شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۶

فردوسی
چو خورشید برزد سر از کوهسار بگسترد یاقوت بر جویبار
تهمتن همه خواسته گرد کرد ببخشید یکسر به مردان مرد
خروش آمد و نالهٔ کرنای تهمتن برانگیخت لشکر ز جای
نهادند سر سوی افراسیاب همه رخ ز کین سیاوش پر آب
پس آگاهی آمد به پرخاشجوی که رستم به توران در آورد روی
به پیران چنین گفت کایرانیان بدی را ببستند یکسر میان
کنون بوم و بر جمله ویران شود به کام دلیران ایران شود
کسی نزد رستم برد آگهی ازین کودک شوم بی فرهی
هم آنگه برندش به ایران سپاه یکی ناسزا برنهندش کلاه
نوندی برافگن هم اندر زمان بر شوم پی زادهٔ بدگمان
که با مادر آن هر دو تن را به هم بیارد بگوید سخن بیش و کم
نوندی بیامد ببردندشان شدند آن دو بیچاره چون بیهشان
به نزدیک افراسیاب آمدند پر از درد و تیمار و تاب آمدند
وز آن جایگه شاه توران زمین بیاورد لشکر به دریای چین
تهمتن نشست از بر تخت اوی به خاک اندر آمد سر بخت اوی
یکی داستانی بگفت از نخست که پرمایه آنکس که دشمن نجست
چو بدخواه پیش آیدت کشته به گر آواره از پیش برگشته به
از ایوان همه گنج او بازجست بگفتند با او یکایک درست
غلامان و اسپ و پرستندگان همان مایه ور خوب رخ بندگان
در گنج دینار و پرمایه تاج همان گوهر و دیبه و تخت عاج
یکایک ز هر سو به چنگ آمدش بسی گوهر از گنج گنگ آمدش
سپه سر به سر زان توانگر شدند ابا یاره و تخت و افسر شدند
یکی طوس را داد زان تخت عاج همان یاره و طوق و منشور چاچ
ورا گفت هر کس که تاب آورد وگر نام افراسیاب آورد
همانگه سرش را ز تن دور کن ازو کرگسان را یکی سور کن
کسی کاو خرد جوید و ایمنی نیازد سوی کیش آهرمنی
چو فرزند باید که داری به ناز ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز
تو درویش را رنج منمای هیچ همی داد و بر داد دادن بسیچ
که گیتی سپنجست و جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست
سپهر بلندش به پا آورید جهان را جزو کدخدا آورید
یکی تاج پرگوهر شاهوار دو تا یاره و طوق با گوشوار
سپیجاب و سغدش به گودرز داد بسی پند و منشور آن مرز داد
ستودش فراوان و کرد آفرین که چون تو کسی نیست ز ایران زمین
بزرگی و فر و بلندی و داد همان بزم و رزم از تو داریم یاد
ترا با هنر گوهرست و خرد روانت همی از تو رامش برد
روا باشد ار پند من بشنوی که آموزگار بزرگان توی
سپیجاب تا آب گلزریون ز فرمان تو کس نیاید برون
فریبرز کاووس را تاج زر فرستاد و دینار و تخت و کمر
بدو گفت سالار و مهتر توی سیاووش رد را برادر توی
میان را به کین برادر ببند ز فتراک مگشای بند کمند
به چین و ختن اندرآور سپاه به هر جای از دشمنان کینه خواه
میاسای از کین افراسیاب ز تن دور کن خورد و آرام و خواب
به ماچین و چین آمد این آگهی که بنشست رستم به شاهنشهی
همه هدیه ها ساختند و نثار ز دینار و ز گوهر شاهوار
تهمتن به جان داد زنهارشان بدید آن روانهای بیدارشان
وزان پس به نخچیر به ایوز و باز برآمد برین روزگاری دراز
چنان بد که روزی زواره برفت به نخچیر گوران خرامید تفت
یکی ترک تا باشدش رهنمای به پیش اندر افگند و آمد بجای
یکی بیشه دید اندران پهن دشت که گفتی برو بر نشاید گذشت
ز بس بوی و بس رنگ و آب روان همی نو شد از باد گفتی روان
پس آن ترک خیره زبان برگشاد به پیش زواره همی کرد یاد
که نخچیرگاه سیاوش بد این برین بود مهرش به توران زمین
بدین جایگه شاد و خرم بدی جز ایدر همه جای با غم بدی
زواره چو بشنید زو این سخن برو تازه شد روزگار کهن
چو گفتار آن ترکش آمد به گوش ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش
یکی باز بودش به چنگ اندرون رها کرد و مژگان شدش جوی خون
رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی
گرفتند نفرین بران رهنمای به زخمش فگندند هر یک ز پای
زواره یکی سخت سوگند خورد فرو ریخت از دیدگان آب زرد
کزین پس نه نخچیر جویم نه خواب نپردازم از کین افراسیاب
نمانم که رستم برآساید ایچ همی کینه را کرد باید بسیچ
همانگه چو نزد تهمتن رسید خروشید چون روی او را بدید
بدو گفت کایدر به کین آمدیم و گر لب پر از آفرین آمدیم
چو یزدان نیکی دهش زور داد از اختر ترا گردش هور داد
چرا باید این کشور آباد ماند یکی را برین بوم و بر شاد ماند
فرامش مکن کین آن شهریار که چون او نبیند دگر روزگار
برانگیخت آن پیلتن را ز جای تهمتن هم آن کرد کاو دید رای
همان غارت و کشتن اندر گرفت همه بوم و بر دست بر سر گرفت
ز توران زمین تا به سقلاب و روم نماندند یک مرز آباد بوم
همی سر بریدند برنا و پیر زن و کودک خرد کردند اسیر
برین گونه فرسنگ بیش از هزار برآمد ز کشور سراسر دمار
هرآنکس که بد مهتری با گهر همه پیش رفتند بر خاک سر
که بیزار گشتیم ز افراسیاب نخواهیم دیدار او را به خواب
ازان خون که او ریخت بر بیگناه کسی را نبود اندر آن روی راه
کنون انجمن گر پراگنده ایم همه پیش تو چاکر و بنده ایم
چو چیره شدی بیگنه خون مریز مکن چنگ گردون گردنده تیز
ندانیم ماکان جفاگر کجاست به ابرست گر در دم اژدهاست
چو بشنید گفتار آن انجمن بپیچید بینادل پیلتن
سوی مرز قچغار باشی براند سران سپه را سراسر بخواند
شدند انجمن پیش او بخردان بزرگان و کارآزموده ردان
که کاووس بی دست و بی فر و پای نشستست بر تخت بی رهنمای
گر افراسیاب از رهی بی درنگ یکی لشکر آرد به ایران به جنگ
بیابد بران پیر کاووس دست شود کام و آرام ما جمله پست
یکایک همه فام کین توختیم همه شهر آباد او سوختیم
کجا سالیان اندر آمد به شش که نگذشت بر ما یکی روز خوش
کنون نزد آن پیر خسرو شویم چو رزم اندر آید همه نو شویم
چو دل بر نهی بر سرای کهن کند ناز و ز تو بپوشد سخن
تهمتن بران گشت همداستان که فرخنده موبد زد این داستان
چنین گفت خرم دل رهنمای که خوبی گزین زین سپنجی سرای
بنوش و بناز و بپوش و بخور ترا بهره اینست زین رهگذر
سوی آز منگر که او دشمنست دلش بردهٔ جان آهرمنست
نگه کن که در خاک جفت تو کیست برین خواسته چند خواهی گریست
تهمتن چو بشنید شرم آمدش برفتن یکی رای گرم آمدش
نگه کرد ز اسپان به هر سو گله که بودند بر دشت ترکان یله
غلام و پرستندگان ده هزار بیاورد شایستهٔ شهریار
همان نافهٔ مشک و موی سمور ز در سپید و ز کیمال بور
به رنگ و به بوی و به دیبا و زر شد آراسته پشت پیلان نر
ز گستردنیها و از بیش و کم ز پوشیدنیها و گنج و درم
ز گنج سلیح و ز تاج و ز تخت به ایران کشیدند و بربست رخت
ز توران سوی زابلستان کشید به نزدیک فرخنده دستان کشید
سوی پارس شد طوس و گودرز و گیو سپاهی چنان نامبردار و نیو
نهادند سر سوی شاه جهان همه نامداران فرخ نهان
وزان پس چو بشنید افراسیاب که بگذشت رستم بران روی آب
شد از باختر سوی دریای گنگ دلی پر ز کینه سری پر ز جنگ
همه بوم زیر و زبر کرده دید مهان کشته و کهتران برده دید
نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت نه شاداب در باغ برگ درخت
جهانی به آتش برافروخته همه کاخها کنده و سوخته
ز دیده ببارید خونابه شاه چنین گفت با مهتران سپاه
که هر کس که این را فرامش کند همی جان بیدار خامش کند
همه یک به یک دل پر از کین کنید سپر بستر و تیغ بالین کنید
به ایران سپه رزم و کین آوریم به نیزه خور اندر زمین آوریم
به یک رزم اگر باد ایشان بجست نباید چنین کردن اندیشه پست
برآراست بر هر سوی تاختن ندید ایچ هنگام پرداختن
همی سوخت آباد بوم و درخت به ایرانیان بر شد آن کار سخت
ز باران هوا خشک شد هفت سال دگرگونه شد بخت و برگشت حال
شد از رنج و سختی جهان پر نیاز برآمد برین روزگار دراز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو خورشید برزد سر از کوهسار بگسترد یاقوت بر جویبار

هنگامی که خورشید از پشت کوه‌ها طلوع کرد، گویی نور خود را همانند دانه‌های درخشان یاقوت بر سطح رودخانه پراکنده کرد.

نکته ادبی: استعاره از تابشِ زرینِ خورشید بر سطحِ آب.

تهمتن همه خواسته گرد کرد ببخشید یکسر به مردان مرد

رستم تمام ثروتی را که به دست آورده بود گردآوری کرد و همه آن را به دلاوران و جنگجویانِ بزرگ بخشید.

نکته ادبی: تهمتن لقبی است برای رستم به معنای صاحبِ تنِ بزرگ و تنومند.

خروش آمد و نالهٔ کرنای تهمتن برانگیخت لشکر ز جای

صدای بانگ و ناله کرنا (ساز جنگی) بلند شد و رستم لشکریان خود را برای حرکت از جای برانگیخت.

نکته ادبی: کرنا از سازهای بادیِ کهنِ ایران برای اعلامِ جنگ یا تشریفات.

نهادند سر سوی افراسیاب همه رخ ز کین سیاوش پر آب

سپاه ایران به سوی قلمرو افراسیاب حرکت کردند، در حالی که از کینه و غم شهادت سیاوش، چشمانشان پر از اشک بود.

نکته ادبی: اشاره به غمِ سترگِ سیاوش که موتورِ محرکِ سپاه ایران است.

پس آگاهی آمد به پرخاشجوی که رستم به توران در آورد روی

سپس خبرِ لشکرکشی رستم به گوش افراسیابِ جنگ‌طلب رسید که به سوی توران پیشروی کرده است.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفتی برای افراسیاب که همواره خواهانِ ستیز بود.

به پیران چنین گفت کایرانیان بدی را ببستند یکسر میان

افراسیاب به پیران گفت: ایرانیان همگی کمر به نابودیِ ما بسته‌اند و عزمشان جزم است.

نکته ادبی: بستنِ میان، کنایه از آماده‌سازیِ کامل برای رزم.

کنون بوم و بر جمله ویران شود به کام دلیران ایران شود

اکنون تمام سرزمین‌های ما ویران خواهد شد و طبق خواستِ دلیرانِ ایران اداره می‌شود.

نکته ادبی: بوم و بر به معنای سرزمین و قلمرو است.

کسی نزد رستم برد آگهی ازین کودک شوم بی فرهی

افراسیاب دستور داد کسی نزد رستم برود تا درباره آن کودک (کی‌خسرو) که او شوم و بی‌خرد می‌خواند، پرس‌وجو کند.

نکته ادبی: بی‌فرهی در اینجا به معنای فاقدِ دانش و بینشِ درست در نگاهِ دشمن است.

هم آنگه برندش به ایران سپاه یکی ناسزا برنهندش کلاه

دستور داد همان لحظه او را به سپاه ایران ببرند و لقبی ناپسند بر او بگذارند.

نکته ادبی: ناسزا کلاه نهادن کنایه از تحقیر و کوچک شمردنِ کسی است.

نوندی برافگن هم اندر زمان بر شوم پی زادهٔ بدگمان

همان لحظه اسبی تندرو آماده کن و آن کودکِ بدگمان را به سوی من بیاور.

نکته ادبی: نوندی به معنای اسبِ تندرو و چابک است.

که با مادر آن هر دو تن را به هم بیارد بگوید سخن بیش و کم

تا او را به همراه مادرش نزد من بیاوری و سخنانشان را بشنوم.

نکته ادبی: اشاره به کی‌خسرو و مادرش فرنگیس.

نوندی بیامد ببردندشان شدند آن دو بیچاره چون بیهشان

اسب تندرو آمد و آن‌ها را برد، آن دو بیچاره از شدت هراس و اضطراب عقلشان را از دست دادند.

نکته ادبی: بیهشان کنایه از گیج و حیران شدن از ترس.

به نزدیک افراسیاب آمدند پر از درد و تیمار و تاب آمدند

آن‌ها را نزد افراسیاب بردند، در حالی که جانشان از غم و درد و اضطراب لبریز بود.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

وز آن جایگه شاه توران زمین بیاورد لشکر به دریای چین

پس از آن، شاه توران (افراسیاب) سپاه خود را از آنجا به سوی دریای چین کوچ داد.

نکته ادبی: دریای چین در متون قدیم، مرزهای دوردستِ شرقی را تداعی می‌کند.

تهمتن نشست از بر تخت اوی به خاک اندر آمد سر بخت اوی

رستم بر تخت پادشاهی نشست و بخت و اقبالِ افراسیاب به خاک سیاه نشست و تباه شد.

نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ جلوسِ رستم و سقوطِ بختِ افراسیاب.

یکی داستانی بگفت از نخست که پرمایه آنکس که دشمن نجست

رستم در آغازِ کار داستانی گفت که هر کس دشمنی نداشته باشد، سعادتمند است.

نکته ادبی: پرمایه در اینجا به معنای ارزشمند و خوشبخت است.

چو بدخواه پیش آیدت کشته به گر آواره از پیش برگشته به

اگر دشمن به سوی تو آمد، بهتر است او را بکشی، و اگر از دست تو فرار کرد، بهتر است دیگر بازنگردد.

نکته ادبی: توصیه به ریشه‌کن کردنِ فتنه دشمن.

از ایوان همه گنج او بازجست بگفتند با او یکایک درست

رستم از کاخِ افراسیاب تمام گنجینه‌ها را جستجو کرد و گزارش اموال را به دقت به او دادند.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ یا تالار بزرگ است.

غلامان و اسپ و پرستندگان همان مایه ور خوب رخ بندگان

غلامان، اسب‌ها، کنیزان و بندگانِ زیباچهره را در گنجینه یافتند.

نکته ادبی: مایه‌ور به معنای دارای ثروت و شکوه است.

در گنج دینار و پرمایه تاج همان گوهر و دیبه و تخت عاج

در گنجینه، طلا و تاج‌های گرانبها و همان‌طور جواهرات و پارچه‌های گرانبها و تخت‌های عاج را دیدند.

نکته ادبی: دیبه نوعی پارچه ابریشمیِ نفیس است.

یکایک ز هر سو به چنگ آمدش بسی گوهر از گنج گنگ آمدش

همه چیز از هر سو به دست رستم افتاد و جواهرات فراوانی از گنجِ گنگ نصیبش شد.

نکته ادبی: گنگ نام شهری افسانه‌ای و ثروتمند در ادبیات حماسی است.

سپه سر به سر زان توانگر شدند ابا یاره و تخت و افسر شدند

سپاهیان همگی به واسطه این غنایم ثروتمند شدند و به بازوبند و تخت و تاج دست یافتند.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دستبندِ طلا است.

یکی طوس را داد زان تخت عاج همان یاره و طوق و منشور چاچ

رستم یکی از تخت‌های عاج را به همراه بازوبند و طوق و منشورِ حکمرانی چاچ، به طوس بخشید.

نکته ادبی: چاچ نام منطقه‌ای در ماوراءالنهر است.

ورا گفت هر کس که تاب آورد وگر نام افراسیاب آورد

رستم به او گفت هر کس که توانست در برابر تو ایستادگی کند، یا نام افراسیاب را به نیکی آورد.

نکته ادبی: اشاره به هشدار برای برخورد با طرفدارانِ دشمن.

همانگه سرش را ز تن دور کن ازو کرگسان را یکی سور کن

همان لحظه سرش را از تنش جدا کن و او را طعمه لاشخورها قرار بده.

نکته ادبی: کرگسان به معنای لاشخورهاست، کنایه از نابودیِ کامل و خوار.

کسی کاو خرد جوید و ایمنی نیازد سوی کیش آهرمنی

کسی که به دنبال خرد و امنیت است، هرگز به سمتِ آیینِ اهریمنی (ظلم و پلیدی) نمی‌رود.

نکته ادبی: کیش آهرمنی استعاره از راهِ ناصواب و شرارت است.

چو فرزند باید که داری به ناز ز رنج ایمن از خواسته بی نیاز

اگر فرزندی داری که باید او را با ناز پرورش دهی، او را از رنج دور کن و از مال دنیا بی‌نیاز ساز.

نکته ادبی: اشاره به تربیتِ فرزند در رفاه و کمال.

تو درویش را رنج منمای هیچ همی داد و بر داد دادن بسیچ

تو هرگز درویشان و نیازمندان را آزار مده و همواره در پیِ دادگری و بخشش باش.

نکته ادبی: بسیچ به معنای کوشش و آمادگی برای انجام کاری است.

که گیتی سپنجست و جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست

زیرا این جهان ناپایدار است و ماندگار نیست، و هیچ شکوهی بالاتر از فرّ پادشاهی جمشید نیست (که آن هم باقی نماند).

نکته ادبی: سپنج به معنای عاریتی و زودگذر است.

سپهر بلندش به پا آورید جهان را جزو کدخدا آورید

آسمانِ بلند، جمشید را به خاک کشید و جهان را به دستِ دیگران سپرد.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای صاحبِ اختیار و حاکمِ مطلق است.

یکی تاج پرگوهر شاهوار دو تا یاره و طوق با گوشوار

یک تاجِ پرگوهرِ شاهانه و دو بازوبند و طوق و گوشواره به او داد.

نکته ادبی: توصیفِ زیورآلاتِ گرانبهایِ سلطنتی.

سپیجاب و سغدش به گودرز داد بسی پند و منشور آن مرز داد

رستم مناطق سپیجاب و سغد را به گودرز بخشید و پندهای لازم و فرمانِ حکمرانیِ آن سرزمین را به او داد.

نکته ادبی: منشور فرمانِ مکتوبِ شاه برای حاکمیت است.

ستودش فراوان و کرد آفرین که چون تو کسی نیست ز ایران زمین

رستم او را بسیار ستود و آفرین گفت که در ایران‌زمین کسی مانند تو نیست.

نکته ادبی: اشاره به مقام و منزلتِ والای گودرز.

بزرگی و فر و بلندی و داد همان بزم و رزم از تو داریم یاد

بزرگی و شکوه و بلندی و عدالت، و همچنین بزم و رزم را ما از تو به یادگار داریم.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای الگو قرار دادن است.

ترا با هنر گوهرست و خرد روانت همی از تو رامش برد

تو علاوه بر هنر، گوهرِ ذاتی و خرد داری که روانت را آرام و شاد می‌سازد.

نکته ادبی: گوهر در ادبیات قدیم به معنای اصالتِ خانوادگی و ذاتِ نیک است.

روا باشد ار پند من بشنوی که آموزگار بزرگان توی

شایسته است که پند مرا بشنوی، زیرا تو خود آموزگارِ بزرگان هستی.

نکته ادبی: تواضعِ رستم در عینِ بزرگیِ او.

سپیجاب تا آب گلزریون ز فرمان تو کس نیاید برون

از سپیجاب تا آبِ گلزریون، هیچ‌کس نباید از فرمانِ تو سرپیچی کند.

نکته ادبی: تعیینِ محدوده جغرافیاییِ قدرت.

فریبرز کاووس را تاج زر فرستاد و دینار و تخت و کمر

رستم برای فریبرز، فرزندِ کاووس، تاجِ زرین، سکه‌های طلا، تخت و کمربند فرستاد.

نکته ادبی: فریبرز پسرِ کی‌کاووس و شاهزاده‌ای ایرانی.

بدو گفت سالار و مهتر توی سیاووش رد را برادر توی

به او گفت تو سالار و مهتر هستی و برادرِ سیاوشِ پاک‌نژاد هستی.

نکته ادبی: رَد به معنای پیشوا و بزرگ است.

میان را به کین برادر ببند ز فتراک مگشای بند کمند

کمر را برای انتقامِ برادرت ببند و بندِ کمند را از فترکِ اسبت باز مکن.

نکته ادبی: فتراک بند و ریسمانی است که پشتِ زین اسب می‌بندند.

به چین و ختن اندرآور سپاه به هر جای از دشمنان کینه خواه

سپاه را به سوی چین و ختن ببر و در هر جا که دشمنان هستند، کینه برادر را بستان.

نکته ادبی: تاکید بر انتقام‌جوییِ مداوم.

میاسای از کین افراسیاب ز تن دور کن خورد و آرام و خواب

از کینه‌خواهیِ افراسیاب آسوده منشین و خواب و خوراک را بر خود حرام کن.

نکته ادبی: میاسای به معنای استراحت مکن.

به ماچین و چین آمد این آگهی که بنشست رستم به شاهنشهی

در سرزمین‌های ماچین و چین این خبر پیچید که رستم به جایگاه شاهنشاهی رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بلامنازعِ رستم در آن برهه.

همه هدیه ها ساختند و نثار ز دینار و ز گوهر شاهوار

همگی هدایا و نثارهای فراوانی از طلا و جواهراتِ شاهوار آماده کردند.

نکته ادبی: نثار، اموالی است که پیشکشِ بزرگان می‌کنند.

تهمتن به جان داد زنهارشان بدید آن روانهای بیدارشان

رستم به آن‌ها امان داد (زنهار) و با نگاهی تیزبین روانِ بیدار و آگاهشان را شناخت.

نکته ادبی: زنهار به معنای پناه و امان دادن است.

وزان پس به نخچیر به ایوز و باز برآمد برین روزگاری دراز

پس از آن روزگار، به شکار و بازیِ شاهین و باز مشغول شدند و مدتی طولانی بدین‌گونه گذشت.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

چنان بد که روزی زواره برفت به نخچیر گوران خرامید تفت

چنان شد که روزی زواره (برادر رستم) با شتاب به شکارِ گورخر رفت.

نکته ادبی: گوران جمعِ گورخر است.

یکی ترک تا باشدش رهنمای به پیش اندر افگند و آمد بجای

یک راهنمای تُرک برای نشان دادنِ راه، پیش‌رو انداخت و همراه او به آنجا رسید.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ راهنما در سفرهای حماسی.

یکی بیشه دید اندران پهن دشت که گفتی برو بر نشاید گذشت

در آن دشتِ وسیع، بیشه‌ای دید که گویی عبور از آن ممکن نبود.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی و انبوهیِ بیشه.

ز بس بوی و بس رنگ و آب روان همی نو شد از باد گفتی روان

از بوی خوش و طراوت و آبِ روانِ آنجا، گویی با وزشِ باد، آن بیشه دائماً نو و تازه می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به جریانِ حیات و تازگی در طبیعت.

پس آن ترک خیره زبان برگشاد به پیش زواره همی کرد یاد

آن مرد از تبار تورانی (ترک) شروع به صحبت کرد و در حضور زواره، از خاطرات سیاوش یاد کرد.

نکته ادبی: واژه 'ترک' در اینجا به معنای نژاد تورانی است نه لزوماً قومیت ترک امروزی. 'خیره زبان' به معنای کسی است که جسورانه یا بی‌پروا سخن می‌گوید.

که نخچیرگاه سیاوش بد این برین بود مهرش به توران زمین

او گفت که این مکان همان شکارگاه سیاوش بود و او در این سرزمین توران، عشق و علاقه بسیاری داشت.

نکته ادبی: 'نخچیرگاه' به معنای شکارگاه است. 'بدو' در اینجا اشاره به سیاوش دارد.

بدین جایگه شاد و خرم بدی جز ایدر همه جای با غم بدی

در این مکان او شاد و خوشحال بود و در هر جای دیگری جز اینجا، غمی بر دل داشت.

نکته ادبی: 'بدی' مخفف 'بود' است. 'ایدر' واژه کهن برای 'اینجا' است.

زواره چو بشنید زو این سخن برو تازه شد روزگار کهن

زواره وقتی این سخن را شنید، داغِ تازه‌ای بر دلش نشست و یادِ روزگارِ قدیم برایش زنده شد.

نکته ادبی: 'تازه شدن روزگار کهن' کنایه از تجدید شدن غم و یادآوری گذشته‌های تلخ است.

چو گفتار آن ترکش آمد به گوش ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش

وقتی حرف‌های آن مرد به گوش زواره رسید، از شدتِ اندوه از اسب به زمین افتاد و هوش از سرش پرید.

نکته ادبی: 'ز اسپ اندر افتاد' به معنای سقوط از اسب در اثر شوک روانی است.

یکی باز بودش به چنگ اندرون رها کرد و مژگان شدش جوی خون

او که بازی شکاری در دست داشت، آن را رها کرد و چشمانش از شدت گریه، مانند جویِ خون شد.

نکته ادبی: 'باز' پرنده شکاری است. 'جوی خون' استعاره از اشکِ بسیار و خونین است.

رسیدند یاران لشکر بدوی غمی یافتندش پر از آب روی

یارانِ لشکر به سراغش آمدند و او را غرق در غم و اشک دیدند.

نکته ادبی: 'آب روی' در اینجا اشاره به اشک چشم است.

گرفتند نفرین بران رهنمای به زخمش فگندند هر یک ز پای

آن‌ها آن راهنما را لعنت کردند و به تلافیِ دردِ زواره، او را با ضرباتِ خود از پای درآوردند.

نکته ادبی: 'رهنمای' به معنای کسی است که راه را نشان داده و این ماجرا را بازگو کرده است.

زواره یکی سخت سوگند خورد فرو ریخت از دیدگان آب زرد

زواره سوگندی سخت یاد کرد و اشکِ تلخ از چشمانش جاری ساخت.

نکته ادبی: 'آب زرد' کنایه از اشکِ سوزان و دردناک است.

کزین پس نه نخچیر جویم نه خواب نپردازم از کین افراسیاب

گفت که از این پس نه به شکار می‌روم و نه استراحت می‌کنم، مگر اینکه انتقامِ خونِ سیاوش را از افراسیاب بگیرم.

نکته ادبی: 'نپردازم' در اینجا به معنای وقت نگذاشتن برای کار دیگر و تمرکز بر انتقام است.

نمانم که رستم برآساید ایچ همی کینه را کرد باید بسیچ

نمی‌گذارم رستم نیز لحظه‌ای بیاساید، چرا که همه باید برای این انتقام آماده شویم.

نکته ادبی: 'بسیچ' به معنای آمادگی و تدارک است. 'ایچ' به معنای 'هیچ' است.

همانگه چو نزد تهمتن رسید خروشید چون روی او را بدید

همان لحظه که به نزدِ رستم رسید، با دیدنِ او فریاد برآورد و خروشید.

نکته ادبی: 'تهمتن' لقب رستم و به معنای تنومند است.

بدو گفت کایدر به کین آمدیم و گر لب پر از آفرین آمدیم

به او گفت ما اینجا یا برای جنگ و انتقام آمده‌ایم، یا برای ستایش و خوشی؛ اما وضعیت این‌گونه نیست.

نکته ادبی: تضاد میان 'کین' و 'آفرین' برای نشان دادن دوراهی موجود است.

چو یزدان نیکی دهش زور داد از اختر ترا گردش هور داد

وقتی خداوندِ بخشنده به ما نیرو داد و سرنوشت نیز با ما یار بود و بختِ خوبی نصیبمان کرد.

نکته ادبی: 'نیکی دهش' صفت خداوند است. 'گردش هور' استعاره از گردش روزگار و بخت است.

چرا باید این کشور آباد ماند یکی را برین بوم و بر شاد ماند

چرا باید این سرزمین توران آباد باقی بماند و کسی در این کشور با خوشحالی زندگی کند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که بر ضرورت ویرانیِ دشمن دلالت دارد.

فرامش مکن کین آن شهریار که چون او نبیند دگر روزگار

فراموش نکن انتقامِ خونِ آن پادشاه (سیاوش) را که دیگر روزگار مثل او را به خود نخواهد دید.

نکته ادبی: 'شهریار' در اینجا به سیاوش اشاره دارد.

برانگیخت آن پیلتن را ز جای تهمتن هم آن کرد کاو دید رای

زواره آن پهلوانِ تنومند را به حرکت واداشت و رستم نیز همان‌گونه که زواره می‌خواست، عمل کرد.

نکته ادبی: 'پیلتن' استعاره از رستم به دلیل قدرتِ زیاد است.

همان غارت و کشتن اندر گرفت همه بوم و بر دست بر سر گرفت

رستم بلافاصله فرمانِ غارت و کشتار داد و همه سرزمین توران به خاک سیاه نشست و مردم عزادار شدند.

نکته ادبی: 'دست بر سر گرفتن' کنایه از عزاداری و ماتم‌زدگی است.

ز توران زمین تا به سقلاب و روم نماندند یک مرز آباد بوم

از سرزمین توران تا روم و سقلاب، هیچ منطقه‌ای آباد باقی نماند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده گستردگی ویرانی در جنگ.

همی سر بریدند برنا و پیر زن و کودک خرد کردند اسیر

پیر و جوان را سر بریدند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند.

نکته ادبی: توصیف وحشتِ جنگ.

برین گونه فرسنگ بیش از هزار برآمد ز کشور سراسر دمار

به این ترتیب، در بیش از هزار فرسنگ، سراسر کشور ویران شد و نابودی فرا گرفت.

نکته ادبی: 'دمار برآمدن' کنایه از نابودی و هلاکت است.

هرآنکس که بد مهتری با گهر همه پیش رفتند بر خاک سر

هر بزرگی که دارای اصل و نسب بود، پیش آمد و سر به خاکِ تسلیم فرود آورد.

نکته ادبی: 'با گهر' به معنای اصیل و نجیب است.

که بیزار گشتیم ز افراسیاب نخواهیم دیدار او را به خواب

آن‌ها گفتند که ما از افراسیاب بیزار شدیم و حتی در خواب هم نمی‌خواهیم او را ببینیم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده انزجار عمومی از افراسیاب.

ازان خون که او ریخت بر بیگناه کسی را نبود اندر آن روی راه

از آن خونی که او به ناحق ریخت، هیچ راهِ چاره‌ای برای کسی باقی نماند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌عدالتی‌های افراسیاب.

کنون انجمن گر پراگنده ایم همه پیش تو چاکر و بنده ایم

اکنون اگر پراکنده هستیم، همه پیشِ تو بنده و فرمان‌برداریم.

نکته ادبی: اعلام وفاداریِ اجباری به رستم.

چو چیره شدی بیگنه خون مریز مکن چنگ گردون گردنده تیز

حالا که پیروز شدی، خونِ بیگناهان را نریز و خشمِ روزگار را برنینگیز.

نکته ادبی: 'چنگ گردون' استعاره از ناملایماتِ روزگار است که با کشتار تحریک می‌شود.

ندانیم ماکان جفاگر کجاست به ابرست گر در دم اژدهاست

ما نمی‌دانیم آن ستمگر (افراسیاب) کجا پنهان شده است؛ در آسمان‌هاست یا در چنگالِ اژدها.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ترسِ مردم از افراسیاب و بی‌خبری از او.

چو بشنید گفتار آن انجمن بپیچید بینادل پیلتن

وقتی رستم این سخنان را شنید، آن پهلوانِ خردمند در اندیشه فرو رفت و نگران شد.

نکته ادبی: 'بینادل' به معنای خردمند و روشن‌بین است.

سوی مرز قچغار باشی براند سران سپه را سراسر بخواند

به سوی منطقه قچغار باشی حرکت کرد و همه فرماندهانِ سپاه را فراخواند.

نکته ادبی: قچغار باشی مکان جغرافیایی خاص است.

شدند انجمن پیش او بخردان بزرگان و کارآزموده ردان

خردمندان، بزرگان و افرادِ کارآزموده و با تجربه، نزد او گرد آمدند.

نکته ادبی: 'ردان' جمع 'رد' به معنای دانایان و سران است.

که کاووس بی دست و بی فر و پای نشستست بر تخت بی رهنمای

آن‌ها گفتند که کیکاووس (پادشاه ایران) بدونِ قدرت و شکوه، بدونِ راهنما بر تخت نشسته است.

نکته ادبی: اشاره به ضعف و پیری کاووس.

گر افراسیاب از رهی بی درنگ یکی لشکر آرد به ایران به جنگ

اگر افراسیاب از این وضعیت سوءاستفاده کند و بدون درنگ لشکری برای جنگ به ایران بیاورد، چه می‌شود؟

نکته ادبی: هشدارِ استراتژیک در موردِ امنیت مرزها.

بیابد بران پیر کاووس دست شود کام و آرام ما جمله پست

او بر آن پادشاهِ پیر دست می‌یابد و تمامِ آرامش و آرزوهای ما نابود می‌شود.

نکته ادبی: 'پیر' صفتی برای کاووس در دوران ضعف است.

یکایک همه فام کین توختیم همه شهر آباد او سوختیم

ما که انتقاممان را گرفتیم و همه شهرها و آبادی‌های او را به آتش کشیدیم.

نکته ادبی: خلاصه اقداماتِ تلافی‌جویانه.

کجا سالیان اندر آمد به شش که نگذشت بر ما یکی روز خوش

سالیانِ بسیاری گذشت و حتی یک روزِ خوش هم به ما روی نیاورد.

نکته ادبی: اشاره به دوری طولانی از وطن و سختیِ جنگ.

کنون نزد آن پیر خسرو شویم چو رزم اندر آید همه نو شویم

حالا نزدِ آن پادشاهِ پیر (کاووس) برگردیم تا اگر جنگی درگرفت، دوباره آماده باشیم.

نکته ادبی: تصمیم برای بازگشت به وطن.

چو دل بر نهی بر سرای کهن کند ناز و ز تو بپوشد سخن

اگر دل به این دنیایِ فانی ببندی، دنیا با تو ناز می‌کند و حقیقت را از تو پنهان می‌سازد.

نکته ادبی: اندرز در مورد ناپایداری دنیا.

تهمتن بران گشت همداستان که فرخنده موبد زد این داستان

رستم با این پیشنهاد موافقت کرد، چرا که موبدِ خردمند این سخنِ حکیمانه را گفته بود.

نکته ادبی: 'فرخنده موبد' اشاره به حکیمِ مشاور دارد.

چنین گفت خرم دل رهنمای که خوبی گزین زین سپنجی سرای

آن پیرِ خردمند گفته بود که از این دنیایِ زودگذر، نیکی و خوبی را انتخاب کن.

نکته ادبی: 'سپنجی سرای' به معنای سرایِ موقت و ناپایدار.

بنوش و بناز و بپوش و بخور ترا بهره اینست زین رهگذر

از لذت‌های حلال بهره ببر و زندگی کن، چرا که این تنها سهمِ تو از این گذرگاهِ کوتاه است.

نکته ادبی: دعوت به اعتدال و لذت‌بردن در حدِ مجاز.

سوی آز منگر که او دشمنست دلش بردهٔ جان آهرمنست

به آز و طمع نگاه نکن که دشمنِ توست؛ دلِ طمع‌کار، بنده و اسیرِ اهریمن است.

نکته ادبی: 'آهرمن' همان اهریمن (شیطان) است که نماد شرارت و حرص است.

نگه کن که در خاک جفت تو کیست برین خواسته چند خواهی گریست

نگاه کن و ببین چه کسانی پیش از تو در خاک خفته‌اند؛ برای این ثروت و دارایی تا کی می‌خواهی گریه کنی؟

نکته ادبی: یادآوریِ مرگ و بی‌ارزشیِ مالِ دنیا.

تهمتن چو بشنید شرم آمدش برفتن یکی رای گرم آمدش

رستم وقتی این سخن را شنید، احساسِ شرم کرد و تصمیمِ جدی برای بازگشت گرفت.

نکته ادبی: 'رای گرم' کنایه از اراده و تصمیمِ مصمم است.

نگه کرد ز اسپان به هر سو گله که بودند بر دشت ترکان یله

نگاهی به گله‌های اسب که در دشت‌های ترکان رها بودند، انداخت.

نکته ادبی: 'یله' به معنای رها و آزاد است.

غلام و پرستندگان ده هزار بیاورد شایستهٔ شهریار

ده هزار غلام و خدمتکار را که شایسته‌یِ پادشاه بودند، با خود آورد.

نکته ادبی: اشاره به غنایمِ جنگی.

همان نافهٔ مشک و موی سمور ز در سپید و ز کیمال بور

همچنین مشک و پوستین‌های سمور و مرواریدهای سپید و اسب‌های بور را برداشت.

نکته ادبی: 'کیمال' نوعی از اسب یا دارایی ارزشمند است.

به رنگ و به بوی و به دیبا و زر شد آراسته پشت پیلان نر

پشتِ پیلانِ نر را با انواع پارچه‌هایِ رنگارنگ، زر و جواهرات آراستند.

نکته ادبی: توصیفِ بار کردنِ غنایم بر روی فیل‌ها.

ز گستردنیها و از بیش و کم ز پوشیدنیها و گنج و درم

از انواعِ فرش‌ها و لوازمِ خانه، کم و زیاد، و از پوشاک و گنج و پول نقد، همه را برداشتند.

نکته ادبی: فهرستِ دارایی‌هایِ غارت شده.

ز گنج سلیح و ز تاج و ز تخت به ایران کشیدند و بربست رخت

از ذخایرِ سلاح و تاج و تخت، همه را بار زدند و به سویِ ایران حرکت کردند.

نکته ادبی: 'سلیح' معربِ سلاح است.

ز توران سوی زابلستان کشید به نزدیک فرخنده دستان کشید

به سمتِ زابلستان رفتند و به نزدِ دستان (زال) بازگشتند.

نکته ادبی: 'دستان' لقب زال، پدرِ رستم است.

سوی پارس شد طوس و گودرز و گیو سپاهی چنان نامبردار و نیو

طوس، گودرز و گیو، به همراه ارتشی پرآوازه و نیرومند به سوی سرزمین پارس حرکت کردند.

نکته ادبی: نیو در زبان پهلوی و متون حماسی به معنای پهلوان، دلاور و مرد مبارز است.

نهادند سر سوی شاه جهان همه نامداران فرخ نهان

این جنگجویان نامدار و فرخنده‌بخت، همگی به سوی پادشاهِ جهان (کی‌کاووس) روی آوردند.

نکته ادبی: نامداران فرخ نهان اشاره به سرداران و اشرافی است که در جایگاه خویش مستقر و آماده بودند.

وزان پس چو بشنید افراسیاب که بگذشت رستم بران روی آب

پس از آن، هنگامی که افراسیاب آگاه شد که رستم از رودخانه عبور کرده است،

نکته ادبی: روی آب کنایه از سطح رودخانه یا پهنه‌ی آب است که رستم از آن گذر کرده.

شد از باختر سوی دریای گنگ دلی پر ز کینه سری پر ز جنگ

او از سمت غرب به سوی دریای گنگ حرکت کرد، در حالی که در قلبش کینه‌ای عمیق و در سرش سودای نبرد داشت.

نکته ادبی: باختر واژه‌ای کهن و اصیل برای جهت غرب است.

همه بوم زیر و زبر کرده دید مهان کشته و کهتران برده دید

افراسیاب سرزمین را چنان دید که زیر و رو شده است؛ بزرگان کشته شده و زیردستان به اسارت درآمده بودند.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و خاک است.

نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت نه شاداب در باغ برگ درخت

نه اسبی باقی مانده بود و نه گنجینه‌ای، نه نشانی از تاج و تخت به چشم می‌خورد و نه طراوتی در باغ‌ها و برگ درختان دیده می‌شد.

نکته ادبی: توصیفِ ویرانی کامل و زوالِ تمدن و طبیعت با استفاده از نفیِ عناصرِ نمادین قدرت و زیبایی.

جهانی به آتش برافروخته همه کاخها کنده و سوخته

جهان در آتش خشم و جنگ می‌سوخت و تمام کاخ‌ها و ساختمان‌ها ویران و به تلی از خاکستر بدل شده بود.

نکته ادبی: کنده و سوخته کنایه از نابودی کامل بناها و آثار تمدنی است.

ز دیده ببارید خونابه شاه چنین گفت با مهتران سپاه

پادشاه (افراسیاب) از دیدن این صحنه‌ها چنان متأثر شد که اشکِ خونین از چشمانش جاری گشت و با سرداران و بزرگان لشکرش سخن گفت.

نکته ادبی: خونابه کنایه از شدت غم و خشم است که فراتر از اشک معمولی توصیف شده.

که هر کس که این را فرامش کند همی جان بیدار خامش کند

او گفت: هر کس که این ویرانی و کینه را فراموش کند، در واقع وجدان و جانِ بیدار خویش را کشته و خاموش کرده است.

نکته ادبی: جانِ بیدار به معنای ضمیر آگاه و روحِ زنده است.

همه یک به یک دل پر از کین کنید سپر بستر و تیغ بالین کنید

همگی باید یک‌دل و هم‌صدا، کینه‌توز شوید و چنان برای نبرد آماده باشید که گویی سپر، بستر شما و شمشیر، بالش زیر سرتان است.

نکته ادبی: سپر بستر و تیغ بالین کنایه از آمادگی دائمی برای جنگ و زندگی در میدان نبرد است.

به ایران سپه رزم و کین آوریم به نیزه خور اندر زمین آوریم

به سرزمین ایران لشکر می‌کشیم تا جنگ و کینه به پا کنیم و با نیزه‌هایمان چنان می‌جنگیم که خورشید را در زیر خاک (تیره و تار) کنیم.

نکته ادبی: خور اندر زمین آوردن کنایه از به خاک و خون کشیدن دشمن و به شکستِ سخت کشاندن آن‌هاست.

به یک رزم اگر باد ایشان بجست نباید چنین کردن اندیشه پست

اگر آن‌ها در یک جنگ به صورت اتفاقی جان سالم به در برده‌اند، نباید بگذاریم این اتفاق باعث سستی اراده و ناامیدی ما شود.

نکته ادبی: باد در اینجا استعاره از شانس و اقبال است که نباید مبنای تصمیم‌گیری عقلانی باشد.

برآراست بر هر سوی تاختن ندید ایچ هنگام پرداختن

او برای تاخت و تاز و حمله از هر سو، خود را آماده کرد و لحظه‌ای را برای استراحت یا تأمل مناسب نمی‌دید.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای فراغت، آسودن و دست از کار کشیدن است.

همی سوخت آباد بوم و درخت به ایرانیان بر شد آن کار سخت

او مدام زمین‌های آباد و درختان را به آتش می‌کشید و این وضعیت برای ایرانیان بسیار طاقت‌فرسا و دشوار شده بود.

نکته ادبی: بر شدن به معنای دشوار شدن و شدت گرفتن سختی است.

ز باران هوا خشک شد هفت سال دگرگونه شد بخت و برگشت حال

بر اثر باران‌های نامساعد، هوا هفت سال خشک شد و بخت و اقبال همگان دگرگون گشت و اوضاع رو به تباهی نهاد.

نکته ادبی: دگرگونه شدن بخت اشاره به چرخش چرخ روزگار و تغییر سرنوشت است.

شد از رنج و سختی جهان پر نیاز برآمد برین روزگار دراز

دنیا بر اثر رنج و سختی فراوان، در تنگنا و نیاز گرفتار شد و این دوران سخت و طولانی ادامه یافت.

نکته ادبی: پر نیاز کنایه از قحطی و کمبود شدید منابع زیستی است.