شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۷

فردوسی
بیاورد گرسیوز آن خواسته که روی زمین زو شد آراسته
دمان تا لب رود جیحون رسید ز گردان فرستاده ای برگزید
بدان تا رساند به شاه آگهی که گرسیوز آمد بدان فرهی
به کشتی به یکروز بگذاشت آب بیامد سوی بلخ دل پر شتاب
فرستاده آمد به درگاه شاه بگفتند گرسیوز آمد به راه
سیاوش گو پیلتن را بخواند وزین داستان چند گونه براند
چو گوسیوز آمد به درگاه شاه بفرمود تا برگشادند راه
سیاووش ورا دید بر پای خاست بخندید و بسیار پوزش بخواست
ببوسید گرسیوز از دور خاک رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک
سیاووش بنشاندش زیر تخت از افراسیابش بپرسید سخت
چو بنشست گرسیوز از گاه نو بدید آن سر وافسر شاه نو
به رستم چنین گفت کافراسیاب چو از تو خبر یافت اندر شتاب
یکی یادگاری به نزدیک شاه فرستاد با من کنون در به راه
بفرمود تا پرده برداشتند به چشم سیاووش بگذاشتند
ز دروازهٔ شهر تا بارگاه درم بود و اسپ و غلام و کلاه
کس اندازه نشاخت آنراکه چند ز دینار و ز تاج و تخت بلند
غلامان همه با کلاه و کمر پرستنده با یاره و طوق زر
پسند آمدش سخت بگشاد روی نگه کرد و بشنید پیغام اوی
تهمتن بدو گفت یک هفته شاد همی باش تا پاسخ آریم یاد
بدین خواهش اندیشه باید بسی همان نیز پرسیدن از هر کسی
چو بشنید گرسیوز پیش بین زمین را ببوسید و کرد آفرین
یکی خانه او را بیاراستند به دیبا و خوالیگران خواستند
نشستند بیدار هر دو به هم سگالش گرفتند بر بیش و کم
ازان کار شد پیلتن بدگمان کزان گونه گرسیوز آمد دمان
طلایه ز هر سو برون تاختند چنان چون ببایست برساختند
سیاوش ز رستم بپرسید و گفت که این راز بیرون کنید از نهفت
که این آشتی جستن از بهر چیست نگه کن که تریاک این زهر چیست
ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی ببین تا کدامند صد نامجوی
گروگان فرستد به نزدیک ما کند روشن این رای تاریک ما
نباید که از ما غمی شد ز بیم همی طبل سازد به زیر گلیم
چو این کرده باشیم نزدیک شاه فرستاده باید یکی نیک خواه
برد زین سخن نزد او آگهی مگر مغز گرداند از کین تهی
چنین گفت رستم که اینست رای جزین روی پیمان نیاید بجای
به شبگیر گرسیوز آمد بدر چنان چون بود با کلاه و کمر
بیامد به پیش سیاوش زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین
سیاوش بدو گفت کز کار تو پراندیشه بودم ز گفتار تو
کنون رای یکسر بران شد درست که از کینه دل را بخواهیم شست
تو پاسخ فرستی به افراسیاب که از کین اگر شد سرت پر شتاب
کسی کاو ببیند سرانجام بد ز کردار بد بازگشتش سزد
دلی کز خرد گردد آراسته یکی گنج گردد پر از خواسته
اگر زیر نوش اندرون زهر نیست دلت را ز رنج و زیان بهر نیست
چو پیمان همی کرد خواهی درست که آزار و کینه نخواهیم جست
ز گردان که رستم بداند همی کجا نامشان بر تو خواند همی
بر من فرستی به رسم نوا که باشد به گفتار تو بر گوا
و دیگر ز ایران زمین هرچ هست که آن شهرها را تو داری به دست
بپردازی و خود به توران شوی زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی
نباشد جز از راستی در میان به کینه نبندم کمر بر میان
فرستم یکی نامه نزدیک شاه مگر بشتی باز خواند سپاه
برافگند گرسیوز اندر زمان فرستاده ای چون هژبر دمان
بدو گفت خیره منه سر به خواب برو تازیان نزد افراسیاب
بگویش که من تیز بشتافتم همی هرچ جستم همه یافتم
گروگان همی خواهد از شهریار چو خواهی که برگردد از کارزار
فرستاده آمد بدادش پیام ز شاه و ز گرسیوز نیک نام
چو گفت فرستاده بشنید شاه فراوان بپیچید و گم کرد راه
همی گفت صد تن ز خویشان من گر ایدونک کم گردد از انجمن
شکست اندر آید بدین بارگاه نماند بر من کسی نیک خواه
وگر گویم از من گروگان مجوی دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی
فرستاد باید بر او نوا اگر بی گروگان ندارد روا
بران سان که رستم همی نام برد ز خویشان نزدیک صد بر شمرد
بر شاه ایران فرستادشان بسی خلعت و نیکوی دادشان
بفرمود تا کوس با کره نای زدند و فروهشت پرده سرای
به خارا و سغد و سمرقند و چاچ سپیجاب و آن کشور و تخت عاج
تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ بهانه نجست و فریب و درنگ
چو از رفتنش رستم آگاه شد روانش ز اندیشه کوتاه شد
به نزد سیاوش بیامد چو گرد شنیده سخنها همه یاد کرد
بدو گفت چون کارها گشت راست چو گرسیوز ار بازگردد رواست
بفرمود تا خلعت آراستند سلیح و کلاه و کمر خواستند
یکی اسپ تازی به زرین ستام یکی تیغ هندی به زرین نیام
چو گرسیوز آن خلعت شاه دید تو گفتی مگر بر زمین ماه دید
بشد با زبانی پر از آفرین تو گفتی مگر بر نوردد زمین
سیاوش نشست از بر تخت عاج بیاویخته بر سر عاج تاج
همی رای زد با یکی چرب گوی کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی
ز لشکر همی جست گردی سوار که با او بسازد دم شهریار
چنین گفت با او گو پیلتن کزین در که یارد گشادن سخن
همانست کاووس کز پیش بود ز تندی نکاهد نخواهد فزود
مگر من شوم نزد شاه جهان کنم آشکارا برو بر نهان
ببرم زمین گر تو فرمان دهی ز رفتن نبینم همی جز بهی
سیاوش ز گفتار او شاد شد حدیث فرستادگان باد شد
سپهدار بنشست و رستم به هم سخن راند هرگونه از بیش و کم
بفرمود تا رفت پیشش دبیر نوشتن یکی نامه ای بر حریر
نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیروی و فر و هنر
خداوند هوش و زمان و مکان خرد پروراند همی با روان
گذر نیست کس را ز فرمان او کسی کاو بگردد ز پیمان او
ز گیتی نبیند مگر کاستی بدو باشد افزونی و راستی
ازو باد بر شهریار آفرین جهاندار وز نامداران گزین
رسیده به هر نیک و بد رای او ستودن خرد گشته بالای او
رسیدم به بلخ و به خرم بهار همه شادمان بودم از روزگار
ز من چون خبر یافت افراسیاب سیه شد به چشم اندرش آفتاب
بدانست کش کار دشوار گشت جهان تیره شد بخت او خوار گشت
بیامد برادرش با خواسته بسی خوبرویان آراسته
که زنهار خواهد ز شاه جهان سپارد بدو تاج و تخت مهان
بسنده کند زین جهان مرز خویش بداند همی پایه و ارز خویش
از ایران زمین بسپرد تیره خاک بشوید دل از کینه و جنگ پاک
ز خویشان فرستاد صد نزد من بدین خواهش آمد گو پیلتن
گر او را ببخشد ز مهرش سزاست که بر مهر او چهر او بر گواست
چو بنوشت نامه یل جنگجوی سوی شاه کاووس بنهاد روی
وزان روی گرسیوز نیک خواه بیامد بر شاه توران سپاه
همه داستان سیاوش بگفت که او را ز شاهان کسی نیست جفت
ز خوبی دیدار و کردار او ز هوش و دل و شرم و گفتار او
دلیر و سخن گوی و گرد و سوار تو گویی خرد دارد اندر کنار
بخندید و با او چنین گفت شاه که چاره به از جنگ ای نیک خواه
و دیگر کزان خوابم آمد نهیب ز بالا بدیدم نشان نشیب
پر از درد گشتم سوی چاره باز بدان تا نبینم نشیب و فراز
به گنج و درم چاره آراستم کنون شد بران سان که من خواستم
وزان روی چون رستم شیرمرد بیامد بر شاه ایران چو گرد
به پیش اندر آمد بکش کرده دست برآمده سپهبد ز جای نشست
بپرسید و بگرفتش اندر کنار ز فرزند و از گردش روزگار
ز گردان و از رزم و کار سپاه وزان تا چرا بازگشت او ز راه
نخست از سیاوش زبان برگشاد ستودش فراوان و نامه بداد
چو نامه برو خواند فرخ دبیر رخ شهریار جهان شد قیر
به رستم چنین گفت گیرم که اوی جوانست و بد نارسیده بروی
چو تو نیست اندر جهان سر به سر به جنگ از تو جویند شیران هنر
ندیدی بدیهای افراسیاب که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب
مرا رفت بایست کردم درنگ مرا بود با او سری پر ز جنگ
نرفتم که گفتند ز ایدر مرو بمان تا بسیچد جهاندار نو
چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود مکافات بدها بدی خواست بود
شما را بدان مردری خواسته بدان گونه بر شد دل آراسته
کجا بستد از هر کسی بی گناه بدان تا بپیچیدتان دل ز راه
به صد ترک بیچاره و بدنژاد که نام پدرشان ندارید یاد
کنون از گروگان کی اندیشد او همان پیش چشمش همان خاک کو
شما گر خرد را بسیچید کار نه من سیرم از جنگ و از کارزار
به نزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد پردانش و پرفسون
بفرمایمش کآتشی کن بلند ببند گران پای ترکان ببند
برآتش بنه خواسته هرچ هست نگر تا نیازی به یک چیز دست
پس آن بستگان را بر من فرست که من سر بخواهم ز تن شان گسست
تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ برو تا به درگاه او بی درنگ
همه دست بگشای تا یکسره چو گرگ اندر آید به پیش بره
چو تو سازگیری بد آموختن سپاهت کند غارت و سوختن
بیاید بجنگ تو افراسیاب چو گردد برو ناخوش آرام و خواب
تهمتن بدو گفت کای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار
سخن بشنو از من تو ای شه نخست پس آنگه جهان زیر فرمان تست
تو گفتی که بر جنگ افراسیاب مران تیز لشکر بران روی آب
بمانید تا او بیاید به جنگ که او خود شتاب آورد بی درنگ
ببودیم یک چند در جنگ سست در آشتی او گشاد از نخست
کسی کاشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود پیش رفتن برزم
و دیگر که پیمان شکستن ز شاه نباشد پسندیدهٔ نیک خواه
سیاوش چو پیروز بودی بجنگ برفتی بسان دلاور پلنگ
چه جستی جز از تخت و تاج و نگین تن آسانی و گنج ایران زمین
همه یافتی جنگ خیره مجوی دل روشنت به آب تیره مشوی
گر افراسیاب این سخنها که گفت به پیمان شکستن بخواهد نهفت
هم از جنگ جستن نگشتیم سیر بجایست شمشیر و چنگال شیر
ز فرزند پیمان شکستن مخواه مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه
نهانی چرا گفت باید سخن سیاوش ز پیمان نگردد ز بن
وزین کار کاندیشه کردست شاه بر آشوبد این نامور پیشگاه
چو کاووس بشنید شد پر ز خشم برآشفت زان کار و بگشاد چشم
به رستم چنین گفت شاه جهان که ایدون نماند سخن در نهان
که این در سر او تو افگنده ای چنین بیخ کین از دلش کنده ای
تن آسانی خویش جستی برین نه افروزش تاج و تخت و نگین
تو ایدر بمان تا سپهدار طوس ببندد برین کار بر پیل کوس
من اکنون هیونی فرستم به بلخ یکی نامهٔ با سخنهای تلخ
سیاوش اگر سر ز پیمان من بپیچد نیاید به فرمان من
بطوس سپهبد سپارد سپاه خود و ویژگان باز گردد به راه
ببیند ز من هرچ اندر خورست گر او را چنین داوری در سرست
غمی گشت رستم به آواز گفت که گردون سر من بیارد نهفت
اگر طوس جنگی تر از رستم است چنان دان که رستم ز گیتی کم است
بگفت این و بیرون شد از پیش اوی پر از خشم چشم و پر آژنگ روی
هم اندر زمان طوس را خواند شاه بفرمود لشکر کشیدن به راه
چو بیرون شد از پیش کاووس طوس بفرمود تا لشکر و بوق و کوس
بسازند و آرایش ره کنند وزان رزمگه راه کوته کنند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیاورد گرسیوز آن خواسته که روی زمین زو شد آراسته

گرسیوز آن ثروت و هدایای عظیمی را به همراه آورد که زمین به واسطه آن‌ها زیبا و آراسته شد.

نکته ادبی: آراسته شدن زمین به واسطه ثروت، کنایه از کثرت و فراوانی هدایاست.

دمان تا لب رود جیحون رسید ز گردان فرستاده ای برگزید

او با شتاب خود را به ساحل رود جیحون رساند و از میان دلاورانِ همراه خود، یک پیام‌رسان کارآزموده را انتخاب کرد.

نکته ادبی: دمان: به معنای خروشان و شتابان. واژه دمان در اینجا قیدِ حال برای سرعتِ حرکت است.

بدان تا رساند به شاه آگهی که گرسیوز آمد بدان فرهی

تا او را نزد شاه (سیاوش) بفرستد و خبر دهد که گرسیوز با شکوه و فرّی که سزاوار آن است، به این سو آمده است.

نکته ادبی: فرهی: در اینجا به معنای بزرگی و شکوه و منزلت است.

به کشتی به یکروز بگذاشت آب بیامد سوی بلخ دل پر شتاب

آن فرستاده در یک روز با کشتی از رودخانه عبور کرد و با شتاب و دلی نگران به سوی بلخ آمد.

نکته ادبی: دل‌پرشتاب: کنایه از اضطراب و عجله برای انجام مأموریت.

فرستاده آمد به درگاه شاه بگفتند گرسیوز آمد به راه

فرستاده به دربار شاه رسید و به درباریان خبر داد که گرسیوز در راه است و نزدیک می‌شود.

نکته ادبی: درگاه شاه: اشاره به بارگاه یا جایگاه رسمی حکمرانی سیاوش در بلخ.

سیاوش گو پیلتن را بخواند وزین داستان چند گونه براند

سیاوش، رستمِ پیلتن (دارای بدنی چون پیل/قدرتمند) را فراخواند و درباره این ماجرا با او به گفتگو و رای‌زنی پرداخت.

نکته ادبی: پیلتن: از القاب معروف رستم که به قدرت جسمانی او اشاره دارد.

چو گوسیوز آمد به درگاه شاه بفرمود تا برگشادند راه

هنگامی که گرسیوز به دربار شاه رسید، سیاوش دستور داد تا راه را برای ورود او باز کنند.

نکته ادبی: برگشادن راه: کنایه از اجازه دادن برای ورود رسمی به مجلس شاهی.

سیاووش ورا دید بر پای خاست بخندید و بسیار پوزش بخواست

سیاوش او را دید و به احترامش از جای برخاست، سپس لبخند زد و به دلیلِ دوری و مشکلات گذشته، عذرخواهی و پوزش خواست.

نکته ادبی: پوزش خواستن در اینجا به معنای دلجویی و رفعِ کدورت‌های پیشین است.

ببوسید گرسیوز از دور خاک رخش پر ز شرم و دلش پر ز باک

گرسیوز از دور به احترام سیاوش بر زمین بوسه زد، در حالی که صورتش از شرم و دلش از ترس و بیم پر بود.

نکته ادبی: باک: به معنای ترس و هراس است.

سیاووش بنشاندش زیر تخت از افراسیابش بپرسید سخت

سیاوش او را زیرِ تخت خویش نشاند و درباره احوال افراسیاب به سختی و با تأکید پرس‌وجو کرد.

نکته ادبی: پرسیدنِ سخت: کنایه از پرسش‌های جدی، موشکافانه و دقیق.

چو بنشست گرسیوز از گاه نو بدید آن سر وافسر شاه نو

وقتی گرسیوز بر آن جایگاه جدید نشست، شکوه و تاج و تختِ جدید سیاوش را مشاهده کرد.

نکته ادبی: گاه نو: کنایه از قدرت و جایگاه جدیدی است که سیاوش در بلخ یافته است.

به رستم چنین گفت کافراسیاب چو از تو خبر یافت اندر شتاب

گرسیوز به رستم گفت: افراسیاب وقتی از تو خبردار شد، با عجله و شتاب اقدام کرد.

نکته ادبی: اندر شتاب: نشان‌دهنده واکنش فوری افراسیاب به حضور رستم در میدان.

یکی یادگاری به نزدیک شاه فرستاد با من کنون در به راه

او هدیه‌ای گران‌بها و یادگاری را نزد شاه فرستاده و اکنون این هدایا در راه است.

نکته ادبی: یادگار: در اینجا به معنای پیشکش یا هدیه دیپلماتیک است.

بفرمود تا پرده برداشتند به چشم سیاووش بگذاشتند

سیاوش دستور داد تا پرده‌ها را کنار بزنند و هدایا را نزدش بیاورند تا آن‌ها را مشاهده کند.

نکته ادبی: به چشم سیاوش بگذاشتند: یعنی به رویت او رساندند.

ز دروازهٔ شهر تا بارگاه درم بود و اسپ و غلام و کلاه

از دروازه شهر تا قصر، مملو از سکه‌های طلا، اسب، غلامان و کلاه‌های زرین بود.

نکته ادبی: اشاره به کثرت هدایا که تمامی مسیر را پر کرده بود.

کس اندازه نشاخت آنراکه چند ز دینار و ز تاج و تخت بلند

هیچ‌کس نمی‌توانست اندازه و مقدار آن‌همه دینار و تاج و تخت‌های با شکوه را تخمین بزند.

نکته ادبی: اندازه نشاخت: یعنی کسی قادر به شمارش یا ارزیابی قیمت آن نبود.

غلامان همه با کلاه و کمر پرستنده با یاره و طوق زر

غلامان همگی با کلاه‌ها و کمرهای گران‌بها بودند و کنیزکان با بازوبندها و طوق‌های زرین آراسته شده بودند.

نکته ادبی: یاره: به معنای بازوبند یا النگو است.

پسند آمدش سخت بگشاد روی نگه کرد و بشنید پیغام اوی

این هدایا مورد پسند سیاوش قرار گرفت، چهره‌اش گشاده شد و به پیام افراسیاب گوش فرا داد.

نکته ادبی: گشاده‌روی شدن: نشانه رضایت و خشنودی ظاهری.

تهمتن بدو گفت یک هفته شاد همی باش تا پاسخ آریم یاد

رستم به او گفت: یک هفته شاد باش و صبر کن تا ما فکر کنیم و پاسخِ درخوری بیابیم.

نکته ادبی: آریم یاد: به معنای اندیشیدن و یافتن راه حل است.

بدین خواهش اندیشه باید بسی همان نیز پرسیدن از هر کسی

برای چنین درخواست مهمی، باید بسیار اندیشه کرد و از افراد کاردان پرس‌وجو نمود.

نکته ادبی: بسی: به معنای فراوان.

چو بشنید گرسیوز پیش بین زمین را ببوسید و کرد آفرین

گرسیوز که آینده‌نگر بود، چون این را شنید، زمین را بوسید و تحسین کرد.

نکته ادبی: پیش‌بین: به معنای دوراندیش و باهوش.

یکی خانه او را بیاراستند به دیبا و خوالیگران خواستند

خانه‌ای را برای او با پارچه‌های دیبا آراستند و بهترین آشپزها را برای پذیرایی از او آماده کردند.

نکته ادبی: خوالیگر: به معنای آشپز است.

نشستند بیدار هر دو به هم سگالش گرفتند بر بیش و کم

رستم و سیاوش هوشیارانه با هم نشستند و درباره سود و زیانِ این ماجرا به بحث و گفتگو پرداختند.

نکته ادبی: سگالش: به معنای اندیشه، تدبیر و مشورت است.

ازان کار شد پیلتن بدگمان کزان گونه گرسیوز آمد دمان

از این رفتار شتاب‌زده گرسیوز، رستم به شک افتاد؛ چرا که گرسیوز با عجله و تندی آمده بود.

نکته ادبی: دمان: در اینجا به معنای خشمگین یا با سرعت و هیجان غیرعادی.

طلایه ز هر سو برون تاختند چنان چون ببایست برساختند

آن‌ها برای احتیاط، از هر سو دیدبان و مراقب گماشتند، همان‌طور که در چنین شرایطی لازم بود.

نکته ادبی: طلایه: به معنای دیده‌بان و پیش‌قراول سپاه.

سیاوش ز رستم بپرسید و گفت که این راز بیرون کنید از نهفت

سیاوش از رستم پرسید و گفت که باید حقیقتِ نهفته در این ماجرا را آشکار کنیم.

نکته ادبی: از نهفت: از حالت پنهانی و پوشیده.

که این آشتی جستن از بهر چیست نگه کن که تریاک این زهر چیست

این آشتی‌طلبی برای چیست؟ دقت کن که داروی این سم (ترفند تورانیان) چیست.

نکته ادبی: تریاک: پادزهر؛ استعاره از اینکه صلحِ افراسیاب ممکن است نقابی برای فریب باشد.

ز پیوستهٔ خون به نزدیک اوی ببین تا کدامند صد نامجوی

از میان خویشان و نزدیکانِ افراسیاب، ببین چه کسانی هستند که صد نامجوی (جنگجو) نزد ما بفرستند.

نکته ادبی: نامجوی: به معنای پهلوان و جنگجوی جویای نام.

گروگان فرستد به نزدیک ما کند روشن این رای تاریک ما

اگر گروگان بفرستند، حقیقتِ این رایِ مبهم و تاریکِ ما روشن خواهد شد.

نکته ادبی: رای تاریک: کنایه از تردید و ابهام در تصمیم‌گیری.

نباید که از ما غمی شد ز بیم همی طبل سازد به زیر گلیم

نباید به خاطر ترس از ما، غمگین شوند و پنهانی علیه ما توطئه کنند.

نکته ادبی: طبل سازد به زیر گلیم: ضرب‌المثل کنایه از توطئه پنهانی و کارهای مخفیانه.

چو این کرده باشیم نزدیک شاه فرستاده باید یکی نیک خواه

وقتی این کار (درخواست گروگان) را انجام دادیم، باید یک فرستاده خیرخواه نزد شاه بفرستیم.

نکته ادبی: نیک‌خواه: کسی که خیر و صلاح را می‌خواهد.

برد زین سخن نزد او آگهی مگر مغز گرداند از کین تهی

تا خبر این گفتگو را به او برساند، شاید بتواند کینه را از دل او بیرون کند.

نکته ادبی: مغز گرداند: کنایه از تغییر دادن نظر و اندیشه.

چنین گفت رستم که اینست رای جزین روی پیمان نیاید بجای

رستم گفت که این نظر درست است و جز با این روش، پیمان به درستی اجرا نخواهد شد.

نکته ادبی: پیمان به جای آمدن: یعنی عهد و وفا برقرار شدن.

به شبگیر گرسیوز آمد بدر چنان چون بود با کلاه و کمر

صبحگاهان گرسیوز با لباس رسمی و کلاه‌خود و کمر به دربار آمد.

نکته ادبی: شبگیر: به معنای سحرگاه و اول صبح.

بیامد به پیش سیاوش زمین ببوسید و بر شاه کرد آفرین

نزد سیاوش آمد، زمین را بوسید و بر شاه درود فرستاد.

نکته ادبی: آفرین کردن: در اینجا به معنای دعا کردن و ستایش است.

سیاوش بدو گفت کز کار تو پراندیشه بودم ز گفتار تو

سیاوش به او گفت که من درباره کار تو و گفته‌هایت بسیار اندیشیده و نگران بودم.

نکته ادبی: پراندیشه: به معنای پر از فکر و نگرانی.

کنون رای یکسر بران شد درست که از کینه دل را بخواهیم شست

اکنون تصمیم بر این شد که دل را از کینه پاک کنیم.

نکته ادبی: از کینه دل را شستن: کنایه از بخشش و فراموشی خشم.

تو پاسخ فرستی به افراسیاب که از کین اگر شد سرت پر شتاب

تو به افراسیاب پاسخ بده که اگر از کینه و جنگ دست برداشته‌ای...

نکته ادبی: شتاب: در اینجا به معنای عجله در جنگ‌طلبی است.

کسی کاو ببیند سرانجام بد ز کردار بد بازگشتش سزد

هرکس که عاقبتِ بدِ کارهای خود را ببیند، شایسته است که از کردار بد بازگردد.

نکته ادبی: سرانجام بد: عاقبتِ شومِ ستم.

دلی کز خرد گردد آراسته یکی گنج گردد پر از خواسته

دلی که با خرد آراسته باشد، مانند گنجی پر از ثروت ارزشمند است.

نکته ادبی: تشبیه دلِ خردمند به گنج.

اگر زیر نوش اندرون زهر نیست دلت را ز رنج و زیان بهر نیست

اگر در زیرِ نوش (عسل/خوش‌گویی)، زهر نباشد، دل تو از رنج و زیان در امان خواهد بود.

نکته ادبی: نوش و زهر: تضاد کنایی از ظاهر فریبنده و باطن خطرناک.

چو پیمان همی کرد خواهی درست که آزار و کینه نخواهیم جست

اگر می‌خواهی پیمان را درست اجرا کنی که دیگر کینه و آزار نخواهیم داشت...

نکته ادبی: پیمان درست کردن: عهد بستن.

ز گردان که رستم بداند همی کجا نامشان بر تو خواند همی

از میان دلاورانی که رستم می‌شناسد و نامشان را برای تو می‌خواند...

نکته ادبی: همی خواند: ذکر کردن نام‌ها.

بر من فرستی به رسم نوا که باشد به گفتار تو بر گوا

آن‌ها را طبق رسم و آیین به نزد ما بفرست تا گواه بر گفتار تو باشند.

نکته ادبی: رسم نوا: روش و آیین مرسوم.

و دیگر ز ایران زمین هرچ هست که آن شهرها را تو داری به دست

و دیگر اینکه شهرهای ایران را که اکنون در دست توست...

نکته ادبی: اشاره به سرزمین‌های تحت اشغال توران.

بپردازی و خود به توران شوی زمانی ز جنگ و ز کین بغنوی

رها کنی و خود به توران بازگردی و مدتی از جنگ و کینه آسوده شوی.

نکته ادبی: بغنوی: به معنای آسودن و آرام گرفتن.

نباشد جز از راستی در میان به کینه نبندم کمر بر میان

در میان ما جز راستی نباشد و دیگر برای کینه شمشیر نبندیم.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از آماده شدن برای جنگ.

فرستم یکی نامه نزدیک شاه مگر بشتی باز خواند سپاه

من نامه‌ای نزد شاه (کاووس) می‌فرستم، شاید دستور دهد سپاه بازگردد.

نکته ادبی: بشتی باز خواند: سپاه را به عقب فراخواند.

برافگند گرسیوز اندر زمان فرستاده ای چون هژبر دمان

گرسیوز بلافاصله فرستاده‌ای چون شیر خشمگین و پرتوان را انتخاب کرد.

نکته ادبی: هژبر دمان: شیرِ خروشان، تشبیه فرستاده به شیر به دلیل قدرت و سرعت.

بدو گفت خیره منه سر به خواب برو تازیان نزد افراسیاب

به او گفت وقت تلف نکن و تازیان (با سرعت) نزد افراسیاب برو.

نکته ادبی: خیره منه سر به خواب: کنایه از هدر ندادن وقت و غفلت نکردن.

بگویش که من تیز بشتافتم همی هرچ جستم همه یافتم

به او بگو که من با شتاب اقدام کردم و آنچه به دنبالش بودم، همه را یافتم.

نکته ادبی: اشاره به موفقیت در مذاکرات.

گروگان همی خواهد از شهریار چو خواهی که برگردد از کارزار

اگر می‌خواهی از جنگ بازگردی، سیاوش از تو گروگان می‌خواهد.

نکته ادبی: اشاره به شرطِ سنگین گروگان‌گیری.

فرستاده آمد بدادش پیام ز شاه و ز گرسیوز نیک نام

فرستاده آمد و پیام شاه و گرسیوزِ نیک‌نام را به افراسیاب رساند.

نکته ادبی: نیک‌نام: صفتِ گرسیوز در ظاهر.

چو گفت فرستاده بشنید شاه فراوان بپیچید و گم کرد راه

وقتی شاه (افراسیاب) پیام را شنید، بسیار نگران شد و راه چاره را گم کرد.

نکته ادبی: گم کرد راه: کنایه از سردرگمی و عدمِ توانایی در تصمیم‌گیری.

همی گفت صد تن ز خویشان من گر ایدونک کم گردد از انجمن

او می‌گفت اگر صد نفر از خویشان من از جمع ما کم شوند...

نکته ادبی: اشاره به نگرانی افراسیاب از گروگان دادن نزدیکانش.

شکست اندر آید بدین بارگاه نماند بر من کسی نیک خواه

در این بارگاه شکست ایجاد می‌شود و دیگر کسی که خیرخواه من باشد باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: شکست اندر آید: به معنای تزلزل در قدرت و جایگاه.

وگر گویم از من گروگان مجوی دروغ آیدش سر به سر گفت و گوی

و اگر بگویم از من گروگان نخواه، سخنِ من از ابتدا دروغ تلقی می‌شود.

نکته ادبی: دروغ آمدن: بی‌اعتبار شدن سخن.

فرستاد باید بر او نوا اگر بی گروگان ندارد روا

باید به او موافقت خود را اعلام کنم، اگر بدون گروگان این صلح را نپذیرد.

نکته ادبی: نوا: به معنای موافقت و سازش.

بران سان که رستم همی نام برد ز خویشان نزدیک صد بر شمرد

همان‌طور که رستم نام برده بود، صد نفر از نزدیکانش را انتخاب کرد.

نکته ادبی: اشاره به لیست دقیق افراد مورد درخواست رستم.

بر شاه ایران فرستادشان بسی خلعت و نیکوی دادشان

آن‌ها را نزد شاه ایران فرستاد و خلعت و هدایای بسیاری به آن‌ها بخشید.

نکته ادبی: خلعت: جامه و هدیه‌ای که شاه به کسی می‌بخشد.

بفرمود تا کوس با کره نای زدند و فروهشت پرده سرای

دستور داد تا طبل‌ها و نای‌ها را بنوازند و پرده‌های خیمه را جمع کنند (آماده حرکت شدند).

نکته ادبی: کوس با کره نای: ابزارهای موسیقیِ حماسی و لشکری.

به خارا و سغد و سمرقند و چاچ سپیجاب و آن کشور و تخت عاج

از خارا، سغد، سمرقند، چاچ، سپیجاب و آن کشور و تخت عاج (از قلمروهای اشغالی)...

نکته ادبی: نام مکان‌های جغرافیاییِ آسیای مرکزی.

تهی کرد و شد با سپه سوی گنگ بهانه نجست و فریب و درنگ

آنجا را تخلیه کرد و با سپاه به سمت گنگ رفت و دیگر بهانه و فریب و تأخیری نکرد.

نکته ادبی: گنگ: نام شهری افسانه‌ای یا واقعی در توران.

چو از رفتنش رستم آگاه شد روانش ز اندیشه کوتاه شد

وقتی رستم از رفتنِ افراسیاب آگاه شد، نگرانی‌اش برطرف شد.

نکته ادبی: روانش ز اندیشه کوتاه شد: کنایه از آرامش یافتن و رفع تشویش.

به نزد سیاوش بیامد چو گرد شنیده سخنها همه یاد کرد

مانند گردباد به نزد سیاوش رفت و تمام شنیده‌ها را برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: چو گرد: تشبیه سرعت و هیجان رستم به گردباد.

بدو گفت چون کارها گشت راست چو گرسیوز ار بازگردد رواست

به او گفت حالا که کارها درست شده، رواست که گرسیوز بازگردد.

نکته ادبی: کارها گشت راست: امور سروسامان یافت.

بفرمود تا خلعت آراستند سلیح و کلاه و کمر خواستند

دستور داد تا خلعت آماده کنند و اسلحه و کلاه و کمرِ پادشاهی بیاورند.

نکته ادبی: سلیح: سلاح و ادوات جنگی.

یکی اسپ تازی به زرین ستام یکی تیغ هندی به زرین نیام

یک اسب تازی با زین زرین و یک شمشیر هندی با غلاف طلا برای او آوردند.

نکته ادبی: ستام: زین و برگ اسب.

چو گرسیوز آن خلعت شاه دید تو گفتی مگر بر زمین ماه دید

وقتی گرسیوز آن هدیه شاهانه را دید، گویی ماه را بر روی زمین دیده بود (از زیبایی حیرت کرد).

نکته ادبی: تشبیه زیبایی هدیه به ماه.

بشد با زبانی پر از آفرین تو گفتی مگر بر نوردد زمین

با زبانی پر از سپاس و دعا رفت، چنان سریع که گویی زمین را زیر پا می‌نوردید.

نکته ادبی: بر نوردد زمین: سرعتِ بسیار زیاد در حرکت.

سیاوش نشست از بر تخت عاج بیاویخته بر سر عاج تاج

سیاوش بر تخت عاج نشست، در حالی که تاجی بر سر داشت.

نکته ادبی: تخت عاج: نماد پادشاهی و ثروت.

همی رای زد با یکی چرب گوی کسی کاو سخن را دهد رنگ و بوی

با یک سخنور چرب‌زبان که به کلامش رنگ و بوی زیبایی می‌داد، مشورت می‌کرد.

نکته ادبی: رنگ و بوی دادن: کنایه از آرایشِ کلام.

ز لشکر همی جست گردی سوار که با او بسازد دم شهریار

از میان سپاه به دنبال جنگجویی سوار می‌گشت که با او (سیاوش) هم‌عقیده باشد.

نکته ادبی: دمِ شهریار: موافق و هم‌رأی بودن.

چنین گفت با او گو پیلتن کزین در که یارد گشادن سخن

رستمِ پیلتن به او گفت: از این میان، چه کسی توانایی سخن گفتن دارد؟

نکته ادبی: گشادن سخن: شروع به حرف زدن کردن.

همانست کاووس کز پیش بود ز تندی نکاهد نخواهد فزود

همان کاووس است که از پیش می‌شناختیم؛ از تندی‌اش کم نمی‌شود و به مهربانی‌اش افزوده نخواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به خویِ تند و غیرقابل پیش‌بینی کی‌کاووس.

مگر من شوم نزد شاه جهان کنم آشکارا برو بر نهان

شاید من نزد شاهِ جهان بروم و امور پنهانی را برایش آشکار کنم.

نکته ادبی: شاه جهان: کی‌کاووس.

ببرم زمین گر تو فرمان دهی ز رفتن نبینم همی جز بهی

اگر اجازه بدهی من می‌روم و جز خیر و نیکی از این سفر نمی‌بینم.

نکته ادبی: ببرم زمین: به معنای طی کردن مسافت و سفر کردن.

سیاوش ز گفتار او شاد شد حدیث فرستادگان باد شد

سیاوش از گفته رستم شاد شد و فکرِ فرستادنِ دیگران از ذهنش پاک شد.

نکته ادبی: باد شد: به معنای بی‌اثر شدن و از بین رفتن.

سپهدار بنشست و رستم به هم سخن راند هرگونه از بیش و کم

فرمانده (سیاوش) و رستم با هم نشستند و درباره همه چیز گفتگو کردند.

نکته ادبی: سپهدار: در اینجا به سیاوش اطلاق شده.

بفرمود تا رفت پیشش دبیر نوشتن یکی نامه ای بر حریر

دستور داد تا دبیر آمد و نامه‌ای بر روی پارچه حریر نوشت.

نکته ادبی: حریر: پارچه ابریشمی اعلا برای نامه‌های رسمی.

نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید نیروی و فر و هنر

در آغاز نامه، خدای دادگر را ستایش کرد که از او نیرو و شکوه و هنر یافته است.

نکته ادبی: آفرین: ستایش و نیایش.

خداوند هوش و زمان و مکان خرد پروراند همی با روان

خداوندی که آفریننده هوش، زمان و مکان است و خرد را در روانِ انسان پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ الهی در اعطای خرد.

گذر نیست کس را ز فرمان او کسی کاو بگردد ز پیمان او

هیچ‌کس را راهی از فرمان او نیست و هرکس از پیمان او سرپیچی کند...

نکته ادبی: گذر نیست کس را ز فرمان او: اشاره به قدرت مطلق الهی.

ز گیتی نبیند مگر کاستی بدو باشد افزونی و راستی

در دنیا چیزی جز کاستی نمی‌بیند، و هرچه هست افزونی و راستی از اوست.

نکته ادبی: کاستی و افزونی: تقابل خیر و شر.

ازو باد بر شهریار آفرین جهاندار وز نامداران گزین

از او بر شاهِ جهان‌آرا و برگزیده نامداران درود باد.

نکته ادبی: جهاندار: پادشاهی که جهان را اداره می‌کند.

رسیده به هر نیک و بد رای او ستودن خرد گشته بالای او

رای و نظر او به همه نیک و بد رسیده و خرد بالاترین مقام را نزد او دارد.

نکته ادبی: بالای او: مقام و رتبه او.

رسیدم به بلخ و به خرم بهار همه شادمان بودم از روزگار

من به بلخ و بهارِ خرم رسیدم و همه از روزگار شادمان بودند.

نکته ادبی: بهار خرم: کنایه از وضعیت مساعد و آبادانی شهر.

ز من چون خبر یافت افراسیاب سیه شد به چشم اندرش آفتاب

وقتی افراسیاب از حضور من (سیاوش) خبردار شد، دنیا در چشمانش تیره و تار شد.

نکته ادبی: سیه شد به چشم اندرش آفتاب: کنایه از اوجِ ناامیدی و ترس.

بدانست کش کار دشوار گشت جهان تیره شد بخت او خوار گشت

دانست که کار بر او دشوار گشته، جهان برایش تیره شد و بختش ضعیف گشت.

نکته ادبی: خوار گشت: ضعیف و بی اعتبار شدن.

بیامد برادرش با خواسته بسی خوبرویان آراسته

برادرش با ثروت فراوان و بسیاری از زیبارویانِ آراسته آمد.

نکته ادبی: خواسته: ثروت و دارایی.

که زنهار خواهد ز شاه جهان سپارد بدو تاج و تخت مهان

که از شاهِ جهان طلبِ بخشش و زنهار کند و تاج و تختِ بزرگان را به او بسپارد.

نکته ادبی: زنهار: امان و بخشش.

بسنده کند زین جهان مرز خویش بداند همی پایه و ارز خویش

به مرزهای خود قناعت کند و جایگاه و ارزش خویش را به خوبی می‌داند.

نکته ادبی: بسنده کردن: قانع بودن.

از ایران زمین بسپرد تیره خاک بشوید دل از کینه و جنگ پاک

از خاک ایران دست بکشد و دلش را از کینه و جنگ پاک کند.

نکته ادبی: تیره خاک: کنایه از قلمرو و سرزمین.

ز خویشان فرستاد صد نزد من بدین خواهش آمد گو پیلتن

از خویشانش صد نفر نزد من فرستاد و رستمِ پیلتن با این درخواست آمد.

نکته ادبی: اشاره به نقش رستم در این میانجی‌گری.

گر او را ببخشد ز مهرش سزاست که بر مهر او چهر او بر گواست

اگر شاه او را ببخشد سزاوار است، چرا که مهرِ او در چهره‌اش نمایان است.

نکته ادبی: چهره بر گواست: ظاهرِ او گواهی بر صداقتش است.

چو بنوشت نامه یل جنگجوی سوی شاه کاووس بنهاد روی

وقتی یلِ جنگجو نامه را نوشت، به سوی شاه کاووس حرکت کرد.

نکته ادبی: یل: پهلوان و جنگجو.

وزان روی گرسیوز نیک خواه بیامد بر شاه توران سپاه

از آن سو گرسیوزِ خیرخواه نزد شاهِ توران آمد.

نکته ادبی: نیک‌خواه: در اینجا توصیفی از دیدگاهِ تورانیان نسبت به گرسیوز.

همه داستان سیاوش بگفت که او را ز شاهان کسی نیست جفت

تمام داستان سیاوش را گفت که در میان شاهان همتایی ندارد.

نکته ادبی: جفت: همتا و مانند.

ز خوبی دیدار و کردار او ز هوش و دل و شرم و گفتار او

از زیبایی صورت و کردار او، از هوش و دل و شرم و گفتارش سخن گفت.

نکته ادبی: توصیف صفات کمالیه سیاوش.

دلیر و سخن گوی و گرد و سوار تو گویی خرد دارد اندر کنار

او دلیر، سخن‌ور، پهلوان و سوارکار است، تو گویی خرد را در آغوش دارد.

نکته ادبی: خرد دارد اندر کنار: کنایه از نهایتِ خردمندی و دانایی.

بخندید و با او چنین گفت شاه که چاره به از جنگ ای نیک خواه

شاه خندید و به او گفت: ای فرد خیرخواه، چاره‌جویی و صلح، بسیار بهتر از جنگیدن است.

نکته ادبی: نیک‌خواه در اینجا به معنای خیراندیش و دلسوز است.

و دیگر کزان خوابم آمد نهیب ز بالا بدیدم نشان نشیب

دیگر اینکه به خاطر خوابی که دیدم، دچار هراس و بیم شدم؛ چرا که در خواب دیدم که از بلندی به پستی سقوط می‌کنم.

نکته ادبی: نهیب به معنای بانگ و ترس و هراس است.

پر از درد گشتم سوی چاره باز بدان تا نبینم نشیب و فراز

بسیار اندوهگین شدم و به دنبال راه چاره گشتم تا دیگر چنین پستی و بلندی‌هایی را در زندگی تجربه نکنم.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از تغییرات احوال و مصائب روزگار است.

به گنج و درم چاره آراستم کنون شد بران سان که من خواستم

با استفاده از ثروت و گنج چاره‌جویی کردم و اکنون همه چیز طبق میل من پیش رفته است.

نکته ادبی: تکیه بر قدرتِ ثروت در حل مشکلات.

وزان روی چون رستم شیرمرد بیامد بر شاه ایران چو گرد

در همان زمان، رستمِ دلاور همچون گرد و غباری سهمگین، به نزد شاه ایران آمد.

نکته ادبی: تشبیه رستم به گرد و غبار برای نمایش سرعت و هیبت اوست.

به پیش اندر آمد بکش کرده دست برآمده سپهبد ز جای نشست

رستم پیش آمد و دست به سینه ادب کرد و شاه نیز از جای خود برخاست تا به او احترام بگذارد.

نکته ادبی: بکش کرده دست: کنایه از تعظیم و ادب ورزیدن.

بپرسید و بگرفتش اندر کنار ز فرزند و از گردش روزگار

شاه از رستم احوال‌پرسی کرد و او را در آغوش گرفت و از وضعیت فرزندش سیاوش و گردش ایام پرسید.

نکته ادبی: گرفتن در کنار: نشان از صمیمیت و احترام است.

ز گردان و از رزم و کار سپاه وزان تا چرا بازگشت او ز راه

از وضعیت جنگجویان، میدان نبرد و سپاه پرسید و اینکه چرا سیاوش از مسیر خود بازگشته است.

نکته ادبی: گردان: پهلوانان و دلاوران.

نخست از سیاوش زبان برگشاد ستودش فراوان و نامه بداد

رستم در ابتدا زبان به ستایش سیاوش گشود و نامه‌ای را که سیاوش فرستاده بود، به شاه داد.

نکته ادبی: زبان برگشادن: شروع به سخن گفتن.

چو نامه برو خواند فرخ دبیر رخ شهریار جهان شد قیر

وقتی دبیرِ شاه، نامه را برایش خواند، صورتِ پادشاه از شدت خشم سیاه شد.

نکته ادبی: قیر شدن رخ: کنایه از غضب شدید و برافروختگی صورت.

به رستم چنین گفت گیرم که اوی جوانست و بد نارسیده بروی

شاه به رستم گفت: فرض کن که سیاوش هنوز جوان است و تجربه کافی ندارد.

نکته ادبی: نارسیده بروی: کنایه از بی‌تجربگی و ناپختگی.

چو تو نیست اندر جهان سر به سر به جنگ از تو جویند شیران هنر

اما در این جهان کسی به قدرت تو نیست و دلاوران برای هنرنمایی در جنگ، همیشه سراغ تو را می‌گیرند.

نکته ادبی: هنر در متون پهلوانی، اغلب به معنای دلاوری و توانمندی در رزم است.

ندیدی بدیهای افراسیاب که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب

آیا ظلم‌های افراسیاب را ندیدی که به خاطر او، آسایش و خواب و خوراک از ما گرفته شد؟

نکته ادبی: اشاره به دشمنی‌های دیرینه افراسیاب.

مرا رفت بایست کردم درنگ مرا بود با او سری پر ز جنگ

من باید خودم به جنگ می‌رفتم اما درنگ کردم و تأمل ورزیدم؛ چرا که کینه‌ای عمیق از او در دل داشتم.

نکته ادبی: سری پر ز جنگ: کنایه از نیتِ جنگ و مبارزه داشتن.

نرفتم که گفتند ز ایدر مرو بمان تا بسیچد جهاندار نو

نرفتم، چون گفتند که از اینجا نرو و بمان تا پادشاهی نو (سیاوش) این کار را به سرانجام برساند.

نکته ادبی: بسیچد: آماده شدن و به انجام رساندن.

چو بادافرهٔ ایزدی خواست بود مکافات بدها بدی خواست بود

وقتی قرار است تقاص الهی گرفته شود، مکافاتِ بدی‌ها، قطعاً بدی خواهد بود.

نکته ادبی: بادافره: سزای عمل و کیفر.

شما را بدان مردری خواسته بدان گونه بر شد دل آراسته

شما با دریافت آن همه ثروت از آن مرد (افراسیاب)، دلتان را با او صاف کردید و فریب خوردید.

نکته ادبی: مردری: تحقیرآمیز اشاره به افراسیاب یا هدایای او.

کجا بستد از هر کسی بی گناه بدان تا بپیچیدتان دل ز راه

افراسیاب از هر کسی که بی‌گناه بود، باج و خراج گرفت تا دل شما را از راه راست منحرف کند.

نکته ادبی: بپیچیدتان دل ز راه: گمراه کردن و منحرف کردن.

به صد ترک بیچاره و بدنژاد که نام پدرشان ندارید یاد

به صد نفر ترکِ درمانده و بی‌اصالت که نام پدرشان را هم کسی نمی‌داند، اعتماد کردید.

نکته ادبی: بدنژاد: کسی که اصل و نسب درستی ندارد.

کنون از گروگان کی اندیشد او همان پیش چشمش همان خاک کو

سیاوش اکنون نگران گروگان‌هاست، در حالی که همان‌ها در پیش چشمانش هستند و خاکی بیش نیستند.

نکته ادبی: تحقیر دشمن با اشاره به ناچیزی آن‌ها.

شما گر خرد را بسیچید کار نه من سیرم از جنگ و از کارزار

اگر شما خرد را در این کار به کار می‌گیرید، بدانید که من از جنگ و مبارزه خسته نشده‌ام.

نکته ادبی: سیر بودن از جنگ: کنایه از بی‌میلی به نبرد.

به نزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد پردانش و پرفسون

اکنون مردی دانا و حیله‌گر را نزد سیاوش می‌فرستم تا او را راهنمایی کند.

نکته ادبی: فسون: در اینجا به معنای ترفند و چاره‌جویی سیاسی.

بفرمایمش کآتشی کن بلند ببند گران پای ترکان ببند

به او دستور می‌دهم که آتشی بزرگ برپا کند و پا‌های ترکان را در بند کند و اسیرشان سازد.

نکته ادبی: اشاره به شدت عمل نظامی.

برآتش بنه خواسته هرچ هست نگر تا نیازی به یک چیز دست

هرچه ثروت و دارایی دارند، در آتش بینداز و مراقب باش که به هیچ‌چیز دست‌درازی نکنی.

نکته ادبی: تأکید بر عدم طمع‌ورزی در عین نابودی دشمن.

پس آن بستگان را بر من فرست که من سر بخواهم ز تن شان گسست

سپس آن اسیران را نزد من بفرست، زیرا من قصد دارم سرهایشان را از تن جدا کنم.

نکته ادبی: سرس گسستن: کنایه از کشتن.

تو با لشکر خویش سر پر ز جنگ برو تا به درگاه او بی درنگ

تو نیز با لشکری که آماده جنگ است، بی‌درنگ به سوی درگاه سیاوش برو.

نکته ادبی: سر پر ز جنگ: سپاهی که تشنه نبرد است.

همه دست بگشای تا یکسره چو گرگ اندر آید به پیش بره

همه بندها را باز کن و همچون گرگی که به گله بره می‌زند، به آن‌ها حمله کن.

نکته ادبی: تشبیه به گرگ و بره نشان از بی‌رحمی و غافلگیری است.

چو تو سازگیری بد آموختن سپاهت کند غارت و سوختن

چون تو با این شیوه بد (تندخویی) پیش بروی، سپاه تو دشمن را غارت می‌کند و به آتش می‌کشد.

نکته ادبی: سازگیری: شیوه‌ کار.

بیاید بجنگ تو افراسیاب چو گردد برو ناخوش آرام و خواب

افراسیاب نیز وقتی خواب و آرامش بر او تلخ شود، به جنگ تو خواهد آمد.

نکته ادبی: ناخوش گشتن خواب: کنایه از آشفتگی و اضطراب.

تهمتن بدو گفت کای شهریار دلت را بدین کار غمگین مدار

رستم به شاه گفت: ای پادشاه، دل خود را به خاطر این مسائل غمگین نکن.

نکته ادبی: درخواست آرامش از شاه برای شنیدن سخن منطقی.

سخن بشنو از من تو ای شه نخست پس آنگه جهان زیر فرمان تست

ای شاه، ابتدا حرف مرا بشنو، پس از آن است که جهان می‌تواند تحت فرمان تو باشد.

نکته ادبی: دعوت شاه به تعقل پیش از عمل.

تو گفتی که بر جنگ افراسیاب مران تیز لشکر بران روی آب

تو گفتی که برای جنگ با افراسیاب، لشکر را با عجله به آن سوی آب (جیحون) نفرستم.

نکته ادبی: یادآوری دستورات قبلی شاه.

بمانید تا او بیاید به جنگ که او خود شتاب آورد بی درنگ

گفتید صبر کنید تا او خود برای جنگ بیاید، چرا که او بدون معطلی شتاب خواهد کرد.

نکته ادبی: اشاره به استراتژی دفاعی.

ببودیم یک چند در جنگ سست در آشتی او گشاد از نخست

ما مدتی در جنگ سستی کردیم و او بود که پیشنهاد آشتی داد.

نکته ادبی: سست بودن: درنگ کردن و نجنگیدن.

کسی کاشتی جوید و سور و بزم نه نیکو بود پیش رفتن برزم

کسی که دنبال آشتی و بزم و شادی است، شایسته نیست که به جنگ او برویم.

نکته ادبی: تأکید بر اخلاق پهلوانی.

و دیگر که پیمان شکستن ز شاه نباشد پسندیدهٔ نیک خواه

دیگر اینکه پیمان‌شکنی از جانب شاه، کار پسندیده‌ای نزد مردم خیرخواه نیست.

نکته ادبی: پیمان‌شکنی را خلاف آیین پادشاهی دانستن.

سیاوش چو پیروز بودی بجنگ برفتی بسان دلاور پلنگ

سیاوش آنگاه که در جنگ پیروز بود، همچون پلنگی دلاور می‌جنگید.

نکته ادبی: تشبیه به پلنگ برای دلاوری و شجاعت.

چه جستی جز از تخت و تاج و نگین تن آسانی و گنج ایران زمین

او جز برای حفظ تاج و تخت و سرزمین ایران و آسایش مردم، چه می‌خواست؟

نکته ادبی: دفاع از اهداف والای سیاوش.

همه یافتی جنگ خیره مجوی دل روشنت به آب تیره مشوی

به آنچه خواسته بودی رسیدی، پس جنگ بیهوده راه نینداز و دل پاک سیاوش را با بدی مکدر نکن.

نکته ادبی: آب تیره بر دل زدن: کنایه از آلوده کردن باطن و نیت پاک.

گر افراسیاب این سخنها که گفت به پیمان شکستن بخواهد نهفت

اگر افراسیاب بخواهد این سخن‌ها را در پیمان‌شکنی پنهان کند (و پیمان بشکند).

نکته ادبی: احتمال خیانت دشمن.

هم از جنگ جستن نگشتیم سیر بجایست شمشیر و چنگال شیر

ما هنوز از جنگ سیر نشده‌ایم و شمشیر و قدرت ما همچنان پابرجاست.

نکته ادبی: آمادگی رزمی رستم.

ز فرزند پیمان شکستن مخواه مکن آنچ نه اندر خورد با کلاه

از فرزند خود نخواه که پیمانش را بشکند؛ کاری نکن که در شأن یک پادشاه نباشد.

نکته ادبی: کلاه: نماد تاج و پادشاهی.

نهانی چرا گفت باید سخن سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

چرا باید سخن پنهانی (و خیانت‌آمیز) بگوییم؟ سیاوش از پیمان خود برنمی‌گردد.

نکته ادبی: اصرار بر پایبندی به عهد.

وزین کار کاندیشه کردست شاه بر آشوبد این نامور پیشگاه

و اگر شاه این کار (پیمان‌شکنی) را انجام دهد، این جایگاه باارزش و نامور را به آشوب می‌کشد.

نکته ادبی: پیشگاه: درگاه پادشاهی.

چو کاووس بشنید شد پر ز خشم برآشفت زان کار و بگشاد چشم

وقتی کاووس این سخنان را شنید، پر از خشم شد، برآشفت و چشمانش را گشاد کرد.

نکته ادبی: برآشفتن: خشم ناگهانی.

به رستم چنین گفت شاه جهان که ایدون نماند سخن در نهان

شاه جهان به رستم گفت: حالا که صحبت‌ها آشکار شد و دیگر در پرده نیست.

نکته ادبی: سخن در نهان نماند: همه چیز برملا شد.

که این در سر او تو افگنده ای چنین بیخ کین از دلش کنده ای

این تو هستی که این فکر خیانت را در سر سیاوش انداخته‌ای و ریشه کینه را از دل او کنده‌ای.

نکته ادبی: بیخ کین: ریشه کینه و دشمنی.

تن آسانی خویش جستی برین نه افروزش تاج و تخت و نگین

تو رفاه و آسایش خودت را خواستی، نه شکوه و عظمت تاج و تخت مرا.

نکته ادبی: اتهامِ رستم به دنیاطلبی توسط شاه.

تو ایدر بمان تا سپهدار طوس ببندد برین کار بر پیل کوس

تو همین‌جا بمان تا سپهدار طوس بیاید و کار را به سرانجام برساند.

نکته ادبی: پیل کوس: اشاره به طبل‌های جنگی بزرگ.

من اکنون هیونی فرستم به بلخ یکی نامهٔ با سخنهای تلخ

من اکنون قاصدی تندرو را به بلخ می‌فرستم و نامه‌ای با سخنان تند و تلخ برای سیاوش می‌نویسم.

نکته ادبی: هیون: شتر تیزرو.

سیاوش اگر سر ز پیمان من بپیچد نیاید به فرمان من

اگر سیاوش از پیمان من سرپیچی کند و فرمان مرا اجرا نکند.

نکته ادبی: سر پیچیدن: نافرمانی کردن.

بطوس سپهبد سپارد سپاه خود و ویژگان باز گردد به راه

سپاه را به طوس می‌سپارم و خودش (سیاوش) و یاران نزدیکش باید به نزد من بازگردند.

نکته ادبی: ویژگان: اطرافیان خاص و نزدیک.

ببیند ز من هرچ اندر خورست گر او را چنین داوری در سرست

اگر او چنین لجبازی و داوریِ غلطی در سر دارد، سزای کارش را از من خواهد دید.

نکته ادبی: آنچه اندر خورست: مجازات مناسب.

غمی گشت رستم به آواز گفت که گردون سر من بیارد نهفت

رستم بسیار غمگین شد و با صدای بلند گفت: روزگار (گردون) سرنوشت مرا در پس پرده پنهان می‌کند (به نفع او نیست).

نکته ادبی: گردون: فلک و روزگار.

اگر طوس جنگی تر از رستم است چنان دان که رستم ز گیتی کم است

اگر طوس از رستم جنگجوتر است، پس بدان که رستم در این جهان از ارزش ساقط شده است.

نکته ادبی: بیان عزت‌نفس و غیرت رستم.

بگفت این و بیرون شد از پیش اوی پر از خشم چشم و پر آژنگ روی

رستم این را گفت و از پیش شاه بیرون رفت، در حالی که چشمانش از خشم سرخ بود و چهره‌اش در هم کشیده شده بود.

نکته ادبی: آژنگ: چین و چروک پیشانی که نشانه خشم است.

هم اندر زمان طوس را خواند شاه بفرمود لشکر کشیدن به راه

در همان لحظه شاه، طوس را فراخواند و دستور داد لشکر را به حرکت درآورد.

نکته ادبی: اطاعت فوری طوس از شاه.

چو بیرون شد از پیش کاووس طوس بفرمود تا لشکر و بوق و کوس

وقتی طوس از نزد کاووس بیرون آمد، دستور داد لشکر و طبل‌های جنگی را آماده کنند.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای لشکرکشی.

بسازند و آرایش ره کنند وزان رزمگه راه کوته کنند

سریعاً برای حرکت آماده شدند و تلاش کردند تا راه را برای رسیدن به میدان نبرد کوتاه کنند.

نکته ادبی: آرایش ره: آماده کردن تجهیزات سفر.