرو و دونده است.

شب و روز رفتن چو شیر ژیان نباید گشادن به ره بر میان

گفت باید شب و روز مانند شیر خشمگین بتازند و در میان راه توقف نکنند.

نکته ادبی: شیر ژیان به معنای شیر خشمگین و درنده است.

که گر گیو و خسرو به ایران شوند زنان اندر ایران چه شیران شوند

زیرا اگر گیو و کیخسرو به ایران برسند، زنان ایرانی نیز همچون شیران دلاور می‌شوند (و علیه توران می‌شورند).

نکته ادبی: منظور از شیران شدن، کسب قدرت و دلیری است.

نماند برین بوم و بر خاک و آب وزین داغ دل گردد افراسیاب

آنگاه دیگر از سرزمین ایران اثری باقی نمی‌ماند و افراسیاب از این اتفاق بسیار غمگین و داغدار خواهد شد.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و خاک است.

به گفتار او سر برافراختند شب و روز یکسر همی تاختند

لشکریان با فرمان او جان گرفتند و شب و روز بی‌وقفه می‌تاختند.

نکته ادبی: سر برافراشتن کنایه از تجدید روحیه و اطاعت است.

نجستند روز و شب آرام و خواب وزین آگهی شد به افراسیاب

آن‌ها نه در روز و نه در شب خواب و آسایش نداشتند و این خبر به گوش افراسیاب رسید.

نکته ادبی: آگهی به معنای خبر و گزارش است.

چنین تا بیامد یکی ژرف رود سپه شد پراگنده چون تار و پود

تا اینکه به رودخانه‌ای عمیق رسیدند و سپاه توران در آنجا پراکنده شد.

نکته ادبی: تار و پود کنایه از درهم ریختن و پراکندگی نظم سپاه است.

بنش ژرف و پهناش کوتاه بود بدو بر به رفتن دژآگاه بود

آن رودخانه تهی عمیق اما عرض کمی داشت و عبور از آن برای سواران کار ساده‌ای بود.

نکته ادبی: دژآگاه یا دژآگه در اینجا به معنای دشوار و پیچیده است.

نشسته فرنگیس بر پاس گاه به دیگر کران خفته بد گیو و شاه

فرنگیس در حال نگهبانی بود و گیو و کیخسرو در آن سوی رودخانه خوابیده بودند.

نکته ادبی: پاس‌گاه به معنای جایگاه نگهبانی است.

فرنگیس زان جایگه بنگرید درفش سپهدار توران بدید

فرنگیس از آنجا نگاه کرد و درفش و سپاه فرمانده توران (پیران) را دید.

نکته ادبی: درفش نماد فرماندهی و هویت سپاه است.

دوان شد بر گیو و آگاه کرد بران خفتگان خواب کوتاه کرد

دوان دوان نزد گیو رفت و خبر آورد و خوابِ کوتاه خفتگان را آشفته کرد.

نکته ادبی: خواب کوتاه کنایه از استراحت مختصر و بی‌هنگام است.

بدو گفت کای مرد با رنج خیز که آمد ترا روزگار گریز

به گیو گفت ای مرد رنج‌کشیده، برخیز که زمان گریز تو فرا رسیده است.

نکته ادبی: رنج‌خیز یعنی کسی که آماده تحمل سختی است.

ترا گر بیابند بیجان کنند دل ما ز درد تو پیچان کنند

اگر آن‌ها تو را بیابند، جانت را می‌گیرند و قلب ما را از غمِ فراق تو پر از درد می‌کنند.

نکته ادبی: پیچان به معنای مضطرب و دردمند است.

مرا با پسر دیده گردد پرآب برد بسته تا پیش افراسیاب

آن وقت من با دیدن پسرم (کیخسرو) اشک می‌ریزم و مرا دست‌بسته نزد افراسیاب می‌برند.

نکته ادبی: دیده پرآب کنایه از گریستن است.

وزان پس ندانم چه آید گزند نداند کسی راز چرخ بلند

و بعد از آن نمی‌دانم چه آسیبی به ما خواهد رسید؛ کسی از سرنوشت و گردش روزگار آگاه نیست.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و تقدیر است.

بدو گفت گیو ای مه بانوان چرا رنجه کردی بدینسان روان

گیو به او گفت ای بزرگِ بانوان، چرا این‌قدر خودت را نگران و رنجور کرده‌ای؟

نکته ادبی: رنجه کردن روان به معنای نگران و بی‌قرار کردن است.

تو با شاه برشو به بالای تند ز پیران و لشکر مشو هیچ کند

تو همراه شاه از این بلندی عبور کن و اصلاً از پیران و لشکرش نترس.

نکته ادبی: کند بودن در اینجا به معنای هراس و سستی است.

جهاندار پیروز یار منست سر اختر اندر کنار منست

خداوندِ پیروز، یاور من است و بخت و اقبال بلند، با من همراه است.

نکته ادبی: سر اختر استعاره از بخت نیک و اقبال است.

بدوگفت کیخسرو ای رزمساز کنون بر تو بر کار من شد دراز

کیخسرو به گیو گفت ای پهلوان رزم‌آور، دیگر برای من نبرد کردن طولانی شد.

نکته ادبی: رزم‌ساز کسی است که فنون جنگ را می‌داند.

ز دام بلا یافتم من رها تو چندین مشو در دم اژدها

من از دام بلا رها شدم، تو دیگر این‌قدر خود را در معرض خطر و دهان اژدها قرار نده.

نکته ادبی: دم اژدها کنایه از مهلکه و خطر مرگ است.

به هامون مرارفت باید کنون فشاندن به شمشیر بر شید خون

من باید در دشت بجنگم و با شمشیر خود خون دشمنان را بر زمین بریزم.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

بدو گفت گیو ای شه سرفراز جهان را به نام تو آمد نیاز

گیو پاسخ داد ای شاه بزرگ، جهان به وجود و نام تو نیاز دارد.

نکته ادبی: سرفراز به معنای سربلند و بزرگ است.

پدر پهلوانست و من پهلوان به شاهی نپیچیم جان و روان

پدر من پهلوان است و خود من نیز پهلوانم، ما برای حفظ جان و وجود تو از هیچ چیز دریغ نمی‌کنیم.

نکته ادبی: جان و روان کنایه از تمام هستی است.

برادر مرا هست هفتاد و هشت جهان شد چو نام تو اندر گذشت

من هفتاد و هشت برادر دارم؛ جهان با وجود نام تو ارزشمند است و از آن گذر کردیم.

نکته ادبی: اشاره به خاندان گودرز و گیو.

بسی پهلوانست شاه اندکی چه باشد چو پیدا نباشد یکی

پهلوانان زیادی هستند اما تو تنها شاه هستی، اگر تو نباشی، پهلوانان چه ارزشی دارند؟

نکته ادبی: ایهام در 'چه باشد' به معنای بی‌ارزش شدن است.

اگر من شوم کشته دیگر بود سر تاجور باشد افسر بود

اگر من کشته شوم مسئله‌ای نیست، مهم این است که سر تو (که برتر از همه هستی) سلامت باشد.

نکته ادبی: تاجور و افسر نماد پادشاهی هستند.

اگر تو شوی دور از ایدر تباه نبینم کسی از در تاج و گاه

اما اگر تو از این مکان دور شوی و آسیب ببینی، دیگر کسی را شایسته تاج و تخت نمی‌بینم.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

شود رنج من هفت ساله به باد دگر آنک ننگ آورم بر نژاد

در آن صورت رنج هفت ساله من به هدر می‌رود و برای نژاد خود نیز ننگ به بار می‌آورم.

نکته ادبی: ننگ به معنای شرمساری و عار است.

تو بالا گزین و سپه را ببین مرا یاد باشد جهان آفرین

تو به بلندی برو و سپاه را زیر نظر بگیر، من هم با یاد خدا به جنگ می‌روم.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خداوند است.

بپوشید درع و بیامد چو شیر همان باره دستکش را به زیر

گیو زره پوشید و مانند شیر به میدان آمد و اسب جنگی خود را نیز آماده کرد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

ازین سوی شه بود ز آنسو سپاه میانچی شده رود و بر بسته راه

از یک سو شاه (کیخسرو) بود و از سوی دیگر سپاهیان، و رودخانه میان آن‌ها مانع ایجاد کرده بود.

نکته ادبی: میانچی به معنای واسطه و مانع است.

چو رعد بهاران بغرید گیو ز سالار لشکر همی جست نیو

گیو مانند رعد بهاری فریاد کشید و فرمانده لشکر توران را به مبارزه طلبید.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور است.

چو بشنید پیرانش دشنام داد بدو گفت کای بد رگ دیوزاد

وقتی پیران صدای او را شنید، دشنام داد و او را بدگهر و دیوزاد خطاب کرد.

نکته ادبی: بدگهر صفتی برای تحقیر دشمن است.

چو تنها بدین رزمگاه آمدی دلاور به پیش سپاه آمدی

گفت چطور به تنهایی به این میدان جنگ آمدی و این‌قدر جسورانه در برابر کل سپاه ایستادی؟

نکته ادبی: رزمگاه محل برخورد دو سپاه است.

کنون خوردنت نوک ژوپین بود برت را کفن چنگ شاهین بود

حالا نوک نیزه غذای تو خواهد بود و چنگال‌های شاهین (کنایه از لشکر توران) کفن تو می‌شود.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوتاه است.

اگر کوه آهن بود یک سوار چو مور اندر آید به گردش هزار

اگر یک سوار مثل کوه آهن هم باشد، هزاران نفر همچون مورچه او را محاصره می‌کنند.

نکته ادبی: تشبیه کثرت دشمن به مورچه.

شود خیره سر گرچه خردست مور نه مورست پوشیده مرد و ستور

مورچه اگرچه خرد است اما سرکش می‌شود، و در اینجا منظور، سپاهیان انبوه است که تو و اسبت را می‌پوشانند.

نکته ادبی: پوشیده به معنای احاطه شده است.

کنند این زره بر تنش چاک چاک چو مردار گردد کشندش به خاک

آن‌ها زره تو را تکه‌تکه می‌کنند و چون جسدی بی‌جان تو را بر خاک می‌کشند.

نکته ادبی: مردار به معنای جسد بی‌جان است.

یکی داستان زد هژبر دمان که چون بر گوزنی سرآید زمان

شیر خشمگین مثلی زد که وقتی عمر گوزنی به پایان می‌رسد،

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر درنده است.

زمانه برو دم همی بشمرد بیاید دمان پیش من بگذرد

زمانه نفس‌های او را می‌شمارد و او با شتاب به سوی مرگ می‌آید و از کنار من می‌گذرد.

نکته ادبی: دم شمردن کنایه از پایان یافتن فرصت زندگی است.

زمان آوریدت کنون پیش من همان پیش این نامدار انجمن

تقدیر اکنون تو را به دست من و این انجمن پهلوانان نامدار سپرده است.

نکته ادبی: زمان در اینجا به معنای تقدیر و سرنوشت است.

بدو گفت گیو ای سپهدار شیر سزد گر به آب اندر آیی دلیر

گیو به او گفت ای فرمانده شیردل، اگر جرأت داری به آب بزن و بیا.

نکته ادبی: دلیر بودن در اینجا به معنای شجاعت در ورود به رودخانه است.

ببینی کزین پرهنر یک سوار چه آید ترا بر سر ای نامدار

آن وقت می‌بینی که این یک سوار هنرمند چه بلایی بر سرت می‌آورد.

نکته ادبی: پر‌هنر به معنای ماهر و توانا است.

هزارید و من نامور یک دلیر سر سرکشان اندر آرم به زیر

شما هزار نفر هستید و من یک پهلوان دلیرم، اما سرِ سرکشان را به زیر می‌آورم.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و دلاور است.

چو من گرزهٔ سرگرای آورم سران را همه زیر پای آورم

وقتی من گرز سر‌گرای خود را به حرکت درآورم، همه بزرگان را زیر پایم می‌کوبم.

نکته ادبی: گرز سر‌گرای گرزی است که سر دشمن را هدف می‌گیرد.

چو بشنید پیران برآورد خشم دلش گشت پرخون و پرآب چشم

پیران که این سخنان را شنید خشمگین شد، دلش پر از خون و چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: خشم و اشک نماد عجز و غضب همزمان است.

برانگیخت اسپ و بیفشارد ران به گردن برآورد گرز گران

اسب را تحریک کرد و با پا فشار آورد و گرز سنگین را به دست گرفت.

نکته ادبی: برانگیختن اسپ کنایه از آماده کردن مرکب برای تاخت است.

چو کشتی ز دشت اندر آمد به رود همی داد نیکی دهش را درود

وقتی از دشت وارد رودخانه شد، خدا را به خاطر این فرصت شکر گفت.

نکته ادبی: نیکی‌دهش به معنای خداوند بخشنده است.

نکرد ایچ گیو آزمون را شتاب بدان تا برآمد سپهبد ز آب

گیو عجله نکرد تا پیران کاملاً از آب بیرون آمد و به ساحل رسید.

نکته ادبی: آزمون کنایه از درگیری و تست قدرت است.

ز بالا به پستی بپیچید گیو گریزان همی شد ز سالار نیو

گیو از بلندی به پایین رفت و وانمود کرد که از پیران گریزان است.

نکته ادبی: گریزان شدن در اینجا یک تاکتیک نظامی است.

چو از آب وز لشکرش دور کرد به زین اندر افگند گرز نبرد

وقتی پیران را از آب و لشکرش دور کرد، گرز نبرد را آماده کرد.

نکته ادبی: زین اندر افگند کنایه از آماده‌سازی برای جنگ است.

گریزان ازو پهلوان بلند ز فتراک بگشاد پیچان کمند

پهلوان بلند‌قامت در حال فرار، کمند پیچان خود را از فتراک اسب باز کرد.

نکته ادبی: فتراک بندی است که به پشت زین اسب می‌بندند.

هم آورد با گیو نزدیک شد جهان چون شب تیره تاریک شد

هم‌آورد گیو (پیران) به او نزدیک شد و دنیا به خاطر تیرگی غبار، تاریک شد.

نکته ادبی: تاریکی جهان استعاره از شدت نبرد و گرد و غبار است.

بپیچید گیو سرافراز یال کمند اندرافگند و کردش دوال

گیو که پهلوان یال‌بلندی بود، پیچید و کمند را انداخت و او را گرفتار کرد.

نکته ادبی: دوال به معنای بند و تسمه چرمی است.

سر پهلوان اندر آمد به بند ز زین برگرفتش به خم کمند

سر پهلوان (پیران) در کمند افتاد و گیو او را از زین اسب با کمند بلند کرد.

نکته ادبی: خم کمند به معنای حلقه طناب است.

پیاده به پیش اندر افگند خوار ببردش دمان تا لب رودبار

او را خوار و ذلیل پیاده کرد و کشان‌کشان تا لب رودخانه برد.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خشمگین است.

بیفگند بر خاک و دستش ببست سلیحش بپوشید و خود بر نشست

او را بر زمین افکند و دستش را بست، سلاحش را گرفت و خود سوار شد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح و جنگ‌افزار است.

درفشش گرفته به چنگ اندرون بشد تا لب آب گلزریون

درفش او را نیز در دست گرفت و تا کنار آب رودخانه رفت.

نکته ادبی: گلزریون استعاره از آب زلال و درخشان است.

چو ترکان درفش سپهدار خویش بدیدند رفتند ناچار پیش

وقتی ترکان درفش فرمانده خود را در دست گیو دیدند، ناچار به پیش آمدند.

نکته ادبی: ناچار به معنای از روی اجبار است.

خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای

صدای کرنا و سازهای هندی بلند شد و هیاهوی جنگ برخاست.

نکته ادبی: درای به معنای زنگ و طبل است.

جهاندیده گیو اندر آمد به آب چو کشتی که از باد گیرد شتاب

گیو باتجربه به آب زد، همچون کشتی که از باد شتاب می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه گیو به کشتی در حال حرکت در آب.

برآورد گرز گران را به کفت سپه ماند از کار او در شگفت

گرز سنگین را در دست گرفت و سپاهیان از قدرت و مهارت او در شگفت ماندند.

نکته ادبی: کفت به معنای کف دست است.

سبک شد عنان وگران شد رکیب سر سرکشان خیره گشت از نهیب

عنان اسب سبک و رکاب سنگین شد و ترس و هراس بزرگان را فرا گرفت.

نکته ادبی: نهیب به معنای ترس و وحشت است.

به شمشیر و با نیزهٔ سرگرای همی کشت ازیشان یل رهنمای

با شمشیر و نیزه سر‌گرای، پهلوانان و راهنمایان سپاه آنان را کشت.

نکته ادبی: یل به معنای پهلوان است.

از افگنده شد روی هامون چون کوه ز یک تن شدند آن دلیران ستوه

کشته‌شدگان در دشت مثل کوه تلنبار شد و آن دلیران از دست گیو درمانده شدند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت وسیع است.

قفای یلان سوی او شد همه چو شیر اندر آمد به پیش رمه

لشکریان پشت کردند و فرار کردند، همان‌طور که گله در برابر شیر می‌گریزد.

نکته ادبی: تشبیه لشکریان به رمه و گیو به شیر.

چو لشکر هزیمت شد از پیش گیو چنان لشکری گشن و مردان نیو

وقتی سپاه انبوه و دلیر تورانی از برابر گیو گریختند،

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرجمعیت است.

چنان خیره برگشت و بگذاشت آب که گفتی ندیدست لشکر به خواب

آن‌قدر هراسان بازگشتند و رودخانه را رها کردند که گویی اصلاً لشکری ندیده‌اند.

نکته ادبی: خیره گشتن به معنای سردرگم و ناتوان شدن است.

دمان تا به نزدیک پیران رسید همی خواست از تن سرش را برید

گیو با شتاب به نزد پیران رسید و قصد داشت سرش را از تن جدا کند.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و غضبناک است.

به خواری پیاده ببردش کشان دمان و پر از درد چون بیهشان

او را کشان‌کشان پیاده برد؛ در حالی که پیران بیهوش و پر از درد بود.

نکته ادبی: بیهشان به معنای سرگشته و مبهوت است.

چنین گفت کاین بددل و بی وفا گرفتار شد در دم اژدها

گیو گفت این فرد بدذات و بی‌وفا، در دهان اژدها (من) گرفتار شد.

نکته ادبی: بد‌دل کنایه از بدذات و کینه‌توز است.

سیاوش به گفتار او سر بداد گر او باد شد این شود نیز باد

سیاوش به خاطر سخنان او جانش را از دست داد؛ اگر او باد است، این نیز باد است.

نکته ادبی: اشاره به انتقام‌جویی برای خون سیاوش.

ابر شاه پیران گرفت آفرین خروشان ببوسید روی زمین

پیران برای شاه (کیخسرو) آفرین گفت و خروشان زمین را بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشانه خضوع و کرنش است.

همی گفت کای شاه دانش پژوه چو خورشید تابان میان گروه

می‌گفت ای شاه دانش‌پژوه که میان گروه چون خورشید می‌درخشی،

نکته ادبی: دانش‌پژوه صفت پادشاه عاقل است.

تو دانسته ای درد و تیمار من ز بهر تو با شاه پیگار من

تو درد و رنج مرا می‌دانی، من تنها به خاطر تو با شاه (افراسیاب) می‌جنگیدم.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

سزد گر من از چنگ این اژدها به بخت و به فر تو یابم رها

سزاوار است که من از چنگ این اژدها (گیو) به بخت و فر تو رهایی یابم.

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و اقبال ایزدی است.

به کیخسرو اندر نگه کرد گیو بدان تا چه فرمان دهد شاه نیو

گیو به کیخسرو نگاه کرد تا ببیند شاه چه فرمانی می‌دهد.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و شجاع است.

فرنگیس را دید دیده پرآب زبان پر ز نفرین افراسیاب

فرنگیس را دید که چشمانش پر از اشک است و زبانش پر از نفرین به افراسیاب است.

نکته ادبی: دیده پرآب نشانه غم و خشم است.

به گیو آن زمان گفت کای سرافراز کشیدی بسی رنج راه دراز

گیو آن زمان به او گفت ای پهلوان سرفراز، رنج بسیاری در این راه کشیدی.

نکته ادبی: سرافراز یعنی بلند‌مرتبه و گرامی.

چنان دان که این پیرسر پهلوان خردمند و رادست و روشن روان

بدان که این پیرِ پهلوان (پیران)، خردمند، بخشنده و روشن‌ضمیر است.

نکته ادبی: راد به معنای جوانمرد و بخشنده است.

پس از داور دادگر رهنمون بدان کاو رهانید ما را ز خون

بعد از خداوند دادگر، او کسی است که ما را از خطر مرگ نجات داد.

نکته ادبی: داور به معنای قاضی و خداوند است.

ز بد مهر او پردهٔ جان ماست وزین کردهٔ خویش زنهار خواست

او محافظ جان ما بوده است و حالا برای این کارش امان می‌خواهد.

نکته ادبی: زنهار به معنای امان و پناه است.

بدو گفت گیو ای سر بانوان انوشه روان باش تا جاودان

گیو به او گفت ای بانوی بانوان، تا ابد شاد و پیروز باشی.

نکته ادبی: انوشه روان به معنای جاویدان و خوش‌بخت است.

یکی سخت سوگند خوردم به ماه به تاج و به تخت شه نیک خواه

من سوگند سختی به ماه و تاج و تخت شاه نیک‌خواه خورده‌ام.

نکته ادبی: سوگند خوردن به مقدسات برای تاکید بر عهد است.

که گر دست یابم برو روز کین کنم ارغوانی ز خونش زمین

که اگر در روز کینه‌توزی به او دست یابم، زمین را از خونش رنگین کنم.

نکته ادبی: ارغوانی کنایه از رنگ سرخ خون است.

بدو گفت کیخسرو ای شیرفش زبان را ز سوگند یزدان مکش

کیخسرو به او گفت ای پهلوان شیردل، زبان خود را به سوگند خداوند آلوده نکن.

نکته ادبی: شیر‌فش به معنای مانند شیر است.

کنونش به سوگند گستاخ کن به خنجر وراگوش سوراخ کن

اکنون او را با سوگند آزاد کن، اما با خنجر گوشش را سوراخ کن (به عنوان نشانه).

نکته ادبی: خنجر به عنوان ابزار گوشواره‌گذاری برای تحقیر و نشانه است.

چو از خنجرت خون چکد بر زمین هم از مهر یاد آیدت هم ز کین

چون خون از گوشت بر زمین بچکد، هم مهر و هم کینه را به یاد می‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به یادآوری پیمان و عهد شکنی احتمالی.

بشد گیو و گوشش به خنجر بسفت ز سوگند برتر درشتی نگفت

گیو گوش او را با خنجر سوراخ کرد و بعد از آن سوگند، سخن درشتی نگفت.

نکته ادبی: سفتن به معنای سوراخ کردن است.

چنین گفت پیران ازان پس به شاه که کلباد شد بی گمان با سپاه

پیران پس از آن به شاه گفت که کلباد همراه سپاهش قطعاً می‌آید.

نکته ادبی: کلباد نام یکی از سرداران است.

بفرمای کاسپم دهد باز نیز چنان دان که بخشیده ای جان و چیز

دستور بده اسبم را به من بازگردانند، این کار به منزله بخشیدن جان و اموال من است.

نکته ادبی: بخشیده به معنای عطا کردن است.

بدو گفت گیو ای دلیر سپاه چرا سست گشتی به آوردگاه

گیو به او گفت ای دلیر سپاه، چرا در میدان جنگ ضعیف شدی؟

نکته ادبی: آوردگاه به معنای میدان نبرد است.

به سوگند یابی مگر باره باز دو دستت ببندم به بند دراز

اگر با سوگند اسبت را پس بگیری، دو دستت را با بند محکمی می‌بندم.

نکته ادبی: بند دراز کنایه از اسارت محکم است.

که نگشاید این بند تو هیچکس گشاینده گلشهر خواهیم و بس

که هیچ‌کس جز گلشهر (همسر پیران) نتواند این بند را بگشاید.

نکته ادبی: گلشهر نماد وفاداری و گشایش کار پیران است.

کجا مهتر بانوان تو اوست وزو نیست پیدا ترا مغز و پوست

که او بزرگ بانوان تو است و تو هیچ چیز از او پنهان نداری.

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از آشکار و نهان است.

بدان گشت همداستان پهلوان به سوگند بخرید اسپ و روان

پهلوان (پیران) با این شرط موافقت کرد و با سوگند، جان و اسب خود را بازخرید.

نکته ادبی: همداستان به معنای موافق و همراه است.

که نگشاید آن بند را کس به راه ز گلشهر سازد وی آن دستگاه

که هیچ‌کس در راه این بند را باز نکند و گلشهر این کار را انجام دهد.

نکته ادبی: دستگاه به معنای راهکار و ترتیب است.

بدو داد اسپ و دو دستش ببست ازان پس بفرمود تا برنشست

اسب را به او داد و دستش را بست و پس از آن دستور داد سوار شود.

نکته ادبی: برنشستن به معنای سوار بر اسب شدن است.