شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۱

فردوسی
دبیر پژوهنده را پیش خواند سخنهای آگنده را برفشاند
نخست آفریننده را یاد کرد ز وام خرد جانش آزاد کرد
ازان پس خرد را ستایش گرفت ابر شاه ترکان نیایش گرفت
که ای شاه پیروز و به روزگار زمانه مبادا ز تو یادگار
مرا خواستی شاد گشتم بدان که بادا نشست تو با موبدان
و دیگر فرنگیس را خواستی به مهر و وفا دل بیاراستی
فرنگیس نالنده بود این زمان به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پیش بالین ببست میان دو گیتیش بینم نشست
مرا دل پر از رای و دیدار تست دو کشور پر از رنج و آزار تست
ز نالندگی چون سبکتر شود فدای تن شاه کشور شود
بهانه مرا نیز آزار اوست نهانم پر از درد و تیمار اوست
چو نامه به مهر اندر آمد به داد به زودی به گرسیوز بدنژاد
دلاور سه اسپ تگاور بخواست همی تاخت یکسر شب و روز راست
چهارم بیامد به درگاه شاه پر از بد روان و زبان پرگناه
فراوان بپرسیدش افراسیاب چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب
چرا باشتاب آمدی گفت شاه چگونه سپردی چنین تند راه
بدو گفت چون تیره شد روی کار نشاید شمردن به بد روزگار
سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه پذیره نیامد مرا خود به راه
سخن نیز نشنید و نامه نخواند مرا پیش تختش به زانو نشاند
ز ایران بدو نامه پیوسته شد به مادر همی مهر او بسته شد
سپاهی ز روم و سپاهی ز چین همی هر زمان برخروشد زمین
تو در کار او گر درنگ آوری مگر باد زان پس به چنگ آوری
و گر دیر گیری تو جنگ آورد دو کشور به مردی به چنگ آورد
و گر سوی ایران براند سپاه که یارد شدن پیش او کینه خواه
ترا کردم آگه ز دیدار خویش ازین پس بپیچی ز کردار خویش
چو بشنید افراسیاب این سخن برو تازه شد روزگار کهن
به گرسیوز از خشم پاسخ نداد دلش گشت پرآتش و سر چو باد
بفرمود تا برکشیدند نای همان سنج و شیپور و هندی درای
به سوی سیاووش بنهاد روی ابا نامداران پرخاشجوی
بدانگه که گرسیوز بدفریب گران کرد بر زین دوال رکیب
سیاوش به پرده درآمد به درد به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ چه بودت که دیگر شدستی به رنگ
چنین داد پاسخ که ای خوبروی به توران زمین شد مرا آب روی
بدین سان که گفتار گرسیوزست ز پرگار بهره مرا مرکزست
فرنگیس بگرفت گیسو به دست گل ارغوان را به فندق بخست
پر از خون شد آن بسد مشک بوی پر از آب چشم و پر از گرد روی
همی اشک بارید بر کوه سیم دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم
همی کند موی و همی ریخت آب ز گفتار و کردار افراسیاب
بدو گفت کای شاه گردن فراز چه سازی کنون زود بگشای راز
پدر خود دلی دارد از تو به درد از ایران نیاری سخن یاد کرد
سوی روم ره با درنگ آیدت نپویی سوی چین که تنگ آیدت
ز گیتی کراگیری اکنون پناه پناهت خداوند خورشید و ماه
ستم باد بر جان او ماه و سال کجا بر تن تو شود بدسگال
همی گفت گرسیوز اکنون ز راه بیاید همانا ز نزدیک شاه
چهارم شب اندر بر ماهروی بخوان اندرون بود با رنگ و بوی
بلرزید وز خواب خیره بجست خروشی برآورد چون پیل مست
همی داشت اندر برش خوب چهر بدو گفت شاها چبودت ز مهر
خروشید و شمعی برافروختند برش عود و عنبر همی سوختند
بپرسید زو دخت افراسیاب که فرزانه شاها چه دیدی به خواب
سیاوش بدو گفت کز خواب من لبت هیچ مگشای بر انجمن
چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب که بودی یکی بی کران رود آب
یکی کوه آتش به دیگر کران گرفته لب آب نیزه وران
ز یک سو شدی آتش تیزگرد برافروختی از سیاووش گرد
ز یک دست آتش ز یک دست آب به پیش اندرون پیل و افراسیاب
بدیدی مرا روی کرده دژم دمیدی بران آتش تیزدم
چو گرسیوز آن آتش افروختی از افروختن مر مرا سوختی
فرنگیس گفت این بجز نیکوی نباشد نگر یک زمان بغنوی
به گرسیوز آید همی بخت شوم شود کشته بر دست سالار روم
سیاوش سپه را سراسر بخواند به درگاه ایوان زمانی بماند
بسیچید و بنشست خنجر به چنگ طلایه فرستاد بر سوی گنگ
دو بهره چو از تیره شب در گذشت طلایه هم آنگه بیامد ز دشت
که افراسیاب و فراوان سپاه پدید آمد از دور تازان به راه
ز نزدیک گرسیوز آمد نوند که بر چارهٔ جان میان را ببند
نیامد ز گفتار من هیچ سود از آتش ندیدم جز از تیره دود
نگر تا چه باید کنون ساختن سپه را کجا باید انداختن
سیاوش ندانست زان کار او همی راست آمدش گفتار او
فرنگیس گفت ای خردمند شاه مکن هیچ گونه به ما در نگاه
یکی بارهٔ گام زن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین
ترا زنده خواهم که مانی بجای سر خویش گیر و کسی را مپای
سیاوش بدو گفت کان خواب من بجا آمد و تیره شد آب من
مرا زندگانی سرآید همی غم و درد و انده درآید همی
چنین است کار سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند
گر ایوان من سر به کیوان کشید همان زهر گیتی بباید چشید
اگر سال گردد هزار و دویست بجز خاک تیره مرا جای نیست
ز شب روشنایی نجوید کسی کجا بهره دارد ز دانش بسی
ترا پنج ماهست ز آبستنی ازین نامور گر بود رستنی
درخت تو گر نر به بار آورد یکی نامور شهریار آورد
سرافراز کیخسروش نام کن به غم خوردن او دل آرام کن
چنین گردد این گنبد تیزرو سرای کهن را نخوانند نو
ازین پس به فرمان افراسیاب مرا تیره بخت اندرآید به خواب
ببرند بر بیگنه بر سرم ز خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت یابم نه گور و کفن نه بر من بگرید کسی ز انجمن
نهالی مرا خاک توران بود سرای کهن کام شیران بود
برین گونه خواهد گذشتن سپهر نخواهد شدن رام با من به مهر
ز خورشید تابنده تا تیره خاک گذر نیست از داد یزدان پاک
به خواری ترا روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه
بیاید سپهدار پیران به در بخواهش بخواهد ترا از پدر
به جان بی گنه خواهدت زینهار به ایوان خویشش برد زار و خوار
وز ایران بیاید یکی چاره گر به فرمان دادار بسته کمر
از ایدر ترا با پسر ناگهان سوی رود جیحون برد در نهان
نشانند بر تخت شاهی ورا به فرمان بود مرغ و ماهی ورا
ز گیتی برآرد سراسر خروش زمانه ز کیخسرو آید به جوش
ز ایران یکی لشکر آرد به کین پرآشوب گردد سراسر زمین
پی رخش فرخ زمین بسپرد به توران کسی را به کس نشمرد
به کین من امروز تا رستخیز نبینی جز از گرز و شمشیر تیز
برین گفتها بر تو دل سخت کن تن از ناز و آرام پردخت کن
سیاوش چو با جفت غمها بگفت خروشان بدو اندر آویخت جفت
رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسپان گذشت
بیاورد شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز کین باد را
خروشان سرش را به بر در گرفت لگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اندرش گفت رازی دراز که بیدار دل باش و با کس مساز
چو کیخسرو آید به کین خواستن عنانش ترا باید آراستن
ورا بارگی باش و گیتی بکوب چنان چون سر مار افعی به چوب
از آخر ببر دل به یکبارگی که او را تو باشی به کین بارگی
دگر مرکبان را همه کرد پی برافروخت برسان آتش ز نی
خود و سرکشان سوی ایران کشید رخ از خون دیده شده ناپدید
چو یک نیم فرسنگ ببرید راه رسید اندرو شاه توران سپاه
سپه دید با خود و تیغ و زره سیاوش زده بر زره بر گره
به دل گفت گرسیوز این راست گفت سخن زین نشانی که بود در نهفت
سیاوش بترسید از بیم جان مگر گفت بدخواه گردد نهان
همی بنگرید این بدان آن بدین که کینه نبدشان به دل پیش ازین
ز بیم سیاوش سواران جنگ گرفتند آرام و هوش و درنگ
چه گفت آن خردمند بسیار هوش که با اختر بد به مردی مکوش
چنین گفت زان پس به افراسیاب که ای پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوی آمدی با سپاه چرا کشت خواهی مرا بی گناه
سپاه دو کشور پر از کین کنی زمان و زمین پر ز نفرین کنی
چنین گفت گرسیوز کم خرد کزین در سخن خود کی اندر خورد
گر ایدر چنین بی گناه آمدی چرا با زره نزد شاه آمدی
پذیره شدن زین نشان راه نیست سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست
سیاوش بدانست کان کار اوست برآشفتن شه ز بازار اوست
چو گفتار گرسیوز افراسیاب شنید و برآمد بلند آفتاب
به ترکان بفرمود کاندر دهید درین دشت کشتی به خون برنهید
از ایران سپه بود مردی هزار همه نامدار از در کارزار
رده بر کشیدند ایرانیان ببستند خون ریختن را میان
همه با سیاوش گرفتند جنگ ندیدند جای فسون و درنگ
کنون خیره گفتند ما را کشند بباید که تنها به خون در کشند
بمان تا ز ایرانیان دست برد ببینند و مشمر چنین کار خرد
سیاوش چنین گفت کین رای نیست همان جنگ را مایه و پای نیست
مرا چرخ گردان اگر بی گناه به دست بدان کرد خواهد تباه
به مردی کنون زور و آهنگ نیست که با کردگار جهان جنگ نیست
سرآمد بریشان بر آن روزگار همه کشته گشتند و برگشته کار
ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه
همی گشت بر خاک و نیزه به دست گروی زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهرهٔ ارغوان چنان روز نادیده چشم جوان
برفتند سوی سیاووش گرد پس پشت و پیش سپه بود گرد
چنین گفت سالار توران سپاه که ایدر کشیدش به یکسو ز راه
کنیدش به خنجر سر از تن جدا به شخی که هرگز نروید گیا
بریزید خونش بران گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک
چنین گفت با شاه یکسر سپاه کزو شهریارا چه دیدی گناه
چرا کشت خواهی کسی را که تاج بگرید برو زار با تخت عاج
سری را کجا تاج باشد کلاه نشاید برید ای خردمند شاه
به هنگام شادی درختی مکار که زهر آورد بار او روزگار
همی بود گرسیوز بدنشان ز بیهودگی یار مردم کشان
که خون سیاوش بریزد به درد کزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پیران یکی بود کهتر به سال برادر بد او را و فرخ همال
کجا پیلسم بود نام جوان یکی پرهنر بود و روشن روان
چنین گفت مر شاه را پیلسم که این شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنیدم یکی داستان خرد شد بران نیز همداستان
که آهسته دل کم پشیمان شود هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدی کار آهرمنست پشیمانی جان و رنج تنست
سری را که باشی بدو پادشا به تیزی بریدن نبینم روا
ببندش همی دار تا روزگار برین بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد از ان پس ورا سربریدن سزد
بفرمای بند و تو تندی مکن که تندی پشیمانی آرد به بن
چه بری سری را همی بی گناه که کاووس و رستم بود کینه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار بپیچی به فرجام زین روزگار
چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس ببندند بر کوههٔ پیل کوس
دمنده سپهبد گو پیلتن که خوارند بر چشم او انجمن
فریبرز کاووس درنده شیر که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر
برین کینه بندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از کینه ور
نه من پای دارم نه پیوند من نه گردی ز گردان این انجمن
همانا که پیران بیاید پگاه ازو بشنود داستان نیز شاه
مگر خود نیازت نیاید بدین مگستر یکی تا جهانست کین
بدو گفت گرسیوز ای هوشمند بگفت جوانان هوا را مبند
از ایرانیان دشت پر کرگس است گر از کین بترسی ترا این بس است
همین بد که کردی ترا خود نه بس که خیره همی بشنوی پند کس
سیاووش چو بخروشد از روم و چین پر از گرز و شمشیر بینی زمین
بریدی دم مار و خستی سرش به دیبا بپوشید خواهی برش
گر ایدونک او را به جان زینهار دهی من نباشم بر شهریار
به بیغوله ای خیزم از بیم جان مگر خود به زودی سرآید زمان
برفتند پیچان دمور و گروی بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی
که چندین به خون سیاوش مپیچ که آرام خوار آید اندر بسیچ
به گفتار گرسیوز رهنمای برآرای و بردار دشمن ز جای
زدی دام و دشمن گرفتی بدوی ز ایران برآید یکی های و هوی
سزا نیست این را گرفتن به دست دل بدسگالان بباید شکست
سپاهی بدین گونه کردی تباه نگر تا چگونه بود رای شاه
اگر خود نیازردتی از نخست به آب این گنه را توانست شست
کنون آن به آید که اندر جهان نباشد پدید آشکار و نهان
بدیشان چنین پاسخ آورد شاه کزو من ندیدم به دیده گناه
و لیکن ز گفت ستاره شمر به فرجام زو سختی آید به سر
گر ایدونک خونش بریزم به کین یکی گرد خیزد ز ایران زمین
رها کردنش بتر از کشتنست همان کشتنش رنج و درد منست
به توران گزند مرا آمدست غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بدگمان نداند کسی چارهٔ آسمان
فرنگیس بشنید رخ را بخست میان را به زنار خونین ببست
پیاده بیامد به نزدیک شاه به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پیش پدر شد پر از درد و باک خروشان به سر بر همی ریخت خاک
بدو گفت کای پرهنر شهریار چرا کرد خواهی مرا خاکسار
دلت را چرا بستی اندر فریب همی از بلندی نبینی نشیب
سر تاجداران مبر بی گناه که نپسندد این داور هور و ماه
سیاوش که بگذاشت ایران زمین همی از جهان بر تو کرد آفرین
بیازرد از بهر تو شاه را چنان افسر و تخت و آن گاه را
بیامد ترا کرد پشت و پناه کنون زو چه دیدی که بردت ز راه
نبرد سر تاجداران کسی که با تاج بر تخت ماند بسی
مکن بی گنه بر تن من ستم که گیتی سپنج است با باد و دم
یکی را به چاه افگند بی گناه یکی با کله برشناند به گاه
سرانجام هر دو به خاک اندرند ز اختر به چنگ مغاک اندرند
شنیدی که از آفریدون گرد ستمگاره ضحاک تازی چه برد
همان از منوچهر شاه بزرگ چه آمد به سلم و به تور سترگ
کنون زنده بر گاه کاووس شاه چو دستان و چون رستم کینه خواه
جهان از تهمتن بلرزد همی که توران به جنگش نیرزد همی
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران که نندیشد از گرز کنداوران
همان گیو کز بیم او روز جنگ همی چرم روباه پوشد پلنگ
درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین
به کین سیاوش سیه پوشد آب کند زار نفرین به افراسیاب
ستمگاره ای بر تن خویشتن بسی یادت آید ز گفتار من
نه اندر شکاری که گور افگنی دگر آهوان را به شور افگنی
همی شهریاری ربایی ز گاه درین کار به زین نگه کن پگاه
مده شهر توران به خیره به باد بباید که روز بد آیدت یاد
بگفت این و روی سیاوش بدید دو رخ را بکند و فغان برکشید
دل شاه توران برو بر بسوخت همی خیره چشم خرد را بدوخت
بدو گفت برگرد و ایدر مپای چه دانی کزین بد مرا چیست رای
به کاخ بلندش یکی خانه بود فرنگیس زان خانه بیگانه بود
مر او را دران خانه انداختند در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سیاووش را مرآن شاه بی کین و خاموش را
که این را بجایی بریدش که کس نباشد ورا یار و فریادرس
سرش را ببرید یکسر ز تن تنش کرگسان را بپوشد کفن
بباید که خون سیاوش زمین نبوید نروید گیا روز کین
همی تاختندش پیاده کشان چنان روزبانان مردم کشان
سیاوش بنالید با کردگار که ای برتر از گردش روزگار
یکی شاخ پیدا کن از تخم من چو خورشید تابنده بر انجمن
که خواهد ازین دشمنان کین خویش کند تازه در کشور آیین خویش
همی شد پس پشت او پیلسم دو دیده پر از خون و دل پر ز غم
سیاوش بدو گفت پدرود باش زمین تار و تو جاودان پود باش
درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان
به پیران نه زین گونه بودم امید همی پند او باد بد من چو بید
مرا گفته بود او که با صد هزار زره دار و بر گستوان ور سوار
چو برگرددت روز یار توام بگاه چرا مرغزار توام
کنون پیش گرسیوز اندر دوان پیاده چنین خوار و تیره روان
نبینم همی یار با خود کسی که بخروشدی زار بر من بسی
چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت کشانش ببردند بر سوی دشت
ز گرسیوز آن خنجر آبگون گروی زره بستد از بهر خون
بیفگند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک
یکی تشت بنهاد زرین برش جدا کرد زان سرو سیمین سرش
بجایی که فرموده بد تشت خون گروی زره برد و کردش نگون
یکی باد با تیره گردی سیاه برآمد بپوشید خورشید و ماه
همی یکدگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه بر گروی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دبیر پژوهنده را پیش خواند سخنهای آگنده را برفشاند

سیاوش کاتبی دانا و جست‌وجوگر را فراخواند تا نامه‌ای که سرشار از مضامین مهم و دقیق بود، بنویسد.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر و انباشته است؛ در اینجا کنایه از سخنان پرمغز و دقیق.

نخست آفریننده را یاد کرد ز وام خرد جانش آزاد کرد

او ابتدا به یاد پروردگار آفریننده پرداخت و با خردورزی، جانش را از بندِ وام‌ها و تکالیف دنیوی رها ساخت.

نکته ادبی: وام خرد: استعاره از مسئولیت‌ها و تعهداتی است که عقل بر دوش انسان می‌نهد.

ازان پس خرد را ستایش گرفت ابر شاه ترکان نیایش گرفت

سپس به ستایشِ خرد پرداخت و پس از آن به نیایشِ شاه ترکان (افراسیاب) روی آورد.

نکته ادبی: ستایش و نیایش تفاوت ظریفی دارند؛ ستایش برای خرد و نیایش (دعا و احترام) برای شاه.

که ای شاه پیروز و به روزگار زمانه مبادا ز تو یادگار

او پادشاه را با القاب پیروزی و بزرگی خطاب کرد و برای او دعای عمر طولانی و ماندگاری کرد.

نکته ادبی: به روزگار بودن به معنای صاحب‌زمان بودن یا دوران خوشی را سپری کردن است.

مرا خواستی شاد گشتم بدان که بادا نشست تو با موبدان

سیاوش ابراز خرسندی کرد از اینکه مورد توجه شاه قرار گرفته است و آرزو کرد که جایگاه شاه همواره در کنار خردمندان و موبدان باشد.

نکته ادبی: موبدان نماد خرد و دین‌داری در فرهنگ ایران باستان هستند.

و دیگر فرنگیس را خواستی به مهر و وفا دل بیاراستی

دیگر اینکه از او خواست تا فرنگیس را گرامی بدارد و با مهر و وفا با او رفتار کند.

نکته ادبی: استفاده از واژه مهر و وفا برای تحکیم پیوند عاطفی میان دو شخصیت است.

فرنگیس نالنده بود این زمان به لب ناچران و به تن ناچمان

فرنگیس در این زمان بسیار اندوهگین و نالان است و از نظر جسمی نیز ضعیف و رنجور شده است.

نکته ادبی: ناچران و ناچمان: واژگانی که برای بیان ضعف جسمانی و بی‌رمقی به کار رفته‌اند.

بخفت و مرا پیش بالین ببست میان دو گیتیش بینم نشست

او همیشه در کنار من می‌خوابد و من گویی میان دو جهان (غم و شادی) سرگردانم.

نکته ادبی: این بیت گویای شدتِ وابستگیِ عاطفی و همزمان، اضطرابِ وجودیِ سیاوش است.

مرا دل پر از رای و دیدار تست دو کشور پر از رنج و آزار تست

دل من پر از فکرِ تو و دیدار توست، اما این دو کشور (ایران و توران) درگیرِ رنج و آزارِ تو هستند.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ ذهنیِ سیاوش میانِ وفاداریِ شخصی و سیاستِ کلانِ کشوری.

ز نالندگی چون سبکتر شود فدای تن شاه کشور شود

اگر فرنگیس از نالیدن دست بکشد و حالش بهتر شود، به عنوان همسرِ شاه، فداییِ او خواهد بود.

نکته ادبی: فدای تن شاه شدن، استعاره از تسلیمِ محض و وفاداری مطلق است.

بهانه مرا نیز آزار اوست نهانم پر از درد و تیمار اوست

بهانه‌ی من برایِ این همه درد، آزار دیدنِ اوست؛ درونِ من از رنج و تیمارِ او لبریز است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و مراقبتِ توأم با رنج است.

چو نامه به مهر اندر آمد به داد به زودی به گرسیوز بدنژاد

هنگامی که نامه مهر و موم شد، آن را به گرسیوزِ بدذات سپردند.

نکته ادبی: بدنژاد وصفی برای گرسیوز است که نشان‌دهنده ماهیتِ پلید اوست.

دلاور سه اسپ تگاور بخواست همی تاخت یکسر شب و روز راست

گرسیوز که دلاور اما حیله‌گر بود، سه اسبِ تندرو خواست و شب و روز را بی‌وقفه تاخت.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسبِ تندرو و دونده است.

چهارم بیامد به درگاه شاه پر از بد روان و زبان پرگناه

چهارمین روز به درگاهِ شاه رسید، در حالی که در فکرِ پلیدی بود و زبانی گناهکار داشت.

نکته ادبی: بد روان بودن، کنایه از نیتِ شوم و باطنی آلوده است.

فراوان بپرسیدش افراسیاب چو دیدش پر از رنج و سر پرشتاب

افراسیاب او را بسیار پرس‌وجو کرد، چرا که دید او رنجور و شتاب‌زده است.

نکته ادبی: رنج و شتاب در ظاهرِ گرسیوز، بخشی از نقشه او برای نمایشِ اوضاعِ وخیم است.

چرا باشتاب آمدی گفت شاه چگونه سپردی چنین تند راه

شاه پرسید چرا این‌قدر با عجله آمدی و چگونه این راهِ دشوار را به سرعت طی کردی؟

نکته ادبی: تند راه سپردن، نشان‌دهنده فوریت و اضطرارِ ساختگی است.

بدو گفت چون تیره شد روی کار نشاید شمردن به بد روزگار

گرسیوز گفت: وقتی اوضاع تیره و تار شود، دیگر نباید ایام را به نیکی یاد کرد.

نکته ادبی: این آغازِ دروغ‌پردازی و ایجادِ بدبینی در ذهنِ افراسیاب است.

سیاوش نکرد ایچ بر کس نگاه پذیره نیامد مرا خود به راه

سیاوش هیچ توجهی به من نکرد و حتی برای استقبالِ من به راه نیامد.

نکته ادبی: این اولین دروغِ بزرگِ گرسیوز برای تخریبِ سیاوش نزد افراسیاب است.

سخن نیز نشنید و نامه نخواند مرا پیش تختش به زانو نشاند

سخن مرا نشنید و نامه را نخواند و مرا پیش تختِ خود به زانو نشاند و تحقیر کرد.

نکته ادبی: نشاندن بر زانو، کنایه از تحقیر و کوچک شمردنِ مقامِ سفیر است.

ز ایران بدو نامه پیوسته شد به مادر همی مهر او بسته شد

او مدام با ایران نامه رد و بدل می‌کند و مهرِ او به مادرش و سرزمینش بسیار است.

نکته ادبی: استفاده از وطن‌پرستیِ سیاوش علیه او به عنوان ابزارِ تهمت.

سپاهی ز روم و سپاهی ز چین همی هر زمان برخروشد زمین

او سپاهی از روم و چین جمع کرده و زمین از هیاهوی لشکرِ او به لرزه درآمده است.

نکته ادبی: اغراق برای ترساندنِ پادشاه و نشان دادنِ خطرِ قریب‌الوقوع.

تو در کار او گر درنگ آوری مگر باد زان پس به چنگ آوری

اگر در کارِ او تأخیر کنی، ممکن است او قدرت را از چنگِ تو درآورد.

نکته ادبی: تحریک به تصمیم‌گیریِ سریع و عجولانه.

و گر دیر گیری تو جنگ آورد دو کشور به مردی به چنگ آورد

اگر دیر بجنبی، او جنگ به راه می‌اندازد و هر دو کشور را به دست می‌آورد.

نکته ادبی: القایِ تهدیدِ وجودی به پادشاه.

و گر سوی ایران براند سپاه که یارد شدن پیش او کینه خواه

اگر او به سوی ایران حرکت کند، دیگر کسی یارایِ مقابله با او را نخواهد داشت.

نکته ادبی: نشان دادنِ اقتدارِ ساختگی برایِ ترسِ افراسیاب.

ترا کردم آگه ز دیدار خویش ازین پس بپیچی ز کردار خویش

من تو را از وضعیتِ او آگاه کردم؛ از حالا به بعد در رفتارِ خود تجدید نظر کن.

نکته ادبی: ظاهرسازی به عنوانِ خیرخواهِ پادشاه.

چو بشنید افراسیاب این سخن برو تازه شد روزگار کهن

چون افراسیاب این سخنان را شنید، کینه‌های قدیمی در دلش تازه شد.

نکته ادبی: روزگارِ کهن استعاره از کینه‌هایی است که در گذشته وجود داشت.

به گرسیوز از خشم پاسخ نداد دلش گشت پرآتش و سر چو باد

از شدت خشم، پاسخِ گرسیوز را نداد؛ دلش پر از آتش و ذهنش آشفته شد.

نکته ادبی: سر چو باد، کنایه از تلاطمِ فکری و خشمِ غیرقابلِ کنترل است.

بفرمود تا برکشیدند نای همان سنج و شیپور و هندی درای

دستور داد طبل‌های جنگی و شیپورها را به صدا درآورند.

نکته ادبی: سنج و شیپور ابزارِ فراخوانِ سپاه برایِ جنگ است.

به سوی سیاووش بنهاد روی ابا نامداران پرخاشجوی

به سوی سیاوش حرکت کرد، در حالی که جنگ‌جویانِ نامدار همراهش بودند.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفتِ جنگ‌جویانی است که آماده‌ی نبرد هستند.

بدانگه که گرسیوز بدفریب گران کرد بر زین دوال رکیب

در آن هنگام که گرسیوزِ حیله‌گر قصدِ توطئه داشت، با شدت بر اسبش رکاب زد.

نکته ادبی: گران کرد بر زین دوالِ رکیب، کنایه از آماده شدن برایِ تاختن یا نبرد است.

سیاوش به پرده درآمد به درد به تن لرز لرزان و رخساره زرد

سیاوش پریشان‌حال به خلوتگاه (پرده) رفت، در حالی که بدنش می‌لرزید و صورتش زرد شده بود.

نکته ادبی: زردیِ رخساره و لرزشِ تن، نشانه‌ی ترس و اضطرابِ شدیدِ درونی است.

فرنگیس گفت ای گو شیرچنگ چه بودت که دیگر شدستی به رنگ

فرنگیس پرسید ای شیرمردِ شجاع، چه اتفاقی افتاده که رنگِ صورتت عوض شده است؟

نکته ادبی: گو شیرچنگ صفتِ سیاوش است که نشان از شجاعتِ او دارد.

چنین داد پاسخ که ای خوبروی به توران زمین شد مرا آب روی

سیاوش پاسخ داد: ای همسرِ زیبا، آبرو و جایگاهِ من در سرزمین توران از بین رفته است.

نکته ادبی: آبِ روی به معنای آبرو و اعتبار است که سیاوش حس می‌کند در خطر است.

بدین سان که گفتار گرسیوزست ز پرگار بهره مرا مرکزست

با این حرف‌های گرسیوز، من مانند مرکزی هستم که در محاصره‌ی پرگار قرار گرفته است.

نکته ادبی: این یکی از زیباترین استعاراتِ شاهنامه است؛ اشاره به به دام افتادن و محاصره شدن.

فرنگیس بگرفت گیسو به دست گل ارغوان را به فندق بخست

فرنگیس از شدتِ اندوه گیسوانش را کشید و گلِ چهره‌اش را با سرانگشتان خراشید.

نکته ادبی: فندق در اینجا استعاره از سرانگشتان است که با آن به صورت می‌کوبند.

پر از خون شد آن بسد مشک بوی پر از آب چشم و پر از گرد روی

صورتِ زیبایش غرقِ خون شد و چشمانش پر از اشک و چهره‌اش آلوده به گرد و غبار گشت.

نکته ادبی: بسد مشک‌بوی، ترکیبی استعاری برای زیبایی و معطر بودنِ چهره‌یِ فرنگیس.

همی اشک بارید بر کوه سیم دو لاله ز خوشاب شد به دو نیم

اشک‌هایش بر سینه (کوه سیمین) می‌ریخت و دو لاله‌یِ چهره‌اش از شدت گریه پریشان شد.

نکته ادبی: کوهِ سیم اشاره به سفیدیِ تن و سینه فرنگیس است.

همی کند موی و همی ریخت آب ز گفتار و کردار افراسیاب

او موهایش را می‌کند و اشک می‌ریخت؛ از دستِ گفتار و کردارِ افراسیاب به فغان آمده بود.

نکته ادبی: موی کندن، نمادِ سوگواری و نهایتِ استیصال است.

بدو گفت کای شاه گردن فراز چه سازی کنون زود بگشای راز

به او گفت ای پادشاهِ بلندمرتبه، چه نقشه‌ای داری؟ زود رازت را برای من بازگو کن.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفتی برای احترام و بزرگیِ سیاوش است.

پدر خود دلی دارد از تو به درد از ایران نیاری سخن یاد کرد

پدرم (افراسیاب) نسبت به تو دل‌چرکین است؛ دیگر حتی نامی از ایران نبر.

نکته ادبی: اشاره به خطِ قرمزی که افراسیاب تعیین کرده است.

سوی روم ره با درنگ آیدت نپویی سوی چین که تنگ آیدت

راهِ رفتن به روم برایت دشوار است و فکرِ رفتن به چین را هم نکن که در تنگنا قرار می‌گیری.

نکته ادبی: تنگ آمدن، استعاره از بسته بودنِ راه‌هایِ فرار است.

ز گیتی کراگیری اکنون پناه پناهت خداوند خورشید و ماه

اکنون در این جهان به چه کسی پناه می‌بری؟ جز خداوندِ خورشید و ماه (خداوند)، کسی پناهت نیست.

نکته ادبی: اشاره به یگانگیِ خداوند با صفاتِ نورانی.

ستم باد بر جان او ماه و سال کجا بر تن تو شود بدسگال

هر کس که بخواهد به تو آسیب برساند، به نفرین و ستمِ الهی گرفتار شود.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بدخواه است.

همی گفت گرسیوز اکنون ز راه بیاید همانا ز نزدیک شاه

او گفت گرسیوز در راه است و گمانم از نزدِ شاه می‌آید.

نکته ادبی: اظهارِ نگرانیِ فرنگیس از پیامدهایِ سفرِ گرسیوز.

چهارم شب اندر بر ماهروی بخوان اندرون بود با رنگ و بوی

شبِ چهارم، سیاوش در کنارِ همسرش بود و در میانِ آن زیبایی، در دلش اندوهی نهفته بود.

نکته ادبی: رنگ و بوی استعاره از زیبایی و طراوتِ فرنگیس است.

بلرزید وز خواب خیره بجست خروشی برآورد چون پیل مست

ناگهان سیاوش لرزید و وحشت‌زده از خواب پرید و فریادی کشید که گویی فیلِ مستی است.

نکته ادبی: خیره جستن، پریدن از خوابِ آشفته است.

همی داشت اندر برش خوب چهر بدو گفت شاها چبودت ز مهر

فرنگیس که در آغوشش بود، پرسید ای پادشاه، چه شده که این‌گونه هراسان شدی؟

نکته ادبی: مهر در اینجا معنایِ عاطفه‌یِ عمیق و محبّت می‌دهد.

خروشید و شمعی برافروختند برش عود و عنبر همی سوختند

فریاد زد و شمعی روشن کردند و عود و عنبر سوزاندند تا آرام گیرد.

نکته ادبی: سوزاندنِ عود و عنبر برایِ تلطیفِ هوا و آرامش‌بخشی مرسوم بوده است.

بپرسید زو دخت افراسیاب که فرزانه شاها چه دیدی به خواب

دخترِ افراسیاب (فرنگیس) پرسید ای پادشاهِ خردمند، در خواب چه دیدی؟

نکته ادبی: فرزانه صفتی است که فرنگیس برای خطابِ همسرش استفاده می‌کند.

سیاوش بدو گفت کز خواب من لبت هیچ مگشای بر انجمن

سیاوش به او گفت که خوابش را برای هیچ‌کس در هیچ انجمنی بازگو نکند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ رازداری در موردِ فاجعه‌یِ احتمالی که در خواب دیده است.

چنین دیدم ای سرو سیمین به خواب که بودی یکی بی کران رود آب

ای همسر زیبای من، در خواب دیدم که رودی بزرگ و بی‌پایان وجود داشت.

نکته ادبی: سرو سیمین کنایه از معشوق خوش‌قد و قامت و زیباروی است.

یکی کوه آتش به دیگر کران گرفته لب آب نیزه وران

در آن سوی رود، کوهی از آتش شعله‌ور بود و نیزه‌داران در کنار آب ایستاده بودند.

نکته ادبی: نیزه‌وران استعاره از سپاهیان و جنگجویان دشمن است.

ز یک سو شدی آتش تیزگرد برافروختی از سیاووش گرد

از یک سو آتش با شتاب به من نزدیک می‌شد و گرسیوز آن را بر گرد من شعله‌ور ساخت.

نکته ادبی: آتش تیزگرد استعاره از فتنه و آشوب سریع‌الوقوع است.

ز یک دست آتش ز یک دست آب به پیش اندرون پیل و افراسیاب

از یک سو آتش بود و از سوی دیگر آب، و میان این دو، پیل و افراسیاب حضور داشتند.

نکته ادبی: پیل کنایه از سپاهیان سنگین‌اسلحه و قدرت نظامی است.

بدیدی مرا روی کرده دژم دمیدی بران آتش تیزدم

تو را دیدم که با چهره‌ای غمگین و خشم‌آلود، بر آن آتش شعله‌ور می‌دمیدی.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهناک است که در اینجا نشان از اضطراب فرنگیس دارد.

چو گرسیوز آن آتش افروختی از افروختن مر مرا سوختی

هنگامی که گرسیوز آتش را شعله‌ور کرد، با افروختن آن، مرا در میان آتش سوزاند.

نکته ادبی: سوختن در اینجا کنایه از نابودی و مرگ قهرمان است.

فرنگیس گفت این بجز نیکوی نباشد نگر یک زمان بغنوی

فرنگیس گفت این خواب جز نیکی و عاقبت‌به‌خیری نیست، اما کمی صبر کن و آرام باش.

نکته ادبی: بغنویدن به معنای آسودن و آرام گرفتن است.

به گرسیوز آید همی بخت شوم شود کشته بر دست سالار روم

بخت بد به سراغ گرسیوز خواهد آمد و او به دست فرمانروای روم کشته خواهد شد.

نکته ادبی: سالار روم استعاره‌ای از قدرت ویرانگر است که گریبان‌گیر دشمن می‌شود.

سیاوش سپه را سراسر بخواند به درگاه ایوان زمانی بماند

سیاوش سپاهیانش را فراخواند و مدتی در ایوان منتظر ماند.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای مهیا شدن برای کاری است.

بسیچید و بنشست خنجر به چنگ طلایه فرستاد بر سوی گنگ

او آماده شد، خنجر به دست گرفت و نگهبانان و پیش‌قراولان را به سوی گنگ فرستاد.

نکته ادبی: طلایه به معنای پیش‌قراولان و نگهبانان لشکر است.

دو بهره چو از تیره شب در گذشت طلایه هم آنگه بیامد ز دشت

وقتی دو قسمت از شب گذشت، نگهبانان از دشت بازگشتند.

نکته ادبی: تیره شب اشاره به تاریکی مطلق و استعاره از فضای خوف و خطر است.

که افراسیاب و فراوان سپاه پدید آمد از دور تازان به راه

آنان خبر آوردند که افراسیاب با سپاهی انبوه از دور در حال تاختن به این سو است.

نکته ادبی: تازان به معنای در حال تاخت و تاز و با سرعت حرکت کردن است.

ز نزدیک گرسیوز آمد نوند که بر چارهٔ جان میان را ببند

از سوی گرسیوز پیام‌رسانی آمد که به فکر چاره‌ای برای نجات جان خود باش.

نکته ادبی: نوند به معنای پیک و چاپار سریع است.

نیامد ز گفتار من هیچ سود از آتش ندیدم جز از تیره دود

او گفت که سخنان من اثری نداشت و از آتش، جز دود تیره‌ای نصیبم نشد.

نکته ادبی: دود تیره استعاره از سرانجام ناخوش و بی‌نتیجه بودن تلاش‌هاست.

نگر تا چه باید کنون ساختن سپه را کجا باید انداختن

ببین که اکنون چه کاری باید کرد و لشکر را به کجا باید هدایت نمود.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای تدبیر کردن و چاره اندیشیدن است.

سیاوش ندانست زان کار او همی راست آمدش گفتار او

سیاوش از نیت بد او آگاه نبود و تصور می‌کرد حرف‌هایش حقیقت دارد.

نکته ادبی: راست آمدن به معنای مطابقت داشتن با واقعیت است.

فرنگیس گفت ای خردمند شاه مکن هیچ گونه به ما در نگاه

فرنگیس گفت ای پادشاه خردمند، دیگر هیچ امیدی به ما نداشته باش.

نکته ادبی: نگاه کردن در اینجا کنایه از دلبستن و امید داشتن است.

یکی بارهٔ گام زن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین

بر اسبی تندرو سوار شو و بدان که در سرزمین توران امنیت نداری.

نکته ادبی: باره به معنای اسب اصیل و تندرو است.

ترا زنده خواهم که مانی بجای سر خویش گیر و کسی را مپای

می‌خواهم زنده بمانی، پس فرار کن و به کسی امید نبند.

نکته ادبی: سر خویش گرفتن کنایه از رفتن و ترک کردن است.

سیاوش بدو گفت کان خواب من بجا آمد و تیره شد آب من

سیاوش پاسخ داد که خواب من تعبیر شد و آب زندگی‌ام تیره گشت.

نکته ادبی: تیره شدن آب کنایه از تباه شدن زندگی و نزدیک شدن مرگ است.

مرا زندگانی سرآید همی غم و درد و انده درآید همی

زندگی من رو به پایان است و اندوه و درد به سراغم می‌آید.

نکته ادبی: سرآمدن به معنای به پایان رسیدن عمر است.

چنین است کار سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند

روزگار چنین است، گاهی شاد می‌کند و گاهی ما را در رنج و سختی قرار می‌دهد.

نکته ادبی: سپهر بلند استعاره از گردش روزگار و تقدیر است.

گر ایوان من سر به کیوان کشید همان زهر گیتی بباید چشید

حتی اگر قصر من به آسمان برسد، در نهایت باید تلخی‌های دنیا را چشید.

نکته ادبی: کیوان نام سیاره زحل است که در اینجا نماد اوج و بلندی است.

اگر سال گردد هزار و دویست بجز خاک تیره مرا جای نیست

حتی اگر هزار و دویست سال هم عمر کنم، سرانجام جایگاه من خاک گور است.

نکته ادبی: خاک تیره کنایه از مرگ و قبر است.

ز شب روشنایی نجوید کسی کجا بهره دارد ز دانش بسی

کسی که از دانش بهره دارد، از شب تاریک انتظار روشنایی ندارد.

نکته ادبی: استعاره از اینکه در ناامیدی نباید انتظار فرج داشت.

ترا پنج ماهست ز آبستنی ازین نامور گر بود رستنی

تو پنج ماهه بارداری؛ اگر فرزندی که در راه داری، زنده بماند.

نکته ادبی: آبستنی به معنای حاملگی است.

درخت تو گر نر به بار آورد یکی نامور شهریار آورد

اگر آن فرزند پسر باشد، پادشاهی نامدار خواهد بود.

نکته ادبی: درخت کنایه از وجود فرزند است.

سرافراز کیخسروش نام کن به غم خوردن او دل آرام کن

نامش را کیخسرو بگذار و با فکر کردن به او، به دلت آرامش بده.

نکته ادبی: کیخسرو نامی اساطیری و نماد پادشاه عادل و دادگر است.

چنین گردد این گنبد تیزرو سرای کهن را نخوانند نو

روزگار چنین می‌چرخد و این سرای قدیمی، هرگز تازه و جوان نمی‌ماند.

نکته ادبی: گنبد تیزرو استعاره از آسمان و گذر سریع زمان است.

ازین پس به فرمان افراسیاب مرا تیره بخت اندرآید به خواب

از این پس، به فرمان افراسیاب، بخت من به تیرگی می‌گراید.

نکته ادبی: تیره بخت کنایه از سرنوشت شوم و بدفرجام است.

ببرند بر بیگنه بر سرم ز خون جگر برنهند افسرم

مرا که بی‌گناهم می‌کشند و از خون جگر بر سرم تاج (افسر) می‌گذارند.

نکته ادبی: افسر کنایه از قدرت و مقام است که در اینجا به معنای شهادت و بزرگی است.

نه تابوت یابم نه گور و کفن نه بر من بگرید کسی ز انجمن

نه قبر و کفنی خواهم داشت و نه کسی برای مرگ من سوگواری خواهد کرد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای مردم و اطرافیان است.

نهالی مرا خاک توران بود سرای کهن کام شیران بود

من در این سرزمین غریب خواهم بود و سرای قدیمی من جایگاه درندگان می‌شود.

نکته ادبی: کام شیران کنایه از ناامنی و خطر است.

برین گونه خواهد گذشتن سپهر نخواهد شدن رام با من به مهر

روزگار چنین می‌گذرد و با من سر سازگاری و مهر ندارد.

نکته ادبی: رام شدن کنایه از موافق بودن و سازگار شدن است.

ز خورشید تابنده تا تیره خاک گذر نیست از داد یزدان پاک

از خورشید آسمان تا اعماق زمین، همه چیز تحت اراده پروردگار است.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلق الهی در گردش هستی.

به خواری ترا روزبانان شاه سر و تن برهنه برندت به راه

دشمنان تو را با خواری و در حالی که سر و تنت برهنه است، به اسارت می‌برند.

نکته ادبی: روزبانان کنایه از نگهبانان و اسیرکنندگان است.

بیاید سپهدار پیران به در بخواهش بخواهد ترا از پدر

پیران، سپهسالار توران، نزد پدرت می‌آید و با خواهش تو را از او می‌گیرد.

نکته ادبی: پیران شخصیتی است که در اساطیر نقشی واسطه‌گر و خیرخواه دارد.

به جان بی گنه خواهدت زینهار به ایوان خویشش برد زار و خوار

او تو را از مرگ نجات می‌دهد و به خانه خود می‌برد، اگرچه با غم و خواری.

نکته ادبی: زینهار به معنای امان دادن و پناه دادن است.

وز ایران بیاید یکی چاره گر به فرمان دادار بسته کمر

سپس فردی چاره‌ساز از ایران می‌آید که به فرمان خدا کمر همت بسته است.

نکته ادبی: چاره‌گر استعاره از منجی و رهایی‌بخش است.

از ایدر ترا با پسر ناگهان سوی رود جیحون برد در نهان

او تو و پسرت را مخفیانه از اینجا به سوی رود جیحون می‌برد.

نکته ادبی: جیحون مرز نمادین میان ایران و توران است.

نشانند بر تخت شاهی ورا به فرمان بود مرغ و ماهی ورا

او را بر تخت پادشاهی می‌نشانند و همگان از او فرمان می‌برند.

نکته ادبی: مرغ و ماهی کنایه از کل کائنات و همه موجودات است.

ز گیتی برآرد سراسر خروش زمانه ز کیخسرو آید به جوش

او دنیا را پر از خروش می‌کند و به خاطر کیخسرو، زمانه به جوش می‌آید.

نکته ادبی: به جوش آمدن زمانه کنایه از وقوع حوادث بزرگ و دگرگونی است.

ز ایران یکی لشکر آرد به کین پرآشوب گردد سراسر زمین

او لشکری از ایران برای خونخواهی می‌آورد و زمین پر از آشوب می‌شود.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام و خونخواهی است.

پی رخش فرخ زمین بسپرد به توران کسی را به کس نشمرد

او با رخشِ پرتوان، زمین را می‌پیماید و در توران کسی حریف او نخواهد بود.

نکته ادبی: رخش نماد اسب اساطیری و قدرت بی‌پایان است.

به کین من امروز تا رستخیز نبینی جز از گرز و شمشیر تیز

از امروز تا قیامت، برای انتقام خون من، جز جنگ چیزی نخواهی دید.

نکته ادبی: رستخیز نماد پایان زمان و روز داوری است.

برین گفتها بر تو دل سخت کن تن از ناز و آرام پردخت کن

بر این سخنان شکیبا باش و خود را از آسایش و ناز و نعمت دور کن.

نکته ادبی: پردخت کردن به معنای دست شستن از چیزی است.

سیاوش چو با جفت غمها بگفت خروشان بدو اندر آویخت جفت

سیاوش که غم‌هایش را به همسرش گفت، فرنگیس با شیون و زاری به او آویخت.

نکته ادبی: جفت در اینجا همان فرنگیس است که از شدت اندوه بر سیاوش آویخته است.

رخش پر ز خون دل و دیده گشت سوی آخر تازی اسپان گذشت

دیده و دلش پر از خون شد و به سوی اصطبل اسب‌های تازی رفت.

نکته ادبی: آخر در اینجا به معنای اصطبل است.

بیاورد شبرنگ بهزاد را که دریافتی روز کین باد را

اسب تندرویش (شبرنگ بهزاد) را آورد که در روز جنگ همچون باد سریع بود.

نکته ادبی: شبرنگ بهزاد نام اسب سیاوش است.

خروشان سرش را به بر در گرفت لگام و فسارش ز سر برگرفت

سیاوش با ناله سر اسب را در آغوش گرفت و افسار آن را باز کرد.

نکته ادبی: بر در گرفتن کنایه از در آغوش کشیدن و وداع تلخ است.

به گوش اندرش گفت رازی دراز که بیدار دل باش و با کس مساز

گرسیوز با حیله‌گری رازی را به آرامی در گوش سیاوش گفت و او را تشویق کرد که همیشه هوشیار باشد و با هیچ‌کس پیمان دوستی نبندد.

نکته ادبی: بیدار دل در اینجا استعاره از هوشیاری و آگاهی است. واژه ساز در اینجا به معنای همراهی و ساختن با کسی است.

چو کیخسرو آید به کین خواستن عنانش ترا باید آراستن

گفت وقتی کیخسرو برای خون‌خواهی می‌آید، تو باید آماده باشی و او را یاری کنی.

نکته ادبی: عنان آراستن کنایه از آماده‌سازی برای جنگ و حمایت از کسی است.

ورا بارگی باش و گیتی بکوب چنان چون سر مار افعی به چوب

برای او تکیه‌گاهی محکم باش و دشمنان را مانند سرِ مار افعی که زیر چوب له می‌شود، درهم بکوب.

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای اسب یا استعاره از تکیه‌گاه و یاور است. گیتی بکوب استعاره از غلبه بر دشمنان است.

از آخر ببر دل به یکبارگی که او را تو باشی به کین بارگی

از زندگیِ همیشگی در توران دل ببر، زیرا تو باید در زمان انتقام، یاور و همراه کیخسرو باشی.

نکته ادبی: آخر در اینجا استعاره از زندگی در توران یا سرانجام کار است.

دگر مرکبان را همه کرد پی برافروخت برسان آتش ز نی

سیاوش تمام مرکب‌های دیگر را پی کرد (سالم گذاشتن‌شان را غیرممکن کرد) و آن‌ها را مانند آتشِ شعله‌ور از نی، بی‌تاب و آشفته ساخت.

نکته ادبی: پی کردن به معنای بریدن پای چهارپا یا ناتوان کردن آن است که در اینجا برای آماده‌سازی جهت نبرد و جلوگیری از فرار استفاده شده.

خود و سرکشان سوی ایران کشید رخ از خون دیده شده ناپدید

سیاوش به همراه مردان شجاعش به سمت ایران حرکت کرد، در حالی که صورتش از اشک‌های خونین ناشی از غم و اندوه پوشیده شده بود.

نکته ادبی: رخ از خون دیده شده ناپدید، مبالغه‌ای برای نشان دادن شدت گریه و اندوه است.

چو یک نیم فرسنگ ببرید راه رسید اندرو شاه توران سپاه

هنوز نیمی از یک فرسنگ نگذشته بود که سپاه افراسیاب به آن‌ها رسید.

نکته ادبی: فرسنگ واحد مسافت است. شاه توران اشاره به افراسیاب دارد.

سپه دید با خود و تیغ و زره سیاوش زده بر زره بر گره

سیاوش سپاه را با سلاح و زره دید و متوجه شد که آن‌ها آماده نبرد هستند.

نکته ادبی: گره زدن بر زره، کنایه از محکم کردن تجهیزات جنگی برای نبرد است.

به دل گفت گرسیوز این راست گفت سخن زین نشانی که بود در نهفت

سیاوش با خود اندیشید که حرف‌های گرسیوز راست بوده و این همان توطئه‌ای است که در خفا طراحی شده بود.

نکته ادبی: در نهفت به معنای در پنهانی و پوشیدگی است.

سیاوش بترسید از بیم جان مگر گفت بدخواه گردد نهان

سیاوش از ترس جانش نگران شد، اما شاید تصور می‌کرد که دشمن (افراسیاب) پشیمان شود و از تصمیم خود برگردد.

نکته ادبی: مگر در متون کهن گاهی به معنای امیدواری یا شاید است.

همی بنگرید این بدان آن بدین که کینه نبدشان به دل پیش ازین

سیاوش و سپاهیان به یکدیگر نگاه می‌کردند و این در حالی بود که هیچ کینه‌ای پیش از این میان آن‌ها وجود نداشت.

نکته ادبی: کینه نَبُدِشان به معنای نبودِ دشمنی دیرینه است.

ز بیم سیاوش سواران جنگ گرفتند آرام و هوش و درنگ

سواران جنگجوی تورانی با دیدن ترس سیاوش، دچار تردید شدند و آرامش و هوشیاری خود را از دست دادند.

نکته ادبی: گرفتند آرام و هوش و درنگ، اشاره به تزلزل روانی سپاهیان در برابر مظلومیت سیاوش است.

چه گفت آن خردمند بسیار هوش که با اختر بد به مردی مکوش

چه گفت آن خردمندِ باهوش؟ که در برابر تقدیر شوم، با زور بازو نبرد نکن.

نکته ادبی: اختر بد به معنای ستاره بختِ برگشته و تقدیر شوم است.

چنین گفت زان پس به افراسیاب که ای پرهنر شاه با جاه و آب

سپس سیاوش به افراسیاب گفت: ای پادشاه هنرمند و دارای جاه و جلال.

نکته ادبی: جاه و آب در اینجا استعاره از مقام و شکوه و آبرو است.

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه چرا کشت خواهی مرا بی گناه

پرسید چرا با سپاه به جنگ من آمدی و می‌خواهی مرا که بی‌گناه هستم به قتل برسانی؟

نکته ادبی: کشت خواهی اشاره به قصد افراسیاب برای ریختن خون سیاوش است.

سپاه دو کشور پر از کین کنی زمان و زمین پر ز نفرین کنی

با این کار، سپاهیان دو کشور را گرفتار کینه می‌کنی و دنیا را پر از نفرین و بدبختی خواهی کرد.

نکته ادبی: زمان و زمین استعاره از تمام هستی است.

چنین گفت گرسیوز کم خرد کزین در سخن خود کی اندر خورد

گرسیوزِ نادان گفت که این حرف‌ها سزاوارِ پاسخ نیست و نباید به آن‌ها گوش داد.

نکته ادبی: کم خرد صفت گرسیوز است که نشان‌دهنده دوری او از خرد و انسانیت است.

گر ایدر چنین بی گناه آمدی چرا با زره نزد شاه آمدی

گرسیوز گفت: اگر بی‌گناه بودی، چرا با زره و سلاح نزد شاه آمدی؟

نکته ادبی: ایدر در فارسی میانه و کهن به معنای اینجا است.

پذیره شدن زین نشان راه نیست سنان و سپر هدیهٔ شاه نیست

پیشواز رفتن با سلاح و سپر، هدیه شایسته‌ای برای شاه نیست (یعنی تو قصد جنگ داشتی).

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای استقبال و پیشواز رفتن است.

سیاوش بدانست کان کار اوست برآشفتن شه ز بازار اوست

سیاوش فهمید که این فتنه‌ها زیر سر گرسیوز است و خشم افراسیاب ناشی از سخنان اوست.

نکته ادبی: بازارِ او کنایه از حیله‌گری و بساطِ فریبِ اوست.

چو گفتار گرسیوز افراسیاب شنید و برآمد بلند آفتاب

وقتی افراسیاب سخنان گرسیوز را شنید، خشمش بالا گرفت.

نکته ادبی: برآمد بلند آفتاب استعاره از شدت گرفتن خشم و آشکار شدن حقیقتِ شوم است.

به ترکان بفرمود کاندر دهید درین دشت کشتی به خون برنهید

به تورانیان دستور داد که به سیاوش حمله کنند و او را در این دشت به خون بکشند.

نکته ادبی: خون برنهید کنایه از کشتن و ریختن خون است.

از ایران سپه بود مردی هزار همه نامدار از در کارزار

هزار مرد جنگجوی نامدار از سپاه ایران حضور داشتند که همه برای نبرد آماده بودند.

نکته ادبی: نامدار به معنای دلاور و بزرگ است.

رده بر کشیدند ایرانیان ببستند خون ریختن را میان

ایرانیان صفوف جنگی تشکیل دادند و آماده شدند تا با جان و دل بجنگند.

نکته ادبی: بستن میان کنایه از آمادگی برای انجام کاری سخت است.

همه با سیاوش گرفتند جنگ ندیدند جای فسون و درنگ

همه همراه سیاوش به جنگ پرداختند و راهی جز مبارزه نیافتند.

نکته ادبی: فسون در اینجا به معنای راه چاره و مکر است.

کنون خیره گفتند ما را کشند بباید که تنها به خون در کشند

سیاوش گفت: بیهوده است که ما را می‌کشند؛ باید تنها به قلب دشمن بزنیم و بجنگیم.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

بمان تا ز ایرانیان دست برد ببینند و مشمر چنین کار خرد

بمان تا قدرت ایرانیان را ببینند و این کار را کوچک نشمارند.

نکته ادبی: دست برد به معنای قدرت و توانایی در حمله است.

سیاوش چنین گفت کین رای نیست همان جنگ را مایه و پای نیست

سیاوش گفت این نظر درست نیست و جنگیدن در این شرایط اساس و پایه‌ای ندارد.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای نظر و تصمیم است.

مرا چرخ گردان اگر بی گناه به دست بدان کرد خواهد تباه

اگر روزگارِ گردان بخواهد که منِ بی‌گناه را به دست افراد پست و بدکار نابود کند، چاره‌ای نیست.

نکته ادبی: چرخ گردان استعاره از تقدیر و سرنوشت است.

به مردی کنون زور و آهنگ نیست که با کردگار جهان جنگ نیست

اکنون دیگر انگیزه‌ای برای جنگیدن و زورآزمایی ندارم، چرا که جنگ با تقدیر الهی بی‌فایده است.

نکته ادبی: مردی در اینجا به معنای شجاعت و دلاوری است.

سرآمد بریشان بر آن روزگار همه کشته گشتند و برگشته کار

سرانجام روزگار ایرانیان به پایان رسید و همه کشته شدند و کارشان تباه شد.

نکته ادبی: برگشته کار کنایه از بدشانسی و شکست است.

ز تیر و ز ژوپین ببد خسته شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه

سیاوش با تیر و نیزه زخمی شد و از اسب به زمین افتاد.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوچک است. نگون اندر آمد کنایه از سقوط و شکست است.

همی گشت بر خاک و نیزه به دست گروی زره دست او را ببست

سیاوش در حالی که نیزه در دست داشت روی خاک می‌غلتید که گروی زره او را اسیر کرد و دستش را بست.

نکته ادبی: گروی زره نام یکی از دشمنان سیاوش است.

نهادند بر گردنش پالهنگ دو دست از پس پشت بسته چو سنگ

بر گردنش طناب انداختند و دو دستش را از پشت بستند.

نکته ادبی: پالهنگ به معنای طناب یا بند است.

دوان خون بران چهرهٔ ارغوان چنان روز نادیده چشم جوان

خون از چهره زیبای سیاوش جاری بود، در حالی که هنوز جوان بود و از زندگی چیزی ندیده بود.

نکته ادبی: چهره ارغوان استعاره از چهره سرخ و زیبا و جوان سیاوش است.

برفتند سوی سیاووش گرد پس پشت و پیش سپه بود گرد

سیاوشِ دلاور را بردند، در حالی که سپاهیان دشمن در پشت و پیش او بودند.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و شجاع است.

چنین گفت سالار توران سپاه که ایدر کشیدش به یکسو ز راه

فرمانده سپاه توران دستور داد که او را به گوشه‌ای از راه ببرند.

نکته ادبی: سالار در اینجا به معنای فرمانده و سرکرده است.

کنیدش به خنجر سر از تن جدا به شخی که هرگز نروید گیا

دستور داد با خنجر سرش را در مکانی خشک و بایر که گیاهی در آن نمی‌روید، از تن جدا کنند.

نکته ادبی: شخ به معنای زمین سخت و بی‌گیاه است.

بریزید خونش بران گرم خاک ممانید دیر و مدارید باک

خونش را بر آن خاک گرم بریزید و درنگ نکنید و از چیزی نترسید.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و هراس است.

چنین گفت با شاه یکسر سپاه کزو شهریارا چه دیدی گناه

سپاهیان به شاه گفتند که از این شهریار چه گناهی دیدی که می‌خواهی او را بکشی؟

نکته ادبی: شهریار در اینجا خطاب به سیاوش است که نشان از بزرگی او دارد.

چرا کشت خواهی کسی را که تاج بگرید برو زار با تخت عاج

چرا می‌خواهی کسی را بکشی که حتی تخت پادشاهی و تاجش برای او گریه می‌کنند؟

نکته ادبی: تخت عاج کنایه از تخت پادشاهی است که نماد قدرت است.

سری را کجا تاج باشد کلاه نشاید برید ای خردمند شاه

ای شاه خردمند، نباید سری را که سزاوار تاج و کلاه است، از تن جدا کنی.

نکته ادبی: تاج و کلاه نماد پادشاهی و شرافت است.

به هنگام شادی درختی مکار که زهر آورد بار او روزگار

در زمان خوشی و شادی، درختی مکار (بدذات) نکار که ثمره‌اش جز زهرِ روزگار نیست.

نکته ادبی: درختی مکار کنایه از انجام دادنِ کارِ بد است که نتیجه‌ای جز تلخی ندارد.

همی بود گرسیوز بدنشان ز بیهودگی یار مردم کشان

گرسیوز همچنان بدذات بود و از سرِ بی‌خردی با آدم‌کشان همراهی می‌کرد.

نکته ادبی: بدنشان صفت گرسیوز است که بر خبث طینت او دلالت دارد.

که خون سیاوش بریزد به درد کزو داشت درد دل اندر نبرد

گرسیوز اصرار داشت که خون سیاوش را بریزند، زیرا از دلاوری و جایگاه او در جنگ در دل کینه داشت.

نکته ادبی: درد دل در اینجا به معنای حسادت و رنجش درونی است.

ز پیران یکی بود کهتر به سال برادر بد او را و فرخ همال

از اطرافیان پیران، مردی جوان‌تر از او بود که برادرش و همتای ارزشمند او محسوب می‌شد.

نکته ادبی: فرخ همال به معنای همتای خجسته و ارزشمند است.

کجا پیلسم بود نام جوان یکی پرهنر بود و روشن روان

نام آن جوان پیلسم بود که بسیار هنرمند و روشن‌بین بود.

نکته ادبی: روشن روان کنایه از خردمند و آگاه است.

چنین گفت مر شاه را پیلسم که این شاخ را بار دردست و غم

پیلسم به شاه گفت که این شاخه (سیاوش) حاصلش جز درد و غم برای ما نخواهد بود (اگر او را بکشید پشیمان می‌شوید).

نکته ادبی: شاخ در اینجا استعاره از فرزند یا نسلِ ارزشمند است.

ز دانا شنیدم یکی داستان خرد شد بران نیز همداستان

از دانا شنیدم داستانی که خردمندان نیز بر آن اتفاق نظر دارند.

نکته ادبی: همداستان در اینجا به معنای موافق و هم‌رای است.

که آهسته دل کم پشیمان شود هم آشفته را هوش درمان شود

کسی که صبور و آرام است کمتر پشیمان می‌شود و خشمِ آشفته، با هوشمندی درمان می‌شود.

نکته ادبی: آهسته دل کنایه از انسان صبور و متین است.

شتاب و بدی کار آهرمنست پشیمانی جان و رنج تنست

شتاب‌زدگی و شرارت، خویِ دیوان است و سرانجامش جز پشیمانیِ جان و رنج‌دیدگیِ تن نیست.

نکته ادبی: آهرمن: در ادبیات زرتشتی و حماسی نماد نیروی شر و اهریمن است.

سری را که باشی بدو پادشا به تیزی بریدن نبینم روا

روا نمی‌دانم که سرِ کسی را که پادشاهِ او هستی، با شتاب و تندی ببری.

نکته ادبی: تیزی: کنایه از شتاب‌زدگی و خشمِ آنی است.

ببندش همی دار تا روزگار برین بد ترا باشد آموزگار

او را در بند نگه دار تا گذر زمان به تو بیاموزد که عاقبت این کار چه خواهد بود.

نکته ادبی: روزگار: در اینجا به معنای گذر زمان و تجربه حاصل از آن است.

چو باد خرد بر دلت بروزد از ان پس ورا سربریدن سزد

هرگاه که خرد و اندیشه بر دلت تابید و آرام شدی، آنگاه بریدن سر او سزاوار است.

نکته ادبی: باد خرد: استعاره از وزشِ اندیشه و بازگشتِ عقلانیت.

بفرمای بند و تو تندی مکن که تندی پشیمانی آرد به بن

دستور به زندانی کردن بده اما تندی و خشونت مکن؛ چرا که خشونت سرانجام جز پشیمانی ثمری ندارد.

نکته ادبی: به بن: به معنای پایان و نتیجه نهایی کار.

چه بری سری را همی بی گناه که کاووس و رستم بود کینه خواه

چرا بی‌گناهی را می‌کشی، حال آنکه کاووس و رستم به خونخواهی او برخواهند خاست؟

نکته ادبی: کینه خواه: به معنای طلب‌کننده خون و انتقام‌جو است.

پدر شاه و رستمش پروردگار بپیچی به فرجام زین روزگار

کاووس پدر اوست و رستم پرورنده او، قطعاً در پایان کار به خاطر این اقدام، دچار مشکل خواهی شد.

نکته ادبی: پروردگار: در اینجا به معنای مربی و کسی که او را بزرگ کرده است، نه خالق.

چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس ببندند بر کوههٔ پیل کوس

وقتی پهلوانانی چون گودرز و گیو و طوس، بر کوهانِ پیل، طبلِ جنگ می‌بندند...

نکته ادبی: کوهه پیل: بخشی از زینِ فیل که بر آن طبل می‌بستند.

دمنده سپهبد گو پیلتن که خوارند بر چشم او انجمن

و آن سپهبدِ تنومند و پرتوان (رستم) که انجمنِ دشمنان در برابر چشمان او ناچیز است...

نکته ادبی: پیلتن: لقبِ معروفِ رستم به معنای صاحبِ پیکری به قدرتِ فیل.

فریبرز کاووس درنده شیر که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر

و فریبرز پسر کاووس که چون شیری درنده است و هرگز کسی او را از جنگ سیر ندیده است...

نکته ادبی: درنده شیر: تشبیه به شیر در شجاعت و ددمنشی در میدان رزم.

برین کینه بندند یکسر کمر در و دشت گردد پر از کینه ور

همگی برای این کینه‌خواهی کمر می‌بندند و تمام دشت پر از کینه‌توزان خواهد شد.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از آماده‌باش برای جنگ و انتقام.

نه من پای دارم نه پیوند من نه گردی ز گردان این انجمن

من در این میان جایگاهی ندارم و به این گروهِ جنگجو نیز پیوندی ندارم.

نکته ادبی: پیوند: به معنای وابستگیِ خونی یا سیاسی.

همانا که پیران بیاید پگاه ازو بشنود داستان نیز شاه

امید که پیران (ویسه) به‌زودی بیاید و شاه از او درباره این ماجرا بشنود.

نکته ادبی: پگاه: به معنای صبح زود و در اینجا کنایه از آمدنِ به موقع.

مگر خود نیازت نیاید بدین مگستر یکی تا جهانست کین

شاید خودت هم نیازی به این کار نداری؛ تا جهان باقی است، این کینه را گسترش مده.

نکته ادبی: کینه گستردن: به معنای ایجادِ دشمنی و برافروختنِ آتشِ جنگ.

بدو گفت گرسیوز ای هوشمند بگفت جوانان هوا را مبند

گرسیوزِ هوشمند به شاه گفت که دل بر این جوانان (ایرانیان) مبند و آنان را رها مکن.

نکته ادبی: هوا: در اینجا به معنایِ میل و دلبستگی است.

از ایرانیان دشت پر کرگس است گر از کین بترسی ترا این بس است

دشتِ سرزمینِ ایرانیان پر از کرکس شده است (اشاره به کشته‌ها)؛ اگر از کینه می‌ترسی، همین مقدار خونِ ریخته‌شده برایت کافی است.

نکته ادبی: کرکس: نمادِ مرگ و اجسادِ رهاشده در دشت.

همین بد که کردی ترا خود نه بس که خیره همی بشنوی پند کس

همین اندازه کینه که تاکنون ورزیدی برای تو بس نبود که بی‌هوده پند دیگران را گوش می‌دهی؟

نکته ادبی: خیره: به معنای بی‌هوده و بدون دلیل.

سیاووش چو بخروشد از روم و چین پر از گرز و شمشیر بینی زمین

چون سیاوش بخروشد و از روم و چین سپاه بگیرد، زمین را پر از شمشیر و گرز خواهی دید.

نکته ادبی: خروشیدن: کنایه از غلیانِ خشم و آغازِ جنگ.

بریدی دم مار و خستی سرش به دیبا بپوشید خواهی برش

دمِ مار را بریدی و سرش را زخمی کردی؛ آیا می‌خواهی حالا بر تنِ زخمی‌اش دیبای گران‌بها بپوشانی؟ (کنایه از اینکه کار را تمام نکردی).

نکته ادبی: دیبا: پارچه ابریشمیِ گران‌بها (کنایه از دلجویی کردنِ پس از آسیب).

گر ایدونک او را به جان زینهار دهی من نباشم بر شهریار

اگر به او زنهار و امانِ جان بدهی، من دیگر یار و همراهِ تو نخواهم بود.

نکته ادبی: زنهار: به معنای امان دادن و پناه دادن.

به بیغوله ای خیزم از بیم جان مگر خود به زودی سرآید زمان

از ترس جان خود به گوشه‌ای دورافتاده پناه می‌برم تا شاید مرگم فرا برسد.

نکته ادبی: بیغوله: جای دورافتاده و پنهان.

برفتند پیچان دمور و گروی بر شاه ترکان پر از رنگ و بوی

گرسیوز و گروی با پریشانی و خشم نزد شاهِ ترکان رفتند.

نکته ادبی: پیچان: صفتِ فاعلی به معنای کسی که پیچ و تاب می‌خورد (از خشم یا اضطراب).

که چندین به خون سیاوش مپیچ که آرام خوار آید اندر بسیچ

به شاه گفتند که برای خونِ سیاوش این‌قدر بی‌تابی نکن، که آرامش با اقدامِ قاطع به دست می‌آید.

نکته ادبی: بسیچ: به معنای آماده‌سازی و اقدام برای یک هدف.

به گفتار گرسیوز رهنمای برآرای و بردار دشمن ز جای

به گفتارِ گرسیوزِ راهنما گوش فرا ده و دشمن را از میان بردار.

نکته ادبی: رهنمای: در اینجا طعنه‌آمیز به معنای کسی که مسیرِ فاجعه را نشان می‌دهد.

زدی دام و دشمن گرفتی بدوی ز ایران برآید یکی های و هوی

دامی نهادی و دشمن را گرفتار کردی؛ اگر او را رها کنی، آشوبی بزرگ از ایران برمی‌خیزد.

نکته ادبی: های و هوی: کنایه از سروصدا و هیاهوی جنگ.

سزا نیست این را گرفتن به دست دل بدسگالان بباید شکست

سزاوار نیست که او را تنها دستگیر کنی؛ باید دلِ بدسگالان (ایرانیان) را شکست.

نکته ادبی: بدسگال: کسی که بدخواه است و نقشه شوم دارد.

سپاهی بدین گونه کردی تباه نگر تا چگونه بود رای شاه

سپاهی را به این وضعیت تباه کردی؛ ببین که نظرِ شاه چیست.

نکته ادبی: تباه کردن: در اینجا به معنای هدر دادنِ نیرو یا به وضعیتِ بدی انداختن.

اگر خود نیازردتی از نخست به آب این گنه را توانست شست

اگر از همان ابتدا او را نمی‌آزردی، می‌شد این گناه را با آبِ مهر و آشتی شست.

نکته ادبی: آبِ گناه را شستن: کنایه از پاک کردنِ خطا با پوزش‌خواهی.

کنون آن به آید که اندر جهان نباشد پدید آشکار و نهان

اکنون بهتر آن است که او در این جهان نباشد، نه آشکار و نه پنهان.

نکته ادبی: پدید بودن: به معنای حضور داشتن و دیده شدن.

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه کزو من ندیدم به دیده گناه

افراسیاب به آنان پاسخ داد که من هیچ گناهی در او ندیدم.

نکته ادبی: به دیده گناه دیدن: یعنی هیچ خطای مشهودی از او سراغ ندارم.

و لیکن ز گفت ستاره شمر به فرجام زو سختی آید به سر

اما از پیشگوییِ منجمان، می‌دانم که سرانجام از سوی او سختی به من خواهد رسید.

نکته ادبی: ستاره شمر: همان منجم و کسی که طالع‌بینی می‌کند.

گر ایدونک خونش بریزم به کین یکی گرد خیزد ز ایران زمین

اگر خونش را به کینه‌توزی بریزم، گرد و غباری از جنگ از سوی ایران برخواهد خاست.

نکته ادبی: گرد خیزد: استعاره از لشکرکشی و وقوع جنگ.

رها کردنش بتر از کشتنست همان کشتنش رنج و درد منست

رها کردنش بدتر از کشتن است، اما کشتنش هم برای من رنج و دردِ عجیبی است.

نکته ادبی: کشتن و رها کردن: تضاد میانِ دو انتخابِ دشوار.

به توران گزند مرا آمدست غم و درد و بند مرا آمدست

از ناحیه توران برای من آسیب رسید و غم و درد و بندِ زندانِ تقدیر نصیبم شد.

نکته ادبی: بند: می‌تواند به معنای زندانِ مادی یا گرفتاریِ فکری باشد.

خردمند گر مردم بدگمان نداند کسی چارهٔ آسمان

اگر انسانِ خردمند، بدگمان باشد، چاره‌ای برای تقدیرِ آسمانی نمی‌تواند بیاندیشد.

نکته ادبی: چاره آسمان: کنایه از اینکه اراده الهی و تقدیر تغییرناپذیر است.

فرنگیس بشنید رخ را بخست میان را به زنار خونین ببست

فرنگیس خبر را شنید، صورتش را از غم خراشید و کمرِ خود را به نشانه سوگواری با پارچه‌ای خونین بست.

نکته ادبی: زنار خونین: نمادِ عزاداری و آمادگی برای مرگ.

پیاده بیامد به نزدیک شاه به خون رنگ داده دو رخساره ماه

پیاده نزد شاه آمد و چهره زیبایش را از اشک و خون پوشاند.

نکته ادبی: رخساره ماه: تشبیه زیباییِ چهره به ماه.

به پیش پدر شد پر از درد و باک خروشان به سر بر همی ریخت خاک

با درد و ترس نزد پدر رفت و در حالی که فریاد می‌کشید، خاک بر سر می‌ریخت.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن: آیینِ کهنِ سوگواری و بیانِ اوجِ مصیبت.

بدو گفت کای پرهنر شهریار چرا کرد خواهی مرا خاکسار

به او گفت ای پادشاهِ پرهنر، چرا می‌خواهی مرا خاکسار و بدبخت کنی؟

نکته ادبی: خاکسار: کنایه از ذلیل کردن و به فلاکت کشاندن.

دلت را چرا بستی اندر فریب همی از بلندی نبینی نشیب

چرا دلت را اسیرِ فریب کردی؟ همواره از بلندی‌هایِ قدرت، پستی‌هایِ سقوط را نمی‌بینی.

نکته ادبی: نشیب: به معنای پایین و در اینجا کنایه از سقوط و پایانِ کار است.

سر تاجداران مبر بی گناه که نپسندد این داور هور و ماه

سرِ بزرگان را بی‌گناه مبر، که داورِ خورشید و ماه (خداوند) این کار را نمی‌پسندد.

نکته ادبی: داور هور و ماه: استعاره از خداوند که آفریننده نور و اجرام آسمانی است.

سیاوش که بگذاشت ایران زمین همی از جهان بر تو کرد آفرین

سیاوش که ایران را ترک کرد، همواره از جهان برای تو آفرین می‌خواست.

نکته ادبی: آفرین کردن: به معنای دعا کردن و ستایش است.

بیازرد از بهر تو شاه را چنان افسر و تخت و آن گاه را

او به خاطر تو از تاج و تخت و مقامِ خود در ایران گذشت.

نکته ادبی: گاه: به معنای تختِ پادشاهی.

بیامد ترا کرد پشت و پناه کنون زو چه دیدی که بردت ز راه

آمد و پشتیبانِ تو شد؛ اکنون چه دیدی که تو را از راه به در کرد؟

نکته ادبی: پشت و پناه: اصطلاح برای حمایتِ کامل.

نبرد سر تاجداران کسی که با تاج بر تخت ماند بسی

کسی که سرِ پادشاهان را می‌بُرد، خود بر تخت باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تاجداران: اشاره به سیاوش که دارایِ فرّهِ ایزدی و تبارِ شاهی است.

مکن بی گنه بر تن من ستم که گیتی سپنج است با باد و دم

بی‌گناه به من ستم مکن، چرا که جهان گذراست و همچون باد و دمی ناپایدار است.

نکته ادبی: سپنج: به معنای عاریتی، ناپایدار و زودگذر.

یکی را به چاه افگند بی گناه یکی با کله برشناند به گاه

روزگار یکی را بی‌گناه به چاه می‌اندازد و دیگری را با کلاه و تاج به تخت می‌نشاند.

نکته ادبی: چاه و گاه: تضادِ سرنوشت میانِ سختی و قدرت.

سرانجام هر دو به خاک اندرند ز اختر به چنگ مغاک اندرند

سرانجامِ هر دو گروه، خاک است و هر دو در چنگالِ تقدیر و گورِ تاریک گرفتارند.

نکته ادبی: اختر: در اینجا به معنای بخت و اقبالِ آسمانی است.

شنیدی که از آفریدون گرد ستمگاره ضحاک تازی چه برد

شنیدی که فریدونِ پهلوان، با ضحاکِ ستمگر چه کرد؟ (او را شکست داد و نابود کرد).

نکته ادبی: آفریدون: شکلِ کهنِ فریدون در شاهنامه.

همان از منوچهر شاه بزرگ چه آمد به سلم و به تور سترگ

همچنین ببین که منوچهرِ شاه با سلم و تورِ ستمگر چه کرد (و چگونه آنان را به سزای اعمالشان رساند).

نکته ادبی: سترگ: به معنای بزرگ، سهمگین و قدرتمند.

کنون زنده بر گاه کاووس شاه چو دستان و چون رستم کینه خواه

در ایران هنوز شاهانی چون کاووس و پهلوانانی مانند زال (دستان) و رستمِ کینه‌توز در قید حیات و بر سر قدرت هستند.

نکته ادبی: «گاه» به معنای تخت پادشاهی است و «دستان» لقب زال پدر رستم است که به مهارت او در نیرنگ و ترفندهای جنگی اشاره دارد.

جهان از تهمتن بلرزد همی که توران به جنگش نیرزد همی

جهان از نام و قدرت تهمتن (رستم) به لرزه می‌افتد و سپاه توران حتی ارزشِ رویارویی با او در میدان جنگ را ندارد.

نکته ادبی: «تهمتن» لقبی برای رستم است به معنای کسی که تنی بزرگ و قوی دارد. «نیرزد» اشاره به بی‌ارزش بودن تورانیان در برابر قدرت رستم است.

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران که نندیشد از گرز کنداوران

همچنین پهلوانانی چون بهرام و زنگه شاوران حضور دارند که از گرز و سلاح هیچ جنگجوی توانمندی هراسی به دل راه نمی‌دهند.

نکته ادبی: «کنداوران» جمع کندآور، به معنای دلاوران و پهلوانان نیرومند است.

همان گیو کز بیم او روز جنگ همی چرم روباه پوشد پلنگ

و همان گیو که چنان ترس و وحشتی از او در دل دشمنان است که پلنگ نیز از هیبت او پوستِ روباه بر تن می‌کند تا شناسایی نشود.

نکته ادبی: این یک تصویرسازی اغراق‌آمیز (مبالغه) برای نشان دادنِ شدتِ بیم و هراسِ دشمنان از گیو است.

درختی نشانی همی بر زمین کجا برگ خون آورد بار کین

اگر سیاوش را بکشی، مانند این است که درختی بر زمین نشانده‌ای که برگ‌هایش خون و بار و میوه‌اش انتقام و کینه خواهد بود.

نکته ادبی: این بیت یک تمثیل است؛ اشاره به آینده‌ای که سیاوش پسری خواهد داشت (کیخسرو) که انتقام خون پدرش را خواهد گرفت.

به کین سیاوش سیه پوشد آب کند زار نفرین به افراسیاب

به خاطر خون ناحقِ سیاوش، آب‌ها تیره و سوگوار می‌شوند و زمین به افراسیاب نفرین می‌فرستد.

نکته ادبی: «سیه پوشد آب» کنایه از عزادار شدن طبیعت است.

ستمگاره ای بر تن خویشتن بسی یادت آید ز گفتار من

ای ستمگر! تو در حالِ ستم کردن به خویشتن هستی و به زودی پند و اندرزهای مرا به یاد خواهی آورد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ستم کردن در نهایت دامان خودِ ستمگر را می‌گیرد.

نه اندر شکاری که گور افگنی دگر آهوان را به شور افگنی

این ماجرا شکار و گورخری نیست که تو آن را به سادگی به بند بکشی و دیگران را به شور و هیجان وا داری.

نکته ادبی: توصیه به اینکه کشتن سیاوش، امری عادی نیست و پیامدهای ناگواری دارد.

همی شهریاری ربایی ز گاه درین کار به زین نگه کن پگاه

تو به خیال خود می‌خواهی پادشاهی را از او بگیری؛ در این تصمیمِ عجولانه، دوباره با دقت و هوشمندی تامل کن.

نکته ادبی: «پگاه» در اینجا به معنای وقت و زمان است، یعنی در وقت مناسب به این کار بیندیش.

مده شهر توران به خیره به باد بباید که روز بد آیدت یاد

شهر توران را بی‌دلیل به باد فنا نده، چرا که روزِ بد و تقاصِ این عمل، سرانجام گریبان تو را خواهد گرفت.

نکته ادبی: «به خیره» یعنی بیهوده و بی‌دلیل.

بگفت این و روی سیاوش بدید دو رخ را بکند و فغان برکشید

افراسیاب این سخنان را گفت اما وقتی چشمش به سیاوش افتاد، از شدت کینه رخسار خود را خراشید و فریاد کشید.

نکته ادبی: کندن رخساره کنایه از خشم شدید و تعصب بیجا است.

دل شاه توران برو بر بسوخت همی خیره چشم خرد را بدوخت

دل شاه توران از دیدنِ مظلومیت سیاوش نسوخت، بلکه به جای آن، چشمانِ بصیرت و خردش را بر حقیقت بست.

نکته ادبی: «خیره» در اینجا به معنای کور و بی‌فروغ است؛ چشمی که نمی‌بیند.

بدو گفت برگرد و ایدر مپای چه دانی کزین بد مرا چیست رای

به او گفت از اینجا برو و نمان؛ چه می‌دانی که من برای این شرارت چه نقشه و تصمیمی دارم؟

نکته ادبی: ایهم در معنای «بدی» و «شرارت» برای سیاوش.

به کاخ بلندش یکی خانه بود فرنگیس زان خانه بیگانه بود

در کاخ بلندِ افراسیاب خانه‌ای بود که فرنگیس از آن بی‌خبر بود و دسترسی نداشت.

نکته ادبی: بیگانه بودن فرنگیس به معنای بی‌اطلاعی او از سرنوشتِ سیاوش است.

مر او را دران خانه انداختند در خانه را بند برساختند

سیاوش را به آن خانه بردند و زندانی کردند و در را بر او بستند.

نکته ادبی: بند برساختن کنایه از زندانی کردن سخت است.

بفرمود پس تا سیاووش را مرآن شاه بی کین و خاموش را

سپس دستور داد تا سیاوش، آن شاهِ بی‌گناه و مظلوم را بیرون ببرند.

نکته ادبی: «بی‌کین» صفت سیاوش است به معنای کسی که اهل کینه و دشمنی نیست.

که این را بجایی بریدش که کس نباشد ورا یار و فریادرس

دستور داد او را به جایی ببرند که کسی نباشد تا یاری‌اش کند یا فریادرسِ او باشد.

نکته ادبی: اشاره به غربتِ مطلق و بی‌پناهی سیاوش.

سرش را ببرید یکسر ز تن تنش کرگسان را بپوشد کفن

دستور داد سرش را از تن جدا کنند و جسدش را به حال خود رها کنند تا لاشخورها کفنش شوند.

نکته ادبی: این یک کنایه تلخ از بی‌احترامی به جسد است.

بباید که خون سیاوش زمین نبوید نروید گیا روز کین

باید چنان باشد که زمینِ محلِ خونِ سیاوش، دیگر بویِ زندگی ندهد و هیچ گیاهی در آن نروید.

نکته ادبی: نفرینِ زمین توسط قاتلان، که نشان‌دهندهٔ بزرگیِ این گناه است.

همی تاختندش پیاده کشان چنان روزبانان مردم کشان

سیاوش را پیاده و کشان‌کشان می‌بردند، درست مانند نگهبانانی که زندانیان را به سوی مرگ می‌برند.

نکته ادبی: «مردم کشان» صفتِ نگهبانانی است که رحم ندارند.

سیاوش بنالید با کردگار که ای برتر از گردش روزگار

سیاوش به درگاه خداوندِ قادر که برتر از گردش زمانه است، نالید و دعا کرد.

نکته ادبی: اشاره به خدای متعال که حاکم بر تقدیر و زمان است.

یکی شاخ پیدا کن از تخم من چو خورشید تابنده بر انجمن

خدایا، فرزندی از نسل من پدید آور که همچون خورشید در میان مردم بدرخشد.

نکته ادبی: اشاره به کیخسرو که منتقم خون سیاوش خواهد بود.

که خواهد ازین دشمنان کین خویش کند تازه در کشور آیین خویش

تا او انتقامِ خونِ مرا از این دشمنان بگیرد و آیینِ دادگری را در کشور دوباره زنده کند.

نکته ادبی: «تازه کند» کنایه از احیا کردن عدل و آیین است.

همی شد پس پشت او پیلسم دو دیده پر از خون و دل پر ز غم

پیلسم پشت سر او می‌رفت، در حالی که چشمانش پر از خون (اشک) و دلش سرشار از غم بود.

نکته ادبی: پیلسم یکی از شخصیت‌های وفادار به سیاوش است که از سرنوشت او اندوهگین است.

سیاوش بدو گفت پدرود باش زمین تار و تو جاودان پود باش

سیاوش به او گفت: خداحافظ؛ زمینِ تاریک و خاک سرد، حالا خانه و ماوای همیشگی من خواهد شد.

نکته ادبی: «پود» در اینجا کنایه از تار و پود هستی و استقرار است.

درودی ز من سوی پیران رسان بگویش که گیتی دگر شد بسان

سلام مرا به پیران برسان و به او بگو که دنیا و رفتارِ مردم دیگر آن‌گونه که فکر می‌کردی نیست.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ عهد و وفایِ پیران.

به پیران نه زین گونه بودم امید همی پند او باد بد من چو بید

من از پیران چنین انتظاری نداشتم و تمام قول و قرارهای او برای من سست و بی‌فایده بود.

نکته ادبی: «چو بید» تشبیهی است برای سست بودنِ قول و قرارها.

مرا گفته بود او که با صد هزار زره دار و بر گستوان ور سوار

او به من قول داده بود که با صد هزار سوارِ زره‌پوش و آماده به کمکم خواهد آمد.

نکته ادبی: «برگستوان ور» یعنی اسبی که زره پوشیده است.

چو برگرددت روز یار توام بگاه چرا مرغزار توام

به من گفته بود وقتی روزگار برگردد، یار تو خواهم بود و در زمانِ قدرت و مرغزارِ پادشاهی، در کنار تو خواهم ماند.

نکته ادبی: مرغزار کنایه از زمانِ آرامش و بهروزی است.

کنون پیش گرسیوز اندر دوان پیاده چنین خوار و تیره روان

اما اکنون من پیاده و خوار، در برابر گرسیوز حرکت می‌کنم و روانم از این همه نامردی تیره است.

نکته ادبی: تضاد میانِ جایگاهِ شاهزاده بودن سیاوش و وضعیتِ فعلی‌اش.

نبینم همی یار با خود کسی که بخروشدی زار بر من بسی

هیچ‌کس را نمی‌بینم که یار و یاورم باشد و از سرِ دلسوزی برای من با صدای بلند گریه کند.

نکته ادبی: اشاره به اوجِ تنهاییِ قهرمان در لحظه مرگ.

چو از شهر و ز لشکر اندر گذشت کشانش ببردند بر سوی دشت

وقتی از شهر و لشکر گذشتند، او را کشان‌کشان به سوی دشت بردند.

نکته ادبی: تکرارِ «کشان» برای تأکید بر تحقیرِ سیاوش.

ز گرسیوز آن خنجر آبگون گروی زره بستد از بهر خون

گروی زره، آن خنجر تیز و آبدار را از گرسیوز برای ریختن خون سیاوش گرفت.

نکته ادبی: «آبگون» یعنی دارای موج‌های درخشان و تیز.

بیفگند پیل ژیان را به خاک نه شرم آمدش زان سپهبد نه باک

او آن پیلِ ژیان (سیاوشِ دلاور) را به خاک افکند و ذره‌ای شرم یا ترس از ستم به آن پهلوان در دلش راه نداد.

نکته ادبی: «پیل ژیان» استعاره از سیاوشِ قدرتمند است.

یکی تشت بنهاد زرین برش جدا کرد زان سرو سیمین سرش

تشت زرینی در کنارش نهاد و آن سرِ سیمین و درخشانِ او را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: «سرو سیمین» استعاره از چهرهٔ زیبا و درخشانِ سیاوش است.

بجایی که فرموده بد تشت خون گروی زره برد و کردش نگون

گروی زره تشت خون را در جایی که دستور داده بودند، برد و آن را واژگون کرد.

نکته ادبی: این اقدام نشان‌دهندهٔ قساوتِ قاتلان است.

یکی باد با تیره گردی سیاه برآمد بپوشید خورشید و ماه

ناگهان بادی همراه با گرد و غباری تیره برخاست و خورشید و ماه را در آسمان پوشاند.

نکته ادبی: این پدیده جوی، نمادی از خشمِ طبیعت و آسمان بر جنایتِ زمینیان است.

همی یکدگر را ندیدند روی گرفتند نفرین همه بر گروی

همه در آن سیاهی یکدیگر را گم کردند و همگان به گروی زره نفرین فرستادند.

نکته ادبی: تاریکیِ مطلق که نمادی از تاریکیِ گناهِ قتل است.