شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۸

فردوسی
هیونی بیاراست کاووس شاه بفرمود تا بازگردد به راه
نویسندهٔ نامه را پیش خواند به کرسی زر پیکرش برنشاند
یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ زبان تیز و رخساره چون بادرنگ
نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند آرامش و کارزار
خداوند بهرام و کیوان و ماه خداوند نیک و بد و فر و جاه
بفرمان اویست گردان سپهر ازو بازگسترده هرجای مهر
ترا ای جوان تندرستی و بخت همیشه بماناد با تاج و تخت
اگر بر دلت رای من تیره گشت ز خواب جوانی سرت خیره گشت
شنیدی که دشمن به ایران چه کرد چو پیروز شد روزگار نبرد
کنون خیره آزرم دشمن مجوی برین بارگه بر مبر آبروی
منه با جوانی سر اندر فریب گر از چرخ گردان نخواهی نهیب
که من زان فریبنده گفتار او بسی بازگشتم ز پیکار او
ترا گر فریبد نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت
نرفت ایچ با من سخن ز آشتی ز فرمان من روی برگاشتی
همان رستم از گنج آراسته نخواهد شدن سیر از خواسته
ازان مردری تاج شاهنشهی ترا شد سر از جنگ جستن تهی
در بی نیازی به شمشیر جوی به کشور بود شاه را آبروی
چو طوس سپهبد رسد پیش تو بسازد چو باید کم و بیش تو
گروگان که داری به بند گران هم اندر زمان بارکن بر خران
پرستار وز خواسته هرچ هست به زودی مر آن را به درگه فرست
تو شوکین و آویختن را بساز ازین در سخن ها مگردان دراز
چو تو ساز جنگ شبیخون کنی ز خاک سیه رود جیحون کنی
سپهبد سراندر نیارد به خواب بیاید به جنگ تو افراسیاب
و گر مهر داری بران اهرمن نخواهی که خواندت پیمان شکن
سپه طوس رد را ده و بازگرد نه ای مرد پرخاش روز نبرد
تو با خوبرویان برآمیختی به بزم اندر از رزم بگریختی
نهادند بر نامه بر مهر شاه هیون پر برآورد و ببرید راه
چو نامه به نزد سیاووش رسید بران گونه گفتار ناخوب دید
فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست
بگفت آنک با پیلتن رفته بود ز طوس و ز کاووس کاشفته بود
سیاوش چو بشنید گفتار اوی ز رستم غمی گشت و برتافت روی
ز کار پدر دل پراندیشه کرد ز ترکان و از روزگار نبرد
همی گفت صد مرد ترک و سوار ز خویشان شاهی چنین نامدار
همه نیک خواه و همه بی گناه اگرشان فرستم به نزدیک شاه
نپرسد نه اندیشد از کارشان همانگه کند زنده بر دارشان
به نزدیک یزدان چه پوزش برم بد آید ز کار پدر بر سرم
ور ایدونک جنگ آورم بی گناه چنان خیره با شاه توران سپاه
جهاندار نپسندد این بد ز من گشایند بر من زبان انجمن
وگر بازگردم به نزدیک شاه به طوس سپهبد سپارم سپاه
ازو نیز هم بر تنم بد رسد چپ و راست بد بینم و پیش بد
نیاید ز سودابه خود جز بدی ندانم چه خواهد رسید ایزدی
دو تن را ز لشکر ز کندآوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
بران رازشان خواند نزدیک خویش بپرداخت ایوان و بنشاند پیش
که رازش به هم بود با هر دو تن ازان پس که رستم شد از انجمن
بدیشان چنین گفت کز بخت بد فراوان همی بر تنم بد رسد
بدان مهربانی دل شهریار بسان درختی پر از برگ و بار
چو سودابه او را فریبنده گشت تو گفتی که زهر گزاینده گشت
شبستان او گشت زندان من غمی شد دل و بخت خندان من
چنین رفت بر سر مرا روزگار که با مهر او آتش آورد بار
گزیدم بدان شوربختیم جنگ مگر دور مانم ز چنگ نهنگ
به بلخ اندرون بود چندان سپاه سپهبد چو گرسیوز کینه خواه
نشسته به سغد اندرون شهریار پر از کینه با تیغ زن صدهزار
برفتیم بر سان باد دمان نجستیم در جنگ ایشان زمان
چو کشور سراسر بپرداختند گروگان و آن هدیه ها ساختند
همه موبدان آن نمودند راه که ما بازگردیم زین رزم گاه
پسندش نیامد همی کار من بکوشد به رنج و به آزار من
به خیره همی جنگ فرمایدم بترسم که سوگند بگزایدم
وراگر ز بهر فزونیست جنگ چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ
چه باید همی خیره خون ریختن چنین دل به کین اندر آویختن
همی سر ز یزدان نباید کشید فراوان نکوهش بباید شنید
دو گیتی همی برد خواهد ز من بمانم به کام دل اهرمن
نزادی مرا کاشکی مادرم وگر زاد مرگ آمدی بر سرم
که چندین بلاها بباید کشید ز گیتی همی زهر باید چشید
بدین گونه پیمان که من کرده ام به یزدان و سوگندها خورده ام
اگر سر بگردانم از راستی فراز آید از هر سوی کاستی
پراگنده شد در جهان این سخن که با شاه ترکان فگندیم بن
زبان برگشایند هر کس به بد به هرجای بر من چنان چون سزد
به کین بازگشتن بریدن ز دین کشیدن سر از آسمان و زمین
چنین کی پسندد ز من کردگار کجا بر دهد گردش روزگار
شوم کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاووس ماند نهان
که روشن زمانه بران سان بود که فرمان دادار گیهان بود
سری کش نباشد ز مغز آگهی نه از بتری باز داند بهی
قباد آمد و رفت و گیتی سپرد ورا نیز هم رفته باید شمرد
تو ای نامور زنگه شاوران بیارای تن را به رنج گران
برو تا به درگاه افرسیاب درنگی مباش و منه سر به خواب
گروگان و این خواسته هرچ هست ز دینار و ز تاج و تخت نشست
ببر همچنین جمله تا پیش اوی بگویش که ما را چه آمد به روی
بفرمود بهرام گودرز را که این نامور لشکر و مرز را
سپردم ترا گنج و پیلان کوس بمان تا بیاید سپهدار طوس
بدو ده تو این لشکر و خواسته همه کارها یکسر آراسته
یکایک برو بر شمر هرچ هست ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست
چو بهرام بشنید گفتار اوی دلش گشت پیچان به تیمار اوی
ببارید خون زنگهٔ شاوران بنفرید بر بوم هاماوران
پر از غم نشستند هر دو به هم روانشان ز گفتار او شد دژم
بدو باز گفتند کاین رای نیست ترا بی پدر در جهان جای نیست
یکی نامه بنویس نزدیک شاه دگر باره زو پیلتن را بخواه
اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز
مگردان به ما بر دژم روزگار چو آمد درخت بزرگی به بار
نپذرفت زان دو خردمند پند دگرگونه بد راز چرخ بلند
چنین داد پاسخ که فرمان شاه برانم که برتر ز خورشید و ماه
ولیکن به فرمان یزدان دلیر نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر
کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت سراسیمه شد خویشتن را نیافت
همی دست یازید باید به خون به کین دو کشور بدن رهنمون
وزان پس که داند کزین کارزار کرا برکشد گردش روزگار
ز بهر نوا هم بیازارد او سخنهای گم کرده بازآرد او
همان خشم و پیگار بار آورد سرشک غم اندر کنار آورد
اگر تیره تان شد دل از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من
فرستاده خود باشم و رهنمای بمانم برین دشت پرده سرای
سیاوش چو پاسخ چنین داد باز بپژمرد جان دو گردن فراز
ز بیم جداییش گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند
همی دید چشم بد روزگار که اندر نهان چیست با شهریار
نخواهد بدن نیز دیدار او ازان چشم گریان شد از کار او
چنین گفت زنگه که ما بنده ایم به مهر سپهبد دل آگنده ایم
فدای تو بادا تن و جان ما چنین باد تا مرگ پیمان ما
چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه چنین گفت با زنگه بیدار شاه
که رو شاه توران سپه را بگوی که زین کار ما را چه آمد بروی
ازین آشتی جنگ بهر منست همه نوش تو درد و زهر منست
ز پیمان تو سر نگردد تهی وگر دور مانم ز تخت مهی
جهاندار یزدان پناه منست زمین تخت و گردون کلاه منست
و دیگر که بر خیره ناکرده کار نشایست رفتن بر شهریار
یکی راه بگشای تا بگذرم بجایی که کرد ایزد آبشخورم
یکی کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاووس ماند نهان
ز خوی بد او سخن نشنوم ز پیگار او یک زمان بغنوم
بشد زنگه با نامور صد سوار گروگان ببرد از در شهریار
چو در شهر سالار ترکان رسید خروش آمد و دیده بانش بدید
پذیره شدش نامداری بزرگ کجا نام او بود جنگی طورگ
چو زنگه بیامد به نزدیک شاه سپهدار برخاست از پیشگاه
گرفتش به بر تنگ و بنواختش گرامی بر خویش بنشاختش
چو بنشست با شاه پیغام داد سراسر سخنها بدو کرد یاد
چو بشنید پیچان شد افراسیاب دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب
بفرمود تا جایگه ساختند ورا چون سزا بود بنواختند
چو پیران بیامد تهی کرد جای سخن رفت با نامور کدخدای
ز کاووس وز خام گفتار او ز خوی بد و رای و پیگار او
همی گفت و رخساره کرده دژم ز کار سیاووش دل پر ز غم
فرستادن زنگهٔ شاوران همه یاد کرد از کران تا کران
بپرسید کاین را چه درمان کنیم وزین چاره جستن چه پیمان کنیم
بدو گفت پیران که ای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار
تو از ما به هر کار داناتری ببایستها بر تواناتری
گمان و دل و دانش و رای من چنینست اندیشه بر جای من
که هر کس که بر نیکوی در جهان توانا بود آشکار و نهان
ازین شاهزاده نگیرند باز زگنج و ز رنج آنچ آید فراز
من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست مانند او از مهان
به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی
هنر با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده نزاد
بدیدن کنون از شنیدن بهست گرانمایه و شاهزاد و مهست
وگر خود جز اینش نبودی هنر که از خون صد نامور با پدر
برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه همی از تو جوید بدین گونه راه
نه نیکو نماید ز راه خرد کزین کشور آن نامور بگذرد
ترا سرزنش باشد از مهتران سر او همان از تو گردد گران
و دیگر که کاووس شد پیرسر ز تخت آمدش روزگار گذر
سیاوش جوانست و با فرهی بدو ماند آیین و تخت مهی
اگر شاه بیند به رای بلند نویسد یکی نامهٔ سودمند
چنان چون نوازنده فرزند را نوازد جوان خردمند را
یکی جای سازد بدین کشورش بدارد سزاوار اندر خورش
بر آیین دهد دخترش را بدوی بداردش با ناز و با آبروی
مگر کاو بماند به نزدیک شاه کند کشور و بومت آرامگاه
و گر باز گردد سوی شهریار ترا بهتری باشد از روزگار
سپاسی بود نزد شاه زمین بزرگان گیتی کنند آفرین
برآساید از کین دو کشور مگر اگر آردش نزد ما دادگر
ز داد جهان آفرین این سزاست که گردد زمانه بدین جنگ راست
چو سالار گفتار پیران شنید چنان هم همه بودنیها بدید
پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان همی داشت بر نیک و بد بر گمان
چنین داد پاسخ به پیران پیر که هست اینک گفتی همه دلپذیر
ولیکن شنیدم یکی داستان که باشد بدین رای همداستان
که چون بچهٔ شیر نر پروری چو دندان کند تیز کیفر بری
چو با زور و با چنگ برخیزد او به پروردگار اندر آویزد او
بدو گفت پیران کاندر خرد یکی شاه کندآوران بنگرد
کسی کز پدر کژی و خوی بد نگیرد ازو بدخویی کی سزد
نبینی که کاووس دیرینه گشت چو دیرینه گشت او بباید گذشت
سیاوش بگیرد جهان فراخ بسی گنج بی رنج و ایوان و کاخ
دو کشور ترا باشد و تاج و تخت چنین خود که یابد مگر نیک بخت
چو بشنید افراسیاب این سخن یکی رای با دانش افگند بن
دبیر جهان دیده را پیش خواند زبان برگشاد و سخن برفشاند
نخستین که بر خامه بنهاد دست به عنبر سر خامه را کرد مست
جهان آفرین را ستایش گرفت بزرگی و دانش نمایش گرفت
کجا برترست از مکان و زمان بدو کی رسد بندگی را گمان
خداوند جانست و آن خرد خردمند را داد او پرورد
ازو باد بر شاهزاده درود خداوند گوپال و شمشیر و خود
خداوند شرم و خداوند باک ز بیداد و کژی دل و دست پاک
شنیدم پیام از کران تا کران ز بیدار دل زنگهٔ شاوران
غمی شد دلم زانک شاه جهان چنین تیز شد با تو اندر نهان
ولیکن به گیتی بجز تاج و تخت چه جوید خردمند بیدار بخت
ترا این همه ایدر آراستست اگر شهریاری و گر خواستست
همه شهر توران برندت نماز مرا خود به مهر تو باشد نیاز
تو فرزند باشی و من چون پدر پدر پیش فرزند بسته کمر
چنان دان که کاووس بر تو به مهر بران گونه یک روز نگشاد چهر
کجا من گشایم در گنج بست سپارم به تو تاج و تخت نشست
بدارمت بی رنج فرزندوار به گیتی تو مانی زمن یادگار
چو از کشورم بگذری در جهان نکوهش کنندم کهان و مهان
وزین روی دشوار یابی گذر مگر ایزدی باشد آیین و فر
بدین راه پیدا نبینی زمین گذر کرد باید به دریای چین
ازین کرد یزدان ترا بی نیاز هم ایدر بباش و به خوبی بناز
سپاه و در گنج و شهر آن تست به رفتن بهانه نبایدت جست
چو رای آیدت آشتی با پدر سپارم ترا تاج و زرین کمر
که ز ایدر به ایران شوی با سپاه ببندم به دلسوزگی با تو راه
نماند ترا با پدر جنگ دیر کهن شد سرش گردد از جنگ سیر
گر آتش ببیند پی شصت و پنج رسد آتش از باد پیری به رنج
ترا باشد ایران و گنج و سپاه ز کشور به کشور رساند کلاه
پذیرفتم از پاک یزدان که من بکوشم به خوبی به جان و به تن
نفرمایم و خود نسازم به بد به اندیشه دل را نیازم به بد
چو نامه به مهر اندر آورد شاه بفرمود تا زنگهٔ نیک خواه
به زودی به رفتن ببندد کمر یکی خلعت آراست با سیم و زر
یکی اسپ بر سر ستام گران بیامد دمان زنگهٔ شاوران
چو نزدیک تخت سیاوش رسید بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید
سیاوش به یک روی زان شاد شد به دیگر پر از درد و فریاد شد
که دشمن همی دوست بایست کرد ز آتش کجا بردمد باد سرد
یکی نامه بنوشت نزد پدر همه یاد کرد آنچ بد در به در
که من با جوانی خرد یافتم بهر نیک و بد نیز بشتافتم
از آن زن یکی مغز شاه جهان دل من برافروخت اندر نهان
شبستان او درد من شد نخست ز خون دلم رخ ببایست شست
ببایست بر کوه آتش گذشت مرا زار بگریست آهو به دشت
ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم خرامان به چنگ نهنگ آمدم
دو کشور بدین آشتی شاد گشت دل شاه چون تیغ پولاد گشت
نیاید همی هیچ کارش پسند گشادن همان و همان بود بند
چو چشمش ز دیدار من گشت سیر بر سیر دیده نباشند دیر
ز شادی مبادا دل او رها شدم من ز غم در دم اژدها
ندانم کزین کار بر من سپهر چه دارد به راز اندر از کین و مهر
ازان پس بفرمود بهرام را که اندر جهان تازه کن کام را
سپردم ترا تاج و پرده سرای همان گنج آگنده و تخت و جای
درفش و سواران و پیلان کوس چو ایدر بیاید سپهدار طوس
چنین هم پذیرفته او را سپار تو بیدار دل باش و به روزگار
ز دیده ببارید خوناب زرد لب رادمردان پر از باد سرد
ز لشکر گزین کرد سیصد سوار همه گرد و شایستهٔ کارزار
صد اسپ گزیده به زرین ستام پرستار و زرین کمر صد غلام
بفرمود تا پیش او آورند سلیح و ستام و کمر بشمرند
درم نیز چندان که بودش به کار ز دینار وز گوهر شاهوار
ازان پس گرانمایگان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند
چنین گفت کز نزد افراسیاب گذشتست پیران بدین روی آب
یکی راز پیغام دارد به من که ایمن به دویست از انجمن
همی سازم اکنون پذیره شدن شما را هم ایدر بباید بدن
همه سوی بهرام دارید روی مپیچد دل را ز گفتار اوی
همی بوسه دادند گردان زمین بران خوب سالار باآفرین

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

هیونی بیاراست کاووس شاه بفرمود تا بازگردد به راه

کاووس شاه شتری تیزرو آماده کرد و دستور داد که فرستاده، بی‌درنگ راهی شود.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است.

نویسندهٔ نامه را پیش خواند به کرسی زر پیکرش برنشاند

نویسنده‌ی نامه را احضار کرد و او را با احترام بر کرسی زرنشان نشاند.

نکته ادبی: پیکر در اینجا به معنای شکل و هیئتِ صندلی یا همان کرسی است.

یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ زبان تیز و رخساره چون بادرنگ

نامه‌ای پر از خشم و تهدید به جنگ نوشت؛ لحنِ نامه تند و چهره‌ی فرستاده به‌خاطر ترس از خشم شاه، زرد و دگرگون شده بود.

نکته ادبی: بادرنگ (بالنگ) به رنگ زرد است، استعاره از رنگ رخسار فرستاده.

نخست آفرین کرد بر کردگار خداوند آرامش و کارزار

در آغاز، نامه را با ستایش آفریدگار شروع کرد؛ خدایی که هم آرامش‌بخش است و هم حاکم بر میدان‌های نبرد.

نکته ادبی: اشاره به صفات متضاد خداوند در ادبیات حماسی.

خداوند بهرام و کیوان و ماه خداوند نیک و بد و فر و جاه

خداوندی که آفریننده‌ی سیارات و ستارگان (بهرام و کیوان و ماه) و تعیین‌کننده‌ی سرنوشت و جایگاه انسان‌هاست.

نکته ادبی: بهرام و کیوان در نجوم قدیم سعد و نحس انگاشته می‌شدند.

بفرمان اویست گردان سپهر ازو بازگسترده هرجای مهر

چرخشِ آسمان به فرمان اوست و هرجا که مهری و محبتی وجود دارد، از سوی او گسترده شده است.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از گردش روزگار و فلک است.

ترا ای جوان تندرستی و بخت همیشه بماناد با تاج و تخت

ای جوان، امیدوارم تندرستی و بختِ نیک همیشه همراه تو و تاج و تختت باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به جوانی سیاوش در برابر اقتدار کاووس.

اگر بر دلت رای من تیره گشت ز خواب جوانی سرت خیره گشت

اگر نگاه و نظر من نسبت به تو تیره و منفی شده است، به این دلیل است که سادگی و خامیِ جوانی، عقل و هوش تو را از کار انداخته است.

نکته ادبی: خیره گشتن در اینجا به معنای سرگشته و بی‌خرد شدن است.

شنیدی که دشمن به ایران چه کرد چو پیروز شد روزگار نبرد

آیا نشنیدی که وقتی دشمن (تورانیان) در جنگ پیروز شد، چه بلاهایی بر سر ایران آورد؟

نکته ادبی: اشاره به فجایع جنگ‌های گذشته.

کنون خیره آزرم دشمن مجوی برین بارگه بر مبر آبروی

اکنون دست از رعایتِ بیجایِ حرمتِ دشمن بردار و با این رفتار، آبرویِ پادشاهی را مبر.

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنی بی‌دلیل و بیجا است.

منه با جوانی سر اندر فریب گر از چرخ گردان نخواهی نهیب

اگر از خشمِ روزگار می‌ترسی، جوانیِ خود را فدای فریبِ دشمن مکن.

نکته ادبی: چرخ گردان نماد سرنوشت و گذر زمان است.

که من زان فریبنده گفتار او بسی بازگشتم ز پیکار او

چرا که من بارها از فریبِ دشمن و وعده‌های دروغینِ آن‌ها، از جنگ منصرف شدم و ضربه خوردم.

نکته ادبی: پیکار به معنی جنگ و جدال است.

ترا گر فریبد نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت

اگر دشمن تو را بفریبد تعجبی ندارد، اما تو باید در حد و اندازه‌ی خودت عمل کنی و هشیار باشی.

نکته ادبی: استعاره از لزوم تدبیر پهلوانی.

نرفت ایچ با من سخن ز آشتی ز فرمان من روی برگاشتی

دشمن هرگز با من از آشتی سخن نگفت و تو هم از فرمان من سرپیچی کردی.

نکته ادبی: روی برگاشتن کنایه از نافرمانی است.

همان رستم از گنج آراسته نخواهد شدن سیر از خواسته

حتی رستم که گنج‌های فراوان دارد، باز هم از ثروت و دارایی سیر نمی‌شود (چه برسد به تو که طمع‌کارتر هستی).

نکته ادبی: اشاره به خصلت دنیاطلبی در نگاه کاووس.

ازان مردری تاج شاهنشهی ترا شد سر از جنگ جستن تهی

از وقتی که طعمِ تاج و تخت شاهی را چشیدی، دیگر انگیزه‌ای برای جنگیدن نداری.

نکته ادبی: تَهی شدن سر از جنگ، کنایه از سستی در رزم است.

در بی نیازی به شمشیر جوی به کشور بود شاه را آبروی

پادشاه باید با شمشیر و قدرتِ نظامی، آبروی کشورش را حفظ کند و بی‌نیازی را به دست آورد.

نکته ادبی: بی‌نیازی به معنای استقلال و عزت است.

چو طوس سپهبد رسد پیش تو بسازد چو باید کم و بیش تو

وقتی طوسِ سپهبد به نزد تو آمد، هر دستوری که داد باید بی‌کم و کاست اجرا کنی.

نکته ادبی: طوس نماد فرمانبرداری خشک از کاووس است.

گروگان که داری به بند گران هم اندر زمان بارکن بر خران

گروگان‌هایی را که در بند داری، فوراً بارِ مرکب کن و بفرست.

نکته ادبی: بند گران کنایه از زندان و زنجیر است.

پرستار وز خواسته هرچ هست به زودی مر آن را به درگه فرست

تمام خدمتکاران و دارایی‌هایی را که نزد خود داری، هرچه سریع‌تر به دربار بفرست.

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنای اموال و ثروت است.

تو شوکین و آویختن را بساز ازین در سخن ها مگردان دراز

تو فقط برای نبرد و جنگ آماده شو و در این مورد، سخنِ دراز و بهانه‌تراشی مکن.

نکته ادبی: شوکین (شوک) به معنای جنگ و ستیز است.

چو تو ساز جنگ شبیخون کنی ز خاک سیه رود جیحون کنی

اگر شبیخون بزنی و جنگ را شروع کنی، چنان خونریزی به راه بینداز که رود جیحون از خون سیاه شود.

نکته ادبی: مبالغه برای تاکید بر شدت جنگ.

سپهبد سراندر نیارد به خواب بیاید به جنگ تو افراسیاب

سردارانِ دشمن حتی لحظه‌ای آرام نخواهند بود و افراسیاب به جنگ تو خواهد آمد.

نکته ادبی: افراسیاب دشمن دیرینه ایران است.

و گر مهر داری بران اهرمن نخواهی که خواندت پیمان شکن

و اگر به آن دشمن (افراسیاب) علاقه داری و نمی‌خواهی پیمان‌شکن خوانده شوی (پس به من بگو).

نکته ادبی: اهریمن در اینجا کنایه از دشمن تورانی است.

سپه طوس رد را ده و بازگرد نه ای مرد پرخاش روز نبرد

سپاه را به طوسِ فرمانده بسپار و بازگرد، چرا که تو مردِ میدانِ نبرد نیستی.

نکته ادبی: رد به معنی پهلوان و فرمانده است.

تو با خوبرویان برآمیختی به بزم اندر از رزم بگریختی

تو به جای جنگ، سرگرمِ عیش و نوش با زیبارویان شدی و از میدانِ رزم فرار کردی.

نکته ادبی: تضاد میان بزم و رزم.

نهادند بر نامه بر مهر شاه هیون پر برآورد و ببرید راه

نامه را مهر کردند و فرستاده بر شتر سوار شد و راه را درنوردید.

نکته ادبی: هیون پر برآوردن کنایه از سرعت گرفتن مرکب است.

چو نامه به نزد سیاووش رسید بران گونه گفتار ناخوب دید

وقتی نامه به دست سیاوش رسید، مطالبِ ناخوشایند و توهین‌آمیزی در آن دید.

نکته ادبی: ناخوب در اینجا به معنای توهین‌آمیز و غیرمنصفانه است.

فرستاده را خواند و پرسید چست ازو کرد یکسر سخنها درست

فرستاده را خواست و با هوشیاری از او درباره‌ی جزئیاتِ ماموریتش پرسید.

نکته ادبی: پرسید چست (چست یعنی چابک و هوشیار).

بگفت آنک با پیلتن رفته بود ز طوس و ز کاووس کاشفته بود

فرستاده آنچه را که نزد رستم گذشته بود و خشمِ طوس و کاووس را بازگو کرد.

نکته ادبی: کاشفته (آشفته) به معنای خشمگین و برآشفته است.

سیاوش چو بشنید گفتار اوی ز رستم غمی گشت و برتافت روی

سیاوش با شنیدن این سخنان، از رستم دلگیر شد و از او روی گرداند.

نکته ادبی: برتافتن روی کنایه از قهر و ناخشنودی است.

ز کار پدر دل پراندیشه کرد ز ترکان و از روزگار نبرد

سیاوش در موردِ رفتارهای پدرش عمیقاً دچار اندیشه و نگرانی شد و به فکرِ جنگ با تورانیان افتاد.

نکته ادبی: دل پراندیشه کنایه از اضطراب و تامل است.

همی گفت صد مرد ترک و سوار ز خویشان شاهی چنین نامدار

سیاوش با خود گفت که صدها سوار و سردارِ ترک از خویشانِ شاهیِ نامدار هستند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه اجتماعی اسرای تورانی.

همه نیک خواه و همه بی گناه اگرشان فرستم به نزدیک شاه

این‌ها همه خیرخواه و بی‌گناه هستند؛ اگر آن‌ها را نزد پدرم (کاووس) بفرستم...

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تلخ گروگان‌ها.

نپرسد نه اندیشد از کارشان همانگه کند زنده بر دارشان

پدرم بدونِ هیچ تامل و پرسشی، بلافاصله آن‌ها را اعدام خواهد کرد.

نکته ادبی: زنده بر دار کردن کنایه از کشتن بی‌رحمانه است.

به نزدیک یزدان چه پوزش برم بد آید ز کار پدر بر سرم

اگر چنین کنم، نزد خداوند چه بهانه‌ای بیاورم؟ این گناهِ پدر، گریبانِ مرا خواهد گرفت.

نکته ادبی: پوزش به معنای عذر و توجیه اخلاقی است.

ور ایدونک جنگ آورم بی گناه چنان خیره با شاه توران سپاه

و اگر بدون دلیل، جنگ را با تورانیان شروع کنم و به سپاه‌شان حمله کنم...

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنی بدون علت و بی‌مورد است.

جهاندار نپسندد این بد ز من گشایند بر من زبان انجمن

خداوندِ جهان این کارِ زشت را از من نمی‌پذیرد و مردم نیز مرا به بدی یاد خواهند کرد.

نکته ادبی: انجمن کنایه از قضاوت عموم مردم است.

وگر بازگردم به نزدیک شاه به طوس سپهبد سپارم سپاه

و اگر به نزد پدر بازگردم و سپاه را به طوس بسپارم...

نکته ادبی: طوس در اینجا نماینده سیاست‌های کاووس است.

ازو نیز هم بر تنم بد رسد چپ و راست بد بینم و پیش بد

از دست طوس نیز به من بدی خواهد رسید؛ من از هر سو در محاصره‌ی بدی‌ها هستم.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناهی و تنهایی در تصمیم‌گیری.

نیاید ز سودابه خود جز بدی ندانم چه خواهد رسید ایزدی

از سودابه (همسرِ پدر) هم جز شرارت چیزی برنمی‌آید؛ نمی‌دانم سرنوشتِ الهی چه چیزی برایم رقم زده است.

نکته ادبی: سودابه عامل اصلی بدبینی‌های پدر نسبت به سیاوش است.

دو تن را ز لشکر ز کندآوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

سیاوش دو نفر از سردارانِ دلاورِ خود، یعنی بهرام و زنگه‌ی شاوران را فراخواند.

نکته ادبی: کندآوران به معنای پهلوانان نیرومند است.

بران رازشان خواند نزدیک خویش بپرداخت ایوان و بنشاند پیش

آن‌ها را محرمِ اسرار خود کرد، خلوت کرد و پیشِ روی خود نشاند.

نکته ادبی: بپرداخت ایوان به معنی خالی کردن مکان از اغیار است.

که رازش به هم بود با هر دو تن ازان پس که رستم شد از انجمن

این دو نفر، بعد از رفتنِ رستم، محرمانِ اسرارِ سیاوش بودند.

نکته ادبی: اشاره به تنهایی سیاوش بعد از قهر رستم.

بدیشان چنین گفت کز بخت بد فراوان همی بر تنم بد رسد

سیاوش به آن‌ها گفت که به دلیلِ بدشانسی، سختی‌های زیادی بر من وارد می‌شود.

نکته ادبی: بخت بد به معنای تقدیر شوم است.

بدان مهربانی دل شهریار بسان درختی پر از برگ و بار

مهرِ پدرم نسبت به من، مانندِ درختی بود که قرار بود پربار باشد (اما خشکید).

نکته ادبی: تشبیه مهرِ پدر به درختی که ثمر نداده است.

چو سودابه او را فریبنده گشت تو گفتی که زهر گزاینده گشت

وقتی سودابه پدرم را فریب داد، گویی زهری کشنده در رابطه ما وارد شد.

نکته ادبی: استعاره زهر گزاینده برای نفوذ کلام سودابه.

شبستان او گشت زندان من غمی شد دل و بخت خندان من

خانه و خانواده‌ام برای من تبدیل به زندان شد؛ دلم پر از غم شد و بختِ خوشم از دست رفت.

نکته ادبی: شبستان کنایه از حریم خصوصی و خانه است.

چنین رفت بر سر مرا روزگار که با مهر او آتش آورد بار

روزگار بر من چنان گذشت که دوستی و محبتِ پدرم، برایم آتشِ سوزان به همراه داشت.

نکته ادبی: تضاد محبت که باید آرامش‌بخش باشد اما آتش به بار آورده است.

گزیدم بدان شوربختیم جنگ مگر دور مانم ز چنگ نهنگ

در آن شرایطِ ناگوار، جنگ را انتخاب کردم تا شاید از چنگِ این وضعیتِ خطرناک دور بمانم.

نکته ادبی: چنگ نهنگ استعاره از خطرِ نابودی یا محیطِ خفقان‌آور است.

به بلخ اندرون بود چندان سپاه سپهبد چو گرسیوز کینه خواه

در بلخ سپاهی عظیم بود و فرماندهیِ آن با گرسیوزِ کینه‌توز بود.

نکته ادبی: گرسیوز برادر افراسیاب و نماد دسیسه است.

نشسته به سغد اندرون شهریار پر از کینه با تیغ زن صدهزار

افراسیاب هم در سغد نشسته بود و با صدهزار جنگجو آماده‌ی کینه و نبرد بود.

نکته ادبی: اشاره به آمادگیِ سپاه توران.

برفتیم بر سان باد دمان نجستیم در جنگ ایشان زمان

ما مثل باد به سوی آن‌ها رفتیم و در نبرد با آن‌ها معطل نکردیم.

نکته ادبی: باد دمان استعاره از سرعت و قدرتِ سپاه سیاوش است.

چو کشور سراسر بپرداختند گروگان و آن هدیه ها ساختند

وقتی کشور را خالی از سپاه کردند، گروگان‌ها و هدایا را برای ما آماده کردند.

نکته ادبی: بپرداختند در اینجا به معنی ترک کردن و تسلیم شدن است.

همه موبدان آن نمودند راه که ما بازگردیم زین رزم گاه

تمامیِ موبدان (دانایان) پیشنهاد دادند که ما از این میدانِ جنگ بازگردیم.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنی خردمند و مشاور است.

پسندش نیامد همی کار من بکوشد به رنج و به آزار من

اما این کارِ من (صلح و بازگشت) موردِ پسندِ پدرم نبود و او همچنان برای آزارِ من تلاش می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از لجاجت کاووس.

به خیره همی جنگ فرمایدم بترسم که سوگند بگزایدم

او بیهوده به من دستورِ جنگ می‌دهد و می‌ترسم که سوگندهایم را بشکنم.

نکته ادبی: بگزایدم به معنای شکستن و بیهوده کردن است.

وراگر ز بهر فزونیست جنگ چو گنج آمد و کشور آمد به چنگ

اگر جنگ برایِ ثروت و کشورگشایی است، که اکنون گنج و کشور در دستِ ماست.

نکته ادبی: منطق سیاوش برای رد کردن جنگ بی‌دلیل.

چه باید همی خیره خون ریختن چنین دل به کین اندر آویختن

وقتی به پیروزی رسیده‌ایم، دیگر چه نیازی به خون‌ریزیِ بی‌دلیل و کینه‌توزی است؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نکوهش خشونت.

همی سر ز یزدان نباید کشید فراوان نکوهش بباید شنید

نباید از فرمانِ خدا سرپیچی کرد، که این کار ملامتِ بسیاری در پی خواهد داشت.

نکته ادبی: سر از یزدان کشیدن کنایه از گناه و نافرمانی الهی است.

دو گیتی همی برد خواهد ز من بمانم به کام دل اهرمن

اگر چنین کنم، دنیا و آخرتم را از دست خواهم داد و به خواسته‌ی شیطان عمل کرده‌ام.

نکته ادبی: اهریمن نماد پلیدی و وسوسه است.

نزادی مرا کاشکی مادرم وگر زاد مرگ آمدی بر سرم

ای کاش مادرم مرا نمی‌زایید، و اگر هم زایید، ای کاش همان موقع می‌مردم.

نکته ادبی: بیان اوج استیصال و ناامیدی قهرمان.

که چندین بلاها بباید کشید ز گیتی همی زهر باید چشید

که باید این‌همه بلا را تحمل کنم و در این دنیا فقط تلخی (زهر) بچشم.

نکته ادبی: زهر چشیدن استعاره از رنجِ دنیا است.

بدین گونه پیمان که من کرده ام به یزدان و سوگندها خورده ام

من با خدا پیمان بسته‌ام و سوگند خورده‌ام که به راستی عمل کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ اخلاق و عهد در فرهنگ ایرانی.

اگر سر بگردانم از راستی فراز آید از هر سوی کاستی

اگر از مسیرِ راستی منحرف شوم، از هر طرفی که نگاه کنم، جز تباهی و شکست نخواهم دید.

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و خرابی است.

پراگنده شد در جهان این سخن که با شاه ترکان فگندیم بن

این سخن در جهان پخش شده که ما با پادشاهِ تورانیان طرحِ دوستی ریخته‌ایم.

نکته ادبی: فگندیم بن کنایه از پی‌ریزی کردن دوستی و پیمان است.

زبان برگشایند هر کس به بد به هرجای بر من چنان چون سزد

همه شروع به بدگویی از من کرده‌اند، هرچند که سزاوارِ آن نیستم.

نکته ادبی: کنایه از قضاوت‌های ناعادلانه جامعه.

به کین بازگشتن بریدن ز دین کشیدن سر از آسمان و زمین

بازگشتن به کینه، یعنی بریدن از دین و سرپیچی از قوانینِ آسمانی و زمینی.

نکته ادبی: کشیدن سر کنایه از طغیان و سرکشی است.

چنین کی پسندد ز من کردگار کجا بر دهد گردش روزگار

آیا پروردگار که چرخه‌ی روزگار را به حرکت درآورده، این بی‌وفایی را از من می‌پسندد؟

نکته ادبی: ارجاع به حکمت الهی.

شوم کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاووس ماند نهان

من به سرزمینی دیگر خواهم رفت تا نامم از کاووس پنهان بماند.

نکته ادبی: تصمیم سیاوش برای مهاجرت و ترکِ قدرت.

که روشن زمانه بران سان بود که فرمان دادار گیهان بود

چرا که روشناییِ زمانه بر اساسِ فرمانِ آفریدگارِ جهان است.

نکته ادبی: ایمان قلبی سیاوش به مشیت الهی.

سری کش نباشد ز مغز آگهی نه از بتری باز داند بهی

کسی که از عقل و خرد بی‌بهره است، نمی‌تواند تفاوتِ زشتی و زیبایی را درک کند.

نکته ادبی: سری کش به معنی متکبر و بی‌خرد.

قباد آمد و رفت و گیتی سپرد ورا نیز هم رفته باید شمرد

قباد (پادشاه پیشین) آمد و رفت و دنیا را واگذار کرد؛ او هم مثل همه رفتنی است.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری دنیا.

تو ای نامور زنگه شاوران بیارای تن را به رنج گران

ای زنگه شاورانِ بزرگوار، خود را برای کاری دشوار آماده کن.

نکته ادبی: رنج گران کنایه از ماموریت خطیر است.

برو تا به درگاه افرسیاب درنگی مباش و منه سر به خواب

برو تا درگاهِ افراسیاب و درنگ مکن و لحظه‌ای هم آرام نگیر.

نکته ادبی: منه سر به خواب کنایه از عجله و هوشیاری است.

گروگان و این خواسته هرچ هست ز دینار و ز تاج و تخت نشست

گروگان‌ها و تمام دارایی‌ها اعم از دینار و تاج و تخت را همراه خود ببر.

نکته ادبی: نمادِ دست کشیدن از قدرت و ثروت.

ببر همچنین جمله تا پیش اوی بگویش که ما را چه آمد به روی

همه را نزدِ او ببر و به او بگو که چه بر سرِ ما آمده است.

نکته ادبی: بیانِ رنج و مظلومیت سیاوش.

بفرمود بهرام گودرز را که این نامور لشکر و مرز را

سیاوش، بهرام را به جایِ گودرز (فرمانده) فراخواند و سپاه و مرز را به او سپرد.

نکته ادبی: گودرز از بزرگان سپاه ایران است.

سپردم ترا گنج و پیلان کوس بمان تا بیاید سپهدار طوس

من گنج و پیل و طبل‌های جنگی را به تو می‌سپارم؛ تا وقتی طوس بیاید، اینجا بمان.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

بدو ده تو این لشکر و خواسته همه کارها یکسر آراسته

سپاه و دارایی‌ها را به او تحویل بده؛ همه کارها را مرتب و آراسته انجام بده.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ سیاوش در واگذاری قدرت.

یکایک برو بر شمر هرچ هست ز گنج و ز تاج و ز تخت نشست

تمام موجودیِ گنج و تاج و تخت را یک‌به‌یک برای او بشمار و تحویل بده.

نکته ادبی: تاکید بر امانت‌داری.

چو بهرام بشنید گفتار اوی دلش گشت پیچان به تیمار اوی

وقتی بهرام حرف‌های سیاوش را شنید، از غصه و نگرانی برایِ او دگرگون شد.

نکته ادبی: پیچان به تیمار کنایه از اضطراب شدید است.

ببارید خون زنگهٔ شاوران بنفرید بر بوم هاماوران

زنگه‌ی شاوران گریه کرد و بر سرزمینِ هاماوران نفرین فرستاد.

نکته ادبی: خون باریدن استعاره از گریه شدید.

پر از غم نشستند هر دو به هم روانشان ز گفتار او شد دژم

هر دو با قلبی پر از غم نشستند و از حرف‌های سیاوش، روحشان آزرده شد.

نکته ادبی: دژم به معنی اندوهگین و آزرده است.

بدو باز گفتند کاین رای نیست ترا بی پدر در جهان جای نیست

آن‌ها به سیاوش گفتند: این تصمیم درست نیست؛ تو نباید پدرت را در این جهان تنها بگذاری.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه پدر در فرهنگ آن زمان.

یکی نامه بنویس نزدیک شاه دگر باره زو پیلتن را بخواه

نامه‌ای دیگر به پادشاه بنویس و از او بخواه که از رستم (پیلتن) دلجویی کند.

نکته ادبی: تلاش برای آشتی میان رستم و کاووس.

اگر جنگ فرمان دهد جنگ ساز مکن خیره اندیشهٔ دل دراز

اگر او دستور جنگ داد، بجنگ؛ اما بیهوده افکارِ دور و دراز و منفی را در سر نپروران.

نکته ادبی: پرهیز از اندیشه‌های بدبینانه.

مگردان به ما بر دژم روزگار چو آمد درخت بزرگی به بار

روزگارِ ما را تیره نکن؛ اکنون که درختِ بزرگیِ تو به ثمر نشسته است (حیف است نابود شوی).

نکته ادبی: تشبیه کمالِ شخصیت به درختی پربار.

نپذرفت زان دو خردمند پند دگرگونه بد راز چرخ بلند

سیاوش پندِ آن دو خردمند را نپذیرفت؛ چرا که سرنوشتِ الهی جور دیگری رقم خورده بود.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از تقدیر اجتناب‌ناپذیر.

چنین داد پاسخ که فرمان شاه برانم که برتر ز خورشید و ماه

سیاوش پاسخ داد: فرمانِ شاه برای من از خورشید و ماه هم بالاتر و مهم‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والای پادشاه در ذهنِ سیاوش.

ولیکن به فرمان یزدان دلیر نباشد ز خاشاک تا پیل و شیر

اما در برابرِ فرمانِ خداوند، هیچ‌کس (از کوچک‌ترین ذره تا بزرگ‌ترین حیوان) نمی‌تواند سرکشی کند.

نکته ادبی: تضادِ اطاعت از شاه در برابر اطاعت از خدا.

کسی کاو ز فرمان یزدان بتافت سراسیمه شد خویشتن را نیافت

کسی که از فرمانِ خدا نافرمانی کند، سرگشته می‌شود و راهِ خود را گم می‌کند.

نکته ادبی: سراسیمه شدن کنایه از سرگشتگیِ روحی.

همی دست یازید باید به خون به کین دو کشور بدن رهنمون

باید دست به خون‌آلودن زد و دو کشور را به سوی نبردی بزرگ هدایت کرد.

نکته ادبی: بیانِ فاجعه‌ای که در پیش است.

وزان پس که داند کزین کارزار کرا برکشد گردش روزگار

و بعد از این جنگ، چه کسی می‌داند که سرنوشت برای چه کسی پیروزی رقم می‌زند؟

نکته ادبی: تردید در نتیجه جنگ.

ز بهر نوا هم بیازارد او سخنهای گم کرده بازآرد او

جنگ برایِ ثروت، باعثِ آزارِ دیگران می‌شود و سخنانِ فراموش‌شده‌ی کهن را دوباره زنده می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کینه‌های قدیمی که با جنگ بیدار می‌شوند.

همان خشم و پیگار بار آورد سرشک غم اندر کنار آورد

خشم و جنگ فقط رنج به بار می‌آورد و اشکِ غم را در دامنِ انسان می‌ریزد.

نکته ادبی: پیامدِ ناگوارِ جنگ.

اگر تیره تان شد دل از کار من بپیچید سرتان ز گفتار من

اگر دلِ شما از کارِ من تیره شده و از گفته‌هایم روی برگردانده‌اید...

نکته ادبی: تیرگیِ دل کنایه از ناخشنودی است.

فرستاده خود باشم و رهنمای بمانم برین دشت پرده سرای

خودم فرستاده می‌شوم و راه را نشان می‌دهم و در همین دشت، اقامت می‌گزینم.

نکته ادبی: پذیرشِ سرنوشتِ آوارگی.

سیاوش چو پاسخ چنین داد باز بپژمرد جان دو گردن فراز

وقتی سیاوش این پاسخ را داد، جانِ آن دو پهلوان (بهرام و زنگه) پژمرده شد.

نکته ادبی: پژمردن جان کنایه از اندوهِ عمیق است.

ز بیم جداییش گریان شدند چو بر آتش تیز بریان شدند

آن‌ها از ترسِ جداییِ سیاوش گریستند و گویی بر آتشِ داغی قرار گرفته و کباب می‌شدند.

نکته ادبی: تشبیه سوختن از غم به بریان شدن روی آتش.

همی دید چشم بد روزگار که اندر نهان چیست با شهریار

روزگارِ بدخواه در پی آن بود که بداند در نهانِ دلِ سیاوش نسبت به پدرش (شاه) چه می‌گذرد.

نکته ادبی: چشم بد روزگار: استعاره از حوادثِ مقدر و شومِ زمانه.

نخواهد بدن نیز دیدار او ازان چشم گریان شد از کار او

سیاوش دیگر نمی‌خواهد با پدر روبرو شود و به همین دلیل از وضعیت پیش‌آمده، گریان است.

نکته ادبی: نخواهد بدن: گویش کهن برای «نمی‌خواهد باشد».

چنین گفت زنگه که ما بنده ایم به مهر سپهبد دل آگنده ایم

زنگه به شاه گفت: ما فرمان‌بردار تو هستیم و دلمان لبریز از مهر و وفاداری به توست.

نکته ادبی: دل آگنده: دل پر شده، لبریز.

فدای تو بادا تن و جان ما چنین باد تا مرگ پیمان ما

جان و تن ما فدای تو باد و این پیمان وفاداری ما تا هنگام مرگ برقرار بماند.

نکته ادبی: پیمانِ ما: اشاره به عهدِ وفاداری سپاهیان.

چو پاسخ چنین یافت از نیکخواه چنین گفت با زنگه بیدار شاه

وقتی شاه این پاسخ را از زنگه شنید، بیدارگونه و با تامل با او سخن گفت.

نکته ادبی: نیکخواه: در اینجا به معنای وفادار و خیرخواه.

که رو شاه توران سپه را بگوی که زین کار ما را چه آمد بروی

به شاه توران بگو که سرنوشت ما به کجا کشید و چه بر سرمان آمد.

نکته ادبی: بروی: به رو، به سمت، سرانجام.

ازین آشتی جنگ بهر منست همه نوش تو درد و زهر منست

این صلح برای من در حکم جنگ است، هر خوشی و خیری از جانب تو برای من درد و زهر است.

نکته ادبی: ایهامِ نوش و زهر: تضاد میان ظاهرِ آشتی و باطنِ تلخ آن.

ز پیمان تو سر نگردد تهی وگر دور مانم ز تخت مهی

حتی اگر از تخت پادشاهی دور بمانم، باز هم از پیمانی که با تو دارم دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: تخت مهی: مقام پادشاهی و بزرگی.

جهاندار یزدان پناه منست زمین تخت و گردون کلاه منست

خداوندِ جهان پناهِ من است؛ زمینِ هستی تختِ من و آسمانِ بلند کلاهِ افتخار من است.

نکته ادبی: زمین تخت و گردون کلاه: استعاره از بزرگی و سروری بر جهان.

و دیگر که بر خیره ناکرده کار نشایست رفتن بر شهریار

علاوه بر این، شایسته نیست که بدون دلیلِ منطقی نزد پادشاهی برویم.

نکته ادبی: به خیره: بیهوده، بدون دلیل.

یکی راه بگشای تا بگذرم بجایی که کرد ایزد آبشخورم

راهی به من نشان بده تا به سرزمینی بروم که خداوند برایم مقدر کرده است.

نکته ادبی: آبشخور: به معنای محلِ روزی و سرنوشتِ مقدر.

یکی کشوری جویم اندر جهان که نامم ز کاووس ماند نهان

کشوری را می‌جویم که در آنجا نام و نشانم از کیکاووس پنهان بماند.

نکته ادبی: نهان ماندن: دوری از دیدرس و قضاوت پدر.

ز خوی بد او سخن نشنوم ز پیگار او یک زمان بغنوم

نمی‌خواهم سخنی از خوی بد پدر بشنوم و نمی‌خواهم برای جنگیدن با او یک لحظه هم آرام بگیرم.

نکته ادبی: بغنم: خوابیدن یا آرام گرفتن.

بشد زنگه با نامور صد سوار گروگان ببرد از در شهریار

زنگه با صد سوار نامدار حرکت کرد و گروگان‌هایی نیز از دربار پادشاه همراه خود برد.

نکته ادبی: گروگان: نشانِ حسنِ نیت در عرفِ دیپلماسی قدیم.

چو در شهر سالار ترکان رسید خروش آمد و دیده بانش بدید

وقتی به شهر افراسیاب رسید، فریاد و هیاهو بلند شد و دیده‌بانان او را دیدند.

نکته ادبی: پذیره: استقبال.

پذیره شدش نامداری بزرگ کجا نام او بود جنگی طورگ

بزرگی جنگجو به نام تورگ به استقبال او آمد.

نکته ادبی: جنگی: جنگاور و دلاور.

چو زنگه بیامد به نزدیک شاه سپهدار برخاست از پیشگاه

وقتی زنگه نزد افراسیاب رسید، آن سپهسالار از جای برخاست.

نکته ادبی: پیشگاه: دربار، حضورِ شاه.

گرفتش به بر تنگ و بنواختش گرامی بر خویش بنشاختش

او را در آغوش گرفت و نوازش کرد و در جایگاه ویژه‌ای کنار خود نشاند.

نکته ادبی: به بر تنگ گرفتن: در آغوش کشیدن، نشانِ احترام.

چو بنشست با شاه پیغام داد سراسر سخنها بدو کرد یاد

سپس زنگه پیام سیاوش را با جزئیات به شاه رساند.

نکته ادبی: یاد کرد: شرح داد، به یاد آورد.

چو بشنید پیچان شد افراسیاب دلش گشت پر درد و سر پر ز تاب

افراسیاب با شنیدن این سخنان مضطرب و خشمگین شد و در درونش تلاطم ایجاد شد.

نکته ادبی: پیچان شدن: اضطراب و آشفتگی.

بفرمود تا جایگه ساختند ورا چون سزا بود بنواختند

دستور داد تا جایگاه مناسبی برای او فراهم کنند و چنان که شایسته بود پذیرایی کردند.

نکته ادبی: سزا: شایسته و درخور.

چو پیران بیامد تهی کرد جای سخن رفت با نامور کدخدای

وقتی پیران نزد افراسیاب آمد، مجلس خلوت شد و گفتگوی جدی آغاز گشت.

نکته ادبی: تهی کرد جای: خلوت کردن برای سخن گفتن.

ز کاووس وز خام گفتار او ز خوی بد و رای و پیگار او

درباره کیکاووس و سخنان ناپخته‌اش و خوی تند و جنگ‌طلبی‌اش صحبت شد.

نکته ادبی: خام گفتار: سخنِ نسنجیده.

همی گفت و رخساره کرده دژم ز کار سیاووش دل پر ز غم

پیران با چهره‌ای اندوهگین، از سیاوش و غمِ دلش سخن می‌گفت.

نکته ادبی: دژم: غمگین، افسرده.

فرستادن زنگهٔ شاوران همه یاد کرد از کران تا کران

پیران تمام ماجرای فرستادن زنگه و درخواست سیاوش را بازگو کرد.

نکته ادبی: از کران تا کران: به طور کامل، از ابتدا تا انتها.

بپرسید کاین را چه درمان کنیم وزین چاره جستن چه پیمان کنیم

سپس پرسید که چه چاره‌ای برای این کار بیندیشیم و چه تصمیمی بگیریم.

نکته ادبی: پیمان جستن: تصمیم گرفتن.

بدو گفت پیران که ای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار

پیران گفت: ای شاه، تا روزگار هست زنده و سلامت باشی.

نکته ادبی: انوشه: جاویدان، زنده.

تو از ما به هر کار داناتری ببایستها بر تواناتری

تو در هر کاری از همه ما داناتری و در انجام امور تواناتری.

نکته ادبی: ببایستها: آنچه لازم است.

گمان و دل و دانش و رای من چنینست اندیشه بر جای من

نظر و دانش من این است که باید چنین بیندیشی.

نکته ادبی: بر جای من: عقیده استوار من.

که هر کس که بر نیکوی در جهان توانا بود آشکار و نهان

هر کس که در جهان در انجام نیکی تواناست، چه آشکار و چه نهان.

نکته ادبی: نیکویی: کارِ خیر.

ازین شاهزاده نگیرند باز زگنج و ز رنج آنچ آید فراز

از چنین شاهزاده‌ای نباید گنج و رنج (دستاوردها) را دریغ کرد.

نکته ادبی: فراز آمدن: حاصل شدن، نصیب شدن.

من ایدون شنیدم که اندر جهان کسی نیست مانند او از مهان

من شنیده‌ام که در جهان، کسی مانند او در میان بزرگان نیست.

نکته ادبی: مهان: بزرگان.

به بالا و دیدار و آهستگی به فرهنگ و رای و به شایستگی

از نظر قد و قامت، زیبایی، فروتنی، خرد و شایستگی بی‌نظیر است.

نکته ادبی: آهستگی: حلم، بردباری، فروتنی.

هنر با خرد نیز بیش از نژاد ز مادر چنو شاهزاده نزاد

او فراتر از نژادش، دارای هنر و خرد است و مادری چون او شاهزاده‌ای نزاده است.

نکته ادبی: هنر: فضیلت و مهارت.

بدیدن کنون از شنیدن بهست گرانمایه و شاهزاد و مهست

او را دیدن بهتر از شنیدن وصف اوست؛ او گران‌مایه و بزرگ‌زاده است.

نکته ادبی: به: بهتر.

وگر خود جز اینش نبودی هنر که از خون صد نامور با پدر

حتی اگر هیچ هنری جز این نداشت که به خاطر پدرش از خون صد نامور گذشت.

نکته ادبی: هنر: صفتِ نیکو.

برآشفت و بگذاشت تخت و کلاه همی از تو جوید بدین گونه راه

به خاطر او برآشفت و تخت و تاج را رها کرد و حالا به دنبال پناهگاه است.

نکته ادبی: بگذاشت: رها کرد، ترک کرد.

نه نیکو نماید ز راه خرد کزین کشور آن نامور بگذرد

از دیدگاه خرد شایسته نیست که چنین شخص بزرگی از کشور ما بگذرد.

نکته ادبی: نیکو نماید: پسندیده باشد.

ترا سرزنش باشد از مهتران سر او همان از تو گردد گران

اگر او برود، بزرگان تو را سرزنش می‌کنند و او نیز از تو دلگیر می‌شود.

نکته ادبی: سنگین شدن: دلگیر شدن، بیزار شدن.

و دیگر که کاووس شد پیرسر ز تخت آمدش روزگار گذر

دیگر اینکه کیکاووس پیر شده و دوران پادشاهی‌اش رو به پایان است.

نکته ادبی: پیرسر: کهنسال.

سیاوش جوانست و با فرهی بدو ماند آیین و تخت مهی

سیاوش جوان و با فرّ ایزدی است و شایسته است که آیین پادشاهی به او برسد.

نکته ادبی: فرهی: فرّ ایزدی، شکوهِ پادشاهی.

اگر شاه بیند به رای بلند نویسد یکی نامهٔ سودمند

اگر شاه با دوراندیشی بیندیشد، نامه‌ای سودمند برای او می‌نویسد.

نکته ادبی: رای بلند: دوراندیشی.

چنان چون نوازنده فرزند را نوازد جوان خردمند را

همان‌طور که فرزند را نوازش می‌کنند، او را که جوان و خردمند است نیز نوازش کند.

نکته ادبی: نوازنده: مهربان.

یکی جای سازد بدین کشورش بدارد سزاوار اندر خورش

جایگاهی در این کشور برایش بسازد و او را آن‌طور که شایسته است نگهداری کند.

نکته ادبی: خورش: خوراک، معاش، جایگاه.

بر آیین دهد دخترش را بدوی بداردش با ناز و با آبروی

دخترش را طبق آیین به او بدهد و با عزت و احترام او را حفظ کند.

نکته ادبی: ناز و آبروی: احترام و رفاه.

مگر کاو بماند به نزدیک شاه کند کشور و بومت آرامگاه

شاید او پیش شاه بماند و کشور ما را برای خود آرامگاه کند.

نکته ادبی: مگر: شاید، امید است.

و گر باز گردد سوی شهریار ترا بهتری باشد از روزگار

و اگر به سوی پدرش بازگردد، برای تو در آینده مایه افتخار و برتری خواهد بود.

نکته ادبی: بهتری: برتری، سود.

سپاسی بود نزد شاه زمین بزرگان گیتی کنند آفرین

نزد پادشاهان جهان سپاسگزارت خواهند بود و بزرگان عالم تو را تحسین می‌کنند.

نکته ادبی: آفرین: تحسین، ستایش.

برآساید از کین دو کشور مگر اگر آردش نزد ما دادگر

شاید با این کار، کینه میان دو کشور فروکش کند.

نکته ادبی: برآساید: آرام گیرد، پایان یابد.

ز داد جهان آفرین این سزاست که گردد زمانه بدین جنگ راست

این عدالتِ الهی است که زمانه با این کار، جنگ را به صلح تبدیل کند.

نکته ادبی: راست کردنِ زمانه: سامان دادن به اوضاع.

چو سالار گفتار پیران شنید چنان هم همه بودنیها بدید

وقتی افراسیاب سخن پیران را شنید، آینده و آنچه ممکن بود رخ دهد را دید.

نکته ادبی: بودنیها: آنچه در تقدیر است.

پس اندیشه کرد اندر آن یک زمان همی داشت بر نیک و بد بر گمان

اندکی اندیشید و در مورد خوبی و بدی این کار تردید کرد.

نکته ادبی: گمان: شک و تردید.

چنین داد پاسخ به پیران پیر که هست اینک گفتی همه دلپذیر

به پیرانِ فرزانه پاسخ داد که سخنانت بسیار دلپذیر و منطقی است.

نکته ادبی: پیرانِ پیر: تأکید بر کهنسالی و خردمندی او.

ولیکن شنیدم یکی داستان که باشد بدین رای همداستان

اما داستانی شنیده‌ام که با این نظر موافق است.

نکته ادبی: همداستان: موافق، هم‌رأی.

که چون بچهٔ شیر نر پروری چو دندان کند تیز کیفر بری

که اگر توله شیر را پرورش دهی، وقتی دندان‌هایش تیز شود، به تو آسیب می‌زند.

نکته ادبی: کیفر بری: تاوان پس دادن، آسیب دیدن.

چو با زور و با چنگ برخیزد او به پروردگار اندر آویزد او

وقتی با قدرت و توان برخیزد، به صاحب خود حمله می‌کند.

نکته ادبی: اندر آویزد: حمله کردن، درگیر شدن.

بدو گفت پیران کاندر خرد یکی شاه کندآوران بنگرد

پیران گفت: در خرد، شاه باید به تبار و ریشه توجه کند.

نکته ادبی: کندآوران: بزرگان، جنگاوران.

کسی کز پدر کژی و خوی بد نگیرد ازو بدخویی کی سزد

کسی که از پدرش بدخویی نگرفته، شایسته نیست که به او تهمت بدخویی بزنی.

نکته ادبی: کژی: انحراف، بدی.

نبینی که کاووس دیرینه گشت چو دیرینه گشت او بباید گذشت

نمی‌بینی که کاووس پیر شده است؟ وقتی کسی پیر شود، نوبت گذشتن اوست.

نکته ادبی: گذشتن: مُردن، واگذاریِ قدرت.

سیاوش بگیرد جهان فراخ بسی گنج بی رنج و ایوان و کاخ

سیاوش جهان وسیعی را خواهد گرفت و گنج و کاخ‌های بسیاری برای تو به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: جهان فراخ: سرزمین‌های گسترده.

دو کشور ترا باشد و تاج و تخت چنین خود که یابد مگر نیک بخت

دو کشور و تاج و تخت برای تو خواهد بود؛ این نصیب کسی است که خوش‌بخت است.

نکته ادبی: نیک‌بخت: سعادتمند.

چو بشنید افراسیاب این سخن یکی رای با دانش افگند بن

افراسیاب با شنیدن این سخن، تصمیمی خردمندانه گرفت.

نکته ادبی: رای با دانش: تصمیمِ مبتنی بر عقل.

دبیر جهان دیده را پیش خواند زبان برگشاد و سخن برفشاند

دبیرِ جهاندیده‌ای را فراخواند و شروع به دیکته کردن سخن کرد.

نکته ادبی: برفشاند: پراکند، جاری کرد.

نخستین که بر خامه بنهاد دست به عنبر سر خامه را کرد مست

ابتدا قلم را به عنبر آغشته کرد تا نامه را بنویسد.

نکته ادبی: مست کردنِ خامه: استعاره از خوش‌نویسی یا معطر کردنِ نامه.

جهان آفرین را ستایش گرفت بزرگی و دانش نمایش گرفت

نامه را با ستایشِ آفریننده جهان آغاز کرد و از دانش و بزرگی سخن گفت.

نکته ادبی: نمایش گرفتن: بازگو کردن، ستودن.

کجا برترست از مکان و زمان بدو کی رسد بندگی را گمان

کسی که برتر از مکان و زمان است و بندگان را به او راهی نیست.

نکته ادبی: بندگی را گمان: یعنی عظمت خدا فراتر از تصورِ بندگان است.

خداوند جانست و آن خرد خردمند را داد او پرورد

او خداوندِ جان و خرد است و خردمندان را او پرورش داده است.

نکته ادبی: داد: عطا کرد، آفرید.

ازو باد بر شاهزاده درود خداوند گوپال و شمشیر و خود

از طرف من بر شاهزاده درود باد؛ او که صاحبِ قدرت و شمشیر و کلاه‌خود است.

نکته ادبی: گوپال: گرزِ آهنین.

خداوند شرم و خداوند باک ز بیداد و کژی دل و دست پاک

او که خداوندِ شرم و حیاست و از بیدادگری پاک است.

نکته ادبی: پاک: بی‌آلایش، عادل.

شنیدم پیام از کران تا کران ز بیدار دل زنگهٔ شاوران

پیام زنگهٔ بیدار دل را از دوردست‌ها شنیدم.

نکته ادبی: کران تا کران: فواصل دور.

غمی شد دلم زانک شاه جهان چنین تیز شد با تو اندر نهان

دلم غمگین شد که شاه جهان (کاووس) در نهان با تو این‌چنین تندخو شده است.

نکته ادبی: تیز شدن: خشمگین شدن.

ولیکن به گیتی بجز تاج و تخت چه جوید خردمند بیدار بخت

اما در این دنیا خردمندِ خوش‌بخت، جز تاج و تخت چه می‌جوید؟

نکته ادبی: بیدار بخت: هوشمند و سعادتمند.

ترا این همه ایدر آراستست اگر شهریاری و گر خواستست

اینجا همه چیز برای تو فراهم است، چه پادشاهی بخواهی و چه ثروت.

نکته ادبی: ایدور: اینجا.

همه شهر توران برندت نماز مرا خود به مهر تو باشد نیاز

همه مردم توران به تو احترام می‌گذارند و من هم به مهر تو نیاز دارم.

نکته ادبی: نماز بردن: احترام گذاشتن.

تو فرزند باشی و من چون پدر پدر پیش فرزند بسته کمر

تو مثل فرزند منی و من مثل پدر؛ پدری که همیشه آماده حمایت از فرزند است.

نکته ادبی: کمر بستن: آماده‌یِ خدمت و حمایت بودن.

چنان دان که کاووس بر تو به مهر بران گونه یک روز نگشاد چهر

بدان که کیکاووس هیچ‌گاه با آن مهری که من به تو دارم، با تو رفتار نکرد.

نکته ادبی: گشاده چهر: گشاده‌رویی، مهربانی.

کجا من گشایم در گنج بست سپارم به تو تاج و تخت نشست

من در گنج‌هایم را به روی تو باز می‌کنم و تاج و تخت را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: نشست: تختِ پادشاهی.

بدارمت بی رنج فرزندوار به گیتی تو مانی زمن یادگار

تو را مثل فرزندم بدون رنج بزرگ می‌دارم و تو یادگار من در جهان خواهی بود.

نکته ادبی: یادگار: میراث، جانشین.

چو از کشورم بگذری در جهان نکوهش کنندم کهان و مهان

اگر از کشورم بروی، مردمِ خرد و کلان مرا سرزنش خواهند کرد.

نکته ادبی: کهان و مهان: همه مردم، کوچک و بزرگ.

وزین روی دشوار یابی گذر مگر ایزدی باشد آیین و فر

از این طرف نیز عبور دشوار است، مگر اینکه یزدان راهی بگشاید.

نکته ادبی: فر: شکوه، اقبال.

بدین راه پیدا نبینی زمین گذر کرد باید به دریای چین

در این راه زمینِ هموار نمی‌بینی و باید از دریای چین عبور کنی.

نکته ادبی: دریای چین: اشاره به دشواری مسیر و دوری راه.

ازین کرد یزدان ترا بی نیاز هم ایدر بباش و به خوبی بناز

خداوند تو را از همه بی‌نیاز کرده، پس همین‌جا بمان و در رفاه باش.

نکته ادبی: بناز: خوش باش، لذت ببر.

سپاه و در گنج و شهر آن تست به رفتن بهانه نبایدت جست

سپاه و گنج و شهر در اختیار توست؛ نباید بهانه‌ای برای رفتن بجویی.

نکته ادبی: بهانه جستن: عذر تراشیدن.

چو رای آیدت آشتی با پدر سپارم ترا تاج و زرین کمر

اگر روزی تصمیم گرفتی با پدرت آشتی کنی، آنگاه تاج و کمر پادشاهی را به تو می‌دهم.

نکته ادبی: زرین کمر: نشانِ پادشاهی و بزرگی.

که ز ایدر به ایران شوی با سپاه ببندم به دلسوزگی با تو راه

که از اینجا با سپاه به ایران بروی و من از روی دلسوزی راهت را هموار کنم.

نکته ادبی: دلسوزگی: خیرخواهیِ ظاهری.

نماند ترا با پدر جنگ دیر کهن شد سرش گردد از جنگ سیر

دیگر با پدرت جنگ نخواهی داشت، او پیر شده و از جنگ سیر می‌شود.

نکته ادبی: سیر شدن: بیزار شدن.

گر آتش ببیند پی شصت و پنج رسد آتش از باد پیری به رنج

اگر پیرمردی شصت‌وپنج ساله آتش ببیند، بادِ پیری او را رنجور می‌کند.

نکته ادبی: پی شصت و پنج: کنایه از سن بالا.

ترا باشد ایران و گنج و سپاه ز کشور به کشور رساند کلاه

ایران و گنج و سپاه برای تو خواهد بود و از کشوری به کشور دیگر پادشاهی می‌کنی.

نکته ادبی: کلاه رساندن: پادشاهی کردن.

پذیرفتم از پاک یزدان که من بکوشم به خوبی به جان و به تن

به پیشگاه خدا قول می‌دهم که با جان و تن برای خیر و نیکی تو بکوشم.

نکته ادبی: پاک یزدان: خداوندِ منزه.

نفرمایم و خود نسازم به بد به اندیشه دل را نیازم به بد

هیچ‌گاه دستور به بدی نمی‌دهم و خودم نیز به فکر پلیدی نیستم.

نکته ادبی: نیازیدن: نزدیک شدن، اندیشیدن.

چو نامه به مهر اندر آورد شاه بفرمود تا زنگهٔ نیک خواه

وقتی نامه را مهر کرد، دستور داد زنگه نیک‌خواه آماده شود.

نکته ادبی: مهر اندر آوردن: مهر و موم کردن نامه.

به زودی به رفتن ببندد کمر یکی خلعت آراست با سیم و زر

به‌سرعت کمر همت ببندد و خلعت گران‌بهایی از سیم و زر برای سیاوش فرستاد.

نکته ادبی: خلعت: لباسِ فاخر که به نشانه احترام هدیه می‌دادند.

یکی اسپ بر سر ستام گران بیامد دمان زنگهٔ شاوران

اسبی با زین و برگ گران‌بها آماده کرد و زنگه با سرعت حرکت کرد.

نکته ادبی: ستام: زین و برگ، افسار.

چو نزدیک تخت سیاوش رسید بگفت آنچ پرسید و بشنید و دید

وقتی به سیاوش رسید، همه آنچه پرسیده و دیده و شنیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: تخت سیاوش: مقرِ حضورِ او.

سیاوش به یک روی زان شاد شد به دیگر پر از درد و فریاد شد

سیاوش از یک سو خوشحال شد و از سوی دیگر درد و غم وجودش را فراگرفت.

نکته ادبی: درد و فریاد: آشفتگیِ روحی.

که دشمن همی دوست بایست کرد ز آتش کجا بردمد باد سرد

با خود گفت: دشمن را باید دوست پنداشت؟ مگر از آتش باد سرد می‌وزد؟

نکته ادبی: مثل: یعنی از دشمنِ ذاتی (آتش)، خیر و دوستی (باد سرد) برنمی‌خیزد.

یکی نامه بنوشت نزد پدر همه یاد کرد آنچ بد در به در

نامه‌ای نزد پدر نوشت و تمام آنچه را که در غربت بر او گذشته بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: در به در: در سرگردانی و دوری از وطن.

که من با جوانی خرد یافتم بهر نیک و بد نیز بشتافتم

که من با اینکه جوان بودم، خرد و دانایی یافتم و در راه نیکی و بدی تلاش کردم.

نکته ادبی: شتافتن: با سرعت عمل کردن، سعی کردن.

از آن زن یکی مغز شاه جهان دل من برافروخت اندر نهان

به خاطر آن زن (سودابه)، مغزِ شاه جهان تیره شد و دل مرا در پنهان سوزاند.

نکته ادبی: مغزِ شاه: ذهن و عقلِ کیکاووس.

شبستان او درد من شد نخست ز خون دلم رخ ببایست شست

اولین درد من از شبستانِ (حرمسرای) او آغاز شد و باید صورتم را با خون دل می‌شستم.

نکته ادبی: شبستان: اندرونیِ خانه و حرمسرا. خون دل شستن: کنایه از غصه خوردنِ بسیار.

ببایست بر کوه آتش گذشت مرا زار بگریست آهو به دشت

باید از مسیرهای بسیار دشوار و جانکاه همچون گذر از کوهی از آتش عبور می‌کردم؛ اندوه من چنان عمیق بود که حتی آهوان در دشت، بر حال زار من گریستند.

نکته ادبی: کوه آتش استعاره از مشکلات بسیار بزرگ و خطرناک است. بگریست به معنای گریستن و زار قید حالت است.

ازان ننگ و خواری به جنگ آمدم خرامان به چنگ نهنگ آمدم

به خاطر احساس ننگ و خواری که از شرایط به وجود آمده بود، به میدان جنگ آمدم و با اراده‌ای محکم به سوی مهلکه و خطر مرگ که همچون چنگال نهنگ است، رفتم.

نکته ادبی: چنگ نهنگ کنایه از خطر بزرگ و هلاک است. خرامان در اینجا به معنای با وقار و استواری قدم برداشتن است.

دو کشور بدین آشتی شاد گشت دل شاه چون تیغ پولاد گشت

مردمان هر دو کشور از این صلح و آشتی خشنود شدند و اراده و قلب پادشاه همچون تیغی از فولاد، مستحکم و نفوذناپذیر شد.

نکته ادبی: دل چون تیغ پولاد تشبیه بلیغ برای بیان قاطعیت و تغییر موضع پادشاه از تردید به صلابت است.

نیاید همی هیچ کارش پسند گشادن همان و همان بود بند

هیچ کاری به دل او نمی‌نشیند و مورد پسندش واقع نمی‌شود؛ گویی گره‌گشایی و بستن کارها برای او تفاوتی ندارد و در بن‌بست گرفتار شده است.

نکته ادبی: تضاد میان گشادن و بند، بیانگر درماندگی و بلاتکلیفی است.

چو چشمش ز دیدار من گشت سیر بر سیر دیده نباشند دیر

وقتی چشمان او از دیدن من سیر شود، دیگر تاب و توان نگاه کردن به من را نخواهد داشت و این دوری دیر نخواهد پایید.

نکته ادبی: اشاره به بیزاری یا ناپایداری عواطف؛ سیر دیده کنایه از دل‌زدگی است.

ز شادی مبادا دل او رها شدم من ز غم در دم اژدها

آرزو می‌کنم دل او هرگز از شادی خالی نماند، هرچند که من به خاطر غم و اندوه، خود را در دهان اژدها (خطر مرگ) انداخته‌ام.

نکته ادبی: دهان اژدها نماد خطر بزرگ است که فرد داوطلبانه به سوی آن می‌رود.

ندانم کزین کار بر من سپهر چه دارد به راز اندر از کین و مهر

نمی‌دانم که روزگار و تقدیر در نهان خود، چه سرنوشتی از مهر یا کینه برای من رقم زده است.

نکته ادبی: سپهر استعاره از چرخ گردون و تقدیر الهی است.

ازان پس بفرمود بهرام را که اندر جهان تازه کن کام را

پس از آن، به بهرام دستور داد که آرزوهای خود را در جهان محقق سازد و کارها را سر و سامان دهد.

نکته ادبی: تازه کن کام را کنایه از دستیابی به پیروزی و موفقیت است.

سپردم ترا تاج و پرده سرای همان گنج آگنده و تخت و جای

تاج و پادشاهی، خیمه و بارگاه، و تمام گنجینه‌ها و تخت و جایگاه قدرت را به تو می‌سپارم.

نکته ادبی: سپردن تاج و تخت کنایه از اعطای نیابت و اختیارات تام است.

درفش و سواران و پیلان کوس چو ایدر بیاید سپهدار طوس

زمانی که فرمانده طوس به اینجا برسد، درفش و سپاه و فیلان و کوس جنگی را در اختیار او قرار بده.

نکته ادبی: سپهدار طوس لقب پهلوان نامدار ایرانی است.

چنین هم پذیرفته او را سپار تو بیدار دل باش و به روزگار

آنچه را که پذیرفته‌ای و به تو سپرده شده است، به خوبی انجام ده و در این روزگار ناپایدار، هوشیار و بیدار دل باش.

نکته ادبی: پذیرفته او را سپار یعنی آنچه را بر عهده گرفته‌ای، به انجام برسان.

ز دیده ببارید خوناب زرد لب رادمردان پر از باد سرد

از چشمان دلاوران خوناب زرد (اشک خونین) جاری شد و لبان آن رادمردان، پر از آه و حسرت سرد گردید.

نکته ادبی: خوناب زرد استعاره از اشک‌های بسیار تلخ و حزن‌انگیز است.

ز لشکر گزین کرد سیصد سوار همه گرد و شایستهٔ کارزار

از میان سپاه، سیصد سوار را که همگی دلاور و برای نبرد آزموده بودند، انتخاب کرد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و شجاع است.

صد اسپ گزیده به زرین ستام پرستار و زرین کمر صد غلام

صد اسب برگزیده با زین و برگ زرین و صد غلام خدمتکار با کمرهای زرین آماده کرد.

نکته ادبی: ستام به معنای دهنه و زین و برگ اسب است.

بفرمود تا پیش او آورند سلیح و ستام و کمر بشمرند

دستور داد تا سلاح‌ها، زین و برگ‌ها و کمربندها را نزد او بیاورند و بشمارند.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

درم نیز چندان که بودش به کار ز دینار وز گوهر شاهوار

همچنین هر مقدار درم و دینار و جواهرات گران‌بها که لازم بود، برای او فراهم کرد.

نکته ادبی: شاهوار صفت گوهر، به معنای گران‌بها و لایق پادشاه است.

ازان پس گرانمایگان را بخواند سخنهای بایسته چندی براند

پس از آن بزرگان و سرداران ارجمند را فراخواند و سخنان بایسته و ضروری را با آنان در میان گذاشت.

نکته ادبی: گران‌مایگان اشاره به بزرگان و سرداران عالی‌رتبه دارد.

چنین گفت کز نزد افراسیاب گذشتست پیران بدین روی آب

چنین گفت که پیران از نزد افراسیاب به این سوی رودخانه آمده است.

نکته ادبی: پیران نام وزیر و سپهسالار افراسیاب است.

یکی راز پیغام دارد به من که ایمن به دویست از انجمن

او پیام سرّی و مهمی برای من آورده است که طبق آن، از انجمن (سپاه مقابل) ایمن خواهیم بود.

نکته ادبی: ایمن به دویست به معنای در امان ماندن از گزند دشمن است.

همی سازم اکنون پذیره شدن شما را هم ایدر بباید بدن

اکنون در حال تدارک برای رفتن به استقبال هستم و شما نیز باید در همین مکان حضور داشته باشید.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی به استقبال رفتن.

همه سوی بهرام دارید روی مپیچد دل را ز گفتار اوی

همه شما متوجه بهرام باشید و از دستورات و گفتار او سرپیچی نکنید.

نکته ادبی: مپیچد به معنای سر باز نزدن و اطاعت کردن است.

همی بوسه دادند گردان زمین بران خوب سالار باآفرین

دلاوران بر آن سالار نیک‌نام بوسه زدند و او را ستایش کردند.

نکته ادبی: باآفرین یعنی کسی که مورد تحسین و ستایش دیگران است.