شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
نگه کرد گرسیوز نامدار سواران ترکان گزیده هزار
خنیده سپاه اندرآورد گرد بشد شادمان تا سیاووش گرد
سیاوش چو بشنید بسپرد راه پذیره شدش تازیان با سپاه
گرفتند مر یکدگر را کنار سیاوش بپرسید از شهریار
به ایوان کشیدند زان جایگاه سیاوش بیاراست جای سپاه
دگر روز گرسیوز آمد پگاه بیاورد خلعت ز نزدیک شاه
سیاوش بدان خلعت شهریار نگه کرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زن سواران ایران شدند انجمن
همه شهر و برزن یکایک بدوی نمود و سوی کاخ بنهاد روی
هم آنگه به نزد سیاوش چو باد سواری بیامد ورا مژده داد
که از دختر پهلوان سپاه یکی کودک آمد به مانند شاه
ورا نام کردند فرخ فرود به تیره شب آمد چو پیران شنود
به زودی مرا با سواری دگر بگفت اینک شو شاه را مژده بر
همان مادر کودک ارجمند جریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبران زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت این نامه بر که پیش سیاووش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخورد بدم پاک یزدان مرا شاد کرد
سیاوش بدو گفت گاه مهی ازین تخمه هرگز مبادا تهی
فرستاده را داد چندان درم که آرنده گشت از کشیدن دژم
به کاخ فرنگیس رفتند شاد بدید آن بزرگی فرخ نژاد
پرستار چندی به زرین کلاه فرنگیس با تاج در پیش گاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار بپرسیدش از شهر و ز شهریار
دل و مغز گرسیوز آمد به جوش دگرگونه تر شد به آیین و هوش
به دل گفت سالی چنین بگذرد سیاوش کسی را به کس نشمرد
همش پادشاهیست و هم تاج و گاه همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خویش پیدا نکرد همی بود پیچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردی از رنج خویش همه سال شادان دل از گنج خویش
نهادند در کاخ زرین دو تخت نشستند شادان دل و نیک بخت
نوازندهٔ رود با میگسار بیامد بر تخت گوهرنگار
ز نالیدن چنگ و رود و سرود به شادی همی داد دل را درود
چو خورشید تابنده بگشاد راز به هرجای بنمود چهر از فراز
سیاوش ز ایوان به میدان گذشت به بازی همی گرد میدان بگشت
چو گرسیوز آمد بینداخت گوی سپهبد پس گوی بنهاد روی
چو او گوی در زخم چوگان گرفت هم آورد او خاک میدان گرفت
ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید
بفرمود تا تخت زرین نهند به میدان پرخاش ژوپین نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر بدان تا کرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسیوز ای شهریار هنرمند وز خسروان یادگار
هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمایی به ترکان هنر
به نوک سنان و به تیر و کمان زمین آورد تیرگی یک زمان
به بر زد سیاوش بدان کار دست به زین اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج که از یک زره تن رسیدی به رنج
نهادند بر خط آوردگاه نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار کجا داشتی از پدر یادگار
که در جنگ مازندران داشتی به نخچیر بر شیر بگذاشتی
به آوردگه رفت نیزه بدست عنان را بپیچید چون پیل مست
بزد نیزه و برگرفت آن زره زره را نماند ایچ بند و گره
از آورد نیزه برآورد راست زره را بینداخت زان سو که خواست
سواران گرسیوز دام ساز برفتند با نیزهای دراز
فراوان بگشتند گرد زره ز میدان نه بر شد زره یک گره
سیاوش سپر خواست گیلی چهار دو چوبین و دو ز آهن آبدار
کمان خواست با تیرهای خدنگ شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ
یکی در کمان راند و بفشارد ران نظاره به گردش سپاهی گران
بران چار چوبین و ز آهن سپر گذر کرد پیکان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر برو آفرین کرد برنا و پیر
ازان ده یکی بی گذاره نماند برو هر کسی نام یزدان بخواند
بدو گفت گرسیوز ای شهریار به ایران و توران ترا نیست یار
بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه
بگیریم هردو دوال کمر به کردار جنگی دو پرخاشخر
ز ترکان مرا نیست همتاکسی چو اسپم نبینی ز اسپان بسی
بمیدان کسی نیست همتای تو هم آورد تو گر ببالای تو
گر ایدونک بردارم از پشت زین ترا ناگهان برزنم بر زمین
چنان دان که از تو دلاورترم باسپ و بمردی ز تو برترم
و گر تو مرا برنهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین
سیاوش بدو گفت کین خود مگوی که تو مهتری شیر و پرخاشجوی
همان اسپ تو شاه اسپ منست کلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز ترکان یکی برگزین که با من بگردد نه بر راه کین
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ز بازی نشانی نیاید بروی
سیاوش بدو گفت کین رای نیست نبرد برادر کنی جای نیست
نبرد دو تن جنگ و میدان بود پر از خشم دل چهره خندان بود
ز گیتی برادر توی شاه را همی زیر نعل آوری ماه را
کنم هرچ گویی به فرمان تو برین نشکنم رای و پیمان تو
ز یاران یکی شیر جنگی بخوان برین تیزتگ بارگی برنشان
گر ایدونک رایت نبرد منست سر سرکشان زیر گرد منست
بخندید گرسیوز نامجوی همانا خوش آمدش گفتار اوی
به یاران چنین گفت کای سرکشان که خواهد که گردد به گیتی نشان
یکی با سیاوش نبرد آورد سر سرکشان زیر گرد آورد
نیوشنده بودند لب با گره به پاسخ بیامد گروی زره
منم گفت شایستهٔ کارکرد اگر نیست او را کسی هم نبرد
سیاوش ز گفت گروی زره برو کرد پرچین رخان پرگره
بدو گفت گرسیوز ای نامدار ز ترکان لشکر ورا نیست یار
سیاوش بدو گفت کز تو گذشت نبرد دلیران مرا خوار گشت
ازیشان دو یل باید آراسته به میدان نبرد مرا خواسته
یکی نامور بود نامش دمور که همتا نبودش به ترکان به زور
بیامد بران کار بسته میان به نزد جهانجوی شاه کیان
سیاوش بورد بنهاد روی برفتند پیچان دمور و گروی
ببند میان گروی زره فرو برد چنگال و برزد گره
ز زین برگرفتش به میدان فگند نیازش نیامد به گرز و کمند
وزان پس بپیچید سوی دمور گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زین برگرفت که لشکر بدو ماند اندر شگفت
چنان پیش گرسیوز آورد خوش که گفتی ندارد کسی زیرکش
فرود آمد از باره بگشاد دست پر از خنده بر تخت زرین نشست
برآشفت گرسیوز از کار اوی پر از غم شدش دل پر از رنگ روی
وزان تخت زرین به ایوان شدند تو گفتی که بر اوج کیوان شدند
نشستند یک هفته با نای و رود می و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز بزرگان و گرسیوز سرفراز
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه پر از لابه و پرسش و نیکخواه
ازان پس مراو را بسی هدیه داد برفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت یک با دگر ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنین گفت گرسیوز کینه جوی که مارا ز ایران بد آمد بروی
یکی مرد را شاه ز ایران بخواند که از ننگ ما را به خوی در نشاند
دو شیر ژیان چون دمور و گروی که بودند گردان پرخاشجوی
چنین زار و بیکار گشتند و خوار به چنگال ناپاک تن یک سوار
سرانجام ازین بگذراند سخن نه سر بینم این کار او را نه بن
چنین تا به درگاه افراسیاب نرفت اندران جوی جز تیره آب
چو نزدیک سالار توران سپاه رسیدند و هرگونه پرسید شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد بخواند و بخندید و زو گشت شاد
نگه کرد گرسیوز کینه دار بدان تازه رخسارهٔ شهریار
همی رفت یکدل پر از کین و درد بدانگه که خورشید شد لاژورد
همه شب بپیچید تا روز پاک چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک
سر مرد کین اندرآمد ز خواب بیامد به نزدیک افراسیاب
ز بیگانه پردخته کردند جای نشستند و جستند هرگونه رای
بدو گفت گرسیوز ای شهریار سیاوش جزان دارد آیین و کار
فرستاده آمد ز کاووس شاه نهانی بنزدیک او چند گاه
ز روم و ز چین نیزش آمد پیام همی یاد کاووس گیرد به جام
برو انجمن شد فراوان سپاه بپیچید ازو یک زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتی دژم ز گیتی به ایرج نکردی ستم
دو کشور یکی آتش و دیگر آب بدل یک ز دیگر گرفته شتاب
تو خواهی کشان خیره جفت آوری همی باد را در نهفت آوری
اگر کردمی بر تو این بد نهان مرا زشت نامی بدی در جهان
دل شاه زان کار شد دردمند پر از غم شد از روزگار گزند
بدو گفت بر من ترا مهر خون بجنبید و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرین کار رای آوریم سخنهای بهتر بجای آوریم
چو این رای گردد خرد را درست بگویم که دران چه بایدت جست
چهارم چو گرسیوز آمد بدر کله بر سر و تنگ بسته کمر
سپهدار ترکان ورا پیش خواند ز کار سیاوش فراوان براند
بدو گفت کای یادگار پشنگ چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ
همه رازها بر تو باید گشاد به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد
ازان خواب بد چون دلم شد غمی به مغز اندر آورد لختی کمی
نبستم به جنگ سیاوش میان ازو نیز ما را نیامد زیان
چو او تخت پرمایه پدرود کرد خرد تار کرد و مرا پود کرد
ز فرمان من یک زمان سر نتافت چو از من چنان نیکویها بیافت
سپردم بدو کشور و گنج خویش نکردیم یاد از غم و رنج خویش
به خون نیز پیوستگی ساختم دل از کین ایران بپرداختم
بپیچیدم از جنگ و فرزند روی گرامی دو دیده سپردم بدوی
پس از نیکویها و هرگونه رنج فدی کردن کشور و تاج و گنج
گر ایدونک من بدسگالم بدوی ز گیتی برآید یکی گفت و گوی
بدو بر بهانه ندارم ببد گر از من بدو اندکی بد رسد
زبان برگشایند بر من مهان درفشی شوم در میان جهان
نباشد پسند جهان آفرین نه نیز از بزرگان روی زمین
ز دد تیزدندان تر از شیر نیست که اندر دلش بیم شمشیر نیست
اگر بچه ای از پدر دردمند کند مرغزارش پناه از گزند
سزد گر بد آید بدو از پناه؟ پسندد چنین داور هور و ماه؟
ندانم جز آنکش بخوانم به در وز ایدر فرستمش نزد پدر
اگر گاه جوید گر انگشتری ازین بوم و بر بگسلد داوری
بدو گفت گرسیوز ای شهریار مگیر اینچنین کار پرمایه خوار
از ایدر گر او سوی ایران شود بر و بوم ما پاک ویران شود
هر آنگه که بیگانه شد خویش تو بدانست راز کم و بیش تو
چو جویی دگر زو تو بیگانگی کند رهنمونی به دیوانگی
یکی دشمنی باشد اندوخته نمک را پراگنده بر سوخته
بدین داستان زد یکی رهنمون که بادی که از خانه آید برون
ندانی تو بستن برو رهگذار و گر بگذری نگذرد روزگار
سیاووش داند همه کار تو هم از کار تو هم ز گفتار تو
نبینی تو زو جز همه درد و رنج پراگندن دوده و نام و گنج
ندانی که پروردگار پلنگ نبیند ز پرورده جز درد و چنگ
چو افراسیاب این سخن باز جست همه گفت گرسیوز آمد درست
پشیمان شد از رای و کردار خویش همی کژ دانست بازار خویش
چنین داد پاسخ که من زین سخن نه سر نیک بینم بلا را نه بن
بباشیم تا رای گردان سپهر چگونه گشاید بدین کار چهر
به هر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا برآید بلند آفتاب
ببینم که رای جهاندار چیست رخ شمع چرخ روان سوی کیست
وگر سوی درگاه خوانمش باز بجویم سخن تا چه دارد به راز
نگهبان او من بسم بی گمان همی بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو کژیی آشکارا شود که با چاره دل بی مدارا شود
ازان پس نکوهش نباید به کس مکافات بد جز بدی نیست بس
چنین گفت گرسیوز کینه جوی که ای شاه بینادل و راست گوی
سیاوش بران آلت و فر و برز بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز
بیاید به درگاه تو با سپاه شود بر تو بر تیره خورشید و ماه
سیاوش نه آنست کش دیده شاه همی ز آسمان برگذارد کلاه
فرنگیس را هم ندانی تو باز تو گویی شدست از جهان بی نیاز
سپاهت بدو بازگردد همه تو باشی رمه گر نیاری دمه
سپاهی که شاهی ببیند چنوی بدان بخشش و رای و آن ماه روی
تو خوانی که ایدر مرا بنده باش به خواری به مهر من آگنده باش
ندیدست کس جفت با پیل شیر نه آتش دمان از بر و آب زیر
اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر بپوشد کسی در میان حریر
به گوهر شود باز چون شد سترگ نترسد ز آهنگ پیل بزرگ
پس افراسیاب اندر آن بسته شد غمی گشت و اندیشه پیوسته شد
همی از شتابش به آمد درنگ که پیروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادسار بدین داستان زد یکی هوشیار
که گر باد خیره بجستی ز جای نماندی بر و بیشه و پر و پای
سبکسار مردم نه والا بود و گرچه به تن سروبالا بود
برفتند پیچان و لب پر سخن پر از کین دل از روزگار کهن
بر شاه رفتی زمان تا زمان بداندیشه گرسیوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآمیختی دل شاه ترکان برانگیختی
چنین تا برآمد برین روزگار پر از درد و کین شد دل شهریار
سپهبد چنین دید یک روز رای که پردخت ماند ز بیگانه جای
به گرسیوز این داستان برگشاد ز کار سیاوش بسی کرد یاد
ترا گفت ز ایدر بباید شدن بر او فراوان نباید بدن
بپرسی و گویی کزان جشن گاه نخواهی همی کرد کس را نگاه
به مهرت همی دل بجنبد ز جای یکی با فرنگیس خیز ایدر آی
نیازست ما را به دیدار تو بدان پرهنر جان بیدار تو
برین کوه ما نیز نخچیر هست ز جام زبرجد می و شیر هست
گذاریم یک چند و باشیم شاد چو آیدت از شهر آباد یاد
به رامش بباش و به شادی خرام می و جام با من چرا شد حرام
برآراست گرسیوز دام ساز دلی پر ز کین و سری پر ز راز
چو نزدیک شهر سیاوش رسید ز لشکر زبان آوری برگزید
بدو گفت رو با سیاوش بگوی که ای پاک زاده کی نام جوی
به جان و سر شاه توران سپاه به فر و به دیهیم کاووس شاه
که از بهر من برنخیزی ز گاه نه پیش من آیی پذیره به راه
که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت به فر و نژاد و به تاج و به تخت
که هر باد را بست باید میان تهی کردن آن جایگاه کیان
فرستاده نزد سیاوش رسید زمین را ببوسید کاو را بدید
چو پیغام گرسیوز او را بگفت سیاوش غمی گشت و اندر نهفت
پراندیشه بنشست بیدار دیر همی گفت رازیست این را به زیر
ندانم که گرسیوز نیکخواه چه گفتست از من بدان بارگاه
چو گرسیوز آمد بران شهر نو پذیره بیامد ز ایوان به کو
بپرسیدش از راه وز کار شاه ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه
پیام سپهدار توران بداد سیاوش ز پیغام او گشت شاد
چنین داد پاسخ که با یاد اوی نگردانم از تیغ پولاد روی
من اینک به رفتن کمر بسته ام عنان با عنان تو پیوسته ام
سه روز اندرین گلشن زرنگار بباشیم و ز باده سازیم کار
که گیتی سپنج است پر درد و رنج بد آن را که با غم بود در سپنج
چو بشنید گفت خردمند شاه بپیچید گرسیوز کینه خواه
به دل گفت ار ایدونک با من به راه سیاوش بیاید به نزدیک شاه
بدین شیرمردی و چندین خرد کمان مرا زیر پی بسپرد
سخن گفتن من شود بی فروغ شود پیش او چارهٔ من دروغ
یکی چاره باید کنون ساختن دلش را به راه بد انداختن
زمانی همی بود و خامش بماند دو چشمش بروی سیاوش بماند
فرو ریخت از دیدگان آب زرد به آب دو دیده همی چاره کرد
سیاوش ورا دید پرآب چهر بسان کسی کاو بپیچد به مهر
بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کان را بشاید شنود
گر از شاه ترکان شدستی دژم به دیده درآوردی از درد نم
من اینک همی با تو آیم به راه کنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردت چرا کهتر از خویشتن داردت
و گر دشمنی آمدستت پدید که تیمار و رنجش بباید کشید
من اینک به هر کار یار توام چو جنگ آوری مایه دار توام
ور ایدونک نزدیک افراسیاب ترا تیره گشتست بر خیره آب
به گفتار مرد دروغ آزمای کسی برتر از تو گرفتست جای
بدو گفت گرسیوز نامدار مرا این سخن نیست با شهریار
نه از دشمنی آمدستم به رنج نه از چاره دورم به مردی و گنج
ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست که یاد آمدم زان سخنهای راست
نخستین ز تور ایدر آمد بدی که برخاست زو فرهٔ ایزدی
شنیدی که با ایرج کم سخن به آغاز کینه چه افگند بن
وزان جایگه تا به افراسیاب شدست آتش ایران و توران چو آب
به یک جای هرگز نیامیختند ز پند و خرد هر دو بگریختند
سپهدار ترکان ازان بترست کنون گاو پیسه به چرم اندرست
ندانی تو خوی بدش بی گمان بمان تا بیاید بدی را زمان
نخستین ز اغریرث اندازه گیر که بر دست او کشته شد خیره خیر
برادر بد از کالبد هم ز پشت چنان پرخرد بیگنه را بکشت
ازان پس بسی نامور بی گناه شدستند بر دست او بر تباه
مرا زین سخن ویژه اندوه تست که بیدار دل بادی و تن درست
تو تا آمدستی بدین بوم و بر کسی را نیامد بد از تو به سر
همه مردمی جستی و راستی جهانی به دانش بیاراستی
کنون خیره آهرمن دل گسل ورا از تو کردست آزرده دل
دلی دارد از تو پر از درد و کین ندانم چه خواهد جهان آفرین
تو دانی که من دوستدار توام به هر نیک و بد ویژه یار توام
نباید که فردا گمانی بری که من بودم آگاه زین داوری
سیاووش بدو گفت مندیش زین که یارست با من جهان آفرین
سپهبد جزین کرد ما را امید که بر من شب آرد به روز سپید
گر آزار بودیش در دل ز من سرم برنیفراختی ز انجمن
ندادی به من کشور و تاج و گاه بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
کنون با تو آیم به درگاه او درخشان کنم تیره گون ماه او
هرانجا که روشن بود راستی فروغ دروغ آورد کاستی
نمایم دلم را بر افراسیاب درخشان تر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدار روان را به بد در گمانه مدار
کسی کاو دم اژدها بسپرد ز رای جهان آفرین نگذرد
بدو گفت گرسیوز ای مهربان تو او را بدان سان که دیدی مدان
و دیگر بجایی که گردان سپهر شود تند و چین اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسون که از چنبر او سر آرد برون
بدین دانش و این دل هوشمند بدین سرو بالا و رای بلند
ندانی همی چاره از مهر باز بباید که بخت بد آید فراز
همی مر ترا بند و تنبل فروخت به اورند چشم خرد را بدوخت
نخست آنک داماد کردت به دام بخیره شدی زان سخن شادکام
و دیگر کت از خویشتن دور کرد به روی بزرگان یکی سور کرد
بدان تا تو گستاخ باشی بدوی فروماند اندر جهان گفت وگوی
ترا هم ز اغریرث ارجمند فزون نیست خویشی و پیوند و بند
میانش به خنجر بدو نیم کرد سپه را به کردار او بیم کرد
نهانش ببین آشکارا کنون چنین دان و ایمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل اندیشه بود خرد بود وز هر دری پیشه بود
همان آزمایش بد از روزگار ازین کینه ور تیزدل شهریار
همه پیش تو یک به یک راندم چو خورشد تابنده برخواندم
به ایران پدر را بینداختی به توران همی شارستان ساختی
چنین دل بدادی به گفتار او بگشتی همی گرد تیمار او
درختی بد این برنشانده به دست کجا بار او زهر و بیخش کبست
همی گفت و مژگان پر از آب زرد پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سیاوش نگه کرد خیره بدوی ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی
چو یاد آمدش روزگار گزند کزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسی روزگار به روز جوانی سرآیدش کار
دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم دل و لب پر از باد سرد
بدو گفت هرچونک می بنگرم به بادافرهٔ بد نه اندرخورم
ز گفتار و کردار بر پیش و پس ز من هیچ ناخوب نشنید کس
چو گستاخ شد دست با گنج او بپیچید همانا تن از رنج او
اگرچه بد آید همی بر سرم هم از رای و فرمان او نگذرم
بیابم برش هم کنون بی سپاه ببینم که از چیست آزار شاه
بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ترا آمدن پیش او نیست روی
به پا اندر آتش نشاید شدن نه بر موج دریا بر ایمن بدن
همی خیره بر بد شتاب آوری سر بخت خندان به خواب آوری
ترا من همانا بسم پایمرد بر آتش یکی برزنم آب سرد
یکی پاسخ نامه باید نوشت پدیدار کردن همه خوب و زشت
ز کین گر ببینم سر او تهی درخشان شود روزگار بهی
سواری فرستم به نزدیک تو درفشان کنم رای تاریک تو
امیدستم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان
که او بازگردد سوی راستی شود دور ازو کژی و کاستی
وگر بینم اندر سرش هیچ تاب هیونی فرستم هم اندر شتاب
تو زان سان که باید به زودی بساز مکن کار بر خویشتن بر دراز
برون ران از ایدر به هر کشوری بهر نامداری و هر مهتری
صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین همان سیصد و سی به ایران زمین
ازین سو همه دوستدار تواند پرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تست جهان بندهٔ خویش و پیوند تست
بهر کس یکی نامه ای کن دراز بسیچیده باش و درنگی مساز
سیاوش به گفتار او بگروید چنان جان بیدار او بغنوید
بدو گفت ازان در که رانی سخن ز پیمان و رایت نگردم ز بن
تو خواهشگری کن مرا زو بخواه همی راستی جوی و بنمای راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

نگه کرد گرسیوز نامدار سواران ترکان گزیده هزار

گرسیوزِ نامور با هزار سوارِ برگزیده از لشکر ترکان، به سوی سیاوش آمد.

نکته ادبی: گرسیوز از نام‌های خاص شاهنامه و از خاندان توران است.

خنیده سپاه اندرآورد گرد بشد شادمان تا سیاووش گرد

او سپاهی عظیم و باشکوه به همراه آورد و با شادمانی به دیدار سیاوشِ پهلوان شتافت.

نکته ادبی: واژه خنیده به معنای پرآوازه و مشهور است.

سیاوش چو بشنید بسپرد راه پذیره شدش تازیان با سپاه

سیاوش چون خبر آمدن او را شنید، درنگ نکرد و با سپاه خود به پیشوازش رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن در اینجا به معنای به استقبال رفتن است.

گرفتند مر یکدگر را کنار سیاوش بپرسید از شهریار

سیاوش و گرسیوز همدیگر را در آغوش گرفتند و سیاوش جویای احوالِ پادشاه شد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا اشاره به افراسیاب دارد.

به ایوان کشیدند زان جایگاه سیاوش بیاراست جای سپاه

آن‌ها را به کاخ بردند و سیاوش ترتیبِ استقرار و پذیرایی از سپاه گرسیوز را فراهم کرد.

نکته ادبی: ایوان در متون حماسی به معنای کاخ یا تالار بزرگ است.

دگر روز گرسیوز آمد پگاه بیاورد خلعت ز نزدیک شاه

روز بعد، گرسیوز صبح زود نزد سیاوش آمد و خلعت‌ها و هدایایی که از جانب افراسیاب آورده بود، تقدیم کرد.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

سیاوش بدان خلعت شهریار نگه کرد و شد چون گل اندر بهار

سیاوش به آن خلعت‌های شاهانه نگاه کرد و چهره‌اش از خوشحالی مانند گلِ بهاری شکوفا شد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل نشانه سرور و تازگی است.

نشست از بر بارهٔ گام زن سواران ایران شدند انجمن

سیاوش سوار بر اسب شد و سواران ایران گرد او حلقه زدند.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

همه شهر و برزن یکایک بدوی نمود و سوی کاخ بنهاد روی

او به تمام شهر و محلات سرکشی کرد و سپس به سوی کاخ بازگشت.

نکته ادبی: برزن به معنای محله و کوی است.

هم آنگه به نزد سیاوش چو باد سواری بیامد ورا مژده داد

در همان زمان، سواری همچون باد نزد سیاوش آمد و خبری خوش به او داد.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت پیام‌رسان است.

که از دختر پهلوان سپاه یکی کودک آمد به مانند شاه

خبر داد که برای سیاوش از دخترِ پهلوان (جریره)، پسری شبیه به شاهان متولد شده است.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا به پیران ویسه اشاره دارد.

ورا نام کردند فرخ فرود به تیره شب آمد چو پیران شنود

نام او را فرود گذاشتند. طبق گفته پیران، این کودک در شبِ تیره زاده شد.

نکته ادبی: فرود نامی خاص است که برای فرزند سیاوش انتخاب شد.

به زودی مرا با سواری دگر بگفت اینک شو شاه را مژده بر

به‌سرعت به من و سوار دیگری دستور داده شد که این مژده را به شاه (سیاوش) برسانیم.

نکته ادبی: این بیت از زبان پیک نقل شده است.

همان مادر کودک ارجمند جریره سر بانوان بلند

مادرِ آن کودکِ ارجمند، جریره، که خود از بانوانِ بلندمرتبه است، این پیام را فرستاد.

نکته ادبی: جریره دختر پیران ویسه است.

بفرمود یکسر به فرمانبران زدن دست آن خرد بر زعفران

جریره به خدمتکاران دستور داد تا دستِ آن کودک را با زعفران متبرک کنند (رسمی برای تبرک نوزاد).

نکته ادبی: زعفران نماد شادی و خیروبرکت در آیین‌های کهن بوده است.

نهادند بر پشت این نامه بر که پیش سیاووش خودکامه بر

نامه‌ای نوشتند و بر پشت آن (به عنوان نامه) نهادند تا نزد سیاوش ببرند.

نکته ادبی: خودکامه در اینجا به معنای کسی است که فرمانروا و صاحب‌اختیار است.

بگویش که هر چند من سالخورد بدم پاک یزدان مرا شاد کرد

در نامه نوشته بود: اگرچه من پا به سن گذاشته‌ام، خداوند مرا با این کودک شاد کرد.

نکته ادبی: سالخورد به معنای پیر و مسن است.

سیاوش بدو گفت گاه مهی ازین تخمه هرگز مبادا تهی

سیاوش گفت: خداوند این دودمان و جایگاه بزرگی را از وجود چنین فرزندانی خالی نکند.

نکته ادبی: تخمه در زبان کهن به معنای نژاد و دودمان است.

فرستاده را داد چندان درم که آرنده گشت از کشیدن دژم

سیاوش به فرستاده چنان پاداشی داد که از شدتِ سنگینیِ بارِ هدایا، درهم و آزرده شد.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین یا آزرده است.

به کاخ فرنگیس رفتند شاد بدید آن بزرگی فرخ نژاد

آن‌ها شادمانه به کاخ فرنگیس رفتند و آن بانوی بزرگ‌نژاد را ملاقات کردند.

نکته ادبی: فرنگیس همسر دیگر سیاوش و دختر افراسیاب است.

پرستار چندی به زرین کلاه فرنگیس با تاج در پیش گاه

خدمتکارانی با کلاه‌های زرین در اطراف فرنگیس بودند و او با تاجی بر سر در جایگاه اصلی نشسته بود.

نکته ادبی: پرستار به معنای خدمتکار و ندیمه است.

فرود آمد از تخت و بردش نثار بپرسیدش از شهر و ز شهریار

گرسیوز از تخت پایین آمد و هدایایی تقدیم کرد و از حال شهر و پادشاه پرسید.

نکته ادبی: نثار در اینجا به معنای هدیه و پیشکش است.

دل و مغز گرسیوز آمد به جوش دگرگونه تر شد به آیین و هوش

درونِ گرسیوز از حسادت جوشید و فکرش تغییر کرد (تصمیم گرفت سیاوش را بدنام کند).

نکته ادبی: به جوش آمدن کنایه از برانگیخته شدن خشم و حسد است.

به دل گفت سالی چنین بگذرد سیاوش کسی را به کس نشمرد

با خود گفت: یک سال از این ماجرا می‌گذرد و سیاوش چنان قدرتمند شده که دیگر کسی را به حساب نمی‌آورد.

نکته ادبی: به کس نشمرد کنایه از بی‌اعتنایی و غرور است.

همش پادشاهیست و هم تاج و گاه همش گنج و هم دانش و هم سپاه

او هم پادشاهی دارد، هم تاج و تخت، هم گنج و هم دانش و سپاه.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

نهان دل خویش پیدا نکرد همی بود پیچان و رخساره زرد

گرسیوز حسادت خود را آشکار نکرد، اما در درونِ خود آشفته بود و چهره‌اش زرد شده بود.

نکته ادبی: پیچان استعاره از اضطراب و آشفتگی درونی است.

بدو گفت برخوردی از رنج خویش همه سال شادان دل از گنج خویش

به دروغ به سیاوش گفت: امیدوارم از دسترنج خود لذت ببری و همیشه دلت شاد باشد.

نکته ادبی: برخوردی از رنج خویش یک تعارف ظاهری است.

نهادند در کاخ زرین دو تخت نشستند شادان دل و نیک بخت

در کاخ زرین دو تخت نهادند و هر دو در حالی که ظاهراً خوشحال بودند، نشستند.

نکته ادبی: نیک‌بخت توصیفِ وضعیتِ ظاهری آن‌هاست.

نوازندهٔ رود با میگسار بیامد بر تخت گوهرنگار

نوازندگان با ساز و شراب به کنار تختِ گوهرنشان آمدند.

نکته ادبی: رود نام یک ساز زهی است.

ز نالیدن چنگ و رود و سرود به شادی همی داد دل را درود

از صدای موسیقی و آواز، دلِ خود را به شادی دعوت می‌کردند.

نکته ادبی: درود دادن به دل کنایه از آرامش بخشیدن است.

چو خورشید تابنده بگشاد راز به هرجای بنمود چهر از فراز

هنگامی که خورشید طلوع کرد و نورش را بر همه جا تاباند.

نکته ادبی: گشادن راز کنایه از طلوع خورشید و روشن شدن جهان است.

سیاوش ز ایوان به میدان گذشت به بازی همی گرد میدان بگشت

سیاوش از کاخ به میدان رفت و مشغول بازی (چوگان) شد.

نکته ادبی: میدان در اینجا میدانِ ورزش و چوگان است.

چو گرسیوز آمد بینداخت گوی سپهبد پس گوی بنهاد روی

چون گرسیوز گوی را پرتاب کرد، سیاوش با اسب به دنبال گوی رفت.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به سیاوش است.

چو او گوی در زخم چوگان گرفت هم آورد او خاک میدان گرفت

وقتی سیاوش گوی را با چوگان زد، حریف او (گرسیوز) در خاک میدان ماند (نتوانست به پای او برسد).

نکته ادبی: خاک میدان گرفتن کنایه از شکست خوردن یا عقب ماندن است.

ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید

ضربه‌ی چوگان سیاوش چنان بود که گوی از دید پنهان شد؛ گویی آسمان آن را به بالا کشید.

نکته ادبی: سپهر استعاره از آسمان است.

بفرمود تا تخت زرین نهند به میدان پرخاش ژوپین نهند

سیاوش دستور داد تخت زرین را در میدان آوردند و نیزه‌های جنگی (ژوپین) را برای نمایش آماده کردند.

نکته ادبی: ژوپین نوعی نیزه کوتاه و پرتابی است.

دو مهتر نشستند بر تخت زر بدان تا کرا برفروزد هنر

دو بزرگ بر تخت زرین نشستند تا ببینند چه کسی هنرِ رزمندگی‌اش را بهتر نشان می‌دهد.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سردار است.

بدو گفت گرسیوز ای شهریار هنرمند وز خسروان یادگار

گرسیوز به سیاوش گفت: ای پادشاه، تو هنرمند و یادگارِ خسروان (کی‌کاووس) هستی.

نکته ادبی: خسروان اشاره به پادشاهان کیانی دارد.

هنر بر گهر نیز کرده گذر سزد گر نمایی به ترکان هنر

هنرِ تو از نژادت هم فراتر رفته است؛ شایسته است که هنرت را به سپاه ترکان نشان دهی.

نکته ادبی: گهر در اینجا به معنای اصل و نسب است.

به نوک سنان و به تیر و کمان زمین آورد تیرگی یک زمان

با تیر و کمان و نیزه چنان کردند که زمین برای لحظه‌ای از انبوهِ تیرها تاریک شد.

نکته ادبی: تیرگیِ زمین کنایه از کثرتِ تیرهاست.

به بر زد سیاوش بدان کار دست به زین اندر آمد ز تخت نشست

سیاوش دست به کار شد، از تخت پایین آمد و سوار بر اسب شد.

نکته ادبی: ز زین اندر آمد اشاره به آماده شدن برای سوارکاری است.

زره را به هم بر ببستند پنج که از یک زره تن رسیدی به رنج

پنج زره را روی هم بستند، چرا که یک زره در برابر ضربه، تن را از آسیب محافظت نمی‌کرد.

نکته ادبی: تأکید بر استحکام و ضخامت هدف.

نهادند بر خط آوردگاه نظاره برو بر ز هر سو سپاه

آن‌ها را در میدان نبرد قرار دادند و سپاهیان از هر سو نظاره‌گر بودند.

نکته ادبی: خط آوردگاه یعنی محدوده نبرد.

سیاوش یکی نیزهٔ شاهوار کجا داشتی از پدر یادگار

سیاوش نیزه‌ای شاهوار که از پدرش به یادگار داشت، برداشت.

نکته ادبی: شاهوار یعنی برازنده پادشاه.

که در جنگ مازندران داشتی به نخچیر بر شیر بگذاشتی

نیزه‌ای که در جنگ مازندران استفاده می‌کرد و با آن شیران را شکار می‌کرد.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

به آوردگه رفت نیزه بدست عنان را بپیچید چون پیل مست

سیاوش با نیزه به میدان رفت و اسب خود را مانند فیلی مست هدایت کرد.

نکته ادبی: تشبیه به فیل مست نماد قدرت و خشم کنترل‌شده است.

بزد نیزه و برگرفت آن زره زره را نماند ایچ بند و گره

سیاوش نیزه زد و زره را با خود برداشت؛ چنان ضربه‌ای بود که بند و گره‌های زره از هم پاشید.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ بالای نفوذِ نیزه.

از آورد نیزه برآورد راست زره را بینداخت زان سو که خواست

از شدتِ ضربه، زره را راست کرد و به هر سویی که خواست پرتاب کرد.

نکته ادبی: تسلطِ کاملِ سیاوش بر سلاح.

سواران گرسیوز دام ساز برفتند با نیزهای دراز

سوارانِ گرسیوز که حیله‌گر بودند، با نیزه‌های بلند پیش آمدند.

نکته ادبی: دام‌ساز کنایه از نیرنگ‌باز بودن است.

فراوان بگشتند گرد زره ز میدان نه بر شد زره یک گره

آن‌ها بسیار تلاش کردند و گردِ زره گشتند، اما نتوانستند حتی ذره‌ای در زره خلل ایجاد کنند (برخلاف سیاوش).

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر برتریِ مطلقِ سیاوش.

سیاوش سپر خواست گیلی چهار دو چوبین و دو ز آهن آبدار

سیاوش چهار سپر درخواست کرد؛ دو سپر از جنس چوب و دو سپر از آهنِ آب‌دیده و سخت.

نکته ادبی: آبدار در اینجا به معنای فولاد آب‌دیده و سخت است که در برابر ضربه مقاوم است.

کمان خواست با تیرهای خدنگ شش اندر میان زد سه چوبه به تنگ

سپس کمان و تیرهای خدنگ را طلب کرد و با مهارتی شگرف، شش تیر را چنان رها کرد که سه تیر دقیقاً از میان سوراخِ سپرها گذشت.

نکته ادبی: خدنگ نوعی درخت سخت‌چوب است که تیرهای آن بسیار باکیفیت و سریع بودند.

یکی در کمان راند و بفشارد ران نظاره به گردش سپاهی گران

سیاوش یکی از تیرها را در کمان گذاشت، پاها را استوار کرد و رانش را فشرد تا قدرتِ پرتاب را بیفزاید، در حالی که سپاهی بزرگ نظاره‌گرِ حرکت او بودند.

نکته ادبی: بفشارد ران: کنایه از استوار شدن و آماده‌سازی بدن برای پرتابی قدرتمند.

بران چار چوبین و ز آهن سپر گذر کرد پیکان آن نامور

پیکانِ تیرِ آن پهلوانِ نامور، از هر چهار سپر (دو چوبی و دو آهنی) به راحتی عبور کرد.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و صاحب‌نام است که در اینجا به سیاوش اشاره دارد.

بزد هم بر آن گونه دو چوبه تیر برو آفرین کرد برنا و پیر

همان‌گونه دوباره دو تیر دیگر شلیک کرد و پیر و جوانِ حاضر، او را ستودند و آفرین گفتند.

نکته ادبی: برنا و پیر: تضاد میان جوانان و کهنسالان، نشان‌دهنده‌یِ اجماعِ همگان در ستایش اوست.

ازان ده یکی بی گذاره نماند برو هر کسی نام یزدان بخواند

از آن ده تیر، حتی یکی هم خطا نرفت و همه به هدف خوردند؛ از این رو، همگان نامِ خدا را بر زبان آوردند (از شدتِ شگفتی و تحسین).

نکته ادبی: بی‌گذاره نماند: یعنی تیرها به خطا نرفتند و بی‌هدف باقی نماندند.

بدو گفت گرسیوز ای شهریار به ایران و توران ترا نیست یار

گرسیوز به او گفت: ای پادشاه، در ایران و توران هیچ‌کس هم‌ترازِ تو نیست.

نکته ادبی: شهریار در اینجا خطاب به سیاوش است که مقامی والا دارد.

بیا تا من و تو به آوردگاه بتازیم هر دو به پیش سپاه

بیا تا من و تو به میدانِ نبرد برویم و هر دو در برابر سپاه با هم بجنگیم.

نکته ادبی: آوردگاه: میدان نبرد و محل مبارزه.

بگیریم هردو دوال کمر به کردار جنگی دو پرخاشخر

هر دو کمرهای یکدیگر را بگیریم (کشتی بگیریم) مانند دو جنگجوی خشمگین و پرخاشگر.

نکته ادبی: دوال کمر: بندی که بر کمر می‌بستند و در کشتی گرفتن آن را می‌گرفتند.

ز ترکان مرا نیست همتاکسی چو اسپم نبینی ز اسپان بسی

بینِ ترکان هیچ‌کس همتای من نیست و تو اسبی مانند اسبِ من در میان اسب‌ها نخواهی یافت.

نکته ادبی: فخرفروشیِ گرسیوز برای تحریک سیاوش.

بمیدان کسی نیست همتای تو هم آورد تو گر ببالای تو

اما در میدان نبرد، کسی همتای تو نیست، مگر کسی که از نظر قد و قامت با تو برابری کند.

نکته ادبی: ببالای تو: به اندازه قد و قواره‌ی تو.

گر ایدونک بردارم از پشت زین ترا ناگهان برزنم بر زمین

اگر بتوانم تو را از پشت اسب بردارم و ناگهان بر زمین بکوبم،

نکته ادبی: برزنم: بر زمین زدن و ضربه فنی کردن.

چنان دان که از تو دلاورترم باسپ و بمردی ز تو برترم

بدان که از تو دلاورترم و در پهلوانی و سوارکاری از تو پیشی گرفته‌ام.

نکته ادبی: برترم: برتر و بالاتر هستم.

و گر تو مرا برنهی بر زمین نگردم بجایی که جویند کین

و اگر تو مرا بر زمین بزنی، دیگر در جایی که طلبِ انتقام می‌کنند، دیده نخواهم شد (از شرم).

نکته ادبی: کین: انتقام و خون‌خواهی.

سیاوش بدو گفت کین خود مگوی که تو مهتری شیر و پرخاشجوی

سیاوش به او گفت: چنین حرفی از کینه نزن، چرا که تو بزرگ‌مرد و شیرِ پرخاشجوی هستی.

نکته ادبی: کین خود مگوی: درخواست از گرسیوز برای کنار گذاشتن خصومت.

همان اسپ تو شاه اسپ منست کلاه تو آذر گشسپ منست

اسبِ تو همانند اسبِ من ارزشمند است و کلاه تو همچون کلاه‌خودِ آذرگشسپ (مقدس و عزیز) برای من است.

نکته ادبی: آذرگشسپ: نام آتشکده‌ای مقدس که در اینجا به عنوان صفتی برای ارجمندیِ کلاهِ گرسیوز به کار رفته است.

جز از خود ز ترکان یکی برگزین که با من بگردد نه بر راه کین

جز از خودت، یکی از ترکان را انتخاب کن تا با من کشتی بگیرد، نه اینکه راه کینه و دشمنی را با من پیش بگیری.

نکته ادبی: راه کین: مسیر دشمنی و ستیز.

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ز بازی نشانی نیاید بروی

گرسیوز به او گفت: ای نامدار، از این مسابقه و بازی، نتیجه‌یِ شجاعانه‌ای حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: نشانی نیاید بروی: چیزی که نشانِ دلیری باشد دیده نمی‌شود.

سیاوش بدو گفت کین رای نیست نبرد برادر کنی جای نیست

سیاوش گفت: این نظرِ درستی نیست؛ مبارزه با برادر (خویشاوند) جایز نیست.

نکته ادبی: برادر در اینجا به معنای پیمانِ خویشاوندی و دوستی است.

نبرد دو تن جنگ و میدان بود پر از خشم دل چهره خندان بود

نبرد میان دو تن باید در میدان جنگ باشد، در حالی که در دل خشمگین و در چهره خندان باشند (جنگِ واقعی نه بازی).

نکته ادبی: تناقضِ خشمِ دل و خنده‌ی چهره، نشان‌دهنده‌یِ آدابِ پهلوانی است.

ز گیتی برادر توی شاه را همی زیر نعل آوری ماه را

تو برای شاه (افراسیاب)، مانند برادر هستی و حتی ماه را هم به زیر پای اسب تو می‌آورم (در مقامِ احترام).

نکته ادبی: زیر نعل آوری ماه را: کنایه از بلندمرتبگی و ارجمندیِ گرسیوز نزدِ افراسیاب.

کنم هرچ گویی به فرمان تو برین نشکنم رای و پیمان تو

هر چه بگویی اطاعت می‌کنم و رای و پیمانِ تو را نمی‌شکنم.

نکته ادبی: فرمانبرداریِ سیاوش برای حفظِ صلح.

ز یاران یکی شیر جنگی بخوان برین تیزتگ بارگی برنشان

از میان یاران، یک شیرِ جنگی را فرا بخوان و بر این اسبِ تندرو سوار کن.

نکته ادبی: بارگی: اسب.

گر ایدونک رایت نبرد منست سر سرکشان زیر گرد منست

اگر اراده‌ات نبرد با من است، سرِ سردارانِ بزرگ زیرِ گرد و غبارِ نبردِ من قرار دارد (من شکست‌ناپذیرم).

نکته ادبی: سر سرکشان زیر گرد منست: کنایه از غلبه بر پهلوانان.

بخندید گرسیوز نامجوی همانا خوش آمدش گفتار اوی

گرسیوز خندید؛ گویا از سخنانِ سیاوش خوشش آمد (هرچند با نیتِ باطل).

نکته ادبی: خندیدنِ گرسیوز، نشانه‌یِ خرسندیِ شیطانیِ او از پیشبردِ نقشه‌اش است.

به یاران چنین گفت کای سرکشان که خواهد که گردد به گیتی نشان

او به یاران گفت: ای دلاوران، چه کسی می‌خواهد در جهان نشان و نامی از خود باقی بگذارد؟

نکته ادبی: نشان ماندن: به معنای کسبِ شهرت و افتخار.

یکی با سیاوش نبرد آورد سر سرکشان زیر گرد آورد

چه کسی با سیاوش می‌جنگد و او را شکست می‌دهد؟

نکته ادبی: سر سرکشان زیر گرد آوردن: همان پیروزی در نبرد.

نیوشنده بودند لب با گره به پاسخ بیامد گروی زره

همه ساکت بودند و لب‌هایشان را می‌گزیدند (ترسیده بودند) تا اینکه گروی زره پا پیش گذاشت.

نکته ادبی: لب با گره: کنایه از ترس و تردید و سکوت.

منم گفت شایستهٔ کارکرد اگر نیست او را کسی هم نبرد

گروی گفت: من شایسته‌یِ این نبرد هستم، اگر کسی حریفِ سیاوش نیست، من هستم.

نکته ادبی: شایسته کارکرد: کسی که توانِ انجام کار را دارد.

سیاوش ز گفت گروی زره برو کرد پرچین رخان پرگره

سیاوش از سخنِ گروی زره، درهم رفت و چهره‌اش در هم گره خورد (از جسارتِ او).

نکته ادبی: پرچین رخان: گره خوردن ابرو و اخم کردن از روی خشم یا تعجب.

بدو گفت گرسیوز ای نامدار ز ترکان لشکر ورا نیست یار

گرسیوز به او گفت: ای نامدار، در میان لشکرِ ترکان کسی نیست که بتواند یاری‌ات کند.

نکته ادبی: طعنه به تواناییِ سیاوش در میدانِ نبرد.

سیاوش بدو گفت کز تو گذشت نبرد دلیران مرا خوار گشت

سیاوش به او گفت: از تو گذشت (حرفِ تو بی‌اثر است)؛ مبارزه با این دلاوران برای من آسان است.

نکته ادبی: خوار گشت: حقیر و آسان جلوه کرد.

ازیشان دو یل باید آراسته به میدان نبرد مرا خواسته

از میان آنان دو پهلوانِ نامی انتخاب کنید تا با من در میدان نبرد بجنگند.

نکته ادبی: یل: پهلوان.

یکی نامور بود نامش دمور که همتا نبودش به ترکان به زور

یکی از آنان پهلوانی به نام دمور بود که در زورمندی در میان ترکان همتایی نداشت.

نکته ادبی: دمور: نام یک شخصیت پهلوان در داستان.

بیامد بران کار بسته میان به نزد جهانجوی شاه کیان

او با کمری بسته و آماده، نزدِ سیاوش (شاهِ کیانی) آمد.

نکته ادبی: شاه کیان: اشاره به تبارِ کیانیِ سیاوش.

سیاوش بورد بنهاد روی برفتند پیچان دمور و گروی

سیاوش آماده‌یِ نبرد شد و دمور و گروی، با نگرانی به سمت او رفتند.

نکته ادبی: پیچان: در اینجا به معنای سراسیمه و نگران.

ببند میان گروی زره فرو برد چنگال و برزد گره

گروی زره کمرِ سیاوش را گرفت و چنگال در آن فرو کرد و محکم چسبید.

نکته ادبی: ببند میان: گرفتن کمر حریف در کشتی.

ز زین برگرفتش به میدان فگند نیازش نیامد به گرز و کمند

سیاوش او را از روی زینِ اسب بلند کرد و بر زمین کوبید، بی‌آنکه نیازی به سلاح داشته باشد.

نکته ادبی: گرز و کمند: ابزارهای جنگی که سیاوش در کشتی به آن‌ها نیاز پیدا نکرد.

وزان پس بپیچید سوی دمور گرفت آن بر و گردن او به زور

پس از آن به سراغ دمور رفت و بازو و گردنِ او را با قدرت در دست گرفت.

نکته ادبی: بر و گردن: کنایه از گرفتنِ تنِ حریف.

چنان خوارش از پشت زین برگرفت که لشکر بدو ماند اندر شگفت

آن‌چنان راحت او را از زینِ اسب جدا کرد که لشکر از دیدنِ این کار در شگفت ماند.

نکته ادبی: خوار: آسان و سبک.

چنان پیش گرسیوز آورد خوش که گفتی ندارد کسی زیرکش

او را چنان نزدِ گرسیوز آورد که گویی هیچ پهلوانی تواناییِ مقاومت در برابر او را ندارد.

نکته ادبی: زیرکش: کسی که حریف را زیرِ دست خود می‌گیرد و مغلوب می‌کند.

فرود آمد از باره بگشاد دست پر از خنده بر تخت زرین نشست

سیاوش از اسب پیاده شد، دستانش را باز کرد و با خنده بر تختِ زرین نشست.

نکته ادبی: خنده بر تخت نشستن، نشانه‌یِ پیروزی و آسودگیِ خاطرِ اوست.

برآشفت گرسیوز از کار اوی پر از غم شدش دل پر از رنگ روی

گرسیوز از این پیروزیِ سیاوش برآشفت؛ دلش پر از غم شد و رنگِ صورتش تغییر کرد.

نکته ادبی: رنگ روی: تغییرِ رنگ چهره به دلیلِ خشم و حسادت.

وزان تخت زرین به ایوان شدند تو گفتی که بر اوج کیوان شدند

سپس از آن تخت به ایوان رفتند؛ چنان بلند که گویی به اوج آسمان (کیوان) رسیدند.

نکته ادبی: اوج کیوان: کنایه از ارتفاعِ زیاد و شکوهِ کاخ.

نشستند یک هفته با نای و رود می و ناز و رامشگران و سرود

یک هفته با موسیقی (نی و رود) و باده‌نوشی و رامشگران نشستند و خوش گذراندند.

نکته ادبی: رود: نوعی سازِ زهی.

به هشتم به رفتن گرفتند ساز بزرگان و گرسیوز سرفراز

در روز هشتم، گرسیوز و بزرگان آماده‌یِ رفتن شدند.

نکته ادبی: رفتن گرفتند ساز: آماده‌یِ سفر و حرکت شدن.

یکی نامه بنوشت نزدیک شاه پر از لابه و پرسش و نیکخواه

سیاوش نامه‌ای برای پادشاه نوشت که سرشار از درخواستِ خیر و مهربانی بود.

نکته ادبی: لابه: تضرع و درخواست با فروتنی.

ازان پس مراو را بسی هدیه داد برفتند زان شهر آباد شاد

سپس سیاوش به او هدایای بسیاری بخشید و آن‌ها با شادی از آن شهرِ آباد رفتند.

نکته ادبی: بسی هدیه داد: نشان‌دهنده‌یِ سخاوتِ سیاوش.

به رهشان سخن رفت یک با دگر ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر

در طول راه، گرسیوز و همراهان درباره‌یِ آن شاهِ هنرمند (سیاوش) و آن سرزمین گفتگو می‌کردند.

نکته ادبی: پرهنر: صفتِ سیاوش که نشان‌دهنده‌یِ دانش و تواناییِ اوست.

چنین گفت گرسیوز کینه جوی که مارا ز ایران بد آمد بروی

گرسیوز که کینه‌توز بود، گفت که ما از سوی ایران، بدی دیدیم.

نکته ادبی: مارا ز ایران بد آمد بروی: آغازِ ترویجِ بدبینی و دروغ‌گوییِ گرسیوز.

یکی مرد را شاه ز ایران بخواند که از ننگ ما را به خوی در نشاند

شاه، کسی را به سراغ مردی از ایران فرستاد که با کارهای ناشایست خود، ما را دچار ننگ و خواری کرده است.

نکته ادبی: «خوی» در اینجا به معنای خوی و رفتار است؛ در متون قدیم گاه به معنای مطلقِ رفتار به کار می‌رفته است.

دو شیر ژیان چون دمور و گروی که بودند گردان پرخاشجوی

دو شیر دلاور، دمور و گروی، که از پهلوانان جنگجو و مبارز بودند.

نکته ادبی: «گردان» جمع گرد به معنای پهلوانان و دلاوران است.

چنین زار و بیکار گشتند و خوار به چنگال ناپاک تن یک سوار

این دو پهلوان، چنان در برابر چنگالِ بی‌رحمِ یک سوارِ (سیاوش)، خوار و ناتوان شدند که گویی هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد.

نکته ادبی: «زار و بیکار» کنایه از درماندگی و شکست سخت است.

سرانجام ازین بگذراند سخن نه سر بینم این کار او را نه بن

سرانجام، درباره این ماجرا زیاد صحبت کردند؛ اما من نه سر و ابتدای این ماجرا را می‌فهمم و نه پایان آن را.

نکته ادبی: «سر و بن» استعاره از آغاز و پایان یا تمامیِ ابعاد یک ماجراست.

چنین تا به درگاه افراسیاب نرفت اندران جوی جز تیره آب

تا زمانی که ماجرا به دربار افراسیاب رسید، جز اخبار ناگوار و تیره، چیزی در آن جویِ اطلاعات جاری نبود.

نکته ادبی: «جوی تیره» استعاره از اخبار بد و شایعات منفی است.

چو نزدیک سالار توران سپاه رسیدند و هرگونه پرسید شاه

وقتی به نزدیکیِ پادشاهِ سپاهِ توران رسیدند، شاه از هر دری سخن گفت و جویای ماجرا شد.

نکته ادبی: «سالار توران سپاه» همان افراسیاب است.

فراوان سخن گفت و نامه بداد بخواند و بخندید و زو گشت شاد

سخنان بسیاری گفته شد و نامه‌ای ارائه شد؛ شاه نامه را خواند و از محتوای آن (که ظاهراً توطئه‌ای بود) خرسند شد.

نکته ادبی: خندیدن در اینجا می‌تواند کنایه از رضایتِ کاذب یا ناشی از فریب‌خوردگی باشد.

نگه کرد گرسیوز کینه دار بدان تازه رخسارهٔ شهریار

گرسیوزِ کینه‌توز، به چهره شاداب و تازه پادشاه خیره شد (تا میزان تأثیرگذاریِ سخنانش را بسنجد).

نکته ادبی: «کینه‌دار» صفتی برای گرسیوز که نشان‌دهنده نیت شوم اوست.

همی رفت یکدل پر از کین و درد بدانگه که خورشید شد لاژورد

او (گرسیوز) در حالی که دلی پر از کینه و اندوه داشت، در هنگام غروب خورشید به راه افتاد.

نکته ادبی: «لاژورد» (لاجوردی) کنایه از رنگ تیره آسمان در غروب است.

همه شب بپیچید تا روز پاک چو شب جامهٔ قیرگون کرد چاک

تمام شب را تا سپیده‌دم با بی‌قراری سپری کرد، تا اینکه شب سیاه جامه خود را درید (و صبح شد).

نکته ادبی: «جامه قیرگون» استعاره از تاریکی شب است.

سر مرد کین اندرآمد ز خواب بیامد به نزدیک افراسیاب

وقتی گرسیوزِ کینه‌توز از خواب برخاست، بی‌درنگ نزد افراسیاب رفت.

نکته ادبی: «مرد کین» توصیفی برای گرسیوز است.

ز بیگانه پردخته کردند جای نشستند و جستند هرگونه رای

افراد بیگانه را از مجلس بیرون کردند، سپس نشستند و درباره هر راه چاره‌ای اندیشیدند.

نکته ادبی: «پردخته کردند» به معنای خالی کردن مکان از اغیار است.

بدو گفت گرسیوز ای شهریار سیاوش جزان دارد آیین و کار

گرسیوز به شاه گفت: ای پادشاه، سیاوش آیین و روشی دیگر (متفاوت از ما) دارد.

نکته ادبی: این سرآغازِ افترا و ایجاد شک در دل شاه است.

فرستاده آمد ز کاووس شاه نهانی بنزدیک او چند گاه

فرستاده‌ای از سوی کاووس‌شاه آمده و مدتی طولانی پنهانی با او (سیاوش) دیدار داشته است.

نکته ادبی: «نهانی» کلیدِ ایجاد ترس در شاه از خیانت احتمالی است.

ز روم و ز چین نیزش آمد پیام همی یاد کاووس گیرد به جام

همچنین از روم و چین برایش پیام آمده و او در جام خود، یاد کاووس را زنده نگاه می‌دارد.

نکته ادبی: «یاد کاووس گرفتن به جام» کنایه از وفاداریِ قلبی به پدر است.

برو انجمن شد فراوان سپاه بپیچید ازو یک زمان جان شاه

سپاهیان بسیاری گرد او جمع شده‌اند و این موضوع، آرامش و جان شاه را به تلاطم انداخته است.

نکته ادبی: «بپیچید» در اینجا به معنای آشفته شدن و اضطراب است.

اگر تور را دل نگشتی دژم ز گیتی به ایرج نکردی ستم

اگر دلِ تور (نیاکان افراسیاب) تیره نمی‌شد، در حقِ ایرج چنین ستمی روا نمی‌داشت.

نکته ادبی: اشاره به داستان اساطیری تور و ایرج برای یادآوریِ خطرِ بدگمانی.

دو کشور یکی آتش و دیگر آب بدل یک ز دیگر گرفته شتاب

ایران و توران مانند آتش و آب هستند که همواره در ستیز و فرار از یکدیگرند.

نکته ادبی: تشبیه تقابلِ دو تمدن به دو عنصر متضاد طبیعت.

تو خواهی کشان خیره جفت آوری همی باد را در نهفت آوری

تو می‌خواهی بیهوده این دو (ایران و توران) را به هم پیوند دهی؛ این کار مانند به بند کشیدنِ باد است (غیرممکن است).

نکته ادبی: تمثیل برای غیرممکن بودنِ صلح پایدار میان دشمنان قدیمی.

اگر کردمی بر تو این بد نهان مرا زشت نامی بدی در جهان

اگر من این بدی را از تو پنهان می‌کردم، در جهان بدنام می‌شدم (و خیانتکار محسوب می‌شدم).

نکته ادبی: گرسیوز با این جملات خود را خیرخواه جلوه می‌دهد.

دل شاه زان کار شد دردمند پر از غم شد از روزگار گزند

دل افراسیاب از این سخنان آزرده شد و غم روزگارِ سخت بر او چیره گشت.

نکته ادبی: «روزگار گزند» استعاره از دورانِ پربلا و مصیبت‌بار است.

بدو گفت بر من ترا مهر خون بجنبید و شد مر ترا رهنمون

افراسیاب به گرسیوز گفت: تو پیوند خونی و مهرِ دیرینه‌ای با من داری و همین باعث شده که به تو اعتماد کنم و حرفت راهنمای من باشد.

نکته ادبی: اشاره به رابطه برادری و اعتماد شاه به گرسیوز.

سه روز اندرین کار رای آوریم سخنهای بهتر بجای آوریم

سه روز درباره این موضوع فکر می‌کنیم و به دنبالِ راهکار و سخنانِ درست‌تری خواهیم بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده خرد و تأملِ شاه پیش از تصمیم‌گیریِ عجولانه.

چو این رای گردد خرد را درست بگویم که دران چه بایدت جست

وقتی این اندیشه در ذهنِ خردمندِ ما جای گرفت، آنگاه خواهم گفت که چه کاری باید انجام دهی.

نکته ادبی: «خرد را درست» یعنی اندیشه به کمال و پختگی برسد.

چهارم چو گرسیوز آمد بدر کله بر سر و تنگ بسته کمر

روز چهارم، گرسیوز با ظاهری آراسته و کمربندِ بسته (آماده‌باش) نزد شاه آمد.

نکته ادبی: «تنگ بسته کمر» کنایه از آمادگی برای اقدام یا توطئه است.

سپهدار ترکان ورا پیش خواند ز کار سیاوش فراوان براند

افراسیاب او را فراخواند و گفت‌وگوی بسیاری درباره سیاوش با او کرد.

نکته ادبی: شاه در پیِ مشورت و حلِ معماست.

بدو گفت کای یادگار پشنگ چه دارم به گیتی جز از تو به چنگ

شاه به گرسیوز گفت: ای یادگارِ پشنگ (برادرم)، در این جهان چه کسی برای من عزیزتر از توست؟

نکته ادبی: پشنگ پدرِ افراسیاب و گرسیوز است.

همه رازها بر تو باید گشاد به ژرفی ببین تا چه آیدت یاد

همه رازها را باید برای تو آشکار کنم؛ با ژرف‌نگری ببین که چه چیزی در ذهنت می‌گذرد.

نکته ادبی: دعوت شاه به صداقت و بصیرت.

ازان خواب بد چون دلم شد غمی به مغز اندر آورد لختی کمی

از وقتی آن خوابِ بد را دیدم، دلم غمگین شد و کمی اضطراب در ذهنم رسوخ کرد.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ خواب در ادبیات حماسی به عنوان پیش‌درآمدِ واقعه.

نبستم به جنگ سیاوش میان ازو نیز ما را نیامد زیان

من هرگز کمر به جنگ با سیاوش نبستم و از سوی او نیز آسیبی به ما نرسیده است.

نکته ادبی: دفاع شاه از بیگناهی سیاوش.

چو او تخت پرمایه پدرود کرد خرد تار کرد و مرا پود کرد

او تخت و مقامِ پدر را رها کرد (و نزد من آمد)؛ این رفتارِ او خرد مرا تیره کرد و زندگی‌ام را به هم ریخت.

نکته ادبی: «تار کرد و پود کرد» استعاره از برهم زدنِ نظمِ زندگی و آرامش.

ز فرمان من یک زمان سر نتافت چو از من چنان نیکویها بیافت

سیاوش هرگز از فرمان من سرپیچی نکرد، به‌ویژه پس از آنکه نیکی‌های مرا دید.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداریِ سیاوش به عهد خود با افراسیاب.

سپردم بدو کشور و گنج خویش نکردیم یاد از غم و رنج خویش

من گنج و کشورم را به او سپردم و هیچ‌گاه از رنج‌هایی که کشیدم، گله نکردم.

نکته ادبی: شاهِ توران از لطفِ خود به سیاوش سخن می‌گوید.

به خون نیز پیوستگی ساختم دل از کین ایران بپرداختم

حتی پیوندهای خویشاوندی با او بستم (دخترم را به او دادم) و دلم را از کینه‌توزی نسبت به ایران پاک کردم.

نکته ادبی: اشاره به ازدواج سیاوش با فرنگیس.

بپیچیدم از جنگ و فرزند روی گرامی دو دیده سپردم بدوی

از جنگ با فرزندم سیاوش پرهیز کردم و چشمانِ گرامی‌ام را به او سپردم (اعتماد کامل کردم).

نکته ادبی: «گرامی دو دیده» کنایه از نهایتِ اعتماد و عزیز دانستنِ کسی.

پس از نیکویها و هرگونه رنج فدی کردن کشور و تاج و گنج

پس از این همه نیکی و رنج، آیا سزاوار است که کشور و گنج و تاج خود را به باد بدهم؟

نکته ادبی: «فدی کردن» به معنای فدا کردن و از دست دادن است.

گر ایدونک من بدسگالم بدوی ز گیتی برآید یکی گفت و گوی

اگر من اکنون با سیاوش دشمنی کنم، مردم جهان درباره من حرف‌های بدی خواهند زد.

نکته ادبی: هراسِ پادشاه از بدنامی در میان مردم.

بدو بر بهانه ندارم ببد گر از من بدو اندکی بد رسد

من هیچ بهانه‌ای برای بدی کردن به او ندارم؛ اگر کوچک‌ترین آسیبی از سوی من به او برسد، ستمکار خواهم بود.

نکته ادبی: تأکید بر عدالتِ افراسیاب و دوری از ستم.

زبان برگشایند بر من مهان درفشی شوم در میان جهان

بزرگان جهان زبان به بدگویی از من می‌گشایند و من در میان جهانیان رسوا می‌شوم.

نکته ادبی: «درفشی شوم» کنایه از انگشت‌نما و بدنام شدن است.

نباشد پسند جهان آفرین نه نیز از بزرگان روی زمین

این کار، نه نزد خداوند پسندیده است و نه در نظرِ بزرگان و خردمندانِ زمین.

نکته ادبی: اشاره به اصول اخلاقی و عرفیِ آن زمان.

ز دد تیزدندان تر از شیر نیست که اندر دلش بیم شمشیر نیست

حتی در میان درندگان، هیچ‌کس تر از شیر نیست؛ اما شیر هم در دلش هراس از شمشیر دارد (و از فرزندش حمایت می‌کند).

نکته ادبی: اشاره به غریزه دفاع از فرزند که حتی در حیوانات هم وجود دارد.

اگر بچه ای از پدر دردمند کند مرغزارش پناه از گزند

اگر فرزندِ دردمندی باشد، پدر (حتی اگر حیوان باشد) او را به مرغزار می‌برد تا از گزند در امان باشد.

نکته ادبی: تمثیل برای نمایشِ مهرِ پدری.

سزد گر بد آید بدو از پناه؟ پسندد چنین داور هور و ماه؟

آیا سزاوار است که پدر، فرزندش را به دامِ بلا بیندازد؟ آیا آفریدگارِ خورشید و ماه چنین رفتاری را می‌پسندد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ قبحِ عملِ بدی که گرسیوز پیشنهاد می‌دهد.

ندانم جز آنکش بخوانم به در وز ایدر فرستمش نزد پدر

من راهی جز این نمی‌دانم که او را نزد خود بخوانم و از اینجا نزد پدرش (کاووس) بفرستم.

نکته ادبی: تصمیمِ عاقلانه افراسیاب برای دور کردنِ فتنه.

اگر گاه جوید گر انگشتری ازین بوم و بر بگسلد داوری

اگر سیاوش به دنبال پادشاهی یا قدرت است، بگذار برود و این سرزمین را رها کند.

نکته ادبی: «گاه» استعاره از تخت پادشاهی.

بدو گفت گرسیوز ای شهریار مگیر اینچنین کار پرمایه خوار

گرسیوز گفت: ای پادشاه! این مسئله مهم را ساده نگیر و به آسانی از کنارش عبور نکن.

نکته ادبی: تلاش برای بزرگ‌نماییِ خطرِ سیاوش در ذهنِ شاه.

از ایدر گر او سوی ایران شود بر و بوم ما پاک ویران شود

اگر او از اینجا به ایران برگردد، سرزمین ما به طور کامل ویران خواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از حربه ترس برای تغییر نظرِ شاه.

هر آنگه که بیگانه شد خویش تو بدانست راز کم و بیش تو

هر زمان که فردی بیگانه به جمعِ خویشاوندان تو وارد شود، تمام رازهای کوچک و بزرگ تو را می‌فهمد.

نکته ادبی: استدلال منطقیِ گرسیوز برای نفوذپذیریِ سیاسی.

چو جویی دگر زو تو بیگانگی کند رهنمونی به دیوانگی

اگر تو با او راهِ بیگانگی پیش بگیری، او با دیوانگی به تو نشان خواهد داد که دشمن است.

نکته ادبی: توجیهِ پیش‌دستی در حمله به سیاوش.

یکی دشمنی باشد اندوخته نمک را پراگنده بر سوخته

این کار مانند این است که دشمنیِ نهفته‌ای را شعله‌ور کنی و نمک بر زخم‌های باز بپاشی.

نکته ادبی: ضرب‌المثلِ گونه برای تشدیدِ درد و آسیب.

بدین داستان زد یکی رهنمون که بادی که از خانه آید برون

خردمندی این پند را درباره این ماجرا داد که بادی که به ناگهان از خانه بیرون می‌وزد (استعاره از آشوب و سخن‌چینی)، نباید در برابرش ایستاد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی کهن در پرهیز از تقابل با حوادث ناگهانی و غیرقابل مهار.

ندانی تو بستن برو رهگذار و گر بگذری نگذرد روزگار

اگر بخواهی مانع این باد شوی، تو را در هم می‌کوبد و اگر از آن بگذری، زمانه بی‌وقفه به راه خود می‌رود.

نکته ادبی: توصیه به صبر و تامل در برابر شرایط بحرانی به جای تقابل شتاب‌زده.

سیاووش داند همه کار تو هم از کار تو هم ز گفتار تو

سیاوش از تمام کارهای تو آگاه است، هم از کردارت و هم از آنچه بر زبان می‌آوری.

نکته ادبی: گرسیوز با این جملات، تخم ترس را در دل افراسیاب می‌کارد.

نبینی تو زو جز همه درد و رنج پراگندن دوده و نام و گنج

تو از او چیزی جز رنج و درد و نابودیِ تبار و گنج و نامت نخواهی دید.

نکته ادبی: استفاده از واژگان منفی برای القای حس خطر فوری.

ندانی که پروردگار پلنگ نبیند ز پرورده جز درد و چنگ

نمی‌دانی که هر کس پلنگی را پرورش دهد، جز رنج و چنگال‌های خونینِ آن چیزی نصیبش نمی‌شود؟

نکته ادبی: تمثیل پلنگ به سیاوش؛ القای اینکه تربیت و مهربانی در ذاتِ دشمن اثر ندارد.

چو افراسیاب این سخن باز جست همه گفت گرسیوز آمد درست

چون افراسیاب این سخنان را بررسی کرد، همه حرف‌های گرسیوز به نظرش درست آمد.

نکته ادبی: سستی رای پادشاه تحت تاثیر سخن‌چین.

پشیمان شد از رای و کردار خویش همی کژ دانست بازار خویش

از تصمیم و کارهای گذشته خود پشیمان شد و اکنون امور خود را نادرست می‌دانست.

نکته ادبی: تزلزل در رای و تردید در آنچه پیش‌تر حقیقت می‌پنداشت.

چنین داد پاسخ که من زین سخن نه سر نیک بینم بلا را نه بن

پاسخ داد که من در این سخن، نه سرآغاز این بلا را می‌بینم و نه پایانش را.

نکته ادبی: استعاره سر و بن برای اشاره به شناخت کامل از ابعاد یک واقعه.

بباشیم تا رای گردان سپهر چگونه گشاید بدین کار چهر

صبر می‌کنیم تا ببینیم چرخ گردون و تقدیر، چگونه چهره این ماجرا را آشکار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم سپهر گردان به مثابه مظهر تقدیر.

به هر کار بهتر درنگ از شتاب بمان تا برآید بلند آفتاب

در هر کاری، درنگ و تامل بهتر از شتاب است؛ بمان تا حقیقت مثل خورشید بلند، آشکار شود.

نکته ادبی: تشبیه حقیقت به خورشید که با گذشت زمان بالا می‌آید و همه چیز را روشن می‌کند.

ببینم که رای جهاندار چیست رخ شمع چرخ روان سوی کیست

ببینم که نظرِ سیاوش چیست و او در باطن با چه کسی همراه است.

نکته ادبی: رخ شمع چرخ، استعاره‌ای از خورشید یا کنایه از جهت‌گیریِ باطنی و نیت قلبی.

وگر سوی درگاه خوانمش باز بجویم سخن تا چه دارد به راز

اگر او را دوباره به درگاه بخوانم، جست‌وجو می‌کنم تا بفهمم در رازِ دلش چه دارد.

نکته ادبی: تلاش برای آزمودنِ مجددِ سیاوش.

نگهبان او من بسم بی گمان همی بنگرم تا چه گردد زمان

من خود نگهبان و مراقب او هستم و می‌نگرم که زمانه چه پیش می‌آورد.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاه نظارتی شاه.

چو زو کژیی آشکارا شود که با چاره دل بی مدارا شود

اگر از او کژی و نادرستی آشکار شود، به گونه‌ای که دلش بدون مدارا و با حیله‌گری همراه باشد.

نکته ادبی: شرطی کردنِ مجازات بر اساس اثباتِ خیانت.

ازان پس نکوهش نباید به کس مکافات بد جز بدی نیست بس

پس از آن دیگر نباید کسی را سرزنش کرد؛ چرا که پاداشِ بدی، جز بدی نیست.

نکته ادبی: منطقِ مکافات در اندیشه حماسی.

چنین گفت گرسیوز کینه جوی که ای شاه بینادل و راست گوی

گرسیوزِ کینه‌توز این‌گونه گفت: ای پادشاهِ بینا و راست‌گو...

نکته ادبی: تلمیح به چاپلوسی گرسیوز برای نفوذ در دل شاه.

سیاوش بران آلت و فر و برز بدان ایزدی شاخ و آن تیغ و گرز

سیاوش با آن شکوه و فر و بزرگی، و با آن تبارِ ایزدی و جنگاوری‌اش...

نکته ادبی: یادآوری ویژگی‌های ممتاز سیاوش برای برانگیختن ترس شاه.

بیاید به درگاه تو با سپاه شود بر تو بر تیره خورشید و ماه

اگر با سپاه به سوی درگاه تو بیاید، خورشید و ماهِ تو (شکوه تو) را تیره می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از تحت‌الشعاع قرار دادنِ قدرت پادشاه توسط سیاوش.

سیاوش نه آنست کش دیده شاه همی ز آسمان برگذارد کلاه

سیاوش چنان مغرور است که انگار دیگر تو را به عنوان شاه نمی‌بیند و سرکشی می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از گذشتن از کلاهِ شاهی یا بی‌احترامی به مقام پادشاهی.

فرنگیس را هم ندانی تو باز تو گویی شدست از جهان بی نیاز

حتی فرنگیس هم دیگر فرمان تو را نمی‌شناسد؛ گویی از دنیا و تو بی‌نیاز شده است.

نکته ادبی: وارد کردنِ فرنگیس به دامِ افترا.

سپاهت بدو بازگردد همه تو باشی رمه گر نیاری دمه

سپاه تو همگی به سوی او می‌روند؛ تو بدون نیروی نظامی و حامی، تنها یک رمه بی‌چوپان خواهی بود.

نکته ادبی: استعاره رمه و دمه برای توصیفِ پادشاهِ بی سپاه و تنها.

سپاهی که شاهی ببیند چنوی بدان بخشش و رای و آن ماه روی

سپاهی که شاهی چون سیاوش را با آن بخشندگی و چهره‌اش ببیند، به سمت او می‌رود.

نکته ادبی: توصیفِ کاریزمای سیاوش که گرسیوز از آن به عنوان تهدید یاد می‌کند.

تو خوانی که ایدر مرا بنده باش به خواری به مهر من آگنده باش

اگر تو او را بخوانی و بگویی بنده من باش، او با خواری و تظاهر به مهرِ تو، تو را می‌فریبد.

نکته ادبی: تفسیرِ بدبینانه از هرگونه تواضعِ احتمالیِ سیاوش.

ندیدست کس جفت با پیل شیر نه آتش دمان از بر و آب زیر

کسی ندیده که شیر با پیل جفت شود، یا آتشِ شعله‌ور از بالای آبِ زیرین باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ ناسازگاریِ ذات‌ها؛ اشاره به اینکه دو قدرت نمی‌توانند در کنار هم باشند.

اگر بچهٔ شیر ناخورده شیر بپوشد کسی در میان حریر

اگر بچه شیری را که شیرِ مادر نخورده، در حریر بپوشانند و بزرگ کنند...

نکته ادبی: ادامه تمثیل طبیعتِ ذاتیِ تغییرناپذیر.

به گوهر شود باز چون شد سترگ نترسد ز آهنگ پیل بزرگ

وقتی بزرگ شد، به اصالت خود بازمی‌گردد و از حمله کردن به هیچ پیل بزرگی نمی‌ترسد.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ذات سیاوش (شیر) با پرورش در توران (حریر) تغییر نمی‌کند.

پس افراسیاب اندر آن بسته شد غمی گشت و اندیشه پیوسته شد

افراسیاب در این بندِ (دسیسه) گرفتار شد؛ غمگین گشت و پیوسته در اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: توصیفِ لحظه‌ی پذیرشِ شک در دلِ افراسیاب.

همی از شتابش به آمد درنگ که پیروز باشد خداوند سنگ

با خود می‌اندیشید که درنگ کردن بهتر از شتاب است، چرا که عاقبتِ کار برای صبوران پیروزی است.

نکته ادبی: تکرارِ حکمتِ باستانی مبنی بر فضیلتِ صبر بر تعجیل.

ستوده نباشد سر بادسار بدین داستان زد یکی هوشیار

انسانِ بی‌خرد و سست‌رای، ستوده نیست؛ خردمندی این داستان را درباره چنین کسانی گفته است.

نکته ادبی: نکوهشِ سبکسری و شتاب‌زدگی.

که گر باد خیره بجستی ز جای نماندی بر و بیشه و پر و پای

که اگر باد بیهوده و بدون هدف از جای برخیزد، هیچ درخت و بیشه و پایداری باقی نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تمثیلِ نابودگریِ رفتارهای نسنجیده.

سبکسار مردم نه والا بود و گرچه به تن سروبالا بود

انسان سبکسر، حتی اگر قامتی بلند و زیبا مانند سرو داشته باشد، ارزشمند نیست.

نکته ادبی: برتریِ خرد بر ظاهر و زیباییِ فیزیکی.

برفتند پیچان و لب پر سخن پر از کین دل از روزگار کهن

آن‌ها در حالی که لبریز از سخن و کینه نسبت به روزگار قدیم بودند، با دلی نگران رفتند.

نکته ادبی: توصیفِ فضای سنگینِ فتنه و دسیسه.

بر شاه رفتی زمان تا زمان بداندیشه گرسیوز بدگمان

گرسیوزِ بدگمان پیوسته نزد شاه می‌رفت و با اندیشه‌های مسموم، او را تحریک می‌کرد.

نکته ادبی: تداومِ دسیسه‌چینیِ هدفمند.

ز هرگونه رنگ اندرآمیختی دل شاه ترکان برانگیختی

با انواع ترفندها و دروغ‌ها، دلِ شاهِ ترکان را بر ضد سیاوش می‌شوراند.

نکته ادبی: استعاره 'رنگ‌آمیزی' سخن برای فریب‌کاری.

چنین تا برآمد برین روزگار پر از درد و کین شد دل شهریار

مدتی گذشت و دلِ پادشاه پر از درد و کینه نسبت به سیاوش شد.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از فتنه‌انگیزی‌های مداوم.

سپهبد چنین دید یک روز رای که پردخت ماند ز بیگانه جای

روزی سپهبد (افراسیاب) چنین اندیشید که جایگاهِ سیاوش باید از بیگانه خالی بماند.

نکته ادبی: آغازِ فرآیندِ دور کردنِ سیاوش از قدرت.

به گرسیوز این داستان برگشاد ز کار سیاوش بسی کرد یاد

این موضوع را با گرسیوز در میان گذاشت و بسیار از سیاوش یاد کرد.

نکته ادبی: آمادگی برای پیاده‌سازیِ نقشه.

ترا گفت ز ایدر بباید شدن بر او فراوان نباید بدن

به او گفت: به سیاوش بگو که باید از اینجا برود و نباید زیاد در اینجا بماند.

نکته ادبی: فرمانِ اخراجِ سیاوش.

بپرسی و گویی کزان جشن گاه نخواهی همی کرد کس را نگاه

بپرس و بگو که چرا از آن جشن‌گاه (محل زندگی سیاوش)، به هیچ‌کس توجه نمی‌کنی؟

نکته ادبی: القای بی‌توجهی و تکبر به سیاوش.

به مهرت همی دل بجنبد ز جای یکی با فرنگیس خیز ایدر آی

دل تو به مهرِ اینجا نمی‌جنبد؛ با فرنگیس برخیز و به اینجا (نزد من) بیا.

نکته ادبی: دعوتِ فریبکارانه برای کشاندن سیاوش به دام.

نیازست ما را به دیدار تو بدان پرهنر جان بیدار تو

ما به دیدار تو و آن جانِ بیدار و پرهنر تو نیاز داریم.

نکته ادبی: ظاهرسازی برای جلب اعتماد سیاوش.

برین کوه ما نیز نخچیر هست ز جام زبرجد می و شیر هست

در این کوه شکار هست و از جام‌های قیمتی، می و شیر هم فراوان است.

نکته ادبی: وعده‌های فریبنده برای آسایش و لذت.

گذاریم یک چند و باشیم شاد چو آیدت از شهر آباد یاد

مدتی اینجا بمانیم و شاد باشیم؛ وقتی یادِ شهرِ آباد (وطن) تو را فرا گرفت...

نکته ادبی: تظاهر به دلسوزی برای دلتنگیِ سیاوش.

به رامش بباش و به شادی خرام می و جام با من چرا شد حرام

با خوشی و شادی به اینجا بیا؛ چرا می و جام نوشیدن با من حرام باشد؟

نکته ادبی: تلاش برای عادی‌سازیِ رابطه.

برآراست گرسیوز دام ساز دلی پر ز کین و سری پر ز راز

گرسیوز دامی برای او پهن کرد، در حالی که دلی پر از کینه و سری پر از راز داشت.

نکته ادبی: توصیفِ نیت شومِ گرسیوز.

چو نزدیک شهر سیاوش رسید ز لشکر زبان آوری برگزید

وقتی گرسیوز به شهرِ سیاوش رسید، از میان لشکریانش، سخن‌وری را انتخاب کرد.

نکته ادبی: انتخابِ پیکِ زبان‌آور برای اثرگذاری بیشتر.

بدو گفت رو با سیاوش بگوی که ای پاک زاده کی نام جوی

به او گفت: برو نزد سیاوش و بگو ای پاک‌زادِ نام‌جوی...

نکته ادبی: استفاده از القابِ فریبنده برای نرم کردنِ سیاوش.

به جان و سر شاه توران سپاه به فر و به دیهیم کاووس شاه

به جان و سرِ شاهِ توران و به شکوهِ کاووس‌شاه قسم که...

نکته ادبی: سوگندهای دروغین برای اعتبار بخشی به سخن.

که از بهر من برنخیزی ز گاه نه پیش من آیی پذیره به راه

که به خاطر من، خود را از تخت به زحمت نینداز و به پیشوازِ من در راه نیا.

نکته ادبی: تظاهر به فروتنی و بی‌نیازی از تکریمِ شاهانه.

که تو زان فزونی به فرهنگ و بخت به فر و نژاد و به تاج و به تخت

چرا که تو در فرهنگ و بخت و نژاد و تاج و تخت، از من برتری.

نکته ادبی: ستایشِ اغراق‌آمیز برای غافلگیر کردنِ سیاوش.

که هر باد را بست باید میان تهی کردن آن جایگاه کیان

باید برای هر پیش‌آمدی، کمر همت بست و آماده بود، زیرا قصد داری این جایگاهِ باشکوه و پادشاهی را رها کنی.

نکته ادبی: بستن میان؛ کنایه از آمادگی کامل و عزم راسخ. جایگاه کیان؛ اشاره به کاخ یا اقامتگاه سیاوش.

فرستاده نزد سیاوش رسید زمین را ببوسید کاو را بدید

فرستاده (گرسیوز) نزد سیاوش رسید و به محض دیدن او، به نشانه‌ی احترام و تواضع، زمین را بوسید.

نکته ادبی: زمین بوسیدن؛ آیینی کهن برای ادای احترام به بزرگان یا شاهزادگان.

چو پیغام گرسیوز او را بگفت سیاوش غمی گشت و اندر نهفت

هنگامی که گرسیوز پیام افراسیاب را به سیاوش رساند، سیاوش غمگین شد و اندوه خود را در دل پنهان کرد.

نکته ادبی: اندر نهفت؛ به معنای پنهان کردن احساسات درونی و خویشتنداری.

پراندیشه بنشست بیدار دیر همی گفت رازیست این را به زیر

سیاوش با نگرانی و بیداری در اندیشه فرو رفت و با خود می‌گفت که حتماً رازی پشت این پیام نهفته است.

نکته ادبی: بیدار دیر؛ به معنای کسی که هوشیار، خردمند و با تجربه است.

ندانم که گرسیوز نیکخواه چه گفتست از من بدان بارگاه

نمی‌دانم که گرسیوز، با وجود ظاهر خیرخواهانه، در آن دربار چه سخنانی درباره‌ی من گفته است.

نکته ادبی: بارگاه؛ استعاره از دربار پادشاهی.

چو گرسیوز آمد بران شهر نو پذیره بیامد ز ایوان به کو

وقتی گرسیوز به آن شهرِ نوساز (شهر سیاوش) رسید، سیاوش با بزرگان به استقبال او از کاخ به بیرون و کوی آمد.

نکته ادبی: پذیره؛ به معنای استقبال و پیشواز.

بپرسیدش از راه وز کار شاه ز رسم سپاه و ز تخت و کلاه

سیاوش از او درباره‌ی احوال راه، اوضاع پادشاه و رسم و آیین سپاهیان و وضعیت تخت و تاج جویا شد.

نکته ادبی: تخت و کلاه؛ کنایه از مقام پادشاهی و قدرت سیاسی.

پیام سپهدار توران بداد سیاوش ز پیغام او گشت شاد

گرسیوز پیامِ فرمانده توران را رساند و سیاوش از شنیدن آن پیام، شادمان گشت.

نکته ادبی: سپهدار؛ عنوانی برای فرمانده نظامی، در اینجا منظور افراسیاب است.

چنین داد پاسخ که با یاد اوی نگردانم از تیغ پولاد روی

سیاوش پاسخ داد که به یاد و احترام او (افراسیاب)، هرگز روی از جنگ و شمشیر برنمی‌گردانم و آماده‌ام.

نکته ادبی: تیغ پولاد؛ کنایه از جنگ‌آوری و دلیری.

من اینک به رفتن کمر بسته ام عنان با عنان تو پیوسته ام

من همین حالا آماده‌ی رفتن هستم و عزم خود را جزم کرده‌ام، تو نیز همراهِ منی و ما هم‌مسیر خواهیم بود.

نکته ادبی: عنان با عنان؛ کنایه از همراهی و هم‌سفری در یک مسیر واحد.

سه روز اندرین گلشن زرنگار بباشیم و ز باده سازیم کار

سه روز در این باغِ زیبا و آراسته می‌مانیم و با خوشی و باده‌گساری وقت می‌گذرانیم.

نکته ادبی: گلشن زرنگار؛ استعاره از باغی بسیار زیبا و تزیین‌شده.

که گیتی سپنج است پر درد و رنج بد آن را که با غم بود در سپنج

زیرا دنیا ناپایدار و همچون مسافرخانه‌ای است که رنج و درد در آن فراوان است؛ بدا به حال کسی که در این دنیای فانی، گرفتار غم و اندوه باشد.

نکته ادبی: سپنج؛ به معنای عاریتی، ناپایدار و گذرا.

چو بشنید گفت خردمند شاه بپیچید گرسیوز کینه خواه

وقتی گرسیوزِ کینه‌توز سخنِ خردمندانه‌ی شاه (سیاوش) را شنید، در دل آشفته و نگران شد.

نکته ادبی: کینه خواه؛ صفت فاعلی برای گرسیوز که نشان‌دهنده طبیعت پلید اوست.

به دل گفت ار ایدونک با من به راه سیاوش بیاید به نزدیک شاه

با خود گفت اگر سیاوش همراه من به نزد افراسیاب بیاید، اوضاع تغییر می‌کند.

نکته ادبی: ار ایدونک؛ از ادات شرط کهن به معنای "اگر چنانچه".

بدین شیرمردی و چندین خرد کمان مرا زیر پی بسپرد

با این دلاوری و خردی که او دارد، قطعاً قدرت و جایگاه مرا زیر پا خواهد گذاشت و از من پیشی خواهد گرفت.

نکته ادبی: کمان مرا زیر پی سپردن؛ کنایه از بی‌ارزش کردن قدرت گرسیوز توسط جایگاه والای سیاوش.

سخن گفتن من شود بی فروغ شود پیش او چارهٔ من دروغ

دیگر سخنان من نزد شاه ارزشی نخواهد داشت و نقشه‌های من برای تخریب سیاوش، برملا و دروغین جلوه خواهد کرد.

نکته ادبی: بی‌فروغ؛ کنایه از بی‌اثر و بی‌اعتبار شدن.

یکی چاره باید کنون ساختن دلش را به راه بد انداختن

باید اکنون نقشه‌ای کشید تا او را در مسیرِ تباهی و نابودی قرار داد.

نکته ادبی: راه بد؛ استعاره از گمراهی و سرنوشت شوم.

زمانی همی بود و خامش بماند دو چشمش بروی سیاوش بماند

مدتی ساکت ماند و نگاهش را به صورت سیاوش دوخت تا نقشه‌اش را عملی کند.

نکته ادبی: خامش بماند؛ سکوتِ توأم با مکر.

فرو ریخت از دیدگان آب زرد به آب دو دیده همی چاره کرد

سپس با ظاهرسازی، اشک از چشمانش جاری کرد و با این ترفند سعی کرد نظر سیاوش را جلب کند.

نکته ادبی: آب زرد؛ کنایه از اشک چشم که نشانه‌ی غم دروغین است.

سیاوش ورا دید پرآب چهر بسان کسی کاو بپیچد به مهر

سیاوش که گرسیوز را با چهره‌ای گریان دید، گمان کرد او از روی دلسوزی و مهرورزی اندوهگین است.

نکته ادبی: پرآب چهر؛ کنایه از چهره گریان و غمگین.

بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کان را بشاید شنود

سیاوش به او گفت: ای برادر، چرا غمگینی؟ اگر غمی داری که شنیدنی است، بگو.

نکته ادبی: شاید شنود؛ به معنای آنکه شنیدنش شایسته و رواست.

گر از شاه ترکان شدستی دژم به دیده درآوردی از درد نم

اگر از افراسیاب دلتنگ و آزرده شدی و به همین خاطر اشک می‌ریزی، به من بگو.

نکته ادبی: دژم؛ به معنای غمگین و خشمگین.

من اینک همی با تو آیم به راه کنم جنگ با شاه توران سپاه

من همین الآن با تو همراه می‌شوم و اگر لازم باشد علیه افراسیاب می‌جنگم.

نکته ادبی: سپاه؛ در اینجا منظور جنگیدن و درگیری است.

بدان تا ز بهر چه آزاردت چرا کهتر از خویشتن داردت

تا بدانم چرا او تو را آزار می‌دهد و چرا تو را تحقیر می‌کند؟

نکته ادبی: کهتر؛ به معنای کوچک‌تر یا زیردست که در اینجا تحقیر گرسیوز توسط افراسیاب است.

و گر دشمنی آمدستت پدید که تیمار و رنجش بباید کشید

و اگر دشمنی بر تو چیره شده که باعث رنج توست، بگو تا با آن مقابله کنیم.

نکته ادبی: تیمار؛ به معنای رنج و اندوه.

من اینک به هر کار یار توام چو جنگ آوری مایه دار توام

من در هر کاری یاور تو هستم و اگر قصد جنگ داری، تمامِ توان و دارایی‌ام را در اختیارت می‌گذارم.

نکته ادبی: مایه دار؛ به معنای دارای امکانات و پشتیبان.

ور ایدونک نزدیک افراسیاب ترا تیره گشتست بر خیره آب

و اگر نزد افراسیاب، اعتبار و جایگاهت به ناحق تیره شده است...

نکته ادبی: بر خیره آب؛ کنایه از بی‌دلیل و ناحق، تیره شدنِ جایگاه.

به گفتار مرد دروغ آزمای کسی برتر از تو گرفتست جای

به خاطر حرف‌های یک دروغگو، کسی جای تو را گرفته است؟

نکته ادبی: مرد دروغ‌آزمای؛ اشاره به شخص چاپلوس و فتنه‌انگیز.

بدو گفت گرسیوز نامدار مرا این سخن نیست با شهریار

گرسیوز گفت: ای بزرگ، مشکل من با پادشاه نیست.

نکته ادبی: شهریار؛ عنوانی والا برای افراسیاب.

نه از دشمنی آمدستم به رنج نه از چاره دورم به مردی و گنج

نه به خاطر دشمنی رنج می‌کشم و نه از نظر قدرت و ثروت کمبودی دارم که به خاطرش چاره‌اندیشی کنم.

نکته ادبی: به مردی و گنج؛ کنایه از قدرت و ثروت شخصی.

ز گوهر مرا با دل اندیشه خاست که یاد آمدم زان سخنهای راست

بلکه از سرِ اصالت و غیرت، نگران شدم، چون برخی حقایق تلخ گذشته در خاطرم زنده شد.

نکته ادبی: گوهر؛ در اینجا به معنای اصالتِ خانوادگی و ذاتِ انسانی.

نخستین ز تور ایدر آمد بدی که برخاست زو فرهٔ ایزدی

ابتدا از تور (پادشاه توران) که کینه ایرج را به دل گرفت و باعث زوال فره ایزدی شد.

نکته ادبی: فره ایزدی؛ موهبت الهی و نشانه‌ی پادشاهی عادل.

شنیدی که با ایرج کم سخن به آغاز کینه چه افگند بن

شنیده‌ای که در آغازِ آن دشمنی و کینه، چه بلایی بر سر ایرج آوردند؟

نکته ادبی: کم سخن؛ کنایه از ایرج که صلح‌جو و کم‌حاشیه بود.

وزان جایگه تا به افراسیاب شدست آتش ایران و توران چو آب

از آن زمان تاکنون، رابطه ایران و توران همواره آلوده به خون و آتش بوده است.

نکته ادبی: آتش و آب؛ استعاره از تضاد و درگیری بی‌پایان میان دو قوم.

به یک جای هرگز نیامیختند ز پند و خرد هر دو بگریختند

آن دو هرگز با هم یکی نشدند و هر دو از پند و خرد دوری کردند.

نکته ادبی: نیامیختند؛ به معنای به صلح و اتحاد نرسیدن.

سپهدار ترکان ازان بترست کنون گاو پیسه به چرم اندرست

فرمانده توران (افراسیاب) از آن هم بدتر است؛ اکنون فتنه‌ای بزرگ در میان است که همچون گاو پیسه خطرناک است.

نکته ادبی: گاو پیسه؛ کنایه از نمادِ فتنه و بلا و هرج‌ومرج.

ندانی تو خوی بدش بی گمان بمان تا بیاید بدی را زمان

تو خوی بد او را نمی‌شناسی؛ صبر کن تا زمانِ آشکار شدنِ بدی‌های او فرا رسد.

نکته ادبی: بی‌گمان؛ تأکید بر اینکه حتماً این اتفاق می‌افتد.

نخستین ز اغریرث اندازه گیر که بر دست او کشته شد خیره خیر

ابتدا به داستانِ اغریرث فکر کن که چگونه بی‌گناه به دست او کشته شد.

نکته ادبی: خیره خیر؛ به معنای بی‌دلیل و ناگهانی.

برادر بد از کالبد هم ز پشت چنان پرخرد بیگنه را بکشت

او برادرِ تنی‌اش بود، اما افراسیاب آن انسان خردمند و بی‌گناه را کشت.

نکته ادبی: کالبد؛ به معنای هم‌خون و هم‌جسم (برادر).

ازان پس بسی نامور بی گناه شدستند بر دست او بر تباه

پس از آن نیز، بسیاری از بزرگانِ بی‌گناه به دست او نابود شدند.

نکته ادبی: تباه؛ به معنای نابودی و فنا.

مرا زین سخن ویژه اندوه تست که بیدار دل بادی و تن درست

غم من در این سخنان، ویژه به خاطر توست که انسان بیدار‌دلی هستی و می‌خواهم سلامت بمانی.

نکته ادبی: بیدار دل؛ انسان هوشیار و آگاه.

تو تا آمدستی بدین بوم و بر کسی را نیامد بد از تو به سر

از وقتی به این سرزمین آمدی، هیچ‌کس از تو آسیبی ندیده است.

نکته ادبی: بوم و بر؛ سرزمین و دیار.

همه مردمی جستی و راستی جهانی به دانش بیاراستی

تو همواره به دنبال نیکی و راستی بودی و جهان را با دانش خود آراستی.

نکته ادبی: مردمی؛ به معنای انسانیت و جوانمردی.

کنون خیره آهرمن دل گسل ورا از تو کردست آزرده دل

اکنون آهرمن (شیطان) قلبِ افراسیاب را آزرده و او را علیه تو تحریک کرده است.

نکته ادبی: آهرمن دل گسل؛ کنایه از وسوسه‌گر و فتنه‌انگیز.

دلی دارد از تو پر از درد و کین ندانم چه خواهد جهان آفرین

او دلی پر از کینه نسبت به تو دارد و نمی‌دانم خدا چه سرنوشتی برایت رقم زده است.

نکته ادبی: جهان آفرین؛ به معنای خداوند.

تو دانی که من دوستدار توام به هر نیک و بد ویژه یار توام

تو می‌دانی که من دوستدار توام و در هر خوب و بدی همراه تو هستم.

نکته ادبی: ویژه یار؛ دوست صمیمی و وفادار.

نباید که فردا گمانی بری که من بودم آگاه زین داوری

نمی‌خواهم فردا گمان کنی که من از این فتنه‌انگیزی‌ها آگاه بودم و چیزی نگفتم.

نکته ادبی: داوری؛ در اینجا به معنای فتنه‌انگیزی و نزاعی که در حال شکل‌گیری است.

سیاووش بدو گفت مندیش زین که یارست با من جهان آفرین

سیاوش به او گفت از این بابت نگران نباش، چون یاورِ من خداوند است.

نکته ادبی: مندیش؛ فعل امری منفی به معنای نگران نباش.

سپهبد جزین کرد ما را امید که بر من شب آرد به روز سپید

سپهبد (افراسیاب) هیچ دلیلی جز این نداشته که بخواهد روزِ روشنِ مرا به شب تاریک تبدیل کند (مرا نابود کند).

نکته ادبی: روز سپید به شب آوردن؛ کنایه از نابودی و آوردنِ بلا.

گر آزار بودیش در دل ز من سرم برنیفراختی ز انجمن

اگر او در دلش از من کینه‌ای داشت، هرگز مرا در میان بزرگان و انجمنِ خود، این‌گونه گرامی نمی‌داشت.

نکته ادبی: سرم برنیفراختی؛ کنایه از احترام نگذاشتن و بزرگ نکردنِ کسی.

ندادی به من کشور و تاج و گاه بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه

تو به من نه کشوری دادی، نه تاج و تختی، نه قلمرویی و نه حتی فرزند و سپاه و گنجی که پشتوانه من باشد.

نکته ادبی: گاه به معنای جایگاه و تخت پادشاهی است.

کنون با تو آیم به درگاه او درخشان کنم تیره گون ماه او

حالا من با تو به درگاه او می‌آیم تا تیرگی‌های ذهن او را نسبت به تو روشن کنم.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از چهره یا جایگاه و اقبال است.

هرانجا که روشن بود راستی فروغ دروغ آورد کاستی

هر جا که حقیقت و راستی وجود داشته باشد، دروغ همچون سایه‌ای تاریک، سبب کاستی و نقص می‌شود.

نکته ادبی: فروغ در اینجا به معنای درخششِ حقیقت است.

نمایم دلم را بر افراسیاب درخشان تر از بر سپهر آفتاب

من قلب و نیت پاکم را به افراسیاب نشان خواهم داد که از خورشید آسمان هم درخشان‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ دلی که به درخشش آفتاب توصیف شده است.

تو دل را بجز شادمانه مدار روان را به بد در گمانه مدار

تو در دلت جز شادی راه مده و در فکر و روانت بدگمانی و تردید ایجاد نکن.

نکته ادبی: گمانه در اینجا به معنای شک و تردیدِ بیهوده است.

کسی کاو دم اژدها بسپرد ز رای جهان آفرین نگذرد

کسی که با خطر بزرگی (اژدها) مواجه می‌شود، باید بداند که هرگز نمی‌توان از فرمان تقدیر الهی فرار کرد.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد خطر بزرگ و بلاست.

بدو گفت گرسیوز ای مهربان تو او را بدان سان که دیدی مدان

گرسیوز به او گفت: ای مهربان، تو افراسیاب را آن‌گونه که در ظاهر دیدی، نپندار (او نیت پلیدی دارد).

نکته ادبی: انکار ظاهربینی و هشدار نسبت به باطن امور.

و دیگر بجایی که گردان سپهر شود تند و چین اندرآرد به چهر

و در جایی که گردش روزگار سخت می‌شود و چهره در هم می‌کشد (دوران سختی).

نکته ادبی: چین به چهره انداختن کنایه از خشم و سختی روزگار است.

خردمند دانا نداند فسون که از چنبر او سر آرد برون

هیچ خردمند دانایی نمی‌تواند ترفندی بیابد که از چنبره‌ی این روزگار جان سالم به در ببرد.

نکته ادبی: چنبره استعاره از کمند و دایره‌ی تقدیر است.

بدین دانش و این دل هوشمند بدین سرو بالا و رای بلند

با وجود این دانش و این ذهن هوشمند و این قامت رشید و اندیشه بلند.

نکته ادبی: سرو بالا کنایه از زیبایی و تناسب اندام قهرمان است.

ندانی همی چاره از مهر باز بباید که بخت بد آید فراز

چاره کار را از میان مهر و دوستی نمی‌دانی و گویا تقدیر بد به سراغ تو می‌آید.

نکته ادبی: بخت بد در اینجا به معنای سرنوشت شوم است.

همی مر ترا بند و تنبل فروخت به اورند چشم خرد را بدوخت

روزگار تو را به بند و فریب کشاند و با زر و زیور، چشم بصیرت تو را کور کرد.

نکته ادبی: اورند به معنای شکوه و جلال یا زر و زیور است که مانع دیدن حقیقت می‌شود.

نخست آنک داماد کردت به دام بخیره شدی زان سخن شادکام

اول اینکه تو را با وعده دامادی به دام انداخت و تو بی‌دلیل از آن سخن خوشحال شدی.

نکته ادبی: به دام کردن اشاره به فریب خوردن در مسائل سیاسی-خانوادگی است.

و دیگر کت از خویشتن دور کرد به روی بزرگان یکی سور کرد

و دیگر اینکه تو را از بزرگان ایران دور کرد و برایت در توران جشن و سرور برپا کرد.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

بدان تا تو گستاخ باشی بدوی فروماند اندر جهان گفت وگوی

تا تو نسبت به او بی‌پروا و گستاخ شوی و در جهان حرف و حدیث درباره‌ات باقی بماند.

نکته ادبی: گستاخ به معنای دلیری بیجا و اعتمادِ نابجاست.

ترا هم ز اغریرث ارجمند فزون نیست خویشی و پیوند و بند

نسبت به اغریرث ارجمند هم، نزدیکی و پیوند افراسیاب با او بیش از تو نبود.

نکته ادبی: اغریرث شخصیتی تاریخی در شاهنامه است که قربانی خشم افراسیاب شد.

میانش به خنجر بدو نیم کرد سپه را به کردار او بیم کرد

او را با خنجر به دو نیم کرد و با این کارش، ترس را در دل سپاهیان انداخت.

نکته ادبی: اشاره به جنایت افراسیاب در کشتن برادر خود.

نهانش ببین آشکارا کنون چنین دان و ایمن مشو زو به خون

باطنش را ببین و آشکارا قضاوت کن؛ این‌گونه بدان و هرگز از خون خودت در برابر او ایمن نباش.

نکته ادبی: هشدار نسبت به شناختِ دشمنِ درونی.

مرا هرچ اندر دل اندیشه بود خرد بود وز هر دری پیشه بود

هرچه در دل اندیشیدم، از سر خرد بود و از هر جهت مهارتی داشتم.

نکته ادبی: از هر دری پیشه بودن کنایه از داشتن مهارت‌ها و تجربه‌های گوناگون است.

همان آزمایش بد از روزگار ازین کینه ور تیزدل شهریار

همان آزمایش روزگار بود که با این پادشاه کینه‌توز و تندخو مواجه شدم.

نکته ادبی: تیز‌دل کنایه از تندخویی و عجول بودن است.

همه پیش تو یک به یک راندم چو خورشد تابنده برخواندم

همه این‌ها را یک به یک برای تو گفتم، همان‌طور که خورشید تابان آشکار است، روشن بیان کردم.

نکته ادبی: تشبیه بیان به خورشید تابان برای تأکید بر حقیقت.

به ایران پدر را بینداختی به توران همی شارستان ساختی

پدر را در ایران رها کردی و در توران شهر و دیار ساختی.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر و آبادی است.

چنین دل بدادی به گفتار او بگشتی همی گرد تیمار او

این‌گونه دل به حرف‌های او دادی و به دنبالِ جلبِ رضایت او گشتی.

نکته ادبی: تیمار به معنای غمخواری و مراقبت از کسی است.

درختی بد این برنشانده به دست کجا بار او زهر و بیخش کبست

این دوستیِ تو، درختی است که با دست خود کاشتی، اما ریشه‌اش مسموم و بار میوه‌اش زهرآگین است.

نکته ادبی: تمثیل درختی که ریشه در فساد دارد.

همی گفت و مژگان پر از آب زرد پر افسون دل و لب پر از باد سرد

در حالی که این‌ها را می‌گفت، مژگانش پر از اشک شد، دلش پر از افسوس و لبش سرد بود.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از آه و حسرت است.

سیاوش نگه کرد خیره بدوی ز دیده نهاده به رخ بر دو جوی

سیاوش با تعجب به او نگاه کرد و اشک از چشمانش بر چهره جاری شد.

نکته ادبی: دو جوی کنایه از شدت گریه است.

چو یاد آمدش روزگار گزند کزو بگسلد مهر چرخ بلند

وقتی روزگارِ سختی و جدایی را به یاد آورد، که چرخ گردون مهرش را از او دریغ می‌کند.

نکته ادبی: چرخ بلند کنایه از آسمان و روزگار است.

نماند برو بر بسی روزگار به روز جوانی سرآیدش کار

بیش از این روزگار بر او نماند و در اوج جوانی کارش به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به مرگِ زودرس در اثرِ دسیسه.

دلش گشت پردرد و رخساره زرد پر از غم دل و لب پر از باد سرد

دلش پر از درد و صورتش زرد شد، در حالی که غم در دل و آه بر لب داشت.

نکته ادبی: توصیفِ نشانه‌هایِ اندوهِ عمیق.

بدو گفت هرچونک می بنگرم به بادافرهٔ بد نه اندرخورم

به او گفت هرچه نگاه می‌کنم، سزاوار چنین مجازات و بدرفتاری‌ای نیستم.

نکته ادبی: بادافره به معنای کیفر و مجازات است.

ز گفتار و کردار بر پیش و پس ز من هیچ ناخوب نشنید کس

از گفتار و رفتارم در گذشته و حال، هیچ‌کس کار ناپسندی از من ندیده است.

نکته ادبی: تأکید بر پاکیِ کردار.

چو گستاخ شد دست با گنج او بپیچید همانا تن از رنج او

چون دستم با گنج او گستاخ شد (نزدیک شدم)، از رنجِ او (افراسیاب) دچار سختی شدم.

نکته ادبی: کنایه از اینکه نزدیکیِ زیاد باعث ایجاد حساسیت می‌شود.

اگرچه بد آید همی بر سرم هم از رای و فرمان او نگذرم

اگرچه این رفتار بر من گران می‌آید، اما از رای و فرمان او سرپیچی نمی‌کنم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده وفای به عهدِ سیاوش.

بیابم برش هم کنون بی سپاه ببینم که از چیست آزار شاه

اکنون بدون سپاه نزد او می‌روم تا ببینم دلیل این آزار و اذیت شاه چیست.

نکته ادبی: اعتماد به نفس و شجاعت سیاوش.

بدو گفت گرسیوز ای نامجوی ترا آمدن پیش او نیست روی

گرسیوز به او گفت: ای نامجوی، تو دیگر رویی برای رفتن نزد او نداری.

نکته ادبی: تلاش برای جلوگیری از ملاقات سیاوش و افراسیاب.

به پا اندر آتش نشاید شدن نه بر موج دریا بر ایمن بدن

در آتش نمی‌توان قدم گذاشت و بر موج دریا نمی‌توان آرام و ایمن بود.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه برای توصیف شرایط خطرناک.

همی خیره بر بد شتاب آوری سر بخت خندان به خواب آوری

تو بیهوده بر کار بد شتاب می‌کنی و بختِ خندان خود را به خواب می‌بری.

نکته ادبی: کنایه از به باد دادنِ شانس و فرصت‌ها.

ترا من همانا بسم پایمرد بر آتش یکی برزنم آب سرد

من برای تو پایمردی (میانجی‌گری) می‌کنم و بر این آتش، آب سرد می‌ریزم.

نکته ادبی: کنایه از فرونشاندن فتنه و خشم.

یکی پاسخ نامه باید نوشت پدیدار کردن همه خوب و زشت

باید یک نامه بنویسیم و همه خوبی‌ها و بدی‌ها را در آن آشکار کنیم.

نکته ادبی: اشاره به دیپلماسی و حل مشکل از طریق مکتوب.

ز کین گر ببینم سر او تهی درخشان شود روزگار بهی

اگر ببینم کینه از سر او پاک شده، روزگارِ خوشی دوباره آغاز می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از صلح و آرامش.

سواری فرستم به نزدیک تو درفشان کنم رای تاریک تو

سوارکاری را نزد تو می‌فرستم تا تیرگیِ ذهن تو را روشن و شفاف کنم.

نکته ادبی: استعاره از روشنگری و رفع ابهام.

امیدستم از کردگار جهان شناسندهٔ آشکار و نهان

امیدوارم به کردگار جهان که آگاه به آشکار و نهان است.

نکته ادبی: توکل به خداوندِ دانا.

که او بازگردد سوی راستی شود دور ازو کژی و کاستی

که او (افراسیاب) به سوی راستی بازگردد و کژی و کاستی از او دور شود.

نکته ادبی: آرزویِ بازگشتِ خیر و صلاح.

وگر بینم اندر سرش هیچ تاب هیونی فرستم هم اندر شتاب

و اگر در سرش هیچ فکر بدی دیدم، فوراً پیک تندی برایت می‌فرستم.

نکته ادبی: هیون به معنای پیک یا مرکب تندرو است.

تو زان سان که باید به زودی بساز مکن کار بر خویشتن بر دراز

تو آن‌طور که شایسته است، زودتر تصمیم بگیر و کار را بر خود طولانی و سخت مکن.

نکته ادبی: توصیه به عملِ قاطع و سریع.

برون ران از ایدر به هر کشوری بهر نامداری و هر مهتری

از این مکان به هر کشوری که بزرگانی هستند، برو.

نکته ادبی: پیشنهادِ هجرت یا تغییر مکان.

صد و بیست فرسنگ ز ایدر به چین همان سیصد و سی به ایران زمین

صد و بیست فرسنگ از اینجا تا چین و سیصد و سی فرسنگ تا ایران راه است.

نکته ادبی: اشاره به جغرافیایِ روایت.

ازین سو همه دوستدار تواند پرستنده و غمگسار تواند

از این طرف همه دوستدار تو هستند و پرستنده و غمخوار تو خواهند بود.

نکته ادبی: اشاره به حمایتِ یاران.

وزان سو پدر آرزومند تست جهان بندهٔ خویش و پیوند تست

و از آن سو پدر مشتاق توست و جهان مطیع پیوند و خویشاوند توست.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ عاطفی سیاوش با ایران.

بهر کس یکی نامه ای کن دراز بسیچیده باش و درنگی مساز

برای هر کس نامه‌ای مفصل بنویس و آماده باش و درنگ مکن.

نکته ادبی: توصیه به بسیج‌شدن و اقدام.

سیاوش به گفتار او بگروید چنان جان بیدار او بغنوید

سیاوش سخن او را با جان و دل پذیرفت و به آن ایمان آورد؛ به گونه‌ای که هوشیاری و جانِ آگاه او، گویی از تلاطم و تردید رهایی یافت و به آرامشی عمیق رسید.

نکته ادبی: بگروید از مصدر گرویدن به معنای ایمان آوردن و پذیرفتن است. غنودن در اینجا کنایه از آرام گرفتنِ جان است، نه خوابِ غفلت؛ یعنی دغدغه‌های ذهنی سیاوش با اطمینان به سخنِ او پایان یافت.

بدو گفت ازان در که رانی سخن ز پیمان و رایت نگردم ز بن

سیاوش به او گفت: در خصوص هر موضوعی که سخن می‌گویی، من هرگز از عهد و پیمان و رأی و نظری که میان ماست، از ریشه و اساس روی‌گردان نخواهم شد.

نکته ادبی: ازان در به معنای در آن باب یا در آن مورد است. ز بن کنایه از از بیخ و بُن و به صورت کامل و ریشه‌ای است که بر استواریِ عهدِ او تأکید دارد.

تو خواهشگری کن مرا زو بخواه همی راستی جوی و بنمای راه

پس تو برای من وساطت کن و از او خواسته‌ام را طلب کن؛ تو همواره در پیِ درستی و حقیقت باش و راهِ صواب و درست را به من نشان بده.

نکته ادبی: خواهشگری در اینجا به معنای میانجی‌گری و وساطت برای تحققِ یک خواسته است. راستی جوی یعنی در جستجوی حق و حقیقت باش.