شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۲

فردوسی
چو از سروبن دور گشت آفتاب سر شهریار اندرآمد به خواب
چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبیند و بیدار هرگز نگشت
چو از شاه شد گاه و میدان تهی مه خورشید بادا مه سرو سهی
چپ و راست هر سو بتابم همی سر و پای گیتی نیابم همی
یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش
یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد
مدار ایچ تیمار با او به هم به گیتی مکن جان و دل را دژم
ز خان سیاوش برآمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد به جوش
ز سر ماهرویان گسسته کمند خراشیده روی و بمانده نژند
همه بندگان موی کردند باز فرنگیس مشکین کمند دراز
برید و میان را به گیسو ببست به فندق گل ارغوانرا بخست
به آواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می ریخت آب
خروشش به گوش سپهبد رسید چو آن ناله و زار نفرین شنید
به گرسیوز بدنشان شاه گفت که او را به کوی آورید از نهفت
ز پرده به درگه بریدش کشان بر روزبانان مردم کشان
بدان تا بگیرند موی سرش بدرند بر بر همه چادرش
زنندش همی چوب تا تخم کین بریزد برین بوم توران زمین
نخواهم ز بیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
همه نامداران آن انجمن گرفتند نفرین برو تن به تن
که از شاه و دستور وز لشکری ازین گونه نشیند کس داوری
بیامد پر از خون دو رخ پیلسم روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
به نزدیک لهاک و فرشیدورد سراسر سخنها همه یاد کرد
که دوزخ به از بوم افراسیاب نباید بدین کشور آرام و خواب
بتازیم و نزدیک پیران شویم به تیمار و درد اسیران شویم
سه اسپ گرانمایه کردند زین همی برنوشتند گفتی زمین
به پیران رسیدند هر سه سوار رخان پر ز خون همچو ابر بهار
برو بر شمردند یکسر سخن که بخت از بدیها چه افگند بن
یکی زاریی خاست کاندر جهان نبیند کسی از کهان و مهان
سیاووش را دست بسته چو سنگ فگندند در گردنش پالهنگ
به دشتش کشیدند پر آب روی پیاده دوان در به پیش گروی
تن پیل وارش بران گرم خاک فگندند و از کس نکردند باک
یکی تشت بنهاد پیشش گروی بپیچید چون گوسفندانش روی
برید آن سر شاهوارش ز تن فگندش چو سرو سهی بر چمن
همه شهر پر زاری و ناله گشت به چشم اندرون آب چون ژاله گشت
چو پیران به گفتار بنهاد گوش ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
همی جامه را بر برش کرد چاک همی کند موی و همی ریخت خاک
بدو پیلسم گفت بشتاب زود که دردی بدین درد و سختی فزود
فرنگیس رانیز خواهند کشت مکن هیچ گونه برین کار پشت
به درگاه بردند مویش کشان بر روزبانان مردم کشان
جهانی بدو کرده دیده پرآب ز کردار بدگوهر افراسیاب
که این هول کاریست بادرد و بیم که اکنون فرنگیس را بر دو نیم
زنند و شود پادشاهی تباه مر او را نخواند کسی نیز شاه
ز آخر بیاورد پس پهلوان ده اسپ سوار آزموده جوان
خود و گرد رویین و فرشیدورد برآورد زان راه ناگاه گرد
بدو روز و دو شب بدرگه رسید درنامور پرجفا پیشه دید
فرنگیس را دید چون بیهشان گرفته ورا روزبانان کشان
به چنگال هر یک یکی تیغ تیز ز درگاه برخواسته رستخیز
همانگاه پیران بیامد چو باد کسی کش خرد بوی گشتند شاد
چو چشم گرامی به پیران رسید شد از خون دیده رخش ناپدید
بدو گفت با من چه بد ساختی چرا خیره بر آتش انداختی
ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک همه جامهٔ پهلوی کرده چاک
بفرمود تا روزبانان در زمانی ز فرمان بتابند سر
بیامد دمان پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب
بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی
چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی که آوردت این روز بد آرزوی
چرا بر دلت چیره شد رای دیو ببرد از رخت شرم گیهان خدیو
به کشتی سیاووش را بی گناه به خاک اندر انداختی نام و جاه
به ایران رسد زین بدی آگهی که شد خشک پالیز سرو سهی
بسا تاجداران ایران زمین که با لشکر آیند پردرد و کین
جهان آرمیده ز دست بدی شده آشکارا ره ایزدی
فریبنده دیوی ز دوزخ بجست بیامد دل شاه ترکان بخست
بران اهرمن نیز نفرین سزد که پیچد روانت سوی راه بد
پشیمان شوی زین به روز دراز بپیچی زمانی به گرم و گداز
ندانم که این گفتن بد ز کیست و زین آفریننده را رای چیست
چو دیوانه از جای برخاستی چنین خیره بد را بیاراستی
کنون زو گذشتی به فرزند خویش رسیدی به پیچاره پیوند خویش
نجوید همانا فرنگیس بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت
به فرزند با کودکی در نهان درفشی مکن خویشتن در جهان
که تا زنده ای بر تو نفرین بود پس از زندگی دوزخ آیین بود
اگر شاه روشن کند جان من فرستد ورا سوی ایوان من
گر ایدونک اندیشه زین کودک است همانا که این درد و رنج اندک است
بمان تا جدا گردد از کالبد بپیش تو آرم بدو ساز بد
بدو گفت زینسان که گفتی بساز مرا کردی از خون او بی نیاز
سپهدار پیران بدان شاد شد از اندیشه و درد آزاد شد
بیامد به درگاه و او را ببرد بسی نیز بر روزبانان شمرد
بی آزار بردش به سوی ختن خروشان همه درگه و انجمن
چو آمد به ایوان گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت
تو بر پیش این نامور زینهار بباش و بدارش پرستاروار
برین نیز بگذشت یک چند روز گران شد فرنگیس گیتی فروز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات از شاهنامه فردوسی، سوگ‌نامه جان‌کاه کشته‌شدن سیاوش و پیامدهای تلخ آن در دربار افراسیاب را روایت می‌کند. فضای کلی اثر آمیخته به اندوهی عمیق، خشم ناشی از بیدادگری و تعلیقِ هولناک است؛ جایی که خرد در برابر خشمِ کورِ قدرت قرار می‌گیرد.

درونمایه اصلی، تقابل میان کین‌توزی و نادانیِ افراسیاب با تدبیر و خردِ پیران ویسه است. شاعر در این بخش، ضمن سوگواری برای سیاوش، چگونگی نجاتِ فرنگیس و فرزند سیاوش (کی‌خسرو) را با توسل به تدبیر و سیاستِ پیران به تصویر می‌کشد تا نشان دهد که چگونه در بزنگاه‌های تاریخی، عقلانیت می‌تواند مانع از تداومِ فاجعه شود.

معنای روان

چو از سروبن دور گشت آفتاب سر شهریار اندرآمد به خواب

وقتی سیاوش (سرو بلند قامت) از میان رفت، افراسیاب به خواب غفلت و نادانی فرو رفت.

نکته ادبی: سرو‌بن استعاره از سیاوش و خواب استعاره از نادانی و بی خبری از عواقب کار است.

چه خوابی که چندین زمان برگذشت نجنبیند و بیدار هرگز نگشت

خوابی عمیق و طولانی که افراسیاب را در بر گرفت، چنان که گویی دیگر بیدار شدنی نیست.

نکته ادبی: اشاره به غرق شدن در کینه و گمراهی.

چو از شاه شد گاه و میدان تهی مه خورشید بادا مه سرو سهی

وقتی تخت و میدان از حضور شاه (سیاوش) خالی شد، ای کاش خورشید و سرو بلند قامت نیز از میان بروند.

نکته ادبی: آرزوی فنای جهان پس از مرگ قهرمان.

چپ و راست هر سو بتابم همی سر و پای گیتی نیابم همی

به هر سو که می‌نگرم، نه سر و پای گیتی را می‌یابم و نه عدالتی می‌بینم.

نکته ادبی: بیان آشفتگی و ناپایداری جهان.

یکی بد کند نیک پیش آیدش جهان بنده و بخت خویش آیدش

گاهی کسی بدی می‌کند و نیکی نصیبش می‌شود؛ جهان و بخت گاهی بنده او می‌شوند.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌قاعدگیِ روزگار.

یکی جز به نیکی جهان نسپرد همی از نژندی فرو پژمرد

کسی هم که جز نیکی نکرد، از شدتِ بدی‌های روزگار، پژمرده و ناتوان شد.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ غم‌بار سیاوش.

مدار ایچ تیمار با او به هم به گیتی مکن جان و دل را دژم

با روزگارِ بد، همراهی نکن و دل و جانت را برای ناپایداری‌های دنیا غمگین مساز.

نکته ادبی: اندرز به رهایی از غمِ دنیا.

ز خان سیاوش برآمد خروش جهانی ز گرسیوز آمد به جوش

از خانه سیاوش فریاد و خروش برخاست و تمام جهان به خاطر دسیسه‌های گرسیوز به جوش و خروش درآمد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ گسترده‌ی این حادثه.

ز سر ماهرویان گسسته کمند خراشیده روی و بمانده نژند

زنانِ ماهرو موهایشان را بریدند، صورت‌هایشان را خراشیدند و اندوهگین ماندند.

نکته ادبی: اشاره به رسم مو بریدن در سوگواری.

همه بندگان موی کردند باز فرنگیس مشکین کمند دراز

همه خدمتکاران گیسوانِ خود را گشودند و فرنگیس نیز کمندِ مشکینِ موی بلند خود را رها کرد.

نکته ادبی: توصیفِ عزا و ماتم.

برید و میان را به گیسو ببست به فندق گل ارغوانرا بخست

فرنگیس گیسوانش را برید و به کمر بست و با ناخن، صورت گلگونش را خراشید.

نکته ادبی: بیانِ شدت غم.

به آواز بر جان افراسیاب همی کرد نفرین و می ریخت آب

او با صدای بلند بر افراسیاب نفرین می‌فرستاد و اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: اشاره به تظلم‌خواهی و سوگواری.

خروشش به گوش سپهبد رسید چو آن ناله و زار نفرین شنید

صدای ناله و نفرین او به گوش افراسیاب رسید.

نکته ادبی: آغازِ واکنشِ ظالمانه.

به گرسیوز بدنشان شاه گفت که او را به کوی آورید از نهفت

افراسیاب به گرسیوز گفت که او را از مخفیگاهش بیرون بیاورید.

نکته ادبی: دستورِ خشونت‌آمیز.

ز پرده به درگه بریدش کشان بر روزبانان مردم کشان

او را کشان‌کشان از پرده‌سرا به درگاهِ بار عام آوردند.

نکته ادبی: نمایشِ تحقیر و خشونت.

بدان تا بگیرند موی سرش بدرند بر بر همه چادرش

تا موی سرش را بگیرند و چادرش را پاره کنند.

نکته ادبی: توهین به مقامِ شاهزادگی.

زنندش همی چوب تا تخم کین بریزد برین بوم توران زمین

او را بزنند تا بذر کینه‌توزی و انتقام در این سرزمین توران بپاشد.

نکته ادبی: اشاره به سیاستِ ریشه‌کن‌سازی.

نخواهم ز بیخ سیاوش درخت نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

من از نسل سیاوش، نه درخت، نه شاخ و برگ و نه تاج و تختی باقی نمی‌گذارم.

نکته ادبی: تأکید بر نابودیِ کاملِ نسل سیاوش.

همه نامداران آن انجمن گرفتند نفرین برو تن به تن

همه بزرگانِ آن مجلس، یک‌به‌یک بر افراسیاب نفرین فرستادند.

نکته ادبی: انزجار عمومی از رفتار شاه.

که از شاه و دستور وز لشکری ازین گونه نشیند کس داوری

که از شاه و وزیر و لشکر، هیچ‌کس این‌گونه داوری و رفتار نمی‌کند.

نکته ادبی: اعتراض به ظلمِ آشکار.

بیامد پر از خون دو رخ پیلسم روان پر ز داغ و رخان پر ز نم

پیلسم با صورتی خونین و روانی پر از داغ و چشمانی گریان آمد.

نکته ادبی: توصیفِ وضعیتِ آشفته‌ی همراهان سیاوش.

به نزدیک لهاک و فرشیدورد سراسر سخنها همه یاد کرد

نزد لهاک و فرشیدورد رفت و تمام ماجرا را برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: رساندن خبرِ ناگوار.

که دوزخ به از بوم افراسیاب نباید بدین کشور آرام و خواب

گفت که دوزخ از سرزمین افراسیاب بهتر است و نباید در این کشور آرام گرفت.

نکته ادبی: بیزاری از حکومتِ ظالم.

بتازیم و نزدیک پیران شویم به تیمار و درد اسیران شویم

بیایید حرکت کنیم و به پیران بپیوندیم و در درد و اندوه اسیرانِ این واقعه شریک شویم.

نکته ادبی: فراخوان برای اقدام.

سه اسپ گرانمایه کردند زین همی برنوشتند گفتی زمین

سه اسب گرانبها را زین کردند و به راه افتادند، چنان سریع که گویی زمین را زیر پا می‌نوردیدند.

نکته ادبی: توصیفِ سرعت و فوریت.

به پیران رسیدند هر سه سوار رخان پر ز خون همچو ابر بهار

آن سه سوار با چهره‌هایی غرق در خون (اشک) به پیران رسیدند.

نکته ادبی: بیانِ شدت تأثر.

برو بر شمردند یکسر سخن که بخت از بدیها چه افگند بن

همه وقایع را شرح دادند و گفتند که بخت چه فاجعه‌ای را رقم زده است.

نکته ادبی: گزارشِ واقعه.

یکی زاریی خاست کاندر جهان نبیند کسی از کهان و مهان

چنان زاری و اندوهی در جهان برخاست که هیچ‌کس، کوچک یا بزرگ، آن را ندیده بود.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ اندوه.

سیاووش را دست بسته چو سنگ فگندند در گردنش پالهنگ

سیاوش را دست‌بسته همچون سنگی سرد کردند و طنابی به گردنش افکندند.

نکته ادبی: نمایشِ نهایتِ اهانت به یک شاهزاده.

به دشتش کشیدند پر آب روی پیاده دوان در به پیش گروی

او را دوان‌دوان در دشت پیشِ رویِ گروی کشیدند.

نکته ادبی: شرحِ شکنجه.

تن پیل وارش بران گرم خاک فگندند و از کس نکردند باک

بدنِ نیرومند او را روی آن خاک گرم افکندند و از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نترسیدند.

نکته ادبی: بی‌رحمیِ عاملان.

یکی تشت بنهاد پیشش گروی بپیچید چون گوسفندانش روی

گروی تشتی نهاد و صورت سیاوش را همچون گوسفندی که سر می‌برند، پیچاند.

نکته ادبی: تشبیه به ذبحِ گوسفند برای القای مظلومیت.

برید آن سر شاهوارش ز تن فگندش چو سرو سهی بر چمن

آن سرِ شاهانه را از تن جدا کرد و پیکرش را مانند سروی بر چمن افکند.

نکته ادبی: لحظه قتل که نماد از دست رفتن زیبایی و شکوه است.

همه شهر پر زاری و ناله گشت به چشم اندرون آب چون ژاله گشت

تمام شهر پر از ناله شد و اشک‌ها همچون تگرگ بر چشم‌ها جاری گشت.

نکته ادبی: توصیفِ اندوه عمومی.

چو پیران به گفتار بنهاد گوش ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش

وقتی پیران این خبر را شنید، از تخت به زمین افتاد و از هوش رفت.

نکته ادبی: نشان دادنِ پیوندِ عاطفی پیران با سیاوش.

همی جامه را بر برش کرد چاک همی کند موی و همی ریخت خاک

جامه خود را پاره کرد، موی خود را کند و خاک بر سر ریخت.

نکته ادبی: رسمِ عزاداریِ کهن.

بدو پیلسم گفت بشتاب زود که دردی بدین درد و سختی فزود

پیلسم به او گفت زود بشتاب، زیرا دردی بزرگ بر دردهای قبلی افزوده شده است.

نکته ادبی: هشدار برای نجاتِ فرنگیس.

فرنگیس رانیز خواهند کشت مکن هیچ گونه برین کار پشت

فرنگیس را هم می‌خواهند بکشند، در این کار سستی مکن.

نکته ادبی: انگیزه برای حرکت سریع.

به درگاه بردند مویش کشان بر روزبانان مردم کشان

او را کشان کشان به درگاه برده‌اند.

نکته ادبی: وضعیت اضطراری.

جهانی بدو کرده دیده پرآب ز کردار بدگوهر افراسیاب

جهانیان از رفتار زشتِ افراسیاب چشمانشان پر از اشک است.

نکته ادبی: نفرت عمومی از افراسیاب.

که این هول کاریست بادرد و بیم که اکنون فرنگیس را بر دو نیم

این کارِ هولناکی است که اکنون فرنگیس را تکه‌تکه کنند.

نکته ادبی: بیانِ عمق فاجعه.

زنند و شود پادشاهی تباه مر او را نخواند کسی نیز شاه

اگر او را بکشند، پادشاهی نابود می‌شود و دیگر کسی او را شاه نخواهد خواند.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم حفظِ بقای خاندان.

ز آخر بیاورد پس پهلوان ده اسپ سوار آزموده جوان

پهلوان (پیران) ده اسبِ تندرو و جوان را از اصطبل آماده کرد.

نکته ادبی: تدارک برای عملیاتِ نجات.

خود و گرد رویین و فرشیدورد برآورد زان راه ناگاه گرد

خودش و گرد رویین و فرشیدورد، ناگهان راه را درنوردیدند و به راه افتادند.

نکته ادبی: حرکتِ سریع و مصمم.

بدو روز و دو شب بدرگه رسید درنامور پرجفا پیشه دید

پس از دو شبانه‌روز به درگاه رسیدند و آن ستمگرِ جفاکار را دیدند.

نکته ادبی: رسیدن به محلِ حادثه.

فرنگیس را دید چون بیهشان گرفته ورا روزبانان کشان

فرنگیس را دید که از هوش رفته و نگهبانان او را کشان‌کشان می‌برند.

نکته ادبی: وضعیت بحرانی فرنگیس.

به چنگال هر یک یکی تیغ تیز ز درگاه برخواسته رستخیز

در دست هر نگهبان تیغی تیز بود و در درگاه غوغایی به پا بود.

نکته ادبی: توصیفِ فضای رعب‌آور.

همانگاه پیران بیامد چو باد کسی کش خرد بوی گشتند شاد

پیران همچون باد آمد؛ کسانی که خردمند بودند، از آمدنش شاد شدند.

نکته ادبی: امیدِ نجات.

چو چشم گرامی به پیران رسید شد از خون دیده رخش ناپدید

فرنگیس وقتی پیران را دید، از شدتِ گریه چشمانش دیگر چیزی نمی‌دید.

نکته ادبی: تکیه‌گاه بودنِ پیران.

بدو گفت با من چه بد ساختی چرا خیره بر آتش انداختی

به او گفت با من چه بد کردی و چرا بی‌دلیل خود را به آتش افکندی.

نکته ادبی: شروعِ گفتگو و سرزنش افراسیاب.

ز اسپ اندر افتاد پیران به خاک همه جامهٔ پهلوی کرده چاک

پیران از اسب به خاک افتاد و جامه خود را پاره کرد.

نکته ادبی: نمایشِ تأثر عمیق.

بفرمود تا روزبانان در زمانی ز فرمان بتابند سر

فرمان داد که نگهبانان لحظه‌ای از دستورِ خود دست بردارند.

نکته ادبی: اعمالِ نفوذ.

بیامد دمان پیش افراسیاب دل از درد خسته دو دیده پر آب

پیران با دلی پر از درد و چشمانی گریان به نزد افراسیاب رفت.

نکته ادبی: شروعِ گفتگوی سیاسی.

بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی

به او گفت ای شاه، همیشه زنده باشی و خرد توشه راهت باشد.

نکته ادبی: آغازِ کلامِ دیپلماتیک برای آرام کردنِ افراسیاب.

چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی که آوردت این روز بد آرزوی

چه بدی به تو رسیده بود که این سرنوشتِ شوم را آرزو کردی.

نکته ادبی: پرسشِ انتقادی.

چرا بر دلت چیره شد رای دیو ببرد از رخت شرم گیهان خدیو

چرا رایِ دیو بر دلت چیره شد و شرم و خرد را از وجودت برد؟

نکته ادبی: تأکید بر نفوذِ وسوسه (اهریمن).

به کشتی سیاووش را بی گناه به خاک اندر انداختی نام و جاه

سیاوشِ بی‌گناه را کشتی و نام و جاه خود را به خاک سپردی.

نکته ادبی: یادآوریِ عواقبِ قتلِ سیاوش.

به ایران رسد زین بدی آگهی که شد خشک پالیز سرو سهی

از این بدی، ایران آگاه می‌شود و بوستانِ سرو سهی (سیاوش) خشک می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به واکنشِ احتمالی ایران.

بسا تاجداران ایران زمین که با لشکر آیند پردرد و کین

بسیاری از تاجداران ایران با لشکر و کینه به اینجا می‌آیند.

نکته ادبی: هشدار درباره جنگ.

جهان آرمیده ز دست بدی شده آشکارا ره ایزدی

جهان از بدی آرام گرفته بود و راه ایزدی آشکار شده بود.

نکته ادبی: اشاره به فضیلتِ سیاوش.

فریبنده دیوی ز دوزخ بجست بیامد دل شاه ترکان بخست

دیوی فریبنده از دوزخ گریخت و دلِ شاه ترکان را آلوده کرد.

نکته ادبی: عاملِ بیرونی برای شر.

بران اهرمن نیز نفرین سزد که پیچد روانت سوی راه بد

بر آن اهریمن نفرین باد که تو را به راه بد کشاند.

نکته ادبی: توجیهِ گناهِ شاه برای حفظِ آبرو.

پشیمان شوی زین به روز دراز بپیچی زمانی به گرم و گداز

روزی پشیمان خواهی شد و در حسرت خواهی سوخت.

نکته ادبی: پیش‌گوییِ عاقبتِ کار.

ندانم که این گفتن بد ز کیست و زین آفریننده را رای چیست

نمی‌دانم این سخنانِ بد از کیست و رایِ آفریدگار در این میان چیست.

نکته ادبی: بیانِ تردید و تقدیرگرایی.

چو دیوانه از جای برخاستی چنین خیره بد را بیاراستی

چون دیوانه از جا برخاستی و چنین شرارت‌های بیهوده‌ای را آغاز کردی.

نکته ادبی: نقدِ تندِ رفتارهای غیرعقلانی.

کنون زو گذشتی به فرزند خویش رسیدی به پیچاره پیوند خویش

اکنون از او گذشتی و به فرزند خود (فرنگیس) رسیده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به تکرارِ ظلم.

نجوید همانا فرنگیس بخت نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

فرنگیس به دنبال بخت و تاج و تخت نیست.

نکته ادبی: تطمیع برای رهایی.

به فرزند با کودکی در نهان درفشی مکن خویشتن در جهان

به خاطر این کودک خردسال، خود را در جهان بدنام مکن.

نکته ادبی: استفاده از احساساتِ پدری/پدربزرگی.

که تا زنده ای بر تو نفرین بود پس از زندگی دوزخ آیین بود

اگر تا زنده هستی بر تو نفرین باشد، پس از مرگ هم در دوزخ خواهی بود.

نکته ادبی: هشدارِ اخروی.

اگر شاه روشن کند جان من فرستد ورا سوی ایوان من

اگر شاه (افراسیاب) جان مرا روشن کند، او را به خانه من بفرستد.

نکته ادبی: پیشنهادِ قیمومت.

گر ایدونک اندیشه زین کودک است همانا که این درد و رنج اندک است

اگر اندیشه‌ات از این کودک است، این درد و رنج اندک است.

نکته ادبی: کوچک‌شماریِ تهدید.

بمان تا جدا گردد از کالبد بپیش تو آرم بدو ساز بد

اجازه بده تا این کودک (از نظرها) پنهان شود، آنگاه من بدیِ او را دفع می‌کنم.

نکته ادبی: دروغِ مصلحت‌آمیزِ پیران برای نجات جانِ کودک.

بدو گفت زینسان که گفتی بساز مرا کردی از خون او بی نیاز

افراسیاب گفت هرچه گفتی انجام بده، مرا از شرّ او آسوده کن.

نکته ادبی: پذیرشِ درخواستِ پیران.

سپهدار پیران بدان شاد شد از اندیشه و درد آزاد شد

پیران شاد شد و از درد و اندیشه آزاد گشت.

نکته ادبی: موفقیتِ نقشه.

بیامد به درگاه و او را ببرد بسی نیز بر روزبانان شمرد

به درگاه آمد و او را برد و نگهبانان را نیز توبیخ کرد.

نکته ادبی: تثبیتِ پیروزی.

بی آزار بردش به سوی ختن خروشان همه درگه و انجمن

او را بدون آسیب به سوی ختن برد و همه درگاه خروشان بودند.

نکته ادبی: پایانِ خطرِ فوری.

چو آمد به ایوان گلشهر گفت که این خوب رخ را بباید نهفت

وقتی به خانه گلشهر رسید، گفت این ماهرو را پنهان کنید.

نکته ادبی: مخفی کردن برای حفظ امنیت.

تو بر پیش این نامور زینهار بباش و بدارش پرستاروار

تو نزد این بانو باش و از او پرستاری کن.

نکته ادبی: سپردن به مراقبتِ مطمئن.

برین نیز بگذشت یک چند روز گران شد فرنگیس گیتی فروز

روزگاری گذشت و فرنگیس که جهان را روشن می‌کرد، روزگارش دشوار شد.

نکته ادبی: اشاره به گذشتِ زمان و وضعیتِ مبهمِ آینده.