شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۳

فردوسی
شبی قیرگون ماه پنهان شده به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان دید سالار پیران به خواب که شمعی برافروختی ز آفتاب
سیاوش بر شمع تیغی به دست به آواز گفتی نشاید نشست
کزین خواب نوشین سر آزاد کن ز فرجام گیتی یکی یاد کن
که روز نوآیین و جشنی نوست شب سور آزاده کیخسروست
سپهبد بلرزید در خواب خوش بجنبید گلهشر خورشید فش
بدو گفت پیران که برخیز و رو خرامنده پیش فرنگیس شو
سیاووش را دیدم اکنون به خواب درخشان تر از بر سپهر آفتاب
که گفتی مرا چند خسپی مپای به جشن جهانجوی کیخسرو آی
همی رفت گلشهر تا پیش ماه جدا گشته بود از بر ماه شاه
بدید و به شادی سبک بازگشت همانگاه گیتی پرآواز گشت
بیامد به شادی به پیران بگفت که اینت به آیین خور و ماه جفت
یکی اندر آی و شگفتی ببین بزرگی و رای جهان آفرین
تو گویی نشاید مگر تاج را و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بیامد بر شهریار بسی آفرین کرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و یال تو گویی برو برگذشتست سال
ز بهر سیاوش دو دیده پر آب همی کرد نفرین بر افراسیاب
چنین گفت با نامدار انجمن که گر بگسلد زین سخن جان من
نمانم که یازد بدین شاه چنگ مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه که بنمود خورشید چهر به خواب اندر آمد سر تیره مهر
چو بیدار شد پهلوان سپاه دمان اندر آمد به نزدیک شاه
همی ماند تا جای پردخت شد به نزدیک آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشید فش مهترا جهاندار و بیدار و افسونگرا
به در بر یکی بنده بفزود دوش تو گفتی ورا مایه دادست هوش
نماند ز خوبی جز از تو به کس تو گویی که برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدی به دیدار چهرش نیاز آمدی
فریدون گردست گویی بجای به فر و به چهر و به دست و به پای
بر ایوان چنو کس نبیند نگار بدو تازه شد فرهٔ شهریار
از اندیشهٔ بد بپرداز دل برافراز تاج و برفراز دل
چنان کرد روشن جهان آفرین کزو دور شد جنگ و بیداد و کین
روانش ز خون سیاوش به درد برآورد بر لب یکی باد سرد
پشیمان بشد زان کجا کرده بود به گفتار بیهوده آزرده بود
بدو گفت من زین نوآمد بسی سخنها شنیدستم از هر کسی
پرآشوب جنگست زو روزگار همه یاد دارم ز آموزگار
که از تخمهٔ تور وز کیقباد یکی شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وی آید نیاز همه شهر توران برندش نماز
کنون بودنی هرچ بایست بود ندارد غم و رنج و اندیشه سود
مداریدش اندرمیان گروه به نزد شبانان فرستش به کوه
بدان تا نداند که من خود کیم بدیشان سپرده ز بهر چیم
نیاموزد از کس خرد گر نژاد ز کار گذشته نیایدش یاد
بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن همه نو شمرد این سرای کهن
چه سازی که چاره بدست تو نیست درازست در کام و شست تو نیست
گر ایدونک بد بینی از روزگار به نیکی همو باشد آموزگار
بیامد به در پهلوان شادمان بدل بر همه نیک بودش گمان
جهان آفرین را نیایش گرفت به شاه جهان بر ستایش گرفت
پراندیشه بد تا به ایوان رسید کزان رنج و مهرش چه آید پدید
شبانان کوه قلا را بخواند وزان خرد چندی سخنها براند
که این را بدارید چون جان پاک نباید که بیند ورا باد و خاک
نباید که تنگ آیدش روزگار اگر دیده و دل کند خواستار
شبان را ببخشید بسیار چیز یکی دایه با او فرستاد نیز
بریشان سپرد آن دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را
بدین نیز بگذشت گردان سپهر به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز هنر با نژادش همی گفت راز
ز چوبی کمان کرد وز روده زه ز هر سو برافگند زه را گره
ابی پر و پیکان یکی تیر کرد به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد
چو ده ساله شد گشت گردی سترگ به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جایگه شد به شیر و پلنگ هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ
چنین تا برآمد برین روزگار بیامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت بنالید و نزدیک پیران گذشت
که من زین سرافراز شیر یله سوی پهلوان آمدم با گله
همی کرد نخچیر آهو نخست بر شیر و جنگ پلنگان نجست
کنون نزد او جنگ شیر دمان همانست و نخچیر آهو همان
نباید که آید برو برگزند بیاویزدم پهلوان بلند
چو بشنید پیران بخندید و گفت نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست کش بیامد بر خسرو شیرفش
بفرمود تا پیش او شد به مهر نگه کرد پیران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زمانی دراز همی گفت با داور پاک راز
بدو گفت کیخسرو پاک دین به تو باد رخشنده توران زمین
ازیرا کسی کت نداند همی جز از مهربانت نخواند همی
شبان زاده ای را چنین در کنار بگیری و از کس نیایدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت کای یادگار مهان پسندیده و ناسپرده جهان
که تاج سر شهریاران توی که گوید که پور شبانان توی
شبان نیست از گوهر تو کسی و زین داستان هست با من بسی
ز بهر جوان اسپ و بالای خواست همان جامهٔ خسروآرای خواست
به ایوان خرامید با او به هم روانش ز بهر سیاوش دژم
همی پرورانیدش اندر کنار بدو شادمان گردش روزگار
بدین نیز بگذشت چندی سپهر به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تیره هنگام آرام و خواب کس آمد ز نزدیک افراسیاب
بران تیرگی پهلوان را بخواند گذشته سخنها فراوان براند
کز اندیشهٔ بد همه شب دلم بپیچید وز غم همی بگسلم
ازین کودکی کز سیاوش رسید تو گفتی مرا روز شد ناپدید
نبیره فریدون شبان پرورد ز رای و خرد این کی اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بدیست نشاید گذشتن که آن ایزدیست
چو کار گذشته نیارد به یاد زید شاد و ما نیز باشیم شاد
وگر هیچ خوی بد آرد پدید بسان پدر سر بباید برید
بدو گفت پیران که ای شهریار ترا خود نباید کس آموزگار
یکی کودکی خرد چون بیهشان ز کار گذشته چه دارد نشان
تو خود این میندیش و بد را مکوش چه گفت آن خردمند بسیارهوش
که پروردگار از پدر برترست اگر زاده را مهر با مادرست
نخستین به پیمان مرا شاد کن ز سوگند شاهان یکی یاد کن
فریدون به داد و به تخت و کلاه همی داشتی راستی را نگاه
ز پیران چو بشینید افراسیاب سر مرد جنگی درآمد ز خواب
یکی سخت سوگند شاهانه خورد به روز سپید و شب لاژورد
به دادار کاو این جهان آفرید سپهر و دد و دام و جان آفرید
که ناید بدین کودک از من ستم نه هرگز برو بر زنم تیزدم
زمین را ببوسید پیران و گفت که ای دادگر شاه بی یار و جفت
برین بند و سوگند تو ایمنم کنون یافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان رخی ارغوان و دلی شادمان
بدو گفت کز دل خرد دور کن چو رزم آورد پاسخش سور کن
مرو پیش او جز به دیوانگی مگردان زبان جز به بیگانگی
مگرد ایچ گونه به گرد خرد یک امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش کلاه کیان ببستش کیانی کمر بر میان
یکی بارهٔ گام زن خواست نغز برو بر نشست آن گو پاک مغز
بیامد به درگاه افراسیاب جهانی برو دیده کرده پرآب
روارو برآمد که بشگای راه که آمد نوآیین یکی پیشگاه
همی رفت پیش اندرون شاه گرد سپهدار پیران ورا پیش برد
بیامد به نزدیک افراسیاب نیا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروی یال و آن چنگ او بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زمانی نگه کرد و نیکو بدید همی گشت رنگ رخش ناپدید
تن پهلوان گشت لرزان چو بید ز جان جوان پاک بگسست امید
زمانی چنان بود بگشاد چهر زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسید کای نورسیده جوان چه آگاه داری ز کار جهان
بر گوسفندان چه گردی همی زمین را چه گونه سپردی همی
چنین داد پاسخ که نخچیر نیست مرا خود کمان و پر تیر نیست
بپرسید بازش ز آموزگار ز نیک و بد و گردش روزگار
بدو گفت جایی که باشد پلنگ بدرد دل مردم تیزچنگ
سه دیگر بپرسیدش از مام و باب ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب
چنین داد پاسخ که درنده شیر نیارد سگ کارزاری به زیر
بخندید خسرو ز گفتار اوی سوی پهلوان سپه کرد روی
بدو گفت کاین دل ندارد بجای ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای
نیاید همانا بد و نیک ازوی نه زینسان بود مردم کینه جوی
رو این را به خوبی به مادر سپار به دست یکی مرد پرهیزگار
گسی کن به سوی سیاووش گرد مگردان بدآموز را هیچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بیش و کم بده هرچ باید ز گنج و درم
سپهبد برو کرد لختی شتاب برون بردش از پیش افراسیاب
به ایوان خویش آمد افروخته خرامان و چشم بدی دوخته
همی گفت کز دادگر کردگار درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهای کهن کرد باز ز هر گونه ای شاه را کرد ساز
ز دینار و دیبا و تیغ و گهر ز اسب و سلیح و کلاه و کمر
هم از تخت وز بدرهای درم ز گستردنیها و از بیش و کم
گسی کردشان سوی آن شارستان کجا جملگی گشته بد خارستان
فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید بسی مردم آمد ز هر سو پدید
بدیده سپردند یک یک زمین زبان دد و دام پرآفرین
همی گفت هرکس که بودش هنر سپاس از جهان داور دادگر
کزان بیخ برکنده فرخ درخت ازین گونه شاخی برآورد سخت
ز شاه کیان چشم بد دور باد روان سیاوش پر از نور باد
همه خاک آن شارستان شاد شد گیا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاکی که خون سیاوش بخورد به ابر اندر آمد درختی ز گرد
نگاریده بر برگها چهر او همه بوی مشک آمد از مهر او
بدی مه نشان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی
چنین است کردار این گنده پیر ستاند ز فرزند پستان شیر
چو پیوسته شد مهر دل بر جهان به خاک اندر آرد سرش ناگهان
تو از وی بجز شادمانی مجوی به باغ جهان برگ انده مبوی
اگر تاج داری و گر دست تنگ نبینی همی روزگار درنگ
مرنجان روان کاین سرای تو نیست بجز تنگ تابوت جای تو نیست
نهادن چه باید بخوردن نشین بر امید گنج جهان آفرین
چو آمد به نزدیک سر تیغ شست مده می که از سال شد مرد مست
بجای عنانم عصا داد سال پراگنده شد مال و برگشت حال
همان دیده بان بر سر کوهسار نبیند همی لشکر شهریار
کشیدن ز دشمن نداند عنان مگر پیش مژگانش آید سنان
گرایندهٔ تیزپای نوند همان شست بدخواه کردش به بند
همان گوش از آوای او گشت سیر همش لحن بلبل هم آوای شیر
چو برداشتم جام پنجاه و هشت نگیرم بجز یاد تابوت و تشت
دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی همان تیغ برندهٔ پارسی
نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو
همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار
کزین نامور نامهٔ باستان بمانم به گیتی یکی داستان
که هر کس که اندر سخن داد داد ز من جز به نیکی نگیرند یاد
بدان گیتیم نیز خواهشگرست که با تیغ تیزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بیت نبی سرایندهٔ خاک پای وصی
برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم
ابا دیگران مر مرا کار نیست بدین اندرون هیچ گفتار نیست
به گفتار دهقان کنون بازگرد نگر تا چه گوید سراینده مرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شبی قیرگون ماه پنهان شده به خواب اندرون مرغ و دام و دده

شبی بسیار تاریک بود و ماه در پسِ ابرها پنهان گشته بود و تمام موجودات در خوابی عمیق فرورفته بودند.

نکته ادبی: قیرگون به معنای سیاهی مطلق و تیرگیِ تار قیر است که استعاره از تاریکی محض شب است.

چنان دید سالار پیران به خواب که شمعی برافروختی ز آفتاب

پیران (پهلوان تورانی) در خواب دید که شمعی درخشان همچون خورشید برافروخته شده است.

نکته ادبی: شمعی برافروختی ز آفتاب، تشبیه فشرده‌ای است که به عظمت و نورانیتِ آن نورِ خواب‌دیده اشاره دارد.

سیاوش بر شمع تیغی به دست به آواز گفتی نشاید نشست

سیاوش را دید که تیغی به دست دارد و با آوازی رسا می‌گوید: آرام گرفتن و دست روی دست گذاشتن در این شرایط جایز نیست.

نکته ادبی: نشاید نشست کنایه از تعلل و بی‌عملی است که با روحیه سلحشوری سیاوش در تضاد است.

کزین خواب نوشین سر آزاد کن ز فرجام گیتی یکی یاد کن

سیاوش گفت: از این خوابِ غفلت بیدار شو و خود را رها کن و به سرانجام جهان و وقایع پیش رو بیندیش.

نکته ادبی: خواب نوشین کنایه از زندگیِ توام با آسایشِ ناآگاهانه است.

که روز نوآیین و جشنی نوست شب سور آزاده کیخسروست

زیرا که روزگاری نو آغاز شده و جشنی تازه در راه است؛ شبی که در آن فرزند آزاده‌ی سیاوش، یعنی کیخسرو، به دنیا آمده است.

نکته ادبی: شبِ سورِ آزاده کیخسرو، به تولد قهرمان و آغازِ عهدی نو اشاره دارد.

سپهبد بلرزید در خواب خوش بجنبید گلهشر خورشید فش

پیران از این خواب تکان خورد و با ترس و هیجان بیدار شد و همسرش گلشهر که چون خورشید درخشان بود، نیز از خواب پرید.

نکته ادبی: خورشید فش صفتِ گلشهر است که به زیبایی و درخشش او اشاره دارد.

بدو گفت پیران که برخیز و رو خرامنده پیش فرنگیس شو

پیران به همسرش گفت: برخیز و برو و با شتاب به نزد فرنگیس (مادر کیخسرو) برو.

نکته ادبی: خرامنده در اینجا به معنای با شتاب و در عین حال با وقار رفتن است.

سیاووش را دیدم اکنون به خواب درخشان تر از بر سپهر آفتاب

من اکنون سیاوش را در خواب دیدم که از خورشیدِ آسمان نیز درخشان‌تر بود.

نکته ادبی: درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب، اغراقی است برای نشان دادنِ جلال و شکوهِ روحِ سیاوش.

که گفتی مرا چند خسپی مپای به جشن جهانجوی کیخسرو آی

او به من می‌گفت: چرا این‌قدر خوابیده‌ای؟ منتظر نمان و به جشنِ ولادتِ کیخسرو، آن جهان‌جوی بزرگ، برو.

نکته ادبی: خسپی (خوابیدن) فعل کهن است که در اینجا برای تأکید بر تذکرِ سیاوش به کار رفته است.

همی رفت گلشهر تا پیش ماه جدا گشته بود از بر ماه شاه

گلشهر شتابان به سوی فرنگیس رفت؛ کسی که از نزدِ همسرش (سیاوش) جدا مانده بود.

نکته ادبی: ماه شاه اشاره به فرنگیس دارد که به زیبایی و جایگاه والای او اشاره دارد.

بدید و به شادی سبک بازگشت همانگاه گیتی پرآواز گشت

گلشهر او را دید و با شادی بازگشت و در همان لحظه خبرِ این ولادتِ مبارک در همه جا پیچید.

نکته ادبی: گیتی پرآواز گشت، کنایه از انتشار خبر تولدِ کیخسرو در میان مردم است.

بیامد به شادی به پیران بگفت که اینت به آیین خور و ماه جفت

گلشهر با خوشحالی نزد پیران آمد و گفت: این کودک، حقیقتاً شایسته‌ی آن است که جفتِ خورشید و ماه باشد (به دلیل زیبایی و فرّ بسیار).

نکته ادبی: اینت، اسم اشاره‌ای برای تحسین است.

یکی اندر آی و شگفتی ببین بزرگی و رای جهان آفرین

گفت: داخل شو و این شگفتی را ببین که نشان از بزرگی و حکمتِ خداوندِ جهان‌آفرین دارد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است که اراده‌اش در آفرینش این کودک مشهود است.

تو گویی نشاید مگر تاج را و گر جوشن و ترگ و تاراج را

تو گویی این کودک شایسته نیست مگر اینکه تاج پادشاهی بر سر نهد و جوشن و ترگِ جنگی به تن کند.

نکته ادبی: جوشن و ترگ و تاراج از ادوات جنگی هستند که به آینده‌ی قهرمانانه کیخسرو اشاره دارند.

سپهبد بیامد بر شهریار بسی آفرین کرد و بردش نثار

پیران نزد پادشاه (افراسیاب) رفت و برای تولد نوه او آفرین گفت و هدایای بسیاری تقدیم کرد.

نکته ادبی: نثار در ادبیات کهن به معنای هدیه و پیشکشی است که برای بزرگداشت آورده می‌شود.

بران برز و بالا و آن شاخ و یال تو گویی برو برگذشتست سال

پیران وقتی کودک را دید، با توجه به قد و قامت و زیبایی‌اش، گفت: تو گویی که سال‌ها بر او گذشته است و او بزرگ‌منش است.

نکته ادبی: برز و بالا، ترکیبی برای توصیف زیبایی و تناسب اندام است.

ز بهر سیاوش دو دیده پر آب همی کرد نفرین بر افراسیاب

به یادِ سیاوش، چشمان پیران پر از اشک شد و در دل بر افراسیاب نفرین فرستاد.

نکته ادبی: نفرین کردن در اینجا نشانه‌ی اندوه عمیق و خشمِ درونی پیران از بیدادِ افراسیاب است.

چنین گفت با نامدار انجمن که گر بگسلد زین سخن جان من

پیران به بزرگان گفت: حتی اگر جانم به خطر بیفتد، از این عهد و سخن کوتاه نمی‌آیم.

نکته ادبی: نامدار انجمن اشاره به بزرگان توران دارد که در دربار جمع بودند.

نمانم که یازد بدین شاه چنگ مرا گر سپارد به چنگ نهنگ

اجازه نمی‌دهم که کسی به این شاه (کیخسرو) دست درازی کند، حتی اگر مرا به چنگ نهنگِ خطر بسپارند.

نکته ادبی: چنگِ نهنگ کنایه از بلایای بزرگ و مرگبار است.

بدانگه که بنمود خورشید چهر به خواب اندر آمد سر تیره مهر

هنگامی که خورشید طلوع کرد، افراسیاب که سرش از افکار تیره پر بود، به خواب رفت.

نکته ادبی: سرِ تیره مهر کنایه از افکار بدسگال و کینه‌توزانه پادشاه است.

چو بیدار شد پهلوان سپاه دمان اندر آمد به نزدیک شاه

وقتی افراسیاب بیدار شد، پیران با هیجان و شتاب به نزد او آمد.

نکته ادبی: دمان، به معنای پرهیاهو و باشتاب آمدن است.

همی ماند تا جای پردخت شد به نزدیک آن نامور تخت شد

پیران منتظر ماند تا خلوتِ پادشاه فراهم شد و سپس به نزدِ تختِ آن نامور رفت.

نکته ادبی: پردخت شدن در اینجا به معنای خالی شدن مکان از اغیار و خلوت شدن است.

بدو گفت خورشید فش مهترا جهاندار و بیدار و افسونگرا

به افراسیاب گفت: ای پادشاهی که چون خورشید می‌درخشی و بسیار باهوش و افسون‌گر هستی.

نکته ادبی: افسونگر در متون کهن هم به معنای جادوگر و هم به معنای فریبنده و با تدبیر به کار می‌رود.

به در بر یکی بنده بفزود دوش تو گفتی ورا مایه دادست هوش

گویا دیشب خداوند بر تعدادِ بندگانِ تو افزوده است و انگار هوش و ذکاوتِ ویژه‌ای به آن نوزاد بخشیده است.

نکته ادبی: مایه دادست هوش، اشاره به استعداد ذاتی کیخسرو دارد.

نماند ز خوبی جز از تو به کس تو گویی که برگاه شاهست و بس

هیچ‌کس جز تو چنین نیکی و زیبایی ندارد؛ تو گویی که او شایسته‌ی نشستن بر تختِ شاهی است.

نکته ادبی: برگاه اشاره به تخت پادشاهی است.

اگر تور را روز باز آمدی به دیدار چهرش نیاز آمدی

اگر تور (جد بزرگ تورانیان) زنده بود و او را می‌دید، شیفته‌ی چهره‌اش می‌شد.

نکته ادبی: تور در اینجا نمادِ نیاکانِ بزرگ تورانی است.

فریدون گردست گویی بجای به فر و به چهر و به دست و به پای

او گویی فریدونِ جوانی است که با همان شکوه، زیبایی، توانمندی و فرّ ایزدی در اینجا ظهور کرده است.

نکته ادبی: فریدون نمادِ دادگری و شکوهِ شاهی در اساطیر ایران است.

بر ایوان چنو کس نبیند نگار بدو تازه شد فرهٔ شهریار

هیچ‌کس در این کاخ چنین چهره زیبایی ندیده است و با دیدن او، فره و شکوهِ شاهیِ تو دوباره تازه شد.

نکته ادبی: فره (فره ایزدی) نوری است که پادشاهی را مشروعیت می‌بخشد.

از اندیشهٔ بد بپرداز دل برافراز تاج و برفراز دل

از اندیشه‌های بد دست بردار، دلت را آرام کن و به جای کینه، تاجِ بخشش بر سر بگذار.

نکته ادبی: برافراز تاج و برفراز دل، استعاره‌ای برای گذشت و بزرگواری پادشاه است.

چنان کرد روشن جهان آفرین کزو دور شد جنگ و بیداد و کین

خداوند چنان آن کودک را درخشان آفرید که با آمدنش، جنگ و بیداد و کینه از میان می‌رود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین فاعلِ این دگرگونیِ معنوی است.

روانش ز خون سیاوش به درد برآورد بر لب یکی باد سرد

جانِ افراسیاب با یادآوریِ خونِ سیاوش به درد آمد و آهی سرد از نهادش برخاست.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آهِ ناشی از حسرت و پشیمانی است.

پشیمان بشد زان کجا کرده بود به گفتار بیهوده آزرده بود

او از کارهایی که پیش‌تر کرده بود پشیمان شد و فهمید که با حرف‌های بیهوده، خود را آزرده است.

نکته ادبی: گفتارِ بیهوده اشاره به توطئه‌هایی است که منجر به مرگ سیاوش شد.

بدو گفت من زین نوآمد بسی سخنها شنیدستم از هر کسی

به پیران گفت: من درباره این کودکِ تازه متولد شده، سخنان زیادی از افراد مختلف شنیده‌ام.

نکته ادبی: نوآمده اشاره به کیخسرو است.

پرآشوب جنگست زو روزگار همه یاد دارم ز آموزگار

همه می‌گویند که او باعث آشوب و جنگ خواهد شد؛ من این‌ها را از آموزگارانِ پیشین به یاد دارم.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا به معنای پیشگویان و دانایانِ راز است.

که از تخمهٔ تور وز کیقباد یکی شاه سر برزند با نژاد

که از نژادِ تور و کی‌قباد، پادشاهی زاده خواهد شد که با اصالت و نژادِ پاک است.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و تبار است.

جهان را به مهر وی آید نیاز همه شهر توران برندش نماز

جهان به محبتِ او نیازمند خواهد شد و تمام شهر توران در برابر او سر تعظیم فرود می‌آورند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای پرستش و احترامِ عمیق است.

کنون بودنی هرچ بایست بود ندارد غم و رنج و اندیشه سود

اکنون هرچه باید می‌شد، شده است و غصه خوردن و اندیشیدنِ بیهوده سودی ندارد.

نکته ادبی: بودنی به معنای سرنوشتِ محتوم است.

مداریدش اندرمیان گروه به نزد شبانان فرستش به کوه

او را در میانِ بزرگان و درباریان نگه ندارید؛ او را به نزدِ شبانان در کوهستان بفرستید.

نکته ادبی: کوهستان نمادِ دوری از سیاست و در امان ماندن از گزندِ توطئه‌هاست.

بدان تا نداند که من خود کیم بدیشان سپرده ز بهر چیم

تا او نداند که من کی هستم و چرا او را به دستِ آنان سپرده‌ام.

نکته ادبی: سپرده ز بهر چیم، نشان‌دهنده تردید و تدبیرِ توام با ترسِ افراسیاب است.

نیاموزد از کس خرد گر نژاد ز کار گذشته نیایدش یاد

تا نه از کسی دانشِ پادشاهی بیاموزد و نه اصالتِ خود را بشناسد و نه از گذشته‌های تلخِ خاندانش آگاه شود.

نکته ادبی: خرد در ادبیات حماسی، دانشِ حکمرانی و آدابِ شاهی است.

بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن همه نو شمرد این سرای کهن

افراسیاب هر آنچه در ذهن داشت بازگو کرد و این سرای کهن (دنیا) را با این کودکِ جدید، تازه شمرد.

نکته ادبی: سرای کهن، کنایه از دنیاست که همواره در گردش و تحول است.

چه سازی که چاره بدست تو نیست درازست در کام و شست تو نیست

چه چاره‌ای می‌اندیشی؟ وقتی چاره‌ای نداری و کار از دستت برنمی‌آید، خود را خسته نکن.

نکته ادبی: شست به معنای انگشت یا دام است، کنایه از ناتوانی در تغییرِ تقدیر.

گر ایدونک بد بینی از روزگار به نیکی همو باشد آموزگار

اگر از روزگار بدی دیدی، بدان که همان روزگار می‌تواند آموزگارِ نیکی‌ها نیز باشد.

نکته ادبی: روزگار هم به عنوان عاملِ رنج و هم به عنوان آموزگارِ حکمت به تصویر کشیده شده است.

بیامد به در پهلوان شادمان بدل بر همه نیک بودش گمان

پیران شادمان از نزد افراسیاب بازگشت و در دل گمان داشت که همه چیز به خیر و نیکی پیش خواهد رفت.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای امید و اطمینانِ قلبی است.

جهان آفرین را نیایش گرفت به شاه جهان بر ستایش گرفت

خداوند را به خاطر این تدبیر ستایش کرد و به پادشاهِ جهان (در دلش) آفرین گفت.

نکته ادبی: نیایش به معنای دعا و سپاس‌گزاری است.

پراندیشه بد تا به ایوان رسید کزان رنج و مهرش چه آید پدید

پیران پر از فکر و خیال بود تا به ایوان رسید، زیرا نمی‌دانست چه سرنوشتی در انتظار این کودک است.

نکته ادبی: پراندیشه بودن، حالتی از دغدغه‌مندی و تعمق است.

شبانان کوه قلا را بخواند وزان خرد چندی سخنها براند

شبانان کوه قلا را فراخواند و درباره آن کودک، سفارشات بسیاری به آن‌ها کرد.

نکته ادبی: کوه قلا نام مکانی است که به عنوان پناهگاه برای کودک انتخاب شده است.

که این را بدارید چون جان پاک نباید که بیند ورا باد و خاک

گفت: او را چون جانِ پاک مراقبت کنید و مواظب باشید که هیچ آسیبی از باد و خاک به او نرسد.

نکته ادبی: باد و خاک کنایه از سختی‌های دنیا و عواملِ طبیعیِ آسیب‌رسان است.

نباید که تنگ آیدش روزگار اگر دیده و دل کند خواستار

نباید زندگی بر او تنگ شود؛ اگر هر چیزی بخواهد، باید برایش مهیا کنید.

نکته ادبی: تنگ آمدن روزگار، کنایه از فقر و سختی کشیدن است.

شبان را ببخشید بسیار چیز یکی دایه با او فرستاد نیز

به شبانان اموالِ بسیاری بخشید و دایه‌ای نیز با آن‌ها همراه کرد تا از کودک نگهداری کند.

نکته ادبی: دایه در فرهنگ کهن، زنی است که مسئولیتِ پرورش و تیمارِ کودکانِ اشراف را بر عهده داشته است.

بریشان سپرد آن دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را

پیران، آن کودک (کیخسرو) و مراقبش را به دست شبانان سپرد تا از دسترس بدخواهان در امان بماند.

نکته ادبی: جهانجوی گرد پسندیده، ترکیبی وصفی است که به پیران یا به کیخسرو اشاره دارد که هر دو مورد توجه هستند.

بدین نیز بگذشت گردان سپهر به خسرو بر از مهر بخشود چهر

روزگار سپری شد و آسمان همچنان به گردش خود ادامه داد، اما پیران با دلسوزی و مهربانی به کیخسرو نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از گذشت زمان و سرنوشت است.

چو شد هفت ساله گو سرفراز هنر با نژادش همی گفت راز

وقتی آن کودکِ سربلند به هفت سالگی رسید، هنر و استعدادش، نژاد و اصالتِ والای او را برملا می‌ساخت.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای فضیلت و مهارت‌های ذاتی است.

ز چوبی کمان کرد وز روده زه ز هر سو برافگند زه را گره

او با چوب و روده، کمانی ساخت و با گره زدن‌های متعدد زه، سلاحی کارآمد برای خود آماده کرد.

نکته ادبی: اشاره به ساختِ ابزارِ شکاری ابتدایی توسط کودک.

ابی پر و پیکان یکی تیر کرد به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد

تیرهایی بدون پر و پیکان ساخت و در دشت‌ها به شکار کردن پرداخت.

نکته ادبی: اشاره به تمرینات ابتدایی کودک برای ورزیده شدن.

چو ده ساله شد گشت گردی سترگ به زخم گراز آمد و خرس و گرگ

وقتی ده ساله شد، به پهلوانی قدرتمند بدل گشت و توانست گراز و خرس و گرگ را از پای درآورد.

نکته ادبی: گردی سترگ به معنای پهلوان و جوانمردِ تنومند است.

وزان جایگه شد به شیر و پلنگ هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ

پس از آن به نبرد با شیر و پلنگ روی آورد و همان کمان چوبی ساده، ابزارِ جنگی او بود.

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌العاده کودک که با ابزارهای ساده، حیوانات درنده را شکار می‌کند.

چنین تا برآمد برین روزگار بیامد به فرمان آموزگار

مدتی بدین منوال سپری شد تا اینکه آموزگار و مراقب کیخسرو، به نزد پیران آمد.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا همان شبانی است که مسئولیت مراقبت از کودک را بر عهده داشت.

شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت بنالید و نزدیک پیران گذشت

آن شبان از کوه و دشت به نزد پیران آمد و با ناله و گلایه نزد او شکایت برد.

نکته ادبی: آمدن شبان نشانه بروز حادثه‌ای غیرمنتظره است.

که من زین سرافراز شیر یله سوی پهلوان آمدم با گله

شبان گفت: من با این پسر که چون شیرِ یله و آزاده است، با گله‌هایم به نزد تو آمدم.

نکته ادبی: شیر یله استعاره از کودکِ شجاع و جسور است.

همی کرد نخچیر آهو نخست بر شیر و جنگ پلنگان نجست

او ابتدا فقط آهو شکار می‌کرد و سراغ شیر و پلنگ نمی‌رفت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده بلوغ تدریجی قدرت کودک.

کنون نزد او جنگ شیر دمان همانست و نخچیر آهو همان

اما اکنون، همان جنگجوست که با شیرهای درنده می‌جنگد و دیگر آهو برایش اهمیتی ندارد.

نکته ادبی: شیر دمان کنایه از دشمنان قوی‌هیکل است.

نباید که آید برو برگزند بیاویزدم پهلوان بلند

می‌ترسم به او آسیبی برسد و آنگاه تو ای پهلوان، مرا مواخذه کنی.

نکته ادبی: بیاویزد به معنای محاکمه کردن یا بازخواست کردن است.

چو بشنید پیران بخندید و گفت نماند نژاد و هنر در نهفت

پیران وقتی این سخن را شنید، خندید و گفت: اصالت و هنرِ نژادی را نمی‌توان پنهان کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهان است.

نشست از بر باره دست کش بیامد بر خسرو شیرفش

پیران بر اسب نشست و نزد کیخسرو رفت که در هیبت و شکوه، مانند شیر بود.

نکته ادبی: شیرفش یعنی مانند شیر.

بفرمود تا پیش او شد به مهر نگه کرد پیران بران فر و چهر

دستور داد تا کیخسرو را با مهربانی نزد او بیاورند و پیران با دقت به شکوه و چهره او نگریست.

نکته ادبی: فر و چهر به معنای شکوه و زیبایی است.

به بر در گرفتش زمانی دراز همی گفت با داور پاک راز

او را در آغوش گرفت و مدتی طولانی با پروردگارِ پاک، راز و نیاز کرد.

نکته ادبی: به بر درگرفتن نشانه محبت پدرانه است.

بدو گفت کیخسرو پاک دین به تو باد رخشنده توران زمین

به او گفت: ای کیخسروِ پاک‌دین، امیدوارم با تو زمین توران درخشان شود.

نکته ادبی: توران زمین در اینجا به معنای سرزمین توران است که کیخسرو در آن بزرگ شده.

ازیرا کسی کت نداند همی جز از مهربانت نخواند همی

زیرا هر کس که تو را نشناسد، نمی‌تواند تو را جز مهربان و بزرگوار بخواند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ظاهر و باطن کیخسرو سرشار از خیر است.

شبان زاده ای را چنین در کنار بگیری و از کس نیایدت عار

عجیب است که تو را که فرزند شبانی، چنین در آغوش می‌گیرم و از کسی شرم ندارم.

نکته ادبی: عار به معنای ننگ و شرم است.

خردمند را دل برو بر بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت

دل پیرانِ خردمند برای کودک سوخت و چهره‌اش مانند آتش برافروخته شد.

نکته ادبی: به کردار آتش کنایه از شدتِ احساسات و دگرگونی در چهره است.

بدو گفت کای یادگار مهان پسندیده و ناسپرده جهان

به او گفت: ای یادگارِ بزرگان، ای کسی که برگزیده هستی و هنوز به فساد جهان آلوده نگشته‌ای.

نکته ادبی: ناسپرده جهان استعاره از پاک و معصوم بودن در برابر بدی‌های دنیاست.

که تاج سر شهریاران توی که گوید که پور شبانان توی

تو تاج سرِ پادشاهانی، چه کسی باور می‌کند که تو فرزند شبانان باشی؟

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر (شبان‌زادگی) و باطن (پادشاهی).

شبان نیست از گوهر تو کسی و زین داستان هست با من بسی

تو از نژاد شبانان نیستی و من در این باره شواهد بسیاری دارم.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای نژاد و اصل و نسب است.

ز بهر جوان اسپ و بالای خواست همان جامهٔ خسروآرای خواست

برای او اسبِ مناسبِ جوانان و لباس‌های درخورِ پادشاهان فراهم کرد.

نکته ادبی: خسروآرای یعنی آنچه شایسته پادشاه است.

به ایوان خرامید با او به هم روانش ز بهر سیاوش دژم

با او به قصر بازگشت، در حالی که یادِ سیاوش، روانش را غمگین می‌کرد.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و ناراحت است.

همی پرورانیدش اندر کنار بدو شادمان گردش روزگار

او را در کنار خود پرورش می‌داد و گردش روزگار با او شادمان بود.

نکته ادبی: تجسیم گردش روزگار که گویی از حضور کیخسرو خرسند است.

بدین نیز بگذشت چندی سپهر به مغز اندرون داشت با شاه مهر

مدتی گذشت و پیران همچنان مهرِ کیخسرو را در دل داشت.

نکته ادبی: مغز اندرون کنایه از قلب و ضمیر است.

شب تیره هنگام آرام و خواب کس آمد ز نزدیک افراسیاب

شب‌هنگام که زمانِ آرامش و خواب بود، کسی از نزد افراسیاب آمد.

نکته ادبی: اشاره به آغاز توطئه یا هراس افراسیاب در شب.

بران تیرگی پهلوان را بخواند گذشته سخنها فراوان براند

در آن تاریکی، پیران را نزد شاه فراخواند و حرف‌های گذشته را مرور کردند.

نکته ادبی: گذشته سخن‌ها کنایه از ماجرای سیاوش است.

کز اندیشهٔ بد همه شب دلم بپیچید وز غم همی بگسلم

افراسیاب گفت: از اندیشه‌های پلید، تمام شب دلم در رنج است و از غم نزدیک است که از هم بپاشم.

نکته ادبی: بپیچید به معنای در رنج و اضطراب بودن است.

ازین کودکی کز سیاوش رسید تو گفتی مرا روز شد ناپدید

از این کودکی که یادگارِ سیاوش است، گویی روز روشن برایم تیره شده است.

نکته ادبی: ناپدید شدنِ روز کنایه از ناامیدی و اضطراب شدید است.

نبیره فریدون شبان پرورد ز رای و خرد این کی اندر خورد

نواده فریدون، که اکنون به دست شبان پرورش می‌یابد؟ این کار از روی خرد و دانش است؟

نکته ادبی: اشاره به تضاد طبقاتی و خطرات ناشی از زنده ماندنِ نواده فریدون.

ازو گر نوشته به من بر بدیست نشاید گذشتن که آن ایزدیست

اگر سرنوشتِ او چنین نوشته شده باشد، نمی‌توان با آن مقابله کرد، چرا که خواستِ ایزد است.

نکته ادبی: نوشته در اینجا اشاره به سرنوشت یا قضا و قدر دارد.

چو کار گذشته نیارد به یاد زید شاد و ما نیز باشیم شاد

اگر او گذشته را فراموش کند و شاد زیست کند، ما نیز شاد خواهیم بود.

نکته ادبی: کار گذشته در اینجا همان خون‌خواهی سیاوش است.

وگر هیچ خوی بد آرد پدید بسان پدر سر بباید برید

و اگر کوچکترین خوی بدی از خود نشان داد، باید سرش را مانند پدرش (سیاوش) ببرند.

نکته ادبی: بسان پدر اشاره تلویحی به قتل سیاوش است.

بدو گفت پیران که ای شهریار ترا خود نباید کس آموزگار

پیران گفت: ای پادشاه، تو خود نیاز به کسی نداری که به تو درس دهد (خردمندی)، اما بشنو.

نکته ادبی: کنایه از رعایت ادب در سخن گفتن با شاه.

یکی کودکی خرد چون بیهشان ز کار گذشته چه دارد نشان

او کودکی خردسال و بی‌تجربه است، چه می‌داند که در گذشته چه اتفاقی افتاده است؟

نکته ادبی: بیهشان به معنای بی‌خبر و ناآگاه است.

تو خود این میندیش و بد را مکوش چه گفت آن خردمند بسیارهوش

تو خود را درگیر این فکر نکن و با بدی به جنگ او مرو؛ یاد کن سخن آن خردمندِ باهوش را.

نکته ادبی: بسیارهوش صفتِ بزرگان و حکیمان است.

که پروردگار از پدر برترست اگر زاده را مهر با مادرست

که مربی و کسی که فرزند را می‌پروراند، از پدرِ واقعی نیز فراتر است؛ حتی اگر فرزند مهرِ مادری داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت تربیت نسبت به تبار.

نخستین به پیمان مرا شاد کن ز سوگند شاهان یکی یاد کن

ابتدا به پیمان خود با من شادمان شو و یکی از سوگندهای پادشاهان را یاد کن.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای عهد و وفای شاهانه است.

فریدون به داد و به تخت و کلاه همی داشتی راستی را نگاه

فریدون همواره با دادگری و تکیه بر تاج و کلاه، عدالت را حفظ می‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به الگوی عدل پادشاهی.

ز پیران چو بشینید افراسیاب سر مرد جنگی درآمد ز خواب

افراسیاب وقتی سخنان پیران را شنید، از حالتِ خشم و هراسِ خود بیرون آمد.

نکته ادبی: سر مرد جنگی درآمد ز خواب کنایه از بیداری و هوشیاری یا فروکش کردنِ وسواس ذهنی.

یکی سخت سوگند شاهانه خورد به روز سپید و شب لاژورد

سوگند شاهانه‌ای به روز روشن و شب لاجوردی خورد.

نکته ادبی: شب لاژورد استعاره از آسمانِ شب است.

به دادار کاو این جهان آفرید سپهر و دد و دام و جان آفرید

به نام خدایی که این جهان، آسمان، حیوانات و جانِ موجودات را آفرید.

نکته ادبی: دادار به معنای آفریننده است.

که ناید بدین کودک از من ستم نه هرگز برو بر زنم تیزدم

که هیچ‌گاه به این کودک ستم نخواهم کرد و هرگز تیزیِ شمشیرم را بر او نخواهم کشید.

نکته ادبی: تیزدم کنایه از شمشیر یا عملِ خشونت‌آمیز است.

زمین را ببوسید پیران و گفت که ای دادگر شاه بی یار و جفت

پیران زمین را بوسید و گفت: ای پادشاهِ دادگر که بی‌نیاز از یاور هستی.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشانه احترام و تواضع کامل است.

برین بند و سوگند تو ایمنم کنون یافت آرام جان و تنم

با این بند و سوگندی که خوردی، خیالم آسوده شد و اکنون جان و تنم آرام گرفت.

نکته ادبی: ایمنم به معنای در امان هستم و اطمینان دارم.

وزانجا بر خسرو آمد دمان رخی ارغوان و دلی شادمان

سپس پیران با شتاب نزد کیخسرو رفت، در حالی که صورتش چون گل ارغوان سرخ و دلش شادمان بود.

نکته ادبی: رخی ارغوان کنایه از سرخیِ چهره از روی خرسندی است.

بدو گفت کز دل خرد دور کن چو رزم آورد پاسخش سور کن

به او گفت: اندیشه و غم را از دل دور کن، هرگاه زمانِ رزم رسید، با شادی و شکوه به استقبال آن برو.

نکته ادبی: سور کنایه از جشن و سرور و پیروزی است؛ تقابل رزم و سور نشان از روحیه شکست‌ناپذیر است.

مرو پیش او جز به دیوانگی مگردان زبان جز به بیگانگی

در برابر او جز با چهره دیوانگی ظاهر نشو و سخنی جز با لحن بیگانگان بر زبان نیاور (تا هویتت فاش نشود).

نکته ادبی: تأکید بر تقیه و پنهان‌کاری در شرایط خطرناک.

مگرد ایچ گونه به گرد خرد یک امروز بر تو مگر بگذرد

به هیچ وجه در پی خردورزی و کنجکاوی نباش، بلکه تنها به فکر گذراندنِ امروز خود باش.

نکته ادبی: ایچ گونه در فارسی باستان به معنای 'به هیچ عنوان' است.

به سر بر نهادش کلاه کیان ببستش کیانی کمر بر میان

بر سر او کلاه پادشاهی نهاد و کمربند کیانی (نشان بزرگی) را بر میانش بست.

نکته ادبی: کلاه کیان نماد انتقال قدرت و حق پادشاهی است.

یکی بارهٔ گام زن خواست نغز برو بر نشست آن گو پاک مغز

اسبی تیزرو و نجیب طلب کرد و آن جوانِ خردمند بر آن سوار شد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب تنومند و نغز به معنای ارزشمند و زیباست.

بیامد به درگاه افراسیاب جهانی برو دیده کرده پرآب

به دربار افراسیاب آمد، در حالی که جهانیان با دیدن او، از اندوه بر او گریستند.

نکته ادبی: دیده پرآب کنایه از گریستن و سوگواری است.

روارو برآمد که بشگای راه که آمد نوآیین یکی پیشگاه

با شتاب پیش آمد تا راه را بگشاید؛ چرا که جوانی با شکوه و تازه وارد به درگاه آمده بود.

نکته ادبی: روارو صفت برای حرکت سریع و بی‌وقفه است.

همی رفت پیش اندرون شاه گرد سپهدار پیران ورا پیش برد

همچنان پیش می‌رفت و پیران، که سپهسالار بود، او را هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: شاه گرد در اینجا منظور پادشاهی بزرگ یا پهلوان است.

بیامد به نزدیک افراسیاب نیا را رخ از شرم او شد پرآب

نزدیک افراسیاب رسید و با دیدن او، چهره افراسیاب از شرم و اضطراب پر از آب شد.

نکته ادبی: نیا به معنای جد (پدربزرگ) است؛ در اینجا اشاره به افراسیاب دارد.

بران خسروی یال و آن چنگ او بدان شاخ و آن فر و اورنگ او

با دیدن آن قامت شاهانه، آن چنگ و قدرت، آن شکوه و جایگاه او.

نکته ادبی: یال و چنگ استعاره از هیبت و توانمندی جسمی است.

زمانی نگه کرد و نیکو بدید همی گشت رنگ رخش ناپدید

لحظه‌ای نگریست و او را به خوبی دید؛ در این حین رنگ چهره‌اش دگرگون و پریشان شد.

نکته ادبی: ناپدید شدن رنگ چهره کنایه از ترس و رنگ‌پریدگی است.

تن پهلوان گشت لرزان چو بید ز جان جوان پاک بگسست امید

پهلوان (افراسیاب) از دیدن او چنان لرزید که بید بر خود می‌لرزد و امیدش از زنده ماندنِ این جوان قطع شد.

نکته ادبی: تشبیه لرزیدن به بید از کهن‌ترین تشبیهات ادبی فارسی است.

زمانی چنان بود بگشاد چهر زمانه به دلش اندر آورد مهر

زمانی به آن حال بود، سپس چهره گشود و روزگار مهر آن جوان را در دلش افکند.

نکته ادبی: آوردن مهر در دل اشاره به دگرگونی ناگهانی عواطف است.

بپرسید کای نورسیده جوان چه آگاه داری ز کار جهان

پرسید که ای جوانِ تازه‌رسیده، چه خبری از احوال جهان داری؟

نکته ادبی: نورسیده به معنای جوانی است که تازه در عرصه‌ی سیاسی یا اجتماعی ظهور کرده.

بر گوسفندان چه گردی همی زمین را چه گونه سپردی همی

چرا به دنبال گوسفندان می‌روی و چگونه زمین را طی می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به زندگی شبانی و سادگی ظاهر او.

چنین داد پاسخ که نخچیر نیست مرا خود کمان و پر تیر نیست

پاسخ داد که شکار نمی‌کنم و اصلاً کمان و تیری همراه ندارم.

نکته ادبی: انکارِ ابزار جنگی برای تبرئه خود از تهدید بودن.

بپرسید بازش ز آموزگار ز نیک و بد و گردش روزگار

دوباره از آموزگارش پرسید و از خوبی و بدی و تحولات روزگار جویا شد.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از بی ثباتی جهان است.

بدو گفت جایی که باشد پلنگ بدرد دل مردم تیزچنگ

به او گفت جایی که پلنگ باشد، چنگال‌های تیزش دلِ آدمیان را می‌درد.

نکته ادبی: تمثیل برای اشاره به خطرات در کمین یا دشمنی پادشاه.

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب

سومین بار از مادر و پدرش پرسید و از وضعیت خانه‌اش و خورد و خوابش جویا شد.

نکته ادبی: پرسش از اصل و نسب برای شناسایی هویت اصلی او.

چنین داد پاسخ که درنده شیر نیارد سگ کارزاری به زیر

پاسخ داد که شیر درنده، سگِ جنگ‌آور را هم نمی‌تواند شکست دهد (و من از درگیری دوری می‌کنم).

نکته ادبی: پاسخی کنایی برای ردِ اتهام جنگ‌طلبی.

بخندید خسرو ز گفتار اوی سوی پهلوان سپه کرد روی

افراسیاب از گفتار او خندید و روی به سوی پهلوانانِ خود کرد.

نکته ادبی: خنده در اینجا نشانه تحقیر یا ساده‌لوح پنداشتن اوست.

بدو گفت کاین دل ندارد بجای ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

گفت که این جوان عقل درستی ندارد؛ از سرش می‌پرسم و از پاهایش جواب می‌دهد.

نکته ادبی: کنایه از پرت‌وپلا گویی یا بی‌خردی که در واقع تقیه کی‌خسرو بود.

نیاید همانا بد و نیک ازوی نه زینسان بود مردم کینه جوی

بعید است که شر یا خیری از او سر بزند؛ مردمِ کینه‌جو این‌گونه رفتار نمی‌کنند.

نکته ادبی: افراسیاب فریبِ ظاهر ساده او را می‌خورد.

رو این را به خوبی به مادر سپار به دست یکی مرد پرهیزگار

برو و او را به خوبی به مادرش بسپار و به دست یک مردِ پرهیزگار بده.

نکته ادبی: دستور به تبعید یا دور کردن او از دربار.

گسی کن به سوی سیاووش گرد مگردان بدآموز را هیچ گرد

او را نزد سیاوش بفرست و هیچ‌کس را بدآموز او نکن.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای غبار و استعاره از آلودگی به گناه یا افکار بد است.

ز اسپ و پرستنده و بیش و کم بده هرچ باید ز گنج و درم

از اسب و خدمتکار و هرچه نیاز دارد، از گنج و پول به او ببخش.

نکته ادبی: اشاره به سخاوت برای رد کردن بی‌خطرِ او.

سپهبد برو کرد لختی شتاب برون بردش از پیش افراسیاب

سپهبد کمی شتاب کرد و او را از پیشگاه افراسیاب بیرون برد.

نکته ادبی: شتاب برای دور کردنِ سریعِ خطرِ احتمالی از چشم پادشاه.

به ایوان خویش آمد افروخته خرامان و چشم بدی دوخته

افراسیاب در حالی که هیجان‌زده بود به ایوان خود بازگشت و چشم از بدی‌ها پوشید.

نکته ادبی: افروخته بودن نشانه التهاب درونی است.

همی گفت کز دادگر کردگار درخت نو آمد جهان را به بار

می‌گفت که به یاری پروردگار دادگر، درختی نو در جهان به بار نشسته است.

نکته ادبی: درخت نو استعاره از فرزند/نسل جدید و آینده‌ساز است.

در گنجهای کهن کرد باز ز هر گونه ای شاه را کرد ساز

گنج‌های کهن را باز کرد و برای پادشاه (کی‌خسرو) تدارک دید.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنی ساز و برگ و امکانات است.

ز دینار و دیبا و تیغ و گهر ز اسب و سلیح و کلاه و کمر

از طلا و پارچه دیبا و شمشیر و جواهر و اسب و سلاح و کلاه و کمر.

نکته ادبی: فهرست ابزار قدرت و ثروت پادشاهی.

هم از تخت وز بدرهای درم ز گستردنیها و از بیش و کم

همچنین از تخت و سکه‌های پول و فرش‌ها و تمامی دارایی‌های کم و بیش.

نکته ادبی: گستردنی‌ها اشاره به فرش و منسوجات گران‌بهاست.

گسی کردشان سوی آن شارستان کجا جملگی گشته بد خارستان

آن‌ها را به سوی شهری فرستاد که همه جایش به خارستان تبدیل شده بود.

نکته ادبی: خارستان استعاره از ویرانی و بی‌آب و علفی است.

فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید بسی مردم آمد ز هر سو پدید

فرنگیس و کیخسرو به آنجا رسیدند و مردم بسیاری از هر سو جمع شدند.

نکته ادبی: بازگشت به سرزمین پدری.

بدیده سپردند یک یک زمین زبان دد و دام پرآفرین

یک‌یک زمین را بوسیدند و حیوانات و پرندگان نیز با زبان خود آن‌ها را ستایش کردند.

نکته ادبی: اشاره به پیوند عاطفی با سرزمین اجدادی.

همی گفت هرکس که بودش هنر سپاس از جهان داور دادگر

هرکس که هنری داشت، خدای دادگر را شکر می‌گفت.

نکته ادبی: سپاس‌گزاری به عنوان واکنشی به احیای مجددِ عظمت خاندان.

کزان بیخ برکنده فرخ درخت ازین گونه شاخی برآورد سخت

که از آن ریشه برکنده، چنین درخت پربرکت و مقاومی روییده است.

نکته ادبی: تشبیه سیاوش به ریشه و کی‌خسرو به شاخه که بالنده است.

ز شاه کیان چشم بد دور باد روان سیاوش پر از نور باد

چشم بد از شاه کیانی دور باشد و روان سیاوش پر از نور باد.

نکته ادبی: دعای خیر و حفاظت از چشم‌زخم.

همه خاک آن شارستان شاد شد گیا بر چمن سرو آزاد شد

تمام خاک آن شهر شاد شد و در چمن، سروهای آزاد رویید.

نکته ادبی: سرو آزاد نمادِ آزادگی و بلندمرتبگی سیاوش است.

ز خاکی که خون سیاوش بخورد به ابر اندر آمد درختی ز گرد

از خاکی که خون سیاوش را خورده بود، درختی سر به آسمان کشید.

نکته ادبی: نمادِ اسطوره‌ایِ رویش حیات از خونِ شهید.

نگاریده بر برگها چهر او همه بوی مشک آمد از مهر او

تصویر چهره او بر برگ‌ها نقش بسته بود و از عطر مهربانی او، بوی مشک می‌آمد.

نکته ادبی: مشک استعاره از خوش‌نامی و قداست است.

بدی مه نشان بهاران بدی پرستشگه سوگواران بدی

آن درخت، نشانه بهار بود و پرستشگاه سوگواران و دردمندان.

نکته ادبی: تبدیل محل شهادت به مکانِ مقدس.

چنین است کردار این گنده پیر ستاند ز فرزند پستان شیر

رفتار این روزگارِ پیر و بی‌رحم چنین است که حتی شیر را از پستان مادر جدا می‌کند.

نکته ادبی: گنده پیر استعاره از تقدیر و روزگار بی‌وفا که پیوندها را می‌گسلد.

چو پیوسته شد مهر دل بر جهان به خاک اندر آرد سرش ناگهان

وقتی مهر دلت به جهان گره خورد، ناگهان تو را به زیر خاک می‌برد.

نکته ادبی: پیوستن دل به جهان کنایه از دلبستگی شدید به مادیات است.

تو از وی بجز شادمانی مجوی به باغ جهان برگ انده مبوی

تو از این دنیا جز شادی نخواه و در باغ جهان، برگِ غم را بو مکن.

نکته ادبی: برگ انده یعنی غمگین بودن.

اگر تاج داری و گر دست تنگ نبینی همی روزگار درنگ

چه تاج پادشاهی داشته باشی و چه فقیر باشی، عمرت به سرعت می‌گذرد.

نکته ادبی: اشاره به برابری انسان‌ها در برابر مرگ.

مرنجان روان کاین سرای تو نیست بجز تنگ تابوت جای تو نیست

روانت را آزار نده که اینجا خانه تو نیست؛ جز تابوت تنگ، جایگاهی نداری.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداری دنیا به عنوان مسافرخانه.

نهادن چه باید بخوردن نشین بر امید گنج جهان آفرین

چرا به فکر جمع کردن ثروتی؟ به فکر لذت بردن و استفاده کردن باش، به امید گنجی که خدا داده است.

نکته ادبی: نقدِ مال‌اندوزی برای آیندگان.

چو آمد به نزدیک سر تیغ شست مده می که از سال شد مرد مست

وقتی به سن پیری رسیدی و مرگ نزدیک شد، شراب ننوش که مستی برای پیرمرد خوب نیست.

نکته ادبی: سستی و پیری در اینجا با استعاره تیغ شست (تیرانداز) بیان شده.

بجای عنانم عصا داد سال پراگنده شد مال و برگشت حال

سن و سال به جای عصای دست، به من ضعف داد؛ مال و ثروتم پراکنده شد و حالم دگرگون گشت.

نکته ادبی: گلایه از فرسودگی جسم و زوالِ ثروت در پیری.

همان دیده بان بر سر کوهسار نبیند همی لشکر شهریار

همان دیده‌بان که بر قله کوه است، دیگر لشکر پادشاه را نمی‌بیند (همه چیز ناپدید می‌شود).

نکته ادبی: استعاره از زوال قدرت و شکوه دنیوی.

کشیدن ز دشمن نداند عنان مگر پیش مژگانش آید سنان

دشمن در میدان نبرد، از جنگ و ستیز دست نمی‌کشد و عنانِ تجاوز را رها نمی‌کند، مگر آنکه ضربه‌ی سرنیزه بر صورت و چشم‌هایش بنشیند.

نکته ادبی: سنان به معنای سرنیزه و مژگان استعاره از تیر یا سلاح تیز است که در تقابل با دشمن به کار رفته است.

گرایندهٔ تیزپای نوند همان شست بدخواه کردش به بند

اسبِ تیزرو و چابکی که زمانی با سرعت می‌تاخت، اکنون توسط دشمن به بند کشیده شده و اسیر گشته است.

نکته ادبی: نوند واژه‌ای کهن در زبان فارسی به معنای اسبِ تندرو و چابک است.

همان گوش از آوای او گشت سیر همش لحن بلبل هم آوای شیر

گوشِ من دیگر از شنیدنِ هیاهوی جنگ و فریادها خسته شده است؛ من هم به نغمه‌ی لطیفِ بلبل نیاز دارم و هم به شکوه و قدرتِ غرشِ شیر.

نکته ادبی: تضاد میان بلبل و شیر برای بیان نیازِ روح به تعادل میانِ لطافت و صلابت است.

چو برداشتم جام پنجاه و هشت نگیرم بجز یاد تابوت و تشت

اکنون که به پنجاه و هشت سالگی رسیده‌ام، دیگر جز به مرگ و مقدمات آن، یعنی تابوت و تشتِ غسلِ میت، به چیزی نمی‌اندیشم.

نکته ادبی: جام پنجاه و هشت اشاره به پیمانه‌ی عمر و رسیدن به این سن خاص دارد.

دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی همان تیغ برندهٔ پارسی

دریغ و افسوس بر آن زیبایی‌ها و طراوت‌های جوانی و همچنین بر آن دلاوری‌ها و شمشیرهای برنده‌ی اصیلِ ایرانی که از دست رفته‌اند.

نکته ادبی: گل و مشک و خوشاب استعاره از طراوت و زیبایی‌های دوران جوانی است.

نگردد همی گرد نسرین تذرو گل نارون خواهد و شاخ سرو

تذرو (قرقاول) در میانِ بوته‌های خار نمی‌ماند؛ او جایگاه خود را در میانِ درختان سرو و نارون می‌بیند و به دنبال بلندی و اصالت است.

نکته ادبی: تذرو نمادِ روحِ بلندپرواز و آزاده‌ای است که به پستی‌ها تن نمی‌دهد.

همی خواهم از روشن کردگار که چندان زمان یابم از روزگار

از خداوندِ روشنایی‌بخش و آفریننده‌ی هستی طلب می‌کنم که به من عمری دهد تا زمان کافی برای مقصودم داشته باشم.

نکته ادبی: روشن کردگار صفتی برای خداوند است که بر علم و نورانیتِ مطلق دلالت دارد.

کزین نامور نامهٔ باستان بمانم به گیتی یکی داستان

تا بتوانم این کتابِ باستانی و نام‌دار را به سرانجام برسانم و از خود داستان و یادگاری ماندگار در جهان به جا بگذارم.

نکته ادبی: نامور نامه باستان اشاره به شاهنامه یا اثری حماسی از این دست دارد.

که هر کس که اندر سخن داد داد ز من جز به نیکی نگیرند یاد

به گونه‌ای که هر کس سخن‌شناس و اهلِ ادب است، چون سروده‌های مرا می‌خواند، از من به نیکی و بزرگی یاد کند.

نکته ادبی: دادِ سخن دادن به معنای حقِ مطلب را ادا کردن و به کمال رساندنِ سخن است.

بدان گیتیم نیز خواهشگرست که با تیغ تیزست و با افسرست

در آن جهان (آخرت) نیز خداوند صاحبِ قدرت و داورِ نهایی است، چرا که اوست که شمشیرِ عدالت و تاجِ سلطنت و حکومتِ حقیقی را در اختیار دارد.

نکته ادبی: خواهشگر در اینجا به معنای طالبِ عدل و داورِ حقیقت است.

منم بندهٔ اهل بیت نبی سرایندهٔ خاک پای وصی

من بنده و ارادتمندِ خاندان پیامبر هستم و خاکِ پای حضرت علی (وصی پیامبر) را می‌ستایم.

نکته ادبی: وصی در ادبیاتِ شیعی به معنای جانشینِ بر حقِ پیامبر اسلام، حضرت علی (ع) است.

برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم

من با این باور به دنیا آمدم و با همین عقیده از دنیا خواهم رفت؛ بدان که من در این حد متواضع و ارادتمندِ راهِ حیدرم.

نکته ادبی: حیدر از القاب حضرت علی (ع) به معنای شیر است که بر شجاعت ایشان دلالت دارد.

ابا دیگران مر مرا کار نیست بدین اندرون هیچ گفتار نیست

به غیر از این باور، با هیچ‌کسِ دیگری کاری ندارم و در این زمینه هیچ بحث و گفتگوی دیگری نیز باقی نیست.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر پایداری در عقیده و عدم تمایل به بحث‌های بیهوده با مخالفان.

به گفتار دهقان کنون بازگرد نگر تا چه گوید سراینده مرد

اکنون دوباره به روایتِ دهقان (راوی اصلی داستان) باز می‌گردیم؛ بنگر که آن سراینده‌ی کهن چه داستانی برای گفتن دارد.

نکته ادبی: دهقان در متونِ کهنِ فارسی، راوی داستان‌های ملی و تاریخی ایران بوده است.