شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۴

فردوسی
چو آگاهی آمد به کاووس شاه که شد روزگار سیاوش تباه
به کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن
ابر بی گناهش به خنجر به زار بریدند سر زان تن شاهوار
بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد به بیشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شیون به هر کوهسار نه فریادرس بود و نه خواستار
چو این گفته بشنید کاووس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه
بر و جامه بدرید و رخ را بکند به خاک اندر آمد ز تخت بلند
برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان
همه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یادکرد
چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شاپور و فرهاد و رهام شیر
همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه
پس آگاهی آمد سوی نیمروز به نزدیک سالار گیتی فروز
که از شهر ایران برآمد خروش همی خاک تیره برآمد به جوش
پراگند کاووس بر یال خاک همه جامهٔ خسروی کرد چاک
تهمتن چو بشنید زو رفت هوش ز زابل به زاری برآمد خروش
به چنگال رخساره بشخود زال همی ریخت خاک از بر شاخ و یال
چو یک هفته با سوگ بود و دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم
سپاهی فراوان بر پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن
به درگاه کاووس بنهاد روی دو دیده پر از آب و دل کینه جوی
چو نزدیکی شهر ایران رسید همه جامهٔ پهلوی بردرید
به دادار دارنده سوگند خورد که هرگز تنم بی سلیح نبرد
نباشد بشویم سرم را ز خاک همه بر تن غم بود سوگناک
کله ترگ و شمشیر جام منست به بازو خم خام دام منست
چو آمد به نزدیک کاووس کی سرش بود پرخاک و پرخاک پی
بدو گفت خوی بد ای شهریار پراگندی و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بدخوی ز سر برگرفت افسر خسروی
کنون آشکارا ببینی همی که بر موج دریا نشینی همی
از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ بیامد به ما بر زیانی بزرگ
کسی کاو بود مهتر انجمن کفن بهتر او را ز فرمان زن
سیاوش به گفتار زن شد به باد خجسته زنی کاو ز مادر نزاد
دریغ آن بر و برز و بالای او رکیب و خم خسرو آرای او
دریغ آن گو نامبرده سوار که چون او نبیند دگر روزگار
چو در بزم بودی بهاران بدی به رزم افسر نامداران بدی
همی جنگ با چشم گریان کنم جهان چون دل خویش بریان کنم
نگه کرد کاووس بر چهر او بدید اشک خونین و آن مهر او
نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوی سوی خان سودابه بنهاد روی
ز پرده به گیسوش بیرون کشید ز تخت بزرگیش در خون کشید
به خنجر به دو نیم کردش به راه نجنبید بر جای کاووس شاه
بیامد به درگاه با سوگ و درد پر از خون دل و دیده رخساره زرد
همه شهر ایران به ماتم شدند پر از درد نزدیک رستم شدند
چو یک هفته با سوگ و با آب چشم به درگاه بنشست پر درد و خشم
به هشتم بزد نای رویین و کوس بیامد به درگاه گودرز و طوس
چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو چو بهرام و رهام و شاپور نیو
فریبرز کاووس درنده شیر گرازه که بود اژدهای دلیر
فرامرز رستم که بد پیش رو نگهبان هر مرز و سالار نو
به گردان چنین گفت رستم که من برین کینه دادم دل و جان و تن
که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار
چنین کار یکسر مدارید خرد چنین کینه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بیرون کنید زمین را ز خون رود جیحون کنید
به یزدان که تا در جهان زنده ام به کین سیاوش دل آگنده ام
بران تشت زرین کجا خون اوی فرو ریخت ناکاردیده گروی
بمالید خواهم همی روی و چشم مگر بر دلم کم شود درد و خشم
وگر همچنانم بود بسته چنگ نهاده به گردن درون پالهنگ
به خاک اندرون خوار چون گوسفند کشندم دو بازو به خم کمند
و گر نه من و گرز و شمشیر تیز برانگیزم اندر جهان رستخیز
نبیند دو چشمم مگر گرد رزم حرامست بر من می و جام و بزم
به درگاه هر پهلوانی که بود چو زان گونه آواز رستم شنود
همه برگرفتند با او خروش تو گفتی که میدان برآمد به جوش
ز میدان یکی بانگ برشد به ابر تو گفتی زمین شد به کام هژبر
بزد مهره بر پشت پیلان به جام یلان بر کشیدند تیغ از نیام
برآمد خروشیدن گاودم دم نای رویین و رویینه خم
جهان پر شد از کین افراسیاب به دریا تو گفتی به جوش آمد آب
نبد جای پوینده را بر زمین ز نیزه هوا ماند اندر کمین
ستاره به جنگ اندر آمد نخست زمین و زمان دست خون را بشست
ببستند گردان ایران میان به پیش اندرون اختر کاویان
گزین کرد پس رستم زابلی ز گردان شمشیرزن کابلی
ز ایران و از بیشهٔ نارون ده و دو هزار از یلان انجمن
سپه را فرامرز بد پیش رو که فرزند گو بود و سالار نو
همی رفت تا مرز توران رسید ز دشمن کسی را به ره بر ندید
دران مرز شاه سپیجاب بود که با لشکر و گنج و با آب بود
ورازاد بد نام آن پهلوان دلیر و سپه تاز و روشن روان
سپه بود شمشیرزن سی هزار همه رزم جوی از در کارزار
ورازاد از قلب لشکر برفت بیامد به نزد فرامرز تفت
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی چرا کرده ای سوی این مرز روی
سزد گر بگویی مرا نام خویش بجویی ازین کار فرجام خویش
همانا به فرمان شاه آمدی گر از پهلوان سپاه آمدی
چه داری ز افراسیاب آگهی ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی
نباید که بی نام بر دست من روانت برآید ز تاریک تن
فرامرز گفت ای گو شوربخت منم بار آن خسروانی درخت
که از نام او شیر پیچان شود چو خشم آورد پیل بیجان شود
مرا با تو بدگوهر دیوزاد چرا کرد باید همی نام یاد
گو پیلتن با سپاه از پس است که اندر جهان کینه خواه او بس است
به کین سیاوش کمر بر میان ببست و بیامد چو شیر ژیان
برآرد ازین مرز بی ارز دود هوا گرد او را نیارد بسود
ورازاد بشنید گفتار او همی خوار دانست پیگار او
به لشکر بفرمود کاندر دهید کمان ها سراسر به زه بر نهید
رده بر کشید از دو رویه سپاه به سر بر نهادند ز آهن کلاه
ز هر سو برآمد ز گردان خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش
چو آواز کوس آمد و کرنای فرامرز را دل برآمد ز جای
به یک حمله اندر ز گردان هزار بیفگند و برگشت از کارزار
دگر حمله کردش هزار و دویست ورازاد را گفت لشکر مه ایست
که امروز بادافرهٔ ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست
چنین لشکر گشن و چندین سوار سراسیمه شد از یکی نامدار
همی شد فرامرز نیزه به دست ورازاد را راه یزدان ببست
فرامرز جنگی چو او را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید
برانگیخت از جای شبرنگ را بیفشرد بر نیزه بر چنگ را
یکی نیزه زد بر کمربند او که بگسست زیر زره بند او
چنان برگرفتش ز زین خدنگ که گفتی یک پشه دارد به چنگ
بیفگند بر خاک و آمد فرود سیاووش را داد چندی درود
سر نامور دور کرد از تنش پر از خون بیالود پیراهنش
چنین گفت کاینت سر کین نخست پراگنده شد تخم پرخاش و رست
همه بوم و بر آتش اندرفگند همی دود برشد به چرخ بلند
یکی نامه بنوشت نزد پدر ز کار ورازاد پرخاشخر
که چون برگشادم در کین و جنگ ورا برگرفتم ز زین پلنگ
به کین سیاوش بریدم سرش برافروختم آتش از کشورش
وزان سو نوندی بیامد به راه به نزدیک سالار توران سپاه
که آمد به کین رستم پیلتن بزرگان ایران شدند انجمن
ورازاد را سر بریدند زار برانگیخت از مرز توران دمار
سپه را سراسر بهم بر زدند به بوم و به بر آتش اندر زدند
چو بشنید افراسیاب این سخن غمی شد ز کردارهای کهن
نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله بیاورد چوپان به میدان گله
در گنج گوپال و برگستوان همان نیزه و خنجر هندوان
همان گنج دینار و در و گهر همان افسر و طوق زرین کمر
ز دستور گنجور بستد کلید همه کاخ و میدان درم گسترید
چو لشکر سراسر شد آراسته بریشان پراگنده شد خواسته
بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای
سپهدار از گنگ بیرون کشید سپه را ز تنگی به هامون کشید
فرستاد و مر سرخه را پیش خواند ز رستم بسی داستانها براند
بدو گفت شمشیرزن سی هزار ببر نامدار از در کارزار
نگه دار جان از بد پور زال به رزمت نباشد جزو کس همال
تو فرزندی و نیکخواه منی ستون سپاهی و ماه منی
چو بیدار دل باشی و راه جوی که یارد نهادن بروی تو روی
کنون پیش رو باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش
ز پیش پدر سرخه بیرون کشید درفش و سپه را به هامون کشید
طلایه چو گرد سپه دید تفت بپیچید و سوی فرامرز رفت
از ایران سپه برشد آوای کوس ز گرد سپه شد هوا آبنوس
خروش سواران و گرد سپاه چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه
درخشیدن تیغ الماس گون سنانهای آهار داده به خون
تو گفتی که برشد به گیتی بخار برافروختند آتش کارزار
ز کشته فگنده به هر سو سران زمین کوه گشت از کران تا کران
چو سرخه بران گونه پیگار دید درفش فرامرز سالار دید
عنان را به بور سرافراز داد به نیزه درآمد کمان باز داد
فرامرز بگذاشت قلب سپاه بر سرخه با نیزه شد کینه خواه
یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ ز کوهه ببردش سوی یال اسپ
ز ترکان به یاری او آمدند پر از جنگ و پرخاشجو آمدند
از آشوب ترکان و از رزم سخت فرامرز را نیزه شد لخت لخت
بدانست سرخه که پایاب اوی ندارد غمی گشت و برگاشت روی
پس اندر فرامرز با تیغ تیز همی تاخت و انگیخته رستخیز
سواران ایران به کردار دیو دمان از پسش برکشیده غریو
فرامرز چون سرخه را یافت چنگ بیازید زان سان که یازد پلنگ
گرفتش کمربند و از پشت زین برآورد و زد ناگهان بر زمین
پیاده به پیش اندر افگند خوار به لشکرگه آوردش از کارزار
درفش تهمتن همانگه ز راه پدید آمد و گرد پیل و سپاه
فرامرز پیش پدر شد چو گرد به پیروزی از روزگار نبرد
به پیش اندرون سرخه را بسته دست بکرده ورازاد را یال پست
همه غار و هامون پر از کشته بود سر دشمن از رزم برگشته بود
سپاه آفرین خواند بر پهلوان بران نامبردار پور جوان
تهمتن برو آفرین کرد نیز به درویش بخشید بسیار چیز
یکی داستان زد برو پیلتن که هر کس که سر برکشد ز انجمن
خرد باید و گوهر نامدار هنر یار و فرهنگش آموزگار
چو این گوهران را بجا آورد دلاور شود پر و پا آورد
از آتش نبینی جز افروختن جهانی چو پیش آیدش سوختن
فرامرز نشگفت اگر سرکش است که پولاد را دل پر از آتش است
چو آورد با سنگ خارا کند ز دل راز خویش آشکارا کند
به سرخه نگه کرد پس پیلتن یکی سرو آزاده بد بر چمن
برش چون بر شیر و رخ چون بهار ز مشک سیه کرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش به دشت ابا خنجر و روزبانان و تشت
ببندند دستش به خم کمند بخوابند بر خاک چون گوسفند
بسان سیاوش سرش را ز تن ببرند و کرگس بپوشد کفن
چو بشنید طوس سپهبد برفت به خون ریختن روی بنهاد تفت
بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه چه ریزی همی خون من بی گناه
سیاوش مرا بود هم سال و دوست روانم پر از درد و اندوه اوست
مرا دیده پرآب بد روز و شب همیشه به نفرین گشاده دو لب
بران کس که آن تشت و خنجر گرفت بران کس که آن شاه را سرگرفت
دل طوس بخشایش آورد سخت بران نامبردار برگشته بخت
بر رستم آمد بگفت این سخن که پور سپهدار افگند بن
چنین گفت رستم که گر شهریار چنان خسته دل شاید و سوگوار
همیشه دل و جان افراسیاب پر از درد باد و دو دیده پرآب
همان تشت و خنجر زواره ببرد بدان روزبانان لشکر سپرد
سرش را به خنجر ببرید زار زمانی خروشید و برگشت کار
بریده سر و تنش بر دار کرد دو پایش زبر سر نگونسار کرد
بران کشته از کین برافشاند خاک تنش را به خنجر بکردند چاک
جهانا چه خواهی ز پروردگان چه پروردگان داغ دل بردگان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو آگاهی آمد به کاووس شاه که شد روزگار سیاوش تباه

خبر مرگ جانسوز سیاوش به گوش کاووس‌شاه رسید.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «تبدیل روزگار» برای مرگ به معنای پایان یافتن عمر است.

به کردار مرغان سرش را ز تن جدا کرد سالار آن انجمن

آن فرمانده (افراسیاب) سر سیاوش را همچون پرندگان بی‌دفاع از تن جدا کرد.

نکته ادبی: تشبیه «به کردار مرغان» نشان‌دهنده مظلومیت و بی‌دفاع بودن سیاوش است.

ابر بی گناهش به خنجر به زار بریدند سر زان تن شاهوار

آن‌ها با خنجر، سرِ آن شاهزاده‌ی نجیب و بی‌گناه را بریدند.

نکته ادبی: واژه «شاهوار» به معنای شایسته پادشاهی و دارای منزلت رفیع است.

بنالد همی بلبل از شاخ سرو چو دراج زیر گلان با تذرو

بلبل بر شاخه سرو ناله می‌کند، همچون دراجی که میان گل‌ها کنار تذرو (قرقاول) زاری می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از نام پرندگان برای ترسیم فضای سوگواری طبیعت است.

همه شهر توران پر از داغ و درد به بیشه درون برگ گلنار زرد

تمام شهر توران لبریز از اندوه شد و گل‌های سرخ مانند برگ‌های زرد پاییزی پژمردند.

نکته ادبی: گلنار کنایه از زیبایی و سرخی است که با زردی جایگزین شده است.

گرفتند شیون به هر کوهسار نه فریادرس بود و نه خواستار

در تمام کوهسارها شیون و فریاد به پا شد، اما هیچ فریادرسی نبود که به دادخواهی برخیزد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ مطلقِ داغدیدگان.

چو این گفته بشنید کاووس شاه سر نامدارش نگون شد ز گاه

وقتی کاووس‌شاه این خبر را شنید، از شدت اندوه بر تخت پادشاهی فرو ریخت و سرش آویزان شد.

نکته ادبی: نگون شدن سر کنایه از غش کردن یا نهایت درماندگی است.

بر و جامه بدرید و رخ را بکند به خاک اندر آمد ز تخت بلند

کاووس جامه خود را درید و صورتش را خراشید و از روی تخت بلند، به خاک افتاد.

نکته ادبی: خراشیدن رخ و دریدن جامه از آیین‌های سوگواری کهن است.

برفتند با مویه ایرانیان بدان سوگ بسته به زاری میان

ایرانیان با مویه‌گری و زاری به سوی مراسم سوگواری شتافتند.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آمادگی برای عزاداری یا رزم است.

همه دیده پرخون و رخساره زرد زبان از سیاوش پر از یادکرد

چشمان همه خون‌بار و چهره‌ها از غم زرد شده بود و همگان نام سیاوش را به نیکی یاد می‌کردند.

نکته ادبی: تضاد خونین بودن چشم و زردی رخساره نشانه شدت غم است.

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر چو شاپور و فرهاد و رهام شیر

قهرمانانی چون طوس، گودرز، گیو، شاپور، فرهاد و رهام نیز در این سوگواری حاضر بودند.

نکته ادبی: استفاده از صفت «شیر» برای رهام به معنای دلاوری اوست.

همه جامه کرده کبود و سیاه همه خاک بر سر بجای کلاه

همه جامه‌های خود را به نشانه عزا کبود و سیاه کردند و به جای کلاه، خاک بر سر ریختند.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن نماد نهایت ذلت و اندوه است.

پس آگاهی آمد سوی نیمروز به نزدیک سالار گیتی فروز

سپس خبر به نیمروز (سیستان)، نزد رستم که جهان را با شکوهش روشن می‌کرد، رسید.

نکته ادبی: گیتی‌فروز لقبی برای رستم به نشانه عظمت اوست.

که از شهر ایران برآمد خروش همی خاک تیره برآمد به جوش

که از شهرهای ایران صدای خروش و فریاد بلند شده و زمین و زمان در جوش و خروش است.

نکته ادبی: خاک به جوش آمدن استعاره‌ای از آشوب و اضطراب عمومی است.

پراگند کاووس بر یال خاک همه جامهٔ خسروی کرد چاک

کاووس از شدت غم، خاک بر سر ریخت و جامه‌های سلطنتی خود را پاره کرد.

نکته ادبی: یال خاک استعاره از خاکِ رویِ سر است.

تهمتن چو بشنید زو رفت هوش ز زابل به زاری برآمد خروش

رستم وقتی خبر را شنید، از هوش رفت و از زابل فریادِ زاری سر داد.

نکته ادبی: تهمتن لقبی به معنای دارنده تنِ نیرومند است.

به چنگال رخساره بشخود زال همی ریخت خاک از بر شاخ و یال

زال، پدر رستم، از شدت غم چنگال بر صورت خود کشید و موهایش را پر از خاک کرد.

نکته ادبی: شخودن به معنای خراشیدن است.

چو یک هفته با سوگ بود و دژم به هشتم برآمد ز شیپور دم

پس از یک هفته سوگواری و اندوه، روز هشتم صدای شیپور جنگ بلند شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

سپاهی فراوان بر پیلتن ز کشمیر و کابل شدند انجمن

سپاهیان بسیاری از کشمیر و کابل برای همراهی رستم گرد آمدند.

نکته ادبی: پیلتن لقب دیگر رستم است.

به درگاه کاووس بنهاد روی دو دیده پر از آب و دل کینه جوی

رستم به سوی درگاه کاووس حرکت کرد، در حالی که چشمانش گریان و دلش جویای انتقام بود.

نکته ادبی: کینه جوی صفت فاعلی مرکب به معنای انتقام‌جو.

چو نزدیکی شهر ایران رسید همه جامهٔ پهلوی بردرید

وقتی به نزدیک ایران رسید، لباس‌های پهلوانی خود را به نشانه عزا درید.

نکته ادبی: جامه پهلوی کنایه از لباس‌های فاخر و جنگی است.

به دادار دارنده سوگند خورد که هرگز تنم بی سلیح نبرد

به خدای یکتا سوگند خورد که تا انتقام نگیرد، دست از سلاح برنمی‌دارد.

نکته ادبی: دادار دارنده به معنای خداوند آفریدگار است.

نباشد بشویم سرم را ز خاک همه بر تن غم بود سوگناک

تا انتقام نگیرم، سر و تنم را از خاکِ عزا پاک نمی‌کنم و همواره در سوگ خواهم ماند.

نکته ادبی: سوگناک صفت به معنای اندوهگین.

کله ترگ و شمشیر جام منست به بازو خم خام دام منست

از این پس، کلاه‌خود و شمشیر زیور من است و کمانم تنها ابزارِ آرایش من خواهد بود.

نکته ادبی: خم خام دام کنایه از کمان و کمند جنگی است.

چو آمد به نزدیک کاووس کی سرش بود پرخاک و پرخاک پی

وقتی رستم نزد کاووس رسید، سراسر وجودش از خاکِ عزا پوشیده بود.

نکته ادبی: خاک بر پی کنایه از طی کردن مسیر با غم و اندوه است.

بدو گفت خوی بد ای شهریار پراگندی و تخمت آمد ببار

رستم به کاووس گفت: ای پادشاه، تو با تصمیم بد خود، بذر این فاجعه را کاشتی و حالا نتیجه‌اش را ببین.

نکته ادبی: تخمت آمد ببار استعاره از برداشت محصولِ افعالِ بد.

ترا مهر سودابه و بدخوی ز سر برگرفت افسر خسروی

عشق بی‌پایه تو به سودابه بدطینت، باعث شد که تاج و تخت پادشاهی از تو سلب شود.

نکته ادبی: افسر خسروی استعاره از آبرو و مقام پادشاهی است.

کنون آشکارا ببینی همی که بر موج دریا نشینی همی

اکنون آشکارا می‌بینی که جایگاهت متزلزل است و مانند کسی هستی که بر موج دریا نشسته است.

نکته ادبی: نشستن بر موج دریا کنایه از ناپایداری و خطر است.

از اندیشهٔ خرد و شاه سترگ بیامد به ما بر زیانی بزرگ

به خاطر اندیشه‌های نادرستِ شاهی بزرگ، زیانی عظیم به ما وارد شد.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ و عظیم.

کسی کاو بود مهتر انجمن کفن بهتر او را ز فرمان زن

کسی که بزرگی می‌کند، بهتر است کفن بپوشد تا اینکه تحت فرمانِ زن باشد.

نکته ادبی: اشاره به نقدِ تأثیرپذیریِ پادشاه از سودابه در بافتارِ اخلاقیِ شاهنامه.

سیاوش به گفتار زن شد به باد خجسته زنی کاو ز مادر نزاد

سیاوش به خاطر سخنان زن (سودابه) نابود شد؛ خوشا به حال زنی که هرگز به دنیا نیاید.

نکته ادبی: به باد رفتن کنایه از نابود شدن و بر باد رفتن.

دریغ آن بر و برز و بالای او رکیب و خم خسرو آرای او

دریغ از آن اندام و قامتِ برازنده سیاوش و آن اسب و ساز و برگِ شاهانه‌اش.

نکته ادبی: بر و برز به معنای قامت و هیکل.

دریغ آن گو نامبرده سوار که چون او نبیند دگر روزگار

افسوس برای آن سوارِ دلاور که روزگار هرگز نظیر او را نخواهد دید.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و مرد جوانمرد.

چو در بزم بودی بهاران بدی به رزم افسر نامداران بدی

او در بزم مانند بهار دل‌انگیز بود و در میدان جنگ، سرآمدِ دلاوران بود.

نکته ادبی: افسر نامداران کنایه از برتری و سروری است.

همی جنگ با چشم گریان کنم جهان چون دل خویش بریان کنم

اکنون با چشمان گریان می‌جنگم و جهان را از غصه مانند دلِ خود، بریان و کباب می‌کنم.

نکته ادبی: بریان کردن دل کنایه از شدت غم و خشم است.

نگه کرد کاووس بر چهر او بدید اشک خونین و آن مهر او

کاووس به چهره رستم نگریست و اشک‌های خونین و خشمِ برخاسته از عشقِ او به سیاوش را دید.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای وفاداری و دوستیِ عمیق رستم به سیاوش است.

نداد ایچ پاسخ مر او را ز شرم فرو ریخت از دیدگان آب گرم

کاووس از شرم هیچ پاسخی به رستم نداد و تنها اشک‌های گرم از چشمانش جاری شد.

نکته ادبی: از شرم پاسخ ندادن نشانه پذیرش غیرمستقیم خطا توسط کاووس است.

تهمتن برفت از بر تخت اوی سوی خان سودابه بنهاد روی

رستم از تخت کاووس دور شد و به سمت خانه سودابه رفت.

نکته ادبی: سوی خان سودابه رفتن کنایه از اقدام به تنبیه و قصاص است.

ز پرده به گیسوش بیرون کشید ز تخت بزرگیش در خون کشید

رستم، سودابه را از پرده‌سرا با گیسوانش بیرون کشید و از تختِ بزرگش به پایین پرتاب کرد و خون‌آلودش کرد.

نکته ادبی: کنایه از درهم شکستن حرمت و اقتدارِ پوشالیِ سودابه.

به خنجر به دو نیم کردش به راه نجنبید بر جای کاووس شاه

رستم او را با خنجر دو نیم کرد و در آن میان، کاووس‌شاه حتی جرأتِ کوچکترین حرکتی نکرد.

نکته ادبی: نجنبیدن کاووس نشانه بهت و ناتوانی او در برابر خشمِ رستم است.

بیامد به درگاه با سوگ و درد پر از خون دل و دیده رخساره زرد

رستم با دلی پرخون و چهره‌ای زرد از اندوه، به درگاه بازگشت.

نکته ادبی: درد و خون دل نمادِ غمِ عمیقِ سوگ است.

همه شهر ایران به ماتم شدند پر از درد نزدیک رستم شدند

تمام اهالی شهر ایران به ماتم نشستند و با اندوهِ فراوان نزد رستم آمدند.

نکته ادبی: جمع شدن نزد رستم نشان از رهبریِ او در بحران است.

چو یک هفته با سوگ و با آب چشم به درگاه بنشست پر درد و خشم

رستم یک هفته تمام با چشم گریان و دلی پر از درد و خشم در درگاه نشست.

نکته ادبی: تکرارِ یک هفته به عنوان نماد دوره سوگواری کهن.

به هشتم بزد نای رویین و کوس بیامد به درگاه گودرز و طوس

در روز هشتم، طبل جنگ را کوبید و طوس و گودرز به نزد او آمدند.

نکته ادبی: نای رویین و کوس ابزارهای اعلانِ فراخوانِ جنگ.

چو فرهاد و شیدوش و گرگین و گیو چو بهرام و رهام و شاپور نیو

قهرمانانی چون فرهاد، شیدوش، گرگین، گیو، بهرام، رهام و شاپورِ دلاور حاضر شدند.

نکته ادبی: نیو به معنای پهلوان و دلاور.

فریبرز کاووس درنده شیر گرازه که بود اژدهای دلیر

فریبرزِ فرزندِ کاووس که چون شیر درنده بود و گرازه که مانند اژدهایی دلیر بود، نیز آمدند.

نکته ادبی: تشبیه به شیر و اژدها برای نشان دادن صلابت و قدرت جنگجویان.

فرامرز رستم که بد پیش رو نگهبان هر مرز و سالار نو

فرامرز، فرزند رستم، که پیشرو سپاه و نگهبان مرزها بود نیز آمد.

نکته ادبی: اشاره به نقش حفاظتی و نظامی فرامرز.

به گردان چنین گفت رستم که من برین کینه دادم دل و جان و تن

رستم به پهلوانان گفت که من با جان و دل برای این انتقام قیام کرده‌ام.

نکته ادبی: دادن دل و جان به کینه کنایه از عزم جزم برای انتقام.

که اندر جهان چون سیاوش سوار نبندد کمر نیز یک نامدار

چرا که در تمام جهان، دیگر هیچ پهلوانی مانند سیاوش نخواهد آمد.

نکته ادبی: بستن کمر کنایه از آماده جنگ شدن یا قهرمان بودن است.

چنین کار یکسر مدارید خرد چنین کینه را خرد نتوان شمرد

چنین حادثه بزرگی را کوچک نشمارید، چرا که این کینه و انتقامِ بزرگ، با عقلِ معمولی قابل درک نیست.

نکته ادبی: خرد نتوان شمرد کنایه از اینکه بزرگیِ این فاجعه فراتر از تصورات عادی است.

ز دلها همه ترس بیرون کنید زمین را ز خون رود جیحون کنید

ترس را از دل‌های خود بیرون کنید و با خون دشمنان، زمینی به وسعت رود جیحون ایجاد کنید (کنایه از کشتار وسیع دشمنان).

نکته ادبی: رود جیحون نمادِ عظمت و وسعت است و در اینجا برای اغراق در کثرت خون‌ریزی به کار رفته است.

به یزدان که تا در جهان زنده ام به کین سیاوش دل آگنده ام

به خداوند سوگند می‌خورم تا زمانی که در این جهان زنده‌ام، دلم از کینه و غم سیاوش پر است.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر و مملو است؛ صفت مفعولی از فعل آگندن.

بران تشت زرین کجا خون اوی فرو ریخت ناکاردیده گروی

بر آن تشت طلایی که خون او را در خود جای داد، حتی کسانی که او را ندیده بودند نیز بی‌قرار و گرویده (مشتاق یا غمگین) شدند.

نکته ادبی: ناکاردیده گروی: ترکیب دشواری است که به معنای بی‌قرار شدنِ کسانی است که آن واقعه را ندیده بودند.

بمالید خواهم همی روی و چشم مگر بر دلم کم شود درد و خشم

می‌خواهم صورت و چشمانم را بر آن تشت بمالم، شاید اندکی از خشم و اندوه دلم کاسته شود.

نکته ادبی: استعاره از طلب آرامش روحی در پیِ یادآوری داغ سیاوش.

وگر همچنانم بود بسته چنگ نهاده به گردن درون پالهنگ

و اگر دستم بسته باشد و افسار اسارت بر گردنم آویخته باشد،

نکته ادبی: پالهنگ به معنای افسار یا طناب است که در اینجا نماد اسارت و خواری است.

به خاک اندرون خوار چون گوسفند کشندم دو بازو به خم کمند

و اگر مرا همچون گوسفندی در خاک ذلیل کنند و دستانم را با کمند ببندند،

نکته ادبی: تشبیه به گوسفند برای القای نهایتِ خواری و ناتوانی در برابر دشمن.

و گر نه من و گرز و شمشیر تیز برانگیزم اندر جهان رستخیز

و اگر این‌گونه نباشد، من هستم و گرز و شمشیر تیزم که در جهان غوغا و رستخیز به پا می‌کنم.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا به معنای آشوب و قیامتِ جنگی است.

نبیند دو چشمم مگر گرد رزم حرامست بر من می و جام و بزم

چشمانم نباید چیزی جز میدان نبرد ببیند و نوشیدن شراب و بزم برای من حرام است (تا انتقام نگیرم).

نکته ادبی: تاکید بر زهدِ حماسی و ریاضتِ قهرمان تا پیش از حصول نتیجه.

به درگاه هر پهلوانی که بود چو زان گونه آواز رستم شنود

هر پهلوانی که در درگاه بود، چون آواز رستم را شنید،

نکته ادبی: اشاره به تاثیر کلامِ بزرگان بر اراده سپاه.

همه برگرفتند با او خروش تو گفتی که میدان برآمد به جوش

همگی همراه او فریاد برآوردند؛ چنان که گویی میدان جنگ به جوش و خروش آمده است.

نکته ادبی: تشبیه میدان به ظرفِ در حال جوش، نشان‌دهنده شور و هیجان لشکر است.

ز میدان یکی بانگ برشد به ابر تو گفتی زمین شد به کام هژبر

از میدان جنگ بانگ و فریادی به آسمان برخاست که گویی زمین به دهان شیر افتاده است (زمین لرزید و هراسان شد).

نکته ادبی: هژبر به معنای شیر است و تشبیه زمین به کام شیر، کنایه از هراسِ عالم است.

بزد مهره بر پشت پیلان به جام یلان بر کشیدند تیغ از نیام

بر پشت فیل‌ها طبل زدند و پهلوانان شمشیرهای خود را از غلاف بیرون کشیدند.

نکته ادبی: مهره در اینجا احتمالاً ابزاری برای کوبیدن بر طبل (جام) بوده است.

برآمد خروشیدن گاودم دم نای رویین و رویینه خم

صدای بوق‌های جنگی (گاودم) و طبل‌های رویین (فلزی) بلند شد.

نکته ادبی: توصیف صوتی فضای جنگ با استفاده از کلمات خشن و طنین‌انداز.

جهان پر شد از کین افراسیاب به دریا تو گفتی به جوش آمد آب

جهان از کینه افراسیاب پر شد و دریا گویی از شدت خشم به جوش آمد.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر خشمِ قهرمان بر عناصر طبیعت.

نبد جای پوینده را بر زمین ز نیزه هوا ماند اندر کمین

جایی برای حرکت بر زمین نمانده بود و از کثرت نیزه‌ها، آسمان در کمین نشست (آسمان پوشیده از نیزه شد).

نکته ادبی: تصویرسازی بصریِ تراکمِ سپاهیان و ادوات جنگی.

ستاره به جنگ اندر آمد نخست زمین و زمان دست خون را بشست

ستارگان برای جنگ پیش‌قدم شدند و زمین و زمان غرق در خون شد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به ستارگان برای بیان شومیِ لحظه و عظمت جنگ.

ببستند گردان ایران میان به پیش اندرون اختر کاویان

دلاوران ایران کمر بستند و درفش کاویانی را در پیشاپیش سپاه قرار دادند.

نکته ادبی: درفش کاویانی نماد ملی و حماسیِ ایران است.

گزین کرد پس رستم زابلی ز گردان شمشیرزن کابلی

رستم سپس از میان دلاوران زابلی و شمشیرزنان کابلی، برگزیدگان را انتخاب کرد.

نکته ادبی: اشاره به نخبگان نظامیِ سپاه رستم.

ز ایران و از بیشهٔ نارون ده و دو هزار از یلان انجمن

از ایران و منطقه نارون، دوازده هزار جنگجوی دلاور گرد آمدند.

نکته ادبی: شمارشِ دقیقِ نیروها برای نشان دادنِ عظمت سپاه.

سپه را فرامرز بد پیش رو که فرزند گو بود و سالار نو

فرماندهی سپاه با فرامرز بود که فرزند پهلوان بزرگ و سالاری تازه‌نفس بود.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و دلیر است.

همی رفت تا مرز توران رسید ز دشمن کسی را به ره بر ندید

سپاه حرکت کرد تا به مرز توران رسید و در راه با کسی از دشمن برخورد نکرد.

نکته ادبی: روایت سیر داستانی و حرکت سپاه.

دران مرز شاه سپیجاب بود که با لشکر و گنج و با آب بود

در آن مرز، پادشاهی به نام سپیجاب بود که سپاه، گنج و آبِ فراوان داشت.

نکته ادبی: سپیجاب نام مکان است که در اینجا به عنوان پایگاهِ دشمن معرفی شده.

ورازاد بد نام آن پهلوان دلیر و سپه تاز و روشن روان

نام آن پهلوان ورازاد بود؛ دلیری که در حمله به سپاه بی‌نظیر و دارای بصیرت بود.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و هوشیاری است.

سپه بود شمشیرزن سی هزار همه رزم جوی از در کارزار

او سی هزار سرباز شمشیرزن داشت که همگی آماده رزم بودند.

نکته ادبی: توصیف کیفیت و کمیت سپاهِ دشمن برای برجسته کردن قدرتِ فرامرز.

ورازاد از قلب لشکر برفت بیامد به نزد فرامرز تفت

ورازاد از قلب سپاه بیرون آمد و به سرعت به سمت فرامرز رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای تند و سریع است.

بپرسید و گفتش چه مردی بگوی چرا کرده ای سوی این مرز روی

او پرسید و گفت: بگو چه کاره‌ای و چرا به این مرز آمده‌ای؟

نکته ادبی: شروع دیالوگِ هماوردطلبی (آورد طلبی).

سزد گر بگویی مرا نام خویش بجویی ازین کار فرجام خویش

شایسته است نامت را بگویی و بدانی که عاقبتِ کارت به کجا می‌کشد.

نکته ادبی: تهدیدِ ضمنیِ دشمن توسط ورازاد.

همانا به فرمان شاه آمدی گر از پهلوان سپاه آمدی

آیا به فرمان پادشاه آمده‌ای یا از جانب پهلوانِ سپاه؟

نکته ادبی: استفهام برای کشف هویتِ فرستنده.

چه داری ز افراسیاب آگهی ز اورنگ و ز تاج و تخت مهی

چه خبری از افراسیاب و از تاج و تخت پادشاهی‌اش داری؟

نکته ادبی: کنجکاوی درباره وضعیتِ قدرتِ مقابل.

نباید که بی نام بر دست من روانت برآید ز تاریک تن

نمی‌شود که بدون نام و نشان، به دست من جانت را از دست بدهی.

نکته ادبی: اشاره به آیین جوانمردی که نباید بی‌نام‌ونشان کشته شد.

فرامرز گفت ای گو شوربخت منم بار آن خسروانی درخت

فرامرز گفت: ای پهلوانِ بدبخت، من ثمره آن درختِ باشکوه (رستم) هستم.

نکته ادبی: تشبیه رستم به درختِ تناور و اصیل که فرامرز میوه آن است.

که از نام او شیر پیچان شود چو خشم آورد پیل بیجان شود

که از شنیدن نامش شیر هم به لرزه می‌افتد و وقتی خشمگین شود، فیلِ قوی‌هیکل بی‌جان می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه برای ترسیم ابهت و قدرتِ رستم.

مرا با تو بدگوهر دیوزاد چرا کرد باید همی نام یاد

ای موجود بدذات و اهریمنی، چرا باید برای تو نامم را بگویم؟

نکته ادبی: دیوزاد استعاره از کسی است که در جبهه باطل و دشمنِ ایران است.

گو پیلتن با سپاه از پس است که اندر جهان کینه خواه او بس است

آن پهلوان پیلتن (رستم) با سپاهش پشت سر من است و همان برای انتقام از تو کافی است.

نکته ادبی: پیلتن لقب معروف رستم.

به کین سیاوش کمر بر میان ببست و بیامد چو شیر ژیان

او برای انتقام خون سیاوش کمر بست و همچون شیری ژیان به راه افتاد.

نکته ادبی: تاکید بر انگیزه اصلیِ این جنگ.

برآرد ازین مرز بی ارز دود هوا گرد او را نیارد بسود

او از این مرزِ بی‌ارزش، چنان دودی به آسمان برمی‌انگیزد که هوا دیگر نمی‌تواند او را لمس کند (همه چیز نابود می‌شود).

نکته ادبی: کنایه از شدتِ خرابی و ویرانی که در راه است.

ورازاد بشنید گفتار او همی خوار دانست پیگار او

ورازاد سخن او را شنید اما نبرد با او را آسان شمرد.

نکته ادبی: غرورِ بیجای دشمن قبل از شکست.

به لشکر بفرمود کاندر دهید کمان ها سراسر به زه بر نهید

به سپاهش دستور داد که کمان‌ها را زه کنند و آماده شلیک شوند.

نکته ادبی: آماده‌باش نظامی.

رده بر کشید از دو رویه سپاه به سر بر نهادند ز آهن کلاه

سپاهیان از دو سو صف کشیدند و کلاه‌های آهنین بر سر نهادند.

نکته ادبی: توصیفِ آرایشِ نظامی.

ز هر سو برآمد ز گردان خروش همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

از همه سو فریاد جنگجویان بلند شد و گوش‌ها از ناله طبل‌ها کر شد.

نکته ادبی: توجه به عناصر صوتیِ میدان جنگ.

چو آواز کوس آمد و کرنای فرامرز را دل برآمد ز جای

وقتی صدای طبل و کرنا بلند شد، دلِ فرامرز به جوش آمد و آماده نبرد شد.

نکته ادبی: دل برآمدن کنایه از شجاعت و هیجان برای مبارزه.

به یک حمله اندر ز گردان هزار بیفگند و برگشت از کارزار

در یک حمله، هزار نفر از جنگجویان را کشت و به کارزار بازگشت.

نکته ادبی: اغراق حماسی در قدرت رزمیِ فردی.

دگر حمله کردش هزار و دویست ورازاد را گفت لشکر مه ایست

حمله دوم را انجام داد و هزار و دویست نفر را کشت و به ورازاد گفت که لشکرش دیگر توانی ندارد.

نکته ادبی: مه ایست کنایه از تمام شدنِ رمق و قدرت.

که امروز بادافرهٔ ایزدیست مکافات بد را ز یزدان بدیست

چرا که امروز روزِ عقوبت الهی است و مجازات بدی‌ها از جانب یزدان است.

نکته ادبی: اشاره به باور به عدالت الهی در فرجامِ جنگ.

چنین لشکر گشن و چندین سوار سراسیمه شد از یکی نامدار

لشکری به این عظمت و این همه سوار، از دست یک دلاور (فرامرز) سراسیمه و درمانده شد.

نکته ادبی: نمایشِ برتریِ کیفیت (قهرمان) بر کمیت (سپاه).

همی شد فرامرز نیزه به دست ورازاد را راه یزدان ببست

فرامرز نیزه به دست می‌رفت و راه را بر ورازاد بست.

نکته ادبی: استعاره از جلوگیری از فرار دشمن.

فرامرز جنگی چو او را بدید خروشی چو شیر ژیان برکشید

فرامرز جنگجو چون او را دید، مانند شیر خشمگین فریادی کشید.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه به شیر برای تاکید بر درندگی و قدرت.

برانگیخت از جای شبرنگ را بیفشرد بر نیزه بر چنگ را

اسب سیاه خود را به حرکت درآورد و دستش را بر نیزه فشرد.

نکته ادبی: شبرنگ نام اسب فرامرز است.

یکی نیزه زد بر کمربند او که بگسست زیر زره بند او

نیزه‌ای بر کمربند او زد که بندهای زرهش گسست.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ضربه کاری که باعث شکستِ زره شد.

چنان برگرفتش ز زین خدنگ که گفتی یک پشه دارد به چنگ

چنان او را از زین اسب بلند کرد که گویی مگسی را به چنگ گرفته است.

نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا و مشهور برای نشان دادنِ قدرتِ مطلقِ قهرمان.

بیفگند بر خاک و آمد فرود سیاووش را داد چندی درود

او را بر زمین افکند و از اسب فرود آمد و درود و ثنای سیاوش را به جای آورد.

نکته ادبی: بیفگند: فعل گذشته از ریشه افکندن؛ درود دادن در اینجا به معنای یاد کردن خیر و ستایش روح پاک سیاوش است.

سر نامور دور کرد از تنش پر از خون بیالود پیراهنش

سرِ آن شخصِ نامدار (قاتل یا دشمن) را از تنش جدا کرد و لباسش را به خون او آلوده ساخت.

نکته ادبی: نامور: صفت به معنای مشهور و صاحب‌نام که در اینجا کنایه از دشمنی است که در تقابل با سیاوش بود.

چنین گفت کاینت سر کین نخست پراگنده شد تخم پرخاش و رست

چنین گفت که این سرِ کین‌خواهیِ نخستین است؛ اکنون بذر جنگ و دشمنی افشانده شد و رشد کرد.

نکته ادبی: تخم پرخاش: استعاره از آغاز کردنِ سلسله‌جنگ‌ها و کینه‌توزی‌ها.

همه بوم و بر آتش اندرفگند همی دود برشد به چرخ بلند

در تمام سرزمین‌ها آتش جنگ را شعله‌ور کرد، به‌طوری که دودِ حاصل از آن به آسمان بلند شد.

نکته ادبی: بوم و بر: به معنای سرزمین و مناطق مختلف؛ چرخ بلند: استعاره از آسمان.

یکی نامه بنوشت نزد پدر ز کار ورازاد پرخاشخر

نامه‌ای برای پدر نوشت و از ماجرای کشته شدنِ آن فرد ستیزه‌جو گزارش داد.

نکته ادبی: پرخاشخر: به معنای ستیزه‌جو و جنگ‌طلب؛ اشاره به فردی است که در انتقام سیاوش کشته شد.

که چون برگشادم در کین و جنگ ورا برگرفتم ز زین پلنگ

نوشت که وقتی درهای جنگ و کینه را گشودم، او را از روی اسب بلند کردم.

نکته ادبی: زین پلنگ: استعاره از زین اسب؛ پلنگ کنایه از اسب چابک یا اسبی که سوارش جنگجو است.

به کین سیاوش بریدم سرش برافروختم آتش از کشورش

به تلافی خون سیاوش، سرش را بریدم و کشورش را به آتش کشیدم.

نکته ادبی: کین: مخفف کینه و انتقام؛ برافروختن آتش کنایه از به راه انداختن جنگ ویرانگر.

وزان سو نوندی بیامد به راه به نزدیک سالار توران سپاه

از آن سو، پیکِ تیزرویی به نزد افراسیاب (فرمانروای توران) رفت.

نکته ادبی: نوندی: به معنای اسب تندرو یا پیکِ سریع‌السیر.

که آمد به کین رستم پیلتن بزرگان ایران شدند انجمن

خبر داد که به انتقام رستمِ پیلتن، بزرگان ایران گرد هم آمده‌اند.

نکته ادبی: پیلتن: صفت برای رستم که نشان‌دهنده قدرت و عظمت جسمانی اوست.

ورازاد را سر بریدند زار برانگیخت از مرز توران دمار

آن فرد (وارازاد) را به زاری کشتند و در مرز توران ویرانی و تباهی به بار آوردند.

نکته ادبی: دمار برانگیختن: کنایه از نابود کردن و به خاک و خون کشیدن.

سپه را سراسر بهم بر زدند به بوم و به بر آتش اندر زدند

سپاهیان را در هم کوبیدند و در شهر و دیار آن‌ها آتش زدند.

نکته ادبی: بهم بر زدن: کنایه از درهم شکستن و درهم ریختن صفوف دشمن.

چو بشنید افراسیاب این سخن غمی شد ز کردارهای کهن

وقتی افراسیاب این خبر را شنید، از کارهای گذشته (و عواقب آن) اندوهگین شد.

نکته ادبی: کردارهای کهن: اشاره به گذشته‌ای است که افراسیاب مسبب آن بوده و اکنون نتیجه‌اش را می‌بیند.

نماند ایچ بر دشت ز اسپان یله بیاورد چوپان به میدان گله

دیگر اسب رهایی در دشت باقی نماند، چرا که چوپان همه گله را به میدان جنگ آورد (تا در جنگ استفاده شود).

نکته ادبی: یله: به معنای رها و آزاد؛ کنایه از اسب‌های جنگی که آماده کارزار شده‌اند.

در گنج گوپال و برگستوان همان نیزه و خنجر هندوان

گنجینه‌ها شامل گرز، زره، نیزه و خنجرهای هندی را بیرون آورد.

نکته ادبی: گوپال: گرز؛ برگستوان: زره اسب.

همان گنج دینار و در و گهر همان افسر و طوق زرین کمر

همچنین دینارها، مرواریدها، جواهرات، تاج‌ها و کمربندهای زرین را بیرون کشید.

نکته ادبی: در: به معنای مروارید؛ افسر: تاج.

ز دستور گنجور بستد کلید همه کاخ و میدان درم گسترید

کلیدها را از خزانه‌دار گرفت و تمام ثروت را در میدان جنگ پخش کرد.

نکته ادبی: دستور گنجور: وزیر یا مسئول خزانه.

چو لشکر سراسر شد آراسته بریشان پراگنده شد خواسته

وقتی لشکر به‌طور کامل آماده شد، ثروت و اموال را میان آن‌ها تقسیم کرد.

نکته ادبی: خواسته: به معنای مال و ثروت و دارایی.

بزد کوس رویین و هندی درای سواران سوی رزم کردند رای

طبل‌های بزرگ (کوس رویین) و شیپورهای جنگی نواخته شد و سواران برای نبرد راهی شدند.

نکته ادبی: کوس رویین: طبل‌های جنگی بزرگ که از مس ساخته شده؛ درای: زنگ یا شیپور.

سپهدار از گنگ بیرون کشید سپه را ز تنگی به هامون کشید

فرمانده سپاه از شهر گنگ بیرون آمد و لشکر را از تنگنا به دشت‌های پهناور هدایت کرد.

نکته ادبی: هامون: دشت و بیابان صاف و پهناور.

فرستاد و مر سرخه را پیش خواند ز رستم بسی داستانها براند

کسی را فرستاد و سرخه را فراخواند و داستان‌های فراوانی از رستم برای او تعریف کرد.

نکته ادبی: سرخه: نام فرزند افراسیاب.

بدو گفت شمشیرزن سی هزار ببر نامدار از در کارزار

به او گفت سی هزار شمشیرزن نامدار را با خود برای کارزار ببر.

نکته ادبی: کارزار: میدان نبرد و جنگ.

نگه دار جان از بد پور زال به رزمت نباشد جزو کس همال

از شرِ پسر زال (رستم) مراقب جانت باش، چرا که در میدان جنگ کسی همتای او نیست.

نکته ادبی: پور زال: اشاره به رستم؛ همال: همتا و برابر.

تو فرزندی و نیکخواه منی ستون سپاهی و ماه منی

تو فرزند و خیرخواه منی، ستون سپاه و مایه روشنیِ چشم منی.

نکته ادبی: ماه منی: استعاره از زیبایی و مایه افتخار و روشنی بودن.

چو بیدار دل باشی و راه جوی که یارد نهادن بروی تو روی

اگر هوشیار و راهجو باشی، چه کسی جرئت دارد به تو نگاه چپ کند؟

نکته ادبی: روی نهادن: کنایه از جراتِ مواجهه و ستیز داشتن.

کنون پیش رو باش و بیدار باش سپه را ز دشمن نگهدار باش

اکنون پیشرو باش و بیدار بمان و سپاه را از گزند دشمن حفظ کن.

نکته ادبی: پیش رو: فرماندهیِ پیشرو یا طلایه‌دار.

ز پیش پدر سرخه بیرون کشید درفش و سپه را به هامون کشید

سرخه از نزد پدر حرکت کرد و درفش و سپاه را به دشت کشاند.

نکته ادبی: درفش: پرچم جنگی.

طلایه چو گرد سپه دید تفت بپیچید و سوی فرامرز رفت

وقتی دیده‌بانِ سپاه، گرد و غبارِ لشکر را دید، به‌سرعت به سمت فرامرز رفت.

نکته ادبی: طلایه: دیده‌بان و پیش‌آهنگ سپاه؛ تفت: شتابان.

از ایران سپه برشد آوای کوس ز گرد سپه شد هوا آبنوس

صدای طبل‌های سپاه ایران بلند شد و از گرد و غبار لشکر، آسمان تیره و سیاه شد.

نکته ادبی: آبنوس: چوب سیاه رنگ؛ استعاره برای تیرگی شدید آسمان از غبار.

خروش سواران و گرد سپاه چو شب کرد گیتی نهان گشت ماه

خروش سواران و گرد و غبار میدان به‌قدری بود که گویی شب فرا رسید و ماه پنهان شد.

نکته ادبی: این بیت تصویرسازی غلوآمیز از شکوه و عظمت سپاه است.

درخشیدن تیغ الماس گون سنانهای آهار داده به خون

درخشش تیغ‌های الماس‌گون و نیزه‌هایی که به خون آغشته شده بودند، دیدنی بود.

نکته ادبی: آهار داده به خون: کنایه از خون‌آلود شدن سلاح‌ها.

تو گفتی که برشد به گیتی بخار برافروختند آتش کارزار

گویی بخاری (غبار جنگ) به آسمان برخاسته بود و آتشِ جنگ برافروخته شده بود.

نکته ادبی: آتش کارزار: کنایه از شدت گرفتن نبرد.

ز کشته فگنده به هر سو سران زمین کوه گشت از کران تا کران

کشته‌های دشمن در هر سو افتاده بود و زمین از پیکرهای بی‌جان، مانند کوه انباشته شده بود.

نکته ادبی: زمین کوه گشت: اغراق برای بیان کثرت کشته‌شدگان.

چو سرخه بران گونه پیگار دید درفش فرامرز سالار دید

وقتی سرخه آن اوضاع جنگ را دید و درفش فرامرز را مشاهده کرد (ترسید یا آماده شد).

نکته ادبی: سالار: فرمانده و رهبر.

عنان را به بور سرافراز داد به نیزه درآمد کمان باز داد

اسب (بور) خود را به حرکت درآورد و با نیزه و کمان آماده نبرد شد.

نکته ادبی: بور: نوعی اسب سرخ‌رنگ.

فرامرز بگذاشت قلب سپاه بر سرخه با نیزه شد کینه خواه

فرامرز به قلب سپاه دشمن زد و با نیزه به جنگ سرخه رفت.

نکته ادبی: قلب سپاه: مرکز اصلی و حساس‌ترین بخش آرایش نظامی.

یکی نیزه زد همچو آذرگشسپ ز کوهه ببردش سوی یال اسپ

نیزه‌ای همچون آتشِ مقدس (آذرگشسپ) پرتاب کرد که از زین اسب گذشت.

نکته ادبی: آذرگشسپ: یکی از آتشکده‌های بزرگ که کنایه از درخشش و تندی و حرارت نیزه است.

ز ترکان به یاری او آمدند پر از جنگ و پرخاشجو آمدند

ترکان برای یاری او آمدند و بسیار جنگجو و پرخاشگر بودند.

نکته ادبی: ترکان: در شاهنامه معمولاً اشاره به سپاهیان توران است.

از آشوب ترکان و از رزم سخت فرامرز را نیزه شد لخت لخت

از آشوب تورانیان و شدت نبرد، نیزه فرامرز تکه‌تکه شد.

نکته ادبی: لخت لخت: تکه‌تکه.

بدانست سرخه که پایاب اوی ندارد غمی گشت و برگاشت روی

سرخه دانست که توان مقابله با او را ندارد، پس ناامید شد و روی برگرداند (گریخت).

نکته ادبی: پایاب: توانِ ایستادگی و قدرت مقابله.

پس اندر فرامرز با تیغ تیز همی تاخت و انگیخته رستخیز

سپس فرامرز با تیغ تیز به دنبال او تاخت و غوغایی به پا کرد.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت یا محشر؛ کنایه از هرج‌ومرج و کشتار در جنگ.

سواران ایران به کردار دیو دمان از پسش برکشیده غریو

سواران ایران همچون دیوانِ قدرتمند، با فریاد در پی او می‌تاختند.

نکته ادبی: به کردار دیو: تشبیه برای بیان قدرت و هیبت ترسناک سواران ایرانی.

فرامرز چون سرخه را یافت چنگ بیازید زان سان که یازد پلنگ

فرامرز وقتی به سرخه رسید، چنان او را گرفت که پلنگ شکارش را چنگ می‌زند.

نکته ادبی: یازد پلنگ: تشبیه به چنگ انداختن پلنگ که نشان‌دهنده سرعت و قدرت است.

گرفتش کمربند و از پشت زین برآورد و زد ناگهان بر زمین

کمربندش را گرفت و او را از زین اسب بلند کرد و ناگهان بر زمین کوبید.

نکته ادبی: کمر گرفتن: فنِ کشتی و رزمیِ قدیم برای زمین‌گیر کردن حریف.

پیاده به پیش اندر افگند خوار به لشکرگه آوردش از کارزار

او را پیاده و خوار در پیش روی خود انداخت و از میدان نبرد به اردوگاه آورد.

نکته ادبی: خوار: به معنای ذلیلانه.

درفش تهمتن همانگه ز راه پدید آمد و گرد پیل و سپاه

درفش رستم در همان لحظه از دور پدیدار شد و گرد و غبار سپاهش نمایان شد.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم.

فرامرز پیش پدر شد چو گرد به پیروزی از روزگار نبرد

فرامرز با افتخار و سربلندیِ پیروزی در نبرد، به نزد پدر رفت.

نکته ادبی: چو گرد: کنایه از سرعت و چالاکی.

به پیش اندرون سرخه را بسته دست بکرده ورازاد را یال پست

سرخه را در حالی که دستانش بسته بود به نزد او آورد و قدرتِ تورانیان را در هم شکست.

نکته ادبی: یال پست کردن: کنایه از شکست دادن و حقیر کردن دشمن.

همه غار و هامون پر از کشته بود سر دشمن از رزم برگشته بود

همه غارها و دشت‌ها پر از کشته‌شدگان بود و سرِ دشمنان در این نبرد به خاک افتاده بود.

نکته ادبی: سر برگشته: کنایه از سرکوب شدن دشمن.

سپاه آفرین خواند بر پهلوان بران نامبردار پور جوان

سپاهیان برای پهلوان و آن پسر جوانِ نامدار، آفرین و دعا گفتند.

نکته ادبی: پور جوان: اشاره به فرامرز.

تهمتن برو آفرین کرد نیز به درویش بخشید بسیار چیز

رستم نیز بر او آفرین گفت و به درویشان و نیازمندان ثروت بسیاری بخشید.

نکته ادبی: تهمتن: رستم؛ بخشش درویشان نشان از شکرگزاری برای پیروزی است.

یکی داستان زد برو پیلتن که هر کس که سر برکشد ز انجمن

رستم حکایتی (پندی) بیان کرد که هرکس در برابر جماعت یا رهبران خود گردن‌کشی کند و سر بپیچد، عاقبتِ نیکی نخواهد داشت.

نکته ادبی: پیلتن لقب رستم است و در اینجا به معنای پهلوان دلاور و تنومند به کار رفته است.

خرد باید و گوهر نامدار هنر یار و فرهنگش آموزگار

برای موفقیت و سروری، خرد و اصالتِ خانوادگی لازم است و همچنین باید هنر و دانش، آموزگارِ انسان باشند.

نکته ادبی: گوهر در ادبیات حماسی به معنای نژاد اصیل و گوهر وجودی است.

چو این گوهران را بجا آورد دلاور شود پر و پا آورد

کسی که این ویژگی‌ها (خرد و هنر) را به دست آورد، به دلاوری بی‌بدیل و توانمندیِ کامل می‌رسد.

نکته ادبی: پر و پا آوردن کنایه از توانمند و مجهز شدن به ابزار قدرت است.

از آتش نبینی جز افروختن جهانی چو پیش آیدش سوختن

از آتش جز شعله‌ور شدن و سوختن انتظار نمی‌رود؛ یک جنگجوی بزرگ نیز وقتی با مانعی روبرو شود، آن را به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیل آتش برای توصیف خشم و قدرت تخریب‌گر جنگجو.

فرامرز نشگفت اگر سرکش است که پولاد را دل پر از آتش است

تعجبی ندارد که فرامرز تندخو و سرکش است، چرا که دلِ او مانند فولاد، سرشار از آتشِ غیرت و قدرت است.

نکته ادبی: تشبیه دل به فولاد و آتش، نشان‌دهنده استحکام و خشم درونی است.

چو آورد با سنگ خارا کند ز دل راز خویش آشکارا کند

همان‌طور که برخورد شمشیر با سنگ، تیزی و کیفیتِ آن را آشکار می‌کند، سختی‌ها نیز راز و ماهیتِ درونیِ انسان را برملا می‌سازند.

نکته ادبی: سنگ خارا استعاره از سختی و دشواری‌های زندگی است.

به سرخه نگه کرد پس پیلتن یکی سرو آزاده بد بر چمن

سپس رستم به سرخه‌ نگاه کرد؛ او در میان چمن همچون درخت سروی آزاده و بلندقامت ایستاده بود.

نکته ادبی: سرو آزاده نماد زیبایی و تناسب اندام در ادبیات کلاسیک است.

برش چون بر شیر و رخ چون بهار ز مشک سیه کرده بر گل نگار

سینه‌اش مانند شیر ستبر و چهره‌اش مانند فصل بهار درخشان بود و زلف‌های سیاهش بر صورتِ گلگونش زیبایی می‌بخشید.

نکته ادبی: تشبیهات حسی برای توصیف زیباییِ سرخه‌ پیش از مرگ.

بفرمود پس تا برندش به دشت ابا خنجر و روزبانان و تشت

رستم فرمان داد تا او را به دشت ببرند و ابزار اعدام (خنجر و تشت برای ریختن خون) را آماده کنند.

نکته ادبی: تشت و خنجر در متون کهن ابزارِ کشتنِ قربانی و جمع‌آوری خون بود.

ببندند دستش به خم کمند بخوابند بر خاک چون گوسفند

دست‌های او را با کمند ببندند و همچون گوسفندی که برای ذبح می‌برند، بر خاک بخوابانند.

نکته ادبی: تشبیه سرخه‌ به گوسفند، اوجِ بی‌پناهی و حقارتِ قربانی را نشان می‌دهد.

بسان سیاوش سرش را ز تن ببرند و کرگس بپوشد کفن

همان‌طور که سرِ سیاوش را بریدند، سرِ او را نیز از تن جدا کنید تا لاشخورها کفنِ او باشند.

نکته ادبی: اشاره به نحوه شهادت سیاوش که الگوی انتقام‌جویی در شاهنامه است.

چو بشنید طوس سپهبد برفت به خون ریختن روی بنهاد تفت

وقتی طوسِ سپهبد این فرمان را شنید، حرکت کرد و با شتاب به سمت اجرای حکم اعدام رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

بدو سرخه گفت ای سرافراز شاه چه ریزی همی خون من بی گناه

سرخه‌ به طوس گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه، چرا خونِ منِ بی‌گناه را می‌ریزی؟

نکته ادبی: مخاطب قرار دادن طوس با عنوان شاه از روی استیصال و تملق برای نجات جان است.

سیاوش مرا بود هم سال و دوست روانم پر از درد و اندوه اوست

سیاوش دوست و هم‌سنِ من بود و روح و جانم از درد و غمِ او لبریز است.

نکته ادبی: اظهار دوستی با مقتول برای نجات از مهلکه.

مرا دیده پرآب بد روز و شب همیشه به نفرین گشاده دو لب

چشمانم شب و روز پر از اشک بود و همواره کسانی که سیاوش را کشتند، نفرین می‌کردم.

نکته ادبی: بیان بیزاری از قاتلان سیاوش به عنوان دفاعیه.

بران کس که آن تشت و خنجر گرفت بران کس که آن شاه را سرگرفت

نفرین بر کسی که آن تشت و خنجر را برای قتل سیاوش آماده کرد و بر کسی که سرِ آن پادشاه را برید.

نکته ادبی: در اینجا سرخه‌ به طور غیرمستقیم قاتلان سیاوش را لعن می‌کند.

دل طوس بخشایش آورد سخت بران نامبردار برگشته بخت

دلِ طوس با دیدنِ وضعیتِ این جوانِ نگون‌بخت به رحم آمد.

نکته ادبی: برگشته‌بخت به معنای کسی است که سرنوشتِ شومی دارد.

بر رستم آمد بگفت این سخن که پور سپهدار افگند بن

طوس نزد رستم آمد و این سخن را بازگو کرد که فرزندِ سپهدار (سرخه‌) در آستانه نابودی است (آیا او را ببخشیم؟).

نکته ادبی: پور سپهدار اشاره به سرخه‌، فرزند افراسیاب است.

چنین گفت رستم که گر شهریار چنان خسته دل شاید و سوگوار

رستم پاسخ داد: اگر پادشاه (افراسیاب) بابتِ مرگِ سیاوش خسته و سوگوار شد، به درک.

نکته ادبی: خسته دل در اینجا به معنای اندوهگین و مجروحِ روحی است.

همیشه دل و جان افراسیاب پر از درد باد و دو دیده پرآب

آرزو می‌کنم دل و جانِ افراسیاب همیشه پر از درد باشد و چشمانش همیشه گریان باشد.

نکته ادبی: دعای بد کردن برای دشمن در فضای حماسی برای تسلیِ خاطر.

همان تشت و خنجر زواره ببرد بدان روزبانان لشکر سپرد

زواره (برادر رستم) تشت و خنجر را گرفت و به مأمورانِ لشکر سپرد تا حکم را اجرا کنند.

نکته ادبی: زواره در اینجا مجریِ دستورِ خشنِ رستم است.

سرش را به خنجر ببرید زار زمانی خروشید و برگشت کار

سرِ او را با خنجر بریدند، فریادی برخاست و ورق برگشت (واقعه‌ای رخ داد که اوضاع را تغییر داد).

نکته ادبی: برگشت کار کنایه از دگرگونیِ سرنوشت و مرگ است.

بریده سر و تنش بر دار کرد دو پایش زبر سر نگونسار کرد

سر و تنِ بریده‌اش را بر دار آویختند و پاهایش را رو به بالا و سرش را به سمت زمین قرار دادند.

نکته ادبی: این شیوه اعدام نشان‌دهنده نهایتِ تحقیرِ دشمن است.

بران کشته از کین برافشاند خاک تنش را به خنجر بکردند چاک

بر پیکرِ بی‌جانِ او از روی کینه خاک ریختند و تنش را با خنجر پاره‌پاره کردند.

نکته ادبی: مُثله کردن پیکر دشمن نشان‌دهنده شدتِ خشمِ لشکریان است.

جهانا چه خواهی ز پروردگان چه پروردگان داغ دل بردگان

ای روزگار، تو از این بندگان چه می‌خواهی؟ که بندگانِ تو را می‌پرورانی و در نهایت با داغِ دل و رنج از بین می‌بری؟

نکته ادبی: بیتِ پایانی نوعی تاملِ فلسفی و شکایت از گردشِ بی‌رحمِ روزگار است.