شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۹

فردوسی
چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت
سیاووش لشکر به جیحون کشید به مژگان همی از جگر خون کشید
چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی
چنان بد همه شهرها تا به چاچ تو گفتی عروسیست باطوق و تاج
به هر منزلی ساخته خوردنی خورشهای زیبا و گستردنی
چنین تا به قچقار باشی براند فرود آمد آنجا و چندی بماند
چو آگاهی آمد پذیره شدند همه سرکشان با تبیره شدند
ز خویشان گزین کرد پیران هزار پذیره شدن را برآراست کار
بیاراسته چار پیل سپید سپه را همه داد یکسر نوید
یکی برنهاده ز پیروزه تخت درفشنده مهدی بسان درخت
سرش ماه زرین و بومش بنفش به زر بافته پرنیایی درفش
ابا تخت زرین سه پیل دگر صد از ماه رویان زرین کمر
سپاهی بران سان که گفتی سپهر بیاراست روی زمین را به مهر
صد اسپ گرانمایه با زین زر به دیبا بیاراسته سر به سر
سیاووش بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بیاراست شاه
درفش سپهدار پیران بدید خروشیدن پیل و اسپان شنید
بشد تیز و بگرفتش اندر کنار بپرسیدش از نامور شهریار
بدو گفت کای پهلوان سپاه چرا رنجه کردی روان را به راه
همه بردل اندیشه این بد نخست که بیند دو چشمم ترا تندرست
ببوسید پیران سر و پای او همان خوب چهر دلارای او
چنین گفت کای شهریار جوان مراگر بخواب این نمودی روان
ستایش کنم پیش یزدان نخست چو دیدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسیاب همه بنده باشیم زین روی آب
ز پیوستگان هست بیش از هزار پرستندگانند با گوشوار
تو بی کام دل هیچ دم بر مزن ترا بنده باشد همی مرد و زن
مراگر پذیری تو با پیر سر ز بهر پرستش ببندم کمر
برفتند هر دو به شادی به هم سخن یاد کردند بر بیش و کم
همه ره ز آوای چنگ و رباب همی خفته را سر برآمد ز خواب
همی خاک مشکین شد از مشک و زر همی اسپ تازی برآورد پر
سیاوش چو آن دید آب از دو چشم ببارید و ز اندیشه آمد به خشم
که یاد آمدش بوم زابلستان بیاراسته تا به کابلستان
همان شهر ایرانش آمد به یاد همی برکشید از جگر سرد باد
ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت
ز پیران بپیچید و پوشید روی سپهبد بدید آن غم و درد اوی
بدانست کاو را چه آمد بیاد غمی گشت و دندان به لب بر نهاد
به قچقار باشی فرود آمدند نشستند و یکبار دم بر زدند
نگه کرد پیران به دیدار او نشست و بر و یال و گفتار او
بدو در دو چشمش همی خیره ماند همی هر زمان نام یزدان بخواند
بدو گفت کای نامور شهریار ز شاهان گیتی توی یادگار
سه چیزست بر تو که اندر جهان کسی را نباشد ز تخم مهان
یکی آنک از تخمهٔ کیقباد همی از تو گیرند گویی نژاد
و دیگر زبانی بدین راستی به گفتار نیکو بیاراستی
سه دیگر که گویی که از چهر تو ببارد همی بر زمین مهر تو
چنین داد پاسخ سیاووش بدوی که ای پیر پاکیزه و راست گوی
خنیده به گیتی به مهر و وفا ز آهرمنی دور و دور از جفا
گر ایدونک با من تو پیمان کنی شناسم که پیان من مشکنی
گر از بودن ایدر مرا نیکویست برین کردهٔ خود نباید گریست
و گر نیست فرمای تا بگذرم نمایی ره کشوری دیگرم
بدو گفت پیران که مندیش زین چو اندر گذشتی ز ایران زمین
مگردان دل از مهر افراسیاب مکن هیچ گونه برفتن شتاب
پراگنده نامش به گیتی بدیست ولیکن جز اینست مرد ایزدیست
خرد دارد و رای و هوش بلند به خیره نیاید به راه گزند
مرا نیز خویشیست با او به خون همش پهلوانم همش رهنمون
همانا برین بوم و بر صد هزار به فرمان من بیش باشد سوار
همم بوم و بر هست و هم گوسفند هم اسپ و سلیح و کمان و کمند
مرا بی نیازیست از هر کسی نهفته جزین نیز هستم بسی
فدای تو بادا همه هرچ هست گر ایدونک سازی به شادی نشست
پذیرفتم از پاک یزدان ترا به رای و دل هوشمندان ترا
که بر تو نیاید ز بدها گزند نداند کسی راز چرخ بلند
مگر کز تو آشوب خیزد به شهر بیامیزی از دور تریاک و زهر
سیاووش بدان گفتها رام شد برافروخت و اندر خور جام شد
بخوردن نشستند یک با دگر سیاوش پسر گشت و پیران پدر
برفتند با خنده و شادمان به ره بر نجستند جایی زمان
چنین تا رسیدند در شهر گنگ کزان بود خرم سرای درنگ
پیاده به کوی آمد افراسیاب از ایوان میان بسته و پر شتاب
سیاوش چو او را پیاده بدید فرود آمد از اسپ و پیشش دوید
گرفتند مر یکدگر را به بر بسی بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنین گفت افراسیاب که گردان جهان اندر آمد به خواب
ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ به آبشخور آیند میش و پلنگ
برآشفت گیتی ز تور دلیر کنون روی گیتی شد از جنگ سیر
دو کشور سراسر پر از شور بود جهان را دل از آشتی کور بود
به تو رام گردد زمانه کنون برآساید از جنگ وز جوش خون
کنون شهر توران ترا بنده اند همه دل به مهر تو آگنده اند
مرا چیز با جان همی پیش تست سپهبد به جان و به تن خویش تست
سیاوش برو آفرین کرد سخت که از گوهر تو مگر داد بخت
سپاس از خدای جهان آفرین کزویست آرام و پرخاش و کین
سپهدار دست سیاوش به دست بیامد به تخت مهی بر نشست
به روی سیاوش نگه کرد و گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت
نه زین گونه مردم بود در جهان چنین روی و بالا و فر و مهان
ازان پس به پیران چنین گفت رد که کاووس تندست و اندک خرد
که بشکیبد از روی چونین پسر چنین برز بالا و چندین هنر
مرا دیده از خوب دیدار او بماندست دل خیره از کار او
که فرزند باشد کسی را چنین دو دیده بگرداند اندر زمین
از ایوانها پس یکی برگزید همه کاخ زربفتها گسترید
یکی تخت زرین نهادند پیش همه پایها چون سر گاومیش
به دیبای چینی بیاراستند فراوان پرستندگان خواستند
بفرمود پس تا رود سوی کاخ بباشد به کام و نشیند فراخ
سیاوش چو در پیش ایوان رسید سر طاق ایوان به کیوان رسید
بیامد بران تخت زر بر نشست هشیوار جان اندر اندیشه بست
چو خوان سپهبد بیاراستند کس آمد سیاووش را خواستند
ز هر گونه ای رفت بر خوان سخن همه شادمانی فگندند بن
چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند
برفتند با رود و رامشگران بباده نشستند یکسر سران
بدو داد جان و دل افراسیاب همی بی سیاوش نیامدش خواب
همی خورد می تا جهان تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد
سیاوش به ایوان خرامید شاد به مستی ز ایران نیامدش یاد
بدان شب هم اندر بفرمود شاه بدان کس که بودند بر بزمگاه
چنین گفت با شیده افراسیاب که چون سر برآرد سیاوش ز خواب
تو با پهلوانان و خویشان من کسی کاو بود مهتر انجمن
به شبگیر با هدیه و با غلام گرانمایه اسپان زرین ستام
ز لشکر همی هر کسی با نثار ز دینار وز گوهر شاهوار
ازین گونه پیش سیاوش روند هشیوار و بیدار و خامش روند
فراوان سپهبد فرستاد چیز بدین گونه یک هفته بگذشت نیز
شبی با سیاوش چنین گفت شاه که فردا بسازیم هر دو پگاه
که با گوی و چوگان به میدان شویم زمانی بتازیم و خندان شویم
ز هر کس شنیدم که چوگان تو نبینند گردان به میدان تو
تو فرزند مایی و زیبای گاه تو تاج کیانی و پشت سپاه
بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی
همی از تو جویند شاهان هنر که یابد به هرکار بر تو گذر
مرا روز روشن به دیدار تست همی از تو خواهم بد و نیک جست
به شبگیر گردان به میدان شدند گرازان و تازان و خندان شدند
چنین گفت پس شاه توران بدوی که یاران گزینیم در زخم گوی
تو باشی بدان روی و زین روی من بدو نیم هم زین نشان انجمن
سیاوش بدو گفت کای شهریار کجا باشدم دست و چوگان به کار
برابر نیارم زدن با تو گوی به میدان هم آورد دیگر بجوی
چو هستم سزاوار یار توام برین پهن میدان سوار توام
سپهبد ز گفتار او شاد شد سخن گفتن هر کسی باد شد
به جان و سر شاه کاووس گفت که با من تو باشی هم آورد و جفت
هنر کن به پیش سواران پدید بدان تا نگویند کاو بد گزید
کنند آفرین بر تو مردان من شگفته شود روی خندان من
سیاوش بدو گفت فرمان تراست سواران و میدان و چوگان تراست
سپهبد گزین کرد کلباد را چو گرسیوز و جهن و پولاد را
چو پیران و نستیهن جنگجوی چو هومان که بردارد از آب گوی
به نزد سیاووش فرستاد یار چو رویین و چون شیدهٔ نامدار
دگر اندریمان سوار دلیر چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر
سیاوش چنین گفت کای نامجوی ازیشان که یارد شدن پیش گوی
همه یار شاهند و تنها منم نگهبان چوگان یکتا منم
گر ایدونک فرمان دهد شهریار بیارم به میدان ز ایران سوار
مرا یار باشند بر زخم گوی بران سان که آیین بود بر دو روی
سپهبد چو بشنید زو داستان بران داستان گشت هم داستان
سیاوش از ایرانیان هفت مرد گزین کرد شایستهٔ کارکرد
خروش تبیره ز میدان بخاست همی خاک با آسمان گشت راست
از آوای سنج و دم کره نای تو گفتی بجنبید میدان ز جای
سیاووش برانگیخت اسپ نبرد چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد
بزد هم چنان چون به میدان رسید بران سان که از چشم شد ناپدید
بفرمود پس شهریار بلند که گویی به نزد سیاوش برند
سیاوش بران گوی بر داد بوس برآمد خروشیدن نای و کوس
سیاوش به اسپی دگر برنشست بیانداخت آن گوی خسرو به دست
ازان پس به چوگان برو کار کرد چنان شد که با ماه دیدار کرد
ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید
ازان گوی خندان شد افراسیاب سر نامداران برآمد ز خواب
به آواز گفتند هرگز سوار ندیدیم بر زین چنین نامدار
ز میدان به یکسو نهادند گاه بیامد نشست از برگاه شاه
سیاووش بنشست با او به تخت به دیدار او شاد شد شاه سخت
به لشگر چنین گفت پس نامجوی که میدان شما را و چوگان و گوی
همی ساختند آن دو لشکر نبرد برآمد همی تا به خورشید گرد
چو ترکان به تندی بیاراستند همی بردن گوی را خواستند
ربودند ایرانیان گوی پیش بماندند ترکان ز کردار خویش
سیاووش غمی گشت ز ایرانیان سخن گفت بر پهلوانی زبان
که میدان بازیست گر کارزار برین گردش و بخشش روزگار
چو میدان سرآید بتابید روی بدیشان سپارید یک بار گوی
سواران عنانها کشیدند نرم نکردند زان پس کسی اسپ گرم
یکی گوی ترکان بینداختند به کردار آتش همی تاختند
سپهبد چو آواز ترکان شنود بدانست کان پهلوانی چه بود
چنین گفت پس شاه توران سپاه که گفتست با من یکی نیک خواه
که او را ز گیتی کسی نیست جفت به تیر و کمان چون گشاید دو سفت
سیاوش چو گفتار مهتر شنید ز قربان کمان کی برکشید
سپهبد کمان خواست تا بنگرد یکی برگراید که فرمان برد
کمان را نگه کرد و خیره بماند بسی آفرین کیانی بخواند
به گرسیوز تیغ زن داد مه که خانه بمال و در آور به زه
بکوشید تا بر زه آرد کمان نیامد برو خیره شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست بمالید خانه کمان را به دست
به زه کرد و خندان چنین گفت شاه که اینت کمانی چو باید به راه
مرا نیز گاه جوانی کمان چنین بود و اکنون دگر شد زمان
به توران و ایران کس این را به چنگ نیارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و یال و کتف سیاوش جزین نخواهد کمان نیز بر دشت کین
نشانی نهادند بر اسپریس سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس
نشست از بر بادپایی چو دیو برافشارد ران و برآمد غریو
یکی تیر زد بر میان نشان نهاده بدو چشم گردنکشان
خدنگی دگر باره با چارپر بینداخت از باد و بگشاد پر
نشانه دوباره به یک تاختن مغربل بکرد اندر انداختن
عنان را بپیچید بر دست راست بزد بار دیگر بران سو که خواست
کمان را به زه بر بباز و فگند بیامد بر شهریار بلند
فرود آمد و شاه برپای خاست برو آفرین ز آفریننده خواست
وزان جایگه سوی کاخ بلند برفتند شادان دل و ارجمند
نشستند خوان و می آراستند کسی کاو سزا بود بنشاستند
میی چند خوردند و گشتند شاد به نام سیاووش کردند یاد
بخوان بر یکی خلعت آراست شاه از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه
همان دست زر جامهٔ نابرید که اندر جهان پیش ازان کس ندید
ز دینار وز بدرهای درم ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم
پرستار بسیار و چندی غلام یکی پر ز یاقوت رخشنده جام
بفرمود تا خواسته بشمرند همه سوی کاخ سیاوش برند
ز هر کش به توران زمین خویش بود ورا مهربانی برو بیش بود
به خویشان چنین گفت کاو را همه شما خیل باشید هم چون رمه
بدان شاهزاده چنین گفت شاه که یک روز با من به نخچیرگاه
گر آیی که دل شاد و خرم کنیم روان را به نخچیر بی غم کنیم
بدو گفت هرگه که رای آیدت بران سو که دل رهنمای آیدت
برفتند روزی به نخچیرگاه همی رفت با یوز و با باز شاه
سپاهی ز هرگونه با او برفت از ایران و توران بنخچیر تفت
سیاوش به دشت اندرون گور دید چو باد از میان سپه بردمید
سبک شد عنان و گران شد رکیب همی تاخت اندر فراز و نشیب
یکی را به شمشیر زد بدو نیم دو دستش ترازو بد و گور سیم
به یک جو ز دیگر گرانتر نبود نظاره شد آن لشکر شاه زود
بگفتند یکسر همه انجمن که اینت سرافراز و شمشیرزن
به آواز گفتند یک با دگر که ما را بد آمد ز ایران به سر
سر سروران اندر آمد به تنگ سزد گر بسازیم با شاه جنگ
سیاوش هیمدون به نخچیر بور همی تاخت و افگند در دشت گور
به غار و به کوه و به هامون بتاخت بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت
به هر جایگه بر یکی توده کرد سپه را ز نخچیر آسوده کرد
وزان جایگه سوی ایوان شاه همه شاد دل برگرفتند راه
سپهبد چه شادان چه بودی دژم بجز با سیاوش نبودی به هم
ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود به کس راز نگشاد و شادان نبود
مگر با سیاوش بدی روز و شب ازو برگشادی به خنده دو لب
برین گونه یک سال بگذاشتند غم و شادمانی بهم داشتند
سیاوش یکی روز و پیران بهم نشستند و گفتند هر بیش و کم
بدو گفت پیران کزین بوم و بر چنانی که باشد کسی برگذر
بدین مهربانی که بر تست شاه به نام تو خسپد به آرامگاه
چنان دان که خرم بهارش توی نگارش تویی غمگسارش تویی
بزرگی و فرزند کاووس شاه سر از بس هنرها رسیده به ماه
پدر پیر سر شد تو برنا دلی نگر سر ز تاج کیی نگسلی
به ایران و توران توی شهریار ز شاهان یکی پرهنر یادگار
بنه دل برین بوم و جایی بساز چنان چون بود درخور کام و ناز
نبینمت پیوستهٔ خون کسی کجا داردی مهر بر تو بسی
برادر نداری نه خواهر نه زن چو شاخ گلی بر کنار چمن
یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران منه درد و تیمار پیش
پس از مرگ کاووس ایران تراست همان تاج و تخت دلیران تراست
پس پردهٔ شهریار جهان سه ماهست با زیور اندر نهان
اگر ماه را دیده بودی سیاه از ایشان نه برداشتی چشم ماه
سه اندر شبستان گرسیوزاند که از مام وز باب با پروزاند
نبیره فریدون و فرزند شاه که هم جاه دارند و هم تاج و گاه
ولیکن ترا آن سزاوارتر که از دامن شاه جویی گهر
پس پردهٔ من چهارند خرد چو باید ترا بنده باید شمرد
ازیشان جریرست مهتر بسال که از خوبرویان ندارد همال
یکی دختری هستی آراسته چو ماه درخشنده با خواسته
نخواهد کسی را که آن رای نیست بجز چهر شاهش دلارای نیست
ز خوبان جریرست انباز تو بود روز رخشنده دمساز تو
اگر رای باشد ترا بنده ایست به پیش تو اندر پرستنده ایست
سیاوش بدو گفت دارم سپاس مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن نخواهم جزو کس ازین انجمن
سپاسی نهی زین همی بر سرم که تا زنده ام حق آن نسپرم
پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی سوی خانهٔ خویش بنهاد روی
چو پیران ز پیش سیاوش برفت به نزدیک گلشهر تازید تفت
بدو گفت کار جریره بساز به فر سیاووش خسرو به ناز
چگونه نباشیم امروز شاد که داماد باشد نبیره قباد
بیورد گلشهر دخترش را نهاد از بر تارک افسرش را
به دیبا و دینار و در و درم به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم
بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار
مراو را بپیوست با شاه نو نشاند از بر گاه چون ماه نو
ندانست کس گنج او را شمار ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار
سیاوش چو روی جریره بدید خوش آمدش خندید و شادی گزید
همی بود با او شب و روز شاد نیامد ز کاووس و دستانش یاد
برین نیز چندی بگردید چرخ سیاووش را بد ز نیکیش به رخ
ورا هر زمان پیش افراسیاب فرونتر بدی حشمت و جاه و آب
یکی روز پیران به به روزگار سیاووش را گفت کای نامدار
تو دانی که سالار توران سپاه ز اوج فلک برفرازد کلاه
شب و روز روشن روانش توی دل و هوش و توش و توانش توی
چو با او تو پیوستهٔ خون شوی ازین پایه هر دم به افزون شوی
بباشد امیدش به تو استوار که خواهی بدن پیش او پایدار
اگر چند فرزند من خویش تست مرا غم ز بهر کم و بیش تست
فرنگیس مهتر ز خوبان اوی نبینی به گیتی چنان موی و روی
به بالا ز سرو سهی برترست ز مشک سیه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بیش خرد را پرستار دارد به پیش
از افراسیاب ار بخواهی رواست چنو بت به کشمیر و کابل کجاست
شود شاه پرمایه پیوند تو درفشان شود فر و اورند تو
چو فرمان دهی من بگویم بدوی بجویم بدین نزد او آبروی
سیاوش به پیران نگه کرد و گفت که فرمان یزدان نشاید نهفت
اگر آسمانی چنین است رای مرا با سپهر روان نیست پای
اگر من به ایران نخواهم رسید نخواهم همی روی کاووس دید
چو دستان که پروردگار منست تهمتن که روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران جزین نامدران کنداوران
چو از روی ایشان بباید برید به توران همی جای باید گزید
پدر باش و این کدخدایی بساز مگو این سخن با زمین جز به راز
اگر بخت باشد مرا نیکخواه همانا دهد ره به پیوند شاه
همی گفت و مژگان پر از آب کرد همی برزد اندر میان باد سرد
بدو گفت پیران که با روزگار نسازد خرد یافته کارزار
نیابی گذر تو ز گردان سپهر کزویست آرام و پرخاش و مهر
به ایران اگر دوستان داشتی به یزدان سپردی و بگذاشتی
نشست و نشانت کنون ایدرست سر تخت ایران به دست اندرست
بگفت این و برخاست از پیش او چو آگاه گشت از کم و بیش او
به شادی بشد تا بدرگاه شاه فرود آمد و برگشادند راه
همی بود بر پیش او یک زمان بدو گفت سالار نیکوگمان
که چندین چه باشی به پیشم به پای چه خواهی به گیتی چه آیدت رای
سپاه و در گنج من پیش تست مرا سودمندی کم و بیش تست
کسی کاو به زندان و بند منست گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت ز بهر تو پیگار من باد گشت
ز بسیار و اندک چه باید بخواه ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه
خردمند پاسخ چنین داد باز که از تو مبادا جهان بی نیاز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه
ز بهر سیاوش پیامی دراز رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه ترکان بگوی که من شاد دل گشتم و نامجوی
بپروردیم چون پدر در کنار همه شادی آورد بخت تو بار
کنون همچنین کدخدایی بساز به نیک و بد از تو نیم بی نیاز
پس پردهٔ تو یکی دخترست که ایوان و تخت مرا درخورست
فرنگیس خواند همی مادرش شود شاد اگر باشم اندر خورش
پراندیشه شد جان افراسیاب چنین گفت با دیده کرده پرآب
که من گفته ام پیش ازین داستان نبودی بران گفته همداستان
چنین گفت با من یکی هوشمند که رایش خرد بود و دانش بلند
که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر چه رنجی که جان هم نیاری به بر
و دیگر که از پیش کندآوران ز کار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پیش پدر همی راندندی همه دربدر
کزین دو نژاده یکی شهریار بیاید بگیرد جهان در کنار
به توران نماند برو بوم و رست کلاه من اندازد از کین نخست
کنون باورم شد که او این بگفت که گردون گردان چه دارد نهفت
چرا کشت باید درختی به دست که بارش بود زهر و برگش کبست
ز کاووس وز تخم افراسیاب چو آتش بود تیز یا موج آب
ندانم به توران گراید به مهر وگر سوی ایران کند پاک چهر
چرا بر گمان زهر باید چشید دم مار خیره نباید گزید
بدو گفت پیران که ای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار
کسی کز نژاد سیاوش بود خردمند و بیدار و خامش بود
بگفت ستاره شمر مگرو ایچ خردگیر و کار سیاوش بسیچ
کزین دو نژاده یکی نامور برآرد به خورشید تابنده سر
بایران و توران بود شهریار دو کشور برآساید از کارزار
وگر زین نشان راز دارد سپهر بیفزایدش هم باندیشه مهر
بخواهد بدن بی گمان بودنی نکاهد به پرهیز افزودنی
نگه کن که این کار فرخ بود ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فریدون وز کیقباد فروزنده تر زین نباشد نژاد
به پیران چنین گفت پس شهریار که رای تو بر بد نیاید به کار
به فرمان و رای تو کردم سخن برو هرچ باید به خوبی بکن
دو تا گشت پیران و بردش نماز بسی آفرین کرد و برگشت باز
به نزد سیاوش خرامید زود برو بر شمرد آن کجا رفته بود
نشستند شادان دل آن شب بهم به باده بشستند جان را ز غم
چو خورشید از چرخ گردنده سر برآورد برسان زرین سپر
سپهدار پیران میان را ببست یکی بارهٔ تیزرو برنشست
به کاخ سیاووش بنهاد روی بسی آفرین خواند بر فر اوی
بدو گفت کامروز برساز کار به مهمانی دختر شهریار
چو فرمان دهی من سزاوار او میان را ببندم پی کار او
سیاووش را دل پر آزرم بود ز پیران رخانش پر از شرم بود
بدو گفت رو هرچ باید بساز تو دانی که از تو مرا نیست راز
چو بشنید پیران سوی خانه رفت دل و جان ببست اندر آن کار تفت
در خانهٔ جامهٔ نابرید به گلشهر بسپرد پیران کلید
کجا بود کدبانوی پهلوان ستوده زنی بود روشن روان
به گنج اندرون آنچ بد نامدار گزیده ز زربفت چینی هزار
زبرجد طبقها و پیروزه جام پر از نافهٔ مشک و پر عود خام
دو افسر پر از گوهر شاهوار دو یاره یکی طوق و دو گوشوار
ز گستردنیها شتروار شست ز زربفت پوشیدینها سه دست
همه پیکرش سرخ کرده به زر برو بافته چند گونه گهر
ز سیمین و زرین شتربار سی طبقها و از جامهٔ پارسی
یکی تخت زرین و کرسی چهار سه نعلین زرین زبرجد نگار
پرستنده سیصد به زرین کلاه ز خویشان نزدیک صد نیک خواه
پرستار با جام زرین دو شست گرفته ازان جام هر یک به دست
همان صد طبق مشک و صد زعفران سپردند یکسر به فرمانبران
به زرین عماری و دیبا و جلیل برفتند با خواسته خیل خیل
بیورد بانو ز بهر نثار ز دینار با خویشتن سی هزار
به نزد فرنگیس بردند چیز روانشان پر از آفرین بود نیز
وزان روی پیران و افراسیاب ز بهر سیاوش همه پرشتاب
به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت نیمد سر یک تن اندر نهفت
زمین باغ گشت از کران تا کران ز شادی و آوای رامشگران
به پیوستگی بر گوا ساختند چو زین عهد و پیمان بپرداختند
پیامی فرستاد پیران چو دود به گلشهر گفتا فرنگیس زود
هم امشب به کاخ سیاوش رود خردمند و بیدار و خامش رود
چو بانوی بشنید پیغام اوی به سوی فرنگیس بنهاد روی
زمین را ببوسید گلشهر و گفت که خورشید را گشت ناهید جفت
هم امشب بباید شدن نزد شاه بیاراستن گاه او را به ماه
بیامد فرنگیس چون ماه نو به نزدیک آن تاجور شاه نو
بدین کار بگذشت یک هفته نیز سپهبد بیاراست بسیار چیز
از اسپان تازی و از گوسفند همان جوشن و خود و تیغ و کمند
ز دینار و از بدرهای درم ز پوشیدنیها و از بیش و کم
وزین مرز تا پیش دریای چین همی نام بردند شهر و زمین
به فرسنگ صد بود بالای او نشایست پیمود پهنای او
نوشتند منشور بر پرنیان همه پادشاهی به رسم کیان
به خان سیاوش فرستاد شاه یکی تخت زرین و زرین کلاه
ازان پس بیاراست میدان سور هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور
می و خوان و خوالیگران یافتی بخوردی و هرچند برتافتی
ببردی و رفتی سوی خان خویش بدی شاد یک هفته مهمان خویش
در بسته زندانها برگشاد ازو شادمان بخت و او نیز شاد
به هشتم سیاووش بیامد به گاه اباگرد پیران به نزدیک شاه
گرفتند هر دو برو آفرین که ای مهتر و شهریار زمین
همیشه ترا جاودان باد روز به شادی و بدخواه را پشت کوز
وزان جایگه بازگشتند شاد بسی از جهاندار کردند یاد
چنین نیز یک سال گردان سپهر همی گشت بیدار بر داد و مهر
فرستاده آمد ز نزدیک شاه به نزد سیاوش یکی نیک خواه
که پرسد همی شاه را شهریار همی گوید ای مهتر نامدار
بود کت ز من دل بگیرد همی وزین برنشستن گزیرد همی
از ایدر ترا داده ام تا به چین یکی گرد برگرد و بنگر زمین
به شهری که آرام و رای آیدت همان آرزوها بجای آیدت
به شادی بباش و به نیکی بمان ز خوبی مپرداز دل یک زمان
سیاوش ز گفتار او گشت شاد بزد نای و کوس و بنه برنهاد
سلیح و سپاه و نگین و کلاه ببردند زین گونه با او به راه
فراوان عماری بیاراستند پس پرده خوبان بپیراستند
فرنگیس را در عماری نشاند بنه برنهاد و سپه را براند
ازو بازنگسست پیران گرد بنه برنهاد و سپه را ببرد
به شادی برفتند سوی ختن همه نامداران شدند انجمن
که سالار پیران ازان شهر بود که از بدگمانیش بی بهر بود
همی بود یکماه مهمان او بران سر چنین بود پیمان او
ز خوردن نیاسود یک روز شاه گهی رود و می گاه نخچیرگاه
سر ماه برخاست آوای کوس برانگه که خیزد خروش خروس
بیامد سوی پادشاهی خویش سپاه از پس پشت و پیران ز پیش
بران مرز و بوم اندر آگه شدند بزرگان به راه شهنشه شدند
به شادی دل از جای برخاستند جهانی به آیین بیاراستند
ازان پادشاهی خروشی بخاست تو گفتی زمین گشت با چرخ راست
ز بس رامش و نالهٔ کرنای تو گفتی بجنبد همی دل ز جای
بجایی رسیدند کاباد بود یکی خوب فرخنده بنیاد بود
به یک روی دریا و یک روی کوه برو بر ز نخچیر گشته گروه
درختان بسیار و آب روان همی شد دل سالخورده جوان
سیاوش به پیران سخن برگشاد که اینت بر و بوم فرخ نهاد
بسازم من ایدر یکی خوب جای که باشد به شادی مرا رهنمای
برآرم یکی شارستان فراخ فراوان کنم اندرو باغ و کاخ
نشستن گهی برفرازم به ماه چنان چون بود در خور تاج و گاه
بدو گفت پیران که ای خوب رای بران رو که اندیشه آرد بجای
چو فرمان دهد من بران سان که خواست برآرم یکی جای تا ماه راست
نخواهم که باشد مرا بوم و گنج زمان و زمین از تو دارم سپنج
یکی شارستان سازم ایدر فراخ فراوان بدو اندر ایوان و کاخ
سیاوش بدو گفت کای بختیار درخت بزرگی تو آری به بار
مرا گنج و خوبی همه زان تست به هر جای رنج تو بینم نخست
یکی شهر سازم بدین جای من که خیره بماند دل انجمن
ازان بوم خرم چو گشتند باز سیاوش همی بود با دل به راز
از اخترشناسان بپرسید شاه که گر سازم ایدر یکی جایگاه
ازو فر و بختم به سامان بود وگرکار با جنگ سازان بود
بگفتند یکسر به شاه گزین که بس نیست فرخنده بنیاد این
از اخترشناسان برآورد خشم دلش گشت پردرد و پرآب چشم
کجا گفته بودند با او ز پیش که چون بگذرد چرخ بر کار خویش
سرانجام چون گرددت روزگار به زشتی شود بخت آموزگار
عنان تگاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم
بدو گفت پیران که ای شهریار چه بودت که گشتی چنین سوگوار
چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند
که هر چند گرد آورم خواسته هم از گنج و هم تاج آراسته
به فرجام یکسر به دشمن رسد بدی بد بود مرگ بر تن رسد
کجا آن حکیمان و دانندگان همان رنج بردار خوانندگان
کجا آن سر تاج شاهنشهان کجا آن دلاور گرامی مهان
کجا آن بتان پر از ناز و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم
کجا آنک بر کوه بودش کنام رمیده ز آرام وز کام و نام
چو گیتی تهی ماند از راستان تو ایدر ببودن مزن داستان
ز خاکیم و باید شدن زیر خاک همه جای ترسست و تیمار و باک
تو رفتی و گیتی بماند دراز کسی آشکارا نداند ز راز
جهان سر به سر عبرت و حکمت ست چرا زو همه بهر من غفلت ست
چو شد سال برشست و شش چاره جوی ز بیشی و از رنج برتاب روی
تو چنگ فزونی زدی بر جهان گذشتند بر تو بسی همرهان
چو زان نامداران جهان شد تهی تو تاج فزونی چرا برنهی
نباشی بدین گفته همداستان یکی شو بخوان نامهٔ باستان
کزیشان جهان یکسر آباد بود بدانگه که اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان بدین داستان باش همداستان
که چون گنگ دژ در جهان جای نیست بدان سان زمینی دلارای نیست
که آن را سیاوش برآورده بود بسی اندرو رنجها برده بود
به یک ماه زان روی دریای چین که بی نام بود آن زمان و زمین
بیابان بیاید چو دریا گذشت ببینی یکی پهن بی آب دشت
کزین بگذری بینی آباد شهر کزان شهرها بر توان داشت بهر
ازان پس یکی کوه بینی بلند که بالای او برتر از چون و چند
مرین کوه را گنگ دژ در میان بدان کت ز دانش نیاید زیان
چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه ز بالای او چشم گردد ستوه
ز هر سو که پویی بدو راه نیست همه گرد بر گرد او در یکیست
بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ ازین روی و زان روی دیوار سنگ
بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد بباشد به راه از پی کارکرد
نیابد بریشان گذر صد هزار زره دار و بر گستوان ور سوار
چو زین بگذری شهر بینی فراخ همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی به هر برزنی آتش و رنگ و بوی
همه کوه نخچیر و آهو به دشت چو این شهر بینی نشاید گذشت
تذروان و طاووس و کبک دری بیابی چو از کوهها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد
نبینی بدان شهر بیمار کس یکی بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار همیشه بر و بوم او چون بهار
درازی و پهناش سی بار سی بود گر بپیمایدش پارسی
یک و نیم فرسنگ بالای کوه که از رفتنش مرد گردد ستوه
وزان روی هامونی آید پدید کزان خوبتر جایها کس ندید
همه گلشن و باغ و ایوان بود کش ایوانها سر به کیوان بود
بشد پور کاووس و آنجای دید مر آن را ز ایران همی برگزید
تن خویش را نامبردار کرد فزونی یکی نیز دیوار کرد
ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام وزان جوهری کش ندانیم نام
دو صد رش فزونست بالای اوی همان سی و پنچ ست پهنای اوی
که آن را کسی تا نبیند به چشم تو گویی ز گوینده گیرند خشم
نیاید برو منجنیق و نه تیر بباید ترا دیدن آن ناگزیر
ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک همه گرد بر گرد خاکش مغاک
نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه هم از بر شدن مرد گردد ستوه
بدان آفرین کان چنان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید
نبایست یار و نه آموزگار برو بر همه کار دشوار خوار
جز او را مخوان کردگار جهان جز او را مدان آشکار و نهان
به پیغمبرش بر کنیم آفرین بیارانش بر هر یکی همچنین
مرا فر نیکی دهش یار بود خردمندی و بخت بیدار بود
برین سان یکی شارستان ساختند سرش را به پروین پرداختند
کنون اندرین هم به کار آوریم بدو در فراوان نگار آوریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج چه یازی به رنج و چه نازی به گنج
که از رنج دیگر کسی برخورد جهانجوی دشمن چرا پرورد
چو خرم شود جای آراسته پدید آید از هر سوی خواسته
نباشد مرا بودن ایدر بسی نشیند برین جای دیگر کسی
نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من
نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ و ز ایوان شوم بی نیاز
شود تخت من گاه افراسیاب کند بی گنه مرگ بر من شتاب
چنین است رای سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند
بدو گفت پیران کای سرفراز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
که افراسیاب از بلا پشت تست به شاهی نگین اندر انگشت تست
مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم
نمانم که بادی به تو بگذرد وگر موی بر تو هوا بشمرد
سیاوش بدو گفت کای نیکنام نبینم جز از نیکنامیت کام
تو پپمان چنین داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست
همه راز من آشکارا به تست که بیدار دل بادی و تندرست
من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم
بگویم ترا بودنیها درست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست
بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان
تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفتها پهن بگشای گوش
فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیداردل شهریار
شوم زار من کشته بر بی گناه کسی دیگر آراید این تاج و گاه
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد چنین بی گنه بر سرم بد رسد
ز کشته شود زندگانی دژم برآشوبد ایران و توران بهم
پر از رنج گردد سراسر زمین دو کشور شود پر ز شمشیر و کین
بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش از ایران و توران ببینی درفش
بسی غارت و بردن خواسته پراگندن گنج آراسته
بسا کشورا کان به پای ستور بکوبند و گردد به جوی آب شور
از ایران و توران برآید خروش جهانی ز خون من آید به جوش
جهاندار بر چرخ چونین نوشت به فرمان او بردهد هرچ کشت
سپهدار ترکان ز کردار خویش پشیمان شود هم ز گفتار خویش
پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از بوم آباد دود
بیا تا به شادی خوریم و دهیم چو گاه گذشتن بود بگذریم
چو بشنید پیران و اندیشه کرد ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنین گفت کز من بد آمد به من گر او راست گوید همی این سخن
ورا من کشیده به توران زمین پراگندم اندر جهان تخم کین
شمردم همه باد گفتار شاه چنین هم همی گفت با من پگاه
وزان پس چنین گفت با دل به مهر که از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها کی گشاد همانا ز ایرانش آمد بیاد
ز کاووس و ز تخت شاهنشهی بیاد آمدش روزگار بهی
دل خویش زان گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد
همه راه زین گونه بد گفت و گوی دل از بودنیها پر از جست و جوی
چو از پشت اسپان فرود آمدند ز گفتار یکباره دم برزدند
یکی خوان زرین بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
ببودند یک هفته زین گونه شاد ز شاهان گیتی گرفتند یاد
به هشتم یکی نامه آمد ز شاه به نزدیک سالار توران سپاه
کزانجا برو تا به دریای چین ازان پس گذر کن به مکران زمین
همی رو چنین تا سر مرز هند وزانجا گذر کن به دریای سند
همه باژ کشور سراسر بخواه بگستر به مرز خزر در سپاه
برآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان
ز هر سو سپاه انجمن شد به روی یکی لشکری گشت پرخاش جوی
به نزد سیاوش بسی خواسته ز دینار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود کردن بماند به فرمان برفت و سپه را براند
هیونی ز نزدیک افراسیاب چو آتش بیامد به هنگام خواب
یکی نامه سوی سیاوش به مهر نوشته به کردار گردان سپهر
که تا تو برفتی نیم شادمان از اندیشه بی غم نیم یک زمان
ولیکن من اندر خور رای تو به توران بجستم همی جای تو
گر آنجا که هستی خوش و خرم است چنان چون بباید دلت بی غم است
به شادی بباش و به نیکی بمان تو شادان بداندیش تو با غمان
بدان پادشاهی همی بازگرد سر بدسگال اندرآور به گرد
سیاوش سپه برگرفت و برفت بدان سو که فرمود سالار تفت
صد اشتر ز گنج و درم بار کرد چهل را همه بار دینار کرد
هزار اشتر بختی سرخ موی بنه بر نهادند با رنگ و بوی
از ایران و توران گزیده سوار برفتند شمشیرزن ده هزار
به پیش سپاه اندرون خواسته عماری و خوبان آراسته
ز یاقوت و ز گوهر شاهوار چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
چه مشک و چه کافور و عود و عبیر چه دیبا و چه تختهای حریر
ز مصری و چینی و از پارسی همی رفت با او شتر بار سی
چو آمد بران شارستان دست آخت دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ایوان و میدان و کاخ بلند ز پالیز وز گلشن ارجمند
بیاراست شهری بسان بهشت به هامون گل و سنبل و لاله کشت
بر ایوان نگارید چندی نگار ز شاهان وز بزم وز کارزار
نگار سر و تاج و کاووس شاه نگارید با یاره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پیلتن همان زال و گودرز و آن انجمن
ز دیگر سو افراسیاب و سپاه چو پیران و گرسیوز کینه خواه
بهر گوشه ای گنبدی ساخته سرش را به ابراندر افراخته
نشسته سراینده رامشگران سر اندر ستاره سران سران
سیاووش گردش نهادند نام همه شهر زان شارستان شادکام
چو پیران بیامد ز هند و ز چین سخن رفت زان شهر با آفرین
خنیده به توران سیاووش گرد کز اختر بنش کرده شد روز ارد
از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ ز کوه و در و رود وز دشت راغ
شتاب آمدش تا ببیند که شاه چه کرد اندران نامور جایگاه
هرآنکس که او از در کار بود بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد
چو آمد به نزدیک آن جایگاه سیاوش پذیره شدش با سپاه
چو پیران به نزد سیاوش رسید پیاده شد از دور کاو را بدید
سیاوش فرود آمد از نیل رنگ مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و میدان و کاخ همی دید هرسو بنای فراخ
سپهدار پیران ز هر سو براند بسی آفرین بر سیاوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز کیان نبودیت با دانش اندر جهان
کی آغاز کردی بدین گونه جای کجا آمدی جای زین سان به پای
بماناد تا رستخیز این نشان میان دلیران و گردنکشان
پسر بر پسر همچنین شاد باد جهاندار و پیروز و فرخ نژاد
چو یک بهره از شهر خرم بدید به ایوان و باغ سیاوش رسید
به کاخ فرنگیس بنهاد روی چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی
پذیره شدش دختر شهریار به پرسید و دینار کردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جای دید بران سان بهشتی دلارای دید
بدان نیز چندی ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت
ازان پس بخوردن گرفتند کار می و خوان و رامشگر و میگسار
ببودند یک هفته با می به دست گهی خرم و شاددل گاه مست
به هشتم ره آورد پیش آورید همان هدیهٔ شارستان چون سزید
ز یاقوت و زگوهر شاهوار ز دینار وز تاج گوهرنگار
ز دیبا و اسپان به زین پلنگ به زرین ستام و جناغ خدنگ
فرنگیس را افسر و گوشوار همان یاره و طوق گوهرنگار
بداد و بیامد بسوی ختن همی رای زد شاد با انجمن
چو آمد به شادی به ایوان خویش همانگاه شد در شبستان خویش
به گلشهر گفت آنک خرم بهشت ندید و نداند که رضوان چه کشت
چو خورشید بر گاه فرخ سروش نشسته به آیین و با فر و هوش
به رامش بپیمای لختی زمین برو شارستان سیاوش ببین
خداوند ازان شهر نیکوترست تو گویی فروزندهٔ خاورست
وزان جایگه نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی بر آب
بیامد بگفت آن کجا کرده بود همان باژ کشور که آورده بود
بیاورد پیشش همه سربسر بدادش ز کشور سراسر خبر
که از داد شه گشت آباد بوم ز دریای چین تا به دریای روم
وزانجا به کار سیاوش رسید سراسر همه یاد کرد آنچ دید
ز کار سیاوش بپرسید شاه وزان شهر و آن کشور و جایگاه
بدو گفت پیران که خرم بهشت کسی کاو نبیند به اردیبهشت
سروش آوریدش همانا خبر که چونان نگاریدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز نه خورشید ازان مهتر سرافراز
یکی شهر دیدم که اندر زمین نبیند دگر کس به توران و چین
ز بس باغ و ایوان و آب روان برآمیخت گفتی خرد با روان
چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور چو گنج گهر بد به میدان سور
بدان زیب و آیین که داماد تست ز خوبی به کام دل شاد تست
گله کرد باید به گیتی یله ترا چون نباشد ز گیتی گله
گر ایدونک آید ز مینو سروش نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش برآسود چون مهتر آمد به هوش
بماناد بر ما چنین جاودان دل هوشمندان و رای ردان
زگفتار او شاد شد شهریار که دخت برومندش آمد به بار
به گرسیوز این داستان برگشاد سخنهای پیران همه کرد یاد
پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سیاووش گرد ببین تا چه جایست بر گرد گرد
سیاوش به توران زمین دل نهاد از ایران نگیرد دگر هیچ یاد
مگر کرد پدرود تخت و کلاه چو گودرز و بهرام و کاووس شاه
بران خرمی بر یکی خارستان همی بوم و بر سازد و شارستان
فرنگیس را کاخهای بلند برآورد و دارد همی ارجمند
چو بینی به خوبی فراوان بگوی به چشم بزرگی نگه کن به روی
چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه نشینند پیشت ز ایران گروه
بدانگه که یاد من آید به دست چو خوردی به شادی بباید نشست
یکی هدیه آرای بسیار مر ز دینار وز اسب و زرین کمر
همان گوهر و تخت و دیبای چین همان یاره و گرز و تیغ و نگین
ز گستردنیها و از بوی و رنگ ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ
فرنگیس را هدیه بر همچنین برو با زبانی پر از آفرین
اگر آب دارد ترا میزبان بران شهر خرم دو هفته بمان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو خورشید تابنده بنمود پشت هوا شد سیاه و زمین شد درشت

هنگامی که خورشید غروب کرد و رفت، هوا تاریک شد و زمینِ زیر پا، سخت و ناهموار و نامساعد به نظر رسید.

نکته ادبی: پشت نمودن خورشید استعاره از غروب است و درشت شدن زمین کنایه از ناهموار شدن راه در تاریکی.

سیاووش لشکر به جیحون کشید به مژگان همی از جگر خون کشید

سیاوش لشکر را به سوی رود جیحون هدایت کرد، درحالی‌که از شدت غم و دوری از وطن، از مژگانش خونابه می‌بارید.

نکته ادبی: خون از جگر کشیدن کنایه از نهایت اندوه و گریستن با سوز دل است.

چو آمد به ترمذ درون بام و کوی بسان بهاران پر از رنگ و بوی

هنگامی که به شهر ترمذ رسید، بام‌ها و کوچه‌ها را چنان آراسته دید که انگار فصل بهار است و شهر پر از طراوت و زیبایی شده است.

نکته ادبی: تشبیه شهر به بهار برای نشان دادن شکوه تزئینات شهری به کار رفته است.

چنان بد همه شهرها تا به چاچ تو گفتی عروسیست باطوق و تاج

تمام شهرها تا منطقه چاچ چنان آراسته و زیبا بود که گویی عروسی است که با زیورآلات و تاج جواهرنشان تزیین شده است.

نکته ادبی: تشبیه شهر به عروس برای بیان زیبایی و آرایش شهرها است.

به هر منزلی ساخته خوردنی خورشهای زیبا و گستردنی

در هر منزلی انواع خوراکی‌ها و غذاهای لذیذ و زیبا را آماده و گسترده بودند.

نکته ادبی: اشاره به پذیرایی مجلل تورانیان از سیاوش.

چنین تا به قچقار باشی براند فرود آمد آنجا و چندی بماند

سیاوش این‌گونه پیش رفت تا به قچقار باشی رسید و در آنجا فرود آمد و مدتی اقامت گزید.

نکته ادبی: قچقار باشی نام مکان است.

چو آگاهی آمد پذیره شدند همه سرکشان با تبیره شدند

چون خبر ورود او رسید، سران و بزرگان برای استقبال آمدند و با طبل‌های جنگی به پیشواز رفتند.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل بزرگ است که در مراسم استقبال و جنگ استفاده می‌شد.

ز خویشان گزین کرد پیران هزار پذیره شدن را برآراست کار

پیران از میان خویشاوندان خود هزار نفر از بزرگان را برگزید و مقدمات استقبال را فراهم کرد.

نکته ادبی: آراستن کار به معنای مهیا کردن اسباب و تشریفات است.

بیاراسته چار پیل سپید سپه را همه داد یکسر نوید

چهار فیل سفید را آراست و به کل سپاه وعده داد و نوید بخشید.

نکته ادبی: پیل (فیل) در متون حماسی نماد قدرت و شکوه نظامی است.

یکی برنهاده ز پیروزه تخت درفشنده مهدی بسان درخت

یک تخت فیروزه‌ای برپا کردند و درفشی (پرچمی) که مانند درخت برافراشته بود، در کنارش گذاشتند.

نکته ادبی: مهدی در اینجا به معنای درفش یا عَلَم است.

سرش ماه زرین و بومش بنفش به زر بافته پرنیایی درفش

نوک درفش از طلای زرین و بخش پایینی‌اش بنفش‌رنگ بود و پرچمی از پارچه پرنیان که با نخ طلا بافته شده بود.

نکته ادبی: پرنیان پارچه‌ای ابریشمی و گران‌بها است.

ابا تخت زرین سه پیل دگر صد از ماه رویان زرین کمر

به همراه تخت زرین، سه فیل دیگر و صد نفر از زیبارویان که کمرهای زرین داشتند، حضور داشتند.

نکته ادبی: ماه رویان استعاره از زیبارویان است.

سپاهی بران سان که گفتی سپهر بیاراست روی زمین را به مهر

سپاهی چنان عظیم که گویی آسمان است و زمین را با این آرایش زیبا کردند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به سپهر (آسمان) برای نشان دادن بزرگی و شکوه جمعیت است.

صد اسپ گرانمایه با زین زر به دیبا بیاراسته سر به سر

صد اسب گران‌بها با زین‌های طلا و پوشش‌های دیبای گران‌قیمت آماده کرده بودند.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و بسیار نفیس است.

سیاووش بشنید کامد سپاه پذیره شدن را بیاراست شاه

وقتی سیاوش شنید که سپاه در حال آمدن است، او نیز برای استقبال، آماده و مهیا شد.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به پیشواز رفتن.

درفش سپهدار پیران بدید خروشیدن پیل و اسپان شنید

سیاوش درفش فرمانده (پیران) را دید و صدای خروش فیل‌ها و شیهه اسبان را شنید.

نکته ادبی: سپهدار در اینجا اشاره به پیران دارد.

بشد تیز و بگرفتش اندر کنار بپرسیدش از نامور شهریار

سیاوش به‌سرعت به سمت او رفت و او را در آغوش گرفت و از حال آن پادشاه نامدار پرسید.

نکته ادبی: در آغوش گرفتن نشانه احترام و صمیمیت است.

بدو گفت کای پهلوان سپاه چرا رنجه کردی روان را به راه

سیاوش به او گفت ای پهلوان لشکر، چرا این‌همه خود را در راه به زحمت انداختی؟

نکته ادبی: رنجه کردن روان کنایه از به زحمت انداختن خود است.

همه بردل اندیشه این بد نخست که بیند دو چشمم ترا تندرست

تنها اندیشه من این بود که تو را تندرست و سلامت ببینم.

نکته ادبی: در اینجا سیاوش از تواضع و اهمیت پیران برای خودش سخن می‌گوید.

ببوسید پیران سر و پای او همان خوب چهر دلارای او

پیران سر و پاهای سیاوش و چهره دلربای او را بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن سر و پا نشانه نهایت احترام و ارادت است.

چنین گفت کای شهریار جوان مراگر بخواب این نمودی روان

پیران گفت ای پادشاه جوان، اگر این دیدار در خواب هم به من نشان داده می‌شد، برایم مایه شگفتی بود.

نکته ادبی: اشاره به باور ناپذیری دیدار با سیاوش از سرِ شادی.

ستایش کنم پیش یزدان نخست چو دیدم ترا روشن و تندرست

ابتدا یزدان را ستایش می‌کنم که تو را زنده و تندرست دیدم.

نکته ادبی: شکرگزاری پیران به درگاه خداوند.

ترا چون پدر باشد افراسیاب همه بنده باشیم زین روی آب

افراسیاب برای تو مثل پدر است و ما همه از این سوی رودخانه (توران)، بنده و فرمان‌بردار تو هستیم.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه والای سیاوش نزد تورانیان.

ز پیوستگان هست بیش از هزار پرستندگانند با گوشوار

بیش از هزار نفر از خویشاوندان من، پرستندگان و خدمتکاران تو هستند که گوشواره‌های طلا دارند.

نکته ادبی: گوشوار در ادبیات قدیم گاه نشانه بندگی یا خدمتکارانِ خاص بوده است.

تو بی کام دل هیچ دم بر مزن ترا بنده باشد همی مرد و زن

هرچه دلت می‌خواهد انجام بده و اصلاً غمگین مباش؛ تمام مرد و زن این سرزمین بنده تو هستند.

نکته ادبی: تأکید بر اختیارات تام سیاوش در توران.

مراگر پذیری تو با پیر سر ز بهر پرستش ببندم کمر

اگر منِ پیر را بپذیری، برای خدمت به تو کمر می‌بندم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اعلام آمادگی کامل برای خدمت و اطاعت است.

برفتند هر دو به شادی به هم سخن یاد کردند بر بیش و کم

هر دو با شادی به راه خود ادامه دادند و درباره مسائل مختلف با هم گفتگو کردند.

نکته ادبی: بیش و کم کنایه از تمام جوانب و جزئیات امور است.

همه ره ز آوای چنگ و رباب همی خفته را سر برآمد ز خواب

در طول مسیر، صدای چنگ و رباب چنان بود که حتی کسانی که در خواب بودند، بیدار شدند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شادی و شور و هیاهوی جشن.

همی خاک مشکین شد از مشک و زر همی اسپ تازی برآورد پر

زمین از عطر مشک و بذل و بخشش زر، معطر و پربرکت شد و اسب‌های تازی چنان با نشاط می‌تاختند که گویی پرواز می‌کنند.

نکته ادبی: اسپ برآوردن پر کنایه از سرعت و چالاکی بیش از حد اسب است.

سیاوش چو آن دید آب از دو چشم ببارید و ز اندیشه آمد به خشم

سیاوش که این وضعیت را دید، اشکش جاری شد و از فکر و خیال غمگین شد و به خشم آمد.

نکته ادبی: خشم در اینجا به معنای برافروختگی از سر اندوه درونی است.

که یاد آمدش بوم زابلستان بیاراسته تا به کابلستان

زیرا به یاد زابلستان افتاد که از آنجا تا کابلستان بسیار آباد بود.

نکته ادبی: یادآوری وطن، عامل اندوه سیاوش است.

همان شهر ایرانش آمد به یاد همی برکشید از جگر سرد باد

شهر ایران را به یاد آورد و آه سردی از سرِ حسرت از جگر کشید.

نکته ادبی: سرد بودن آه کنایه از اندوه عمیق و ناامیدی است.

ز ایران دلش یاد کرد و بسوخت به کردار آتش رخش برفروخت

وقتی دلش یاد ایران کرد، وجودش سوخت و مانند آتش برافروخته شد.

نکته ادبی: تشبیه سوزش دل به آتش.

ز پیران بپیچید و پوشید روی سپهبد بدید آن غم و درد اوی

سیاوش روی خود را از پیران برگرداند و او متوجه غم و درد سیاوش شد.

نکته ادبی: پوشیدن روی کنایه از پنهان کردن اندوه یا ناراحتی از مخاطب است.

بدانست کاو را چه آمد بیاد غمی گشت و دندان به لب بر نهاد

پیران متوجه شد که چه چیزی به یاد سیاوش آمده است؛ او نیز غمگین شد و از شدت ناراحتی دندان بر لب نهاد.

نکته ادبی: دندان به لب نهادن کنایه از سکوت کردن و تحمل درد است.

به قچقار باشی فرود آمدند نشستند و یکبار دم بر زدند

به قچقار باشی رسیدند و پیاده شدند، نشستند و نفسی تازه کردند.

نکته ادبی: یک‌بار دم بر زدن کنایه از اندکی استراحت کردن است.

نگه کرد پیران به دیدار او نشست و بر و یال و گفتار او

پیران به چهره، طرز نشستن و گفتار سیاوش نگاه کرد.

نکته ادبی: یال در اینجا به معنای بالاتنه و اندام است.

بدو در دو چشمش همی خیره ماند همی هر زمان نام یزدان بخواند

چشمانش به سیاوش خیره ماند و مدام نام یزدان را به زبان می‌آورد.

نکته ادبی: خیره ماندن نشانه حیرت و تحسین است.

بدو گفت کای نامور شهریار ز شاهان گیتی توی یادگار

به او گفت ای پادشاه نامدار، تو یادگارِ شاهانِ بزرگِ این جهانی.

نکته ادبی: یادگار بودن کنایه از بازمانده‌ای ارزشمند است.

سه چیزست بر تو که اندر جهان کسی را نباشد ز تخم مهان

سه ویژگی در تو هست که هیچ‌کس در جهان از نسل بزرگان ندارد.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

یکی آنک از تخمهٔ کیقباد همی از تو گیرند گویی نژاد

یکی این است که تو از نسل کیقباد هستی و همه تو را با این نژاد می‌شناسند.

نکته ادبی: اشاره به اصالت خاندانی سیاوش.

و دیگر زبانی بدین راستی به گفتار نیکو بیاراستی

دیگری زبانِ صادق و راستگوی توست که با گفتار نیک، آن را آراسته‌ای.

نکته ادبی: راستی در سخن از فضایل اخلاقی نزد ایرانیان است.

سه دیگر که گویی که از چهر تو ببارد همی بر زمین مهر تو

سوم اینکه از چهره‌ات، مهربانی و عشق می‌بارد.

نکته ادبی: مهر در چهره کنایه از جذابیت و کاریزمای شخصیت سیاوش است.

چنین داد پاسخ سیاووش بدوی که ای پیر پاکیزه و راست گوی

سیاوش به او پاسخ داد: ای پیر پاکیزه و راستگو.

نکته ادبی: پاکیزه در اینجا صفت اخلاقی برای پیران است.

خنیده به گیتی به مهر و وفا ز آهرمنی دور و دور از جفا

تو در گیتی به مهر و وفا شهرت داری و از پلیدی و ستم دوری.

نکته ادبی: آهرمنی کنایه از زشتی و شرارت است.

گر ایدونک با من تو پیمان کنی شناسم که پیان من مشکنی

اگر تو با من پیمان ببندی، می‌دانم که آن را نمی‌شکنی.

نکته ادبی: پیمان بستن در فرهنگ حماسی بسیار مقدس است.

گر از بودن ایدر مرا نیکویست برین کردهٔ خود نباید گریست

اگر ماندن من در اینجا به صلاح و نیکی است، پس جای گریه و اندوه نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عقلانیت سیاوش در پذیرش شرایط.

و گر نیست فرمای تا بگذرم نمایی ره کشوری دیگرم

و اگر ماندن در اینجا خوب نیست، به من بگو تا بروم و کشور دیگری را نشانم بده.

نکته ادبی: درخواست سیاوش برای تعیین تکلیف نهایی.

بدو گفت پیران که مندیش زین چو اندر گذشتی ز ایران زمین

پیران به او گفت که از این بابت نگران نباش، حالا که از ایران بیرون آمدی...

نکته ادبی: تسکین دادن پیران به سیاوش.

مگردان دل از مهر افراسیاب مکن هیچ گونه برفتن شتاب

دل از مهر افراسیاب برنگردان و در رفتن هیچ عجله‌ای مکن.

نکته ادبی: توصیه پیران برای وفاداری به پادشاه توران.

پراگنده نامش به گیتی بدیست ولیکن جز اینست مرد ایزدیست

اگرچه نام او در دنیا به بدی شهره شده است، اما واقعیت غیر از این است و او مردی ایزدی و پاک‌سرشت است.

نکته ادبی: پراگنده نام به معنای مشهور بودن است. تقابل بدنامی ظاهری و حقیقتِ ایزدی در این بیت مشهود است.

خرد دارد و رای و هوش بلند به خیره نیاید به راه گزند

او از خرد، رای و هوشِ سرشاری برخوردار است و بیهوده و از روی نادانی خود را در مهلکه و خطر نمی‌اندازد.

نکته ادبی: به خیره به معنای بیهوده و بی‌دلیل است.

مرا نیز خویشیست با او به خون همش پهلوانم همش رهنمون

من نیز با او از نظر خونی خویشاوندی دارم و او هم پهلوان من است و هم راهنمای من.

نکته ادبی: خویشی به خون، استعاره از پیوند عمیق و نزدیک است.

همانا برین بوم و بر صد هزار به فرمان من بیش باشد سوار

بی‌شک در این سرزمین، بیش از صد هزار سوار تحت فرمان من هستند.

نکته ادبی: بوم و بر، ترکیبی کهن به معنای سرزمین و دیار است.

همم بوم و بر هست و هم گوسفند هم اسپ و سلیح و کمان و کمند

من همه چیز دارم؛ از سرزمین و گله‌های گوسفند گرفته تا اسب و سلاح‌های جنگی مانند کمان و کمند.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

مرا بی نیازیست از هر کسی نهفته جزین نیز هستم بسی

من از هیچ‌کس بی‌نیاز هستم و فراتر از این‌ها، اسرار بسیاری دارم که پنهان مانده است.

نکته ادبی: نهفته، اشاره به خردمندی و پوشیده‌داشتن اسرار است.

فدای تو بادا همه هرچ هست گر ایدونک سازی به شادی نشست

اگر قصد داری به آسودگی و شادی زندگی کنی، تمام دارایی من فدای تو باد.

نکته ادبی: سازِ نشستن به معنای آماده شدن برای زندگی کردن است.

پذیرفتم از پاک یزدان ترا به رای و دل هوشمندان ترا

من تو را از جانب خداوند پاک پذیرفتم و به خاطر خرد و اندیشه هوشمندانه تو، تو را می‌پسندم.

نکته ادبی: یزدان، واژه‌ای کهن و اوستایی برای اشاره به خداوند است.

که بر تو نیاید ز بدها گزند نداند کسی راز چرخ بلند

تا هیچ گزندی از بدی‌ها به تو نرسد؛ چرا که هیچ‌کس رازهای گردش روزگار را نمی‌داند.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از آسمان و گردش سرنوشت است.

مگر کز تو آشوب خیزد به شهر بیامیزی از دور تریاک و زهر

مگر اینکه خودت در شهر آشوب به پا کنی و ناخواسته، درمان و زهر را با هم بیامیزی.

نکته ادبی: تریاک در اینجا به معنای پادزهر و درمان است.

سیاووش بدان گفتها رام شد برافروخت و اندر خور جام شد

سیاوش از شنیدن این سخنان آرام گرفت و چهره‌اش برافروخت و آماده مجلس باده‌نوشی شد.

نکته ادبی: اندر خور جام شدن، کنایه از آمادگی برای پذیرایی و شادی است.

بخوردن نشستند یک با دگر سیاوش پسر گشت و پیران پدر

آن‌ها به خوردن و نوشیدن نشستند و در این حال، سیاوش نقش پسر و پیران نقش پدر را گرفتند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده عمق دوستی و پیوند عاطفی است.

برفتند با خنده و شادمان به ره بر نجستند جایی زمان

آن‌ها با خنده و شادمانی به راه افتادند و در مسیر، زمانی را برای درنگ و توقف تلف نکردند.

نکته ادبی: نجستن به معنای طلب نکردن یا به کار نبردن است.

چنین تا رسیدند در شهر گنگ کزان بود خرم سرای درنگ

سرانجام به شهر گنگ رسیدند که شهری خرم و محل اقامت طولانی بود.

نکته ادبی: گنگ، نام شهری اساطیری در شاهنامه است.

پیاده به کوی آمد افراسیاب از ایوان میان بسته و پر شتاب

افراسیاب که در ایوان بود، میان‌بسته و پرشتاب، پیاده به سمت کوی آمد.

نکته ادبی: میان‌بسته کنایه از آمادگی و چابکی است.

سیاوش چو او را پیاده بدید فرود آمد از اسپ و پیشش دوید

سیاوش وقتی افراسیاب را پیاده دید، از اسب فرود آمد و به پیشواز او دوید.

نکته ادبی: پیاده دیدن شاه، نشانگر تواضع اوست که سیاوش را وادار به واکنش کرد.

گرفتند مر یکدگر را به بر بسی بوس دادند بر چشم و سر

یکدیگر را در آغوش گرفتند و بارها چشم و سر یکدیگر را بوسیدند.

نکته ادبی: به بر گرفتن، کنایه از در آغوش کشیدن و پذیرایی گرم است.

ازان پس چنین گفت افراسیاب که گردان جهان اندر آمد به خواب

پس از آن افراسیاب گفت که قهرمانان جهان گویی به خوابی عمیق فرو رفته‌اند (و از جنگ دست کشیده‌اند).

نکته ادبی: گردان جهان اشاره به پهلوانان بزرگ است.

ازین پس نه آشوب خیزد نه جنگ به آبشخور آیند میش و پلنگ

از این پس نه آشوب و جنگی رخ خواهد داد و نه خونی ریخته خواهد شد، چنان‌که میش و پلنگ در کنار هم آب می‌خورند.

نکته ادبی: نماد صلح کامل و بی‌آلایشی.

برآشفت گیتی ز تور دلیر کنون روی گیتی شد از جنگ سیر

دنیا به خاطر تورِ دلیر پر از آشوب شده بود، اما اکنون جهان از جنگ سیر شده است.

نکته ادبی: تور، نیای بزرگ تورانیان است.

دو کشور سراسر پر از شور بود جهان را دل از آشتی کور بود

دو کشور سرشار از شور و هیجان جنگ بود و دل جهانیان از صلح غافل بود.

نکته ادبی: کور بودن دل، کنایه از غفلت و ندانستن ارزش صلح است.

به تو رام گردد زمانه کنون برآساید از جنگ وز جوش خون

حالا با حضور تو زمانه آرام می‌گیرد و جهان از جنگ و خون‌ریزی آسوده می‌شود.

نکته ادبی: رام شدن زمانه استعاره از پایان جنگ است.

کنون شهر توران ترا بنده اند همه دل به مهر تو آگنده اند

اکنون مردم توران بنده تو هستند و همه، دل‌هایشان سرشار از مهر توست.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر شده و مملو است.

مرا چیز با جان همی پیش تست سپهبد به جان و به تن خویش تست

تمام دارایی و جان من پیشکش توست و سپهبد (من) از نظر جان و تن، متعلق به توست.

نکته ادبی: اشاره به تسلیم محض افراسیاب در برابر سیاوش.

سیاوش برو آفرین کرد سخت که از گوهر تو مگر داد بخت

سیاوش بسیار بر او درود فرستاد و گفت که شاید بخت و اقبال به خاطر گوهر اصیل تو به یاری آمده است.

نکته ادبی: گوهر به معنای نژاد و اصالت خانوادگی است.

سپاس از خدای جهان آفرین کزویست آرام و پرخاش و کین

سپاس خداوندی را که آفریننده جهان است، زیرا آرامش و جنگ و کینه‌ها همه به دست اوست.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب پروردگار است.

سپهدار دست سیاوش به دست بیامد به تخت مهی بر نشست

سپهدار دست سیاوش را گرفت و با هم بر تخت پادشاهی نشستند.

نکته ادبی: تخت مهی، تخت سلطنت و بزرگی است.

به روی سیاوش نگه کرد و گفت که این را به گیتی کسی نیست جفت

افراسیاب به صورت سیاوش نگریست و گفت که در جهان کسی همتای او نیست.

نکته ادبی: جفت به معنای همتا و مانند است.

نه زین گونه مردم بود در جهان چنین روی و بالا و فر و مهان

چنین انسانی با این چهره و قامت و شکوه و بزرگی در جهان وجود ندارد.

نکته ادبی: فر، نماد شکوه و بزرگی آسمانی است.

ازان پس به پیران چنین گفت رد که کاووس تندست و اندک خرد

پس از آن افراسیاب به پیران گفت که کاووس چقدر تندخو و کم‌خرد است.

نکته ادبی: رد در شاهنامه به معنای خردمند و پیشوا است.

که بشکیبد از روی چونین پسر چنین برز بالا و چندین هنر

که توانست از پسری با این قامت و این‌همه هنر، دست بشوید و او را دور کند.

نکته ادبی: برز بالا کنایه از قد و قامت بلند و موزون است.

مرا دیده از خوب دیدار او بماندست دل خیره از کار او

چشمانم از دیدن زیبایی او خیره مانده و دلم از کارهای او حیران است.

نکته ادبی: خوب‌دیدار صفت کسی است که چهره‌ای زیبا دارد.

که فرزند باشد کسی را چنین دو دیده بگرداند اندر زمین

که کسی فرزندی چنین داشته باشد و باز هم به دنبال دیگران در زمین بگردد؟

نکته ادبی: اشاره به غفلت کاووس از ارزش واقعی سیاوش.

از ایوانها پس یکی برگزید همه کاخ زربفتها گسترید

سپس یکی از کاخ‌ها را برگزید و تمام فرش‌های زربفت را در آن پهن کرد.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای گران‌بها و مزین به زر است.

یکی تخت زرین نهادند پیش همه پایها چون سر گاومیش

تختی زرین پیش رو نهادند که پایه‌هایش به شکل سر گاومیش بود.

نکته ادبی: توصیف دقیق تخت، نشان‌دهنده شکوه مجلس است.

به دیبای چینی بیاراستند فراوان پرستندگان خواستند

آن‌جا را با دیبای چینی آراستند و خدمتکاران فراوانی برای او گماشتند.

نکته ادبی: دیبا، پارچه ابریشمی نفیس.

بفرمود پس تا رود سوی کاخ بباشد به کام و نشیند فراخ

سپس دستور داد تا سیاوش به کاخ برود و با آسودگی و به دلخواه خود زندگی کند.

نکته ادبی: فراخ نشستن کنایه از زندگی مرفه و بدون دغدغه است.

سیاوش چو در پیش ایوان رسید سر طاق ایوان به کیوان رسید

وقتی سیاوش به ایوان رسید، طاق آن ایوان چنان بلند بود که گویی به ستاره کیوان می‌رسید.

نکته ادبی: کیوان نام سیاره زحل است که در دورترین فلک قرار داشت.

بیامد بران تخت زر بر نشست هشیوار جان اندر اندیشه بست

بر آن تخت زرین نشست و با هوشمندی به تفکر و تدبیر پرداخت.

نکته ادبی: جان در اندیشه بستن کنایه از تمرکز ذهنی است.

چو خوان سپهبد بیاراستند کس آمد سیاووش را خواستند

وقتی سفره سپهدار را پهن کردند، کسی را فرستادند تا سیاوش را به آنجا دعوت کنند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ و پر از غذا است.

ز هر گونه ای رفت بر خوان سخن همه شادمانی فگندند بن

بر سر سفره درباره هر موضوعی سخن گفتند و پایه‌های شادمانی را بنا نهادند.

نکته ادبی: شادمانی افکندن بن، کنایه از شروع جشن و سرور است.

چو از خوان سالار برخاستند نشستنگه می بیاراستند

هنگامی که سفره را جمع کردند، جایگاه نوشیدن شراب را آماده کردند.

نکته ادبی: می در متون کهن نماد شادی و گاهی بیخبری است.

برفتند با رود و رامشگران بباده نشستند یکسر سران

با نوازندگان و ساز و آواز رفتند و همه بزرگان به باده‌نوشی نشستند.

نکته ادبی: رامشگران، نوازندگان و خوانندگان مجلس.

بدو داد جان و دل افراسیاب همی بی سیاوش نیامدش خواب

افراسیاب جان و دل خود را به سیاوش سپرد و به گونه‌ای شد که بدون سیاوش خواب به چشمش نمی‌آمد.

نکته ادبی: کنایه از دلبستگی شدید افراسیاب به سیاوش.

همی خورد می تا جهان تیره شد سرمیگساران ز می خیره شد

آنقدر شراب نوشیدند تا شب تیره شد و عقل بزرگان از مستی زایل گشت.

نکته ادبی: خیره شدن به معنای از دست رفتن هوشیاری و سرگشتگی است.

سیاوش به ایوان خرامید شاد به مستی ز ایران نیامدش یاد

سیاوش با شادمانی به ایوان خود بازگشت و در مستی، ایران را به فراموشی سپرد.

نکته ادبی: فراموشی ایران، نقطه عطفی در تراژدی سیاوش است.

بدان شب هم اندر بفرمود شاه بدان کس که بودند بر بزمگاه

همان شب، شاه به کسانی که در مجلس حضور داشتند، فرمانی داد.

نکته ادبی: بزمگاه محل برگزاری جشن است.

چنین گفت با شیده افراسیاب که چون سر برآرد سیاوش ز خواب

افراسیاب به شیده گفت که وقتی سیاوش از خواب بیدار شد...

نکته ادبی: شیده فرزند افراسیاب بود.

تو با پهلوانان و خویشان من کسی کاو بود مهتر انجمن

تو همراه پهلوانان و خویشان من و هر کسی که در آن انجمن بزرگ بود...

نکته ادبی: اشاره به ترتیب دادنِ استقبالی باشکوه برای سیاوش.

به شبگیر با هدیه و با غلام گرانمایه اسپان زرین ستام

هنگام صبح، با هدیه و غلام و اسبان گران‌بها با زین‌های زرین به پیشواز او بروید.

نکته ادبی: ستام به معنای زین و یراق اسب است.

ز لشکر همی هر کسی با نثار ز دینار وز گوهر شاهوار

از میان سپاه، هر کسی با پیشکش‌هایی از زر و جواهرات ارزشمند به سوی سیاوش آمدند.

نکته ادبی: شاهوار به معنای شایسته شاه و گران‌بها است.

ازین گونه پیش سیاوش روند هشیوار و بیدار و خامش روند

آن‌ها با همین ترتیب و در حالی که هشیار، بیدار و خاموش بودند، نزد سیاوش می‌رفتند.

نکته ادبی: خاموش به معنی سکوت و وقار است.

فراوان سپهبد فرستاد چیز بدین گونه یک هفته بگذشت نیز

سپهبد (افراسیاب) چیزها و هدایای بسیاری فرستاد و بدین منوال یک هفته دیگر نیز گذشت.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به افراسیاب دارد.

شبی با سیاوش چنین گفت شاه که فردا بسازیم هر دو پگاه

شبی افراسیاب به سیاوش گفت که فردا صبح زود باید خود را برای کاری آماده کنیم.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

که با گوی و چوگان به میدان شویم زمانی بتازیم و خندان شویم

تا به میدان برویم و به بازی گوی و چوگان بپردازیم و مدتی را با خنده و شادی بگذرانیم.

نکته ادبی: گوی و چوگان ورزشی باستانی است که ترکیبی از مهارت اسب‌سواری و دقت است.

ز هر کس شنیدم که چوگان تو نبینند گردان به میدان تو

از همه شنیده‌ام که هیچ پهلوانی در میدان بازی، مهارت تو را در چوگان‌زنی ندارد.

نکته ادبی: گردان به معنای دلاوران و پهلوانان است.

تو فرزند مایی و زیبای گاه تو تاج کیانی و پشت سپاه

تو فرزند منی و شایسته سلطنت، تو همانند تاج کیانی و تکیه‌گاه سپاه من هستی.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت پادشاهی است.

بدو گفت شاها انوشه بدی روان را به دیدار توشه بدی

سیاوش به او گفت: ای شاه، عمرت طولانی باد؛ دیدار تو برای روان من توشه و مایه خرسندی است.

نکته ادبی: انوشه به معنای جاویدان و زنده است.

همی از تو جویند شاهان هنر که یابد به هرکار بر تو گذر

شاهان از تو هنر می‌جویند و کسی نیست که در هر کاری بر تو پیشی بگیرد.

نکته ادبی: هنر در متون کهن علاوه بر مهارت، به معنای فضیلت و کمالات اخلاقی نیز هست.

مرا روز روشن به دیدار تست همی از تو خواهم بد و نیک جست

روزگار من به دیدار تو روشن است و هر چه از خوب و بد بخواهم، از تو می‌طلبم.

نکته ادبی: شبگیر به معنی صبحگاه است.

به شبگیر گردان به میدان شدند گرازان و تازان و خندان شدند

بامدادان پهلوانان به میدان رفتند و در حالی که خندان و چابک بودند، اسب می‌تاختند.

نکته ادبی: گرازان به معنی با ناز و خرام حرکت کردن است.

چنین گفت پس شاه توران بدوی که یاران گزینیم در زخم گوی

سپس شاه توران به سیاوش گفت: بیایید برای بازی گوی، یارانی را انتخاب کنیم.

نکته ادبی: زخم گوی به معنای ضربه زدن به گوی است.

تو باشی بدان روی و زین روی من بدو نیم هم زین نشان انجمن

تو در یک سوی میدان باش و من در سوی دیگر و به همین ترتیب یارانی برای هر دو گروه انتخاب کنیم.

نکته ادبی: انجمن به معنای گروه و دسته است.

سیاوش بدو گفت کای شهریار کجا باشدم دست و چوگان به کار

سیاوش به او گفت: ای پادشاه، چطور می‌توانم در حضور تو دست به چوگان ببرم؟

نکته ادبی: ادب و احترام سیاوش در مقابل پادشاهی که مهمان اوست.

برابر نیارم زدن با تو گوی به میدان هم آورد دیگر بجوی

من نمی‌توانم با تو مسابقه دهم؛ در میدان، حریف دیگری برای خود بجوی.

نکته ادبی: هم‌آورد به معنی رقیب در میدان نبرد یا ورزش است.

چو هستم سزاوار یار توام برین پهن میدان سوار توام

اگر قرار است یار تو باشم، در این میدان پهناور همراه تو اسب‌سواری می‌کنم.

نکته ادبی: سزاوار به معنی شایسته است.

سپهبد ز گفتار او شاد شد سخن گفتن هر کسی باد شد

افراسیاب از گفتار سیاوش شاد شد و دانست که حرف‌های دیگران در مورد برتری سیاوش بیهوده نبوده است.

نکته ادبی: باد شدن کنایه از بیهوده و ناچیز بودن است.

به جان و سر شاه کاووس گفت که با من تو باشی هم آورد و جفت

سیاوش به جان و سر شاه کاووس قسم خورد که: تو باید هم‌آورد و جفت من در این بازی باشی.

نکته ادبی: تأکید بر سوگند برای احترام به جایگاه افراسیاب.

هنر کن به پیش سواران پدید بدان تا نگویند کاو بد گزید

مهارت خود را پیش سواران نمایان کن تا کسی نگوید که افراسیاب انتخاب بدی داشت.

نکته ادبی: کاو مخفف کاووس است.

کنند آفرین بر تو مردان من شگفته شود روی خندان من

مردان من تو را ستایش کنند و چهره من از دیدن مهارت تو خندان و شاد شود.

نکته ادبی: شگفته شدن به معنی شکوفا شدن و شاد شدن است.

سیاوش بدو گفت فرمان تراست سواران و میدان و چوگان تراست

سیاوش به او گفت: فرمان تو را می‌پذیرم؛ میدان و سواران و بازی چوگان همه زیر نظر توست.

نکته ادبی: تسلیم در برابر امر پادشاه.

سپهبد گزین کرد کلباد را چو گرسیوز و جهن و پولاد را

افراسیاب برای تیم خود، کلباد، گرسیوز، جهن و پولاد را انتخاب کرد.

نکته ادبی: نام‌های خاص پهلوانان تورانی.

چو پیران و نستیهن جنگجوی چو هومان که بردارد از آب گوی

همچنین پیران و نستیهن جنگجو و هومان را که بسیار ماهر بود، برگزید.

نکته ادبی: برداشتن گوی از آب کنایه از مهارت بسیار زیاد در بازی است.

به نزد سیاووش فرستاد یار چو رویین و چون شیدهٔ نامدار

برای سیاوش نیز یارانی فرستاد، همچون رویین و شیده نامدار.

نکته ادبی: شیده از نامداران تورانی است.

دگر اندریمان سوار دلیر چو ارجاسپ اسپ افگن نره شیر

و اندریمان سوار دلیر و ارجاسپ که همانند شیری قدرتمند اسب‌افکن بود.

نکته ادبی: تشبیه به نره‌شیر برای قدرت بدنی.

سیاوش چنین گفت کای نامجوی ازیشان که یارد شدن پیش گوی

سیاوش گفت: ای نامجو، کدام یک از اینان جرئت دارد پیش از من به گوی ضربه بزند؟

نکته ادبی: نامجو خطاب به افراسیاب.

همه یار شاهند و تنها منم نگهبان چوگان یکتا منم

همه این‌ها یار و حامی شاه هستند و در این میدان فقط من تنها هستم که چوگان به دست گرفته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به نابرابری نیروها.

گر ایدونک فرمان دهد شهریار بیارم به میدان ز ایران سوار

اگر پادشاه اجازه دهد، از پهلوانان ایرانی کسانی را به میدان می‌آورم.

نکته ادبی: ایدونک به معنی اگر.

مرا یار باشند بر زخم گوی بران سان که آیین بود بر دو روی

تا آن‌ها در ضربه زدن به گوی یار من باشند، همان‌طور که آیین بازی بر دو گروه است.

نکته ادبی: اشاره به رسم بازی که باید دو تیم برابر باشند.

سپهبد چو بشنید زو داستان بران داستان گشت هم داستان

وقتی افراسیاب سخن سیاوش را شنید، با او هم‌نظر شد و پذیرفت.

نکته ادبی: هم‌داستان شدن به معنی موافقت کردن است.

سیاوش از ایرانیان هفت مرد گزین کرد شایستهٔ کارکرد

سیاوش هفت مرد از پهلوانان ایرانی که شایسته این کار بودند را انتخاب کرد.

نکته ادبی: کارکرد به معنی مهارت عملی و توانمندی است.

خروش تبیره ز میدان بخاست همی خاک با آسمان گشت راست

صدای تبیره (طبل) از میدان برخاست و گرد و خاک به آسمان بلند شد.

نکته ادبی: راست شدن خاک با آسمان کنایه از شدت گرد و غبار است.

از آوای سنج و دم کره نای تو گفتی بجنبید میدان ز جای

از صدای سنج و شیپور، گویی زمین میدان از جای خود تکان می‌خورد.

نکته ادبی: کره‌نای نوعی ساز بادی جنگی است.

سیاووش برانگیخت اسپ نبرد چو گوی اندر آمد به پیشش به گرد

سیاوش اسب جنگی خود را به حرکت درآورد و وقتی گوی به نزدیکی او رسید، آن را گرفت.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنی خاک است.

بزد هم چنان چون به میدان رسید بران سان که از چشم شد ناپدید

به محض رسیدن به میدان، ضربه‌ای زد که گوی از شدت سرعت از چشم‌ها ناپدید شد.

نکته ادبی: مبالغه در شدت ضربه.

بفرمود پس شهریار بلند که گویی به نزد سیاوش برند

سپس افراسیاب دستور داد که گوی را نزد سیاوش ببرند.

نکته ادبی: شهریار بلند به افراسیاب اشاره دارد.

سیاوش بران گوی بر داد بوس برآمد خروشیدن نای و کوس

سیاوش گوی را بوسید و در آن هنگام صدای طبل و شیپور بلند شد.

نکته ادبی: بوسیدن گوی نشان از ادب و احترام به بازی است.

سیاوش به اسپی دگر برنشست بیانداخت آن گوی خسرو به دست

سیاوش بر اسب دیگری نشست و با دست، گوی را به سوی افراسیاب پرتاب کرد.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به افراسیاب اشاره دارد.

ازان پس به چوگان برو کار کرد چنان شد که با ماه دیدار کرد

سپس با چوگان چنان ضربه‌ای به گوی زد که گویی با ماه دیدار کرد (بسیار بالا رفت).

نکته ادبی: تشبیه بلند رفتن گوی به نزدیکی ماه.

ز چوگان او گوی شد ناپدید تو گفتی سپهرش همی برکشید

گوی از ضربه او ناپدید شد، گویی که آسمان آن را به بالا کشید.

نکته ادبی: سپهر به معنی آسمان است.

ازان گوی خندان شد افراسیاب سر نامداران برآمد ز خواب

از دیدن این صحنه، افراسیاب شاد شد و بزرگان نیز از حیرت از خواب غفلت بیدار شدند.

نکته ادبی: خواب کنایه از نادانی یا بی‌خبری است.

به آواز گفتند هرگز سوار ندیدیم بر زین چنین نامدار

به صدای بلند گفتند: هرگز چنین سوار ماهر و نامداری بر زین اسب ندیده بودیم.

نکته ادبی: نامدار به معنی مشهور و قدرتمند است.

ز میدان به یکسو نهادند گاه بیامد نشست از برگاه شاه

از میدان به یک سو رفتند و بر تخت نشستند.

نکته ادبی: گاه به معنی جایگاه و تخت است.

سیاووش بنشست با او به تخت به دیدار او شاد شد شاه سخت

سیاوش نزد افراسیاب بر تخت نشست و شاه از دیدن او بسیار شاد شد.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنی ملاقات و مشاهده مهارت سیاوش است.

به لشگر چنین گفت پس نامجوی که میدان شما را و چوگان و گوی

سیاوش به لشکر گفت: میدان و بازی متعلق به شماست، ادامه دهید.

نکته ادبی: فروتنی سیاوش در واگذاری میدان.

همی ساختند آن دو لشکر نبرد برآمد همی تا به خورشید گرد

دو لشکر با هم به مبارزه پرداختند و گرد و غبار تا آسمان بالا رفت.

نکته ادبی: خورشید گرد کنایه از شدت گرد و خاک است.

چو ترکان به تندی بیاراستند همی بردن گوی را خواستند

وقتی ترک‌ها با تندی حمله کردند، می‌خواستند گوی را به دست آورند.

نکته ادبی: ترکان در اینجا نماد سپاه توران است.

ربودند ایرانیان گوی پیش بماندند ترکان ز کردار خویش

اما ایرانیان پیش‌دستی کردند و گوی را ربودند و ترکان از عملکرد خود واماندند.

نکته ادبی: واماندن به معنی حیرت‌زده شدن و عقب افتادن است.

سیاووش غمی گشت ز ایرانیان سخن گفت بر پهلوانی زبان

سیاوش از این رقابتِ سپاهیان ایرانی غمگین شد و با زبان پهلوانی سخن گفت.

نکته ادبی: پهلوی به معنی زبان اصیل و فصیح است.

که میدان بازیست گر کارزار برین گردش و بخشش روزگار

که این میدان، بازی است یا میدان جنگ؟ در این گردش روزگار، همه چیز فانی است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزش بودن غرور دنیوی در برابر چرخش روزگار.

چو میدان سرآید بتابید روی بدیشان سپارید یک بار گوی

وقتی میدان مسابقه به پایان رسید، روی خود را برگردانید و گویِ بازی را به دست حریفان بسپارید.

نکته ادبی: میدان در اینجا کنایه از فرصت و زمانِ جولان‌دادن در مسابقه است.

سواران عنانها کشیدند نرم نکردند زان پس کسی اسپ گرم

سوارکاران افسار اسب‌ها را به آرامی کشیدند و از آن پس، دیگر کسی اسب خود را با تازیانه به سرعت و دوندگی وادار نکرد.

نکته ادبی: اسپ گرم کردن کنایه از به تاخت و سرعت واداشتن اسب است.

یکی گوی ترکان بینداختند به کردار آتش همی تاختند

ترکان گوی بازی را پرتاب کردند و اسب‌هایشان همچون شعله آتش با سرعت به پیش می‌تاختند.

نکته ادبی: به کردار آتش تشبیهی برای بیان سرعت و شدت حرکت اسب‌هاست.

سپهبد چو آواز ترکان شنود بدانست کان پهلوانی چه بود

وقتی سپهبد (سیاوش) صدای ترکان را شنید، فهمید که آن پهلوانی و مهارت در چه حدی است.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به جایگاه سیاوش و اقتدار او در میدان است.

چنین گفت پس شاه توران سپاه که گفتست با من یکی نیک خواه

شاهِ لشکر توران (افراسیاب) چنین گفت که کسی از نزدیکان و خیرخواهان به من خبر داده است.

نکته ادبی: نیک‌خواه به معنای کسی است که خیر و صلاح پادشاه را می‌خواهد و مشاور اوست.

که او را ز گیتی کسی نیست جفت به تیر و کمان چون گشاید دو سفت

که در روی زمین کسی همتای او نیست و در تیراندازی و کمان‌کشی چنان مهارت دارد که دو سفت (سوراخ) را با تیر می‌گشاید.

نکته ادبی: جفت در اینجا به معنای همتا و هم‌طراز است.

سیاوش چو گفتار مهتر شنید ز قربان کمان کی برکشید

سیاوش وقتی سخنِ بزرگِ توران را شنید، کمانِ پادشاهی را از غلاف بیرون کشید.

نکته ادبی: کمان کی (کیانی) اشاره به کمانِ شاهان و بزرگان دارد که کشیدنِ زه آن کارِ هر کسی نیست.

سپهبد کمان خواست تا بنگرد یکی برگراید که فرمان برد

فرمانده (افراسیاب) خواست کمان را نگاه کند، پس کسی را مامور کرد تا دستور او را اجرا کند و کمان را بیاورد.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به افراسیاب است که می‌خواهد کمان را به سیاوش بدهد.

کمان را نگه کرد و خیره بماند بسی آفرین کیانی بخواند

به کمان نگاه کرد و از کیفیت و شکوه آن حیرت‌زده شد و درودهای بسیاری بر پادشاهان پیشین فرستاد.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از شگفتی و حیرت است.

به گرسیوز تیغ زن داد مه که خانه بمال و در آور به زه

شاه کمان را به گرسیوزِ شمشیرزن داد و گفت که غلاف آن را بردار و کمان را آماده تیراندازی کن (زه کن).

نکته ادبی: به زه آوردن کنایه از آماده‌سازی کمان برای تیراندازی است.

بکوشید تا بر زه آرد کمان نیامد برو خیره شد بدگمان

گرسیوز هرچه تلاش کرد تا زه را بر کمان بیندازد، نتوانست و از این ناتوانی متعجب شد و شک کرد که چرا نمی‌شود.

نکته ادبی: خیره شدن در اینجا به معنای درمانده و ناتوان شدن است.

ازو شاه بستد به زانو نشست بمالید خانه کمان را به دست

شاه کمان را از او گرفت، روی زانو نشست و بدنه کمان را با دست مالش داد تا نرم شود.

نکته ادبی: بمالید خانه کمان کنایه از آماده کردن کمان برای زه کردن است.

به زه کرد و خندان چنین گفت شاه که اینت کمانی چو باید به راه

زه را بر آن انداخت و خندان به شاه گفت که این کمانی است که باید در راه باشد (یعنی شایسته کارزار است).

نکته ادبی: اینت کمانی نوعی تحسین و ستایش ابزار است.

مرا نیز گاه جوانی کمان چنین بود و اکنون دگر شد زمان

او گفت که در زمان جوانی من نیز کمانم چنین بود، اما اکنون زمانه تغییر کرده و توان من کم شده است.

نکته ادبی: دگر شد زمان کنایه از گذشتِ ایام و پیری است.

به توران و ایران کس این را به چنگ نیارد گرفتن به هنگام جنگ

در توران و ایران کسی نیست که بتواند در هنگام جنگ چنین کمانی را به دست بگیرد.

نکته ادبی: به چنگ آوردن کنایه از قدرتِ تسلط یافتن و تواناییِ استفاده است.

بر و یال و کتف سیاوش جزین نخواهد کمان نیز بر دشت کین

غیر از سیاوش، کسی دیگر نمی‌تواند چنین کمانی را در میدان جنگ استفاده کند.

نکته ادبی: دشت کین استعاره از میدانِ نبرد است.

نشانی نهادند بر اسپریس سیاوش نکرد ایچ با کس مکیس

نشانی (هدف) را در میدان مسابقه قرار دادند و سیاوش بدون هیچ چون و چرایی و بدون تردید، برای تیراندازی آماده شد.

نکته ادبی: اسپریس به معنای میدان اسب‌دوانی و مسابقه است.

نشست از بر بادپایی چو دیو برافشارد ران و برآمد غریو

سیاوش سوار بر اسبی بادپا همچون دیو شد، ران خود را بر پهلوی اسب فشرد و فریادی از آن برخاست.

نکته ادبی: بادپا صفتی برای اسب بسیار سریع است.

یکی تیر زد بر میان نشان نهاده بدو چشم گردنکشان

تیری به وسط نشانه زد، در حالی که چشمان پهلوانانِ بزرگ به او دوخته شده بود.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای پهلوانان و بزرگان قوم است.

خدنگی دگر باره با چارپر بینداخت از باد و بگشاد پر

سپس تیری دیگر با چهار پر که از هوا و باد سریع‌تر بود را رها کرد و تیر در میان هوا پر گشود.

نکته ادبی: خدنگ نام نوعی تیرِ معروف و تیز است.

نشانه دوباره به یک تاختن مغربل بکرد اندر انداختن

با همان یک بار تاختن، نشانه‌ها را دوباره زد و آن‌ها را مانند غربال سوراخ‌سوراخ کرد.

نکته ادبی: مغربل کردن یعنی چیزی را سوراخ‌سوراخ کردن و به شکل غربال درآوردن.

عنان را بپیچید بر دست راست بزد بار دیگر بران سو که خواست

عنان اسب را به سمت راست پیچید و بار دیگر به همان سمتی که می‌خواست، تیر زد.

نکته ادبی: اشاره به مهارتِ سوارکاری و تیراندازی دقیق سیاوش دارد.

کمان را به زه بر بباز و فگند بیامد بر شهریار بلند

کمان را بر زه پیچید و زمین گذاشت و به نزد پادشاه بلندپایه آمد.

نکته ادبی: شهریار بلند استعاره از پادشاه و حاکم بزرگ است.

فرود آمد و شاه برپای خاست برو آفرین ز آفریننده خواست

سیاوش از اسب پیاده شد و شاه از جای خود برخاست و از آفریننده هستی، برای سیاوش طلب خیر و برکت کرد.

نکته ادبی: آفرین خواستن کنایه از دعا کردن و ستایش کردن است.

وزان جایگه سوی کاخ بلند برفتند شادان دل و ارجمند

پس از آن همگی با دلی شاد و احساسی از بزرگواری، به سمت کاخ بلند پادشاه حرکت کردند.

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و بلندمرتبه است.

نشستند خوان و می آراستند کسی کاو سزا بود بنشاستند

سفره غذا و بساط شراب را پهن کردند و هر کسی را که شایسته بود در جایگاه خود نشاندند.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره گسترده برای پذیرایی است.

میی چند خوردند و گشتند شاد به نام سیاووش کردند یاد

مقداری شراب نوشیدند و شاد شدند و در آن مجلس، به یاد و نام سیاوش سخن گفتند و او را گرامی داشتند.

نکته ادبی: یاد کردن به معنای ذکر خیر و بزرگداشتِ یک فرد است.

بخوان بر یکی خلعت آراست شاه از اسپ و ستام و ز تخت و کلاه

شاه به افتخار او خلعت و هدایای بسیاری شامل اسب، زین و برگ، تخت و تاج آماده کرد.

نکته ادبی: خلعت به معنای هدیه و لباسِ باارزشی است که بزرگان به زیردستان می‌بخشند.

همان دست زر جامهٔ نابرید که اندر جهان پیش ازان کس ندید

همچنین پارچه‌های زردوزی‌شده‌ای که قبلاً کسی در جهان ندیده بود، به او بخشید.

نکته ادبی: دست زر جامه کنایه از لباس‌های بسیار فاخر و گران‌بهاست.

ز دینار وز بدرهای درم ز یاقوت و پیروزه و بیش و کم

از دینار، درهم‌های بسیار، یاقوت و فیروزه، چه زیاد و چه کم به او عطا کرد.

نکته ادبی: بدره کیسه‌ای حاوی هزار درهم یا دینار است.

پرستار بسیار و چندی غلام یکی پر ز یاقوت رخشنده جام

خدمتکاران و غلامان بسیاری را بخشید و جامی پر از یاقوت‌های درخشان به او داد.

نکته ادبی: پرستار در اینجا به معنای خدمتکار و همراه است.

بفرمود تا خواسته بشمرند همه سوی کاخ سیاوش برند

شاه دستور داد تا تمام این ثروت‌ها را بشمارند و همگی را به کاخ سیاوش بفرستند.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال، ثروت و دارایی‌های مادی است.

ز هر کش به توران زمین خویش بود ورا مهربانی برو بیش بود

هرکسی در سرزمین توران بود، سیاوش را بیش از همه دوست داشت و به او مهر می‌ورزید.

نکته ادبی: مهربانی به معنای دوستی و علاقه قلبی است.

به خویشان چنین گفت کاو را همه شما خیل باشید هم چون رمه

شاه به خویشان خود گفت که همگی شما باید دورِ او حلقه بزنید و همچون رمه‌اش باشید.

نکته ادبی: خیل و رمه استعاره از همراهی و پیرو بودن است.

بدان شاهزاده چنین گفت شاه که یک روز با من به نخچیرگاه

سپس شاه به آن شاهزاده (سیاوش) گفت که یک روز با من به شکارگاه بیاید.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل شکار و تفریح شاهان است.

گر آیی که دل شاد و خرم کنیم روان را به نخچیر بی غم کنیم

اگر بیایی دلمان شاد و خرم می‌شود و روح و روانمان را با شکار کردن، از غم و اندوه دور می‌کنیم.

نکته ادبی: روان را به نخچیر بی غم کنیم کنایه از تلطیف روح و شادمانی است.

بدو گفت هرگه که رای آیدت بران سو که دل رهنمای آیدت

سیاوش در پاسخ گفت: هر زمان که اراده کنی و دلت بخواهد، به همان سو که تو راهنمایی کنی، می‌آیم.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم، اراده و نظر است.

برفتند روزی به نخچیرگاه همی رفت با یوز و با باز شاه

روزی به شکارگاه رفتند و شاه در حالی که یوزپلنگ و باز شکاری به همراه داشت، راهی شد.

نکته ادبی: یوز و باز ابزار شکار در شکارگاه‌های شاهان بوده‌اند.

سپاهی ز هرگونه با او برفت از ایران و توران بنخچیر تفت

سپاهی از انواع افراد با او حرکت کردند و از ایران و توران برای شکارِ سریع راهی شدند.

نکته ادبی: تفت به معنای سریع و شتابان است.

سیاوش به دشت اندرون گور دید چو باد از میان سپه بردمید

سیاوش در دشت، گورخری دید و همچون باد از میان سپاهیان گذشت و به سمت آن تاخت.

نکته ادبی: گور به معنای گورخر است که شکارِ محبوب شاهان بود.

سبک شد عنان و گران شد رکیب همی تاخت اندر فراز و نشیب

عنان اسب را رها کرد و بر رکاب اسب تکیه کرد و در فراز و نشیب زمین به سرعت می‌تاخت.

نکته ادبی: گران شدن رکاب کنایه از ایستادن و تکیه دادن به رکاب برای تیراندازی یا شمشیرزنی است.

یکی را به شمشیر زد بدو نیم دو دستش ترازو بد و گور سیم

یکی را با شمشیر به دو نیم کرد؛ دستانش مانند ترازوی دقیق بود و گورخر مانند کفه دیگر ترازو عمل کرد (یعنی ضربه بسیار دقیق بود).

نکته ادبی: ترازو بودن کنایه از دقت و تعادلِ بی‌نقص در ضربه زدن است.

به یک جو ز دیگر گرانتر نبود نظاره شد آن لشکر شاه زود

نیمه تنه‌های گورخر حتی به اندازه یک دانه جو تفاوت وزن با هم نداشتند و لشکریان شاه فوراً به تماشای این صحنه ایستادند.

نکته ادبی: گرانی و سبکی در اینجا به معنای برابر بودن وزن و اندازه است.

بگفتند یکسر همه انجمن که اینت سرافراز و شمشیرزن

تمامی گروه حاضر گفتند که این مرد، قهرمانی سرافراز و شمشیرزنی بی‌همتاست.

نکته ادبی: سرافراز کنایه از پهلوان و فردِ با وقار و قدرتمند است.

به آواز گفتند یک با دگر که ما را بد آمد ز ایران به سر

با صدای بلند به یکدیگر گفتند که این وضعیت برای ما (توریانیان) از سوی ایران ناخوشایند است.

نکته ادبی: بد آمدن به معنای احساس ناخوشایندی و ترس از آینده است.

سر سروران اندر آمد به تنگ سزد گر بسازیم با شاه جنگ

موقعیت بزرگِ بزرگانِ ما به خطر افتاده و تنگ شده است؛ سزاوار است که با شاه (و این پهلوان) وارد جنگ شویم.

نکته ادبی: سر سروران کنایه از جایگاه بزرگان تورانی است که با حضور سیاوش احساس خطر کرده‌اند.

سیاوش هیمدون به نخچیر بور همی تاخت و افگند در دشت گور

سیاوش همچنان در شکارگاه به شکار ادامه می‌داد و در دشت، گورخرهای بسیاری را شکار می‌کرد.

نکته ادبی: هیمدون به معنای همچنان و به همان صورت است.

به غار و به کوه و به هامون بتاخت بشمشیر و تیر و بنیزه بیاخت

در غارها، کوه‌ها و دشت‌ها می‌تاخت و با شمشیر و تیر و نیزه، شکار می‌کرد.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمینِ هموار است.

به هر جایگه بر یکی توده کرد سپه را ز نخچیر آسوده کرد

در هر جایی توده‌ای از شکار فراهم کرد و سپاهیان را از شکارِ بیشتر بی‌نیاز و آسوده کرد.

نکته ادبی: آسوده کردن کنایه از راحت کردنِ خیال و فراهم کردنِ فراوان است.

وزان جایگه سوی ایوان شاه همه شاد دل برگرفتند راه

پس از آن، همگی با دلی شاد و خرم از آنجا به سمت کاخ شاه بازگشتند.

نکته ادبی: ایوان شاه محل اقامت و دربار پادشاه است.

سپهبد چه شادان چه بودی دژم بجز با سیاوش نبودی به هم

پیران (سپهبد توران) تنها زمانی شاد و آرام بود که در کنار سیاوش باشد و جز او با کسی الفت نداشت.

نکته ادبی: دژم به معنی اندوهگین و خشمگین است؛ در اینجا به معنای گرفته و غمگین به کار رفته است.

ز جهن و ز گرسیوز و هرک بود به کس راز نگشاد و شادان نبود

او اسرار دلش را نزد کسی جز سیاوش فاش نمی‌کرد و در حضور دیگران شادمان نبود.

نکته ادبی: اشاره به انحصار اعتماد پیران به سیاوش دارد.

مگر با سیاوش بدی روز و شب ازو برگشادی به خنده دو لب

تنها هم‌نشینی با سیاوش بود که در شب و روز، او را به خنده و شادمانی وامی‌داشت.

نکته ادبی: کنایه از نزدیکی عاطفی و قلبی عمیق میان پیران و سیاوش.

برین گونه یک سال بگذاشتند غم و شادمانی بهم داشتند

یک سال به این منوال گذشت و آن‌ها در غم و شادی، هم‌دل و همراه یکدیگر بودند.

نکته ادبی: اشاره به سپری شدن زمان و تثبیت این رفاقت.

سیاوش یکی روز و پیران بهم نشستند و گفتند هر بیش و کم

روزی سیاوش و پیران با هم نشستند و درباره همه مسائل و مشکلات (کم و بیش) گفتگو کردند.

نکته ادبی: هر بیش و کم به معنای تمامی ابعاد زندگی و مسائل سیاسی است.

بدو گفت پیران کزین بوم و بر چنانی که باشد کسی برگذر

پیران به سیاوش گفت که تو در این سرزمین، مانند یک مسافر یا رهگذر هستی و نباید چنین باقی بمانی.

نکته ادبی: برگذر بودن کنایه از موقتی بودن وضعیت و عدم استقرار است.

بدین مهربانی که بر تست شاه به نام تو خسپد به آرامگاه

شاه (افراسیاب) آن‌قدر تو را دوست دارد که حتی وقتی به خواب می‌رود، به یاد تو و برای آسایش تو می‌اندیشد.

نکته ادبی: به نام تو خسپد، کنایه از اوج احترام و توجه افراسیاب به سیاوش است.

چنان دان که خرم بهارش توی نگارش تویی غمگسارش تویی

بدان که تو برای او مانند بهارِ خرم هستی؛ تو هم نگارگر (مایه زیبایی) و هم غمگسارِ او هستی.

نکته ادبی: تشبیه سیاوش به بهار، نماد امید و نوزایی برای افراسیاب است.

بزرگی و فرزند کاووس شاه سر از بس هنرها رسیده به ماه

تو شاهزاده‌ای بزرگ، فرزند کی‌کاووس و دارای هنرهایی هستی که آوازه‌ات به آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: سر به ماه رسیدن، کنایه از بزرگی و سرآمد بودن است.

پدر پیر سر شد تو برنا دلی نگر سر ز تاج کیی نگسلی

پدرت کاووس پیر شده و رو به زوال است، اما تو جوانی دلاوری؛ مراقب باش که شکوه پادشاهی و تاجِ کیانی را از دست ندهی.

نکته ادبی: سستی نکردن در حفظ شأن و مقام پادشاهی.

به ایران و توران توی شهریار ز شاهان یکی پرهنر یادگار

تو هم در ایران و هم در توران شهریار هستی و از میان همه پادشاهان، یادگاری سرشار از هنر و کمال به شمار می‌آیی.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه دوگانه و ممتاز سیاوش.

بنه دل برین بوم و جایی بساز چنان چون بود درخور کام و ناز

دل به این سرزمین ببند و خانه‌ای برای خود بساز، آن‌گونه که شایسته یک شاهزاده است و تو را به کام و ناز برساند.

نکته ادبی: دعوت به استقرار و پذیرش زندگی در توران.

نبینمت پیوستهٔ خون کسی کجا داردی مهر بر تو بسی

نمی‌خواهم ببینم که تو وابسته و دلبسته به کسی نیستی، در حالی که بسیاری به تو مهر می‌ورزند.

نکته ادبی: تشویق به برقراری پیوند عاطفی جدید.

برادر نداری نه خواهر نه زن چو شاخ گلی بر کنار چمن

تو در اینجا نه برادر داری، نه خواهر و نه همسر؛ و مانند شاخه گلی تنها در کنار چمن مانده‌ای.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه شاخه گل برای نشان دادن تنهایی و ظرافت سیاوش.

یکی زن نگه کن سزاوار خویش از ایران منه درد و تیمار پیش

زنی شایسته و هم‌تراز خود انتخاب کن و اندوه و غم ایران را از دل بیرون کن.

نکته ادبی: تیمار به معنای غم و اندوه است.

پس از مرگ کاووس ایران تراست همان تاج و تخت دلیران تراست

پس از مرگ کاووس، پادشاهی ایران متعلق به توست و تاج و تختِ دلاوران به دست تو خواهد رسید.

نکته ادبی: اشاره به مشروعیتِ پادشاهی سیاوش.

پس پردهٔ شهریار جهان سه ماهست با زیور اندر نهان

سه ماه است که دختری در پس پرده (حریم پادشاهی) با زیورآلات پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به دختران پرده‌نشین و نجیب‌زاده.

اگر ماه را دیده بودی سیاه از ایشان نه برداشتی چشم ماه

اگر حتی ماه (زیبارویان) او را می‌دید، چشم از او برنمی‌داشت (به خاطر زیبایی‌اش).

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی دختر با استفاده از نماد ماه.

سه اندر شبستان گرسیوزاند که از مام وز باب با پروزاند

آن‌ها سه دختر از خاندان گرسیوز هستند که از پدر و مادر اصیل متولد شده‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر اصالت خانوادگی (مام و باب).

نبیره فریدون و فرزند شاه که هم جاه دارند و هم تاج و گاه

آن‌ها نبیره فریدون و فرزندان شاه هستند که شکوه، تاج و جایگاه پادشاهی دارند.

نکته ادبی: تأکید بر تبارِ شاهانه برای همسریِ سیاوش.

ولیکن ترا آن سزاوارتر که از دامن شاه جویی گهر

اما برای تو شایسته‌تر است که از دامن (خاندان) خودِ من (پیران) همسر بگزینی.

نکته ادبی: پیشنهادِ پیران برای پیوند با خاندان خودش.

پس پردهٔ من چهارند خرد چو باید ترا بنده باید شمرد

در خانه من چهار دختر وجود دارد که اگر تو بخواهی، باید آن‌ها را بنده خود بدانی.

نکته ادبی: تواضع مبالغه‌آمیز پیران در برابر سیاوش.

ازیشان جریرست مهتر بسال که از خوبرویان ندارد همال

جریره از همه آن‌ها بزرگ‌تر است و در میان زیبارویان، همتایی ندارد.

نکته ادبی: معرفی جریره به عنوان گزینه اصلی.

یکی دختری هستی آراسته چو ماه درخشنده با خواسته

او دختری آراسته و زیباست که مانند ماه درخشان است و ثروت و دارایی بسیاری دارد.

نکته ادبی: آراسته بودن هم به زیبایی ظاهری و هم به کمالات اشاره دارد.

نخواهد کسی را که آن رای نیست بجز چهر شاهش دلارای نیست

او کسی را به همسری نمی‌خواهد، مگر اینکه به تو دل ببندد؛ چرا که جز چهره تو، کسی برایش دل‌آرا نیست.

نکته ادبی: اشاره به عشق و اشتیاق جریره به سیاوش.

ز خوبان جریرست انباز تو بود روز رخشنده دمساز تو

جریره از خوبان است و همراه و هم‌راز تو خواهد بود و روزگارِ درخشانت را روشن‌تر می‌کند.

نکته ادبی: انباز به معنی همسر و همراه.

اگر رای باشد ترا بنده ایست به پیش تو اندر پرستنده ایست

اگر مایل باشی، او بنده و پرستنده تو در پیشگاهت خواهد بود.

نکته ادبی: ادای احترام.

سیاوش بدو گفت دارم سپاس مرا خود ز فرزند برتر شناس

سیاوش در پاسخ گفت: سپاسگزارم و تو را از پدر خود نیز برتر می‌دانم.

نکته ادبی: احترام عمیق سیاوش به پیران.

گر او باشدم نازش جان و تن نخواهم جزو کس ازین انجمن

اگر او مایه آرامش جان و تن من باشد، در این انجمن جز او کسی را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: پذیرش پیشنهاد پیران.

سپاسی نهی زین همی بر سرم که تا زنده ام حق آن نسپرم

تو چنان لطفی به من کرده‌ای که تا زنده‌ام، حق این محبت را فراموش نخواهم کرد.

نکته ادبی: تأکید بر وفای به عهد و قدردانی.

پس آنگاه پیران ز نزدیک اوی سوی خانهٔ خویش بنهاد روی

سپس پیران از نزد سیاوش برخاست و به سمت خانه خود بازگشت.

نکته ادبی: پایانِ گفتگو و شروع اقدام عملی.

چو پیران ز پیش سیاوش برفت به نزدیک گلشهر تازید تفت

وقتی پیران از پیش سیاوش رفت، به سرعت نزد همسرش، گلشهر، شتافت.

نکته ادبی: تفت به معنی با شتاب و سریع.

بدو گفت کار جریره بساز به فر سیاووش خسرو به ناز

به گلشهر گفت: مقدمات ازدواج جریره را با شکوهِ سیاوشِ خسرو (پادشاه‌زاده) فراهم کن.

نکته ادبی: فرِ سیاوش، به معنای شکوه و جلال و کاریزمای سیاوش.

چگونه نباشیم امروز شاد که داماد باشد نبیره قباد

چگونه امروز شاد نباشیم که داماد ما، نبیره قباد است؟

نکته ادبی: اشاره به افتخارِ این پیوند خانوادگی.

بیورد گلشهر دخترش را نهاد از بر تارک افسرش را

گلشهر دخترش را آورد و بر سر او تاج (افسر) نهاد.

نکته ادبی: مراسم عروسی و آرایش عروس.

به دیبا و دینار و در و درم به بوی و به رنگ و به هر بیش و کم

او را با دیبا، دینار، مروارید و پول و با عطرهای خوشبو و رنگ‌های زیبا آراست.

نکته ادبی: توصیفِ تجملات عروسی.

بیاراست او را چو خرم بهار فرستاد در شب بر شهریار

او را مانند بهار خرم آراست و در شب، نزد سیاوش فرستاد.

نکته ادبی: تشبیه عروس به بهار.

مراو را بپیوست با شاه نو نشاند از بر گاه چون ماه نو

او را به سیاوش رساند و مانند ماه نو بر تختِ (گاه) شاهی نشاند.

نکته ادبی: تشبیه عروس به ماه نو.

ندانست کس گنج او را شمار ز یاقوت و ز تاج گوهرنگار

کسی نمی‌توانست گنجینه‌ها، یاقوت‌ها و تاج‌های جواهرنشان او را شمارش کند.

نکته ادبی: اشاره به شکوهِ جهیزیه و ثروت عروس.

سیاوش چو روی جریره بدید خوش آمدش خندید و شادی گزید

سیاوش وقتی چهره جریره را دید، از او خوشش آمد، خندید و شادمانی را برگزید.

نکته ادبی: تغییر وضعیت روحی سیاوش به سمت شادی.

همی بود با او شب و روز شاد نیامد ز کاووس و دستانش یاد

او شب و روز با جریره شاد بود و دیگر یادی از کاووس و رستم (دستان) نمی‌کرد.

نکته ادبی: کمرنگ شدنِ تعلقاتِ ایران در پی استقرار در توران.

برین نیز چندی بگردید چرخ سیاووش را بد ز نیکیش به رخ

زمانه چرخید و سیاوش به خاطر نیکی‌هایی که دید، چهره‌اش درخشان و شاداب شد.

نکته ادبی: به‌رخ (به‌رخسار) آمدنِ اثرِ نیکی‌ها.

ورا هر زمان پیش افراسیاب فرونتر بدی حشمت و جاه و آب

جایگاه، ابهت و احترام او هر روز نزد افراسیاب بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: آب به معنای آبرو و جایگاه اجتماعی است.

یکی روز پیران به به روزگار سیاووش را گفت کای نامدار

روزی پیران به سیاوش گفت ای نامدار،

نکته ادبی: آغازِ فصلِ جدیدی از توصیه‌های سیاسی پیران.

تو دانی که سالار توران سپاه ز اوج فلک برفرازد کلاه

می‌دانی که شاه توران (افراسیاب)، شکوه و پادشاهی‌اش به اوج آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ قدرتِ افراسیاب.

شب و روز روشن روانش توی دل و هوش و توش و توانش توی

تو تمامِ وجود، هوش و توانِ او هستی که شب و روز به تو می‌اندیشد.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ کلیدی سیاوش در زندگی افراسیاب.

چو با او تو پیوستهٔ خون شوی ازین پایه هر دم به افزون شوی

چون با او پیوند خونی (خویشاوندی) برقرار کنی، مقام تو از این که هست، بالاتر خواهد رفت.

نکته ادبی: پیشنهادِ پیوندِ مجدد، این بار با دختر افراسیاب.

بباشد امیدش به تو استوار که خواهی بدن پیش او پایدار

او به تو امیدوار است و می‌خواهد که تو برای همیشه در کنارش بمانی.

نکته ادبی: تلاش برای تثبیتِ کاملِ سیاوش در توران.

اگر چند فرزند من خویش تست مرا غم ز بهر کم و بیش تست

اگرچه فرزندان من هم بستگان تو هستند، اما من نگرانِ سود و زیان تو هستم.

نکته ادبی: اظهار خیرخواهی بی غرضِ پیران.

فرنگیس مهتر ز خوبان اوی نبینی به گیتی چنان موی و روی

فرنگیس بزرگترین دختر اوست و در جهان زیباتر از او کسی را نخواهی یافت.

نکته ادبی: معرفی فرنگیس به عنوان بهترین گزینه.

به بالا ز سرو سهی برترست ز مشک سیه بر سرش افسرست

او (سیاوش) از نظر بلندبالایی از سرو خوش‌قامت نیز برتر است و گویی موهای سیاهش، تاجی بر سر اوست.

نکته ادبی: سرو سهی: کنایه از قد بلند و موزون.

هنرها و دانش ز اندازه بیش خرد را پرستار دارد به پیش

او از نظر دانش و هنر سرآمد است و خرد، همواره چون پرستاری در پیشِ روی اوست.

نکته ادبی: پرستار: در اینجا به معنای راهنما و همراه.

از افراسیاب ار بخواهی رواست چنو بت به کشمیر و کابل کجاست

اگر از افراسیاب (برای پیوند) بخواهی، شایسته است؛ چرا که کجا می‌توان زیبارویی چون او در کشمیر و کابل یافت؟

نکته ادبی: بت: استعاره از شخص زیبا‌روی.

شود شاه پرمایه پیوند تو درفشان شود فر و اورند تو

با این پیوند، شاه (افراسیاب) توانگر می‌شود و فر و شکوهِ پادشاهی تو درخشان‌تر می‌گردد.

نکته ادبی: پرمایه: در اینجا به معنای باارزش و مقتدر.

چو فرمان دهی من بگویم بدوی بجویم بدین نزد او آبروی

اگر به من دستور دهی، این موضوع را با او در میان می‌گذارم و بدین‌وسیله نزد او آبرو و اعتبار کسب می‌کنم.

نکته ادبی: آبروی در اینجا به معنای ارج و قرب است.

سیاوش به پیران نگه کرد و گفت که فرمان یزدان نشاید نهفت

سیاوش به پیران نگریست و گفت: «فرمانِ خداوند را نمی‌توان نادیده گرفت.»

نکته ادبی: نشاید نهفت: کنایه از گریزناپذیر بودن تقدیر الهی.

اگر آسمانی چنین است رای مرا با سپهر روان نیست پای

اگر تقدیرِ آسمانی چنین است، من یارای مقابله با گردش روزگار را ندارم.

نکته ادبی: سپهر: استعاره از گردش روزگار و سرنوشت.

اگر من به ایران نخواهم رسید نخواهم همی روی کاووس دید

اگر قرار باشد که دیگر به ایران نرسم، پس دیدارِ پدرم (کاووس) نیز برایم ممکن نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به اندوهِ دوری از وطن و پدر.

چو دستان که پروردگار منست تهمتن که روشن بهار منست

چگونه می‌توانم دوریِ دستان (زال) که پرورنده‌ی من است و تهمتن (رستم) که مانند بهارِ زندگیِ من است را تحمل کنم؟

نکته ادبی: دستان: لقب زال زر. تهمتن: لقب رستم.

چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران جزین نامدران کنداوران

و همچنین چگونه از دوریِ بهرام و زنگه‌ی شاوران و دیگر یارانِ دلاور چشم بپوشم؟

نکته ادبی: نامدران: نامداران.

چو از روی ایشان بباید برید به توران همی جای باید گزید

اگر قرار است که از دیدار این عزیزان محروم شوم، ناچار باید در توران اقامت گزینم.

نکته ادبی: جای باید گزید: اقامت اختیار کردن.

پدر باش و این کدخدایی بساز مگو این سخن با زمین جز به راز

پیران پاسخ داد: «مانند پدری دلسوز باش و این تدبیر را پی‌ریزی کن؛ اما این سخن را جز با راز و نیاز (پنهانی) با هیچ‌کس مگو.»

نکته ادبی: کدخدایی بساز: در اینجا به معنای تدبیر امور و سامان دادن به زندگی و خانواده.

اگر بخت باشد مرا نیکخواه همانا دهد ره به پیوند شاه

سیاوش گفت: «اگر بخت با من یار باشد، شاید خداوند راهی برای پیوند با خانواده‌ی شاه بگشاید.»

نکته ادبی: نیکخواه: کسی که خیر و صلاح دیگری را می‌خواهد.

همی گفت و مژگان پر از آب کرد همی برزد اندر میان باد سرد

سیاوش این را می‌گفت و چشمانش پر از اشک بود و از سرِ اندوه، آهی سرد از سینه برمی‌کشید.

نکته ادبی: باد سرد: کنایه از آهِ حسرت.

بدو گفت پیران که با روزگار نسازد خرد یافته کارزار

پیران بدو گفت: «ای شاهزاده، خردمند نباید در برابر چرخش روزگار، بی‌تابی کند.»

نکته ادبی: کارزار: در اینجا به معنای کشاکش و درگیری با سرنوشت.

نیابی گذر تو ز گردان سپهر کزویست آرام و پرخاش و مهر

تو نمی‌توانی از دستِ گردشِ آسمان بگریزی، چرا که آرامش و جنگ و محبت، همه از جانب اوست.

نکته ادبی: گردان سپهر: گردشِ چرخِ فلک و سرنوشتِ مقدر.

به ایران اگر دوستان داشتی به یزدان سپردی و بگذاشتی

اگر در ایران دوستانی داشتی، اکنون آن‌ها را به خدا بسپار و رها کن.

نکته ادبی: بگذاشتی: رها کردن و پشت سر گذاشتن.

نشست و نشانت کنون ایدرست سر تخت ایران به دست اندرست

تکیه‌گاه و موقعیتِ تو اکنون همین‌جاست و تختِ ایران نیز هنوز در دستِ توست (امیدت را از دست مده).

نکته ادبی: ایدُرست: در اینجا (در توران) قرار دارد.

بگفت این و برخاست از پیش او چو آگاه گشت از کم و بیش او

پیران این را گفت و پس از آنکه از تصمیم سیاوش آگاه شد، از نزد او برخاست.

نکته ادبی: کم و بیش: کنایه از چند و چون ماجرا.

به شادی بشد تا بدرگاه شاه فرود آمد و برگشادند راه

او با شادمانی به درگاه شاه رفت و چون به آنجا رسید، راه را برایش گشودند.

نکته ادبی: به شادی بشد: رفتن با امید و اشتیاق.

همی بود بر پیش او یک زمان بدو گفت سالار نیکوگمان

مدتی نزد شاه بود تا اینکه شاهِ نیک‌گمان بدو گفت:

نکته ادبی: سالار: عنوانِ شاه.

که چندین چه باشی به پیشم به پای چه خواهی به گیتی چه آیدت رای

«چرا تا این حد سرپا ایستاده‌ای؟ در این دنیا چه می‌خواهی و چه در دل داری؟»

نکته ادبی: به پای بودن: کنایه از منتظر ماندن و اصرار بر درخواست.

سپاه و در گنج من پیش تست مرا سودمندی کم و بیش تست

«لشکر و گنجینه‌های من در اختیار توست؛ هر چه از من بخواهی، برای من سودمند است.»

نکته ادبی: کم و بیش: هرآنچه که داری یا می‌خواهی.

کسی کاو به زندان و بند منست گشادنش درد و گزند منست

«کسی که در بند و زندان من است، رهایی‌اش برای من مایه‌ی درد و رنج است.»

نکته ادبی: اشاره به تردیدِ شاه نسبت به سیاوش که در ابتدا او را رقیب می‌دانست.

ز خشم و ز بند من آزاد گشت ز بهر تو پیگار من باد گشت

«اما او از خشم و بند من آزاد شد و مبارزه‌ی من با او، به نفع تو تمام شد.»

نکته ادبی: باد گشت: به معنای بیهوده شد یا تغییر کرد.

ز بسیار و اندک چه باید بخواه ز تیغ و ز مهر و ز تخت و کلاه

«از هرچه بخواهی، از تیغ، تاج و تخت و مهربانی، دریغ نخواهم کرد.»

نکته ادبی: تیغ و مهر: نماد قدرت و محبت.

خردمند پاسخ چنین داد باز که از تو مبادا جهان بی نیاز

خردمند (پیران) پاسخ داد: «جهان هرگز از تو بی‌نیاز مباد.»

نکته ادبی: اشاره به احترامِ دیپلماتیک به شاه.

مرا خواسته هست و گنج و سپاه به بخت تو هم تیغ و هم تاج و گاه

«من گنج و سپاه دارم و به برکتِ وجود تو، قدرت و سلطنت نیز با من است.»

نکته ادبی: جاه: مقام و رتبه.

ز بهر سیاوش پیامی دراز رسانم به گوش سپهبد به راز

«اما پیامی طولانی از جانب سیاوش دارم که می‌خواهم آن را به صورت محرمانه به گوش تو برسانم.»

نکته ادبی: به راز: پنهانی و محرمانه.

مرا گفت با شاه ترکان بگوی که من شاد دل گشتم و نامجوی

«او به من گفت: به شاه ترکان بگو که من دلی شاد و امیدوار یافته‌ام.»

نکته ادبی: نامجوی: کسی که در پی کسبِ نام و افتخار است.

بپروردیم چون پدر در کنار همه شادی آورد بخت تو بار

«او گفت: تو مرا چون پدری در کنار خود پروریدی و بختِ تو برای من شادی به ارمغان آورد.»

نکته ادبی: بار آوردن: نتیجه دادن.

کنون همچنین کدخدایی بساز به نیک و بد از تو نیم بی نیاز

«اکنون نیز این پیوند را سامان ده، چرا که من در نیک و بد، به تو نیازمندم.»

نکته ادبی: کدخدایی: زندگی مشترک و پیوند زناشویی.

پس پردهٔ تو یکی دخترست که ایوان و تخت مرا درخورست

«دختری در حرم‌سرای تو هست که شایسته‌ی تخت و کاخِ من است.»

نکته ادبی: ایوان: نماد کاخ و شکوه.

فرنگیس خواند همی مادرش شود شاد اگر باشم اندر خورش

«نامش فرنگیس است و اگر من لایق او باشم، او نیز شاد خواهد شد.»

نکته ادبی: در خورش: در خورِ او بودن.

پراندیشه شد جان افراسیاب چنین گفت با دیده کرده پرآب

افراسیاب غرق در اندیشه شد و با چشمان اشک‌بار سخن گفت.

نکته ادبی: پراندیشه: نگران و مضطرب.

که من گفته ام پیش ازین داستان نبودی بران گفته همداستان

او گفت: «من پیش از این ماجرایی را شنیده بودم و آن زمان با آن موافق نبودم.»

نکته ادبی: همداستان: موافق و هم‌رأی.

چنین گفت با من یکی هوشمند که رایش خرد بود و دانش بلند

«هوشمندی دانا که خرد و دانش فراوانی داشت، با من چنین گفت:»

نکته ادبی: هوشمند: فردِ دانا و پیش‌گو.

که ای دایهٔ بچهٔ شیرنر چه رنجی که جان هم نیاری به بر

«ای کسی که بچه شیرِ نری را پرورش می‌دهی، چرا خود را به رنج می‌افکنی و جانت را به خطر می‌اندازی؟»

نکته ادبی: دایه: پرورش‌دهنده.

و دیگر که از پیش کندآوران ز کار ستاره شمر بخردان

«و همچنین از پیش‌گویی‌های ستاره‌شناسانِ دانا شنیدم که...»

نکته ادبی: ستاره‌شمر: منجم و پیش‌گو.

شمار ستاره به پیش پدر همی راندندی همه دربدر

«آن‌ها شمارش ستارگان را پیشِ پدرم می‌بردند و گزارش می‌کردند.»

نکته ادبی: دربدر: در اینجا به معنای پی‌درپی و همواره.

کزین دو نژاده یکی شهریار بیاید بگیرد جهان در کنار

«که از ترکیبِ این دو نژاد (ایرانی و تورانی)، پادشاهی زاده خواهد شد که جهان را تسخیر خواهد کرد.»

نکته ادبی: نژاده: اصیل‌زاده.

به توران نماند برو بوم و رست کلاه من اندازد از کین نخست

«او در توران هیچ‌کس را باقی نخواهد گذاشت و نخستین کارش، انداختنِ تاج از سرِ من است.»

نکته ادبی: بر و بوم و رست: سرزمین و آبادانی.

کنون باورم شد که او این بگفت که گردون گردان چه دارد نهفت

«اکنون باورم شد که آن حرف درست بود؛ ببین که روزگار چه رازی در نهان دارد!»

نکته ادبی: گردون گردان: فلک و تقدیر.

چرا کشت باید درختی به دست که بارش بود زهر و برگش کبست

«چرا باید درختی را پرورش داد که بارش زهر است و برگش کبست (مایه‌ی تباهی)؟»

نکته ادبی: کبست: به معنای زهراگین یا مایه تباهی.

ز کاووس وز تخم افراسیاب چو آتش بود تیز یا موج آب

«ترکیبِ نژادِ کاووس و نژادِ افراسیاب، مانند آتشِ تیز یا موجِ سهمگینِ آب است.»

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن خطرِ تلاقی این دو قدرت.

ندانم به توران گراید به مهر وگر سوی ایران کند پاک چهر

«نمی‌دانم که او با مهر به سوی توران می‌آید یا ایران را وطنِ اصلی خود می‌داند.»

نکته ادبی: پاک‌چهر: در اینجا کنایه از خاستگاه و ریشه اصیل.

چرا بر گمان زهر باید چشید دم مار خیره نباید گزید

«چرا باید بیهوده ریسک کرد و زهر چشید؟ نباید به دهان مار (خطر) نزدیک شد.»

نکته ادبی: دم مار: کنایه از خطرِ پنهان.

بدو گفت پیران که ای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار

پیران بدو گفت: «ای شهریار، دلت را به این کار غمگین مکن.»

نکته ادبی: اشاره به تسکینِ خاطرِ شاه توسط پیران.

کسی کز نژاد سیاوش بود خردمند و بیدار و خامش بود

«کسی که از نژادِ سیاوش است، خردمند و هوشیار و در عین حال خویشتندار است.»

نکته ادبی: خامش: در اینجا به معنای خویشتندار و باوقار.

بگفت ستاره شمر مگرو ایچ خردگیر و کار سیاوش بسیچ

«به گفته‌ی ستاره‌شناسان اعتماد مکن؛ عقل را به کار بگیر و کارِ سیاوش را سامان بده.»

نکته ادبی: بسیچ: آماده کن و سامان ده.

کزین دو نژاده یکی نامور برآرد به خورشید تابنده سر

از این پیوندِ دو تبارِ اصیل، فرزندی بلندآوازه پدید خواهد آمد که همچون خورشید تابان در جهان خواهد درخشید.

نکته ادبی: نژاده در اینجا به معنای اصیل‌زاده و دارای تبار پاک است.

بایران و توران بود شهریار دو کشور برآساید از کارزار

او پادشاه ایران و توران خواهد شد و هر دو کشور در سایه حکومت او از گزند جنگ و ستیز در امان خواهند ماند.

نکته ادبی: آسودن در اینجا به معنای آرامش یافتن و رفع دغدغه‌های جنگ است.

وگر زین نشان راز دارد سپهر بیفزایدش هم باندیشه مهر

اگر سرنوشت (سپهر) این راز را در دل داشته باشد، این پیوند موجب فزونی محبت و خرد خواهد شد.

نکته ادبی: سپهر در متون کهن نماد سرنوشت و چرخ گردون است.

بخواهد بدن بی گمان بودنی نکاهد به پرهیز افزودنی

آنچه باید روی دهد، بی‌شک اتفاق می‌افتد و با پرهیز و دوری‌گزینی نمی‌توان مانع از امری شد که مقدر شده است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم جبر در برابر تقدیر که در ادبیات حماسی بسیار رایج است.

نگه کن که این کار فرخ بود ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود

بنگر که این اقدام فرخنده است؛ چرا که پاسخ‌های بخت و اقبال همواره موافق و مثبت است.

نکته ادبی: از بخت پرسیدن کنایه از استخاره یا طلب فال نیک کردن است.

ز تخم فریدون وز کیقباد فروزنده تر زین نباشد نژاد

نژادی که از نسل فریدون و کی‌قباد باشد، درخشنده‌تر و والاتر از این نژاد وجود ندارد.

نکته ادبی: ذکر نام فریدون و کی‌قباد برای تأکید بر اصالت و مشروعیت سیاوش است.

به پیران چنین گفت پس شهریار که رای تو بر بد نیاید به کار

سپس پادشاه (افراسیاب) به پیران گفت که رأی و تدبیر تو همواره درست و کارساز است.

نکته ادبی: پیران به عنوان نماد خرد در لشکر توران معرفی شده است.

به فرمان و رای تو کردم سخن برو هرچ باید به خوبی بکن

من همه امور را به فرمان و تدبیر تو سپردم، پس برو و هرچه لازم است به بهترین شکل انجام بده.

نکته ادبی: اعتماد کامل پادشاه به وزیر کاردان را نشان می‌دهد.

دو تا گشت پیران و بردش نماز بسی آفرین کرد و برگشت باز

پیران در برابر شاه خم شد و ادای احترام کرد، سپس با سپاس و دعای خیر، مجلس را ترک گفت.

نکته ادبی: دوتا گشتن کنایه از تعظیم و فروتنی است.

به نزد سیاوش خرامید زود برو بر شمرد آن کجا رفته بود

پیران با شتاب به نزد سیاوش رفت و تمام آنچه را که در دربار افراسیاب گذشته بود، برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: خرامید در اینجا به معنای با وقار و سرعت حرکت کردن است.

نشستند شادان دل آن شب بهم به باده بشستند جان را ز غم

آن شب سیاوش و پیران شادمان در کنار یکدیگر نشستند و با نوشیدن باده، غم و اندوه را از جان خود شستند.

نکته ادبی: شستن غم کنایه از فراموشی و زدودن اندوه است.

چو خورشید از چرخ گردنده سر برآورد برسان زرین سپر

هنگامی که خورشید از افق سر برآورد و همچون سپری زرین در آسمان درخشید (روز آغاز شد).

نکته ادبی: تشبیه خورشید به سپر زرین از تصاویر رایج حماسی است.

سپهدار پیران میان را ببست یکی بارهٔ تیزرو برنشست

پیرانِ سپهدار، کمر همت بست و بر اسبی تیزرو سوار شد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده‌سازی برای انجام کاری مهم است.

به کاخ سیاووش بنهاد روی بسی آفرین خواند بر فر اوی

او به سوی کاخ سیاوش روان شد و فر و شکوه او را ستود.

نکته ادبی: فر در اینجا به معنای شکوه و جلال و کاریزمای شاهانه است.

بدو گفت کامروز برساز کار به مهمانی دختر شهریار

پیران به سیاوش گفت که امروز باید مقدمات مهمانی (عروسی) با دختر پادشاه را فراهم کنی.

نکته ادبی: مهمانی در اینجا کنایه از مراسم عروسی است.

چو فرمان دهی من سزاوار او میان را ببندم پی کار او

پیران گفت: هر دستوری که بدهی، من شایسته آن هستم و برای انجام کارهای تو کمر همت می‌بندم.

نکته ادبی: وفاداری و تواضع پیران نسبت به سیاوش را نشان می‌دهد.

سیاووش را دل پر آزرم بود ز پیران رخانش پر از شرم بود

سیاوش که بسیار شرمگین و باحیا بود، از دیدن پیران چهره‌اش سرخ شد.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و شرم بزرگوارانه است.

بدو گفت رو هرچ باید بساز تو دانی که از تو مرا نیست راز

سیاوش به پیران گفت: برو و هرچه لازم است فراهم کن، تو خود می‌دانی که من هیچ رازی از تو ندارم.

نکته ادبی: اعتماد متقابل بین سیاوش و پیران.

چو بشنید پیران سوی خانه رفت دل و جان ببست اندر آن کار تفت

پیران که این سخن را شنید، با دلی سرشار از اشتیاق به سمت خانه رفت تا کارها را با جدیت انجام دهد.

نکته ادبی: کار تفت کنایه از کار فوری و با جدیت و شتاب است.

در خانهٔ جامهٔ نابرید به گلشهر بسپرد پیران کلید

پیران کلید گنجینه‌ها را به همسرش گلشهر سپرد تا جامه و هدایا را آماده کند.

نکته ادبی: گلشهر در نقش کدبانوی خانه، مدیریت لجستیک عروسی را بر عهده دارد.

کجا بود کدبانوی پهلوان ستوده زنی بود روشن روان

گلشهر، بانویِ پهلوان، زنی خردمند و روشن‌ضمیر بود.

نکته ادبی: روشن‌روان به معنای دانا و پاک‌نهاد.

به گنج اندرون آنچ بد نامدار گزیده ز زربفت چینی هزار

در گنجینه، از پارچه‌های زربفت چینی که بسیار گران‌بها بودند، هزاران قطعه انتخاب شد.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای با تار و پود طلا که نشان ثروت است.

زبرجد طبقها و پیروزه جام پر از نافهٔ مشک و پر عود خام

طبق‌های زبرجد و جام‌های فیروزه‌ای که مملو از مشک و عودهای خام بودند، آماده شد.

نکته ادبی: توصیف مبالغه‌آمیز ثروت برای نشان دادن اهمیت عروسی.

دو افسر پر از گوهر شاهوار دو یاره یکی طوق و دو گوشوار

دو تاج جواهرنشان، چندین دست‌بند، طوق و گوشواره‌های گران‌بها نیز فراهم شد.

نکته ادبی: توصیف دقیق جواهرات نشانه جلال مراسم است.

ز گستردنیها شتروار شست ز زربفت پوشیدینها سه دست

از فرش‌ها و زیراندازها، شصت شتر بار زدند و سه دست لباس‌های زربفت نیز آماده شد.

نکته ادبی: شتروار کنایه از حجم بسیار زیاد هدایا است.

همه پیکرش سرخ کرده به زر برو بافته چند گونه گهر

تمامی نقش و نگارها با طلا تزیین شده بود و جواهرات گوناگونی بر آن بافته شده بود.

نکته ادبی: توصیف هنر دست و ظرافت هدایا.

ز سیمین و زرین شتربار سی طبقها و از جامهٔ پارسی

سی شتر بار از ظروف زرین و سیمین و طبق‌ها و جامه‌های پارسی آماده شد.

نکته ادبی: سیمین و زرین نماد ثروت بی‌پایان است.

یکی تخت زرین و کرسی چهار سه نعلین زرین زبرجد نگار

یک تخت پادشاهی زرین، چهار کرسی و سه جفت کفش زرین که با زبرجد تزیین شده بود، فراهم گشت.

نکته ادبی: تکیه بر جزئیات برای بزرگ‌نمایی شکوه هدایا.

پرستنده سیصد به زرین کلاه ز خویشان نزدیک صد نیک خواه

سیصد پرستار با کلاه‌های زرین و صد نفر از نزدیکان و خیرخواهان نیز همراه شدند.

نکته ادبی: تعداد زیاد همراهان نشان‌دهنده جلال مراسم است.

پرستار با جام زرین دو شست گرفته ازان جام هر یک به دست

شصت پرستار که هر کدام جام زرین در دست داشتند، در مراسم حضور یافتند.

نکته ادبی: عدد شصت در اینجا نشانه فراوانی و شکوه است.

همان صد طبق مشک و صد زعفران سپردند یکسر به فرمانبران

صد طبق مشک و صد طبق زعفران نیز به کارگران و خدمتکاران سپرده شد.

نکته ادبی: مشک و زعفران در ادبیات کهن نماد گران‌بها بودن هدایاست.

به زرین عماری و دیبا و جلیل برفتند با خواسته خیل خیل

با هودج‌های زرین و پارچه‌های ابریشمین، هدایا را گروه گروه روانه کردند.

نکته ادبی: عماری یا هودج وسیله‌ای برای حمل بزرگان و هدایا بوده است.

بیورد بانو ز بهر نثار ز دینار با خویشتن سی هزار

گلشهر بانو برای نثار کردن (شاباش) سی هزار دینار طلا با خود برداشت.

نکته ادبی: نثار عملی برای نشان دادن سخاوت و شادی است.

به نزد فرنگیس بردند چیز روانشان پر از آفرین بود نیز

این هدایا را نزد فرنگیس بردند و همه آنان با آرزوهای نیک و دعای خیر همراه بودند.

نکته ادبی: اشاره به رضایت خاطر و آرزوی خوشبختی برای زوج جوان.

وزان روی پیران و افراسیاب ز بهر سیاوش همه پرشتاب

در آن سو، پیران و افراسیاب نیز با شتاب و اشتیاق برای کارهای سیاوش تلاش می‌کردند.

نکته ادبی: شتاب داشتن نشان از اهمیت موضوع برای افراسیاب است.

به یک هفته بر مرغ و ماهی نخفت نیمد سر یک تن اندر نهفت

به مدت یک هفته، همه در تکاپو بودند و کسی از شادی و هیاهو به خواب نرفت.

نکته ادبی: مرغ و ماهی نخفتن مبالغه‌ای برای نشان دادن شدت جشن و جنب‌وجوش است.

زمین باغ گشت از کران تا کران ز شادی و آوای رامشگران

باغ و زمین از شادی و آواز موسیقی‌دانان و رامشگران پر شده بود.

نکته ادبی: رامشگران در دربار شاهان نماد شادی و عیش بوده‌اند.

به پیوستگی بر گوا ساختند چو زین عهد و پیمان بپرداختند

پس از آنکه عهد و پیمانِ عروسی را به جا آوردند، بر این پیوند گواهی دادند.

نکته ادبی: پیوستگی در اینجا به معنای عقد و پیوند است.

پیامی فرستاد پیران چو دود به گلشهر گفتا فرنگیس زود

پیران با شتاب پیامی به گلشهر فرستاد تا فرنگیس را آماده کنند.

نکته ادبی: همچو دود کنایه از سرعتِ فوق‌العاده در ارسال پیام است.

هم امشب به کاخ سیاوش رود خردمند و بیدار و خامش رود

گفت امشب باید فرنگیس به کاخ سیاوش برود، به‌گونه‌ای که خردمند و هوشیار و بی‌صدا حرکت کند.

نکته ادبی: خامش رفتن نشانه وقار و احترام است.

چو بانوی بشنید پیغام اوی به سوی فرنگیس بنهاد روی

وقتی گلشهر بانو پیام را شنید، بی‌درنگ نزد فرنگیس رفت.

نکته ادبی: اطاعت بی‌درنگ گلشهر از دستور پیران.

زمین را ببوسید گلشهر و گفت که خورشید را گشت ناهید جفت

گلشهر با تواضع گفت: گویی ناهید (ستاره سعد و زیبایی) به همسری خورشید (سیاوش) درآمده است.

نکته ادبی: تشبیه عروس به ناهید (زهره) و داماد به خورشید.

هم امشب بباید شدن نزد شاه بیاراستن گاه او را به ماه

همین امشب باید نزد پادشاه بروی تا مراسمِ رسیدنِ تو به همسرِ ماه‌چهرت برگزار شود.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از زیبایی سیاوش است.

بیامد فرنگیس چون ماه نو به نزدیک آن تاجور شاه نو

فرنگیس همچون ماه نو پدیدار شد و به نزد آن پادشاه جوان (سیاوش) رفت.

نکته ادبی: تشبیه عروس به ماه نو از کنایاتِ رایج برای زیبایی است.

بدین کار بگذشت یک هفته نیز سپهبد بیاراست بسیار چیز

یک هفته دیگر نیز گذشت و سپهبد (پیران) هدایای بسیار دیگری را آماده کرد.

نکته ادبی: تأکید بر تداوم هدایا و ثروت‌مندی مراسم.

از اسپان تازی و از گوسفند همان جوشن و خود و تیغ و کمند

از اسب‌های تازی، گوسفندان، جوشن، کلاهخود، شمشیر و کمند فراهم کرد.

نکته ادبی: تجهیزات جنگی در کنار هدایا نماد قدرت و آمادگی نظامی است.

ز دینار و از بدرهای درم ز پوشیدنیها و از بیش و کم

از سکه‌های طلا و نقره و لباس‌های گوناگون، هرآنچه لازم بود تدارک دید.

نکته ادبی: بدره کیسه پولی است که در آن سکه وجود دارد.

وزین مرز تا پیش دریای چین همی نام بردند شهر و زمین

از این سرزمین تا دریای چین، همگی نامِ این شهر و زمین را به نیکی می‌بردند.

نکته ادبی: گستردگی شهرت این ازدواج در جهان.

به فرسنگ صد بود بالای او نشایست پیمود پهنای او

پهنا و گستردگیِ این شکوه و جلال به صد فرسنگ می‌رسید و شمارشِ آن ناممکن بود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن بزرگی و عظمت کار پیران.

نوشتند منشور بر پرنیان همه پادشاهی به رسم کیان

منشوری (فرمان یا سند) بر روی حریر نوشتند و تمام پادشاهی را طبق آیین‌های شاهان کهن (کیان) ثبت کردند.

نکته ادبی: منشور به معنای فرمان یا عهدنامه است و پرنیان نوعی حریر نفیس.

به خان سیاوش فرستاد شاه یکی تخت زرین و زرین کلاه

پادشاه برای سیاوش تخت و کلاهی از زر فرستاد تا ارادت و احترام خود را نشان دهد.

نکته ادبی: تخت زرین و زرین‌کلاه نمادهای پادشاهی و بزرگی هستند.

ازان پس بیاراست میدان سور هرآنکس که رفتی ز نزدیک و دور

پس از آن، میدانی برای جشن و شادی آراستند و هر کسی از دور و نزدیک به آنجا آمد.

نکته ادبی: میدان سور در اینجا به معنای محل برگزاری جشن عمومی است.

می و خوان و خوالیگران یافتی بخوردی و هرچند برتافتی

مردم در آن میدان به می و غذا و خوان‌های پرنعمت دسترسی داشتند و هر اندازه که می‌خواستند می‌خوردند.

نکته ادبی: خوالیگر به معنای آشپز و طباخ است.

ببردی و رفتی سوی خان خویش بدی شاد یک هفته مهمان خویش

هر کس هرچه می‌خواست با خود می‌برد و به خانه بازمی‌گشت و یک هفته مهمان نوازندگی و شادی بود.

نکته ادبی: خان به معنی خانه است.

در بسته زندانها برگشاد ازو شادمان بخت و او نیز شاد

درهای زندان‌ها را گشودند و زندانیان آزاد شدند؛ سیاوش از این رویداد و اقبال بلند خود شادمان بود.

نکته ادبی: اشاره به بخشش و عدالت شاهانه.

به هشتم سیاووش بیامد به گاه اباگرد پیران به نزدیک شاه

در روز هشتم، سیاوش همراه با پیران به دربار شاه آمد.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای زمان یا مجلس شاهانه است.

گرفتند هر دو برو آفرین که ای مهتر و شهریار زمین

هر دو به ستایش شاه پرداختند و او را بزرگ و شهریار زمین خطاب کردند.

نکته ادبی: آفرین گفتن به معنای تحسین و دعا کردن است.

همیشه ترا جاودان باد روز به شادی و بدخواه را پشت کوز

سیاوش و پیران برای شاه دعا کردند که همیشه روزگارش خوش باشد و دشمنانش خوار و نابود شوند.

نکته ادبی: پشت کوز شدن کنایه از شکست خوردن و نابود شدن دشمن است.

وزان جایگه بازگشتند شاد بسی از جهاندار کردند یاد

سپس از آنجا با شادمانی بازگشتند و در طول راه بسیار از افراسیاب یاد کردند.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا لقبی برای پادشاه (افراسیاب) است.

چنین نیز یک سال گردان سپهر همی گشت بیدار بر داد و مهر

یک سال به همین منوال گذشت و زمانه بر مدار داد و مهربانی می‌چرخید.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از چرخش روزگار است.

فرستاده آمد ز نزدیک شاه به نزد سیاوش یکی نیک خواه

سپس فرستاده‌ای از سوی شاه نزد سیاوش آمد؛ کسی که خیرخواه او بود.

نکته ادبی: نیک‌خواه اشاره به واسطه‌ای امین دارد.

که پرسد همی شاه را شهریار همی گوید ای مهتر نامدار

او از طرف شاه، سیاوش را مورد خطاب قرار داد و از او احوال پرسید.

نکته ادبی: شهریار و مهتر القاب تعظیمی برای سیاوش هستند.

بود کت ز من دل بگیرد همی وزین برنشستن گزیرد همی

شاه پرسید که آیا از من دلگیر شدی یا از ماندن در این سرزمین خسته شده‌ای؟

نکته ادبی: گزیر داشتن به معنای ناچار بودن یا بی‌نیاز بودن است.

از ایدر ترا داده ام تا به چین یکی گرد برگرد و بنگر زمین

از اینجا تا مرز چین را به تو بخشیده‌ام، برو و همه جای این سرزمین را بگرد و تماشا کن.

نکته ادبی: گرد برگرد کنایه از تمام نقاط منطقه است.

به شهری که آرام و رای آیدت همان آرزوها بجای آیدت

هر شهری را که پسندیدی و در آن آرامش یافتی، هر آرزویی که داری در آنجا برآورده کن.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای نظر و سلیقه است.

به شادی بباش و به نیکی بمان ز خوبی مپرداز دل یک زمان

شاد زندگی کن و در نیکی‌ها بمان و لحظه‌ای دلت را از خوبی‌ها خالی نکن.

نکته ادبی: مپرداز (از پرداختن) به معنای خالی گذاشتن است.

سیاوش ز گفتار او گشت شاد بزد نای و کوس و بنه برنهاد

سیاوش از پیشنهاد شاه خوشحال شد و فرمان حرکت و کوچ را صادر کرد.

نکته ادبی: نای و کوس نماد آغاز حرکت سپاه است.

سلیح و سپاه و نگین و کلاه ببردند زین گونه با او به راه

اسلحه، سپاه و نشان‌های پادشاهی را همراه خود برداشتند و راهی شدند.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

فراوان عماری بیاراستند پس پرده خوبان بپیراستند

عماری‌های (تخت‌های روان مسقف) بسیاری آماده کردند و زنان و زیبارویان را در آن‌ها جای دادند.

نکته ادبی: پرده‌نشینان اشاره به زنان خاندان دارد.

فرنگیس را در عماری نشاند بنه برنهاد و سپه را براند

فرنگیس را در عماری نشاند و بارهای سفر را بست و سپاه را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: سپه را براند اشاره به آغاز حرکت نظامی است.

ازو بازنگسست پیران گرد بنه برنهاد و سپه را ببرد

پیرانِ خردمند نیز سیاوش را رها نکرد و همراه او با سپاه حرکت کرد.

نکته ادبی: پیران گرد به معنای پیرانِ دلاور و کارآزموده است.

به شادی برفتند سوی ختن همه نامداران شدند انجمن

با شادی به سوی شهر ختن رفتند و تمام بزرگان و نامداران در آنجا گرد هم آمدند.

نکته ادبی: انجمن شدن به معنای اجتماع بزرگان است.

که سالار پیران ازان شهر بود که از بدگمانیش بی بهر بود

چون پیران، سالار آن شهر بود و به او اعتماد کامل داشتند و از بدگمانی بری بود.

نکته ادبی: بدگمانی به معنای سوءظن و خیانت است.

همی بود یکماه مهمان او بران سر چنین بود پیمان او

سیاوش یک ماه مهمان پیران بود، چرا که از پیش چنین وعده کرده بودند.

نکته ادبی: پیمان کردن به معنای عهد بستن است.

ز خوردن نیاسود یک روز شاه گهی رود و می گاه نخچیرگاه

سیاوش در این مدت بیکار ننشست؛ یا به رودخانه می‌رفت یا به شکارگاه.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل شکار حیوانات است.

سر ماه برخاست آوای کوس برانگه که خیزد خروش خروس

با آغاز ماه جدید، صدای کوسِ سفر در هنگام سپیده‌دم بلند شد.

نکته ادبی: خروش خروس کنایه از وقت سحر است.

بیامد سوی پادشاهی خویش سپاه از پس پشت و پیران ز پیش

به سوی سرزمین خود حرکت کرد، در حالی که سپاه از پشت سر و پیران در پیشاپیش او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: پادشاهی خویش به معنای قلمرو تحت حاکمیت اوست.

بران مرز و بوم اندر آگه شدند بزرگان به راه شهنشه شدند

وقتی به آن سرزمین رسید، بزرگان منطقه از آمدن او باخبر شدند و به استقبالش رفتند.

نکته ادبی: راه شهنشه شدن کنایه از به پیشواز شاه رفتن است.

به شادی دل از جای برخاستند جهانی به آیین بیاراستند

مردم از شادی بر خود می‌بالیدند و جهان را به شکلی زیبا و باشکوه آراستند.

نکته ادبی: جای برخاستن کنایه از شور و هیجان است.

ازان پادشاهی خروشی بخاست تو گفتی زمین گشت با چرخ راست

از آن پادشاهی (سرزمین) چنان هیاهویی برپا شد که گویی زمین با آسمان هم‌تراز گشت.

نکته ادبی: اغراق در توصیف شکوه جمعیت و هیاهو.

ز بس رامش و نالهٔ کرنای تو گفتی بجنبد همی دل ز جای

صدای موسیقی و کرناها چنان بلند بود که گویی دل‌ها از جا کنده می‌شد.

نکته ادبی: ناله کرنای استعاره از صدای مهیب موسیقی نظامی است.

بجایی رسیدند کاباد بود یکی خوب فرخنده بنیاد بود

به سرزمینی رسیدند که بسیار آباد بود و بنیان‌های آنجا نیکو و فرخنده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: خوب فرخنده بنیاد اشاره به موقعیت جغرافیایی عالی دارد.

به یک روی دریا و یک روی کوه برو بر ز نخچیر گشته گروه

یک طرف آن به دریا می‌رسید و طرف دیگر به کوه؛ و شکارگاه‌های فراوانی در آنجا بود.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

درختان بسیار و آب روان همی شد دل سالخورده جوان

درختان بسیار و آب‌های روان در آنجا بود که دل هر پیرمردی را زنده و جوان می‌کرد.

نکته ادبی: جان‌بخش بودن طبیعت.

سیاوش به پیران سخن برگشاد که اینت بر و بوم فرخ نهاد

سیاوش به پیران گفت که این سرزمین، مکانی مبارک و عالی است.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و جایگاه است.

بسازم من ایدر یکی خوب جای که باشد به شادی مرا رهنمای

من اینجا شهری خوب بنا می‌کنم که برای همیشه مرا به سوی شادی راهنمایی کند.

نکته ادبی: ساختن جایگاه نماد تمدن‌سازی است.

برآرم یکی شارستان فراخ فراوان کنم اندرو باغ و کاخ

شهری وسیع می‌سازم و در آن کاخ‌ها و باغ‌های بسیاری پدید می‌آورم.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر یا مرکز آبادی است.

نشستن گهی برفرازم به ماه چنان چون بود در خور تاج و گاه

کاخی بنا می‌کنم که شکوهش تا ماه برسد، همان‌گونه که لایق یک پادشاه است.

نکته ادبی: برفراشتن به ماه کنایه از عظمت و بلندی بناست.

بدو گفت پیران که ای خوب رای بران رو که اندیشه آرد بجای

پیران به سیاوش گفت ای کسی که نظری نیکو داری، هرطور که فکر می‌کنی درست است انجام بده.

نکته ادبی: خوب رای به معنای صاحب اندیشه نیک است.

چو فرمان دهد من بران سان که خواست برآرم یکی جای تا ماه راست

هر زمان که دستور دهی، من همان‌گونه که می‌خواهی مکانی تا ارتفاع ماه بنا می‌کنم.

نکته ادبی: تا ماه راست کنایه از ساختمان بلندمرتبه است.

نخواهم که باشد مرا بوم و گنج زمان و زمین از تو دارم سپنج

من نیازی به گنج و ملک ندارم، تمام دارایی و وجود من در اختیار توست.

نکته ادبی: سپنج در اینجا به معنای امانت و عاریه است.

یکی شارستان سازم ایدر فراخ فراوان بدو اندر ایوان و کاخ

در اینجا شهری وسیع با کاخ‌های بسیار بنا خواهم کرد.

نکته ادبی: تکرار شارستان برای تاکید بر شهرسازی است.

سیاوش بدو گفت کای بختیار درخت بزرگی تو آری به بار

سیاوش به پیران گفت ای فرد خوش‌اقبال، تو مانند درختی هستی که میوه‌های بزرگی به بار می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه پیران به درخت پربار استعاره از خیرخواهی و تاثیرگذاری اوست.

مرا گنج و خوبی همه زان تست به هر جای رنج تو بینم نخست

گنج و ثروت من متعلق به توست و هر جا که رنجی می‌کشی، من آن را می‌بینم و قدردانم.

نکته ادبی: اشاره به قدرشناسی سیاوش.

یکی شهر سازم بدین جای من که خیره بماند دل انجمن

من در این مکان شهری می‌سازم که همه مردم از دیدن آن حیرت‌زده شوند.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از شگفتی است.

ازان بوم خرم چو گشتند باز سیاوش همی بود با دل به راز

پس از بازگشت از آن سرزمین خرم، سیاوش در دل خود با خویشتن راز می‌گفت و فکر می‌کرد.

نکته ادبی: با دل به راز بودن کنایه از تفکر عمیق است.

از اخترشناسان بپرسید شاه که گر سازم ایدر یکی جایگاه

سیاوش از اخترشناسان پرسید که اگر من اینجا شهری بنا کنم چه خواهد شد؟

نکته ادبی: اخترشناسان در قدیم مشاوران سیاسی و نظامی بودند.

ازو فر و بختم به سامان بود وگرکار با جنگ سازان بود

آیا شکوه و بخت من در آنجا پایدار می‌ماند یا درگیر جنگ و کشمکش خواهم شد؟

نکته ادبی: سامان به معنای نظم و ثبات است.

بگفتند یکسر به شاه گزین که بس نیست فرخنده بنیاد این

اخترشناسان همگی گفتند که این مکان اصلاً مکان مبارکی برای بنیادگذاری نیست.

نکته ادبی: فرخنده بنیاد نبودن کنایه از شوم بودن موقعیت است.

از اخترشناسان برآورد خشم دلش گشت پردرد و پرآب چشم

سیاوش از اخترشناسان خشمگین شد؛ دلش پر از درد گشت و چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: واکنش احساسی سیاوش نشان‌دهنده اهمیت این پروژه برای اوست.

کجا گفته بودند با او ز پیش که چون بگذرد چرخ بر کار خویش

آیا هرگز به او گفته بودند که وقتی روزگار بر وفقِ مرادِ تو نیست و چرخِ فلک می‌چرخد، چه در انتظارت است؟

نکته ادبی: چرخ کنایه از گردشِ روزگار و تقدیر است.

سرانجام چون گرددت روزگار به زشتی شود بخت آموزگار

هنگامی که عمرت به پایان می‌رسد، روزگار همچون آموزگاری سخت‌گیر، حقیقتِ تلخِ زندگی را به تو می‌آموزد.

نکته ادبی: بخت آموزگار، استعاره‌ای از تجربیات تلخِ پایانیِ عمر است.

عنان تگاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم

آن مرد (پادشاه) مهارِ اسبِ تندروِ خود را سست کرد و در حالی که به فکر فرورفته بود، اشک‌های گرم از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: تگاور به معنای اسبِ تندرو و جنگی است.

بدو گفت پیران که ای شهریار چه بودت که گشتی چنین سوگوار

پیران به او گفت: ای پادشاه، چه پیش آمده که این‌چنین غمگین و سوگوار شده‌ای؟

نکته ادبی: سوگوار در اینجا به معنای اندوهگینِ عمیق است.

چنین داد پاسخ که چرخ بلند دلم کرد پردرد و جانم نژند

او این‌گونه پاسخ داد که گردشِ روزگار و تقدیرِ الهی، دلم را پر از درد و جانم را افسرده و ناتوان کرده است.

نکته ادبی: نژند به معنای اندوهگین و افسرده است.

که هر چند گرد آورم خواسته هم از گنج و هم تاج آراسته

هر چقدر هم که ثروت و دارایی جمع کنم و هرچقدر هم گنج و تاج و تختم آراسته باشد...

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و دارایی است.

به فرجام یکسر به دشمن رسد بدی بد بود مرگ بر تن رسد

در نهایت، همه این‌ها به دستِ دشمن می‌افتد و مرگ که بدیِ مطلق است، به سراغِ کالبدِ من می‌آید.

نکته ادبی: مرگ به عنوان عنصری که بدیِ نهایی است تصویر شده.

کجا آن حکیمان و دانندگان همان رنج بردار خوانندگان

آن دانایان و حکیمان و آن کسانی که رنجِ بسیار برای دانش‌اندوزی کشیدند، کجا رفتند؟

نکته ادبی: رنج‌بردارِ خوانندگان، اشاره به خردمندان و اهلِ کتاب است.

کجا آن سر تاج شاهنشهان کجا آن دلاور گرامی مهان

آن شاهانِ تاج‌دار و آن پهلوانانِ بزرگوار و نامدار کجا هستند؟

نکته ادبی: مهان جمعِ مه به معنای بزرگان است.

کجا آن بتان پر از ناز و شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم

آن زنانِ زیبا و شرمگین با آن گفتارِ دلنشین و آوای نرمِ خود کجایند؟

نکته ادبی: بتان استعاره از معشوقان و زنانِ زیباست.

کجا آنک بر کوه بودش کنام رمیده ز آرام وز کام و نام

آن کسانی که در کوه‌ها کنجِ عزلت گزیده بودند و از هیاهویِ دنیا و مقام و شهرت گریزان بودند، کجایند؟

نکته ادبی: کنام به معنای بیشه یا محلِ استراحتِ حیوانات، اینجا کنایه از جایگاهِ انزواست.

چو گیتی تهی ماند از راستان تو ایدر ببودن مزن داستان

وقتی دنیا از انسان‌های نیک و راستگو خالی شد، تو دیگر به دنبالِ ماندن در این دنیا نباش.

نکته ادبی: راستان به معنای نیکان و صالحان است.

ز خاکیم و باید شدن زیر خاک همه جای ترسست و تیمار و باک

ما از خاک آفریده شده‌ایم و سرانجام باید به زیرِ خاک بازگردیم؛ سراسرِ این جهان پر از ترس و اندوه و بیم است.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه است.

تو رفتی و گیتی بماند دراز کسی آشکارا نداند ز راز

تو می‌روی و جهان همچنان با درازیِ عمرِ خود باقی می‌ماند، اما هیچ‌کس از راز و حقیقتِ آن آگاه نیست.

نکته ادبی: جهان دراز استعاره از پایداریِ گیتی در برابرِ کوتاهیِ عمرِ انسان است.

جهان سر به سر عبرت و حکمت ست چرا زو همه بهر من غفلت ست

دنیا سراسر درسِ عبرت و حکمت است، پس چرا من تنها غفلت و بی‌خبری را نصیبِ خود کرده‌ام؟

نکته ادبی: مفهوم تضادِ بین حکمتِ نهفته در جهان و غفلتِ انسان.

چو شد سال برشست و شش چاره جوی ز بیشی و از رنج برتاب روی

وقتی به سن شصت و شش سالگی رسیدی، ای کسی که به دنبالِ چاره‌جویی هستی، از حرص و رنج کشیدن برای دنیا روی برگردان.

نکته ادبی: اشاره به مرحله‌ای از عمر که زمانِ انصراف از دنیاست.

تو چنگ فزونی زدی بر جهان گذشتند بر تو بسی همرهان

تو که این‌چنین به دنیا چنگ زده‌ای و به دنبالِ زیاده‌خواهی بودی، بنگر که چه بسیار همراهانی که از پیشِ تو رفتند.

نکته ادبی: چنگ زدن کنایه از تمسک و حرص به دنیاست.

چو زان نامداران جهان شد تهی تو تاج فزونی چرا برنهی

وقتی آن بزرگان و نامداران از جهان رفته‌اند، تو چرا همچنان تاجِ زیاده‌خواهی بر سر می‌نهی؟

نکته ادبی: تاج فزونی استعاره از غرور و طمعِ بیشتر است.

نباشی بدین گفته همداستان یکی شو بخوان نامهٔ باستان

اگر حرفِ مرا باور نداری و با آن موافق نیستی، برو و نامه‌های تاریخی و باستانی را بخوان.

نکته ادبی: نامه باستان کنایه از شاهنامه یا تواریخِ کهن است.

کزیشان جهان یکسر آباد بود بدانگه که اندر جهان داد بود

چرا که در آن زمان‌های دور، وقتی که عدل و داد در جهان حکمفرما بود، دنیا بسیار آباد و پررونق بود.

نکته ادبی: داد کنایه از عدالت‌گستریِ پادشاهانِ اساطیری است.

ز من بشنو از گنگ دژ داستان بدین داستان باش همداستان

داستانِ «گنگ‌دژ» را از من بشنو و در این داستان با من هم‌نظر باش.

نکته ادبی: گنگ‌دژ شهری افسانه‌ای و حصین در فرهنگ ایرانی است.

که چون گنگ دژ در جهان جای نیست بدان سان زمینی دلارای نیست

چرا که در کلِ جهان جایی به زیبایی و شکوهِ گنگ‌دژ وجود ندارد و سرزمینی به آن دلربایی نیست.

نکته ادبی: صفتِ دلارای برای توصیفِ کمالِ بصریِ شهر است.

که آن را سیاوش برآورده بود بسی اندرو رنجها برده بود

سیاوش بود که این شهر را بنا کرد و برای ساختنِ آن رنج‌های بسیاری متحمل شد.

نکته ادبی: سیاوش از شخصیت‌های اسطوره‌ایِ شاهنامه است.

به یک ماه زان روی دریای چین که بی نام بود آن زمان و زمین

این شهر در فاصله‌ی یک ماه راه از آن سویِ دریای چین قرار دارد، در زمینی که در آن زمان نام و نشانی نداشت.

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ جغرافیاییِ دوردستِ شهر.

بیابان بیاید چو دریا گذشت ببینی یکی پهن بی آب دشت

وقتی از دریا بگذری و بیابان را طی کنی، دشتِ وسیع و بی‌آبی را می‌بینی.

نکته ادبی: پهن دشت به معنای دشتِ گسترده است.

کزین بگذری بینی آباد شهر کزان شهرها بر توان داشت بهر

وقتی از آنجا عبور کنی، شهری آباد می‌بینی که از امکانات و خیراتِ آن می‌توان بهره‌مند شد.

نکته ادبی: بهره داشتن کنایه از استفاده از نعماتِ شهر است.

ازان پس یکی کوه بینی بلند که بالای او برتر از چون و چند

پس از آن، کوهی بسیار بلند می‌بینی که ارتفاعِ آن از حدِ تصور و بیان بیرون است.

نکته ادبی: چون و چند کنایه از مقیاس و اندازه است.

مرین کوه را گنگ دژ در میان بدان کت ز دانش نیاید زیان

گنگ‌دژ در میانِ این کوه واقع شده است تا از گزند و آسیب در امان بمانی و دانش و خردت در خطر نیفتد.

نکته ادبی: دانش به معنای جان و هستی و کمالاتِ انسانی است.

چو فرسنگ صد گرد بر گرد کوه ز بالای او چشم گردد ستوه

دورتادورِ این کوه صد فرسنگ است و وقتی به بلندای آن نگاه می‌کنی، چشمانت خسته می‌شوند.

نکته ادبی: ستوه به معنای خسته و درمانده است.

ز هر سو که پویی بدو راه نیست همه گرد بر گرد او در یکیست

از هیچ سمتی راهی برای ورود به آن وجود ندارد و همه جایِ اطرافِ آن یکسان و نفوذناپذیر است.

نکته ادبی: گرد بر گرد اشاره به دایره‌وار بودنِ کوه است.

بدین کوه بینی دو فرسنگ تنگ ازین روی و زان روی دیوار سنگ

در این کوه، گذرگاهی باریک به اندازه دو فرسنگ می‌بینی که در دو طرفِ آن دیواره‌های سنگی قرار دارد.

نکته ادبی: فرسنگ واحدِ اندازه‌گیریِ طول است.

بدین چند فرسنگ اگر پنج مرد بباشد به راه از پی کارکرد

اگر تنها پنج مردِ جنگی در این معبر و گذرگاهِ باریک مستقر باشند...

نکته ادبی: کارکرد به معنای جنگجو و آماده‌به‌کار است.

نیابد بریشان گذر صد هزار زره دار و بر گستوان ور سوار

سپاهی متشکل از صد هزار سوارِ زره‌پوش و مجهز نمی‌توانند از دستِ آن‌ها عبور کنند.

نکته ادبی: گستوان زرهی است که بر اسب می‌پوشانند.

چو زین بگذری شهر بینی فراخ همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ

وقتی از این گذرگاه عبور کنی، شهرِ وسیعی را می‌بینی که پر از باغ و گلشن و کاخ‌های زیباست.

نکته ادبی: فراخ به معنای وسیع و گسترده است.

همه شهر گرمابه و رود و جوی به هر برزنی آتش و رنگ و بوی

در تمامِ شهر، حمام‌ها و رودخانه‌ها و جوی‌های آب روان است و هر گوشه و کنارِ آن پر از رنگ و بویِ خوش و آتش‌دان‌های روشن است.

نکته ادبی: برزن به معنای محله و کوی است.

همه کوه نخچیر و آهو به دشت چو این شهر بینی نشاید گذشت

در کوه‌های آن شکار و آهو فراوان است، به طوری که وقتی این شهر را ببینی، دیگر دلت نمی‌خواهد از آنجا بروی.

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

تذروان و طاووس و کبک دری بیابی چو از کوهها بگذری

وقتی از کوه‌ها بگذری، انواعِ پرندگانِ زیبا مانند تذرو و طاووس و کبک دری را خواهی دید.

نکته ادبی: تذرو نام پرنده‌ای است (قرقاول).

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد

هوای آنجا نه آن‌قدر گرم است و نه آن‌قدر سرد؛ همه‌جا جایِ شادی و استراحت و خورد و خوراک است.

نکته ادبی: توصیفِ اقلیمِ معتدل و آرمانی.

نبینی بدان شهر بیمار کس یکی بوستان بهشتست و بس

در آن شهر هیچ فردِ بیماری نمی‌بینی؛ آنجا صرفاً یک بوستانِ بهشتی است و بس.

نکته ادبی: اشاره به سلامتِ مطلقِ محیط.

همه آبها روشن و خوشگوار همیشه بر و بوم او چون بهار

آب‌های آن زلال و گوارا است و زمین و فضایِ آن همیشه شبیه به فصلِ بهار است.

نکته ادبی: بر و بوم کنایه از سرزمین و اقلیم است.

درازی و پهناش سی بار سی بود گر بپیمایدش پارسی

اگر یک فردِ پارسی آن را اندازه بگیرد، درازی و پهنایِ آن سی‌بار سی (نهصد) است.

نکته ادبی: سی بار سی (۹۰۰) مقیاسی برای وسعتِ شهر است.

یک و نیم فرسنگ بالای کوه که از رفتنش مرد گردد ستوه

ارتفاعِ کوه یک و نیم فرسنگ است که راه رفتن بر آن، هر مردی را ناتوان و خسته می‌کند.

نکته ادبی: ستوه دوباره به معنای درماندگی به کار رفته است.

وزان روی هامونی آید پدید کزان خوبتر جایها کس ندید

و از آن سویِ کوه، سرزمینی هموار و وسیع پدیدار می‌شود که هیچ‌کس جایِ زیباتر از آن را ندیده است.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمینِ هموار است.

همه گلشن و باغ و ایوان بود کش ایوانها سر به کیوان بود

سراسر آن پر از باغ و گلستان و ایوان‌های بلند است که سقف‌هایش تا ستاره کیوان (زحل) می‌رسد.

نکته ادبی: کیوان بلندترین سیاره در نجوم قدیم بوده است.

بشد پور کاووس و آنجای دید مر آن را ز ایران همی برگزید

پسرِ کاووس (سیاوش) به آنجا رفت و آن مکان را دید و آنجا را از تمامِ ایران برای خود برگزید.

نکته ادبی: پور کاووس همان سیاوش است.

تن خویش را نامبردار کرد فزونی یکی نیز دیوار کرد

او خود را با ساختنِ این بنا مشهور کرد و دیواری مستحکم نیز به آن افزود.

نکته ادبی: نامبردار به معنای مشهور و صاحب‌نام است.

ز سنگ و ز گچ بود و چندی رخام وزان جوهری کش ندانیم نام

آن دیوار از سنگ و گچ و رخام (مرمر) و نوعی ماده‌ی معدنی بود که نامش را نمی‌دانیم.

نکته ادبی: رخام همان سنگِ مرمر است.

دو صد رش فزونست بالای اوی همان سی و پنچ ست پهنای اوی

ارتفاعِ آن بیش از دویست «رَش» و پهنایِ آن سی و پنج «رَش» است.

نکته ادبی: رش واحدِ اندازه‌گیریِ طول است (تقریباً معادلِ طولِ دست).

که آن را کسی تا نبیند به چشم تو گویی ز گوینده گیرند خشم

تا زمانی که کسی آن را با چشمِ خود نبیند، گویی سخنِ گوینده را انکار می‌کند و خشم می‌گیرد.

نکته ادبی: گرفتنِ خشم کنایه از ناباوری و انکارِ مخاطب است.

نیاید برو منجنیق و نه تیر بباید ترا دیدن آن ناگزیر

هیچ منجنیق و تیری بر آن کارگر نیست و تو ناگزیری که آن را ببینی تا حقیقت را دریابی.

نکته ادبی: منجنیق ابزارِ جنگیِ باستانی برای پرتابِ سنگ است.

ز تیغش دو فرسنگ تا بوم خاک همه گرد بر گرد خاکش مغاک

سیاوش شهر را چنان با خندق‌های عمیق و دیوارهای بلند محصور کرد که گویی خاک آن به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: بوم خاک به معنای پهنه زمین است و مغاک به گودال و خندق اشاره دارد.

نبیند ز بن دیده بر تیغ کوه هم از بر شدن مرد گردد ستوه

دیوارهای شهر به قدری بلند بود که از پایین دیده نمی‌شد و بالا رفتن از آن برای هیچ انسانی ممکن نبود.

نکته ادبی: ستوه به معنای درمانده و ناتوان است.

بدان آفرین کان چنان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید

ستایش خدایی را که چنین شگفتی‌هایی آفرید و جهان را هم در ظاهر و هم در باطن به این زیبایی ساخت.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای ستایش و تحسین است.

نبایست یار و نه آموزگار برو بر همه کار دشوار خوار

خدایی که هیچ یاری یا آموزگاری نیاز نداشت و به مدد او هر کار دشواری، آسان می‌شود.

نکته ادبی: خوار در اینجا به معنای آسان و سبک است.

جز او را مخوان کردگار جهان جز او را مدان آشکار و نهان

جز او کسی را آفریننده جهان ندان و حقیقت آشکار و پنهان عالم را فقط در وجود او ببین.

نکته ادبی: کردگار به معنای آفریدگار است.

به پیغمبرش بر کنیم آفرین بیارانش بر هر یکی همچنین

بر پیامبر خدا و یارانش درود می‌فرستم.

نکته ادبی: اشاره به سنت ستایش بزرگان دینی در آغاز کلام.

مرا فر نیکی دهش یار بود خردمندی و بخت بیدار بود

در انجام این کارها، دانش و بخت بیدارِ من، یاری‌دهنده من بودند.

نکته ادبی: فر نیکی به معنای موهبت و شکوه الهی است.

برین سان یکی شارستان ساختند سرش را به پروین پرداختند

بدین ترتیب شهری بنا کردند که شکوهش با ستارگان آسمان برابری می‌کرد.

نکته ادبی: پروین استعاره از ستارگان آسمان و نشان‌دهنده اوجِ شکوه و بلندی است.

کنون اندرین هم به کار آوریم بدو در فراوان نگار آوریم

اکنون می‌خواهیم این شهر را رونق دهیم و با نگارگری و زیبایی‌ها آن را بیاراییم.

نکته ادبی: نگار در اینجا به معنای نقش و نگار و تزیین است.

چه بندی دل اندر سرای سپنج چه یازی به رنج و چه نازی به گنج

چرا دل به این دنیای فانی بسته‌ای و چرا برای رسیدن به مال و ثروت، خود را به رنج می‌اندازی؟

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیای گذران و ناپایدار است.

که از رنج دیگر کسی برخورد جهانجوی دشمن چرا پرورد

وقتی قرار است دشمن، حاصل رنج تو را تصاحب کند، چرا چنین با حرص آن را می‌پروری؟

نکته ادبی: جهانجوی کنایه از کسی است که در پی تصاحب جهان و ثروت است.

چو خرم شود جای آراسته پدید آید از هر سوی خواسته

همین که مکانی آباد و زیبا می‌شود، ثروت از هر سو به آن سرازیر می‌گردد.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت و دارایی است.

نباشد مرا بودن ایدر بسی نشیند برین جای دیگر کسی

من قرار نیست در این شهر مدت زیادی بمانم و پس از من، دیگری در اینجا ساکن خواهد شد.

نکته ادبی: ایدر به معنای اینجا است.

نه من شاد باشم نه فرزند من نه پرمایه گردی ز پیوند من

نه من و نه فرزندم در این دنیا شاد نخواهیم بود و با پیوند من، کسی ثروتمند نخواهد شد.

نکته ادبی: پرمایه به معنای توانگر و باثروت است.

نباشد مرا زندگانی دراز ز کاخ و ز ایوان شوم بی نیاز

عمر من طولانی نیست و به زودی از این کاخ و ایوان بی‌نیاز خواهم شد.

نکته ادبی: بی‌نیاز شدن در اینجا کنایه از مرگ است.

شود تخت من گاه افراسیاب کند بی گنه مرگ بر من شتاب

تخت و پادشاهی من به افراسیاب خواهد رسید و مرگ بدون گناه، من را در بر خواهد گرفت.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

چنین است رای سپهر بلند گهی شاد دارد گهی مستمند

چرخش روزگار چنین است که گاهی انسان را شاد و گاهی مستمند و اندوهگین می‌کند.

نکته ادبی: سپهر بلند استعاره از آسمان و گردش ایام است.

بدو گفت پیران کای سرفراز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

پیران به سیاوش گفت که ای بزرگ‌زاده، این افکار بیهوده و ناامیدکننده را از سر بیرون کن.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بیهوده و بی‌پایه است.

که افراسیاب از بلا پشت تست به شاهی نگین اندر انگشت تست

افراسیاب حامی توست و قدرت پادشاهی در دستان خودت قرار دارد.

نکته ادبی: نگین اندر انگشت بودن کنایه از در اختیار داشتن قدرت است.

مرا نیز تا جان بود در تنم بکوشم که پیمان تو نشکنم

تا زمانی که زنده هستم، تلاش می‌کنم که پیمانی که با تو بسته‌ام را نشکنم.

نکته ادبی: پیمان بستن در اینجا به معنای عهد وفاداری است.

نمانم که بادی به تو بگذرد وگر موی بر تو هوا بشمرد

اجازه نمی‌دهم حتی بادی به تو آسیب برساند و اگر کسی بخواهد به تو گزندی برساند، جانم را فدا می‌کنم.

نکته ادبی: هوا شمردن موی کنایه از آسیب دیدن و تحقیر شدن است.

سیاوش بدو گفت کای نیکنام نبینم جز از نیکنامیت کام

سیاوش گفت که ای پیران خوش‌نام، من برای تو جز نیکنامی آرزویی ندارم.

نکته ادبی: نیکنامی به معنای شهرت خوب و اعتبار است.

تو پپمان چنین داری و رای راست ولیکن فلک را جز اینست خواست

تو به پیمانت پایبندی، اما گردش فلک خواسته‌ای جز این دارد.

نکته ادبی: خواستِ فلک به معنای سرنوشت مقدر شده است.

همه راز من آشکارا به تست که بیدار دل بادی و تندرست

همه رازهای درونم را برای تو آشکار می‌کنم، به امید آنکه تندرست و آگاه بمانی.

نکته ادبی: بیدار دل صفت کسی است که آگاه و هوشیار است.

من آگاهی از فر یزدان دهم هم از راز چرخ بلند آگهم

من از فر و موهبت یزدانی و رازهای آسمان آگاه هستم.

نکته ادبی: فر یزدان به معنای نور و شکوه الهی است.

بگویم ترا بودنیها درست ز ایوان و کاخ اندرآیم نخست

آنچه قرار است رخ دهد را برایت می‌گویم و از همین حالا از سرنوشت این کاخ و ایوان آگاهت می‌کنم.

نکته ادبی: بودنی‌ها به معنای اتفاقات مقدر است.

بدان تا نگویی چو بینی جهان که این بر سیاوش چرا شد نهان

این را می‌گویم تا بعداً نگویی که چرا سیاوش این راز را از من پنهان کرد.

نکته ادبی: نهان به معنای پنهان و پوشیده است.

تو ای گرد پیران بسیار هوش بدین گفتها پهن بگشای گوش

تو ای پیران هوشمند، این سخنان را به دقت بشنو.

نکته ادبی: پهن گوش گشودن کنایه از شنیدن با دقت است.

فراوان بدین نگذرد روزگار که بر دست بیداردل شهریار

دیری نخواهد گذشت که به دست پادشاهی آگاه، این اتفاقات رخ خواهد داد.

نکته ادبی: بیداردل در اینجا صفتی برای عاملِ این واقعه است.

شوم زار من کشته بر بی گناه کسی دیگر آراید این تاج و گاه

من بی‌گناه کشته می‌شوم و دیگری بر این تخت و تاج تکیه خواهد زد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت است.

ز گفتار بدخواه و ز بخت بد چنین بی گنه بر سرم بد رسد

به خاطر بدخواهی دشمنان و شانس بد من، این بلا بدون گناه به سرم می‌آید.

نکته ادبی: بخت بد کنایه از سرنوشت نامبارک است.

ز کشته شود زندگانی دژم برآشوبد ایران و توران بهم

با مرگ من، زندگی تلخ خواهد شد و ایران و توران درگیر آشوب خواهند شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و تیره است.

پر از رنج گردد سراسر زمین دو کشور شود پر ز شمشیر و کین

زمین پر از رنج خواهد شد و دو کشور ایران و توران به خون و جنگ آلوده خواهند گشت.

نکته ادبی: کین به معنای انتقام و دشمنی است.

بسی سرخ و زرد و سیاه و بنفش از ایران و توران ببینی درفش

درفش‌های لشکریان ایران و توران با رنگ‌های گوناگون در میدان جنگ ظاهر خواهند شد.

نکته ادبی: سرخ و زرد و سیاه و بنفش استعاره از کثرت و شکوه سپاهیان است.

بسی غارت و بردن خواسته پراگندن گنج آراسته

بسیاری از اموال غارت خواهد شد و گنجینه‌هایی که جمع‌آوری شده‌اند، پراکنده خواهند گشت.

نکته ادبی: خواسته به معنای ثروت است.

بسا کشورا کان به پای ستور بکوبند و گردد به جوی آب شور

بسیاری از کشورها زیر سم اسبان له خواهند شد و به ویرانه تبدیل می‌شوند.

نکته ادبی: پای ستور کنایه از قدرت نظامی و تاخت‌وتاز سپاهیان است.

از ایران و توران برآید خروش جهانی ز خون من آید به جوش

از هر دو کشور فریاد برخواهد خاست و جهان به خاطر خون من به جوش و خروش خواهد آمد.

نکته ادبی: به جوش آمدن کنایه از آشوب و اضطراب شدید است.

جهاندار بر چرخ چونین نوشت به فرمان او بردهد هرچ کشت

خداوند بر آسمان چنین تقدیر کرده است و هر چه او بخواهد، محقق می‌شود.

نکته ادبی: جهاندار استعاره از خداوند است.

سپهدار ترکان ز کردار خویش پشیمان شود هم ز گفتار خویش

افراسیاب از کرده‌ها و گفته‌های خود پشیمان خواهد شد.

نکته ادبی: سپهدار ترکان اشاره به افراسیاب است.

پشیمانی آنگه نداردش سود که برخیزد از بوم آباد دود

اما آن پشیمانی زمانی که آبادی‌ها ویران شده و دود از آن برمی‌خیزد، سودی نخواهد داشت.

نکته ادبی: برخاستن دود کنایه از ویرانی و نابودی است.

بیا تا به شادی خوریم و دهیم چو گاه گذشتن بود بگذریم

پس بیا که تا زنده‌ایم به شادی زندگی کنیم، چرا که بالاخره وقت رفتن فرا می‌رسد.

نکته ادبی: گاهِ گذشتن کنایه از مرگ است.

چو بشنید پیران و اندیشه کرد ز گفتار او شد دلش پر ز درد

پیران وقتی این سخنان را شنید، دلش از شنیدن این پیش‌گویی‌ها پر از اندوه شد.

نکته ادبی: اندیشه کردن در اینجا به معنای تامل در سخنان تلخ است.

چنین گفت کز من بد آمد به من گر او راست گوید همی این سخن

پیران گفت: اگر این سخن او درست باشد، این بلا از جانب من و اقدامات من دامن‌گیر خود سیاوش شده است.

نکته ادبی: بد آمدن به معنای ایجاد نتیجه منفی است.

ورا من کشیده به توران زمین پراگندم اندر جهان تخم کین

من بودم که او را به توران آوردم و تخم کینه را در جهان پراکندم.

نکته ادبی: تخم کین استعاره از آغاز دشمنی و فتنه‌انگیزی است.

شمردم همه باد گفتار شاه چنین هم همی گفت با من پگاه

من پیش از این سخنان شاه (افراسیاب) را درباره او شنیده بودم که باد هوا بود و اعتباری نداشت.

نکته ادبی: باد گفتار به معنای سخن بیهوده است.

وزان پس چنین گفت با دل به مهر که از جنبش و راز گردان سپهر

سپس با خود اندیشید که این حرف‌ها ناشی از چرخش روزگار است.

نکته ادبی: گردان سپهر استعاره از تقدیرات فلک است.

چه داند بدو رازها کی گشاد همانا ز ایرانش آمد بیاد

چه کسی رازهای آینده را می‌داند؟ شاید او به یاد ایران و گذشته خود افتاده است.

نکته ادبی: کی گشاد کنایه از چه کسی گشود و دانست است.

ز کاووس و ز تخت شاهنشهی بیاد آمدش روزگار بهی

شاید سیاوش به یاد پدرش کاووس و روزگار پادشاهی و عظمت آن افتاده است.

نکته ادبی: روزگار بهی اشاره به دوران خوش گذشته است.

دل خویش زان گفته خرسند کرد نه آهنگ رای خردمند کرد

پیران با این توجیه که سیاوش فقط دلتنگ است، خود را آرام کرد و به عمق پیش‌گویی‌های خردمندانه او توجهی نکرد.

نکته ادبی: نه آهنگ رای خردمند کرد کنایه از بی‌توجهی به واقعیت است.

همه راه زین گونه بد گفت و گوی دل از بودنیها پر از جست و جوی

در طول مسیر، این‌گونه گفتگوها ادامه داشت و دل سیاوش از آنچه قرار بود پیش بیاید، در جست‌وجو و اضطراب بود.

نکته ادبی: بودنی‌ها به معنای حوادث مقدر است.

چو از پشت اسپان فرود آمدند ز گفتار یکباره دم برزدند

وقتی از اسب‌ها پایین آمدند، همه به یک‌باره از سخن گفتن دست کشیدند و سکوت کردند.

نکته ادبی: دم برزدن کنایه از خاموش شدن و سکوت کردن است.

یکی خوان زرین بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

سفره‌ای زرین پهن کردند و درخواست شراب، موسیقی و نوازندگان کردند تا بزم خود را برپا کنند.

نکته ادبی: رود به معنای سازهای زهی و رامشگر به معنای نوازنده است.

ببودند یک هفته زین گونه شاد ز شاهان گیتی گرفتند یاد

یک هفته به همین منوال در شادی گذراندند و از یاد شاهان بزرگ گذشته سخن گفتند.

نکته ادبی: از شاهان گیتی یاد کردن، کنایه از ترویج خوی جوانمردی و تاریخ‌دانی در مجالس بزم است.

به هشتم یکی نامه آمد ز شاه به نزدیک سالار توران سپاه

در روز هشتم، نامه‌ای از طرف شاه (افراسیاب) برای سیاوش که سالار سپاه توران بود، رسید.

نکته ادبی: سالار توران سپاه، لقب و مقامی است که سیاوش در توران به دست آورده است.

کزانجا برو تا به دریای چین ازان پس گذر کن به مکران زمین

در نامه چنین آمده بود که از آنجا به سوی دریای چین حرکت کن و سپس به سرزمین مکران برو.

نکته ادبی: مکران اشاره به منطقه‌ای در جنوب شرقی ایران و مرزهای تاریخی بلوچستان دارد.

همی رو چنین تا سر مرز هند وزانجا گذر کن به دریای سند

همین‌طور ادامه بده تا به مرزهای هند برسی و سپس به سوی دریای سند حرکت کن.

نکته ادبی: دریای سند اشاره به رود سند و نواحی پیرامون آن است.

همه باژ کشور سراسر بخواه بگستر به مرز خزر در سپاه

از تمام آن سرزمین‌ها خراج و باج بگیر و لشکریان خود را تا مرز خزر گسترش بده.

نکته ادبی: باژ به معنای خراج و مالیات است که از رعایا یا سرزمین‌های تحت سیطره می‌گرفتند.

برآمد خروش از در پهلوان ز بانگ تبیره زمین شد نوان

از اردوگاه پهلوان (سیاوش) صدای هیاهو بلند شد و از بانگ طبل‌ها، زمین به لرزه افتاد.

نکته ادبی: تبیره همان طبل است و نوان به معنای لرزان و پرصداست.

ز هر سو سپاه انجمن شد به روی یکی لشکری گشت پرخاش جوی

سپاهیان از هر سو گرد هم آمدند و لشکری آماده رزم و جنگ‌جو تشکیل شد.

نکته ادبی: پرخاش‌جوی صفت لشکری است که برای جنگ بی‌قرار و مشتاق است.

به نزد سیاوش بسی خواسته ز دینار و اسپان آراسته

نزد سیاوش دارایی‌های فراوانی از سکه‌های طلا و اسب‌های گران‌بها وجود داشت که او را آراسته بودند.

نکته ادبی: دینار سکه طلاست و در ادبیات حماسی نماد ثروت کلان است.

به هنگام پدرود کردن بماند به فرمان برفت و سپه را براند

سیاوش پیش از خداحافظی و حرکت، طبق فرمان افراسیاب عمل کرد و سپاه را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

هیونی ز نزدیک افراسیاب چو آتش بیامد به هنگام خواب

پیکی تندرو از نزد افراسیاب، همچون آتش سریع، در هنگام شب نزد سیاوش آمد.

نکته ادبی: هیون هم به معنای شتر تندرو و هم اسب است و تشبیه آن به آتش نشان از سرعت بسیار زیاد است.

یکی نامه سوی سیاوش به مهر نوشته به کردار گردان سپهر

نامه‌ای مهر و موم شده از طرف افراسیاب برای سیاوش آمد که مانند گردش روزگار، تغییرپذیر و پیچیده بود.

نکته ادبی: گردان سپهر نماد دگرگونی و ناپایداری است که به محتوای نامه یا رفتار افراسیاب اشاره دارد.

که تا تو برفتی نیم شادمان از اندیشه بی غم نیم یک زمان

در نامه نوشته بود که از وقتی تو از پیش من رفتی، لحظه‌ای شاد نبوده‌ام و یک لحظه هم از اندیشه و غم تو آسوده نیستم.

نکته ادبی: تضاد شادمانی و اندیشه در کلام افراسیاب، نشان‌دهنده نفاق اوست.

ولیکن من اندر خور رای تو به توران بجستم همی جای تو

اما من با توجه به نظر و خواست تو، بهترین جایگاه را در توران برای تو پیدا کردم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

گر آنجا که هستی خوش و خرم است چنان چون بباید دلت بی غم است

اگر آنجایی که هستی خوش و خرم است، همان‌طور که شایسته است، دلت از غم خالی باشد.

نکته ادبی: تأکید بر بی غمی، آرزویی است که در تضاد با سرنوشت سیاوش است.

به شادی بباش و به نیکی بمان تو شادان بداندیش تو با غمان

به شادی زندگی کن و در نیکی باقی بمان؛ تو شاد باش و دشمنانت در غم و اندوه باشند.

نکته ادبی: بداندیش کنایه از دشمن و بدخواه است.

بدان پادشاهی همی بازگرد سر بدسگال اندرآور به گرد

به همان پادشاهی که به تو داده‌ام بازگرد و سرِ بدخواهان را به خاک بمال و آن‌ها را شکست بده.

نکته ادبی: سر به گرد آوردن کنایه از نابود کردن و به خاک افکندن دشمن است.

سیاوش سپه برگرفت و برفت بدان سو که فرمود سالار تفت

سیاوش سپاه خود را آماده کرد و به همان سمتی که فرمانده تندرو (افراسیاب) دستور داده بود، حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای تند، سریع و تیز است.

صد اشتر ز گنج و درم بار کرد چهل را همه بار دینار کرد

صد شتر را با گنجینه و درهم بار کرد و چهل شتر را تماماً با دینار طلا پر کرد.

نکته ادبی: درم و دینار در متون کهن به صورت عام برای ثروت به کار می‌رود.

هزار اشتر بختی سرخ موی بنه بر نهادند با رنگ و بوی

هزار شتر بختی سرخ‌موی را با وسایل و کالاهای گران‌بها و خوش‌بو بار کردند.

نکته ادبی: شتر بختی نژادی از شترهای نیرومند دوکوهانه است.

از ایران و توران گزیده سوار برفتند شمشیرزن ده هزار

ده هزار سوار شمشیرزن از میان دلاوران ایران و توران برای همراهی او انتخاب شدند.

نکته ادبی: شمشیرزن کنایه از جنگاوران زبده است.

به پیش سپاه اندرون خواسته عماری و خوبان آراسته

پیشاپیشِ سپاه، ثروت‌ها و کجاوه‌هایی که بانوان و زیبارویان در آن بودند، قرار داشت.

نکته ادبی: عماری کجاوه یا اتاقکی است که بر پشت شتر می‌بستند و زنان در آن می‌نشستند.

ز یاقوت و ز گوهر شاهوار چه از طوق و ز تاج وزگوشوار

از یاقوت و جواهرات شاهانه گرفته تا طوق‌ها، تاج‌ها و گوشواره‌های گران‌بها در میان بارها بود.

نکته ادبی: شاهوار صفتی برای گوهر و جواهر به معنای لایق پادشاه است.

چه مشک و چه کافور و عود و عبیر چه دیبا و چه تختهای حریر

از مشک و کافور و عود و عطرهای خوش‌بو تا پارچه‌های دیبا و تخت‌های حریر در میان اموال بود.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطر معطر و خوش‌بو است.

ز مصری و چینی و از پارسی همی رفت با او شتر بار سی

از پارچه‌های مصری، چینی و پارسی نیز سی شتر بارگیری شده بود و همراه او می‌رفت.

نکته ادبی: اشاره به منسوجات فاخر نشان‌دهنده شکوه فرهنگی لشکر سیاوش است.

چو آمد بران شارستان دست آخت دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت

وقتی به آن شهر رسید، شروع به ساخت‌وساز کرد و شهری به وسعت دو فرسنگ در عرض و طول بنا نهاد.

نکته ادبی: دست آختن کنایه از دست به کار شدن و اقدام کردن است.

از ایوان و میدان و کاخ بلند ز پالیز وز گلشن ارجمند

ایوان‌ها، میدان‌ها، کاخ‌های بلند، باغ‌ها و گلستان‌های بسیار ارزشمندی در آنجا ساخت.

نکته ادبی: پالیز به معنای باغ و کشت‌زار است.

بیاراست شهری بسان بهشت به هامون گل و سنبل و لاله کشت

شهری همانند بهشت بنا کرد و در زمین‌های صاف آن، گل، سنبل و لاله کاشت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین هموار است.

بر ایوان نگارید چندی نگار ز شاهان وز بزم وز کارزار

بر دیوارهای کاخ، نگاره‌هایی از پادشاهان، بزم‌ها و صحنه‌های جنگ نقاشی کرد.

نکته ادبی: نگاریدن به معنای نقاشی و تصویرگری روی دیوار یا ابنیه است.

نگار سر و تاج و کاووس شاه نگارید با یاره و گرز و گاه

تصویر کی‌خسرو، تاج و کاووس‌شاه را با بازوبند، گرز و تخت پادشاهی نقاشی کردند.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند یا دست‌بند زرین است.

بر تخت او رستم پیلتن همان زال و گودرز و آن انجمن

بر تخت پادشاهی، تصویر رستم پیلتن، زال، گودرز و سایر پهلوانان آن انجمن را کشیدند.

نکته ادبی: پیلتن صفتی برای رستم به معنای دارای اندام و زورِ فیل که نشانه قدرت فوق‌بشری اوست.

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه چو پیران و گرسیوز کینه خواه

از طرف دیگر، تصویر افراسیاب و سپاهیانش، مانند پیران و گرسیوز کینه‌توز را نیز نقش زدند.

نکته ادبی: کینه‌خواه صفتی است که نشان‌دهنده خوی دشمنی و انتقام‌جویی آنان است.

بهر گوشه ای گنبدی ساخته سرش را به ابراندر افراخته

در هر گوشه‌ای، گنبدی بلند ساخته بود که سرش را تا به ابرها رسانده بود.

نکته ادبی: مبالغه‌ای برای نشان دادن عظمت و بلندی ساختمان‌هاست.

نشسته سراینده رامشگران سر اندر ستاره سران سران

نوازندگان و خوانندگان در آنجا نشسته بودند که آوازشان تا به ستاره‌ها می‌رسید.

نکته ادبی: سر اندر ستاره کردن کنایه از بلندی آواز یا عظمت هنر آنان است.

سیاووش گردش نهادند نام همه شهر زان شارستان شادکام

آن شهر را «سیاوش‌گرد» نام نهادند و تمام مردمِ آن شهر از این بابت شادمان بودند.

نکته ادبی: سیاوش‌گرد به معنای شهری است که توسط سیاوش ساخته شده است.

چو پیران بیامد ز هند و ز چین سخن رفت زان شهر با آفرین

هنگامی که پیران از سفر هند و چین بازگشت، با تحسین و آفرین از آن شهر سخن گفت.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و تحسین است.

خنیده به توران سیاووش گرد کز اختر بنش کرده شد روز ارد

خبر این شهر در توران پیچید که سیاوشِ پهلوان، در چنین روزی آن شهر را بنا کرده است.

نکته ادبی: خنیده به معنای مشهور و پرآوازه است.

از ایوان و کاخ و ز پالیز و باغ ز کوه و در و رود وز دشت راغ

از زیبایی کاخ، باغ، کوه، رودخانه و دشت و چمن‌زار آن شهر، همه جا سخن بود.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه‌ی کوه و مرغزار است.

شتاب آمدش تا ببیند که شاه چه کرد اندران نامور جایگاه

پیران مشتاق بود که ببیند شاه (سیاوش) در آن جایگاه باشکوه چه کرده است.

نکته ادبی: نامور جایگاه، اشاره به شهر تازه تأسیس سیاوش‌گرد دارد.

هرآنکس که او از در کار بود بدان مرز با او سزاوار بود

هر کسی که اهل کار و هنر بود، در آن سرزمین همراه او حضور داشت و شایسته‌ی آنجا بود.

نکته ادبی: سزاوار به معنای لایق و مناسب است.

هزار از هنرمند گردان گرد چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد

هزار نفر از دلاوران هنرمند گرد او بودند، که هنگام حرکت همراهش بودند.

نکته ادبی: هنگامه به معنای غوغا و یا زمان و وقت است.

چو آمد به نزدیک آن جایگاه سیاوش پذیره شدش با سپاه

وقتی پیران به نزدیک آن شهر رسید، سیاوش با سپاهیانش به استقبال او آمد.

نکته ادبی: پذیره شدن کنایه از به استقبال رفتن است.

چو پیران به نزد سیاوش رسید پیاده شد از دور کاو را بدید

وقتی پیران سیاوش را از دور دید، از اسب پیاده شد تا به او احترام بگذارد.

نکته ادبی: پیاده شدن در برابر پادشاه یا بزرگان نشان‌دهنده تواضع و احترام است.

سیاوش فرود آمد از نیل رنگ مر او را گرفت اندر آغوش تنگ

سیاوش از اسبِ نیل‌رنگِ (سرمه‌ای تیره) خود پیاده شد و او را به گرمی در آغوش گرفت.

نکته ادبی: نیل‌رنگ صفتی برای اسب سیاه یا سرمه‌ای پررنگ است.

بگشتند هر دو بدان شارستان ز هر در زدند از هنر داستان

هر دو در آن شهر به گردش پرداختند و از هنرها و زیبایی‌های آن سخن‌ها گفتند.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر است.

سراسر همه باغ و میدان و کاخ همی دید هرسو بنای فراخ

پیران تمام باغ‌ها، میدان‌ها و کاخ‌ها را دید و بناهای وسیع و پرعظمت آن را مشاهده کرد.

نکته ادبی: فراخ به معنای وسیع و گسترده است.

سپهدار پیران ز هر سو براند بسی آفرین بر سیاوش بخواند

پیران که سپهسالار بود، همه جای شهر را گشت و سیاوش را بسیار ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از ستایش و دعا کردن است.

بدو گفت گر فر و برز کیان نبودیت با دانش اندر جهان

به او گفت اگر شکوه و بزرگی پادشاهان و دانش تو نبود، چنین بنایی در جهان ساخته نمی‌شد.

نکته ادبی: فر و برز نشان‌دهنده شکوه، بزرگی و فره ایزدی است.

کی آغاز کردی بدین گونه جای کجا آمدی جای زین سان به پای

چگونه توانستی چنین شهری را از ابتدا بسازی و این‌گونه جایگاهی را بنا کنی؟

نکته ادبی: به پای آوردن به معنای بنا کردن و به وجود آوردن است.

بماناد تا رستخیز این نشان میان دلیران و گردنکشان

آرزو می‌کنم که این بنا و یادگار، تا روز قیامت در حافظه دلاوران و بزرگان باقی بماند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و روز برخاستن است.

پسر بر پسر همچنین شاد باد جهاندار و پیروز و فرخ نژاد

فرزندان پی‌درپی او نیز شادکام باشند و همواره پادشاهی پیروز و از تبار و نژادی نیکو باقی بمانند.

نکته ادبی: جهاندار استعاره از پادشاه است.

چو یک بهره از شهر خرم بدید به ایوان و باغ سیاوش رسید

وقتی پیران بخشی از آن شهر زیبا و خرم را مشاهده کرد، به سمت ایوان و باغ سیاوش حرکت کرد.

نکته ادبی: بهره به معنای بخش و سهم است.

به کاخ فرنگیس بنهاد روی چنان شاد و پیروز و دیهیم جوی

او با شادمانی و در حالی که به دنبال نشانه‌های بزرگی و پادشاهی بود، به سوی کاخ فرنگیس رهسپار شد.

نکته ادبی: دیهیم جوی کنایه از کسی است که در پی قدرت و پادشاهی است.

پذیره شدش دختر شهریار به پرسید و دینار کردش نثار

دختر پادشاه به استقبال او آمد، احوال‌پرسی کرد و به نشانه احترام و خوش‌آمدگویی، سکه‌های زر (دینار) بر سر او نثار کرد.

نکته ادبی: نثار کردن رسمی در استقبال از بزرگان بوده است.

چو بر تخت بنشست و آن جای دید بران سان بهشتی دلارای دید

هنگامی که پیران بر تخت نشست و آن مکان را نگریست، آنجا را به زیبایی بهشتی دل‌انگیز دید.

نکته ادبی: دلارای به معنای آراسته و زیبا است.

بدان نیز چندی ستایش گرفت جهان آفرین را نیایش گرفت

او در آنجا مدتی را به ستایش گذراند و شروع به نیایش و شکرگزاری خداوند جهان‌آفرین کرد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین از القاب پروردگار در متون کهن است.

ازان پس بخوردن گرفتند کار می و خوان و رامشگر و میگسار

پس از آن، مشغول پذیرایی شدند که شامل بساط می، سفره غذا و حضور نوازندگان و ساقی بود.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ و گسترده است.

ببودند یک هفته با می به دست گهی خرم و شاددل گاه مست

یک هفته را با باده‌نوشی سپری کردند که گاهی در شادی و خرمی بودند و گاهی مست و بی‌خود.

نکته ادبی: می به دست بودن کنایه از میگساری و بزم است.

به هشتم ره آورد پیش آورید همان هدیهٔ شارستان چون سزید

در روز هشتم، پیران هدایایی را که آورده بود، همان‌طور که شایسته یک شهر بزرگ بود، پیشکش کرد.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر بزرگ و آباد است.

ز یاقوت و زگوهر شاهوار ز دینار وز تاج گوهرنگار

این هدایا شامل یاقوت، جواهرات ارزشمند، سکه‌های طلا و تاجی مرصع به سنگ‌های قیمتی بود.

نکته ادبی: شاهوار صفتی برای جواهرات به معنای گران‌بها و درخور شاه.

ز دیبا و اسپان به زین پلنگ به زرین ستام و جناغ خدنگ

پارچه‌های ابریشمی (دیبا) و اسب‌هایی با زین‌های پلنگی و ستام‌های زرین و تیرهای مخصوص شکار نیز جزء هدایا بودند.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه اسب است.

فرنگیس را افسر و گوشوار همان یاره و طوق گوهرنگار

پیران برای فرنگیس نیز تاج، گوشواره، دستبند و طوقی جواهرنشان هدیه آورد.

نکته ادبی: یاره به معنای دستبند یا بازوبند است.

بداد و بیامد بسوی ختن همی رای زد شاد با انجمن

هدایا را تقدیم کرد و سپس به سوی ختن حرکت کرد و در راه با همراهان خود با شادمانی گفتگو می‌کرد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای گروه همراهان و بزرگان است.

چو آمد به شادی به ایوان خویش همانگاه شد در شبستان خویش

چون با شادمانی به ایوان و کاخ خویش رسید، بلافاصله به بخش اندرونی خانه (شبستان) رفت.

نکته ادبی: شبستان محل سکونت خانواده و همسران است.

به گلشهر گفت آنک خرم بهشت ندید و نداند که رضوان چه کشت

به گلشهر گفت کسی که آن بهشت خرم را ندیده باشد، نمی‌داند که بهشت واقعی چگونه است.

نکته ادبی: رضوان نام نگهبان و کلیددار بهشت است.

چو خورشید بر گاه فرخ سروش نشسته به آیین و با فر و هوش

سیاوش مانند خورشید بر تخت پادشاهی نشسته بود، با آداب و رسوم کامل و با فر و هوشی سرشار.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

به رامش بپیمای لختی زمین برو شارستان سیاوش ببین

گفت به تفرج و گشت‌وگذار بپرداز و زمین و شارستان (شهر) سیاوش را ببین.

نکته ادبی: پیمودن در اینجا به معنای گشتن و طی کردن مسافت است.

خداوند ازان شهر نیکوترست تو گویی فروزندهٔ خاورست

آن شهر از صاحبش (سیاوش) هم نیکوتر است و گویی مانند خورشیدی در شرق جهان می‌درخشد.

نکته ادبی: خاور به معنای مشرق است.

وزان جایگه نزد افراسیاب همی رفت برسان کشتی بر آب

سپس پیران از آنجا نزد افراسیاب رفت؛ همچون کشتی که به آرامی بر روی آب حرکت می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت روان و پیوسته به کشتی بر آب.

بیامد بگفت آن کجا کرده بود همان باژ کشور که آورده بود

نزد پادشاه آمد و آنچه انجام داده بود و مالیاتی که از آن کشور (باژ) آورده بود را بیان کرد.

نکته ادبی: باژ به معنای خراج و مالیات است.

بیاورد پیشش همه سربسر بدادش ز کشور سراسر خبر

همه هدایا را تمام و کمال پیشکش کرد و از وضعیت سراسر آن کشور به پادشاه گزارش داد.

نکته ادبی: سربسر به معنای همه و تمام است.

که از داد شه گشت آباد بوم ز دریای چین تا به دریای روم

گفت که به برکت عدالت پادشاه، آن سرزمین از دریای چین تا دریای روم آباد شده است.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین است.

وزانجا به کار سیاوش رسید سراسر همه یاد کرد آنچ دید

سپس در مورد کارهای سیاوش صحبت کرد و هرآنچه را که دیده بود برای پادشاه تعریف کرد.

نکته ادبی: کار در اینجا به معنای امورات و اقدامات است.

ز کار سیاوش بپرسید شاه وزان شهر و آن کشور و جایگاه

شاه از کار و بار سیاوش و از آن شهر و مکان پرسش‌هایی کرد.

نکته ادبی: جایگاه به معنای مکان و شهر سیاوش است.

بدو گفت پیران که خرم بهشت کسی کاو نبیند به اردیبهشت

پیران به او گفت که آن شهر مانند بهشتی خرم است که اگر کسی در فصل بهار آن را نبیند، گویی اصلاً چیزی ندیده است.

نکته ادبی: اردیبهشت نماد کمال زیبایی بهار است.

سروش آوریدش همانا خبر که چونان نگاریدش آن بوم و بر

گویی فرشته‌ای (سروش) خبر این آبادانی را برایش آورده بود که آن سرزمین را چنین زیبا ترسیم کرد.

نکته ادبی: سروش در باور ایرانی نماد پیام‌آور غیبی است.

همانا ندانند ازان شهر باز نه خورشید ازان مهتر سرافراز

آنقدر آن شهر باشکوه است که گویا کسی نمی‌تواند آن را از خورشید که برتر از همه چیز است، متمایز کند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگتر و برتر است.

یکی شهر دیدم که اندر زمین نبیند دگر کس به توران و چین

شهری دیدم که نظیر آن را هیچکس در توران و چین نخواهد دید.

نکته ادبی: توران نام سرزمین‌های شمال و شرق ایران باستان است.

ز بس باغ و ایوان و آب روان برآمیخت گفتی خرد با روان

از بس باغ و ایوان و آب‌های روان در آنجا بود، گویی خرد و روان انسان در زیبایی آن غرق می‌شد.

نکته ادبی: آب روان کنایه از آبادانی و زندگی‌بخش بودن است.

چو کاخ فرنگیس دیدم ز دور چو گنج گهر بد به میدان سور

وقتی کاخ فرنگیس را از دور دیدم، مانند گنجی از جواهر در میدان سور می‌درخشید.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

بدان زیب و آیین که داماد تست ز خوبی به کام دل شاد تست

با همان زیبایی و نظم که داماد تو (سیاوش) دارد، از نظر خوبی و کمال، دل هرکسی را شاد می‌کند.

نکته ادبی: داماد در اینجا اشاره مستقیم به سیاوش است.

گله کرد باید به گیتی یله ترا چون نباشد ز گیتی گله

کسی باید از دنیا گلایه کند که بهره‌ای از آن نداشته باشد، در حالی که تو از دنیا چه گلایه‌ای می‌توانی داشته باشی؟

نکته ادبی: گیتی به معنای جهان و روزگار است.

گر ایدونک آید ز مینو سروش نباشد بدان فر و اورنگ و هوش

اگر فرشته‌ای از آسمان بیاید، باز هم فر و شکوه و هوش سیاوش از آن فرشته کمتر نخواهد بود.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت و جایگاه قدرت است.

و دیگر دو کشور ز جنگ و ز جوش برآسود چون مهتر آمد به هوش

همچنین دو کشور (ایران و توران) به لطف هوشیاری این پادشاه، از جنگ و آشوب آسوده شدند.

نکته ادبی: مهتر در اینجا اشاره به سیاوش دارد که مایه صلح شده است.

بماناد بر ما چنین جاودان دل هوشمندان و رای ردان

امیدوارم دل هوشمندان و رأی خردمندان، همواره به این شکل (در صلح و شادی) باقی بماند.

نکته ادبی: رَدان به معنای مردان بزرگ و خردمند است.

زگفتار او شاد شد شهریار که دخت برومندش آمد به بار

پادشاه از سخنان پیران شادمان شد، زیرا دختر برومندش (فرنگیس) به ثمر نشسته و زندگی خوبی داشت.

نکته ادبی: برومند صفت برای دختر به معنای کمال‌یافته و صاحب‌فرزند است.

به گرسیوز این داستان برگشاد سخنهای پیران همه کرد یاد

سپس شاه این ماجرا را برای گرسیوز تعریف کرد و تمام گفته‌های پیران را بازگو کرد.

نکته ادبی: یاد کردن در اینجا به معنای بازگو کردن و تعریف کردن است.

پس آنگه به گرسیوز آهسته گفت نهفته همه برگشاد از نهفت

سپس افراسیاب به آرامی به گرسیوز گفت و تمام اسرار نهان خود را برای او آشکار کرد.

نکته ادبی: نهفت به معنای راز پنهان است.

بدو گفت رو تا سیاووش گرد ببین تا چه جایست بر گرد گرد

به او گفت برو و سیاوش را با دقت بنگر و ببین که در اطراف و اکناف چه کارهایی انجام می‌دهد.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای اطراف و همچنین به معنای پهلوان است.

سیاوش به توران زمین دل نهاد از ایران نگیرد دگر هیچ یاد

ببین آیا سیاوش واقعاً دل به توران بسته و دیگر هیچ یادی از ایران نمی‌کند؟

نکته ادبی: دل نهادن کنایه از عشق ورزیدن و دلبسته شدن است.

مگر کرد پدرود تخت و کلاه چو گودرز و بهرام و کاووس شاه

مگر اینکه به کلی از تخت و کلاه پادشاهی ایران دست شسته باشد، همان‌طور که گودرز و بهرام و کاووس شاه انجام داده‌اند.

نکته ادبی: پدرود کردن به معنای وداع و خداحافظی است.

بران خرمی بر یکی خارستان همی بوم و بر سازد و شارستان

ببین آیا واقعاً در آن خارستانِ بی‌آب و علف، چنین شهری ساخته و آبادانی ایجاد کرده است؟

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر آباد و حصارکشی شده است.

فرنگیس را کاخهای بلند برآورد و دارد همی ارجمند

بررسی کن که چگونه کاخ‌های بلند برای فرنگیس ساخته و او را گرامی می‌دارد.

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و گرامی است.

چو بینی به خوبی فراوان بگوی به چشم بزرگی نگه کن به روی

اگر خوبی‌های بسیاری دیدی، همه را بازگو کن و با نگاهی موشکافانه و دقیق به او بنگر.

نکته ادبی: چشم بزرگی کنایه از نگاهی دقیق و منتقدانه است.

چو نخچیر و می باشد و دشت و کوه نشینند پیشت ز ایران گروه

ببین آیا بساط شکار، میگساری و تفریح دارد و آیا بزرگان ایران در اطراف او جمع می‌شوند؟

نکته ادبی: نخچیر به معنای شکار است.

بدانگه که یاد من آید به دست چو خوردی به شادی بباید نشست

ببین در لحظاتی که یاد من می‌افتد، آیا به خوشی و شادی می‌نشیند یا خیر.

نکته ادبی: یاد به دست آمدن کنایه از به خاطر آوردن است.

یکی هدیه آرای بسیار مر ز دینار وز اسب و زرین کمر

هدایای بسیاری از طلا، اسب و کمربندهای زرین برای او آماده کن (به عنوان بهانه برای رفتن).

نکته ادبی: مر در اینجا حرف اضافه نیست بلکه حرفی برای تاکید بر مفعول است.

همان گوهر و تخت و دیبای چین همان یاره و گرز و تیغ و نگین

همچنین جواهر، تخت، پارچه‌های ابریشم چین، دستبند، گرز و شمشیر و انگشتر برای او ببر.

نکته ادبی: نگین به معنای انگشتر یا سنگ قیمتی آن است.

ز گستردنیها و از بوی و رنگ ببین تا ز گنجت چه آید به چنگ

از میان هدایا و کالاهای نفیس، ببین چه چیزی از گنجینه‌ات به دست می‌آید و مناسب اوست.

نکته ادبی: گستردنی‌ها به معنای فرش‌ها و منسوجات گران‌بها است.

فرنگیس را هدیه بر همچنین برو با زبانی پر از آفرین

علاوه بر این‌ها، برای فرنگیس نیز پیشکش‌هایی ببر و در حالی که زبانت به ستایش و گفتن سخنان نیک و خیرخواهانه گشوده است، نزد او برو.

نکته ادبی: واژه آفرین در اینجا به معنای دعا، تحسین و ستایش به کار رفته است و بر و برو هر دو فعل امر هستند که لحنی دستوری و رسمی را القا می‌کنند.

اگر آب دارد ترا میزبان بران شهر خرم دو هفته بمان

اگر شخصی از تو پذیرایی کرد و نیازهایت را برآورده ساخت، به مدت دو هفته در آن شهر آباد و سرسبز اقامت کن و از مهمان‌نوازی او بهره‌مند شو.

نکته ادبی: در اینجا آب نمادی از مایحتاج زندگی و پذیرایی است؛ همچنین تأکید بر عدد دو هفته نشان‌دهنده یک عرف پذیرفته‌شده در آداب مهمان‌نوازی کهن است.