شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۵

فردوسی
چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد
خبر شد ز ترکان به افراسیاب که بیدار بخت اندرآمد به خواب
همان سرخه نامور کشته شد چنان دولت تیز برگشته شد
بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد
همه شهر ایران جگر خسته اند به کین سیاوش کمر بسته اند
نگون شد سر و تاج افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب
همی گفت رادا سرا موبدا ردا نامدارا یلا بخردا
دریغ ارغوانی رخت همچو ماه دریغ آن کیی برز و بالای شاه
خروشان به سر بر پراگند خاک همه جامه ها کرد بر خویش چاک
چنین گفت با لشکر افراسیاب که مارا بر آمد سر از خورد و خواب
همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید
چو برخاست آوای کوس از درش بجنبید بر بارگه لشکرش
بزد نای رویین و بربست کوس همی آسمان بر زمین داد بوس
به گردنکشان خسرو آواز کرد که ای نامداران روز نبرد
چو برخیزد آوای کوس از دو روی نجوید زمان مرد پرخاشجوی
همه رزم را دل پر از کین کنید به ایرانیان پاک نفرین کنید
خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای
زمین آمد از سم اسپان به جوش به ابر اندر آمد فغان و خروش
چو برخاست از دشت گرد سپاه کس آمد بر رستم از دیده گاه
که آمد سپاهی چو کوه گران همه رزم جویان کندآوران
ز تیغ دلیران هوا شد بنفش برفتند با کاویانی درفش
برآمد خروش سپاه از دو روی جهان شد پر از مردم جنگجوی
خور و ماه گفتی به رنگ اندرست ستاره به چنگ نهنگ اندرست
سپهدار ترکان برآراست جنگ گرفتند گوپال و خنجر به چنگ
بیامد سوی میمنه بارمان سپاهی ز ترکان دنان و دمان
سوی میسره کهرم تیغ زن به قلب اندرون شاه با انجمن
وزین روی رستم سپه برکشید هوا شد ز تیغ یلان ناپدید
بیاراست بر میمنه گیو و طوس سواران بیدار با پیل و کوس
چو گودرز کشواد بر میسره هجیر و گرانمایگان یکسره
به قلب اندرون رستم زابلی زره دار با خنجر کابلی
تو گفتی نه شب بود پیدا نه روز نهان گشت خورشید گیتی فروز
شد از سم اسپان زمین سنگ رنگ ز نیزه هوا همچو پشت پلنگ
تو گفتی هوا کوه آهن شدست سر کوه پر ترگ و جوشن شدست
به ابر اندر آمد سنان و درفش درفشیدن تیغهای بنفش
بیامد ز قلب سپه پیلسم دلش پر ز خون کرده چهره دژم
چنین گفت با شاه توران سپاه که ای پرهنر خسرو نیک خواه
گر ایدونک از من نداری دریغ یکی باره و جوشن و گرز و تیغ
ابا رستم امروز جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم
به پیش تو آرم سر و رخش او همان خود و تیغ جهان بخش او
ازو شاد شد جان افراسیاب سر نیزه بگذاشت از آفتاب
بدو گفت کای نام بردار شیر همانا که پیلت نیارد به زیر
اگر پیلتن را به چنگ آوری زمانه برآساید از داوری
به توران چو تو کس نباشد به جاه به گنج و به تیغ و به تخت و کلاه
به گردان سپهر اندرآری سرم سپارم ترا دختر و کشورم
از ایران و توران دو بهر آن تست همان گوهر و گنج و شهر آن تست
چو بشنید پیران غمی گشت سخت بیامد بر شاه خورشید بخت
بدو گفت کاین مرد برنا و تیز همی بر تن خویش دارد ستیز
همی در گمان افتد از نام خویش نیندیشد از کار فرجام خویش
کسی سوی دوزخ نپوید به پا و گر خیره سوی دم اژدها
گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویش را زیر گرد آورد
شکسته شود دل گوان را به جنگ بود این سخن نیز بر شاه ننگ
برادر تو دانی که کهتر بود فزون تر برو مهر مهتر بود
به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارد دژم
که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ نیارم به بخت تو بر شاه ننگ
به پیش تو با نامور چار گرد چه کردم تو دیدی ز من دست برد
همانا کنون زورم افزونترست شکستن دل من نه اندرخورست
برآید به دست من این کارکرد به گرد در اختر بد مگرد
چو بشنید زو این سخن شهریار یکی اسپ شایستهٔ کارزار
بدو داد با تیغ و بر گستوان همان نیزه و درع و خود گوان
بیاراست آن جنگ را پیلسم همی راند چون شیر با باد و دم
به ایرانیان گفت رستم کجاست که گوید که او روز جنگ اژدهاست
چو بشنید گیو این سخن بردمید بزد دست و تیغ از میان برکشید
بدو گفت رستم به یک ترک جنگ نسازد همانا که آیدش ننگ
برآویختند آن دو جنگی به هم دمان گیو گودرز با پیلسم
یکی نیزه زد گیو را کز نهیب برون آمدش هر دو پا از رکیب
فرامرز چون دید یار آمدش همی یار جنگی به کار آمدش
یکی تیغ بر نیزهٔ پیلسم بزد نیزه از تیغ او شد قلم
دگر باره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی
همی گشت با آن دو یل پیلسم به میدان به کردار شیر دژم
تهمتن ز قلب سپه بنگرید دو گرد دلیر و گرانمایه دید
برآویخته با یکی شیرمرد به ابر اندر آورده از باد گرد
بدانست رستم که جز پیلسم ز ترکان ندارد کس آن زور و دم
و دیگر که از نامور بخردان ز گفت ستاره شمر موبدان
ز اختر بد و نیک بشنوده بود جهان را چپ و راست پیموده بود
که گر پیلسم از بد روزگار خرد یابد و بند آموزگار
نبرده چنو در جهان سر به سر به ایران و توران نبندد کمر
همانا که او را زمان آمدست که ایدر به چنگم دمان آمدست
به لشکر بفرمود کز جای خویش مگر ناورند اندکی پای پیش
شوم برگرایم تن پیلسم ببینم که دارد پی و شاخ و دم
یکی نیزهٔ بارکش برگرفت بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت
گران شد رکیب و سبک شد عنان به چشم اندر آورد رخشان سنان
غمی گشت و بر لب برآورد کف همی تاخت از قلب تا پیش صف
چنین گفت کای نامور پیلسم مرا خواستی تا بسوزی به دم
همی گفت و می تاخت برسان گرد یکی کرد با او سخن در نبرد
یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی ز زین برگرفتش به کردار گوی
همی تاخت تا قلب توران سپاه بینداختش خوار در قلبگاه
چنین گفت کاین را به دیبای زرد بپوشید کز گرد شد لاژورد
عنان را بپیچید زان جایگاه بیامد دمان تا به قلب سپاه
ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم دور دید از پزشک
دل لشکر و شاه توران سپاه شکسته شد و تیره شد رزمگاه
خروش آمد از لشکر هر دو سوی ده و دار گردان پرخاشجوی
خروشیدن کوس بر پشت پیل ز هر سو همی رفت تا چند میل
زمین شد ز نعل ستوران ستوه همه کوه دریا شد و دشت کوه
ز بس نعره و نالهٔ کره نای همی آسمان اندر آمد ز جای
همی سنگ مرجان شد و خاک خون سراسر سر سروران شد نگون
بکشتند چندان ز هردو گروه که شد خاک دریا و هامون چو کوه
یکی باد برخاست از رزمگاه هوا را بپوشید گرد سپاه
دو لشکر به هامون همی تاختند یک از دیگران بازنشناختند
جهان چون شب تیره تاریک شد تو گفتی به شب روز نزدیک شد
چنین گفت با لشکر افراسیاب که بیدار بخت اندر آمد به خواب
اگر سستی آرید یک تن به جنگ نماند مرا روزگار درنگ
بریشان ز هر سو کمین آورید به نیزه خور اندر زمین آورید
بیامد خود از قلب توران سپاه بر طوس شد داغ دل کینه خواه
از ایران فراوان سپه را بکشت غمی شد دل طوس و بنمود پشت
بر رستم آمد یکی چاره جوی که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی
همه رزمگه شد چو دریای خون درفش سپهدار ایران نگون
بیامد ز قلب سپه پیلتن پس او فرامرز با انجمن
سپردار بسیار در پیش بود که دلشان ز رستم بداندیش بود
همه خویش و پیوند افراسیاب همه دل پر از کین و سر پرشتاب
تهمتن فراوان ازیشان بکشت فرامرز و طوس اندر آمد به پشت
چو افراسیاب آن درفش بنفش نگه کرد بر جایگاه درفش
بدانست کان پیلتن رستمست سرافراز وز تخمهٔ نیرمست
برآشفت برسان جنگی پلنگ بیفشارد ران پیش او شد به جنگ
چو رستم درفش سیه را بدید به کردار شیر ژیان بردمید
به جوش آمد آن نامبردار گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
برآویخت با سرکش افراسیاب به پیگار خون رفت چون رود آب
یکی نیزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم کینه خواه
سنان اندر آمد ببند کمر به ببر بیان بر نبد کارگر
تهمتن به کین اندر آورد روی یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی
تگاور ز درد اندر آمد به سر بیفتاد زو شاه پرخاشخر
همی جست رستم کمرگاه او که از رزم کوته کند راه او
نگه کرد هومان بدید از کران به گردن برآورد گرز گران
بزد بر سر شانهٔ پیلتن به لشکر خروش آمد از انجمن
ز پس کرد رستم همانگه نگاه بجست از کفش نامبردار شاه
برآشفت گردافگن تاج بخش بدنبال هومان برانگیخت رخش
بتازید چندی و چندی شتافت زمانه بدش مانده او را نیافت
سپهدار ترکان نشد زیر دست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
چو از جنگ رستم بپیچید روی گریزان همی رفت پرخاشجوی
برآمد ز هر سو دم کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای
به ابر اندر آمد خروش سران گراییدن گرزهای گران
گوان سر به سر نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند
زمین سربسر کشته و خسته بود وگر لاله بر زعفران رسته بود
سپردند اسپان همی خون به نعل شده پای پیل از دل کشته لعل
هزیمت گرفتند ترکان چو باد که رستم ز بازو همی داد داد
سه فرسنگ چون اژدهای دمان تهمتن همی شد پس بدگمان
وزان جایگه پیلتن بازگشت سپه یکسر از جنگ ناساز گشت
ز رستم بپرسید پرمایه طوس که چون یافت شیر از یکی گور کوس
بدو گفت رستم که گرز گران چو یاد آرد از یال جنگ آوران
دل سنگ و سندان نماند درست بر و یال کوبنده باید نخست
عمودی که کوبنده هومان بود تو آهن مخوانش که موم آن بود
به لشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی نیاز
همه دشت پر آهن و سیم و زر سنان و ستام و کلاه و کمر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو لشکر بیامد ز دشت نبرد تنان پر ز خون و سران پر ز گرد

هنگامی که سپاهیان از میدان نبرد بازگشتند، بدن‌هایشان آغشته به خون و سرهایشان پوشیده از غبار جنگ بود.

نکته ادبی: اشاره به فرسودگی و شدت درگیری در میدان کارزار.

خبر شد ز ترکان به افراسیاب که بیدار بخت اندرآمد به خواب

خبر ناگواری از سوی ترکان به افراسیاب رسید که نشان می‌داد بختِ او که تا پیش از این بیدار و پیروزمند بود، رو به افول و خواب‌آلودگی نهاده است.

نکته ادبی: بیدار بخت به خواب اندرآمد کنایه از برگشتن اقبال و آغاز دوران افول قدرت.

همان سرخه نامور کشته شد چنان دولت تیز برگشته شد

همان سرخه، آن شاهزاده نامدار کشته شد و به همین دلیل، دولت و بختِ افراسیاب به سرعت و به سختی رو به زوال گذاشت.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت راهبردی و عاطفی سرخه برای افراسیاب.

بریده سرش را نگونسار کرد تنش را به خون غرقه بر دار کرد

سرِ بریده‌اش را واژگون کردند و پیکرش را آغشته به خون، بر دار آویختند.

نکته ادبی: تصویری خشن از انتقام و بی‌حرمتی به جسد دشمن در عرف جنگ‌های باستان.

همه شهر ایران جگر خسته اند به کین سیاوش کمر بسته اند

تمام مردم ایران از غم و خشم دردمند شده و کمر به انتقام خون سیاوش بسته‌اند.

نکته ادبی: جگر خسته کنایه از غمگین و داغدار بودن است.

نگون شد سر و تاج افراسیاب همی کند موی و همی ریخت آب

افراسیاب از شدتِ اندوه، تاج و سرش به زیر افتاد و با پریشانی، موی می‌کند و اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: مو کندن و اشک ریختن نمودِ بیرونی اندوهِ عمیق و اضطراب در متون حماسی.

همی گفت رادا سرا موبدا ردا نامدارا یلا بخردا

افراسیاب در سوگ می‌گفت: ای بخشنده، ای پیشوا و ای نامدارِ دلیر و خردمند.

نکته ادبی: استفاده از القابِ ستایش‌آمیز برای مقتول که نشان‌دهنده جایگاه بالای او نزد افراسیاب است.

دریغ ارغوانی رخت همچو ماه دریغ آن کیی برز و بالای شاه

دریغ از آن چهره ارغوانی و درخشان همچون ماه، و دریغ از آن قامت بلند و شاهانه که از دست رفت.

نکته ادبی: تشبیه چهره به ماه و اشاره به برز و بالای شاهانه که نشانه کمال زیبایی است.

خروشان به سر بر پراگند خاک همه جامه ها کرد بر خویش چاک

افراسیاب در حالی که فریاد می‌کشید، خاک بر سر می‌پاشید و از شدت غم، جامه‌های خود را پاره کرد.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن و جامه دریدن از آیین‌های عزاداری در ایران باستان بوده است.

چنین گفت با لشکر افراسیاب که مارا بر آمد سر از خورد و خواب

افراسیاب به لشکر خود گفت که کارِ ما از خوردن و خوابیدن و آرامش گذشته است.

نکته ادبی: اشاره به شرایط اضطراری و پایانِ دورانِ راحت‌طلبی.

همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید

چشم‌هایتان را برای کین‌خواهی تیز کنید و با پوشیدنِ زره و جوشن، خود را همچون نهالی در میانِ فولاد استوار کنید.

نکته ادبی: استعاره از آمادگی کامل برای رزم.

چو برخاست آوای کوس از درش بجنبید بر بارگه لشکرش

هنگامی که صدای طبل جنگ از درگاهِ قصرش بلند شد، سپاهیانش به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: کوس نماد اعلان جنگ و بسیج عمومی است.

بزد نای رویین و بربست کوس همی آسمان بر زمین داد بوس

طبل‌های جنگی و شیپورها به صدا درآمدند، چنان‌که گویی آسمان و زمین به هم پیوستند.

نکته ادبی: مبالغه در صدای بلندِ طبل و کرنا که زمین و آسمان را تسخیر کرده است.

به گردنکشان خسرو آواز کرد که ای نامداران روز نبرد

افراسیاب سران و پهلوانانش را فراخواند و گفت: ای نامدارانِ روزگار رزم.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای دلاوران و پهلوانان بلندمرتبه است.

چو برخیزد آوای کوس از دو روی نجوید زمان مرد پرخاشجوی

وقتی صدای طبل از دو سو بلند شود، دیگر مرد جنگجو نباید لحظه‌ای درنگ کند.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت عمل و غنیمت شمردن فرصت در میدان نبرد.

همه رزم را دل پر از کین کنید به ایرانیان پاک نفرین کنید

دل‌هایتان را سرشار از کینه کنید و با تمام وجود بر ایرانیان نفرین و خشم روا دارید.

نکته ادبی: ترغیب سپاه به خشونت علیه دشمن.

خروش آمد و نالهٔ کرنای دم نای رویین و هندی درای

صدای شیپورها و بوق‌های جنگی و نای‌های فلزی بلند شد و همه فضا را پر کرد.

نکته ادبی: توصیفِ صوتیِ فضای پر از اضطرابِ قبل از نبرد.

زمین آمد از سم اسپان به جوش به ابر اندر آمد فغان و خروش

زمین از شدت کوبش پای اسبان به جنبش درآمد و صدای فریاد و هیاهو تا ابرها بالا رفت.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن کثرت سپاهیان و عظمت نبرد.

چو برخاست از دشت گرد سپاه کس آمد بر رستم از دیده گاه

زمانی که غبار سپاه از دشت برخاست، دیده‌بان نزد رستم آمد.

نکته ادبی: نقش دیده‌بان در اطلاع‌رسانی به فرماندهان.

که آمد سپاهی چو کوه گران همه رزم جویان کندآوران

دیده‌بان گفت سپاهی همچون کوهی بزرگ و استوار آمده است که همگی جنگ‌جویان و دلاورانِ کارکشته هستند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه برای نشان دادن هیبت و انبوهیِ نیروها.

ز تیغ دلیران هوا شد بنفش برفتند با کاویانی درفش

از درخشش تیغ‌های دلیران، رنگ آسمان به بنفش گرایید و آن‌ها با درفش کاویانی پیش رفتند.

نکته ادبی: اشاره به درفش کاویانی به عنوان نماد ملی و مقدس ایرانیان.

برآمد خروش سپاه از دو روی جهان شد پر از مردم جنگجوی

صدای خروش دو سپاه از هر سو بلند شد و جهان پر از جنگجویان گشت.

نکته ادبی: فضاسازی حماسی برای آغاز نبرد بزرگ.

خور و ماه گفتی به رنگ اندرست ستاره به چنگ نهنگ اندرست

گویی خورشید و ماه در رنگِ خون فرو رفته‌اند و ستاره‌ها در چنگال نهنگی گرفتار شده‌اند.

نکته ادبی: تصویرسازی سورئال از تیرگی و آشوبِ میدان نبرد.

سپهدار ترکان برآراست جنگ گرفتند گوپال و خنجر به چنگ

سپهسالارِ ترکان آرایش جنگی گرفت و همگی گرزهای گران و خنجرهای خود را به دست گرفتند.

نکته ادبی: آمادگی فیزیکی برای درگیری تن‌به‌تن.

بیامد سوی میمنه بارمان سپاهی ز ترکان دنان و دمان

بارمان با سپاهی از ترکانِ دلاور و خروشان به سمت جناح راستِ سپاه رفت.

نکته ادبی: توضیح آرایش نظامی و جایگیری فرماندهان.

سوی میسره کهرم تیغ زن به قلب اندرون شاه با انجمن

کهرمِ تیغ‌زن به سمت جناح چپ رفت و شاه (افراسیاب) در قلب سپاه مستقر شد.

نکته ادبی: تعیین موقعیت استراتژیک قلب سپاه برای پادشاه.

وزین روی رستم سپه برکشید هوا شد ز تیغ یلان ناپدید

رستم نیز از این سو سپاهش را آراست و هوا از درخشش تیغ‌های پهلوانان ناپدید شد.

نکته ادبی: مبالغه پیرامون کثرت سلاح‌های براق.

بیاراست بر میمنه گیو و طوس سواران بیدار با پیل و کوس

گیو و طوس، جناح راست را با سواران بیدار و فیل‌ها و طبل‌های جنگی آراستند.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از فیل در جنگ‌های باستان.

چو گودرز کشواد بر میسره هجیر و گرانمایگان یکسره

گودرزِ کشواد به همراه هجیر و دیگر بزرگان، جناح چپ را در دست گرفتند.

نکته ادبی: مشخص کردن نقشِ خانواده گودرز در آرایش نظامی.

به قلب اندرون رستم زابلی زره دار با خنجر کابلی

رستمِ زابلی نیز در قلب سپاه ایستاد، در حالی که زره بر تن و خنجر کابلی بر کمر داشت.

نکته ادبی: تأکید بر تجهیزات رستم به عنوان فرمانده اصلی.

تو گفتی نه شب بود پیدا نه روز نهان گشت خورشید گیتی فروز

تو گویی نه شب بود و نه روز، چرا که خورشیدِ جهان‌تاب از گرد و غبار پنهان گشت.

نکته ادبی: توصیف تیرگیِ ناشی از حجم عظیمِ سپاه و برخاستن گرد و غبار.

شد از سم اسپان زمین سنگ رنگ ز نیزه هوا همچو پشت پلنگ

زمین از سمِ اسبان رنگِ سنگ گرفت و نیزه‌ها هوا را همچون پشتِ پلنگ (خال‌دار و انبوه) کردند.

نکته ادبی: تشبیه زیبا و بدیعِ تراکم نیزه‌ها به خال‌های پوست پلنگ.

تو گفتی هوا کوه آهن شدست سر کوه پر ترگ و جوشن شدست

گویی آسمان تبدیل به کوهی از آهن شد و قله‌ها پر از کلاه‌خود و جوشن گشت.

نکته ادبی: اشاره به انبوهیِ تجهیزات فلزی که درخشش و هیبتی کوه-مانند داشتند.

به ابر اندر آمد سنان و درفش درفشیدن تیغهای بنفش

نیزه‌ها و پرچم‌ها تا میان ابرها بالا رفت و درخششِ تیغ‌های بنفش‌رنگ، فضا را فرا گرفت.

نکته ادبی: تصویرسازی از وسعت و شکوهِ تسلیحات سپاهیان.

بیامد ز قلب سپه پیلسم دلش پر ز خون کرده چهره دژم

پیلسم از قلب سپاه بیرون آمد، در حالی که دلش پر از کینه و چهره‌اش درهم و عبوس بود.

نکته ادبی: معرفی پیلسم به عنوان یک جنگجوی مغرور و خشمگین.

چنین گفت با شاه توران سپاه که ای پرهنر خسرو نیک خواه

او به شاه توران گفت: ای شاهِ هنرمند و نیک‌خواه.

نکته ادبی: تزویری که در خطابِ پیلسم به افراسیاب وجود دارد.

گر ایدونک از من نداری دریغ یکی باره و جوشن و گرز و تیغ

اگر از من دریغ نکنی و به من اسب، جوشن، گرز و تیغ بدهی...

نکته ادبی: درخواستِ پیلسم برای تجهیزاتِ نبرد.

ابا رستم امروز جنگ آورم همه نام او زیر ننگ آورم

امروز با رستم می‌جنگم و نامِ او را به ننگ می‌کشانم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده غرورِ کاذب و ناآگاهیِ پیلسم از قدرت واقعی رستم.

به پیش تو آرم سر و رخش او همان خود و تیغ جهان بخش او

سر و رخشِ او را به پیشگاه تو می‌آورم، همان‌طور که خود و تیغ جهان‌بخشش را برایت می‌آورم.

نکته ادبی: وعده‌ای گزاف که نشان‌دهنده حماقتِ قهرمان در برابر رستم است.

ازو شاد شد جان افراسیاب سر نیزه بگذاشت از آفتاب

افراسیاب از این سخن شاد شد و سر نیزه‌اش را در برابر آفتاب بالا گرفت.

نکته ادبی: نشانه رضایت و تاییدِ افراسیاب از ادعای پیلسم.

بدو گفت کای نام بردار شیر همانا که پیلت نیارد به زیر

افراسیاب گفت: ای شیرِ نامدار، می‌دانم که رستم نیز حریف تو نخواهد بود.

نکته ادبی: تشویقِ فریبنده افراسیاب که پیلسم را به کام مرگ می‌فرستد.

اگر پیلتن را به چنگ آوری زمانه برآساید از داوری

اگر پیلتن (رستم) را شکست دهی، جهان از داوری و جنگ آسوده می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ کلیدیِ رستم در جنگ که با حذف او، ایران شکست می‌خورد.

به توران چو تو کس نباشد به جاه به گنج و به تیغ و به تخت و کلاه

در توران کسی به اندازه تو جایگاه و ثروت و شمشیر ندارد.

نکته ادبی: وعده‌های مادی افراسیاب برای تطمیع پیلسم.

به گردان سپهر اندرآری سرم سپارم ترا دختر و کشورم

اگر سرِ او را برایم بیاوری، دخترم و کشورم را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: وعده پادشاهی و پیوند خانوادگی به عنوان بالاترین جایزه ممکن.

از ایران و توران دو بهر آن تست همان گوهر و گنج و شهر آن تست

از ایران و توران هرچه هست سهم تو خواهد بود، همان گنج‌ها و شهرها متعلق به توست.

نکته ادبی: وعده‌هایی که افراسیاب می‌داند هرگز به وقوع نمی‌پیوندد.

چو بشنید پیران غمی گشت سخت بیامد بر شاه خورشید بخت

پیران چون این سخنان را شنید، بسیار اندوهگین شد و نزد شاهِ خورشیدبخت رفت.

نکته ادبی: پیران به عنوان صدای عقل و تجربه، نگرانِ عاقبتِ این گستاخی است.

بدو گفت کاین مرد برنا و تیز همی بر تن خویش دارد ستیز

پیران گفت این مردِ جوان و مغرور، با جان خود بازی می‌کند.

نکته ادبی: تشخیص پیران از غرورِ کاذبِ پیلسم.

همی در گمان افتد از نام خویش نیندیشد از کار فرجام خویش

او غرق در خودبینی است و به عاقبتِ کارش نمی‌اندیشد.

نکته ادبی: انتقاد از بی‌خردیِ جوانی که چشم بر واقعیت بسته است.

کسی سوی دوزخ نپوید به پا و گر خیره سوی دم اژدها

هیچ‌کس با پای خود به سمت دوزخ نمی‌رود، مگر کسی که نادانسته به سوی دهان اژدها برود.

نکته ادبی: تمثیلِ بسیار دقیق برای نشان دادنِ ورود به نبردِ نابرابر با رستم.

گر او با تهمتن نبرد آورد سر خویش را زیر گرد آورد

اگر او با تهمتن (رستم) درآویزد، سرانجام کارش تباهی و خواری خواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ شومِ غرور بیجا در برابر حریف قدرتمند.

شکسته شود دل گوان را به جنگ بود این سخن نیز بر شاه ننگ

پیلسم می‌گوید شکست دادنِ یک حریفِ ضعیف در جنگ افتخاری ندارد و این کار برای شاهِ توران (پیران) نیز مایه شرمساری است.

نکته ادبی: گوان جمع واژه گو به معنای پهلوان و مردان دلاور است.

برادر تو دانی که کهتر بود فزون تر برو مهر مهتر بود

پیلسم به پیران می‌گوید تو می‌دانی که در رسم پهلوانی، احترام به بزرگ‌تر و رعایت جایگاه‌ها واجب است و نباید به خردتر ستم کرد.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ‌تر و کهتر به معنای کوچک‌تر است.

به پیران چنین گفت پس پیلسم کزین پهلوان دل ندارد دژم

پیلسم پس از آن به پیران گفت که از بابت رویارویی من با این پهلوان، دل‌نگران نباش و دژم (غمگین) مباش.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

که گر من کنم جنگ جنگی نهنگ نیارم به بخت تو بر شاه ننگ

او گفت اگر من با این پهلوان که مانند نهنگی جنگجو است بجنگم، کاری نمی‌کنم که بختِ تو لکه‌دار شود و بر شاه شرمساری بار آید.

نکته ادبی: جنگی نهنگ استعاره از پهلوانی بسیار قوی و بی‌باک است.

به پیش تو با نامور چار گرد چه کردم تو دیدی ز من دست برد

پیلسم خطاب به پیران می‌گوید تو در برابرِ چهار دلاورِ نامدارِ سپاهِ ایران، دیدی که چگونه با قدرت و چالاکی جنگیدم.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و دلاور است.

همانا کنون زورم افزونترست شکستن دل من نه اندرخورست

او می‌افزاید که اکنون زور و توانِ من از پیش بیشتر شده است و شکست خوردنِ من در این نبرد، دور از انتظار و ناشایست است.

نکته ادبی: اندرخور به معنای شایسته و سزاوار است.

برآید به دست من این کارکرد به گرد در اختر بد مگرد

پیلسم با اعتمادبه‌نفس می‌گوید این پیروزی به دست من رقم خواهد خورد، پس نگرانِ سرنوشت بد و پیش‌گویی‌های شوم نباش.

نکته ادبی: اختر در اینجا به معنای ستاره و طالع یا سرنوشت است.

چو بشنید زو این سخن شهریار یکی اسپ شایستهٔ کارزار

وقتی پیران این سخنانِ دلیرانه را شنید، اسبی مناسب برای میدان نبرد برای او آماده کرد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا به پیرانِ ویسه اشاره دارد.

بدو داد با تیغ و بر گستوان همان نیزه و درع و خود گوان

پیران اسب را به همراه شمشیر، برگستوان (زره اسب)، نیزه و کلاه‌خودِ دلاوران به او بخشید.

نکته ادبی: برگستوان پوشش زرهی اسب برای محافظت در جنگ است.

بیاراست آن جنگ را پیلسم همی راند چون شیر با باد و دم

پیلسم برای جنگ آماده شد و همانند شیری خشمگین و با سرعتی همچون باد به سمت میدان تاخت.

نکته ادبی: تشبیه پیلسم به شیر نماد شجاعت و خشم است.

به ایرانیان گفت رستم کجاست که گوید که او روز جنگ اژدهاست

رستم از سپاهِ توران پرسید که گیو کجاست؟ همان کسی که ایرانیان می‌گویند در روز نبرد، اژدهایی خشمگین است.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نمادِ قدرتِ ویرانگر و هیبتِ ترسناک است.

چو بشنید گیو این سخن بردمید بزد دست و تیغ از میان برکشید

گیو چون این سخن را شنید، برآشفت و با شتاب دست به قبضه شمشیر برد و آن را از میان بیرون کشید.

نکته ادبی: بردمید کنایه از خشمگین شدن و به حرکت درآمدن است.

بدو گفت رستم به یک ترک جنگ نسازد همانا که آیدش ننگ

رستم به گیو گفت که در نبردی چنین سخت، شایسته نیست که دچار شکست و شرمساری شوی.

نکته ادبی: تنگ در عبارت ترک جنگ اشاره به عرصه نبرد سخت دارد.

برآویختند آن دو جنگی به هم دمان گیو گودرز با پیلسم

آن دو جنگجویِ دلیر یعنی گیوِ گودرز و پیلسم به یکدیگر حمله کردند و درگیر شدند.

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و با هیبت است.

یکی نیزه زد گیو را کز نهیب برون آمدش هر دو پا از رکیب

پیلسم ضربه‌ای با نیزه به گیو زد که بر اثر شدتِ آن، گیو از زین اسب جدا شد و پاهایش از رکاب بیرون افتاد.

نکته ادبی: نهیب به معنای صدای مهیب یا شدت ضربه است.

فرامرز چون دید یار آمدش همی یار جنگی به کار آمدش

فرامرز وقتی دید گیو در خطر افتاده، برای یاری رساندن به میدان آمد تا به او کمک کند.

نکته ادبی: یار در اینجا به معنای یاور و پشتیبان در نبرد است.

یکی تیغ بر نیزهٔ پیلسم بزد نیزه از تیغ او شد قلم

فرامرز با شمشیر به نیزه پیلسم ضربه‌ای زد و آن را قطع کرد.

نکته ادبی: قلم شدن نیزه کنایه از شکستن آن است.

دگر باره زد بر سر ترگ اوی شکسته شد آن تیغ پرخاشجوی

فرامرز دوباره ضربه‌ای به کلاه‌خودِ پیلسم زد و شمشیرِ جنگجویِ او شکست.

نکته ادبی: ترگ به معنای کلاه‌خود است.

همی گشت با آن دو یل پیلسم به میدان به کردار شیر دژم

آن دو پهلوان (پیلسم و یارانِ ایرانی) در میدان نبرد مانند شیری خشمگین به گردِ هم می‌چرخیدند.

نکته ادبی: دژم صفتِ شیر است و به معنای خشمگین و عبوس است.

تهمتن ز قلب سپه بنگرید دو گرد دلیر و گرانمایه دید

رستم از قلبِ سپاه نگریست و آن دو دلاور و بزرگ‌زاده را در حال نبرد دید.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای رستم به معنای دارای تنِ بزرگ و قوی است.

برآویخته با یکی شیرمرد به ابر اندر آورده از باد گرد

دید که با یک شیرمرد (پیلسم) درگیر شده‌اند و چنان گرد و غباری از تاخت‌وتاز برپا کرده‌اند که به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: به ابر اندر آورده از باد گرد کنایه از شدتِ نبرد است.

بدانست رستم که جز پیلسم ز ترکان ندارد کس آن زور و دم

رستم دریافت که به جز پیلسم، کسی از سپاه توران چنین توان و نیرویی ندارد.

نکته ادبی: دم در اینجا به معنای نفس و توانِ رزمی است.

و دیگر که از نامور بخردان ز گفت ستاره شمر موبدان

رستم همچنین به یاد آورد که از زبانِ خردمندان و موبدانِ ستاره‌شناس چیزهایی شنیده بود.

نکته ادبی: ستاره‌شمر به معنای منجم و پیش‌گو است.

ز اختر بد و نیک بشنوده بود جهان را چپ و راست پیموده بود

آن‌ها از نیک و بدِ سرنوشت برای پیلسم سخن گفته بودند و گویی طومارِ جهان را پیموده و از سرانجام او آگاه بودند.

نکته ادبی: پیمودن جهان کنایه از شناختِ کاملِ رازهای عالم است.

که گر پیلسم از بد روزگار خرد یابد و بند آموزگار

پیش‌گویی این بود که اگر پیلسم از روزگارِ بد، اندکی خرد و تجربه بیاموزد، سرنوشتِ شومی در انتظار اوست.

نکته ادبی: بند آموزگار کنایه از حادثه‌ای است که باعث درس گرفتن یا مرگ می‌شود.

نبرده چنو در جهان سر به سر به ایران و توران نبندد کمر

رستم می‌دانست که در تمامِ جهان، در ایران و توران، پهلوانی به قدرتِ او کمر به جنگ نمی‌بندد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای نبرد است.

همانا که او را زمان آمدست که ایدر به چنگم دمان آمدست

رستم احساس کرد زمانِ مرگِ پیلسم فرا رسیده است و اکنون او به چنگِ من درآمده است.

نکته ادبی: دمان به معنای خشمگین و پرهیاهو است.

به لشکر بفرمود کز جای خویش مگر ناورند اندکی پای پیش

رستم به لشکر دستور داد که از جای خود تکان نخورند و جلو نیایند.

نکته ادبی: پای پیش نهادن کنایه از مداخله در نبرد است.

شوم برگرایم تن پیلسم ببینم که دارد پی و شاخ و دم

رستم گفت خودم به سراغِ پیلسم می‌روم تا ببینم این پهلوان چه در چنته دارد.

نکته ادبی: پی و شاخ و دم استعاره از توان و زورمندی است.

یکی نیزهٔ بارکش برگرفت بیفشارد ران ترگ بر سر گرفت

رستم نیزه‌ای سنگین برداشت، پاهای خود را در رکاب فشرد و کلاه‌خود را بر سر محکم کرد.

نکته ادبی: ترگ کلاه‌خود جنگی است.

گران شد رکیب و سبک شد عنان به چشم اندر آورد رخشان سنان

رستم سنگین بر اسب نشست و عنان را سبک گرفت (آماده تاختن شد) و سرِ درخشانِ نیزه‌اش را به سمت دشمن گرفت.

نکته ادبی: سنان به معنای سرِ نیزه است.

غمی گشت و بر لب برآورد کف همی تاخت از قلب تا پیش صف

او با خشم تاخت و از قلبِ سپاه تا نزدیکیِ صفِ دشمن پیش رفت.

نکته ادبی: بر لب آوردن کف کنایه از غلیانِ خشم است.

چنین گفت کای نامور پیلسم مرا خواستی تا بسوزی به دم

رستم به پیلسم گفت: ای پهلوانِ نامدار، تو خواستی با این قدرتت، سپاهِ ما را از بین ببری.

نکته ادبی: سوختن با دم استعاره از نابود کردن با قدرتِ نفس یا ضربات جنگی است.

همی گفت و می تاخت برسان گرد یکی کرد با او سخن در نبرد

رستم این را گفت و با سرعتِ تمام بر او تاخت و نبردی را آغاز کرد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان است.

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی ز زین برگرفتش به کردار گوی

رستم نیزه‌ای بر کمرگاهِ پیلسم زد و چنان ضربه‌ای بود که او را از زین اسب مانند گویی سبک‌وزن بلند کرد.

نکته ادبی: کردار گوی تشبیه برای نشان دادن سبکی پرتاب شدنِ پیلسم است.

همی تاخت تا قلب توران سپاه بینداختش خوار در قلبگاه

رستم پیلسم را با خواری به سمتِ قلبِ سپاهِ توران پرتاب کرد.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنای حقیرانه و بی‌مقدار است.

چنین گفت کاین را به دیبای زرد بپوشید کز گرد شد لاژورد

رستم گفت این پیکر را با دیبایِ زرد بپوشانید، چرا که از شدت گرد و غبارِ نبرد، رنگِ لاجوردی (آسمانی) به خود گرفته است.

نکته ادبی: دیبای زرد نوعی پارچه گران‌بها است.

عنان را بپیچید زان جایگاه بیامد دمان تا به قلب سپاه

رستم عنانِ اسب را چرخاند و با خشم و شتاب به سمتِ قلبِ سپاهِ خودش بازگشت.

نکته ادبی: دمان به معنای شتابان و خروشان است.

ببارید پیران ز مژگان سرشک تن پیلسم دور دید از پزشک

پیران با دیدنِ مرگِ پیلسم اشک ریخت و دید که پیکرِ او دیگر نیازی به طبیب و درمان ندارد (چون کشته شده است).

نکته ادبی: مژگان سرشک کنایه از گریستن است.

دل لشکر و شاه توران سپاه شکسته شد و تیره شد رزمگاه

دلِ سپاه و فرماندهانِ توران از مرگِ پهلوانشان شکست و فضایِ میدانِ جنگ تیره و تار شد.

نکته ادبی: شکسته شدن دل کنایه از ناامیدی و شکست روحی است.

خروش آمد از لشکر هر دو سوی ده و دار گردان پرخاشجوی

از هر دو سویِ لشکر خروش و فریادی بلند شد و پهلوانانِ خشمگین به یکدیگر هجوم بردند.

نکته ادبی: ده و دار به معنای غوغا و هیاهو است.

خروشیدن کوس بر پشت پیل ز هر سو همی رفت تا چند میل

صدایِ طبل‌های جنگ که بر پشتِ فیل‌ها نواخته می‌شد، تا فرسنگ‌ها شنیده می‌شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل بزرگ جنگی است.

زمین شد ز نعل ستوران ستوه همه کوه دریا شد و دشت کوه

زمین زیرِ پای اسبان چنان می‌لرزید که دشت‌ها و کوه‌ها مانند دریا متلاطم شدند.

نکته ادبی: ستوه به معنای به تنگ آمدن و آشفتگی زمین است.

ز بس نعره و نالهٔ کره نای همی آسمان اندر آمد ز جای

از شدتِ نعره‌ها و صدایِ شیپورها، گویی آسمان از جایِ خود تکان خورد.

نکته ادبی: کره نای نوعی شیپور جنگی است.

همی سنگ مرجان شد و خاک خون سراسر سر سروران شد نگون

سنگ‌های بیابان مانند مرجان سرخ شدند و خاک از خونِ کشتگان به رنگ خون درآمد و سرِ بزرگانِ سپاه به خاک افتاد (کشته شدند).

نکته ادبی: نگون شدن سر کنایه از کشته شدن و شکست خوردن است.

بکشتند چندان ز هردو گروه که شد خاک دریا و هامون چو کوه

آن‌قدر از هر دو گروه کشتند که دشت و هامون مانند کوهی از اجساد پر شد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت وسیع است.

یکی باد برخاست از رزمگاه هوا را بپوشید گرد سپاه

بادی از میدان نبرد برخاست و تمامِ هوا را با گرد و غبارِ ناشی از حرکتِ سپاهیان پوشاند.

نکته ادبی: رزمگاه استعاره از محلِ درگیری است.

دو لشکر به هامون همی تاختند یک از دیگران بازنشناختند

دو سپاه در دشت چنان با هم درآمیختند که به دلیلِ گرد و غبار، کسی دیگری را نمی‌شناخت.

نکته ادبی: بازنشناختن کنایه از درهم‌تنیدگیِ سپاهیان در نبرد است.

جهان چون شب تیره تاریک شد تو گفتی به شب روز نزدیک شد

جهان چنان تاریک شد که گویی شبِ تیره فرارسیده و روز به شب تبدیل شده است.

نکته ادبی: تشبیه برای اغراق در تاریکیِ ناشی از غبارِ جنگ است.

چنین گفت با لشکر افراسیاب که بیدار بخت اندر آمد به خواب

افراسیاب به سپاهِ خود گفت که بختِ بیدارِ ما اکنون به خواب رفته است (یعنی شکست نزدیک است).

نکته ادبی: بیدار بخت استعاره از اقبالِ بلند و پیروزی است.

اگر سستی آرید یک تن به جنگ نماند مرا روزگار درنگ

اگر در نبرد کوتاهی کنید و تنبلی به خرج دهید، من دیگر فرصت و شکیبایی برای صبر کردن ندارم.

نکته ادبی: سستی به معنای کاهلی و درنگ به معنای تامل و تاخیر است.

بریشان ز هر سو کمین آورید به نیزه خور اندر زمین آورید

از هر طرف به آن‌ها شبیخون بزنید و با نیزه‌های خود آن‌ها را به زمین بکوبید.

نکته ادبی: خور به معنای جایگاه یا محل است.

بیامد خود از قلب توران سپاه بر طوس شد داغ دل کینه خواه

افراسیاب از قلب سپاه توران پیش آمد و بر طوس، کینه و دشمنی دلی پر از داغ و حسرت نهاد.

نکته ادبی: قلب در اصطلاح نظامی قدیم، مرکز سپاه است.

از ایران فراوان سپه را بکشت غمی شد دل طوس و بنمود پشت

سپاهیان بسیاری از ایران را کشت، طوس از این بابت غمگین شد و در برابر دشمن عقب‌نشینی کرد.

نکته ادبی: بنمود پشت، کنایه از عقب‌نشینی و فرار است.

بر رستم آمد یکی چاره جوی که امروز ازین رزم شد رنگ و بوی

کسی نزد رستم آمد و چاره‌جویی کرد، چرا که سرنوشت این جنگ در حال تغییر بود.

نکته ادبی: رنگ و بوی در اینجا کنایه از تغییر وضعیت و حال و هوای میدان نبرد است.

همه رزمگه شد چو دریای خون درفش سپهدار ایران نگون

میدان جنگ غرق در خون شده بود و پرچم سپاه ایران بر زمین افتاده بود.

نکته ادبی: نگون شدن درفش، نماد شکست و خواری است.

بیامد ز قلب سپه پیلتن پس او فرامرز با انجمن

رستم که تنی همچون پیل داشت، از مرکز سپاه به میدان آمد و فرامرز نیز به همراه لشکریانش پشت سر او حرکت کردند.

نکته ادبی: پیلتن صفتی است برای رستم که نشان‌دهنده عظمت و قدرت جسمانی اوست.

سپردار بسیار در پیش بود که دلشان ز رستم بداندیش بود

فرماندهان دشمن در پیشاپیش بودند که نسبت به رستم کینه و دشمنی عمیقی داشتند.

نکته ادبی: بداندیش بودن کنایه از دشمنی و بدخواهی است.

همه خویش و پیوند افراسیاب همه دل پر از کین و سر پرشتاب

همه آنان از خویشان افراسیاب بودند که قلبی سرشار از کینه و سری پرشور برای جنگ داشتند.

نکته ادبی: سر پرشتاب به معنای جسارت و اشتیاق برای مبارزه است.

تهمتن فراوان ازیشان بکشت فرامرز و طوس اندر آمد به پشت

رستم بسیاری از آنان را کشت و فرامرز و طوس نیز از پشت سر به یاری او آمدند.

نکته ادبی: اندر آمد به پشت، استعاره از حمایت و پشتیبانی در جنگ است.

چو افراسیاب آن درفش بنفش نگه کرد بر جایگاه درفش

وقتی افراسیاب آن درفش بنفش‌رنگ رستم را دید و به جایگاه آن نگریست، دریافت که با چه کسی روبروست.

نکته ادبی: درفش بنفش یکی از نشانه‌های ویژه رستم در شاهنامه است.

بدانست کان پیلتن رستمست سرافراز وز تخمهٔ نیرمست

دانست که آن پهلوان قوی‌هیکل، رستم است که از نژاد نیرم و فردی بلندمرتبه است.

نکته ادبی: تخمه نیرم به ریشه و تبار خانوادگی رستم اشاره دارد.

برآشفت برسان جنگی پلنگ بیفشارد ران پیش او شد به جنگ

مانند پلنگی جنگجو خشمگین شد، پاهای خود را بر اسب فشرد و به سوی رستم تاخت.

نکته ادبی: بیفشارد ران کنایه از تاختن اسب با قدرت است.

چو رستم درفش سیه را بدید به کردار شیر ژیان بردمید

وقتی رستم درفش سیاه افراسیاب را دید، همچون شیری درنده خروشید.

نکته ادبی: به کردار شیر ژیان تشبیهی برای بیان خشم و دلیری رستم است.

به جوش آمد آن نامبردار گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

آن پهلوان نامدار به جوش آمد و اسب تیزرو خود را به میدان راند.

نکته ادبی: عنان سپردن کنایه از تاختن و وارد نبرد شدن است.

برآویخت با سرکش افراسیاب به پیگار خون رفت چون رود آب

با افراسیابِ سرکش درگیر شد و در آن نبرد، خون مانند رودی جاری گشت.

نکته ادبی: مانند رود آب بودن برای خون، اغراقی برای نمایش شدت کشتار است.

یکی نیزه سالار توران سپاه بزد بر بر رستم کینه خواه

یکی از نیزه‌داران سپاه توران، نیزه‌ای به سوی رستم کینه‌خواه پرتاب کرد.

نکته ادبی: سالار به معنای فرمانده یا بزرگ است.

سنان اندر آمد ببند کمر به ببر بیان بر نبد کارگر

نوک نیزه به کمربند رستم رسید، اما بر ببر بیان او اثری نگذاشت.

نکته ادبی: ببر بیان، جامه یا زرهی افسانه‌ای و آسیب‌ناپذیر است.

تهمتن به کین اندر آورد روی یکی نیزه زد بر سر اسپ اوی

رستم که در پی انتقام بود، نیزه‌ای به سمت سر اسب افراسیاب پرتاب کرد.

نکته ادبی: کین اندر آوردن روی به معنای روی آوردن به جنگ و انتقام است.

تگاور ز درد اندر آمد به سر بیفتاد زو شاه پرخاشخر

اسب تیزرو از شدت درد سرش به زمین خورد و پادشاه جنگجو از پشت آن به زیر افتاد.

نکته ادبی: پرخاشخر به معنای جنگ‌طلب و ستیزه‌جو است.

همی جست رستم کمرگاه او که از رزم کوته کند راه او

رستم به دنبال کمرگاه او می‌گشت تا کارش را یکسره کند و عمرش را به پایان رساند.

نکته ادبی: کمرگاه استعاره از مرکز قدرت یا نقطه ضعف برای اسیر کردن است.

نگه کرد هومان بدید از کران به گردن برآورد گرز گران

هومان از کناری نظاره‌گر بود و گرز سنگینی را به دست گرفت و بالا آورد.

نکته ادبی: کران به معنای کنار یا گوشه است.

بزد بر سر شانهٔ پیلتن به لشکر خروش آمد از انجمن

گرز را بر شانه رستم کوبید و از صدای این ضربه، هیاهویی در سپاه برپا شد.

نکته ادبی: پیلتن اشاره به قدرت بالای رستم دارد که ضربه هومان تنها توانست او را تکان دهد.

ز پس کرد رستم همانگه نگاه بجست از کفش نامبردار شاه

رستم به عقب نگریست و در همان حال افراسیاب از چنگ او گریخت.

نکته ادبی: بجست به معنای فرار کردن و رهایی یافتن است.

برآشفت گردافگن تاج بخش بدنبال هومان برانگیخت رخش

آن پهلوان تاج‌بخش از این واقعه خشمگین شد و رخش را به دنبال هومان راند.

نکته ادبی: گردافگن لقبی برای رستم است که قهرمانان را به زمین می‌زند.

بتازید چندی و چندی شتافت زمانه بدش مانده او را نیافت

مدتی تاخت و به دنبال او گشت، اما زمانه چنان بود که او را نیافت.

نکته ادبی: مانده بودن زمانه کنایه از چرخش روزگار به نفع دشمن است.

سپهدار ترکان نشد زیر دست یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

فرمانده ترکان تسلیم نشد و بر اسبی تندرو سوار شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است.

چو از جنگ رستم بپیچید روی گریزان همی رفت پرخاشجوی

وقتی افراسیاب از نبرد با رستم روی برگرداند، به حالت گریزان از صحنه خارج شد.

نکته ادبی: پرخاشجوی کنایه از جنگ‌طلب بودن است.

برآمد ز هر سو دم کرنای همی آسمان اندر آمد ز جای

از هر سو صدای کرنای جنگ بلند شد، به طوری که گویی آسمان از جای خود تکان خورد.

نکته ادبی: آسمان اندر آمد ز جای، اغراقی برای شدت صداست.

به ابر اندر آمد خروش سران گراییدن گرزهای گران

صدای فریاد جنگجویان به ابرها رسید و صدای برخورد گرزهای سنگین فضا را پر کرد.

نکته ادبی: گراییدن به معنای میل کردن و فرود آمدن است.

گوان سر به سر نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند

پهلوانان همگی نعره کشیدند و نوک نیزه‌هایشان را به سمت آسمان بالا بردند.

نکته ادبی: گوان جمع گیو (پهلوان) است.

زمین سربسر کشته و خسته بود وگر لاله بر زعفران رسته بود

تمام زمین پر از کشته و زخمی بود، گویی گل‌های لاله در میان زعفران روییده باشند.

نکته ادبی: تشبیه خون به لاله و زمین به زعفران، تصویرسازی زیبایی از میدان خونین جنگ است.

سپردند اسپان همی خون به نعل شده پای پیل از دل کشته لعل

اسب‌ها در خون راه می‌رفتند و پای فیل‌ها از خون کشته‌شدگان به رنگ سرخ لعل درآمده بود.

نکته ادبی: لعل بودن به معنای سرخ‌فام شدن است.

هزیمت گرفتند ترکان چو باد که رستم ز بازو همی داد داد

ترکان همچون باد فرار کردند، چرا که رستم با دستان قدرتمند خود آن‌ها را مجازات کرده بود.

نکته ادبی: داد دادن در اینجا به معنای انتقام گرفتن یا به سزای عمل رساندن است.

سه فرسنگ چون اژدهای دمان تهمتن همی شد پس بدگمان

رستم تا سه فرسنگ همچون اژدهای خشمگین آن‌ها را دنبال کرد و پس از آن تردید کرد.

نکته ادبی: بدگمان شدن رستم کنایه از شک و تردید در ادامه تعقیب است.

وزان جایگه پیلتن بازگشت سپه یکسر از جنگ ناساز گشت

رستم از آنجا بازگشت و سپاه دشمن همگی از نبرد ناامید و شکست‌خورده شدند.

نکته ادبی: ناساز گشتن کنایه از شکست و به‌هم‌ریختگی سپاه است.

ز رستم بپرسید پرمایه طوس که چون یافت شیر از یکی گور کوس

طوس با احترام از رستم پرسید که چگونه توانستی شیر (افراسیاب) را از شکارگاهش فراری دهی.

نکته ادبی: گور کوس استعاره از افراسیاب است که طعمه رستم شده بود.

بدو گفت رستم که گرز گران چو یاد آرد از یال جنگ آوران

رستم پاسخ داد که وقتی گرز سنگین، یال و کوپال جنگجویان را به یاد می‌آورد،

نکته ادبی: یال کنایه از عظمت و شکوه پهلوانان است.

دل سنگ و سندان نماند درست بر و یال کوبنده باید نخست

حتی دل سنگ و سندان هم نمی‌تواند در برابر آن ایستادگی کند، بلکه باید قدرت ضربه را با سینه و بازو تحمل کرد.

نکته ادبی: کوبنده بودن اشاره به قدرت ویرانگر گرز رستم است.

عمودی که کوبنده هومان بود تو آهن مخوانش که موم آن بود

آن گرز سنگینی که هومان را کوبید، آن را آهن مپندار، بلکه در برابر ضربه رستم همچون موم نرم بود.

نکته ادبی: موم بودن آهن کنایه از شدت ضربه رستم است که آهن را نیز تغییر شکل می‌دهد.

به لشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی نیاز

آن‌ها به اردوگاه خود بازگشتند و سپاهیان از غنایم جنگی بی‌نیاز شدند.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و اموال و غنایم است.

همه دشت پر آهن و سیم و زر سنان و ستام و کلاه و کمر

دشت پر از سلاح‌ها، پول، طلا، نیزه، زین اسب و کلاهخود و کمربندهای جنگی بود.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه و زین اسب است.