شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
به مهر اندرون بود شاه جهان که بشنید گفتار کارآگهان
که افراسیاب آمد و صدهزار گزیده ز ترکان شمرده سوار
سوی شهر ایران نهادست روی وزو گشت کشور پر از گفت و گوی
دل شاه کاووس ازان تنگ شد که از بزم رایش سوی جنگ شد
یکی انجمن کرد از ایرانیان کسی را که بد نیکخواه کیان
بدیشان چنین گفت کافراسیاب ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب
همانا که ایزد نکردش سرشت مگر خود سپهرش دگرگونه کشت
که چندین به سوگند پیمان کند زبان را به خوبی گروگان کند
چو گردآورد مردم کینه جوی بتابد ز پیمان و سوگند روی
جز از من نشاید ورا کینه خواه کنم روز روشن بدو بر سیاه
مگر گم کنم نام او در جهان وگر نه چو تیر از کمان ناگهان
سپه سازد و رزم ایران کند بسی زین بر و بوم ویران کند
بدو گفت موبد چه باید سپاه چو خود رفت باید به آوردگاه
چرا خواسته داد باید بباد در گنج چندین چه باید گشاد
دو بار این سر نامور گاه خویش سپردی به تیزی به بدخواه خویش
کنون پهلوانی نگه کن گزین سزاوار جنگ و سزاوار کین
چنین داد پاسخ بدیشان که من نبینم کسی را بدین انجمن
که دارد پی و تاب افراسیاب مرا رفت باید چو کشتی بر آب
شما بازگردید تا من کنون بپیچم یکی دل برین رهنمون
سیاوش ازان دل پراندیشه کرد روان را از اندیشه چون بیشه کرد
به دل گفت من سازم این رزمگاه به خوبی بگویم بخواهم ز شاه
مگر کم رهایی دهد دادگر ز سودابه و گفت و گوی پدر
دگر گر ازین کار نام آورم چنین لشکری را به دام آورم
بشد با کمر پیش کاووس شاه بدو گفت من دارم این پایگاه
که با شاه توران بجویم نبرد سر سروران اندر آرم به گرد
چنین بود رای جهان آفرین که او جان سپارد به توران زمین
به رای و به اندیشهٔ نابکار کجا بازگردد بد روزگار
بدین کار همداستان شد پدر که بندد برین کین سیاوش کمر
ازو شادمان گشت و بنواختش به نوی یکی پایگه ساختش
بدو گفت گنج و گهر پیش تست تو گویی سپه سر به سر خویش تست
ز گفتار و کردار و از آفرین که خوانند بر تو به ایران زمین
گو پیلتن را بر خویش خواند بسی داستانهای نیکو براند
بدو گفت همزور تو پیل نیست چو گرد پی رخش تو نیل نیست
ز گیتی هنرمند و خامش توی که پروردگار سیاوش توی
چو آهن ببندد به کان در گهر گشاده شود چون تو بستی کمر
سیاوش بیامد کمر بر میان سخن گفت با من چو شیر ژیان
همی خواهد او جنگ افراسیاب تو با او برو روی ازو برمتاب
چو بیدار باشی تو خواب آیدم چو آرام یابی شتاب آیدم
جهان ایمن از تیر و شمشیر تست سر ماه با چرخ در زیر تست
تهمتن بدو گفت من بنده ام سخن هرچ گویی نیوشنده ام
سیاوش پناه و روان منست سر تاج او آسمان منست
چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت
وزان پس خروشیدن نای و کوس برآمد بیامد سپهدار طوس
به درگاه بر انجمن شد سپاه در گنج دینار بگشاد شاه
ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر همان خود و درع و سنان و سپر
به گنجی که بد جامهٔ نابرید فرستاد نزد سیاوش کلید
که بر جان و بر خواسته کدخدای توی ساز کن تا چه آیدت رای
گزین کرد ازان نامداران سوار دلیران جنگی ده و دو هزار
هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ
سپرور پیاده ده و دو هزار گزین کرد شاه از در کارزار
از ایران هرآنکس که گوزاده بود دلیر و خردمند و آزاده بود
به بالا و سال سیاوش بدند خردمند و بیدار و خامش بدند
ز گردان جنگی و نام آوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
همان پنج موبد از ایرانیان برافراختند اختر کاویان
بفرمود تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند
تو گفتی که اندر زمین جای نیست که بر خاک او نعل را پای نیست
سراندر سپهر اختر کاویان چو ماه درخشنده اندر میان
ز پهلو برون رفت کاووس شاه یکی تیز برگشت گرد سپاه
یکی آفرین کرد پرمایه کی که ای نامداران فرخنده پی
مبادا جز از بخت همراهتان شده تیره دیدار بدخواهتان
به نیک اختر و تندرستی شدن به پیروزی و شاد باز آمدن
وزان جایگه کوس بر پیل بست به گردان بفرمود و خود برنشست
دو دیده پر از آب کاووس شاه همی بود یک روز با او به راه
سرانجام مر یکدگر را کنار گرفتند هر دو چو ابر بهار
ز دیده همی خون فرو ریختند به زاری خروشی برانگیختند
گواهی همی داد دل در شدن که دیدار ازان پس نخواهد بدن
چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر
سوی گاه بنهاد کاووس روی سیاوش ابا لشکر جنگ جوی
سپه را سوی زابلستان کشید ابا پیلتن سوی دستان کشید
همی بود یکچند با رود و می به نزدیک دستان فرخنده پی
گهی با تهمتن بدی می بدست گهی با زواره گزیدی نشست
گهی شاد بر تخت دستان بدی گهی در شکار و شبستان بدی
چو یک ماه بگذشت لشکر براند گوپیلتن رفت و دستان بماند
سپاهی برفتند با پهلوان ز زابل هم از کابل و هندوان
ز هر سو که بد نامور لشکری بخواند و بیامد به شهر هری
ازیشان فراوان پیاده ببرد بنه زنگهٔ شاوران را سپرد
سوی طالقان آمد و مرورود سپهرش همی داد گفتی درود
ازانپس بیامد به نزدیک بلخ نیازرد کس را به گفتار تلخ
وزان روی گرسیوز و بارمان کشیدند لشکر چو باد دمان
سپهرم بد و بارمان پیش رو خبر شد بدیشان ز سالار نو
که آمد سپاهی و شاهی جوان از ایران گو پیلتن پهلوان
هیونی به نزدیک افراسیاب برافگند برسان کشتی برآب
که آمد ز ایران سپاهی گران سپهبد سیاووش و با او سران
سپه کش چو رستم گو پیلتن به یک دست خنجر به دیگر کفن
تو لشکر بیاری و چندین مپای که از باد کشتی بجنبد ز جای
برانگیخت برسان آتش هیون کزین سان سخن راند با رهنمون
سیاووش زین سو به پاسخ نماند سوی بلخ چون باد لشکر براند
چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه نشایست کردن به پاسخ نگاه
نگه کرد گرسیوز جنگ جوی جز از جنگ جستن ندید ایچ روی
چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ
دو جنگ گران کرده شد در سه روز بیامد سیاووش لشکر فروز
پیاده فرستاد بر هر دری به بلخ اندر آمد گران لشکری
گریزان سپهرم بدان روی آب بشدبا سپه نزد افراسیاب
سیاوش در بلخ شد با سپاه یکی نامه فرمود نزدیک شاه
نوشتن به مشک و گلاب و عبیر چانچون سزاوار بد بر حریر
نخست آفرین کرد بر کردگار کزو گشت پیروز و به روزگار
خداوند خورشید و گردنده ماه فرازندهٔ تاج و تخت و کلاه
کسی را که خواهد برآرد بلند یکی را کند سوگوار و نژند
چرا نه به فرمانش اندر نه چون خرد کرد باید بدین رهنمون
ازان دادگر کاو جهان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید
همی آفرین باد بر شهریار همه نیکوی باد فرجام کار
به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت به فر جهاندار باتاج و تخت
سه روز اندرین جنگ شد روزگار چهارم ببخشود پروردگار
سپهرم به ترمذ شد و بارمان به کردار ناوک بجست از کمان
کنون تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست
به سغد است با لشکر افراسیاب سپاه و سپهبد بدان روی آب
گر ایدونک فرمان دهد شهریار سپه بگذرانم کنم کارزار
چو نامه بر شاه ایران رسید سر تاج و تختش به کیوان رسید
به یزدان پناهید و زو جست بخت بدان تا ببار آید آن نو درخت
به شادی یکی نامه پاسخ نوشت چو تازه بهاری در اردیبهشت
که از آفرینندهٔ هور و ماه جهاندار و بخشندهٔ تاج و گاه
ترا جاودان شادمان باد دل ز درد و بلا گشته آزاد دل
همیشه به پیروزی و فرهی کلاه بزرگی و تاج مهی
سپه بردی و جنگ را خواستی که بخت و هنر داری و راستی
همی از لبت شیر بوید هنوز که زد بر کمان تو از جنگ توز
همیشه هنرمند بادا تنت رسیده به کام دل روشنت
ازان پس که پیروز گشتی به جنگ به کار اندرون کرد باید درنگ
نباید پراگنده کردن سپاه بپیمای روز و برآرای گاه
که آن ترک بدپیشه و ریمنست که هم بدنژادست و هم بدتنست
همان با کلاهست و با دستگاه همی سر برآرد ز تابنده ماه
مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب به جنگ تو آید خود افراسیاب
گر ایدونک زین روی جیحون کشد همی دامن خویش در خون کشد
نهاد از بر نامه بر مهر خویش همانگه فرستاده را خواند پیش
بدو داد و فرمود تا گشت باز همی تاخت اندر نشیب و فراز
فرستاده نزد سیاوش رسید چو آن نامهٔ شاه ایران بدید
زمین را ببوسید و دل شاد کرد ز هر غم دل پاک آزاد کرد
ازان نامهٔ شاه چون گشت شاد بخندید و نامه بسر بر نهاد
نگه داشت بیدار فرمان اوی نپیچید دل را ز پیمان اوی
وزان سو چو گرسیوز شوخ مرد بیامد بر شاه ترکان چو گرد
بگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ که آمد سپهبد سیاوش به بلخ
سپه کش چو رستم سپاهی گران بسی نامداران و جنگ آوران
ز هر یک ز ما بود پنجاه بیش سرافراز با گرزهٔ گاومیش
پیاده به کردار آتش بدند سپردار با تیر و ترکش بدند
نپرد به کردار ایشان عقاب یکی را سر اندر نیاید بخواب
سه روز و سه شب بود هم زین نشان غمی شد سر و اسپ گردنکشان
ازیشان کسی را که خواب آمدی ز جنگش بدانگه شتاب آمدی
بخفتی و آسوده برخاستی به نوی یکی جنگ آراستی
برآشفت چون آتش افراسیاب که چندش چه گویی ز آرام و خواب
به گرسیوز اندر چنان بنگرید که گفتی میانش بخواهد برید
یکی بانگ برزد براندش ز پیش کجا خواست راندن برو خشم خویش
بفرمود کز نامداران هزار بخوانید وز بزم سازید کار
سراسر همه دشت پرچین نهید به سغد اندر آرایش چین نهید
بدین سان به شادی گذر کرد روز چو از چشم شد دور گیتی فروز
به خواب و به آرامش آمد شتاب بغلتید بر جامه افراسیاب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

به مهر اندرون بود شاه جهان که بشنید گفتار کارآگهان

شاه جهان با شنیدن سخنان گزارشگران و جاسوسان، اندوهگین شد.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای اندوه و غم است، نه دوستی.

که افراسیاب آمد و صدهزار گزیده ز ترکان شمرده سوار

خبر آوردند که افراسیاب با صد هزار سرباز سواره و برگزیده از تورانیان به سوی ایران می‌آید.

نکته ادبی: گزیده به معنای منتخب و ممتاز است.

سوی شهر ایران نهادست روی وزو گشت کشور پر از گفت و گوی

او روی به سوی شهرهای ایران آورده و به همین دلیل کشور پر از هیاهو و نگرانی شده است.

نکته ادبی: نهادن روی کنایه از قصد کردن و حرکت کردن است.

دل شاه کاووس ازان تنگ شد که از بزم رایش سوی جنگ شد

دل شاه کاووس از این خبر تنگ شد، زیرا مجبور بود بزم و شادی را رها کرده و به جنگ روی آورد.

نکته ادبی: تنگ‌شدن دل کنایه از اندوهگین و نگران شدن است.

یکی انجمن کرد از ایرانیان کسی را که بد نیکخواه کیان

کاووس انجمنی از بزرگان ایران و کسانی که خیرخواه پادشاهی کیان بودند، تشکیل داد.

نکته ادبی: کیان نام سلسله پادشاهی اساطیری ایران است.

بدیشان چنین گفت کافراسیاب ز باد و ز آتش ز خاک و ز آب

کاووس به آنان گفت که افراسیاب به عناصر چهارگانه سوگند خورده است.

نکته ادبی: باد، خاک، آب و آتش عناصر مقدس و طبیعی بودند که در باستان به آن‌ها سوگند می‌خوردند.

همانا که ایزد نکردش سرشت مگر خود سپهرش دگرگونه کشت

گویا خداوند او را با سرشت وفاداری نیافریده، مگر اینکه تقدیر و روزگار او را دگرگونه ساخته باشد.

نکته ادبی: سپهر به معنای چرخ گردون و تقدیر است.

که چندین به سوگند پیمان کند زبان را به خوبی گروگان کند

او که بارها سوگند خورده و پیمان بسته، باز هم زبانش را گروگان قول‌هایش می‌کند (بدون عمل).

نکته ادبی: گروگان بودن زبان کنایه از بی‌ارزش بودن قول و قرار است.

چو گردآورد مردم کینه جوی بتابد ز پیمان و سوگند روی

وقتی سپاهی کینه‌توز جمع می‌کند، از پیمان و سوگند خود روی برمی‌گرداند.

نکته ادبی: بتابد روی کنایه از زیر قول زدن و خیانت کردن است.

جز از من نشاید ورا کینه خواه کنم روز روشن بدو بر سیاه

کسی جز من شایسته نیست که کینه او را بطلبد و من روزگار روشن او را سیاه خواهم کرد.

نکته ادبی: روز سیاه کردن کنایه از شکست دادن و نابودی است.

مگر گم کنم نام او در جهان وگر نه چو تیر از کمان ناگهان

مگر اینکه نام او را از صحنه روزگار پاک کنم، وگرنه او مانند تیر از کمان رها می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سرعت عمل دشمن در حمله است.

سپه سازد و رزم ایران کند بسی زین بر و بوم ویران کند

سپاه آماده می‌کند و به ایران حمله می‌برد و بسیاری از سرزمین‌های ما را ویران می‌کند.

نکته ادبی: بر و بوم به معنای سرزمین و خاک وطن است.

بدو گفت موبد چه باید سپاه چو خود رفت باید به آوردگاه

موبد به شاه گفت: وقتی خودت باید به میدان جنگ بروی، چه نیازی به سپاه است؟ (کنایه از اینکه شاه نباید درگیر جنگ شود).

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی و دانای زرتشتی است که نقش مشاور را دارد.

چرا خواسته داد باید بباد در گنج چندین چه باید گشاد

چرا باید ثروت و گنجینه‌ها را بدون دلیل خرج کنی و در گنجینه‌ها را بیهوده بگشایی؟

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

دو بار این سر نامور گاه خویش سپردی به تیزی به بدخواه خویش

تو پیش از این دوبار تخت پادشاهی خود را با شتاب به دست دشمن سپرده‌ای.

نکته ادبی: تیزی به معنای شتابزدگی و عجله است.

کنون پهلوانی نگه کن گزین سزاوار جنگ و سزاوار کین

اکنون پهلوانی شایسته انتخاب کن که هم لایق جنگ باشد و هم سزاوار انتقام گرفتن.

نکته ادبی: پهلوانی به معنای دلاور و قهرمان است.

چنین داد پاسخ بدیشان که من نبینم کسی را بدین انجمن

کاووس پاسخ داد: من در این جمع کسی را نمی‌بینم.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجلس مشورت است.

که دارد پی و تاب افراسیاب مرا رفت باید چو کشتی بر آب

کسی که توان و پایداری در برابر افراسیاب را داشته باشد؛ من باید مثل کشتی بر آب، خود حرکت کنم.

نکته ادبی: کشتی بر آب کنایه از بی‌پناهی و تلاطم کار است.

شما بازگردید تا من کنون بپیچم یکی دل برین رهنمون

شما برگردید تا من در این باره فکر کنم و تصمیمی درست بگیرم.

نکته ادبی: بپیچم دل به معنای اندیشیدن و سبک‌سنگین کردن است.

سیاوش ازان دل پراندیشه کرد روان را از اندیشه چون بیشه کرد

سیاوش از آن فکر بسیار اندیشناک شد و ذهنش مانند بیشه‌ای پر از تپش گشت.

نکته ادبی: تشبیه ذهن به بیشه (انبوه و متراکم از فکر).

به دل گفت من سازم این رزمگاه به خوبی بگویم بخواهم ز شاه

با خود گفت من این میدان جنگ را می‌سازم و به خوبی از شاه درخواست خواهم کرد.

نکته ادبی: سازم رزمگاه یعنی مسئولیت جنگ را می‌پذیرم.

مگر کم رهایی دهد دادگر ز سودابه و گفت و گوی پدر

شاید خداوند من را از شر سودابه و حرف‌های پدرم رهایی بخشد.

نکته ادبی: دادگر به معنای عادل و صفتی برای خداوند است.

دگر گر ازین کار نام آورم چنین لشکری را به دام آورم

اگر از این کار سربلند بیرون بیایم و دشمن را به دام بیندازم، پیروز خواهم شد.

نکته ادبی: نام‌آوری کنایه از پیروزی و کسب افتخار است.

بشد با کمر پیش کاووس شاه بدو گفت من دارم این پایگاه

سیاوش با صلابت نزد شاه رفت و گفت: من این مسئولیت را می‌پذیرم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده‌باش و شروع کار است.

که با شاه توران بجویم نبرد سر سروران اندر آرم به گرد

که با پادشاه توران نبرد کنم و سر بزرگان آن‌ها را به خاک بمالم.

نکته ادبی: گرد کردن سر کنایه از شکست دادن و کشتن است.

چنین بود رای جهان آفرین که او جان سپارد به توران زمین

چنین بود تقدیر الهی که او در سرزمین توران جان خود را از دست بدهد.

نکته ادبی: جهان‌آفرین به معنای خداوند است.

به رای و به اندیشهٔ نابکار کجا بازگردد بد روزگار

با تفکر و تدبیر اشتباه، چرخ گردون چه زود تغییر رویه می‌دهد.

نکته ادبی: نابه‌کار به معنای بد و شوم است.

بدین کار همداستان شد پدر که بندد برین کین سیاوش کمر

پدر با این کار موافقت کرد که سیاوش کمر همت برای انتقام ببندد.

نکته ادبی: همداستان شدن به معنای موافقت کردن است.

ازو شادمان گشت و بنواختش به نوی یکی پایگه ساختش

از سیاوش خشنود شد و او را گرامی داشت و مقام تازه‌ای به او داد.

نکته ادبی: بنواختن به معنای نوازش و تشویق کردن است.

بدو گفت گنج و گهر پیش تست تو گویی سپه سر به سر خویش تست

به او گفت تمام گنج و دارایی و سپاه در اختیار توست.

نکته ادبی: سر به سر به معنای تمام و کمال است.

ز گفتار و کردار و از آفرین که خوانند بر تو به ایران زمین

به خاطر سخنان و کردار و آفرین‌هایی که مردم ایران نثار تو می‌کنند.

نکته ادبی: آفرین به معنای دعا و تحسین است.

گو پیلتن را بر خویش خواند بسی داستانهای نیکو براند

پادشاه پهلوان (رستم) را نزد خود خواند و داستان‌های فراوان برای او بازگو کرد.

نکته ادبی: گو پیلتن لقبی برای رستم است.

بدو گفت همزور تو پیل نیست چو گرد پی رخش تو نیل نیست

به او گفت هیچ‌کس به قدرت تو نیست و هیچ‌کس چون تو گرد پی رخش (اسب رستم) نیست.

نکته ادبی: نیل در اینجا به معنای قدرت و بزرگی است.

ز گیتی هنرمند و خامش توی که پروردگار سیاوش توی

تو در این جهان هم هنرمندی و هم خردمند، و تویی که سیاوش را پرورش دادی.

نکته ادبی: خاموش به معنای باوقار و متین است.

چو آهن ببندد به کان در گهر گشاده شود چون تو بستی کمر

وقتی آهن در کان تبدیل به گوهر می‌شود، یعنی تو وقتی کمر ببندی، گره‌ها گشوده می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه توانایی رستم به گشایش گره‌ها.

سیاوش بیامد کمر بر میان سخن گفت با من چو شیر ژیان

سیاوش آمد و کمر بست و با من همچون شیر شجاع سخن گفت.

نکته ادبی: شیر ژیان کنایه از پهلوان دلاور است.

همی خواهد او جنگ افراسیاب تو با او برو روی ازو برمتاب

او قصد جنگ با افراسیاب را دارد، تو با او برو و از او روی مگردان.

نکته ادبی: روی برنتافتن کنایه از اطاعت و همراهی است.

چو بیدار باشی تو خواب آیدم چو آرام یابی شتاب آیدم

وقتی تو بیدار باشی من در آرامشم، و وقتی تو آسوده‌ای من نگرانم (تشبیه به وابستگی روحی).

نکته ادبی: اغراق در ارادت رستم به سیاوش.

جهان ایمن از تیر و شمشیر تست سر ماه با چرخ در زیر تست

جهان از قدرت تو در امان است و مقام تو به آسمان‌ها می‌رسد.

نکته ادبی: اغراق در جایگاه سیاوش.

تهمتن بدو گفت من بنده ام سخن هرچ گویی نیوشنده ام

رستم گفت من بنده توام و هر چه بگویی گوش می‌دهم.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است.

سیاوش پناه و روان منست سر تاج او آسمان منست

سیاوش پناه و جان من است و او برای من حکم تاج و تخت آسمانی را دارد.

نکته ادبی: استعاره از جایگاه رفیع سیاوش.

چو بشنید ازو آفرین کرد و گفت که با جان پاکت خرد باد جفت

کاووس از او تشکر کرد و برایش دعا کرد که خرد همراه جان پاکش باشد.

نکته ادبی: جفت بودن خرد کنایه از خردمندی است.

وزان پس خروشیدن نای و کوس برآمد بیامد سپهدار طوس

سپس صدای طبل‌ها برخاست و سپهدار (طوس) با لشکر آمد.

نکته ادبی: نای و کوس نماد جنگ و آمادگی نظامی است.

به درگاه بر انجمن شد سپاه در گنج دینار بگشاد شاه

سپاه در درگاه جمع شد و شاه گنجینه‌ها را باز کرد.

نکته ادبی: دینار نماد ثروت و قدرت پادشاهی است.

ز شمشیر و گرز و کلاه و کمر همان خود و درع و سنان و سپر

از شمشیر و گرز و کلاهخود و زره و سپر، همه تجهیزات فراهم شد.

نکته ادبی: تجهیزات جنگی قدیم.

به گنجی که بد جامهٔ نابرید فرستاد نزد سیاوش کلید

کلید گنجینه‌ای که پارچه‌های گرانبها در آن بود را برای سیاوش فرستاد.

نکته ادبی: جامه نابرید به معنای پارچه‌های گران‌قیمت است.

که بر جان و بر خواسته کدخدای توی ساز کن تا چه آیدت رای

به او گفت تو اکنون بر جان و مال مردم حاکمی، هر چه صلاح می‌دانی انجام ده.

نکته ادبی: کدخدای به معنای حاکم و صاحب اختیار است.

گزین کرد ازان نامداران سوار دلیران جنگی ده و دو هزار

دوازده هزار سوار جنگجو و دلاور را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کردن به معنای انتخاب کردن است.

هم از پهلو و پارس و کوچ و بلوچ ز گیلان جنگی و دشت سروچ

از پهلو، پارس، کوچ، بلوچ، گیلان و دشت سروچ سپاه جمع کرد.

نکته ادبی: ذکر نام اقلیم‌های ایران آن زمان.

سپرور پیاده ده و دو هزار گزین کرد شاه از در کارزار

شاه دوازده هزار سرباز پیاده‌نظام جنگی برای کارزار برگزید.

نکته ادبی: کارزار به معنای میدان جنگ است.

از ایران هرآنکس که گوزاده بود دلیر و خردمند و آزاده بود

هر کس از ایران که اصیل‌زاده، دلاور و خردمند بود انتخاب شد.

نکته ادبی: گوزاده به معنای اصیل و نژاده است.

به بالا و سال سیاوش بدند خردمند و بیدار و خامش بدند

همه هم‌سن و هم‌قد سیاوش و بسیار خردمند، هوشیار و باوقار بودند.

نکته ادبی: خاموش بودن کنایه از وقار است.

ز گردان جنگی و نام آوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران

از قهرمانان جنگی مانند بهرام و زنگه شاوران استفاده شد.

نکته ادبی: نام پهلوانان حماسی.

همان پنج موبد از ایرانیان برافراختند اختر کاویان

همان پنج موبد ایرانی بودند که درفش کاویان را برافراشتند.

نکته ادبی: اختر کاویان همان درفش کاویانی، نماد پادشاهی ایران است.

بفرمود تا جمله بیرون شدند ز پهلو سوی دشت و هامون شدند

دستور داد همه بیرون بروند و از مرکز به سوی دشت و هامون حرکت کنند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

تو گفتی که اندر زمین جای نیست که بر خاک او نعل را پای نیست

سپاه چنان انبوه بود که انگار جایی روی زمین برای نعل اسب‌ها باقی نمانده بود.

نکته ادبی: اغراق در کثرت سپاهیان.

سراندر سپهر اختر کاویان چو ماه درخشنده اندر میان

درفش کاویان در میان سپاه مانند ماه می‌درخشید.

نکته ادبی: تشبیه درفش به ماه.

ز پهلو برون رفت کاووس شاه یکی تیز برگشت گرد سپاه

کاووس شاه از شهر خارج شد و دوری دور سپاه چرخید تا آن‌ها را بدرقه کند.

نکته ادبی: گرد سپاه گشتن رسم بدرقه است.

یکی آفرین کرد پرمایه کی که ای نامداران فرخنده پی

شاه بزرگی برای آن‌ها دعای خیر کرد و آن‌ها را خوش‌یمن خواند.

نکته ادبی: فرخنده پی کنایه از خوش‌یمن و مبارک است.

مبادا جز از بخت همراهتان شده تیره دیدار بدخواهتان

گفت امیدوارم همیشه بخت با شما همراه باشد و دشمنانتان شکست بخورند.

نکته ادبی: تیره شدن دیدار دشمن کنایه از خاری و شکست است.

به نیک اختر و تندرستی شدن به پیروزی و شاد باز آمدن

با تندرستی بروید و با پیروزی و شادی بازگردید.

نکته ادبی: نیک‌اختر به معنای خوش‌عاقبت است.

وزان جایگه کوس بر پیل بست به گردان بفرمود و خود برنشست

سپس کوس جنگی را بر پیل بستند و شاه خود نیز سوار شد و سپاه را هدایت کرد.

نکته ادبی: کوس نماد اعلان جنگ است.

دو دیده پر از آب کاووس شاه همی بود یک روز با او به راه

کاووس شاه در حالی که چشمانش پر از اشک بود، یک روز همراه سیاوش حرکت کرد.

نکته ادبی: اشک ریختن شاه نشانه وابستگی به سیاوش است.

سرانجام مر یکدگر را کنار گرفتند هر دو چو ابر بهار

در پایان، هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند، درست مثل باران بهار که زمین را در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: تشبیه در آغوش گرفتن به ابر بهاری.

ز دیده همی خون فرو ریختند به زاری خروشی برانگیختند

از چشمانشان خون (اشک خونین) می‌ریخت و با زاری و ناله فریاد می‌زدند.

نکته ادبی: خون گریستن کنایه از شدت اندوه است.

گواهی همی داد دل در شدن که دیدار ازان پس نخواهد بدن

دلشان گواهی می‌داد که پس از این دیدار، دیگر یکدیگر را نخواهند دید.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تلخ سیاوش.

چنین است کردار گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر

روزگار چنین است که گاهی شیرین و گاهی تلخ است.

نکته ادبی: استعاره نوش و زهر برای پستی و بلندی دنیا.

سوی گاه بنهاد کاووس روی سیاوش ابا لشکر جنگ جوی

کاووس به سمت پایتخت بازگشت و سیاوش با لشکر راهی شد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

سپه را سوی زابلستان کشید ابا پیلتن سوی دستان کشید

سپاه را به سوی زابلستان کشید و همراه رستم راهی شد.

نکته ادبی: دستان لقب زال، پدر رستم است.

همی بود یکچند با رود و می به نزدیک دستان فرخنده پی

مدتی با شراب و موسیقی در کنار زال (دستان) ماندند.

نکته ادبی: رود به معنای ساز و موسیقی است.

گهی با تهمتن بدی می بدست گهی با زواره گزیدی نشست

گاهی با رستم و گاه با زواره (برادر رستم) نشست و برخاست می‌کرد.

نکته ادبی: زواره از پهلوانان شاهنامه است.

گهی شاد بر تخت دستان بدی گهی در شکار و شبستان بدی

گاهی در بزم زال شاد بود و گاهی به شکار می‌رفت.

نکته ادبی: شبستان محل استراحت و خلوت است.

چو یک ماه بگذشت لشکر براند گوپیلتن رفت و دستان بماند

وقتی یک ماه گذشت، لشکر راه افتاد و رستم با سیاوش رفت و زال ماند.

نکته ادبی: گوپیلتن لقب رستم است.

سپاهی برفتند با پهلوان ز زابل هم از کابل و هندوان

سپاهی با پهلوان راهی شدند که از زابل، کابل و هندوستان بودند.

نکته ادبی: تنوع اقوام در سپاه سیاوش.

ز هر سو که بد نامور لشکری بخواند و بیامد به شهر هری

از هر جایی که لشکر نامداری بود فراخواندند و به شهر هرات رسیدند.

نکته ادبی: شهر هری همان هرات امروزی است.

ازیشان فراوان پیاده ببرد بنه زنگهٔ شاوران را سپرد

بسیاری از پیاده‌نظام را به زنگه شاوران سپرد.

نکته ادبی: سپردن بنه به معنای مسئولیت دادن است.

سوی طالقان آمد و مرورود سپهرش همی داد گفتی درود

به طالقان و مرورود رسید، گویی آسمان به او درود می‌فرستاد (از بزرگی سپاه).

نکته ادبی: تشخیص و جان‌بخشی به سپهر.

ازانپس بیامد به نزدیک بلخ نیازرد کس را به گفتار تلخ

پس از آن به بلخ رسید و با هیچ‌کس بدرفتاری نکرد.

نکته ادبی: نیازردن به معنای عدالت و مهربانی است.

وزان روی گرسیوز و بارمان کشیدند لشکر چو باد دمان

از آن طرف گرسیوز و بارمان با لشکری مانند باد به سوی آنان آمدند.

نکته ادبی: تشبیه سرعت حرکت لشکر به باد.

سپهرم بد و بارمان پیش رو خبر شد بدیشان ز سالار نو

سپهرم و بارمان پیشرو بودند و از خبر آمدن سیاوش آگاه شدند.

نکته ادبی: سالار نو اشاره به سیاوش جوان است.

که آمد سپاهی و شاهی جوان از ایران گو پیلتن پهلوان

که سپاهی از ایران به فرماندهی سیاوش و پهلوان رستم در حال آمدن است.

نکته ادبی: توصیف سیاوش به عنوان شاه جوان و رستم به عنوان پهلوان.

هیونی به نزدیک افراسیاب برافگند برسان کشتی برآب

سریع پیک را به نزد افراسیاب فرستادند، انگار کشتی روی آب باشد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است.

که آمد ز ایران سپاهی گران سپهبد سیاووش و با او سران

که سپاهی بزرگ از ایران با سیاوش و سران لشکر آمده‌اند.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده سپاه است.

سپه کش چو رستم گو پیلتن به یک دست خنجر به دیگر کفن

با فرماندهی رستم که در یک دست خنجر و در دست دیگر کفن (آماده مرگ) دارد.

نکته ادبی: کفن به دست داشتن کنایه از شجاعت و نترسی است.

تو لشکر بیاری و چندین مپای که از باد کشتی بجنبد ز جای

تو لشکر بیاور و درنگ نکن، چون سپاه دشمن مانند کشتی با باد حرکت می‌کند.

نکته ادبی: اهمیت سرعت در جنگ.

برانگیخت برسان آتش هیون کزین سان سخن راند با رهنمون

پیک مانند آتش تند و تیز رفت و این پیام را رساند.

نکته ادبی: تشبیه پیام‌رسان به آتش.

سیاووش زین سو به پاسخ نماند سوی بلخ چون باد لشکر براند

سیاوش در این سو معطل نکرد و مانند باد با لشکر به سوی بلخ تاخت.

نکته ادبی: تشبیه سیاوش به باد در سرعت.

چو تنگ اندر آمد ز ایران سپاه نشایست کردن به پاسخ نگاه

وقتی سپاه ایران از راه رسید، دشمن فرصت فکر کردن نداشت.

نکته ادبی: تنگ آمدن کنایه از محاصره و رسیدن سریع است.

نگه کرد گرسیوز جنگ جوی جز از جنگ جستن ندید ایچ روی

گرسیوز که جنگجو بود، راهی جز جنگیدن ندید.

نکته ادبی: جنگ‌جوی به معنای جنگ‌طلب است.

چو ز ایران سپاه اندر آمد به تنگ به دروازهٔ بلخ برخاست جنگ

وقتی سپاه ایران محاصره را تنگ کرد، در دروازه بلخ نبرد آغاز شد.

نکته ادبی: آغاز نبرد حماسی.

دو جنگ گران کرده شد در سه روز بیامد سیاووش لشکر فروز

دو جنگ بزرگ در سه روز رخ داد و سیاوشِ لشکرآرا وارد میدان شد.

نکته ادبی: لشکر فروز کنایه از فرماندهی درخشان است.

پیاده فرستاد بر هر دری به بلخ اندر آمد گران لشکری

پیاده‌نظام را به هر دروازه فرستاد و سپاه بزرگی وارد بلخ شد.

نکته ادبی: تاکتیک نظامی محاصره.

گریزان سپهرم بدان روی آب بشدبا سپه نزد افراسیاب

سپهرم که در حال فرار بود، از روی آب گریخت و به نزد افراسیاب رفت.

نکته ادبی: فرار دشمن نشانه پیروزی اولیه ایران.

سیاوش در بلخ شد با سپاه یکی نامه فرمود نزدیک شاه

سیاوش در بلخ مستقر شد و نامه‌ای برای شاه نوشت.

نکته ادبی: نامه‌نگاری رسم پادشاهان در پایان هر پیروزی.

نوشتن به مشک و گلاب و عبیر چانچون سزاوار بد بر حریر

نامه‌ای که با مشک و گلاب روی حریر نوشته شد، آن‌گونه که شایسته بود.

نکته ادبی: حریر نماد نامه رسمی و فاخر.

نخست آفرین کرد بر کردگار کزو گشت پیروز و به روزگار

اول خداوند را ستود که باعث پیروزی و سربلندی او شده است.

نکته ادبی: ستایش خداوند رسم آغاز نامه‌ها در حماسه.

خداوند خورشید و گردنده ماه فرازندهٔ تاج و تخت و کلاه

خداوند خورشید و ماه، کسی که تاج و تخت را به پادشاهان می‌بخشد.

نکته ادبی: توصیف قدرت لایزال الهی.

کسی را که خواهد برآرد بلند یکی را کند سوگوار و نژند

کسی که بخواهد را بالا می‌برد و دیگری را غمگین و سوگوار می‌کند.

نکته ادبی: بیان تضاد قدرت الهی.

چرا نه به فرمانش اندر نه چون خرد کرد باید بدین رهنمون

چرا نباید از دستور او پیروی کرد؟ خرد حکم می‌کند که راه او را برویم.

نکته ادبی: تأکید بر نقش عقل و خرد در هدایت انسان.

ازان دادگر کاو جهان آفرید ابا آشکارا نهان آفرید

از آن خدای عادلی که جهان آشکار و نهان را آفرید.

نکته ادبی: جهان آشکار و نهان به معنای دنیا و آخرت یا ظاهر و باطن هستی است.

همی آفرین باد بر شهریار همه نیکوی باد فرجام کار

درود و آفرین بر پادشاه باد و امیدوارم که پایان این کار نیز با نیکی و خوشی همراه باشد.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای درود و ستایش است؛ فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت به فر جهاندار باتاج و تخت

با پیروزی و اقبال به شهر بلخ رسیدم و این پیروزی به یمن فرّ و شکوه پادشاه و دارنده تاج و تخت حاصل شد.

نکته ادبی: فرّ در ادبیات حماسی به معنای شکوه ایزدی و تایید الهی است که لازمه پادشاهی است.

سه روز اندرین جنگ شد روزگار چهارم ببخشود پروردگار

جنگ سه روز به طول انجامید و در روز چهارم، پروردگار پیروزی را نصیب ما کرد.

نکته ادبی: عدد سه و چهار در ادبیات کهن اغلب برای اشاره به کوتاهی یا کمالِ یک رویداد به کار می‌روند.

سپهرم به ترمذ شد و بارمان به کردار ناوک بجست از کمان

سپاه من به سوی ترمذ حرکت کرد و چنان با سرعت و دقت پیش رفت که گویی تیر از کمان رها شده است.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر کوچک و سریع است و برای نشان دادن سرعت حرکت سپاه به کار رفته است.

کنون تا به جیحون سپاه منست جهان زیر فر کلاه منست

اکنون تا رود جیحون در اختیار سپاه من است و جهان تحت فرمان و اقتدار من قرار گرفته است.

نکته ادبی: فرّ کلاه استعاره از اقتدار و فرمانروایی است.

به سغد است با لشکر افراسیاب سپاه و سپهبد بدان روی آب

افراسیاب به همراه لشکرش در سغد است و سپاه و فرماندهان تورانی در آن سوی رودخانه مستقر هستند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی و استراتژیک دو سپاه در دو سوی رودخانه جیحون.

گر ایدونک فرمان دهد شهریار سپه بگذرانم کنم کارزار

اگر پادشاه اجازه دهد، سپاه را از رودخانه عبور می‌دهم و جنگ را ادامه خواهم داد.

نکته ادبی: کارزار در اینجا به معنای نبرد و جنگ است.

چو نامه بر شاه ایران رسید سر تاج و تختش به کیوان رسید

وقتی نامه به دست شاه ایران رسید، از شادی و غرور چنان سربلند شد که گویی تاج و تختش به آسمان‌ها رسیده است.

نکته ادبی: کیوان نماد اوج و آسمان هفتم است و رسیدن به آن کنایه از اوج افتخار و بزرگی است.

به یزدان پناهید و زو جست بخت بدان تا ببار آید آن نو درخت

شاه به خداوند پناه برد و از او یاری خواست تا این نهال نوپا (روابط جدید و پیروزی‌ها) به ثمر بنشیند.

نکته ادبی: نو درخت استعاره از پیمان یا موقعیت جدیدی است که نیاز به مراقبت دارد.

به شادی یکی نامه پاسخ نوشت چو تازه بهاری در اردیبهشت

با شادمانی پاسخی برای نامه نوشت، پاسخی که همچون بهار دل‌انگیز در ماه اردیبهشت، طراوت داشت.

نکته ادبی: اردیبهشت نماد کمال زیبایی و طراوت در ادبیات فارسی است.

که از آفرینندهٔ هور و ماه جهاندار و بخشندهٔ تاج و گاه

نامه را با نام آفریننده خورشید و ماه آغاز کرد، همان که بخشنده تاج و پادشاهی است.

نکته ادبی: هور معادل خورشید است و در اشعار کهن برای سوگند یا ستایش الهی به کار می‌رود.

ترا جاودان شادمان باد دل ز درد و بلا گشته آزاد دل

برای تو آرزو می‌کنم که همواره شادمان باشی و دلت از هرگونه درد و رنجی آزاد باشد.

نکته ادبی: ترکیب درد و بلا برای اشاره به رنج‌های دنیوی استفاده شده است.

همیشه به پیروزی و فرهی کلاه بزرگی و تاج مهی

همیشه در پیروزی و شکوه باشی و تاج پادشاهی و بزرگی بر سر داشته باشی.

نکته ادبی: فرهی به معنای شکوه و دانایی توأمان است.

سپه بردی و جنگ را خواستی که بخت و هنر داری و راستی

تو به جنگ رفتی و پیروز شدی، چرا که از بخت بلند، هنر و درستی برخوردار هستی.

نکته ادبی: بخت و هنر در شاهنامه دو رکن اساسی موفقیت قهرمانان هستند.

همی از لبت شیر بوید هنوز که زد بر کمان تو از جنگ توز

هنوز بوی شیر از دهان تو می‌آید (جوانی و بی‌تجربگی) اما چنان در میدان جنگ رزمیدی که کمانت را با قدرت کشیدی.

نکته ادبی: کنایه از جوان بودن سیاوش در عین دلاوری.

همیشه هنرمند بادا تنت رسیده به کام دل روشنت

امیدوارم همیشه تندرست و هنرمند باشی و به تمام خواسته‌های قلبی‌ات برسی.

نکته ادبی: هنرمند در شاهنامه به معنای دارنده فضایل اخلاقی و مهارت‌های جنگی است.

ازان پس که پیروز گشتی به جنگ به کار اندرون کرد باید درنگ

پس از آنکه در جنگ پیروز شدی، نباید شتاب کنی و باید در انجام کارها تامل و درنگ داشته باشی.

نکته ادبی: توصیه به خردمندی و احتیاط پس از پیروزی.

نباید پراگنده کردن سپاه بپیمای روز و برآرای گاه

سپاه را پراکنده نکن، زمان را بسنج و جایگاه خود را مستحکم کن.

نکته ادبی: بپیمای روز کنایه از سنجش شرایط زمانی و موقعیت است.

که آن ترک بدپیشه و ریمنست که هم بدنژادست و هم بدتنست

چرا که آن پادشاه ترک (افراسیاب)، بدذات و ناپاک است و هم از نظر نژاد و هم از نظر اخلاق، انسانی ناپسند است.

نکته ادبی: ریمن به معنای آلوده و ناپاک است.

همان با کلاهست و با دستگاه همی سر برآرد ز تابنده ماه

او دارای قدرت و شکوه است و چنان خودخواه است که گویی سرش به آسمان رسیده است.

نکته ادبی: سر برآوردن از ماه کنایه از تکبر و ادعای بزرگی است.

مکن هیچ بر جنگ جستن شتاب به جنگ تو آید خود افراسیاب

برای شروع جنگ عجله نکن، چون افراسیاب خود به سوی تو خواهد آمد.

نکته ادبی: هشدار کاووس درباره ماهیت جنگ‌طلبانه افراسیاب.

گر ایدونک زین روی جیحون کشد همی دامن خویش در خون کشد

اگر او از این سوی جیحون عبور کند، خودش باعث ریخته شدن خون خود خواهد شد.

نکته ادبی: دامن خویش در خون کشیدن کنایه از نابودی و مرگ خود به دست خویش است.

نهاد از بر نامه بر مهر خویش همانگه فرستاده را خواند پیش

شاه نامه را مهر کرد و بلافاصله فرستاده را نزد خود خواند.

نکته ادبی: مهر نهادن نشان‌دهنده رسمیت و امنیت پیام است.

بدو داد و فرمود تا گشت باز همی تاخت اندر نشیب و فراز

نامه را به او داد و دستور بازگشت داد؛ او نیز با سرعت تمام در مسیرهای دشوار تاخت.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از سختی‌های راه و پستی و بلندی زمین است.

فرستاده نزد سیاوش رسید چو آن نامهٔ شاه ایران بدید

فرستاده نزد سیاوش رسید و او نامه شاه ایران را دید.

نکته ادبی: ساختار روایی ساده برای اتصال بخش‌های داستان.

زمین را ببوسید و دل شاد کرد ز هر غم دل پاک آزاد کرد

زمین را بوسید و دلش شاد شد و از هر غمی رهایی یافت.

نکته ادبی: بوسیدن زمین نشانه احترام به شاه و فرمان اوست.

ازان نامهٔ شاه چون گشت شاد بخندید و نامه بسر بر نهاد

از نامه شاه خوشحال شد، خندید و نامه را با احترام بر سر نهاد.

نکته ادبی: بر سر نهادن نامه نشان‌دهنده نهایت تکریم و پذیرش فرمان است.

نگه داشت بیدار فرمان اوی نپیچید دل را ز پیمان اوی

دستور شاه را با هوشیاری اجرا کرد و هرگز از پیمانی که بسته بود، سرپیچی نکرد.

نکته ادبی: بیدار ماندن در اینجا به معنای هشیاری و مسئولیت‌پذیری است.

وزان سو چو گرسیوز شوخ مرد بیامد بر شاه ترکان چو گرد

از آن سو، گرسیوزِ حیله‌گر به سرعت و همچون گردباد نزد پادشاه توران رفت.

نکته ادبی: شوخ به معنای پلید و حیله‌گر است.

بگفت آن سخنهای ناپاک و تلخ که آمد سپهبد سیاوش به بلخ

سخنان زشت و تلخی را به زبان آورد و گفت که سیاوش به بلخ آمده است.

نکته ادبی: سخنان ناپاک کنایه از دروغ‌ها و تهمت‌های گرسیوز است.

سپه کش چو رستم سپاهی گران بسی نامداران و جنگ آوران

او گفت سیاوش لشکری بزرگ شبیه سپاه رستم دارد که پر از جنگجویان نامدار است.

نکته ادبی: سپه کش به معنای فرمانده سپاه است.

ز هر یک ز ما بود پنجاه بیش سرافراز با گرزهٔ گاومیش

هر یک از آنان بیش از پنجاه نفر قدرت داشتند و همگی سرافراز و مسلح به گرز گاومیش بودند.

نکته ادبی: گرز گاومیش نماد قدرت جنگی تورانیان و ایرانیان است.

پیاده به کردار آتش بدند سپردار با تیر و ترکش بدند

آن‌ها در میدان جنگ همچون آتش بودند و همگی تیر و ترکش به همراه داشتند.

نکته ادبی: پیاده به کردار آتش کنایه از تندی و ویرانگری آنان است.

نپرد به کردار ایشان عقاب یکی را سر اندر نیاید بخواب

عقاب هم نمی‌تواند به سرعت آنان پرواز کند و هیچ‌یک از آنان حتی لحظه‌ای نمی‌خوابد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن چابکی و هوشیاری نیروهای سیاوش.

سه روز و سه شب بود هم زین نشان غمی شد سر و اسپ گردنکشان

سه شبانه‌روز وضعیت همین بود و سربازان و اسبان از خستگی در حال نابودی بودند.

نکته ادبی: غمگین شدن سر و اسپ کنایه از فرسودگی و خستگی مفرط است.

ازیشان کسی را که خواب آمدی ز جنگش بدانگه شتاب آمدی

کسی که خوابش می‌گرفت، بلافاصله از جنگ بازمی‌ماند و شتاب می‌کرد که بیدار بماند.

نکته ادبی: شتاب در اینجا به معنای میل به جنگ و بیداری است.

بخفتی و آسوده برخاستی به نوی یکی جنگ آراستی

سریع می‌خوابیدند و به سرعت آسوده برمی‌خواستند تا دوباره برای جنگ آماده شوند.

نکته ادبی: توصیف آمادگی رزمی بالا.

برآشفت چون آتش افراسیاب که چندش چه گویی ز آرام و خواب

افراسیاب چون آتش خشمگین شد و گفت که این همه سخن درباره خواب و آرامش بیهوده است.

نکته ادبی: برآشفتن چون آتش نشان‌دهنده خشم ناگهانی و شدید است.

به گرسیوز اندر چنان بنگرید که گفتی میانش بخواهد برید

چنان با خشم به گرسیوز نگاه کرد که گویی می‌خواست او را بکشد (از میان به دو نیم کند).

نکته ادبی: میان بریدن کنایه از نهایت خشم و تصمیم به نابودی است.

یکی بانگ برزد براندش ز پیش کجا خواست راندن برو خشم خویش

فریادی بر سر او زد و او را از پیش خود راند تا خشمش را بر او خالی کند.

نکته ادبی: بانگ زدن برای نشان دادن اقتدار شاهانه.

بفرمود کز نامداران هزار بخوانید وز بزم سازید کار

دستور داد هزار تن از بزرگان را بخوانند و برای تدارک جنگ بزم و مجلس تشکیل دهند.

نکته ادبی: در شاهنامه گاهی برای آغاز جنگ، مجلسی از بزرگان ترتیب داده می‌شد.

سراسر همه دشت پرچین نهید به سغد اندر آرایش چین نهید

دشت را سراسر پر از سپاه کنید و در سغد، آرایش نظامی جنگی بچینید.

نکته ادبی: آرایش چین در اینجا به معنای صف‌آرایی نظامی است.

بدین سان به شادی گذر کرد روز چو از چشم شد دور گیتی فروز

روز بدین‌سان با شادی گذشت و وقتی خورشید (جهان‌فروز) غروب کرد، زمان استراحت رسید.

نکته ادبی: جهان‌فروز استعاره از خورشید است.

به خواب و به آرامش آمد شتاب بغلتید بر جامه افراسیاب

افراسیاب به خواب و آرامش شتافت و بر بستر خود غلتید.

نکته ادبی: اشاره به پایان روز و آغاز استراحت پس از تصمیم‌گیری‌های مهم.