شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
بسا رنجها کز جهان دیده اند ز بهر بزرگی پسندیده اند
سرانجام بستر جز از خاک نیست ازو بهره زهرست و تریاک نیست
چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز
همان آز را زیر خاک آوری سرش را سر اندر مغاک آوری
ترا زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است
تو رنجی و آسان دگر کس خورد سوی گور و تابوت تو ننگرد
برو نیز شادی سرآید همی سرش زیر گرد اندر آید همی
ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن
بترس از خدا و میازار کس ره رستگاری همین است و بس
کنون ای خردمند بیدار دل مشو در گمان پای درکش ز گل
ترا کردگارست پروردگار توی بنده و کردهٔ کردگار
چو گردن به اندیشه زیر آوری ز هستی مکن پرسش و داوری
نشاید خور و خواب با آن نشست که خستو نباشد بیزدان که هست
دلش کور باشد سرش بی خرد خردمندش از مردمان نشمرد
ز هستی نشانست بر آب و خاک ز دانش منش را مکن در مغاک
توانا و دانا و دارنده اوست خرد را و جان را نگارنده اوست
جهان آفرید و مکان و زمان پی پشهٔ خرد و پیل گران
چو سالار ترکان به دل گفت من به بیشی برآرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوان را بکشت ندانست جز گنج و شمشیر پشت
هم از پشت او روشن کردگار درختی برآورد یازان به بار
که با او بگفت آنک جز تو کس است که اندر جهان کردگار او بس است
خداوند خورشید و کیوان و ماه کزویست پیروزی و دستگاه
خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی
جز از رای و فرمان او راه نیست خور و ماه ازین دانش آگاه نیست
پسر را بفرمود گودرز پیر به توران شدن کار را ناگریز
به فرمان او گیو بسته میان بیامد به کردار شیر ژیان
همی تاخت تا مرز توران رسید هر آنکس که در راه تنها بدید
زبان را به ترکی بیاراستی ز کیخسرو از وی نشان خواستی
چو گفتی ندارم ز شاه آگهی تنش را ز جان زود کردی تهی
به خم کمندش بیاویختی سبک از برش خاک بربیختی
بدان تا نداند کسی راز او همان نشنود نام و آواز او
یکی را همی برد با خویشتن ورا رهنمون بود زان انجمن
همی رفت بیدار با او به راه برو راز نگشاد تا چندگاه
بدو گفت روزی که اندر جهان سخن پرسم از تو یکی در نهان
گر ایدونک یابم ز تو راستی بشویی به دانش دل از کاستی
ببخشم ترا هرچ خواهی ز من ندارم دریغ از تو پرمایه تن
چنین داد پاسخ که دانش بسست ولیکن پراگنده با هر کسست
اگر زانک پرسیم هست آگهی ز پاسخ زبان را نیابی تهی
بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست بباید به من برگشادنت راست
چنین داد پاسخ که نشنیده ام چنین نام هرگز نپرسیده ام
چو پاسخ چنین یافت از رهنمون بزد تیغ و انداختش سرنگون
به توران همی رفت چون بیهشان مگر یابد از شاه جایی نشان
چنین تا برآمد برین هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال
خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خوردن باره و آب شور
همی گشت گرد بیابان و کوه به رنج و به سختی و دور از گروه
چنان بد که روزی پراندیشه بود به پیشش یکی بارور بیشه بود
بدان مرغزار اندر آمد دژم جهان خرم و مرد را دل به غم
زمین سبز و چشمه پر از آب دید همی جای آرامش و خواب دید
فرود آمد و اسپ را برگذاشت بخفت و همی بر دل اندیشه داشت
همی گفت مانا که دیو پلید بر پهلوان بد که آن خواب دید
ز کیخسرو ایدر نبینم نشان چه دارم همی خویشتن را کشان
کنون گر به رزم اند یاران من به بزم اندرون غمگساران من
یکی نامجوی و یکی شادروز مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
همی برفشانم به خیره روان خمیدست پشتم چو خم کمان
همانا که خسرو ز مادر نزاد وگر زاد دادش زمانه به باد
ز جستن مرا رنج و سختیست بهر انوشه کسی کاو بمیرد به زهر
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار همی گشت شه را کنان خواستار
یکی چشمه ای دید تابان ز دور یکی سرو بالا دل آرام پور
یکی جام پر می گرفته به چنگ به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ
ز بالای او فرهٔ ایزدی پدید آمد و رایت بخردی
تو گفتی منوچهر بر تخت عاج نشستست بر سر ز پیروزه تاج
همی بوی مهر آمد از روی او همی زیب تاج آمد از موی او
به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهره جز در خور گاه نیست
پیاده بدو تیز بنهاد روی چو تنگ اندر آمد گو شاه جوی
گره سست شد بر در رنج او پدید آمد آن نامور گنج او
چو کیخسرو از چشمه او را بدید بخندید و شادان دلش بردمید
به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست بدین مرز خود زین نشان نیونیست
مرا کرد خواهد همی خواستار به ایران برد تا کند شهریار
چو آمد برش گیو بردش نماز بدو گفت کای نامور سرافراز
برانم که پور سیاوش توی ز تخم کیانی و کیخسروی
چنین داد پاسخ ورا شهریار که تو گیو گودرزی ای نامدار
بدو گفت گیو ای سر راستان ز گودرز با تو که زد داستان
ز کشواد و گیوت که داد آگهی که با خرمی بادی و فرهی
بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد مرا مادر این از پدر یاد کرد
که از فر یزدان گشادی سخن بدانگه که اندرزش آمد به بن
همی گفت با نامور مادرم کز ایدر چه آید ز بد بر سرم
سرانجام کیخسرو آید پدید بجا آورد بندها را کلید
بدانگه که گردد جهاندار نیو ز ایران بیاید سرافراز گیو
مر او را سوی تخت ایران برد بر نامداران و شیران برد
جهان را به مردی به پای آورد همان کین ما را بجای آورد
بدو گفت گیو ای سر سرکشان ز فر بزرگی چه داری نشان
نشان سیاوش پدیدار بود چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
تو بگشای و بنمای بازو به من نشان تو پیداست بر انجمن
برهنه تن خویش بنمود شاه نگه کرد گیو آن نشان سیاه
که میراث بود از گه کیقباد درستی بدان بد کیان را نژاد
چو گیو آن نشان دید بردش نماز همی ریخت آب و همی گفت راز
گرفتش به بر شهریار زمین ز شادی برو بر گرفت آفرین
از ایران بپرسید و ز تخت و گاه ز گودرز وز رستم نیک خواه
بدو گفت گیو ای جهاندار کی سرافراز و بیدار و فرخنده پی
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت مراگر نمودی سراسر بهشت
همان هفت کشور به شاهنشهی نهاد بزرگی و تاج مهی
نبودی دل من بدین خرمی که روی تو دیدم به توران ز می
که داند به گیتی که من زنده ام به خاکم و گر بتش افگنده ام
سپاس از جهاندار کاین رنج سخت به شادی و خوبی سرآورد بخت
برفتند زان بیشه هر دو به راه بپرسید خسرو ز کاووس شاه
وزان هفت ساله غم و درد او ز گستردن و خواب وز خورد او
همی گفت با شاه یکسر سخن که دادار گیتی چه افگند بن
همان خواب گودرز و رنج دراز خور و پوشش و درد و آرام و ناز
ز کاووس کش سال بفگند فر ز درد پسر گشت بی پای و پر
ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد روی
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کاکنون ز رنج دراز ترا بردهد بخت آرام و ناز
مرا چون پدر باش و با کس مگوی ببین تا زمانه چه آرد به روی
سپهبد نشست از بر اسپ گیو پیاده همی رفت بر پیش نیو
یکی تیغ هندی گرفته به چنگ هر آنکس که پیش آمدی بی درنگ
زدی گیو بیدار دل گردنش به زیر گل و خاک کردی تنش
برفتند سوی سیاووش گرد چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگیس را نیز کردند یار نهانی بران بر نهادند کار
که هر سه به راه اندر آرند روی نهان از دلیران پرخاشجوی
فرنگیس گفت ار درنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم
ازین آگهی یابد افراسیاب نسازد بخورد و نیازد به خواب
بیاید به کردار دیو سپید دل از جان شیرین شود ناامید
یکی را ز ما زنده اندر جهان نبیند کسی آشکار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست همه مرز ما جای آهرمنست
تو ای بافرین شاه فرزند من نگر تا نیوشی یکی پند من
که گر آگهی یابد آن مرد شوم برانگیزد آتش ز آباد بوم
یکی مرغزارست ز ایدر نه دور به یکسو ز راه سواران تور
همان جویبارست و آب روان که از دیدنش تازه گردد روان
تو بر گیر زین و لگام سیاه برو سوی آن مرغزاران پگاه
چو خورشید بر تیغ گنبد شود گه خواب و خورد سپهبد شود
گله هرچ هست اندر آن مرغزار به آبشخور آید سوی جویبار
به بهزاد بنمای زین و لگام چو او رام گردد تو بگذار گام
چو آیی برش نیک بنمای چهر بیارای و ببسای رویش به مهر
سیاوش چو گشت از جهان ناامید برو تیره شد روی روز سپید
چنین گفت شبرنگ بهزاد را که فرمان مبر زین سپس باد را
همی باش بر کوه و در مرغزار چو کیخسرو آید ترا خواستار
ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن زمین را به نعلت بروب
نشست از بر اسپ سالار نیو پیاده همی رفت بر پیش گیو
بدان تند بالا نهادند روی چنان چون بود مردم چاره جوی
فسیله چو آمد به تنگی فراز بخوردند سیراب و گشتند باز
نگه کرد بهزاد و کی را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
بدید آن نشست سیاوش پلنگ رکیب دراز و جناغ خدنگ
همی داشت در آبخور پای خویش از آنجا که بد دست ننهاد پیش
چو کیخسرو او را به آرام یافت بپویید و با زین سوی او شتافت
بمالید بر چشم او دست و روی بر و یال ببسود و بشخود موی
لگامش بدو داد و زین بر نهاد بسی از پدر کرد با درد یاد
چو بنشست بر باره بفشارد ران برآمد ز جا آن هیون گران
به کردار باد هوا بردمید بپرید وز گیو شد ناپدید
غمی شد دل گیو و خیره بماند بدان خیرگی نام یزدان بخواند
همی گفت کاهرمن چاره جوی یکی بارگی گشت و بنمود روی
کنون جان خسرو شد و رنج من همین رنج بد در جهان گنج من
چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه گران کرد باز آن عنان سیاه
همی بود تاپیش او رفت گیو چنین گفت بیدار دل شاه نیو
که شاید که اندیشهٔ پهلوان کنم آشکارا به روشن روان
بدو گفت گیو ای شه سرفراز سزد کاشکارا بود بر تو راز
تو از ایزدی فر و برز کیان به موی اندر آیی ببینی میان
بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد یکی بر دل اندیشه آمدت یاد
چنین بود اندیشهٔ پهلوان که اهریمن آمد بر این جوان
کنون رفت و رنج مرا باد کرد دل شاد من سخت ناشاد کرد
ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو همی آفرین خواند بر شاه نیو
که روز و شبان بر تو فرخنده باد سر بدسگالان تو کنده باد
که با برز و اورندی و رای و فر ترا داد داور هنر با گهر
ز بالا به ایوان نهادند روی پراندیشه مغز و روان راه جوی
چو نزد فرنگیس رفتند باز سخن رفت چندی ز راه دارز
بدان تا نهانی بود کارشان نباشد کسی آگه از رازشان
فرنگیس چون روی بهزاد دید شد از آب دیده رخش ناپدید
دو رخ را به یال و برش بر نهاد ز درد سیاوش بسی کرد یاد
چو آب دو دیده پراگنده کرد سبک سر سوی گنج آگنده کرد
به ایوان یکی گنج بودش نهان نبد زان کسی آگه اندر جهان
یکی گنج آگنده دینار بود زره بود و یاقوت بسیار بود
همان گنج گوپال و برگستوان همان خنجر و تیغ و گرز گران
در گنج بگشاد پیش پسر پر از خون رخ از درد خسته جگر
چنین گفت با گیو کای برده رنج ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج
ز دینار وز گوهر شاهوار ز یاقوت وز تاج گوهرنگار
ببوسید پیشش زمین پهلوان بدو گفت کای مهتر بانوان
همه پاسبانیم و گنج آن تست فدی کردن جان و رنج آن تست
زمین از تو گردد بهار بهشت سپهر از تو زاید همی خوب و زشت
جهان پیش فرزند تو بنده باد سر بدسگالانش افگنده باد
چو افتاد بر خواسته چشم گیو گزین کرد درع سیاووش نیو
ز گوهر که پرمایه تر یافتند ببردند چندانک برتافتند
همان ترگ و پرمایه برگستوان سلیحی که بود از در پهلوان
سر گنج را شاه کرد استوار به راه بیابان برآراست کار
چو این کرده شد برنهادند زین بران باد پایان باآفرین
فرنگیس ترگی به سر بر نهاد برفتند هر سه به کردار باد
سران سوی ایران نهادند گرم نهانی چنان چون بود نرم نرم
بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی که خسرو به ایران نهادست روی
نماند این سخن یک زمان در نهفت کس آمد به نزدیک پیران بگفت
که آمد ز ایران سرافراز گیو به نزدیک بیدار دل شاه نیو
سوی شهر ایران نهادند روی فرنگیس و شاه و گو جنگ جوی
چو بشنید پیران غمی گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت
ز گردان گزین کرد کلباد را چو نستیهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترک سیصد سوار برفتند تازان بران کارزار
سر گیو بر نیزه سازید گفت فرنگیس را خاک باید نهفت
ببندید کیخسرو شوم را بداختر پی او بر و بوم را
سپاهی برین گونه گرد و جوان برفتند بیدار دو پهلوان
فرنگیس با رنج دیده پسر به خواب اندر آورده بودند سر
ز پیمودن راه و رنج شبان جهانجوی را گیو بد پاسبان
دو تن خفته و گیو با رنج و خشم به راه سواران نهاده دو چشم
به برگستوان اندرون اسپ گیو چنان چون بود ساز مردان نیو
زره در بر و بر سرش بود ترگ دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
چو از دور گرد سپه را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
خروشی برآورد برسان ابر که تاریک شد مغز و چشم هژبر
میان سواران بیامد چو گرد ز پرخاش او خاک شد لاژورد
زمانی به خنجر زمانی به گرز همی ریخت آهن ز بالای برز
ازان زخم گوپال گیو دلیر سران را همی شد سر از جنگ سیر
دل گیو خندان شد از زور خشم که چون چشمه بودیش دریا به چشم
ازان پس گرفتندش اندر میان چنان لشکری همچو شیر ژیان
ز نیزه نیستان شد آوردگاه بپوشید دیدار خورشید و ماه
غمی شد دل شیر در نیستان ز خون نیستان کرد چون میستان
ازیشان بیفگند بسیار گیو ستوه آمدند آن سواران ز نیو
به نستیهن گرد کلباد گفت که این کوه خاراست نه یال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز به نزدیک پیران گردن فراز
همه غار و هامون پر از کشته بود ز خون خاک چون ارغوان گشته بود
چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر پر از خون بر و چنگ برسان شیر
بدو گفت کای شاه دل شاد دار خرد را ز اندیشه آزاد دار
یکی لشکر آمد بر ما به جنگ چو کلباد و نستیهن تیز چنگ
چنان بازگشتند آن کس که زیست که بر یال و برشان بباید گریست
گذشته ز رستم به ایران سوار ندانم که با من کند کارزار
ازو شاد شد خسرو پاک دین ستودش فراوان و کرد آفرین
بخوردند چیزی کجا یافتند سوی راه بی راه بشتافتند
چو ترکان به نزدیک پیران شدند چنان خسته و زار و گریان شدند
برآشفت پیران به کلباد گفت که چونین شگفتی نشاید نهفت
چه کردید با گیو و خسرو کجاست سخن بر چه سانست برگوی راست
بدو گفت کلباد کای پهلوان به پیش تو گر برگشایم زبان
که گیو دلاور به گردان چه کرد دلت سیر گردد به دشت نبرد
فراوان به لشکر مرا دیده ای نبرد مرا هم پسندیده ای
همانا که گوپال بیش از هزار گرفتی ز دست من آن نامدار
سرش ویژه گفتی که سندان شدست بر و ساعدش پیل دندان شدست
من آورد رستم بسی دیده ام ز جنگ آوران نیز بشنیده ام
به زخمش ندیدم چنین پایدار نه در کوشش و پیچش کارزار
همی هر زمان تیز و جوشان بدی به نوی چو پیلی خروشان بدی
برآشفت پیران بدو گفت بس که ننگست ازین یاد کردن به کس
نه از یک سوارست چندین سخن تو آهنگ آورد مردان مکن
تو رفتی و نستیهن نامور سپاهی به کردار شیران نر
کنون گیو را ساختی پیل مست میان یلان گشت نام تو پست
چو زین یابد افراسیاب آگهی بیندازد آن تاج شاهنشهی
که دو پهلوان دلیر و سوار چنین لشکری از در کارزار
ز پیش سواری نمودید پشت بسی از دلیران ترکان بکشت
گواژه بسی باشدت بافسوس نه مرد نبردی و گوپال و کوس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بسا رنجها کز جهان دیده اند ز بهر بزرگی پسندیده اند

آدمیان در این دنیا رنج‌های فراوانی را به جان می‌خرند تا شاید به مقام و بزرگی دست یابند.

نکته ادبی: بسا به معنای بسیار است و در اینجا برای بیان کثرت رنج‌های دنیوی به کار رفته است.

سرانجام بستر جز از خاک نیست ازو بهره زهرست و تریاک نیست

عاقبت کار، آرمیدن در بستر خاک است و هیچ بهره‌ و حاصلی از آن به جز تلخی حسرت نصیب آدمی نمی‌شود.

نکته ادبی: استعاره از مرگ و ناتوانی در بردن مال دنیا به جهان دیگر.

چو دانی که ایدر نمانی دراز به تارک چرا بر نهی تاج آز

وقتی می‌دانی که عمرت در این جهان کوتاه است، چرا با حرص و طمع (تاج آز) بر سرِ خود بارِ سنگین گناه می‌گذاری؟

نکته ادبی: تاج آز ترکیبی استعاری است که حرص و طمع را به تاجی تشبیه کرده که مایه افتخار نیست بلکه بارِ گناه است.

همان آز را زیر خاک آوری سرش را سر اندر مغاک آوری

تو که در نهایت خودت و این حرص و طمع را به زیر خاک می‌بری، پس چرا با آن سرکشی می‌کنی؟

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و کنایه از قبر است.

ترا زین جهان شادمانی بس است کجا رنج تو بهر دیگر کس است

برای تو همین شادی ساده دنیا کافی است؛ چرا که رنجی که تو می‌کشی، تنها برای دیگران (وارثان) است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی دنیا و اینکه اندوخته‌های انسان پس از مرگ به دست دیگران می‌رسد.

تو رنجی و آسان دگر کس خورد سوی گور و تابوت تو ننگرد

تو رنج می‌کشی و زحمت می‌کشی، اما دیگران از آن بهره‌مند می‌شوند و حتی نگاهی هم به مزار و تابوت تو نمی‌اندازند.

نکته ادبی: کنایه از فراموشی پس از مرگ.

برو نیز شادی سرآید همی سرش زیر گرد اندر آید همی

بدان که شادی‌های این جهان نیز پایان می‌پذیرد و سرانجام هر انسانی زیر خاک قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای خاک است.

ز روز گذر کردن اندیشه کن پرستیدن دادگر پیشه کن

از گذرِ شتابان روزگار اندیشه کن و بیدار باش و عبادت و پرستش خداوند را پیشه خود ساز.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل و یکی از صفات پروردگار است.

بترس از خدا و میازار کس ره رستگاری همین است و بس

از خدا بترس و به کسی ستم روا مدار؛ راه نجات و رستگاری همین است و غیر از این نیست.

نکته ادبی: دستوری اخلاقی در ادبیات کهن.

کنون ای خردمند بیدار دل مشو در گمان پای درکش ز گل

ای خردمندِ آگاه، دیگر شک و تردید را کنار بگذار و از سردرگمی (گلِ دنیا) بیرون بیا.

نکته ادبی: پای در گل کشیدن، کنایه از رهایی از قید و بندهای دنیوی و شک است.

ترا کردگارست پروردگار توی بنده و کردهٔ کردگار

پروردگار، خالق و پدیدآورنده توست و تو در برابر او تنها یک بنده هستی.

نکته ادبی: تکرار مشتقات کردگار و کرده، برای تأکید بر رابطه خالق و مخلوق.

چو گردن به اندیشه زیر آوری ز هستی مکن پرسش و داوری

وقتی با تفکر و تأمل، سرِ تسلیم در برابر حق فرود می‌آوری، دیگر درباره هستی و اسرار آفرینش چون و چرا نکن.

نکته ادبی: گردن به اندیشه زیر آوردن، کنایه از فروتنی و تفکر است.

نشاید خور و خواب با آن نشست که خستو نباشد بیزدان که هست

شایسته نیست با کسی که به وجود خداوند اقرار نمی‌کند، معاشرت کنی و هم‌سفره شوی.

نکته ادبی: خستو در فارسی کهن به معنای اعتراف کننده و معتقد است.

دلش کور باشد سرش بی خرد خردمندش از مردمان نشمرد

کسی که خدا را نمی‌شناسد، دلش کور و عقلش ناقص است و انسان خردمند او را در زمره آدمیان محسوب نمی‌کند.

نکته ادبی: تضاد بین خردمند و بی‌خرد.

ز هستی نشانست بر آب و خاک ز دانش منش را مکن در مغاک

در هر پدیده‌ای از آب و خاک، نشانه‌ای از قدرت خداوند است؛ پس با نادانی، روح و حقیقتِ هستی را به خاک نسپار.

نکته ادبی: مغاک به معنای گور، اینجا به معنای نابودی و فراموشی است.

توانا و دانا و دارنده اوست خرد را و جان را نگارنده اوست

خداوند توانا و دانا و نگاه‌دارنده همه چیز است و اوست که عقل و جان را آفریده است.

نکته ادبی: اشاره به صفات باری تعالی.

جهان آفرید و مکان و زمان پی پشهٔ خرد و پیل گران

اوست که جهان و زمان و مکان را آفرید، هم برای موجودی کوچک همچون پشه و هم برای موجودی بزرگ همچون فیل.

نکته ادبی: تضاد پشه و پیل برای نشان دادن گستره قدرت خداوند.

چو سالار ترکان به دل گفت من به بیشی برآرم سر از انجمن

همان‌طور که سالار ترکان در دل خود گفت: من با زیاده‌خواهی و قدرت‌طلبی از همگان پیشی می‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به آغاز داستان پادشاه تورانی و آز او.

چنان شاهزاده جوان را بکشت ندانست جز گنج و شمشیر پشت

آن پادشاه، شاهزاده جوان را کشت و چیزی جز طمع به گنج و شمشیر نمی‌دانست.

نکته ادبی: کنایه از بی‌رحمی و دنیاپرستی.

هم از پشت او روشن کردگار درختی برآورد یازان به بار

اما خداوندِ بخشنده از نسل همان شاهزاده، فرزندی دیگر به دنیا آورد.

نکته ادبی: اشاره به مشیت الهی برای حفظ نسل برحق.

که با او بگفت آنک جز تو کس است که اندر جهان کردگار او بس است

همان کسی که به او گفت: در جهان تنها خداوند است که کافی و یاری‌گر توست.

نکته ادبی: موعظه‌ای عرفانی در دل داستان حماسی.

خداوند خورشید و کیوان و ماه کزویست پیروزی و دستگاه

اوست خداوندگارِ کیهان (خورشید، کیوان، ماه) که پیروزی و قدرت تنها از اوست.

نکته ادبی: کیوان نام قدیمی سیاره زحل است.

خداوند هستی و هم راستی نخواهد ز تو کژی و کاستی

او صاحب هستی و درستی است و از تو جز راستی و درستی نمی‌خواهد.

نکته ادبی: تأکید بر عدالت و حقیقت‌جویی.

جز از رای و فرمان او راه نیست خور و ماه ازین دانش آگاه نیست

راهی جز پیروی از دستور او نیست و حتی خورشید و ماه نیز از عظمت او آگاهند.

نکته ادبی: اشاره به خضوع کائنات در برابر خالق.

پسر را بفرمود گودرز پیر به توران شدن کار را ناگریز

گودرزِ پیر به پسرش دستور داد که چاره‌ای جز رفتن به توران نداری.

نکته ادبی: ناگریز به معنای حتمی و ضروری است.

به فرمان او گیو بسته میان بیامد به کردار شیر ژیان

گیو با دستور او آماده شد و همچون شیری خشمگین به راه افتاد.

نکته ادبی: تشیبیه گیو به شیر ژیان برای نشان دادن دلیری او.

همی تاخت تا مرز توران رسید هر آنکس که در راه تنها بدید

او به سوی مرز توران می‌تاخت و هر کسی را که تنها در راه می‌دید، متوقف می‌کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جستجوی دقیق و بی‌رحمانه گیو.

زبان را به ترکی بیاراستی ز کیخسرو از وی نشان خواستی

به زبان ترکی با دیگران سخن می‌گفت تا از کیخسرو نشان و خبری بگیرد.

نکته ادبی: اشاره به مهارت گیو در زبان‌آوری.

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی تنش را ز جان زود کردی تهی

و اگر کسی می‌گفت که از شاه خبری ندارد، بلافاصله او را می‌کشت.

نکته ادبی: تهی کردن تن از جان، کنایه از قتل.

به خم کمندش بیاویختی سبک از برش خاک بربیختی

او را با کمند اسیر می‌کرد و به سرعت می‌کشت و در خاک پنهان می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به خشونت جنگی در جستجو.

بدان تا نداند کسی راز او همان نشنود نام و آواز او

همه این کارها برای این بود که کسی رازِ مأموریت او و نام کیخسرو را نفهمد.

نکته ادبی: تأکید بر اهمیت حفظ امنیت و استراتژی جنگی.

یکی را همی برد با خویشتن ورا رهنمون بود زان انجمن

یک نفر را با خود برد که بتواند راهنمای او در آن سرزمین باشد.

نکته ادبی: استفاده از اسیر برای مقاصد نظامی.

همی رفت بیدار با او به راه برو راز نگشاد تا چندگاه

او با احتیاط و بیداری با راهنما همراه بود و تا مدتی هیچ رازی را برایش فاش نکرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هوشمندی گیو در عملیات جاسوسی.

بدو گفت روزی که اندر جهان سخن پرسم از تو یکی در نهان

روزی به او گفت: می‌خواهم در خفا سوالی از تو بپرسم.

نکته ادبی: آغاز گفتگو برای کشف حقیقت.

گر ایدونک یابم ز تو راستی بشویی به دانش دل از کاستی

اگر پاسخِ راستین به من بدهی، پاداشِ نیکی خواهی گرفت و دلت از بدی‌ها پاک خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم صداقت.

ببخشم ترا هرچ خواهی ز من ندارم دریغ از تو پرمایه تن

هرچه بخواهی به تو می‌بخشم و حتی جانم را نیز از تو دریغ نمی‌کنم.

نکته ادبی: وعده پاداش بزرگ برای کسب اطلاعات.

چنین داد پاسخ که دانش بسست ولیکن پراگنده با هر کسست

راهنما پاسخ داد: دانش خوب است اما پراکنده است و نزد همه کس نیست.

نکته ادبی: پاسخی فلسفی و محتاطانه از سوی راهنما.

اگر زانک پرسیم هست آگهی ز پاسخ زبان را نیابی تهی

اگر سوالی بپرسی که پاسخ آن را بدانم، بی‌شک تو را بی‌جواب نمی‌گذارم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده منطق راهنما.

بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست بباید به من برگشادنت راست

گیو گفت: اکنون کیخسرو کجاست؟ باید راستش را به من بگویی.

نکته ادبی: هدف اصلی مأموریت گیو.

چنین داد پاسخ که نشنیده ام چنین نام هرگز نپرسیده ام

راهنما گفت: چنین نامی را نشنیده‌ام و هرگز سراغش را نگرفته‌ام.

نکته ادبی: ناامیدی گیو از پاسخ راهنما.

چو پاسخ چنین یافت از رهنمون بزد تیغ و انداختش سرنگون

وقتی گیو این پاسخ را شنید، خشمگین شد و او را کشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده شدت فشار روانی بر گیو.

به توران همی رفت چون بیهشان مگر یابد از شاه جایی نشان

او مانند دیوانگان در توران می‌گشت، به امید آنکه نشانی از شاه بیابد.

نکته ادبی: توصیف بیهوشی و ازخودبی‌خودی در جستجو.

چنین تا برآمد برین هفت سال میان سوده از تیغ و بند دوال

هفت سال به همین منوال گذشت و بدنش از سختیِ شمشیر و بندها فرسوده شد.

نکته ادبی: اشاره به گذر زمان و رنج بسیار.

خورش گور و پوشش هم از چرم گور گیا خوردن باره و آب شور

خوراکش گوشت گورخر بود و لباسش از پوست آن، و اسبش گیاه می‌خورد و خودش آب شور می‌نوشید.

نکته ادبی: توصیف زندگی بدوی و بسیار سخت در بیابان.

همی گشت گرد بیابان و کوه به رنج و به سختی و دور از گروه

او در بیابان‌ها و کوه‌ها می‌گشت، دور از یاران و در رنج و سختیِ فراوان.

نکته ادبی: تأکید بر تنهایی قهرمان در مسیر جستجو.

چنان بد که روزی پراندیشه بود به پیشش یکی بارور بیشه بود

روزی که پر از اندیشه بود، پیش روی خود بیشه‌ای سرسبز و بارور دید.

نکته ادبی: تغییر فضا از سختی به آرامش.

بدان مرغزار اندر آمد دژم جهان خرم و مرد را دل به غم

او با دلی غمگین وارد آن جایگاه خرم شد؛ گویی دنیا برای او تنها غم داشت.

نکته ادبی: تضاد میان محیط سرسبز و دل گرفته گیو.

زمین سبز و چشمه پر از آب دید همی جای آرامش و خواب دید

زمین را سبز و چشمه را پرآب دید و جایگاهی برای خواب و استراحت یافت.

نکته ادبی: توصیف محیط دل‌انگیز بیشه.

فرود آمد و اسپ را برگذاشت بخفت و همی بر دل اندیشه داشت

از اسب پیاده شد و آن را رها کرد و خوابید، اما هنوز هم در دل نگران بود.

نکته ادبی: بی‌قراری گیو حتی در زمان استراحت.

همی گفت مانا که دیو پلید بر پهلوان بد که آن خواب دید

با خود می‌گفت: شاید دیوی پلید این خواب را برای پهلوان آورده باشد.

نکته ادبی: نگرانی از فریب‌های شیطانی در باورهای اساطیری.

ز کیخسرو ایدر نبینم نشان چه دارم همی خویشتن را کشان

من در این مکان نشانی از کیخسرو نمی‌بینم؛ چرا بیهوده خود را با رنج و آوارگی به دنبال او می‌کشم؟

نکته ادبی: «کشان» در اینجا به معنای راه سپردن با دشواری و خستگی است که کنایه از استیصال در جست‌وجو دارد.

کنون گر به رزم اند یاران من به بزم اندرون غمگساران من

اکنون اگر یارانم در میدان جنگ باشند، من اینجا در بزمِ غم و اندوه گرفتارم.

نکته ادبی: تضاد میان «رزم» و «بزم» برای نشان دادن وضعیت متناقض گیو به کار رفته است.

یکی نامجوی و یکی شادروز مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

در حالی که دیگران در پی نام و شادی هستند، بختِ شوم من بر آسمان گرد و غبارِ بدبختی می‌پاشد.

نکته ادبی: «گنبد» در اینجا استعاره از آسمان است که کنایه از گردش روزگار و تقدیر دارد.

همی برفشانم به خیره روان خمیدست پشتم چو خم کمان

بیهوده خود را به رنج می‌اندازم و آن‌قدر خمیده و خسته‌ام که پشتم همچون کمان خمیده شده است.

نکته ادبی: «خم کمان» تشبیهی است برای نمایش فرسودگی جسمی گیو بر اثر سال‌ها جست‌وجو.

همانا که خسرو ز مادر نزاد وگر زاد دادش زمانه به باد

گمان می‌کنم که کیخسرو یا هرگز به دنیا نیامده است، یا اگر به دنیا آمده، روزگار او را نابود کرده است.

نکته ادبی: «دادش به باد» کنایه‌ای است از فنا شدن و از میان رفتن که گیو از سر ناامیدی بر زبان می‌آورد.

ز جستن مرا رنج و سختیست بهر انوشه کسی کاو بمیرد به زهر

جست‌وجوی او برای من چیزی جز رنج و سختی نداشته است؛ خوشا به حال کسی که مرگش فرا برسد و از این رنج رها شود.

نکته ادبی: «انوشه» به معنای جاویدان و خوش‌بخت است که در اینجا با کنایه از مرگِ راحت استفاده شده است.

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار همی گشت شه را کنان خواستار

گیو در حالی که سرش از غم انباشته بود، در آن مرغزار به جست‌وجوی شاه پرداخت.

نکته ادبی: «خواستار» در متون حماسی به معنای کسی است که در پی چیزی یا کسی می‌گردد.

یکی چشمه ای دید تابان ز دور یکی سرو بالا دل آرام پور

ناگهان از دور چشمه‌ای درخشان دید و جوانی را مشاهده کرد که چون سرو بلندقامت بود و دلی آرام داشت.

نکته ادبی: «سرو بالا» تشبیهی کلاسیک برای بیان زیبایی و تناسب اندام جوان‌مردان در شعر حماسی است.

یکی جام پر می گرفته به چنگ به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ

او جامی از شراب در دست داشت و بر سرش دسته‌ای گل‌های رنگارنگ و خوش‌بو نهاده بود.

نکته ادبی: این صحنه تصویری از تجمل و آرامش شاهزاده است که با هیبتِ جنگجویانه گیو در تضاد است.

ز بالای او فرهٔ ایزدی پدید آمد و رایت بخردی

از سیمای بلند او، شکوه و فرهی ایزدی و نشانه‌های خردمندی آشکار بود.

نکته ادبی: «فره ایزدی» اصطلاحی عرفانی-حماسی به معنای نور و تایید الهی است که حقِ پادشاهی را ثابت می‌کند.

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج نشستست بر سر ز پیروزه تاج

گویا منوچهر شاه بود که بر تخت عاج نشسته و تاجی از سنگ فیروزه بر سر دارد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن اصالت و شکوه موروثی کیخسرو به پادشاهان بزرگ گذشته.

همی بوی مهر آمد از روی او همی زیب تاج آمد از موی او

از چهره‌اش بوی وفاداری و محبت می‌آمد و زیباییِ موهایش به تاجِ پادشاهی آراستگی می‌بخشید.

نکته ادبی: «بوی مهر» استعاره‌ای است از جلوه‌گریِ سرشتِ پاک و مهربان او.

به دل گفت گیو این بجز شاه نیست چنین چهره جز در خور گاه نیست

گیو با خود گفت این شخص جز شاه نیست، زیرا چنین چهره‌ی باشکوهی تنها شایسته‌ی تخت پادشاهی است.

نکته ادبی: «گاه» به معنای تخت پادشاهی است؛ استفاده از این واژه بر ضرورتِ حاکمیت او تأکید دارد.

پیاده بدو تیز بنهاد روی چو تنگ اندر آمد گو شاه جوی

گیو از اسب پیاده شد و با شتاب به سوی او رفت؛ همانند کسی که عاشقانه به دنبال یافتنِ شاه است.

نکته ادبی: «شاه‌جوی» ترکیبی است که هدفِ غاییِ تمامِ رفتارهای گیو را نشان می‌دهد.

گره سست شد بر در رنج او پدید آمد آن نامور گنج او

گره از کارِ دشوارِ گیو گشوده شد و آن گنجِ گران‌بها (کیخسرو) آشکار گشت.

نکته ادبی: «گنج» استعاره‌ای ارزشی برای کیخسرو است که او را ذخیره‌ی پادشاهی می‌داند.

چو کیخسرو از چشمه او را بدید بخندید و شادان دلش بردمید

وقتی کیخسرو، گیو را کنار چشمه دید، لبخندی زد و دلش از شادی گشوده شد.

نکته ادبی: «دل بردمیدن» کنایه از زنده شدنِ امید و شادی در قلب است.

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست بدین مرز خود زین نشان نیونیست

کیخسرو با خود گفت این پهلوان کسی جز گیو نیست، چرا که در این سرزمین کسی دیگر چنین نشانی ندارد.

نکته ادبی: «گرد» واژه‌ای پهلوانی به معنای پهلوان و جنگجوی دلاور است.

مرا کرد خواهد همی خواستار به ایران برد تا کند شهریار

او آمده است که مرا با خود ببرد و به ایران بازگرداند تا پادشاه کنم.

نکته ادبی: «خواستار» در اینجا به معنای کسی است که پیِ کسی دیگر آمده تا او را به جایگاهش برساند.

چو آمد برش گیو بردش نماز بدو گفت کای نامور سرافراز

وقتی گیو به نزد او رسید، کرنش کرد و به او گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه.

نکته ادبی: «نماز» در شاهنامه به معنای سجده و تعظیمِ احترام‌آمیز است.

برانم که پور سیاوش توی ز تخم کیانی و کیخسروی

من یقین دارم که تو فرزند سیاوش هستی و از نژادِ کیانی و کیخسرو می‌باشی.

نکته ادبی: «تخم کیانی» اشاره به اصالت خونی و ژنتیکی پادشاهان ایران دارد.

چنین داد پاسخ ورا شهریار که تو گیو گودرزی ای نامدار

کیخسرو در پاسخ گفت: تو نیز همان گیوِ گودرزیِ نامدار هستی.

نکته ادبی: پاسخِ متقابل، نشان‌دهنده‌ی آگاهیِ دوطرفه از هویت یکدیگر است.

بدو گفت گیو ای سر راستان ز گودرز با تو که زد داستان

گیو به او گفت: ای سرورِ راست‌گویان، چه کسی از گودرز به تو خبر داده است؟

نکته ادبی: «سر راستان» لقبی ستایش‌آمیز برای پادشاهان است.

ز کشواد و گیوت که داد آگهی که با خرمی بادی و فرهی

چه کسی از کشواد و گیو به تو آگاهی داده است؟ امیدوارم همیشه خرم و دارای فرّه باشی.

نکته ادبی: «فرهی» از ریشه‌ی «فرّه» به معنای شکوهِ شاهنشاهی و تایید الهی است.

بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد مرا مادر این از پدر یاد کرد

کیخسرو گفت: ای پهلوان شیردل، مادرم این اطلاعات را درباره‌ی پدرم به من داده است.

نکته ادبی: «شیرمرد» استعاره‌ای برای توصیف دلاوری و شجاعت گیو.

که از فر یزدان گشادی سخن بدانگه که اندرزش آمد به بن

مادرم هنگامی که در حالِ گفتنِ وصیتِ آخر بود، از فرّ ایزدی سخن گفت.

نکته ادبی: «اندرز به بن آمدن» کنایه از لحظاتِ پایانیِ عمر و وصیت کردن است.

همی گفت با نامور مادرم کز ایدر چه آید ز بد بر سرم

او پیوسته به مادرم می‌گفت که پس از من چه حوادث بدی برایم پیش خواهد آمد.

نکته ادبی: «از ایدر» به معنای از اینجا (از این مکان) است که به دوریِ وطن اشاره دارد.

سرانجام کیخسرو آید پدید بجا آورد بندها را کلید

و می‌گفت که سرانجام کیخسرو پیدا خواهد شد و او کلیدِ گشایشِ تمام مشکلات است.

نکته ادبی: «کلیدِ بندها» استعاره‌ای از راهگشا بودن و حل کردن بحران‌های سیاسی است.

بدانگه که گردد جهاندار نیو ز ایران بیاید سرافراز گیو

هنگامی که پادشاهیِ نیرومندِ ایران نیاز به شاه داشته باشد، گیو از ایران خواهد آمد.

نکته ادبی: «جهاندارِ نیو» به معنای شاهِ پهلوان و نیرومند است.

مر او را سوی تخت ایران برد بر نامداران و شیران برد

سپس او (گیو) تو را به تخت پادشاهی ایران می‌برد و بر بزرگان و شیرانِ آن سرزمین عرضه می‌کند.

نکته ادبی: «شیران» کنایه از پهلوانان و بزرگان سپاه است.

جهان را به مردی به پای آورد همان کین ما را بجای آورد

او با دلاوری، جهان را به سامان خواهد آورد و انتقامِ ما (خونِ سیاوش) را خواهد ستاند.

نکته ادبی: «کینِ ما را به جای آوردن» به معنای خون‌خواهی و انتقام‌گیری است.

بدو گفت گیو ای سر سرکشان ز فر بزرگی چه داری نشان

گیو گفت: ای سرورِ بزرگان، چه نشانه‌ای از فرّ بزرگی با خود داری؟

نکته ادبی: «سرِ سرکشان» لقبی برای شاهان به عنوانِ رئیسِ پهلوانان است.

نشان سیاوش پدیدار بود چو بر گلستان نقطهٔ قار بود

نشانه‌ی سیاوش بر تنِ تو پیداست، همانند نقطه‌ای سیاه بر روی گلستان.

نکته ادبی: «نقطه قار» به معنای خال سیاه است که در اینجا به عنوان مُهرِ اصالت نژادی شاهزاده عمل می‌کند.

تو بگشای و بنمای بازو به من نشان تو پیداست بر انجمن

تو بازوی خود را باز کن و نشانت را به من نشان بده، که حقیقتِ تو در پیشِ جمع آشکار شود.

نکته ادبی: «انجمن» به معنای اجتماعِ بزرگان و مردم است.

برهنه تن خویش بنمود شاه نگه کرد گیو آن نشان سیاه

شاه بدن خود را برهنه کرد و گیو آن نشانِ سیاه را دید.

نکته ادبی: این نشان، سندِ فیزیکیِ حقانیتِ پادشاهیِ اوست.

که میراث بود از گه کیقباد درستی بدان بد کیان را نژاد

نشانی که میراثی از دوران کیقباد بود و صحتِ نژادِ کیانی را ثابت می‌کرد.

نکته ادبی: «کیان» جمعِ «کی» به معنای پادشاهان سلسله‌ی کیانی است.

چو گیو آن نشان دید بردش نماز همی ریخت آب و همی گفت راز

چون گیو آن نشان را دید، به او کرنش کرد و در حالی که اشک می‌ریخت، رازهایش را گفت.

نکته ادبی: «آب ریختن» کنایه‌ی لطیف و حماسی از گریستنِ شوق است.

گرفتش به بر شهریار زمین ز شادی برو بر گرفت آفرین

پهلوانِ زمین، شهریار را در آغوش گرفت و از شادی، او را دعا کرد و آفرین گفت.

نکته ادبی: «برو گرفتن» در اینجا به معنای در آغوش کشیدن است که نشان‌دهنده‌ی پیوند عاطفی عمیق میان قهرمان و شاه است.

از ایران بپرسید و ز تخت و گاه ز گودرز وز رستم نیک خواه

سپس گیو درباره‌ی ایران، تخت پادشاهی، گودرز و رستمِ نیک‌خواه از او پرسید.

نکته ادبی: اشاره به نام‌های اساطیری ایران که حسِ وطن‌دوستی را در متن زنده می‌کند.

بدو گفت گیو ای جهاندار کی سرافراز و بیدار و فرخنده پی

گیو به او گفت: ای پادشاهِ جهان‌دار و فرخنده، کسی که پیامی خوش‌یمن دارد.

نکته ادبی: «فرخنده‌پی» صفتِ کسی است که آمدنش خوش‌یمنی و خیر به همراه می‌آورد.

جهاندار دارندهٔ خوب و زشت مراگر نمودی سراسر بهشت

اگر خدایِ یکتایِ حاکم بر جهان، تمام بهشت را به من می‌داد...

نکته ادبی: «جهاندار» در اینجا به معنای خداوند و آفریدگار جهان است.

همان هفت کشور به شاهنشهی نهاد بزرگی و تاج مهی

و پادشاهیِ هفت اقلیمِ جهان را به من می‌بخشید و مرا به مقامِ بزرگ‌ترین شاه می‌رساند...

نکته ادبی: «هفت کشور» در ایران باستان به معنای هفت اقلیمِ مسکونِ جهان است.

نبودی دل من بدین خرمی که روی تو دیدم به توران ز می

باز هم دلم به اندازه‌ی این لحظه که تو را در توران دیدم، شاد نمی‌شد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ پادشاهیِ جهان با دیدنِ یار/شاه، نشان‌دهنده‌ی عمقِ وفاداریِ گیو است.

که داند به گیتی که من زنده ام به خاکم و گر بتش افگنده ام

کسی در دنیا نمی‌داند که من زنده هستم یا در خاک دفن شده‌ام (از شدت دوری و رنج).

نکته ادبی: «افگنده» استعاره از مرگ یا به خاک سپرده شدن در غربت است.

سپاس از جهاندار کاین رنج سخت به شادی و خوبی سرآورد بخت

سپاس خدای را که این رنجِ سخت را به پایان رساند و بختِ مرا با شادی و خوبی همراه کرد.

نکته ادبی: «سرآمدنِ رنج» کنایه‌ای از رسیدن به مقصود و پایانِ سختی‌هاست.

برفتند زان بیشه هر دو به راه بپرسید خسرو ز کاووس شاه

هر دو از آن بیشه راهی شدند و خسرو درباره‌ی کاووس‌شاه پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: اشاره به کاووس، پدرِ سیاوش و پدربزرگِ کیخسرو که در مرکزِ روایتِ درامِ خانوادگی است.

وزان هفت ساله غم و درد او ز گستردن و خواب وز خورد او

و درباره‌ی آن هفت سالِ درد و رنجِ او، و نحوه‌ی خواب و خوراک و زندگی‌اش سؤال کرد.

نکته ادبی: اشاره به دوره‌ی آوارگی و رنجِ سیاوش و کیخسرو در سرزمین توران.

همی گفت با شاه یکسر سخن که دادار گیتی چه افگند بن

گیو تمامِ سخنان را با شاه در میان گذاشت و گفت که خداوند چه سرنوشتی برایشان رقم زده است.

نکته ادبی: «افگند بن» به معنای پی‌ریزی کردنِ تقدیر و سرنوشت توسط خداوند است.

همان خواب گودرز و رنج دراز خور و پوشش و درد و آرام و ناز

همچنین درباره‌ی خوابِ گودرز و رنجِ طولانی، خورد و خوراک و درد و آرامشِ او سخن گفت.

نکته ادبی: ارجاع به حوادثِ پیشینِ داستان که نشان‌دهنده‌ی حافظه‌ی تاریخیِ شخصیت‌هاست.

ز کاووس کش سال بفگند فر ز درد پسر گشت بی پای و پر

و از کاووس گفت که سال‌ها او را از فرّ و شکوه انداخت و از داغِ پسرش (سیاوش) زمین‌گیر شد.

نکته ادبی: «بی‌پای و پر» کنایه از ناتوانی، بی‌کسی و شکستِ روحیِ کاووس است.

ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی سراسر به ویرانی آورد روی

از آن زمان که رنگ و بویِ خوش از ایران رفت و همه چیز رو به ویرانی گذاشت.

نکته ادبی: «رنگ و بویِ ایران» استعاره از شکوه، آبادانی و تمدنِ ایرانی است که پس از مرگِ سیاوش زوال یافت.

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت

اندوه و رنجِ سیاوش، قلبِ خسرو را سوزاند و چهره‌اش از شدتِ غم و خشم، چون آتش سرخ شد.

نکته ادبی: «به کردار» در اینجا حرف اضافه به معنای «مانند» است.

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز ترا بردهد بخت آرام و ناز

گیو به او گفت: اکنون پس از این سختی‌های طولانی، بخت و اقبال به تو آرامش و آسایش عطا خواهد کرد.

نکته ادبی: «رنج دراز» کنایه از مشقت‌های طولانیِ دورانِ آوارگی است.

مرا چون پدر باش و با کس مگوی ببین تا زمانه چه آرد به روی

مرا همچون پدر خود بدان و این راز را با هیچ‌کس در میان نگذار تا ببینیم روزگار چه پیش می‌آورد.

نکته ادبی: «زمانه» در اینجا نماد تقدیر و سرنوشتِ ناپیداست.

سپهبد نشست از بر اسپ گیو پیاده همی رفت بر پیش نیو

سپهبد (گیو) سوار بر اسب شد و کی‌خسروِ دلاور را پیاده پیشِ روی خود راه می‌برد.

نکته ادبی: «نیو» به معنای پهلوان و دلیر است که لقب کی‌خسرو شده.

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ هر آنکس که پیش آمدی بی درنگ

او شمشیری هندی به دست گرفته بود و هرکس که بی‌درنگ بر سر راهشان می‌آمد را از میان برمی‌داشت.

نکته ادبی: «تیغ هندی» به دلیل کیفیتِ بالای فولاد در هند، نمادِ تیزی و برندگی است.

زدی گیو بیدار دل گردنش به زیر گل و خاک کردی تنش

گیوِ هوشیار، گردنِ دشمنان را می‌زد و پیکرشان را به زیر خاک می‌افکند.

نکته ادبی: «بیدار دل» صفت فاعلی برای پهلوانی است که هوشیار و آگاه است.

برفتند سوی سیاووش گرد چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

آن دو به سوی جایگاهِ سیاوش حرکت کردند و هنگامی که به آنجا رسیدند، جان و هوششان سرگشته و حیران شد.

نکته ادبی: «سیاووش گرد» مکان یا جایگاه یادمانِ سیاوش است.

فرنگیس را نیز کردند یار نهانی بران بر نهادند کار

فرنگیس را نیز با خود همراه کردند و مخفیانه نقشه‌ی راه را طرح‌ریزی کردند.

نکته ادبی: «نهان» قیدِ چگونگی برای پنهان‌کاری است.

که هر سه به راه اندر آرند روی نهان از دلیران پرخاشجوی

قرار شد هر سه به راه بیفتند و از دیدِ جنگجویانِ دشمن پنهان بمانند.

نکته ادبی: «پرخاشجوی» صفتِ سپاهیانِ افراسیاب است که به دنبالِ جنگ هستند.

فرنگیس گفت ار درنگ آوریم جهان بر دل خویش تنگ آوریم

فرنگیس گفت: اگر در رفتن تعلل کنیم، دنیا بر ما تنگ خواهد شد و راه گریز را می‌بندیم.

نکته ادبی: «جهان بر دل تنگ آوردن» کنایه از استیصال و بی‌چارگی است.

ازین آگهی یابد افراسیاب نسازد بخورد و نیازد به خواب

اگر افراسیاب از این موضوع آگاه شود، دیگر نه خوراکی می‌خورد و نه آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: «نیازد به خواب» کنایه از بی‌قراریِ شدید است.

بیاید به کردار دیو سپید دل از جان شیرین شود ناامید

او همچون دیو سپید (قدرتمند و هولناک) به سراغمان می‌آید و دیگر امیدی برای زنده‌ماندن نخواهیم داشت.

نکته ادبی: «دیو سپید» اشاره به شخصیتی اسطوره‌ای و نمادِ نیروی شرِ عظیم است.

یکی را ز ما زنده اندر جهان نبیند کسی آشکار و نهان

دیگر هیچ‌کدام از ما در این جهان، چه آشکار و چه پنهان، زنده باقی نخواهیم ماند.

نکته ادبی: «آشکار و نهان» دوقطبی برای فراگیریِ همه‌جانبه‌ی موضوع است.

جهان پر ز بدخواه و پردشمنست همه مرز ما جای آهرمنست

دنیا پر از دشمن است و تمامِ سرزمینِ ما جولانگاهِ اهریمن (نیروهای شر) شده است.

نکته ادبی: «آهرمن» نمادِ مطلقِ پلیدی و دشمنی است.

تو ای بافرین شاه فرزند من نگر تا نیوشی یکی پند من

ای شاه‌زاده‌ی من که دارای فره و شکوه هستی، گوش‌سپر کن تا پندی به تو دهم.

نکته ادبی: «بافرین» کسی که دارای شکوه و عظمت (فرّ) است.

که گر آگهی یابد آن مرد شوم برانگیزد آتش ز آباد بوم

زیرا اگر آن مردِ شوم (افراسیاب) باخبر شود، تمامِ آبادی‌ها و سرزمینِ ما را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: «مرد شوم» کنایه از افراسیاب است.

یکی مرغزارست ز ایدر نه دور به یکسو ز راه سواران تور

در نزدیکیِ اینجا، مرغزاری است که از راهِ اصلیِ سوارانِ تورانی دور است.

نکته ادبی: «مرغزار» دشتِ سرسبز و چراگاه است.

همان جویبارست و آب روان که از دیدنش تازه گردد روان

همان‌جا جویباری است که با دیدنش جان آدمی تازه و باطراوت می‌شود.

نکته ادبی: «روان» در مصراع دوم به معنای جان و روح است.

تو بر گیر زین و لگام سیاه برو سوی آن مرغزاران پگاه

زین و لگامِ سیاه را بردار و سحرگاه به سوی آن مرغزار برو.

نکته ادبی: «پگاه» به معنای صبح زود است.

چو خورشید بر تیغ گنبد شود گه خواب و خورد سپهبد شود

هنگامی که خورشید به اوجِ آسمان برسد (نیمروز)، زمانِ استراحتِ فرماندهان است.

نکته ادبی: «تیغ گنبد» استعاره از بالاترین نقطه‌ی آسمان است.

گله هرچ هست اندر آن مرغزار به آبشخور آید سوی جویبار

تمامِ گله‌هایی که در آن مرغزار هستند، برای آب‌خوردن به کنارِ جویبار می‌آیند.

نکته ادبی: «آبشخور» محل نوشیدنِ آب است.

به بهزاد بنمای زین و لگام چو او رام گردد تو بگذار گام

زین و لگام را به «بهزاد» نشان بده و وقتی رام شد، سوار شو و حرکت کن.

نکته ادبی: «بهزاد» نام اسبِ ویژه‌ی سیاوش است.

چو آیی برش نیک بنمای چهر بیارای و ببسای رویش به مهر

وقتی به او نزدیک شدی، چهره‌ات را با مهربانی به او نشان بده و نوازشش کن.

نکته ادبی: «ببسای» فعلِ امر از بسودن به معنای نوازش کردن است.

سیاوش چو گشت از جهان ناامید برو تیره شد روی روز سپید

کی‌خسرو از این دنیا ناامید شد و روزگارِ روشن برایش تیره و تار گردید.

نکته ادبی: «روز سپید» نمادِ شادی و امید است که با تیره شدنِ آن به غم تبدیل می‌شود.

چنین گفت شبرنگ بهزاد را که فرمان مبر زین سپس باد را

سیاوش (در خیال یا میراثش) به اسبِ سیاه‌رنگ (بهزاد) گفت: بعد از من از هیچ‌کس جز پسرم فرمان مبر.

نکته ادبی: «باد» استعاره از هیچ و پوچ یا غیرِ شایسته است.

همی باش بر کوه و در مرغزار چو کیخسرو آید ترا خواستار

همچنان در کوه و مرغزار بمان تا زمانی که کی‌خسرو بیاید و تو را بخواهد.

نکته ادبی: «خواستار» کسی که طالبِ چیزی است.

ورا بارگی باش و گیتی بکوب ز دشمن زمین را به نعلت بروب

مرکبِ او باش و زمین را با سم‌هایت بکوب و دشمنان را از روی زمین پاک کن.

نکته ادبی: «بارگی» به معنای اسبِ جنگی است.

نشست از بر اسپ سالار نیو پیاده همی رفت بر پیش گیو

پهلوانِ دلاور (گیو) سوار شد و کی‌خسرو پیاده پیشِ او حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: «سالار نیو» خطاب به گیو است.

بدان تند بالا نهادند روی چنان چون بود مردم چاره جوی

آن‌ها به سمتِ آن گردنه‌ی صعب‌العبور رفتند، همان‌طور که انسان‌های چاره‌جوی انجام می‌دهند.

نکته ادبی: «تند بالا» استعاره از گردنه یا مسیرِ دشوار و سربالایی است.

فسیله چو آمد به تنگی فراز بخوردند سیراب و گشتند باز

وقتی به تنگه‌ی ورودیِ گله رسیدند، سیراب شدند و بازگشتند.

نکته ادبی: «فسیله» به معنای گله‌ی اسبان است.

نگه کرد بهزاد و کی را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید

بهزاد نگاه کرد و کی‌خسرو را دید؛ آهی سرد از سرِ حسرت از جگر کشید.

نکته ادبی: «باد سرد از جگر برکشیدن» کنایه از اندوه عمیق است.

بدید آن نشست سیاوش پلنگ رکیب دراز و جناغ خدنگ

اسب، آن نشست و استقرارِ سیاوشِ دلاور را دید (کی‌خسرو را در هیبتِ پدر دید)، با رکابِ دراز و تیرِ خدنگ.

نکته ادبی: «سیاوش پلنگ» کنایه از قدرت و دلیریِ سیاوش است.

همی داشت در آبخور پای خویش از آنجا که بد دست ننهاد پیش

بهزاد در آب‌خوری پاهایش را نگه داشت و از آنجا قدمی پیش نگذاشت.

نکته ادبی: «آبخور» محلِ ایستادنِ اسب برای نوشیدن است.

چو کیخسرو او را به آرام یافت بپویید و با زین سوی او شتافت

وقتی کی‌خسرو دید که اسب آرام است، با شتاب و با زین به سمتِ او دوید.

نکته ادبی: «آرام یافتن» به معنای رام شدن و سر به زیر شدن است.

بمالید بر چشم او دست و روی بر و یال ببسود و بشخود موی

دست بر چشم و صورتِ اسب کشید، یال و گردنش را نوازش کرد و موهایش را شانه زد.

نکته ادبی: «بشخود» از مصدرِ شخودن به معنای شانه کردن و تیمار کردن است.

لگامش بدو داد و زین بر نهاد بسی از پدر کرد با درد یاد

لگام را به او داد و زین را بر پشتش نهاد و با یادِ پدرش، بسیار گریست.

نکته ادبی: «درد» در اینجا به معنای غمِ دوری است.

چو بنشست بر باره بفشارد ران برآمد ز جا آن هیون گران

وقتی بر پشتِ اسب نشست و ران‌هایش را فشرد، آن اسبِ سنگین‌وزن و پرقدرت به حرکت درآمد.

نکته ادبی: «هیون» به معنای اسبِ تنومند و قوی است.

به کردار باد هوا بردمید بپرید وز گیو شد ناپدید

اسب همچون بادِ تند به پرواز درآمد و از نظرِ گیو ناپدید شد.

نکته ادبی: «بپرید» کنایه از سرعتِ فوق‌العاده‌ی اسب است.

غمی شد دل گیو و خیره بماند بدان خیرگی نام یزدان بخواند

گیو غمناک شد و حیرت‌زده ماند؛ در آن حالِ سرگشتگی، نامِ خدا را به زبان آورد.

نکته ادبی: «خیره» به معنای حیرت‌زده و سرگشته است.

همی گفت کاهرمن چاره جوی یکی بارگی گشت و بنمود روی

می‌گفت: اهریمنِ حیله‌گر، خود را به شکلِ اسب درآورد و چهره نمود.

نکته ادبی: «آهرمن» در اینجا استعاره از شیطان یا موجودی فریبکار است.

کنون جان خسرو شد و رنج من همین رنج بد در جهان گنج من

اکنون جانِ خسرو در خطر است و رنجِ من به باد رفت؛ این رنج تنها گنجِ من در جهان بود.

نکته ادبی: «گنجِ من» استعاره از ارزشمندترین دارایی است.

چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه گران کرد باز آن عنان سیاه

وقتی شاه نیمی از کوه را پشت سر گذاشت، عنانِ اسبِ سیاه را کشید و بازگشت.

نکته ادبی: «عنان سیاه» اشاره به اسبِ بهزاد است.

همی بود تاپیش او رفت گیو چنین گفت بیدار دل شاه نیو

گیو منتظر ماند تا خسرو به پیشِ او آمد؛ آن شاهِ دلاورِ هوشیار چنین گفت.

نکته ادبی: «شاه نیو» لقبِ کی‌خسرو است.

که شاید که اندیشهٔ پهلوان کنم آشکارا به روشن روان

آیا شایسته است که اندیشه‌ی پهلوان را با روشن‌بینیِ خود آشکار کنم؟

نکته ادبی: «روشن روان» کنایه از خرد و آگاهیِ بالا است.

بدو گفت گیو ای شه سرفراز سزد کاشکارا بود بر تو راز

گیو به او گفت: ای شاهِ سرفراز، شایسته است که راز را بر تو آشکار سازم.

نکته ادبی: «سرفراز» صفتِ بزرگی و منزلت است.

تو از ایزدی فر و برز کیان به موی اندر آیی ببینی میان

تو که از فرّ ایزدی و شکوهِ پادشاهانِ کیانی برخورداری، با نگاهی به موی، از نیتِ درونِ انسان آگاه می‌شوی.

نکته ادبی: «فر و برز کیان» اشاره به فره‌ی پادشاهی است.

بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد یکی بر دل اندیشه آمدت یاد

خسرو گفت: از این اسبِ فرخ‌نژاد، اندیشه‌ای به دلت خطور کرد (که نکند طلسم باشد).

نکته ادبی: «فرخ‌نژاد» دارای نژادِ نیک و شریف است.

چنین بود اندیشهٔ پهلوان که اهریمن آمد بر این جوان

اندیشه‌ی پهلوان این بود که اهریمن بر این جوانِ شایسته ظاهر شده است.

نکته ادبی: «اهریمن» نمادِ بدخواهی و توهمِ شوم است.

کنون رفت و رنج مرا باد کرد دل شاد من سخت ناشاد کرد

اکنون که اسب رفت، تمامِ رنجِ من بیهوده شد و دلم که شاد بود، سخت ناشاد شد.

نکته ادبی: «باد شد» کنایه از بر باد رفتن و بی‌نتیجه ماندن است.

ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو همی آفرین خواند بر شاه نیو

گیو که جهاندیده بود از اسب پیاده شد و بر پادشاهِ دلاور درود و آفرین فرستاد.

نکته ادبی: «جهاندیده» صفتِ کسی است که تجربه و سنِ زیادی دارد.

که روز و شبان بر تو فرخنده باد سر بدسگالان تو کنده باد

گیو برای کی‌خسرو دعا کرد که روز و شبش خجسته باشد و سرِ دشمنانش به دست او بریده و نابود شود.

نکته ادبی: بدسگالان: ترکیبِ بد+سگال (اندیشیدن)، به معنای بداندیشان و دشمنان.

که با برز و اورندی و رای و فر ترا داد داور هنر با گهر

زیرا خداوند به تو بزرگی، شکوه، خرد و شایستگی عطا کرده و تو را با هنر و اصالت آراسته است.

نکته ادبی: برز و اورند: دو واژه کهن به معنای قد و قامت و شکوه و جلال.

ز بالا به ایوان نهادند روی پراندیشه مغز و روان راه جوی

آن دو (گیو و فرنگیس) با فکری مشوش و روانی جست‌وجوگر، به سوی ایوانِ کاخ روانه شدند.

نکته ادبی: روان راه جوی: استعاره از ذهنی که در پی یافتن راه چاره و تدبیر است.

چو نزد فرنگیس رفتند باز سخن رفت چندی ز راه دارز

هنگامی که نزد فرنگیس بازگشتند، گفت‌وگویی طولانی پیرامونِ راهِ فرار و نجات درگرفت.

نکته ادبی: راه دارز: به معنای راه دور و دشوارِ سفر.

بدان تا نهانی بود کارشان نباشد کسی آگه از رازشان

تا بدین وسیله کارشان مخفی بماند و کسی از رازِ گریزِ آنان آگاه نشود.

نکته ادبی: نهانی بودن کار: اشاره به استراتژیِ پنهان‌کاری برای حفظِ جانِ شاهزاده.

فرنگیس چون روی بهزاد دید شد از آب دیده رخش ناپدید

فرنگیس همین که چشمانش به گیو افتاد، از شدتِ گریه چشمانش تار شد و چهره‌اش غرق در اشک شد.

نکته ادبی: شدن رخش ناپدید: کنایه از اینکه صورتش از اشک پوشیده و دیده نمی‌شد.

دو رخ را به یال و برش بر نهاد ز درد سیاوش بسی کرد یاد

او صورتش را بر یال و بدنِ گیو نهاد و با یادآوریِ سیاوش، به شدت گریست.

نکته ادبی: یال و بر: اشاره به بالاتنه و بازوهای پهلوان که تکیه‌گاه او شد.

چو آب دو دیده پراگنده کرد سبک سر سوی گنج آگنده کرد

پس از آنکه اشک‌هایش فرو ریخت، به سرعت به سوی گنجینه‌ی نهان رفت.

نکته ادبی: گنج آگنده: گنجی که پر و انباشته از مال است.

به ایوان یکی گنج بودش نهان نبد زان کسی آگه اندر جهان

در ایوان، گنجینه‌ای پنهان داشت که در تمام جهان کسی از وجودش خبر نداشت.

نکته ادبی: نهان: به معنای پنهان و پوشیده از چشم‌ها.

یکی گنج آگنده دینار بود زره بود و یاقوت بسیار بود

این گنج شامل انبوهی از دینار، زره‌های جنگی و یاقوت‌های فراوان بود.

نکته ادبی: آگنده: به معنای پُر شده و انباشته.

همان گنج گوپال و برگستوان همان خنجر و تیغ و گرز گران

همچنین در آن گنج، گرز، زره، خنجر، شمشیر و گرزهای سنگین قرار داشت.

نکته ادبی: گوپال: سلاحی شبیه گرز که در ادبیات حماسی به کار می‌رود.

در گنج بگشاد پیش پسر پر از خون رخ از درد خسته جگر

فرنگیس در برابر پسرش (کی‌خسرو) درِ گنج را گشود، در حالی که از اندوهِ مرگِ همسرش، جگرش خونین و صورتش آشفته بود.

نکته ادبی: خسته جگر: کنایه از داغدار و رنج‌دیده بودن.

چنین گفت با گیو کای برده رنج ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

فرنگیس به گیو که رنجِ بسیاری کشیده بود گفت: بنگر و از این گنج هر چه نیاز داری بردار.

نکته ادبی: برده رنج: اشاره به زحماتِ گیو در مسیرِ رسیدن به توران.

ز دینار وز گوهر شاهوار ز یاقوت وز تاج گوهرنگار

از سکه‌های طلا، جواهرات گران‌بها، یاقوت و تاج‌های مزین به گوهر، هر چه می‌خواهی ببر.

نکته ادبی: شاهوار: آنچه لایقِ شاهان است، بسیار ارزشمند.

ببوسید پیشش زمین پهلوان بدو گفت کای مهتر بانوان

پهلوان گیو زمین را در برابر او بوسید و گفت: ای بزرگ‌بانوی زنان.

نکته ادبی: مهتر بانوان: احترامِ بسیار به مقامِ فرنگیس.

همه پاسبانیم و گنج آن تست فدی کردن جان و رنج آن تست

ما همگی پاسبانِ تو هستیم و این گنج نیز متعلق به توست؛ جان و رنجِ ما فدای تو باد.

نکته ادبی: فدی: واژه‌ای کهن به معنای فدا کردن و قربانی کردن.

زمین از تو گردد بهار بهشت سپهر از تو زاید همی خوب و زشت

زمین به یمنِ وجودِ تو بهارِ بهشت می‌شود و آسمان از وجودِ تو خیر و شر (سرنوشت) را رقم می‌زند.

نکته ادبی: سپهر از تو زاید: اشاره به تاثیرِ قدسی و کیهانیِ جایگاهِ شاهی.

جهان پیش فرزند تو بنده باد سر بدسگالانش افگنده باد

دعا می‌کنم که جهان مطیعِ فرزندِ تو باشد و سرِ دشمنانش به زیر افکنده و شکست‌خورده شود.

نکته ادبی: بدسگالان: دشمنان و کینه‌توزان.

چو افتاد بر خواسته چشم گیو گزین کرد درع سیاووش نیو

وقتی چشمِ گیو به اموال افتاد، زرهِ جنگیِ پهلوانِ دلیر، سیاوش، را انتخاب کرد.

نکته ادبی: نیو: به معنای پهلوان، دلاور و مبارز.

ز گوهر که پرمایه تر یافتند ببردند چندانک برتافتند

هر چه از گوهرها و اموال که ارزشمندتر بود، به اندازه نیاز برداشتند.

نکته ادبی: برتافتن: در اینجا به معنای توجه کردن و اختیار کردنِ بهترین‌هاست.

همان ترگ و پرمایه برگستوان سلیحی که بود از در پهلوان

همچنین کلاه‌خود و زرهِ باارزش و سلاح‌هایی که درخورِ یک پهلوان بود، انتخاب کردند.

نکته ادبی: ترگ: کلاه‌خود؛ برگستوان: زرهی که اسب و سوار را می‌پوشاند.

سر گنج را شاه کرد استوار به راه بیابان برآراست کار

سپس دربِ گنج را بستند و برای سفر در بیابان آماده شدند.

نکته ادبی: سر گنج را استوار کرد: کنایه از بستن و مهروموم کردنِ دوباره‌ی محلِ گنج.

چو این کرده شد برنهادند زین بران باد پایان باآفرین

وقتی کارها سامان یافت، بر اسب‌های تیزرو و تندپا زین نهادند و به راه افتادند.

نکته ادبی: بادپایان: کنایه از اسب‌های بسیار تندرو.

فرنگیس ترگی به سر بر نهاد برفتند هر سه به کردار باد

فرنگیس کلاه‌خودی بر سر نهاد و هر سه نفر با سرعتی همچون باد حرکت کردند.

نکته ادبی: کردار باد: تشبیه به سرعتِ زیاد.

سران سوی ایران نهادند گرم نهانی چنان چون بود نرم نرم

آنان به سوی ایران با احتیاط و آرامش، به گونه‌ای که کسی متوجه نشود، راهی شدند.

نکته ادبی: گرم: در اینجا به معنای مشتاق و با جدیتِ تمام.

بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی که خسرو به ایران نهادست روی

شهر یکپارچه پر از شایعه و گفت‌وگو شد که کی‌خسرو به سوی ایران حرکت کرده است.

نکته ادبی: یکسر: به معنای تمامِ شهر و همگان.

نماند این سخن یک زمان در نهفت کس آمد به نزدیک پیران بگفت

این خبر پنهان نماند و دیری نپایید که کسی نزد پیران رفت و خبر داد.

نکته ادبی: نهفت: پنهانی و پوشیدگی.

که آمد ز ایران سرافراز گیو به نزدیک بیدار دل شاه نیو

خبر آورد که گیوِ دلاور نزدِ شاهِ جوان و بیدار‌دل (کی‌خسرو) آمده است.

نکته ادبی: بیدار‌دل: کنایه از هوشیار و آگاه.

سوی شهر ایران نهادند روی فرنگیس و شاه و گو جنگ جوی

کی‌خسرو و فرنگیس به همراه گیوِ جنگجو، راهیِ ایران شدند.

نکته ادبی: گو: دلاور و مبارز.

چو بشنید پیران غمی گشت سخت بلرزید برسان برگ درخت

وقتی پیران این خبر را شنید، بسیار اندوهگین شد و مانندِ برگِ درخت شروع به لرزیدن کرد.

نکته ادبی: برسان برگ درخت: تشبیه برای بیانِ شدتِ ترس و لرزشِ پیران.

ز گردان گزین کرد کلباد را چو نستیهن و گرد پولاد را

پیران از میانِ جنگجویان، کلباد، نستیهن و گردِ پولاد را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گرد پولاد: کسی که مانند فولاد سخت و شکست‌ناپذیر است.

بفرمود تا ترک سیصد سوار برفتند تازان بران کارزار

فرمان داد تا سیصد سوارِ ترک‌نژاد به سرعت به دنبالِ آنان بتازند و نبرد کنند.

نکته ادبی: تازان: با سرعت و شتابِ بسیار.

سر گیو بر نیزه سازید گفت فرنگیس را خاک باید نهفت

گفت: سرِ گیو را بر نیزه کنید و فرنگیس را به قتل برسانید و دفن کنید.

نکته ادبی: نهفتن: در اینجا به معنای کشتن و در خاک پنهان کردن است.

ببندید کیخسرو شوم را بداختر پی او بر و بوم را

آن کی‌خسرویِ شوم و بد‌طالع را نیز دستگیر کنید و به بند بکشید.

نکته ادبی: شوم: در اینجا به معنای کسی که برای دشمنِ تورانی‌اش بدیمن است.

سپاهی برین گونه گرد و جوان برفتند بیدار دو پهلوان

سپاهی جوان و نیرومند به فرماندهیِ دو پهلوانِ هوشیار راهی شدند.

نکته ادبی: بیدار: کنایه از جنگجویانِ هوشیار و گوش‌به‌زنگ.

فرنگیس با رنج دیده پسر به خواب اندر آورده بودند سر

فرنگیس به همراهِ پسرش که رنج‌دیده بود، در خواب بودند.

نکته ادبی: رنج‌دیده: اشاره به سختی‌های سفر که شاهزاده را خسته کرده بود.

ز پیمودن راه و رنج شبان جهانجوی را گیو بد پاسبان

گیو، پهلوانِ جهان‌جو، از آنان در برابرِ سختی‌های راه و خطراتِ شب محافظت می‌کرد.

نکته ادبی: جهانجوی: لقبِ پهلوانان که در پیِ اهدافِ بزرگ هستند.

دو تن خفته و گیو با رنج و خشم به راه سواران نهاده دو چشم

آن دو خوابیده بودند و گیو با خشم و رنج، چشمانش را به جاده دوخته بود تا سوارانِ دشمن را ببیند.

نکته ادبی: نهاده دو چشم: کنایه از دقت و مراقبتِ کامل.

به برگستوان اندرون اسپ گیو چنان چون بود ساز مردان نیو

گیو در زرهِ کامل جنگی بود، آن‌گونه که شایسته‌ی پهلوانانِ دلاور است.

نکته ادبی: برگستوان: زرهِ مخصوصِ اسب و سوار.

زره در بر و بر سرش بود ترگ دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

زره بر تن داشت و کلاه‌خود بر سر، با قلبی خروشان و آماده برای جان‌فشانی.

نکته ادبی: ارغنده: خشمگین و پرشور؛ تن نهاده به مرگ: آماده‌ی شهادت.

چو از دور گرد سپه را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید

وقتی از دور گرد و غبارِ سپاه را دید، دست به سلاح برد و شمشیر از نیام کشید.

نکته ادبی: تیغ از میان برکشید: شمشیر کشیدن برای نبرد.

خروشی برآورد برسان ابر که تاریک شد مغز و چشم هژبر

چنان فریادی کشید که همچون ابرِ پرصدا بود و حتی دلاورانِ شیردل از ترسِ او سردرگم شدند.

نکته ادبی: هژبر: به معنای شیر و استعاره از جنگجویانِ شجاع.

میان سواران بیامد چو گرد ز پرخاش او خاک شد لاژورد

گیو همچون گردباد در میانِ سوارانِ دشمن تاخت، چنان که از شدتِ نبرد، آسمانِ آبی تیره شد.

نکته ادبی: لاژورد: رنگِ آبیِ آسمان؛ خاک شد لاژورد: کنایه از بلند شدنِ غبار و پوشیده شدنِ آسمان.

زمانی به خنجر زمانی به گرز همی ریخت آهن ز بالای برز

گاهی با خنجر و گاهی با گرز، چنان می‌جنگید که زره‌های پولادین را از هم می‌درید.

نکته ادبی: بالای برز: قد و قامتِ بلند (اشاره به ضرباتِ سنگین).

ازان زخم گوپال گیو دلیر سران را همی شد سر از جنگ سیر

از ضرباتِ گرزِ گیوِ دلیر، پهلوانانِ دشمن از جنگیدن پشیمان شدند.

نکته ادبی: سر از جنگ سیر شدن: کنایه از شکست خوردن و ناامیدی در مبارزه.

دل گیو خندان شد از زور خشم که چون چشمه بودیش دریا به چشم

دلِ گیو از شدتِ خشمِ جنگجویانه خندان بود؛ خشمش مانندِ چشمه‌ای بود که به دریایی بی‌کران تبدیل می‌شد.

نکته ادبی: تشبیه خشم به چشمه و دریا برای نشان دادنِ عظمتِ روحیِ پهلوان.

ازان پس گرفتندش اندر میان چنان لشکری همچو شیر ژیان

پس از آن، سوارانِ دشمن او را محاصره کردند، لشکری که مانندِ شیرانِ خشمگین بودند.

نکته ادبی: شیر ژیان: تشبیه برای بیانِ قدرت و هیبتِ دشمن.

ز نیزه نیستان شد آوردگاه بپوشید دیدار خورشید و ماه

میدانِ نبرد از نیزه‌ها همچون بیشه‌زار شد و آفتاب و ماه از شدتِ گرد و غبار ناپیدا شدند.

نکته ادبی: نیستان: استعاره از نیزه‌های فراوانی که در میدانِ نبرد برپا شده است.

غمی شد دل شیر در نیستان ز خون نیستان کرد چون میستان

دلِ شیرمردان در این بیشه‌زار (میدان نبرد) غمین شد و از خونِ آنان، زمین مانندِ دشتِ لاله‌زار گشت.

نکته ادبی: میستان: به معنای جایی پر از گل (استعاره از خون‌ریزی و سرخیِ میدان).

ازیشان بیفگند بسیار گیو ستوه آمدند آن سواران ز نیو

گیو تعدادِ زیادی از آنان را به خاک افکند و آن سوارانِ دشمن از قدرتِ او درمانده شدند.

نکته ادبی: ستوه آمدن: به معنای به تنگ آمدن و درمانده شدن.

به نستیهن گرد کلباد گفت که این کوه خاراست نه یال و سفت

کلباد به نستیهن گفت که ارتش ایران همچون کوهی سخت و نفوذناپذیر است و نباید آن را با تپه‌های کوچک و سست اشتباه گرفت.

نکته ادبی: استعاره از استحکام سپاه ایران.

همه خسته و بسته گشتند باز به نزدیک پیران گردن فراز

تمامی سپاهیان تورانی شکست‌خورده و زخمی، نزدِ پیران، آن فرمانده مقتدر و بزرگ بازگشتند.

نکته ادبی: گردن‌فراز به معنای سرافراز و بزرگ است.

همه غار و هامون پر از کشته بود ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

دشت و غارها پر از کشته‌های تورانی بود و خاک زمین از خون آنان به رنگ ارغوان درآمده بود.

نکته ادبی: تشبیه رنگ خون به ارغوان.

چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر پر از خون بر و چنگ برسان شیر

گیو در حالی که سینه‌اش از خون سرخ و دستانش خون‌آلود بود، همچون شیری خشمگین نزد کیخسرو آمد.

نکته ادبی: تشبیه گیو به شیر.

بدو گفت کای شاه دل شاد دار خرد را ز اندیشه آزاد دار

گیو به شاه گفت: دلت شاد باشد و ذهن خود را از اندیشه‌های نگران‌کننده آزاد کن.

نکته ادبی: توصیه به آسودگی خیال.

یکی لشکر آمد بر ما به جنگ چو کلباد و نستیهن تیز چنگ

لشکری با سردارانی جنگجو همچون کلباد و نستیهن به ما حمله کردند.

نکته ادبی: تیزچنگ به معنای جنگجو و بی‌باک است.

چنان بازگشتند آن کس که زیست که بر یال و برشان بباید گریست

آن دسته از تورانیانی که جان سالم به در بردند، چنان آسیب‌دیده‌اند که باید بر حال و روزشان گریست.

نکته ادبی: کنایه از شدت شکست و فلاکت بازماندگان.

گذشته ز رستم به ایران سوار ندانم که با من کند کارزار

به جز رستم که در ایران است، گمان نمی‌کنم کسی توانایی رویارویی و جنگیدن با مرا داشته باشد.

نکته ادبی: اعتماد به نفس گیو در میدان نبرد.

ازو شاد شد خسرو پاک دین ستودش فراوان و کرد آفرین

کیخسروِ پاک‌دین از پیروزی گیو شادمان شد و او را بسیار ستود و دعای خیر نثارش کرد.

نکته ادبی: پاک‌دین لقبی است که در شاهنامه برای پادشاهان عادل و نیکوکار به کار می‌رود.

بخوردند چیزی کجا یافتند سوی راه بی راه بشتافتند

آنان اندکی خوراک خوردند و سپس به سوی راهی که پیش‌رو داشتند، شتافتند.

نکته ادبی: راه بی‌راه به معنای مسیری است که باید پیموده شود.

چو ترکان به نزدیک پیران شدند چنان خسته و زار و گریان شدند

هنگامی که سپاه توران نزد پیران بازگشتند، بسیار خسته، گریان و زار بودند.

نکته ادبی: توصیف وضعیت فلاکت‌بار سپاه شکست‌خورده.

برآشفت پیران به کلباد گفت که چونین شگفتی نشاید نهفت

پیران خشمگین شد و به کلباد گفت که چنین شکست سنگینی را نباید پنهان کرد و باید توضیح داد.

نکته ادبی: برآشفتن نشانه خشم و غیظ است.

چه کردید با گیو و خسرو کجاست سخن بر چه سانست برگوی راست

پیران پرسید: با گیو چه کردید؟ کیخسرو کجاست؟ حقیقت را بدون پرده‌پوشی بگویید.

نکته ادبی: تاکید بر راستی و حقیقت‌گویی.

بدو گفت کلباد کای پهلوان به پیش تو گر برگشایم زبان

کلباد به پیران گفت: ای پهلوان، اگر بخواهم از دلاوری گیو برایت بگویم، حقیقت آن است که...

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای بیان عظمت گیو.

که گیو دلاور به گردان چه کرد دلت سیر گردد به دشت نبرد

اگر از دلاوری‌های گیو در میدان نبرد سخن بگویم، دلت از جنگیدن سرد خواهد شد.

نکته ادبی: کنایه از شکست‌ناپذیری گیو.

فراوان به لشکر مرا دیده ای نبرد مرا هم پسندیده ای

تو نبردهای مرا در لشکر بسیار دیده‌ای و می‌دانی که من جنگجوی توانایی هستم.

نکته ادبی: دفاع کلباد از اعتبار نظامی خود.

همانا که گوپال بیش از هزار گرفتی ز دست من آن نامدار

با این حال، گیو بیش از هزار گرز از دست من گرفت و شکست داد.

نکته ادبی: گوپال نوعی گرز سنگین است.

سرش ویژه گفتی که سندان شدست بر و ساعدش پیل دندان شدست

گویی سرش از سندان ساخته شده و بازوانش همچون دندان فیل سخت و نیرومند بود.

نکته ادبی: تشبیه استحکام تن گیو به سندان و عاج فیل.

من آورد رستم بسی دیده ام ز جنگ آوران نیز بشنیده ام

من جنگ‌های رستم را بسیار دیده‌ام و از دلاوران دیگر نیز بسیار شنیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به شهرت رزمی رستم.

به زخمش ندیدم چنین پایدار نه در کوشش و پیچش کارزار

اما در نبرد، هیچ‌کس را به پایداری و قدرت گیو ندیده‌ام.

نکته ادبی: تمجید مبالغه‌آمیز کلباد از گیو برای توجیه شکست خود.

همی هر زمان تیز و جوشان بدی به نوی چو پیلی خروشان بدی

او مدام در حال حمله و خروش بود و همچون فیلی خشمگین، پرشور و تازه نفس می‌جنگید.

نکته ادبی: تشبیه پویایی گیو به پیل.

برآشفت پیران بدو گفت بس که ننگست ازین یاد کردن به کس

پیران خشمگین شد و گفت: بس کن! این سخنان برای ما ننگ‌آور است که از دلاوری دشمن بگویی.

نکته ادبی: توبیخ پیران از بابت ترسِ القا شده.

نه از یک سوارست چندین سخن تو آهنگ آورد مردان مکن

آیا تنها یک سوار (گیو) باعث این همه هراس شده؟ تو نباید این‌گونه از قدرت حریف سخن بگویی.

نکته ادبی: پیران حقیقت‌گویی کلباد را ننگ می‌داند.

تو رفتی و نستیهن نامور سپاهی به کردار شیران نر

تو و نستیهن نامور با سپاهی همچون شیران نر به میدان رفتید.

نکته ادبی: شیران نر استعاره از جنگجویان جسور است.

کنون گیو را ساختی پیل مست میان یلان گشت نام تو پست

اکنون از گیو، فیلی مست (شکست‌ناپذیر) ساخته‌ای و با این بهانه‌ها جایگاه خود را میان دلاوران پست کردی.

نکته ادبی: پیل مست کنایه از حریف نیرومند.

چو زین یابد افراسیاب آگهی بیندازد آن تاج شاهنشهی

اگر افراسیاب از این خبر آگاه شود، از شدت خشم، تاج پادشاهی را از سر می‌اندازد.

نکته ادبی: کنایه از خشم شدید افراسیاب.

که دو پهلوان دلیر و سوار چنین لشکری از در کارزار

که دو پهلوانِ نامی، با چنین لشکری، در میدان نبرد چه کردند؟

نکته ادبی: لحن سرزنش‌آمیز پیران.

ز پیش سواری نمودید پشت بسی از دلیران ترکان بکشت

در برابر یک سوار (گیو) پشت کردید و گریختید و او نیز بسیاری از دلیران تورانی را کشت.

نکته ادبی: پشت کردن کنایه از فرار و شکست خوردن است.

گواژه بسی باشدت بافسوس نه مرد نبردی و گوپال و کوس

این حرف‌ها تنها بهانه‌ای برای توست؛ تو مردِ نبرد و جنگجو نیستی.

نکته ادبی: گواژه به معنای طعنه و سرزنش است.