شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
بدین داستان نیز شب برگذشت سپهر از بر کوه تیره بگشت
نشست از بر تخت سودابه شاد ز یاقوت و زر افسری برنهاد
همه دختران را بر خویش خواند بیراست و بر تخت زرین نشاند
چنین گفت با هیربد ماه روی کز ایدر برو با سیاوش بگوی
که باید که رنجه کنی پای خویش نمایی مرا سرو بالای خویش
بشد هیربد با سیاووش گفت برآورد پوشیده راز از نهفت
خرامان بیمد سیاوش برش بدید آن نشست و سر و افسرش
به پیشش بتان نوآیین به پای تو گفتی بهشت ست کاخ و سرای
فرود آمد از تخت و شد پیش اوی به گوهر بیاراسته روی و موی
سیاوش بر تخت زرین نشست ز پیشش بکش کرده سودابه دست
بتان را به شاه نوآیین نمود که بودند چون گوهر نابسود
بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه پرستنده چندین بزرین کلاه
همه نارسیده بتان طراز که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز
کسی کت خوش آید ازیشان بگوی نگه کن بدیدار و بالای اوی
سیاوش چو چشم اندکی برگماشت ازیشان یکی چشم ازو برنداشت
همه یک به دیگر بگفتند ماه نیارد بدین شاه کردن نگاه
برفتند هر یک سوی تخت خویش ژکان و شمارنده بر بخت خویش
چو ایشان برفتند سودابه گفت که چندین چه داری سخن در نهفت
نگویی مرا تا مراد تو چیست که بر چهر تو فر چهر پریست
هر آن کس که از دور بیند ترا شود بیهش و برگزیند ترا
ازین خوب رویان بچشم خرد نگه کن که با تو که اندر خورد
سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد چنین آمدش بر دل پاک یاد
که من بر دل پاک شیون کنم به آید که از دشمنان زن کنم
شنیدستم از نامور مهتران همه داستانهای هاماوران
که از پیش با شاه ایران چه کرد ز گردان ایران برآورد گرد
پر از بند سودابه کاو دخت اوست نخواهد همی دوده را مغز و پوست
به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب پری چهره برداشت از رخ قصب
بدو گفت خورشید با ماه نو گر ایدون که بینند بر گاه نو
نباشد شگفت ار شود ماه خوار تو خورشید داری خود اندر کنار
کسی کاو چو من دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج
نباشد شگفت ار به مه ننگرد کسی را به خوبی به کس نشمرد
اگر با من اکنون تو پیمان کنی نپیچی و اندیشه آسان کنی
یکی دختری نارسیده بجای کنم چون پرستار پیشت به پای
به سوگند پیمان کن اکنون یکی ز گفتار من سر مپیچ اندکی
چو بیرون شود زین جهان شهریار تو خواهی بدن زو مرا یادگار
نمانی که آید به من بر گزند بداری مرا همچو او ارجمند
من اینک به پیش تو استاده ام تن و جان شیرین ترا داده ام
ز من هرچ خواهی همه کام تو برآرم نپیچم سر از دام تو
سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک بداد و نبود آگه از شرم و باک
رخان سیاوش چو گل شد ز شرم بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت با دل که از کار دیو مرا دور داراد گیهان خدیو
نه من با پدر بیوفایی کنم نه با اهرمن آشنایی کنم
وگر سرد گویم بدین شوخ چشم بجوشد دلش گرم گردد ز خشم
یکی جادوی سازد اندر نهان بدو بگرود شهریار جهان
همان به که با او به آواز نرم سخن گویم و دارمش چرب و گرم
سیاوش ازان پس به سودابه گفت که اندر جهان خود تراکیست جفت
نمانی مگر نیمهٔ ماه را نشایی به گیتی بجز شاه را
کنون دخترت بس که باشد مرا نشاید بجز او که باشد مرا
برین باش و با شاه ایران بگوی نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی
بخواهم من او را و پیمان کنم زبان را به نزدت گروگان کنم
که تا او نگردد به بالای من نیید به دیگر کسی رای من
و دیگر که پرسیدی از چهر من بیمیخت با جان تو مهر من
مرا آفریننده از فر خویش چنان آفرید ای نگارین ز پیش
تو این راز مگشای و با کس مگوی مرا جز نهفتن همان نیست روی
سر بانوانی و هم مهتری من ایدون گمانم که تو مادری
بگفت این و غمگین برون شد به در ز گفتار او بود آسیمه سر
چو کاووس کی در شبستان رسید نگه کرد سودابه او را بدید
بر شاه شد زان سخن مژده داد ز کار سیاوش بسی کرد یاد
که آمد نگه کرد ایوان همه بتان سیه چشم کردم رمه
چنان بود ایوان ز بس خوب چهر که گفتی همی بارد از ماه مهر
جز از دختر من پسندش نبود ز خوبان کسی ارجمندش نبود
چنان شاد شد زان سخن شهریار که ماه آمدش گفتی اندر کنار
در گنج بگشاد و چندان گهر ز دیبای زربفت و زرین کمر
همان یاره و تاج و انگشتری همان طوق و هم تخت کنداوری
ز هر چیز گنجی بد آراسته جهانی سراسر پر از خواسته
نگه کرد سودابه خیره بماند به اندیشه افسون فراوان بخواند
که گر او نیاید به فرمان من روا دارم ار بگسلد جان من
بد و نیک و هر چاره کاندر جهان کنند آشکارا و اندر نهان
بسازم گر او سربپیچد ز من کنم زو فغان بر سر انجمن
نشست از بر تخت باگوشوار به سر بر نهاد افسری پرنگار
سیاوخش را در بر خویش خواند ز هر گونه با او سخنها براند
بدو گفت گنجی بیاراست شاه کزان سان ندیدست کس تاج و گاه
ز هر چیز چندان که اندازه نیست اگر بر نهی پیل باید دویست
به تو داد خواهد همی دخترم نگه کن بروی و سر و افسرم
بهانه چه داری تو از مهر من بپیچی ز بالا و از چهر من
که تا من ترا دیده ام برده ام خروشان و جوشان و آزرده ام
همی روز روشن نبینم ز درد برآنم که خورشید شد لاجورد
کنون هفت سال ست تا مهر من همی خون چکاند بدین چهر من
یکی شاد کن در نهانی مرا ببخشای روز جوانی مرا
فزون زان که دادت جهاندار شاه بیارایمت یاره و تاج و گاه
و گر سر بپیچی ز فرمان من نیاید دلت سوی پیمان من
کنم بر تو بر پادشاهی تباه شود تیره بر روی تو چشم شاه
سیاوش بدو گفت هرگز مباد که از بهر دل سر دهم من به باد
چنین با پدر بی وفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم
تو بانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید بدینسان گناه
وزان تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی
بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوی فغانش ز ایوان برآمد به کوی
یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست که گفتی شب رستخیزست راست
به گوش سپهبد رسید آگهی فرود آمد از تخت شاهنشهی
پراندیشه از تخت زرین برفت به سوی شبستان خرامید تفت
بیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پر گفت و گوی
ز هر کس بپرسید و شد تنگ دل ندانست کردار آن سنگ دل
خروشید سودابه در پیش اوی همی ریخت آب و همی کند موی
چنین گفت کامد سیاوش به تخت برآراست چنگ و برآویخت سخت
که جز تو نخواهم کسی را ز بن جز اینت همی راند باید سخن
که از تست جان و دلم پر ز مهر چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر
بینداخت افسر ز مشکین سرم چنین چاک شد جامه اندر برم
پراندیشه شد زان سخن شهریار سخن کرد هرگونه را خواستار
به دل گفت ار این راست گوید همی وزین گونه زشتی نجوید همی
سیاووش را سر بباید برید بدینسان بودبند بد را کلید
خردمند مردم چه گوید کنون خوی شرم ازین داستان گشت خون
کسی را که اندر شبستان بدند هشیوار و مهترپرستان بدند
گسی کرد و بر گاه تنها بماند سیاووش و سودابه را پیش خواند
به هوش و خرد با سیاووش گفت که این راز بر من نشاید نهفت
نکردی تو این بد که من کرده ام ز گفتار بیهوده آزرده ام
چرا خواندم در شبستان ترا کنون غم مرا بود و دستان ترا
کنون راستی جوی و با من بگوی سخن بر چه سانست بنمای روی
سیاووش گفت آن کجا رفته بود وزان در که سودابه آشفته بود
چنین گفت سودابه کاین نیست راست که او از بتان جز تن من نخواست
بگفتم همه هرچ شاه جهان بدو داد خواست آشکار و نهان
ز فرزند و ز تاج وز خواسته ز دینار وز گنج آراسته
بگفتم که چندین برین بر نهم همه نیکویها به دختر دهم
مرا گفت با خواسته کار نیست به دختر مرا راه دیدار نیست
ترا بایدم زین میان گفت بس نه گنجم به کارست بی تو نه کس
مرا خواست کارد به کاری به چنگ دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ
نکردمش فرمان همی موی من بکند و خراشیده شد روی من
یکی کودکی دارم اندر نهان ز پشت تو ای شهریار جهان
ز بس رنج کشتنش نزدیک بود جهان پیش من تنگ و تاریک بود
چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید به کار
برین کار بر نیست جای شتاب که تنگی دل آرد خرد را به خواب
نگه کرد باید بدین در نخست گواهی دهد دل چو گردد درست
ببینم کزین دو گنهکار کیست ببادافرهٔ بد سزاوار کیست
بدان بازجستن همی چاره جست ببویید دست سیاوش نخست
بر و بازو و سرو بالای او سراسر ببویید هرجای او
ز سودابه بوی می و مشک ناب همی یافت کاووس بوی گلاب
ندید از سیاوش بدان گونه بوی نشان بسودن نبود اندروی
غمی گشت و سودابه را خوار کرد دل خویشتن را پرآزار کرد
به دل گفت کاین را به شمشیر تیز بباید کنون کردنش ریز ریز
ز هاماوران زان پس اندیشه کرد که آشوب خیزد پرآواز و درد
و دیگر بدانگه که در بند بود بر او نه خویش و نه پیوند بود
پرستار سودابه بد روز و شب که پیچید ازان درد و نگشاد لب
سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت ببایست زو هر بد اندر گذاشت
چهارم کزو کودکان داشت خرد غم خرد را خوار نتوان شمرد
سیاوش ازان کار بد بی گناه خردمندی وی بدانست شاه
بدو گفت ازین خود میندیش هیچ هشیواری و رای و دانش بسیچ
مکن یاد این هیچ و با کس مگوی نباید که گیرد سخن رنگ و بوی
چو دانست سودابه کاو گشت خوار همان سرد شد بر دل شهریار
یکی چاره جست اندر آن کار زشت ز کینه درختی بنوی بکشت
زنی بود با او سپرده درون پر از جادوی بود و رنگ و فسون
گران بود اندر شکم بچه داشت همی از گرانی به سختی گذاشت
بدو راز بگشاد و زو چاره جست کز آغاز پیمانت خواهم نخست
چو پیمان ستد چیز بسیار داد سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد
یکی دارویی ساز کاین بفگنی تهی مانی و راز من نشکنی
مگر کاین همه بند و چندین دروغ بدین بچگان تو باشد فروغ
به کاووس گویم که این از منند چنین کشته بر دست اهریمنند
مگر کین شود بر سیاوش درست کنون چارهٔ این ببایدت جست
گرین نشنوی آب من نزد شاه شود تیره و دور مانم ز گاه
بدو گفت زن من ترا بنده ام بفرمان و رایت سرافگنده ام
چو شب تیره شد داوری خورد زن که بفتاد زو بچهٔ اهرمن
دو بچه چنان چون بود دیوزاد چه گونه بود بچه جادو نژاد
نهان کرد زن را و او خود بخفت فغانش برآمد ز کاخ نهفت
در ایوان پرستار چندانک بود به نزدیک سودابه رفتند زود
یکی طشت زرین بیارید پیش بگفت آن سخن با پرستار خویش
نهاد اندران بچهٔ اهرمن خروشید و بفگند بر جامه تن
دو کودک بدیدند مرده به طشت از ایوان به کیوان فغان برگذشت
چو بشنید کاووس از ایوان خروش بلرزید در خواب و بگشاد گوش
بپرسید و گفتند با شهریار که چون گشت بر ماه رخ روزگار
غمی گشت آن شب نزد هیچ دم به شبگیر برخاست و آمد دژم
برانگونه سودابه را خفته دید سراسر شبستان برآشفته دید
دو کودک بران گونه بر طشت زر فگنده به خواری و خسته جگر
ببارید سودابه از دیده آب بدو گفت روشن ببین آفتاب
همی گفت بنگر چه کرد از بدی به گفتار او خیره ایمن شدی
دل شاه کاووس شد بدگمان برفت و در اندیشه شد یک زمان
همی گفت کاین را چه درمان کنم نشاید که این بر دل آسان کنم
ازان پس نگه کرد کاووس شاه کسی را که کردی به اختر نگاه
بجست و ز ایشان بر خویش خواند بپرسید و بر تخت زرین نشاند
ز سودابه و رزم هاماوران سخن گفت هرگونه با مهتران
بدان تا شوند آگه از کار اوی بدانش بدانند کردار اوی
وزان کودکان نیز بسیار گفت همی داشت پوشیده اندر نهفت
همه زیج و صرلاب برداشتند بران کار یک هفته بگذاشتند
سرانجام گفتند کاین کی بود به جامی که زهر افگنی می بود
دو کودک ز پشت کسی دیگرند نه از پشت شاه و نه زین مادرند
گر از گوهر شهریاران بدی ازین زیجها جستن آسان بدی
نه پیداست رازش درین آسمان نه اندر زمین این شگفتی بدان
نشان بداندیش ناپاک زن بگفتند با شاه در انجمن
نهان داشت کاووس و باکس نگفت همی داشت پوشیده اندر نهفت
برین کار بگذشت یک هفته نیز ز جادو جهان را برآمد قفیز
بنالید سودابه و داد خواست ز شاه جهاندار فریاد خواست
همی گفت همداستانم ز شاه به زخم و به افگندن از تخت و گاه
ز فرزند کشته بپیچد دلم زمان تا زمان سر ز تن بگسلم
بدو گفت ای زن تو آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر
همه روزبانان درگاه شاه بفرمود تا برگرفتند راه
همه شهر و برزن به پای آورند زن بدکنش را بجای آورند
به نزدیکی اندر نشان یافتند جهان دیدگان نیز بشتافتند
کشیدند بدبخت زن را ز راه به خواری ببردند نزدیک شاه
به خوبی بپرسید و کردش امید بسی روز را داد نیزش نوید
وزان پس به خواری و زخم و به بند به پردخت از او شهریار بلند
نبد هیچ خستو بدان داستان نبد شاه پرمایه همداستان
بفرمود کز پیش بیرون برند بسی چاره جویند و افسون برند
چو خستو نیاید میانش به ار ببرید و این دانم آیین و فر
ببردند زن را ز درگاه شاه ز شمشیر گفتند وز دار و چاه
چنین گفت جادو که من بی گناه چه گویم بدین نامور پیشگاه
بگفتند باشاه کاین زن چه گفت جهان آفرین داند اندر نهفت
به سودابه فرمود تا رفت پیش ستاره شمر گفت گفتار خویش
که این هر دو کودک ز جادو زنند پدیدند کز پشت اهریمنند
چنین پاسخ آورد سودابه باز که نزدیک ایشان جز اینست راز
فزونستشان زین سخن در نهفت ز بهر سیاوش نیارند گفت
ز بیم سپهبد گو پیلتن بلرزد همی شیر در انجمن
کجا زور دارد به هشتاد پیل ببندد چو خواهد ره آب نیل
همان لشکر نامور صدهزار گریزند ازو در صف کارزار
مرا نیز پایاب او چون بود مگر دیده همواره پرخون بود
جزان کاو بفرماید اخترشناس چه گوید سخن وز که دارد سپاس
تراگر غم خرد فرزند نیست مرا هم فزون از تو پیوند نیست
سخن گر گرفتی چنین سرسری بدان گیتی افگندم این داوری
ز دیده فزون زان ببارید آب که بردارد از رود نیل آفتاب
سپهبد ز گفتار او شد دژم همی زار بگریست با او بهم
گسی کرد سودابه را خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل
چنین گفت کاندر نهان این سخن پژوهیم تا خود چه آید به بن
ز پهلو همه موبدان را بخواند ز سودابه چندی سخنها براند
چنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نماند نهان
چو خواهی که پیدا کنی گفت وگوی بباید زدن سنگ را بر سبوی
که هر چند فرزند هست ارجمند دل شاه از اندیشه یابد گزند
وزین دختر شاه هاماوران پر اندیشه گشتی به دیگر کران
ز هر در سخن چون بدین گونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت
چنین است سوگند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزند
جهاندار سودابه را پیش خواند همی با سیاوش بگفتن نشاند
سرانجام گفت ایمن از هر دوان نگردد مرا دل نه روشن روان
مگر کاتش تیز پیدا کند گنه کرده را زود رسوا کند
چنین پاسخ آورد سودابه پیش که من راست گویم به گفتار خویش
فگنده دو کودک نمودم بشاه ازین بیشتر کس نبیند گناه
سیاووش را کرد باید درست که این بد بکرد و تباهی بجست
به پور جوان گفت شاه زمین که رایت چه بیند کنون اندرین
سیاوش چنین گفت کای شهریار که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار
اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوارست اگر بگذرم
پراندیشه شد جان کاووس کی ز فرزند و سودابهٔ نیک پی
کزین دو یکی گر شود نابکار ازان پس که خواند مرا شهریار
چو فرزند و زن باشدم خون و مغز کرا بیش بیرون شود کار نغز
همان به کزین زشت کردار دل بشویم کنم چارهٔ دلگسل
چه گفت آن سپهدار نیکوسخن که با بددلی شهریاری مکن
به دستور فرمود تا ساروان هیون آرد از دشت صد کاروان
هیونان به هیزم کشیدن شدند همه شهر ایران به دیدن شدند
به صد کاروان اشتر سرخ موی همی هیزم آورد پرخاشجوی
نهادند هیزم دو کوه بلند شمارش گذر کرد بر چون و چند
ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید چنین جست و جوی بلا را کلید
همی خواست دیدن در راستی ز کار زن آید همه کاستی
چو این داستان سر به سر بشنوی به آید ترا گر بدین بگروی
نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده هم گروه
گذر بود چندان که گویی سوار میانه برفتی به تنگی چهار
بدانگاه سوگند پرمایه شاه چنین بود آیین و این بود راه
وزان پس به موبد بفرمود شاه که بر چوب ریزند نفط سیاه
بیمد دو صد مرد آتش فروز دمیدند گفتی شب آمد به روز
نخستین دمیدن سیه شد ز دود زبانه برآمد پس از دود زود
زمین گشت روشنتر از آسمان جهانی خروشان و آتش دمان
سراسر همه دشت بریان شدند بران چهر خندانش گریان شدند
سیاوش بیامد به پیش پدر یکی خود زرین نهاده به سر
هشیوار و با جامهای سپید لبی پر ز خنده دلی پرامید
یکی تازیی بر نشسته سیاه همی خاک نعلش برآمد به ماه
پراگنده کافور بر خویشتن چنان چون بود رسم و ساز کفن
بدانگه که شد پیش کاووس باز فرود آمد از باره بردش نماز
رخ شاه کاووس پر شرم دید سخن گفتنش با پسر نرم دید
سیاوش بدو گفت انده مدار کزین سان بود گردش روزگار
سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بیگناهم رهایی مراست
ور ایدونک زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه
به نیروی یزدان نیکی دهش کزین کوه آتش نیابم تپش
خروشی برآمد ز دشت و ز شهر غم آمد جهان را ازان کار بهر
چو از دشت سودابه آوا شنید برآمد به ایوان و آتش بدید
همی خواست کاو را بد آید بروی همی بود جوشان پر از گفت و گوی
جهانی نهاده به کاووس چشم زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم
سیاوش سیه را به تندی بتاخت نشد تنگدل جنگ آتش بساخت
ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسپ سیاوش ندید
یکی دشت با دیدگان پر ز خون که تا او کی آید ز آتش برون
چو او را بدیدند برخاست غو که آمد ز آتش برون شاه نو
اگر آب بودی مگر تر شدی ز تری همه جامه بی بر شدی
چنان آمد اسپ و قبای سوار که گفتی سمن داشت اندر کنار
چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و آب یکسان بود
چو از کوه آتش به هامون گذشت خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت
سواران لشکر برانگیختند همه دشت پیشش درم ریختند
یکی شادمانی بد اندر جهان میان کهان و میان مهان
همی داد مژده یکی را دگر که بخشود بر بیگنه دادگر
همی کند سودابه از خشم موی همی ریخت آب و همی خست روی
چو پیش پدر شد سیاووش پاک نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک
فرود آمد از اسپ کاووس شاه پیاده سپهبد پیاده سپاه
سیاووش را تنگ در برگرفت ز کردار بد پوزش اندر گرفت
سیاوش به پیش جهاندار پاک بیامد بمالید رخ را به خاک
که از تف آن کوه آتش برست همه کامهٔ دشمنان گشت پست
بدو گفت شاه ای دلیر جوان که پاکیزه تخمی و روشن روان
چنانی که از مادر پارسا بزاید شود در جهان پادشا
به ایوان خرامید و بنشست شاد کلاه کیانی به سر برنهاد
می آورد و رامشگران را بخواند همه کامها با سیاوش براند
سه روز اندر آن سور می در کشید نبد بر در گنج بند و کلید
چهارم به تخت کیی برنشست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست
برآشفت و سودابه را پیش خواند گذشت سخنها برو بر براند
که بی شرمی و بد بسی کرده ای فراوان دل من بیازرده ای
یکی بد نمودی به فرجام کار که بر جان فرزند من زینهار
بخوردی و در آتش انداختی برین گونه بر جادویی ساختی
نیاید ترا پوزش اکنون به کار بپرداز جای و برآرای کار
نشاید که باشی تو اندر زمین جز آویختن نیست پاداش این
بدو گفت سودابه کای شهریار تو آتش بدین تارک من ببار
مرا گر همی سر بباید برید مکافات این بد که بر من رسید
بفرمای و من دل نهادم برین نبود آتش تیز با او به کین
سیاوش سخن راست گوید همی دل شاه از غم بشوید همی
همه جادوی زال کرد اندرین نخواهم که داری دل از من بکین
بدو گفت نیرنگ داری هنوز نگردد همی پشت شوخیت کوز
به ایرانیان گفت شاه جهان کزین بد که این ساخت اندر نهان
چه سازم چه باشد مکافات این همه شاه را خواندند آفرین
که پاداش این آنکه بیجان شود ز بد کردن خویش پیچان شود
به دژخیم فرمود کاین را به کوی ز دار اندر آویز و برتاب روی
چو سودابه را روی برگاشتند شبستان همه بانگ برداشتند
دل شاه کاووس پردرد شد نهان داشت رنگ رخش زرد شد
سیاوش چنین گفت با شهریار که دل را بدین کار رنجه مدار
به من بخش سودابه را زین گناه پذیرد مگر پند و آید به راه
همی گفت با دل که بر دست شاه گر ایدون که سودابه گردد تباه
به فرجام کار او پشیمان شود ز من بیند او غم چو پیچان شود
بهانه همی جست زان کار شاه بدان تا ببخشد گذشته گناه
سیاووش را گفت بخشیدمش ازان پس که خون ریختن دیدمش
سیاوش ببوسید تخت پدر وزان تخت برخاست و آمد بدر
شبستان همه پیش سودابه باز دویدند و بردند او را نماز
برین گونه بگذشت یک روزگار برو گرمتر شد دل شهریار
چنان شد دلش باز از مهر اوی که دیده نه برداشت از چهر اوی
دگر باره با شهریار جهان همی جادوی ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سیاووش بد بدانسان که از گوهر او سزد
ز گفتار او شاه شد در گمان نکرد ایچ بر کس پدید از مهان
بجایی که کاری چنین اوفتاد خرد باید و دانش و دین و داد
چنان چون بود مردم ترسکار برآید به کام دل مرد کار
بجایی که زهر آگند روزگار ازو نوش خیره مکن خواستار
تو با آفرینش بسنده نه ای مشو تیز گر پرورنده نه ای
چنین ست کردار گردان سپهر نخواهد گشادن همی بر تو چهر
برین داستان زد یکی رهنمون که مهری فزون نیست از مهر خون
چو فرزند شایسته آمد پدید ز مهر زنان دل بباید برید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بدین داستان نیز شب برگذشت سپهر از بر کوه تیره بگشت

شب سپری شد و آسمان از فراز کوه‌های تیره گذشت که بیانگر گذر زمان و آغازِ صحنه‌ای تازه در داستان است.

نکته ادبی: سپهر در اینجا استعاره از زمان و آسمانِ شب‌گون است.

نشست از بر تخت سودابه شاد ز یاقوت و زر افسری برنهاد

سودابه با شادی بر تخت نشست و تاجی از یاقوت و زر بر سر نهاد تا با ظاهری آراسته و مقتدر، سیاوش را وسوسه کند.

نکته ادبی: افسر نماد شکوه و سلطنت است که در اینجا برای فریبندگی استفاده شده.

همه دختران را بر خویش خواند بیراست و بر تخت زرین نشاند

او تمامی دختران زیبا را نزد خود خواند، آن‌ها را آراست و بر تخت زرین نشاند تا با این نمایشِ زیبایی، سیاوش را بفریبد.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین سادگی و تجمل در دربار برقرار است.

چنین گفت با هیربد ماه روی کز ایدر برو با سیاوش بگوی

سودابه به هیربدِ (نگهبانِ) ماه‎‌رو گفت که نزد سیاوش برو و از جانب من سخنی بگو.

نکته ادبی: هیربد در متون کهن به معنای نگهبان آتشکده یا آموزگار است که در اینجا نقش واسطه را دارد.

که باید که رنجه کنی پای خویش نمایی مرا سرو بالای خویش

به او بگو که زحمت بکشد و نزد من بیاید تا من جمال و قامت زیبای او را ببینم.

نکته ادبی: سرو بالای او کنایه از قامت بلند و موزون است.

بشد هیربد با سیاووش گفت برآورد پوشیده راز از نهفت

هیربد نزد سیاوش رفت و پیام پنهانی و پوشیده سودابه را به او رساند.

نکته ادبی: پوشیده راز کنایه از سخنی است که آشکارا بیان نمی‌شود.

خرامان بیمد سیاوش برش بدید آن نشست و سر و افسرش

سیاوش به سوی سودابه رفت و تخت و شکوهِ او را دید.

نکته ادبی: خرامان رفتن نشان‌دهنده وقار سیاوش است.

به پیشش بتان نوآیین به پای تو گفتی بهشت ست کاخ و سرای

زیبارویانِ تازه و آراسته، نزد سودابه ایستاده بودند و فضا چنان زیبا بود که گویی کاخ او بهشت است.

نکته ادبی: بتان در ادبیات حماسی کنایه از زیبارویان است.

فرود آمد از تخت و شد پیش اوی به گوهر بیاراسته روی و موی

سودابه از تخت پایین آمد و نزد سیاوش رفت؛ او صورت و موی خود را با گوهر و جواهرات آراسته بود.

نکته ادبی: گوهر در اینجا هم به معنای جواهر و هم به معنای ذات و زیبایی به کار رفته است.

سیاوش بر تخت زرین نشست ز پیشش بکش کرده سودابه دست

سیاوش بر تخت زرین نشست و سودابه دستانش را در پیشگاه او کشید تا او را در آغوش بگیرد یا توجهش را جلب کند.

نکته ادبی: بکش کرده دست، اشاره به نزدیکی و ابراز احساسات فیزیکی است.

بتان را به شاه نوآیین نمود که بودند چون گوهر نابسود

سودابه زیبارویان را به شاهزاده نشان داد که مانند مرواریدِ دست‌نخورده بودند.

نکته ادبی: نابسود به معنای لمس‌نشده و بکر است.

بدو گفت بنگر بدین تخت و گاه پرستنده چندین بزرین کلاه

سودابه به او گفت به این تخت و بزرگانِ زرین‌کلاه که خدمتکارِ من هستند نگاه کن.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتکار و پیشکار است.

همه نارسیده بتان طراز که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز

این دختران، زیبارویانی هستند که هنوز به بلوغ کامل نرسیده‌اند و خداوند آن‌ها را از شرم و ناز آفریده است.

نکته ادبی: طراز به معنای نقش و نگار و در اینجا کنایه از زیبایی است.

کسی کت خوش آید ازیشان بگوی نگه کن بدیدار و بالای اوی

سودابه گفت هر کدام را که می‌پسندی بگو و به زیبایی و قامت او نگاه کن.

نکته ادبی: دیدار و بالا کنایه از زیبایی چهره و قد و قامت است.

سیاوش چو چشم اندکی برگماشت ازیشان یکی چشم ازو برنداشت

سیاوش وقتی نگاهی به آن‌ها انداخت، هیچ‌کدام را به چشم خریدار ننگریست و توجهی نکرد.

نکته ادبی: چشم برگماشتن به معنای نگاه کردن و توجه کردن است.

همه یک به دیگر بگفتند ماه نیارد بدین شاه کردن نگاه

دختران به یکدیگر گفتند که سیاوش حتی نگاهی هم به ما نمی‌کند.

نکته ادبی: ماه در اینجا استعاره از زیبارویان است.

برفتند هر یک سوی تخت خویش ژکان و شمارنده بر بخت خویش

دختران رفتند و در اندیشه بخت و سرنوشت خود بودند.

نکته ادبی: ژکان به معنای غمگین و متفکر است.

چو ایشان برفتند سودابه گفت که چندین چه داری سخن در نهفت

وقتی رفتند، سودابه پرسید که چرا حرف دلت را پنهان می‌کنی؟

نکته ادبی: سخن در نهفت داشتن کنایه از راز نگه داشتن است.

نگویی مرا تا مراد تو چیست که بر چهر تو فر چهر پریست

سودابه گفت به من بگو خواسته قلبی‌ات چیست؛ چهره تو مانند چهره پریان درخشان است.

نکته ادبی: فر چهر پری کنایه از زیبایی فوق‌العاده است.

هر آن کس که از دور بیند ترا شود بیهش و برگزیند ترا

هر کس تو را ببیند، از زیبایی‌ات مدهوش می‌شود و تو را برمی‌گزیند.

نکته ادبی: بی‌هش شدن کنایه از شیفته شدن است.

ازین خوب رویان بچشم خرد نگه کن که با تو که اندر خورد

سودابه گفت از بین این زیبارویان، با خرد خود نگاه کن که چه کسی شایسته توست.

نکته ادبی: چشم خرد کنایه از تفکر و سنجش است.

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد چنین آمدش بر دل پاک یاد

سیاوش سکوت کرد و پاسخی نداد، زیرا در دل پاکش خاطراتی را مرور می‌کرد.

نکته ادبی: دل پاک سیاوش کنایه از معصومیت اوست.

که من بر دل پاک شیون کنم به آید که از دشمنان زن کنم

سیاوش با خود اندیشید که بهتر است به این دل پاک وفادار بمانم تا اینکه با دشمنان هم‌بستر شوم.

نکته ادبی: زن کردن در اینجا به معنای همسر گرفتن یا رابطه داشتن است.

شنیدستم از نامور مهتران همه داستانهای هاماوران

من از بزرگان شنیده‌ام که در داستان‌های هاماوران چه ماجراهایی گذشته است.

نکته ادبی: هاماوران سرزمینی اسطوره‌ای است که محل درگیری‌های کاووس بوده.

که از پیش با شاه ایران چه کرد ز گردان ایران برآورد گرد

شنیده‌ام که سودابه چه بر سر شاه ایران آورد و چه فتنه‌ها که برانگیخت.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از ایجاد آشوب و جنگ است.

پر از بند سودابه کاو دخت اوست نخواهد همی دوده را مغز و پوست

سودابه که دختر پادشاه هاماوران است، به دنبال خیر و صلاح این خاندان نیست.

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از اصل و ریشه یک چیز است که سودابه به آن پایبند نیست.

به پاسخ سیاوش چو بگشاد لب پری چهره برداشت از رخ قصب

سیاوش لب به سخن گشود و سودابه پوشش چهره‌اش را کنار زد.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه ابریشمین است که در اینجا پوشش چهره است.

بدو گفت خورشید با ماه نو گر ایدون که بینند بر گاه نو

سودابه گفت همان‌طور که خورشید در کنار ماهِ نو رنگ می‌بازد،

نکته ادبی: خورشید و ماه کنایه از درخشش و زیبایی است.

نباشد شگفت ار شود ماه خوار تو خورشید داری خود اندر کنار

جای تعجب نیست که دیگران در برابر تو خوار شوند، چرا که تو خود خورشیدی در کنار داری.

نکته ادبی: خوار شدن کنایه از حقیر شدن در برابر زیبایی اوست.

کسی کاو چو من دید بر تخت عاج ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

کسی که مانند من را بر تخت عاج و با تاج گران‌بها دیده باشد،

نکته ادبی: تخت عاج نشان ثروت و قدرت است.

نباشد شگفت ار به مه ننگرد کسی را به خوبی به کس نشمرد

شگفت نیست که به زیبارویان دیگر نگاه نکند و کسی را در حد و اندازه خود نداند.

نکته ادبی: به مه ننگرد کنایه از بی‌اعتنایی به دیگران است.

اگر با من اکنون تو پیمان کنی نپیچی و اندیشه آسان کنی

اگر اکنون با من پیمان ببندی و اندیشه‌ات را از من برنگردانی،

نکته ادبی: اندیشه آسان کردن کنایه از پذیرش و نرمش در برابر پیشنهاد است.

یکی دختری نارسیده بجای کنم چون پرستار پیشت به پای

یکی از دخترانم را که هنوز به سن بلوغ نرسیده، همچون پرستار در خدمت تو قرار می‌دهم.

نکته ادبی: نارسیده به معنای نوپا و جوان است.

به سوگند پیمان کن اکنون یکی ز گفتار من سر مپیچ اندکی

اکنون سوگند یاد کن و از حرف من سرپیچی نکن.

نکته ادبی: سر پیچیدن کنایه از نافرمانی است.

چو بیرون شود زین جهان شهریار تو خواهی بدن زو مرا یادگار

زمانی که پادشاه (کاووس) از این جهان برود، تو برای من یادگاری از او خواهی بود.

نکته ادبی: شهریار کنایه از کی‌کاووس است.

نمانی که آید به من بر گزند بداری مرا همچو او ارجمند

نخواهی گذاشت گزندی به من برسد و مرا همانند او ارجمند خواهی داشت.

نکته ادبی: گزند کنایه از آسیب است.

من اینک به پیش تو استاده ام تن و جان شیرین ترا داده ام

من اکنون پیش تو ایستاده‌ام و جان و تنم را به تو بخشیده‌ام.

نکته ادبی: تن و جان بخشیدن کنایه از تسلیم محض شدن است.

ز من هرچ خواهی همه کام تو برآرم نپیچم سر از دام تو

هر چه بخواهی برآورده می‌کنم و از دستور تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: سر از دام کسی پیچیدن کنایه از نافرمانی در عشق است.

سرش تنگ بگرفت و یک پوشه چاک بداد و نبود آگه از شرم و باک

سودابه سر سیاوش را در آغوش گرفت و جامه خود را چاک داد و از شرم و حیا بی‌خبر بود.

نکته ادبی: جامه چاک دادن نشان از اوج بی‌تابی و در عین حال ترفند برای رسوایی است.

رخان سیاوش چو گل شد ز شرم بیاراست مژگان به خوناب گرم

گونه‌های سیاوش از شرم سرخ شد و چشمانش پر از اشک گشت.

نکته ادبی: خوناب گرم کنایه از اشکِ همراه با اندوه است.

چنین گفت با دل که از کار دیو مرا دور داراد گیهان خدیو

سیاوش با دل خود گفت که خدا مرا از شرِ کار اهریمنی دور نگه دارد.

نکته ادبی: گیهان خدیو به معنای خداوندِ جهان است.

نه من با پدر بیوفایی کنم نه با اهرمن آشنایی کنم

نه به پدرم خیانت می‌کنم و نه با شیطان (سودابه) هم‌دست می‌شوم.

نکته ادبی: اهریمن در اینجا کنایه از شخصیت شرورِ سودابه است.

وگر سرد گویم بدین شوخ چشم بجوشد دلش گرم گردد ز خشم

اگر با تندی پاسخ این زنِ شوخ‌چشم را بدهم، خشمگین می‌شود.

نکته ادبی: شوخ‌چشم کنایه از بی‌حیا است.

یکی جادوی سازد اندر نهان بدو بگرود شهریار جهان

او ممکن است ترفندی (جادویی) به کار ببرد که پادشاه جهان (پدرم) فریب او را بخورد.

نکته ادبی: جادو در متون کهن به معنای فریبکاری و نیرنگ نیز هست.

همان به که با او به آواز نرم سخن گویم و دارمش چرب و گرم

بهتر است با او با نرمی و مدارا سخن بگویم تا او را آرام نگه دارم.

نکته ادبی: چرب و گرم سخن گفتن کنایه از سیاست‌ورزی و مدارا است.

سیاوش ازان پس به سودابه گفت که اندر جهان خود تراکیست جفت

سیاوش پس از آن به سودابه گفت که در جهان چه کسی همتای توست؟

نکته ادبی: جفت به معنای همسر و همتا است.

نمانی مگر نیمهٔ ماه را نشایی به گیتی بجز شاه را

تو تنها شایسته پادشاه هستی و کسی دیگر در گیتی لایق تو نیست.

نکته ادبی: نیمه ماه کنایه از زیبایی تمام‌عیار است.

کنون دخترت بس که باشد مرا نشاید بجز او که باشد مرا

اکنون تنها دختر توست که می‌تواند برای من مناسب باشد و جز او کسی را نمی‌خواهم.

نکته ادبی: بس بودن در اینجا به معنای کافی و مناسب بودن است.

برین باش و با شاه ایران بگوی نگه کن که پاسخ چه یابی ازوی

بر این نظر پایدار باش و با پادشاه ایران سخن بگو تا ببینی چه پاسخی می‌دهند.

نکته ادبی: پاسخ گرفتن کنایه از مشورت کردن با شاه است.

بخواهم من او را و پیمان کنم زبان را به نزدت گروگان کنم

من او را خواستگاری می‌کنم و قول می‌دهم که به عهدم پایبند باشم.

نکته ادبی: زبان گروگان کردن کنایه از قول و قرار دادن است.

که تا او نگردد به بالای من نیید به دیگر کسی رای من

تا زمانی که او به زیبایی تو باشد، به هیچ کس دیگری فکر نخواهم کرد.

نکته ادبی: رای به معنای تصمیم و اندیشه است.

و دیگر که پرسیدی از چهر من بیمیخت با جان تو مهر من

و در مورد پرسش تو از زیبایی من، باید بگویم که مهر من در جان تو نفوذ کرده است.

نکته ادبی: بیمیختن به معنای آمیختن و ترکیب شدن است.

مرا آفریننده از فر خویش چنان آفرید ای نگارین ز پیش

آفریننده مرا با فرّ و شکوهِ خودش چنین زیبا آفریده است.

نکته ادبی: فرّ به معنای شکوه ایزدی و لطف الهی است.

تو این راز مگشای و با کس مگوی مرا جز نهفتن همان نیست روی

این راز را فاش نکن، چرا که برای من راهی جز پنهان کردن آن نیست.

نکته ادبی: راز مگشای کنایه از فاش نکردن حقیقت است.

سر بانوانی و هم مهتری من ایدون گمانم که تو مادری

تو بزرگی و سرور بانوان هستی و من گمان می‌کنم که تو مادری (برای من).

نکته ادبی: مادری در اینجا اشاره به احترام به جایگاه او به عنوان همسر پدر است.

بگفت این و غمگین برون شد به در ز گفتار او بود آسیمه سر

سیاوش این را گفت و غمگین از اتاق بیرون رفت، زیرا از رفتار او آشفته‌خاطر بود.

نکته ادبی: آسیمه‌سر به معنای آشفته و سرگشته است.

چو کاووس کی در شبستان رسید نگه کرد سودابه او را بدید

وقتی کاووس به شبستان آمد، سودابه او را دید.

نکته ادبی: شبستان محل اقامت زنان در کاخ است.

بر شاه شد زان سخن مژده داد ز کار سیاوش بسی کرد یاد

سودابه نزد شاه رفت و مژده‌ای دروغین از دیدار با سیاوش داد.

نکته ادبی: مژده دادن در اینجا کنایه از فریب دادن است.

که آمد نگه کرد ایوان همه بتان سیه چشم کردم رمه

او گفت که سیاوش به ایوان آمد و تمامی زیبارویان را دید.

نکته ادبی: رمه کنایه از تعداد زیاد زیبارویان است.

چنان بود ایوان ز بس خوب چهر که گفتی همی بارد از ماه مهر

ایوان چنان زیبا بود که گویی مهر از ماه بر آن می‌بارید.

نکته ادبی: مهر و ماه نماد زیبایی و درخشش است.

جز از دختر من پسندش نبود ز خوبان کسی ارجمندش نبود

سودابه گفت او جز دختر من کسی را نپسندید و هیچ‌کس نزد او ارجمند نبود.

نکته ادبی: ارجمند به معنای عزیز و باارزش است.

چنان شاد شد زان سخن شهریار که ماه آمدش گفتی اندر کنار

کاووس از این خبر چنان شاد شد که گویی ماه‌پیکری را در آغوش گرفته است.

نکته ادبی: ماه کنایه از زیبایی است.

در گنج بگشاد و چندان گهر ز دیبای زربفت و زرین کمر

کاووس درهای گنج را گشود و جواهرات و پارچه‌های گران‌بها بیرون آورد.

نکته ادبی: دیبای زربفت پارچه ابریشمی با نخ‌های طلا است.

همان یاره و تاج و انگشتری همان طوق و هم تخت کنداوری

همان هدایا شامل تاج، انگشتر، طوق و تخت پادشاهی بود.

نکته ادبی: تخت کنداوری تخت قدرت و پادشاهی است.

ز هر چیز گنجی بد آراسته جهانی سراسر پر از خواسته

گنجی آراسته شده بود که در آن دنیا پر از خواسته و ثروت بود.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

نگه کرد سودابه خیره بماند به اندیشه افسون فراوان بخواند

سودابه نگاه کرد و شگفت‌زده شد و در دل به فکر نیرنگی دیگر افتاد.

نکته ادبی: افسون خواندن کنایه از فکر کردن به حیله و نیرنگ است.

که گر او نیاید به فرمان من روا دارم ار بگسلد جان من

او با خود گفت اگر سیاوش به فرمان من درنیاید، سزاوار است که جانش را بگیرم.

نکته ادبی: گسستن جان کنایه از کشتن است.

بد و نیک و هر چاره کاندر جهان کنند آشکارا و اندر نهان

همه راه‌های بد و نیک و چاره‌جویی‌های جهان را در نهان انجام می‌دهم.

نکته ادبی: نهان کنایه از پنهان‌کاری است.

بسازم گر او سربپیچد ز من کنم زو فغان بر سر انجمن

اگر سیاوش از من سرپیچی کند، در میان جمع او را رسوا خواهم کرد.

نکته ادبی: فغان کردن کنایه از داد و فریاد برای بدنام کردن است.

نشست از بر تخت باگوشوار به سر بر نهاد افسری پرنگار

سودابه با شکوه بر تخت نشست و تاجی پر از نگار بر سر نهاد.

نکته ادبی: افسر پرنگار نماد تجمل است.

سیاوخش را در بر خویش خواند ز هر گونه با او سخنها براند

سیاوش را نزد خود خواند و با او به سخن گفتن پرداخت.

نکته ادبی: سخن راندن به معنای صحبت کردن است.

بدو گفت گنجی بیاراست شاه کزان سان ندیدست کس تاج و گاه

به او گفت پادشاه گنجی فراهم کرده که کسی همانندش را ندیده است.

نکته ادبی: تاج و گاه نماد پادشاهی است.

ز هر چیز چندان که اندازه نیست اگر بر نهی پیل باید دویست

چنان ثروتی که دویست فیل هم نمی‌تواند حملش کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت ثروت.

به تو داد خواهد همی دخترم نگه کن بروی و سر و افسرم

پادشاه می‌خواهد دخترم را به تو بدهد؛ پس به او نگاه کن.

نکته ادبی: دخترم کنایه از مهره‌ای برای فریب سیاوش است.

بهانه چه داری تو از مهر من بپیچی ز بالا و از چهر من

چرا از مهر من دوری می‌کنی و از چهره و قامت من روی برمی‌گردانی؟

نکته ادبی: بهانه داشتن کنایه از تردید یا مقاومت در برابر خواسته اوست.

که تا من ترا دیده ام برده ام خروشان و جوشان و آزرده ام

از وقتی تو را دیده‌ام، قلبم را برده‌ای و آشفته و دردمندم.

نکته ادبی: خروشان و جوشان کنایه از بی‌قراری در عشق است.

همی روز روشن نبینم ز درد برآنم که خورشید شد لاجورد

از شدت درد، روز روشن را هم نمی‌بینم و فکر می‌کنم خورشید تیره شده است.

نکته ادبی: لاجورد شدن خورشید کنایه از تیره و تار شدن جهان از شدت اندوه است.

کنون هفت سال ست تا مهر من همی خون چکاند بدین چهر من

هفت سال است که عشق تو خون بر گونه‌هایم جاری کرده است.

نکته ادبی: خون چکاندن کنایه از رنج و غم فراوان است.

یکی شاد کن در نهانی مرا ببخشای روز جوانی مرا

مرا در نهان شاد کن و بر جوانی من رحم کن.

نکته ادبی: روز جوانی کنایه از عمر کوتاه و دوران نشاط است.

فزون زان که دادت جهاندار شاه بیارایمت یاره و تاج و گاه

بیش از آنچه پادشاه به تو داد، من یاره و تاج به تو می‌بخشم.

نکته ادبی: یاره به معنای بازوبند و زیورآلات است.

و گر سر بپیچی ز فرمان من نیاید دلت سوی پیمان من

و اگر از فرمان من سرپیچی کنی و دلت با من نباشد،

نکته ادبی: پیمان کنایه از عهد و وفاداری است.

کنم بر تو بر پادشاهی تباه شود تیره بر روی تو چشم شاه

پادشاهی تو را تباه می‌کنم و چشم شاه را بر روی تو تیره می‌سازم.

نکته ادبی: چشم شاه تیره شدن کنایه از بدبین شدن شاه به سیاوش است.

سیاوش بدو گفت هرگز مباد که از بهر دل سر دهم من به باد

سیاوش گفت هرگز مباد که به خاطر خواهش دل، آبرویم را به باد دهم.

نکته ادبی: سر به باد دادن کنایه از نابودی و رسوایی است.

چنین با پدر بی وفایی کنم ز مردی و دانش جدایی کنم

من با پدرم بی‌وفایی نمی‌کنم و از جوانمردی و دانش دوری نمی‌گزینم.

نکته ادبی: مردی و دانش نماد فضایل اخلاقی سیاوش است.

تو بانوی شاهی و خورشید گاه سزد کز تو ناید بدینسان گناه

تو همسر شاه و درخشنده هستی؛ سزاوار نیست که چنین گناهی از تو سر بزند.

نکته ادبی: خورشید گاه کنایه از جایگاه رفیع و درخشان اوست.

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ بدو اندر آویخت سودابه چنگ

سیاوش از تخت برخاست و سودابه با خشم او را چنگ زد.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن است.

بدو گفت من راز دل پیش تو بگفتم نهان از بداندیش تو

سودابه گفت من راز دلم را پنهان از دشمنانت به تو گفتم.

نکته ادبی: بداندیش کنایه از دشمنان سیاوش است.

مرا خیره خواهی که رسوا کنی به پیش خردمند رعنا کنی

تو می‌خواهی مرا بیهوده رسوا کنی و پیش خردمندان خوار گردانی؟

نکته ادبی: خیره خواستن به معنای بی‌جهت رسوا کردن است.

بزد دست و جامه بدرید پاک به ناخن دو رخ را همی کرد چاک

سودابه جامه خود را درید و صورتش را با ناخن‌هایش زخمی کرد.

نکته ادبی: چاک دادن جامه و چنگ انداختن به صورت نشانه بارزِ فریب‌کاری برای مظلوم‌نمایی است.

برآمد خروش از شبستان اوی فغانش ز ایوان برآمد به کوی

فریاد و فغان از شبستانِ او به ایوان و کوچه بلند شد.

نکته ادبی: خروش کنایه از هیاهوی ساختگی است.

یکی غلغل از باغ و ایوان بخاست که گفتی شب رستخیزست راست

هیاهویی در باغ و ایوان برپا شد که گویی روز قیامت است.

نکته ادبی: رستخیز کنایه از قیامت و هیاهوی عظیم است.

به گوش سپهبد رسید آگهی فرود آمد از تخت شاهنشهی

خبر به پادشاه رسید و او از تخت پایین آمد.

نکته ادبی: سپهبد در اینجا اشاره به کاووس شاه است.

پراندیشه از تخت زرین برفت به سوی شبستان خرامید تفت

کاووس با نگرانی و هراس از تخت پایین آمد و به‌سرعت به سمت شبستان رفت.

نکته ادبی: تفت رفتن به معنای شتابان رفتن است.

بیامد چو سودابه را دید روی خراشیده و کاخ پر گفت و گوی

وقتی آمد، صورت زخمی سودابه را دید که کاخ پر از سر و صدا بود.

نکته ادبی: خراشیده روی، نماد مظلوم‌نمایی برای متهم کردن دیگری است.

ز هر کس بپرسید و شد تنگ دل ندانست کردار آن سنگ دل

از همه پرسید، اما چون سودابه سنگ‌دل بود، حقیقت را نفهمید.

نکته ادبی: سنگ‌دل صفت سودابه برای نشان دادن بی‌رحمی اوست.

خروشید سودابه در پیش اوی همی ریخت آب و همی کند موی

سودابه پیش او فریاد کشید و اشک ریخت و موی می‌کند.

نکته ادبی: موی کندن از سنت‌های سوگواری و ابراز غم شدید است که اینجا برای فریب به کار رفته.

چنین گفت کامد سیاوش به تخت برآراست چنگ و برآویخت سخت

سودابه گفت که سیاوش به تخت آمد و به زور با من درگیر شد.

نکته ادبی: چنگ برآراستن کنایه از حمله فیزیکی است.

که جز تو نخواهم کسی را ز بن جز اینت همی راند باید سخن

سیاوش به من گفت که جز تو کسی را نمی‌خواهم و باید با من هم‌بستر شوی.

نکته ادبی: سخن راندن در اینجا کنایه از گفتنِ حرف‌های عاشقانه نامشروع است.

که از تست جان و دلم پر ز مهر چه پرهیزی از من تو ای خوب چهر

سیاوش گفت که جان و دلم پر از مهر توست، پس چرا از من دوری می‌کنی؟

نکته ادبی: خوب‌چهر خطاب کردن سودابه به سیاوش، فریبکاری اوست.

بینداخت افسر ز مشکین سرم چنین چاک شد جامه اندر برم

سودابه تاج از سرش انداخت و جامه خود را پاره کرد و ادای قربانی شدن را درآورد.

نکته ادبی: مشکین سر اشاره به موهای زیبای سودابه است که با افتادن تاج نمایان می‌شود.

پراندیشه شد زان سخن شهریار سخن کرد هرگونه را خواستار

پادشاه از سخنان سودابه به شدت دچار تردید و اندیشه شد و کوشید با پرسش‌های پی‌درپی، به حقیقت ماجرا دست یابد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان کی‌کاووس است. پراندیشه به معنای پریشان‌خاطر و در فکر فرورفته است.

به دل گفت ار این راست گوید همی وزین گونه زشتی نجوید همی

با خود گفت اگر حرف سودابه راست باشد و او از این کارهای زشت بیزار است، پس باید حقیقت را جست.

نکته ادبی: همی در اینجا نشانه استمرار در زبان کهن فارسی است.

سیاووش را سر بباید برید بدینسان بودبند بد را کلید

اگر حرف او درست باشد، سیاووش سزاوار مرگ است و این تنها راه حل مشکل و بستن درِ بدی است.

نکته ادبی: کلیدِ بندِ بد، استعاره از راهی برای پایان دادن به وضعیت ناگوار است.

خردمند مردم چه گوید کنون خوی شرم ازین داستان گشت خون

در دل گفت که انسان خردمند چه قضاوتی خواهد کرد؟ از این داستانِ شرم‌آور، گویا حیا نیز رنگ خون به خود گرفته است.

نکته ادبی: خوی شرم گشت خون، کنایه از شدتِ شرم‌آور بودنِ ماجرا است.

کسی را که اندر شبستان بدند هشیوار و مهترپرستان بدند

پادشاه کسانی را که در شبستان حضور داشتند و معتمدان و نگهبانان بودند، احضار کرد.

نکته ادبی: شبستان در دربار کهن، بخش اندرونی و خصوصی خانه است.

گسی کرد و بر گاه تنها بماند سیاووش و سودابه را پیش خواند

همه را مرخص کرد و تنها ماند، سپس سیاووش و سودابه را برای شنیدن سخنانشان فراخواند.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت و جایگاه پادشاهی است.

به هوش و خرد با سیاووش گفت که این راز بر من نشاید نهفت

کاووس با خرد و هوشیاری به سیاووش گفت که این راز نباید از من پنهان بماند.

نکته ادبی: نشاید نهفت، به معنای جایز نبودنِ پنهان‌کاری است.

نکردی تو این بد که من کرده ام ز گفتار بیهوده آزرده ام

کاووس گفت: تو هرگز مرتکب چنین گناهی نشدی، بلکه من هستم که از شنیدن این حرف‌های بیهوده آزرده‌خاطرم.

نکته ادبی: آزرده، به معنای رنج‌کشیده از این افترا است.

چرا خواندم در شبستان ترا کنون غم مرا بود و دستان ترا

چرا تو را به شبستان خود خواندم؟ اکنون هم من و هم تو در این ماجرا دچار غم و دردسریم.

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگ است.

کنون راستی جوی و با من بگوی سخن بر چه سانست بنمای روی

اکنون راستی را پیشه کن و حقیقت را با من بگو که ماجرا از چه قرار است.

نکته ادبی: بنما روی، کنایه از آشکار کردن حقیقت است.

سیاووش گفت آن کجا رفته بود وزان در که سودابه آشفته بود

سیاووش ماجرا را آن‌گونه که رخ داده بود و آن دری که سودابه در آنجا آشفته‌خاطر گشته بود، بازگو کرد.

نکته ادبی: آشفته، اشاره به بیقراری سودابه در آن لحظات دارد.

چنین گفت سودابه کاین نیست راست که او از بتان جز تن من نخواست

سودابه گفت: این حرف راست نیست، او هیچ‌کس را جز من نخواست و به کسی نگاه نکرد.

نکته ادبی: بتان، در اینجا استعاره از زنان و زیبارویان دربار است.

بگفتم همه هرچ شاه جهان بدو داد خواست آشکار و نهان

سودابه ادامه داد: من همه آنچه تو به او بخشیده بودی (تاج و تخت و گنج) را به او پیشنهاد دادم.

نکته ادبی: آشکار و نهان، تضاد برای نشان دادنِ تمامِ دارایی‌هاست.

ز فرزند و ز تاج وز خواسته ز دینار وز گنج آراسته

از فرزند و تاج و دارایی و طلا و گنجینه‌های گرانبها سخن گفتم.

نکته ادبی: خواسته در زبان کهن به معنای ثروت و اموال است.

بگفتم که چندین برین بر نهم همه نیکویها به دختر دهم

گفتم هرچه بیشتر بخواهی بر آن می‌افزایم و تمام نیکی‌ها را تقدیم دختران تو می‌کنم.

نکته ادبی: دختر در اینجا می‌تواند به دخترانِ کاووس یا زنانِ دربار اشاره داشته باشد.

مرا گفت با خواسته کار نیست به دختر مرا راه دیدار نیست

او گفت که با مال و ثروت کاری ندارد و میلی به دختران تو نیز ندارد.

نکته ادبی: راه دیدار، استعاره از تمایل و اشتیاق است.

ترا بایدم زین میان گفت بس نه گنجم به کارست بی تو نه کس

او به من گفت فقط تو را می‌خواهم و نه گنج و نه کسی دیگر برایم ارزش ندارد.

نکته ادبی: بایدم، به معنای تو را می‌طلبم و نیاز دارم.

مرا خواست کارد به کاری به چنگ دو دست اندر آویخت چون سنگ تنگ

او به زور متوسل شد و سعی کرد با گرفتن دستانم مرا به کاری وادار کند.

نکته ادبی: درآویخت، به معنای درگیر شدن و چنگ زدن است.

نکردمش فرمان همی موی من بکند و خراشیده شد روی من

من فرمان او را نپذیرفتم، او موی مرا کشید و صورتم را خراشید.

نکته ادبی: نکردمش فرمان، نشانه استقامت سودابه در برابر تجاوزِ فرضی است.

یکی کودکی دارم اندر نهان ز پشت تو ای شهریار جهان

سودابه دروغ می‌بافد که کودکی از تو در شکم دارم که حاصل این برخورد است.

نکته ادبی: شهریار جهان، خطاب به کاووس برای تأثیرگذاری بیشتر.

ز بس رنج کشتنش نزدیک بود جهان پیش من تنگ و تاریک بود

سودابه می‌گوید که از شدت رنج، بچه نزدیک بود بمیرد و جهان برای من تیره و تار شد.

نکته ادبی: تنگ و تاریک، توصیف وضعیت بحرانی روحی است.

چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید به کار

کاووس با خود اندیشید که سخن هیچ‌کدام از این دو (سیاووش و سودابه) به تنهایی قابل اعتماد نیست.

نکته ادبی: به کار آمدن، به معنای قابل استناد و باور بودن است.

برین کار بر نیست جای شتاب که تنگی دل آرد خرد را به خواب

در این کار نباید شتاب کرد، چرا که اضطراب دل، خرد را از کار می‌اندازد.

نکته ادبی: خواب بردن خرد، کنایه از مختل شدن قدرت تعقل است.

نگه کرد باید بدین در نخست گواهی دهد دل چو گردد درست

باید نخست دقیق بررسی کرد، وقتی حقیقت روشن شود، دل گواهیِ درست خواهد داد.

نکته ادبی: درست، به معنای صحیح و واقعی است.

ببینم کزین دو گنهکار کیست ببادافرهٔ بد سزاوار کیست

ببینم کدام‌یک گناهکار است و کدام‌یک سزاوار مجازات است.

نکته ادبی: بادافره، به معنای کیفر و مجازات است.

بدان بازجستن همی چاره جست ببویید دست سیاوش نخست

برای جستجوی حقیقت چاره‌ای اندیشید و نخست دست سیاووش را بو کرد.

نکته ادبی: بوییدن، در اینجا روشی تجربی برای کشف حقیقت است.

بر و بازو و سرو بالای او سراسر ببویید هرجای او

سراسر بدن و بازو و بالای قامت سیاووش را بویید تا نشانه‌ای بیابد.

نکته ادبی: سرو بالای او، تشبیه قدِ بلند سیاووش به سرو است.

ز سودابه بوی می و مشک ناب همی یافت کاووس بوی گلاب

کاووس از بدن سودابه بوی شراب و مشک ناب و گلاب استشمام کرد.

نکته ادبی: مشک و گلاب، نشانه‌های اشرافی و زنانه است.

ندید از سیاوش بدان گونه بوی نشان بسودن نبود اندروی

اما از سیاووش چنین بویی نشنید و هیچ نشانه‌ای از تماس و آلودگی در او نبود.

نکته ادبی: بَسودن، به معنای دست کشیدن و تماس داشتن است.

غمی گشت و سودابه را خوار کرد دل خویشتن را پرآزار کرد

کاووس غمگین شد و سودابه را در نظر خود خوار کرد و از این دروغ رنجید.

نکته ادبی: خوار کرد، به معنای بی‌اعتبار شمردنِ سخنِ اوست.

به دل گفت کاین را به شمشیر تیز بباید کنون کردنش ریز ریز

با خود گفت که باید این خیانت را با شمشیر پاسخ داد و او را از میان برد.

نکته ادبی: ریز ریز کردن، کنایه از مجازاتِ سخت است.

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد که آشوب خیزد پرآواز و درد

سپس به یاد جنگ‌های هاماوران افتاد که اگر سودابه را بکشد، آشوب و فتنه‌ای بزرگ برپا می‌شود.

نکته ادبی: هاماوران، نام سرزمینی که در آن سودابه را به همسری گرفت.

و دیگر بدانگه که در بند بود بر او نه خویش و نه پیوند بود

دیگر اینکه سودابه در آن زمان که در بند بود، هیچ پشتیبان و خویشاوندی نداشت.

نکته ادبی: خویش و پیوند، به معنای اقوام و نزدیکان است.

پرستار سودابه بد روز و شب که پیچید ازان درد و نگشاد لب

پرستاران او شب و روز نگرانش بودند و او از درد دم نمی‌زد.

نکته ادبی: نگشاد لب، کنایه از سکوت و تحملِ درد است.

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت ببایست زو هر بد اندر گذاشت

سوم اینکه سودابه قلبی پر از مهر داشت و باید از خطاهایش گذشت کرد.

نکته ادبی: از بد گذشتن، به معنای چشم‌پوشی کردن است.

چهارم کزو کودکان داشت خرد غم خرد را خوار نتوان شمرد

چهارم اینکه او از من کودکی دارد و نمی‌توان غمِ فرزند خردسال را نادیده گرفت.

نکته ادبی: خرد، در اینجا به معنای کوچک‌سال است.

سیاوش ازان کار بد بی گناه خردمندی وی بدانست شاه

شاه دانست که سیاووش در این کار بی‌گناه است و خردمندی او را دریافت.

نکته ادبی: شاه در اینجا به ماهیتِ پاکِ سیاووش پی می‌برد.

بدو گفت ازین خود میندیش هیچ هشیواری و رای و دانش بسیچ

به سیاووش گفت از این ماجرا هیچ ترسی به دل راه نده که تو دارای هوش و دانش هستی.

نکته ادبی: بسیچ، در اینجا به معنای آمادگی و توانایی است.

مکن یاد این هیچ و با کس مگوی نباید که گیرد سخن رنگ و بوی

این ماجرا را فراموش کن و با کسی مگو تا این حرف‌ها در شهر نپیچد.

نکته ادبی: رنگ و بو گرفتن، کنایه از شایعه شدن و گسترش یافتن است.

چو دانست سودابه کاو گشت خوار همان سرد شد بر دل شهریار

چون سودابه فهمید که در نظر شاه بی‌اعتبار شده است، بسیار خشمگین شد.

نکته ادبی: سرد شد، کنایه از کاهشِ مهرِ کاووس به اوست.

یکی چاره جست اندر آن کار زشت ز کینه درختی بنوی بکشت

او برای آن کار زشت، چاره‌ای جدید جست و کینه‌ای نو در دل کاشت.

نکته ادبی: درخت کینه کاشتن، استعاره از تصمیم به انتقام است.

زنی بود با او سپرده درون پر از جادوی بود و رنگ و فسون

زنی در میان اطرافیانش بود که با او همدست بود و از جادو و فسون آگاهی داشت.

نکته ادبی: جادو و فسون، نشان از حیله‌گری و نیرنگ دارد.

گران بود اندر شکم بچه داشت همی از گرانی به سختی گذاشت

آن زن باردار بود و به دلیل سنگینیِ بارِ حمل، به سختی حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: گران بودن، استعاره از بارداری سنگین است.

بدو راز بگشاد و زو چاره جست کز آغاز پیمانت خواهم نخست

سودابه راز خود را به او گفت و از او درخواست کمک کرد و ابتدا پیمان وفاداری گرفت.

نکته ادبی: راز گشادن، به معنای برملا کردنِ نیتِ درونی است.

چو پیمان ستد چیز بسیار داد سخن گفت ازین در مکن هیچ یاد

چون پیمان گرفت و هدایای بسیاری داد، گفت که این سخن را فاش نکن.

نکته ادبی: چیز، در زبان کهن به معنای مال و ثروت است.

یکی دارویی ساز کاین بفگنی تهی مانی و راز من نشکنی

از او خواست دارویی بسازد تا بچه را سقط کند و خود را تبرئه نشان دهد.

نکته ادبی: تهی ماندن، کنایه از سقط جنین است.

مگر کاین همه بند و چندین دروغ بدین بچگان تو باشد فروغ

سودابه گفت شاید این دروغ‌ها و بندها، با مرگ این بچه‌ها به نتیجه برسد.

نکته ادبی: فروغ داشتن، کنایه از به ثمر رسیدنِ نقشه است.

به کاووس گویم که این از منند چنین کشته بر دست اهریمنند

به کاووس می‌گویم که این بچه‌ها از آنِ من بودند و سیاووش آن‌ها را کشته است.

نکته ادبی: اهریمن، استعاره از پلیدی و شرارتِ سیاووش در نظرِ سودابه است.

مگر کین شود بر سیاوش درست کنون چارهٔ این ببایدت جست

شاید این‌گونه سیاووش مقصر شناخته شود، پس باید چاره‌ای اندیشید.

نکته ادبی: درست شدن، به معنای اثبات شدنِ اتهام است.

گرین نشنوی آب من نزد شاه شود تیره و دور مانم ز گاه

اگر این کار را نکنی، آبروی من نزد شاه از بین می‌رود و از تخت و مقام دور می‌مانم.

نکته ادبی: آبِ کسی رفتن، کنایه از ریختنِ آبرو است.

بدو گفت زن من ترا بنده ام بفرمان و رایت سرافگنده ام

آن زن جادوگر پاسخ داد که من بنده تو هستم و فرمانبردارِ توام.

نکته ادبی: سرافگنده، کنایه از نهایتِ اطاعت و فروتنی است.

چو شب تیره شد داوری خورد زن که بفتاد زو بچهٔ اهرمن

وقتی شب تیره شد، آن زن جادوگر با حیله‌گری، بچه‌های مرده را به دنیا آورد.

نکته ادبی: بچه اهریمن، اشاره به جنین‌های مرده‌ای است که به عنوانِ ابزارِ فریب استفاده شدند.

دو بچه چنان چون بود دیوزاد چه گونه بود بچه جادو نژاد

بچه‌ها به شکلی زشت و عجیب بودند، چنان‌که گویی از نژاد جادو و دیو هستند.

نکته ادبی: دیوزاد، استعاره از زشتی و غیرطبیعی بودنِ جنین‌هاست.

نهان کرد زن را و او خود بخفت فغانش برآمد ز کاخ نهفت

سودابه زن را پنهان کرد و فریادی از سرِ دروغ و فریب سر داد.

نکته ادبی: کاخِ نهفت، به بخشِ خصوصیِ قصر اشاره دارد.

در ایوان پرستار چندانک بود به نزدیک سودابه رفتند زود

پرستاران قصر با شنیدن فریاد، به‌سرعت نزد سودابه رفتند.

نکته ادبی: ایوان، به معنای تالار یا بخشی از کاخ است.

یکی طشت زرین بیارید پیش بگفت آن سخن با پرستار خویش

سودابه دستور داد طشت زرینی آوردند و آن حیله را به پرستاران گفت.

نکته ادبی: طشت زرین، نمادی از تجمل و ابزارِ نمایشِ فریب است.

نهاد اندران بچهٔ اهرمن خروشید و بفگند بر جامه تن

بچه‌های مرده را در طشت نهاد و خود را به در و دیوار کوبید و جامه درید.

نکته ادبی: بر جامه تن فکندن، نشانه عزاداریِ نمایشی است.

دو کودک بدیدند مرده به طشت از ایوان به کیوان فغان برگذشت

همه آن دو کودک مرده را در طشت دیدند و صدای شیون و فغان تا آسمان رفت.

نکته ادبی: به کیوان فغان برگذشت، مبالغه‌ای برای شدتِ فریاد است.

چو بشنید کاووس از ایوان خروش بلرزید در خواب و بگشاد گوش

کاووس که صدای فغان را شنید، از خواب پرید و سراسیمه شد.

نکته ادبی: گوش گشادن، به معنای شنیدنِ دقیق و هوشیارانه است.

بپرسید و گفتند با شهریار که چون گشت بر ماه رخ روزگار

پرسید چه اتفاقی افتاده و روزگار چه بر سرِ آن زیبارویان آورده است.

نکته ادبی: ماه رخ، توصیفی برای سودابه و زنانِ شبستان است.

غمی گشت آن شب نزد هیچ دم به شبگیر برخاست و آمد دژم

کاووس آن شب غمگین ماند و صبحگاهان با دلی پردرد از خواب برخاست.

نکته ادبی: دژم، به معنای اندوهگین و خشمگین است.

برانگونه سودابه را خفته دید سراسر شبستان برآشفته دید

سودابه را خفته دید و جوِ شبستان را آشفته و پرهیاهو یافت.

نکته ادبی: برآشفته، به معنای ناآرام و متلاطم است.

دو کودک بران گونه بر طشت زر فگنده به خواری و خسته جگر

دو کودک را در طشت زرین دید که به خواری رها شده و جان باخته‌اند.

نکته ادبی: خسته جگر، کنایه از مرگ و جراحتِ درونی است.

ببارید سودابه از دیده آب بدو گفت روشن ببین آفتاب

سودابه اشک ریخت و به کاووس گفت به این صحنه خوب نگاه کن.

نکته ادبی: روشن ببین، به معنای با دقت و بی‌طرفی نگریستن است.

همی گفت بنگر چه کرد از بدی به گفتار او خیره ایمن شدی

سودابه می‌گفت ببین چه کردی و چطور به حرف‌های او اعتماد کردی و ایمن شدی.

نکته ادبی: خیره ایمن شدن، یعنی از روی نادانی و بدونِ دلیل اعتماد کردن.

دل شاه کاووس شد بدگمان برفت و در اندیشه شد یک زمان

دل کاووس پر از بدگمانی شد و در اندیشه فرو رفت.

نکته ادبی: اندیشه شدن، به معنای دچارِ وسواس و فکرِ عمیق گشتن است.

همی گفت کاین را چه درمان کنم نشاید که این بر دل آسان کنم

با خود گفت چاره این کار چیست؟ این واقعه برایم بسیار سنگین است.

نکته ادبی: آسان نبودن، به معنای بزرگ و پیچیده بودنِ مشکل است.

ازان پس نگه کرد کاووس شاه کسی را که کردی به اختر نگاه

سپس کاووس به کسانی که علم ستاره‌شناسی داشتند، روی آورد.

نکته ادبی: اختر، به معنای ستاره و سرنوشت است که در آن زمان با ستاره‌شناسی سنجیده می‌شد.

بجست و ز ایشان بر خویش خواند بپرسید و بر تخت زرین نشاند

آن‌ها را احضار کرد و بر تخت زرین نشاند تا با آن‌ها مشورت کند.

نکته ادبی: تخت زرین، نشانه احترام و جایگاهِ ویژه حکیمان است.

ز سودابه و رزم هاماوران سخن گفت هرگونه با مهتران

کاووس از ماجرای سودابه و جنگ هاماوران و مسائل دربار با آن‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: مهتران، در اینجا منظورِ دانایان و ستاره‌شناسان است.

بدان تا شوند آگه از کار اوی بدانش بدانند کردار اوی

می‌خواست آن‌ها آگاه شوند و با دانش خود، حقیقت کردارِ او را دریابند.

نکته ادبی: کردار، به معنای رفتار و اعمالِ سودابه است.

وزان کودکان نیز بسیار گفت همی داشت پوشیده اندر نهفت

درباره آن کودکان نیز سخن گفت و رازهای پنهان را آشکار کرد.

نکته ادبی: پوشیده و نهان، مترادف برای تأکید بر رازآلود بودنِ واقعه.

همه زیج و صرلاب برداشتند بران کار یک هفته بگذاشتند

همه زیج‌ها (جداول نجومی) و ابزارها را آوردند و یک هفته بر روی این مسئله تحقیق کردند.

نکته ادبی: زیج، جداولِ محاسباتِ نجومی است که در قدیم برای پیشگویی و قضاوت استفاده می‌شد.

سرانجام گفتند کاین کی بود به جامی که زهر افگنی می بود

سرانجام گفتند این ماجرا مانندِ جامی است که در آن زهر ریخته شده باشد (و حقیقتش تلخ است).

نکته ادبی: زهر افگنی در جام، استعاره از آمیخته شدنِ فریب با زندگی است.

دو کودک ز پشت کسی دیگرند نه از پشت شاه و نه زین مادرند

این دو کودک از نسل تو و این مادر (سودابه) نیستند.

نکته ادبی: پشت، به معنای نسل و تبار است.

گر از گوهر شهریاران بدی ازین زیجها جستن آسان بدی

اگر این‌ها از نژاد شاهان بودند، با این محاسبات نجومی به‌راحتی قابل تشخیص بودند.

نکته ادبی: گوهر، به معنای نژاد و اصالتِ خونی است.

نه پیداست رازش درین آسمان نه اندر زمین این شگفتی بدان

نه در آسمان نشانی از صحت این ماجراست و نه در زمین چنین شگفتی رخ داده است.

نکته ادبی: شگفتی، به معنای امرِ غیرطبیعی و غیرعقلانی است.

نشان بداندیش ناپاک زن بگفتند با شاه در انجمن

آن‌ها حقیقتِ آن زن ناپاک و فریبکار را برای شاه در انجمن بیان کردند.

نکته ادبی: بداندیش، صفتِ سودابه است.

نهان داشت کاووس و باکس نگفت همی داشت پوشیده اندر نهفت

کاووس این راز را پنهان داشت و به کسی چیزی نگفت.

نکته ادبی: پوشیده داشتن، نشان از مصلحت‌اندیشیِ شاه دارد.

برین کار بگذشت یک هفته نیز ز جادو جهان را برآمد قفیز

یک هفته دیگر گذشت و دستِ جادوگر برای همه رو شد.

نکته ادبی: قفیز، واحد پیمانه است و در اینجا کنایه از پر شدنِ کاسه صبر یا آشکار شدنِ جادو است.

بنالید سودابه و داد خواست ز شاه جهاندار فریاد خواست

سودابه دوباره ناله سر داد و از شاه دادخواهی کرد.

نکته ادبی: داد خواستن، به معنای طلبِ عدالتِ صوری برای فریبکاری است.

همی گفت همداستانم ز شاه به زخم و به افگندن از تخت و گاه

می‌گفت من با شاه همداستان و موافقم، اگر مرا مجازات کنی یا از تخت برانی.

نکته ادبی: همداستان بودن، تظاهر به وفاداری برای جلبِ اعتماد است.

ز فرزند کشته بپیچد دلم زمان تا زمان سر ز تن بگسلم

دلم از مرگ فرزندان می‌سوزد و می‌خواهم جانم را از تن جدا کنم.

نکته ادبی: سر از تن گسستن، کنایه از خودکشی و پایان دادن به زندگی است.

بدو گفت ای زن تو آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر

شاه به او گفت آرام باش و این سخنان نامعقول را بر زبان نیاور.

نکته ادبی: نادلپذیر، به معنای سخنِ بیهوده و غیرمنطقی است.

همه روزبانان درگاه شاه بفرمود تا برگرفتند راه

شاه دستور داد همه نگهبانانِ درگاه راهی شوند.

نکته ادبی: روزبانان، به معنای نگهبانانِ روز و پاسدارانِ قصر است.

همه شهر و برزن به پای آورند زن بدکنش را بجای آورند

همه شهر را جستجو کنند تا آن زنِ بدکنش (جادوگر) را پیدا کنند.

نکته ادبی: به جای آوردن، به معنای پیدا کردن و دستگیر کردن است.

به نزدیکی اندر نشان یافتند جهان دیدگان نیز بشتافتند

آن‌ها سرنخی پیدا کردند و جهان‌دیدگان (باتجربه‌ها) نیز به کمک شتافتند.

نکته ادبی: جهان‌دیدگان، به معنای افرادِ خبره و کارآزموده است.

کشیدند بدبخت زن را ز راه به خواری ببردند نزدیک شاه

آن زن بدبخت را یافتند و با خواری نزد شاه بردند.

نکته ادبی: به خواری بردن، نشانه ذلتِ ناشی از افشایِ جرم است.

به خوبی بپرسید و کردش امید بسی روز را داد نیزش نوید

شاه با نرمی از او پرسید و به او وعده‌های بسیار داد تا حقیقت را بگوید.

نکته ادبی: نوید، به معنای وعده و مژده است.

وزان پس به خواری و زخم و به بند به پردخت از او شهریار بلند

اما پس از آن، با خواری و شکنجه و بند، پادشاه او را از خود دور کرد.

نکته ادبی: پردخت، به معنای دور کردن و رها کردن است.

نبد هیچ خستو بدان داستان نبد شاه پرمایه همداستان

هیچ‌کس در این ماجرا اعتراف نکرد و شاه هم به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: خستو، به معنای اعتراف‌کننده و معترف است.

بفرمود کز پیش بیرون برند بسی چاره جویند و افسون برند

شاه دستور داد او را از درگاه بیرون ببرند و با شکنجه از او حقیقت را بجویند.

نکته ادبی: افسون، در اینجا به معنایِ چاره‌جویی یا شکنجه برای اعتراف‌گیری است.

چو خستو نیاید میانش به ار ببرید و این دانم آیین و فر

اگر اعتراف نکند، مجازاتش مرگ است و این آیین و رسمِ پادشاهی است.

نکته ادبی: آیین و فر، به معنای رسم و شکوهِ پادشاهی است.

ببردند زن را ز درگاه شاه ز شمشیر گفتند وز دار و چاه

آن زن را از درگاه بیرون بردند و از شمشیر و دار و چاه (شکنجه‌ها) سخن گفتند.

نکته ادبی: دار و چاه، نمادهای مجازات و شکنجه در آن دوران است.

چنین گفت جادو که من بی گناه چه گویم بدین نامور پیشگاه

آن جادوگر گفت که من بی‌گناهم، در این پیشگاهِ بزرگ چه بگویم؟

نکته ادبی: نامور پیشگاه، به معنای درگاهِ باشکوهِ شاه است.

بگفتند باشاه کاین زن چه گفت جهان آفرین داند اندر نهفت

به شاه گفتند که این زن چه پاسخ‌هایی داده است، خدا می‌داند حقیقتِ نهان چیست.

نکته ادبی: جهان‌آفرین، اشاره به خداوند است که دانایِ اسرار است.

به سودابه فرمود تا رفت پیش ستاره شمر گفت گفتار خویش

سودابه را پیش خواندند و ستاره‌شناس سخن خود را تکرار کرد.

نکته ادبی: ستاره‌شمر، کسی که با حسابِ ستارگان حقیقت را می‌یابد.

که این هر دو کودک ز جادو زنند پدیدند کز پشت اهریمنند

که این کودکان حاصلِ جادوگریِ آن زن هستند و از تبارِ اهریمنند.

نکته ادبی: پدید بودن، به معنای آشکار بودنِ حقیقت است.

چنین پاسخ آورد سودابه باز که نزدیک ایشان جز اینست راز

سودابه پاسخ داد که حقیقت نزد آن‌ها این چیزی نیست که می‌گویند.

نکته ادبی: جز اینست راز، ادعایِ دوباره بر وجودِ رازی دیگر برای فریب.

فزونستشان زین سخن در نهفت ز بهر سیاوش نیارند گفت

سودابه گفت رازهای بیشتری در این کار نهفته است که به خاطر سیاووش نمی‌توانم بگویم.

نکته ادبی: نیارند گفت، به معنایِ پرهیز از گفتنِ حقیقت برای حفظِ دسیسه است.

ز بیم سپهبد گو پیلتن بلرزد همی شیر در انجمن

از ترس و هیبت سیاوشِ پهلوان، حتی شیرانِ بیشه نیز در انجمن دچار لرزه و هراس می‌شوند.

نکته ادبی: پیلتن کنایه از پهلوان بزرگ و قوی‌هیکل است.

کجا زور دارد به هشتاد پیل ببندد چو خواهد ره آب نیل

او کسی است که نیروی هشتاد فیل را دارد و چنان قدرتمند است که اگر اراده کند، می‌تواند جریان آب رود نیل را متوقف سازد.

نکته ادبی: بستن ره آب نیل کنایه از قدرت فوق‌العاده و مهارنشدنی است.

همان لشکر نامور صدهزار گریزند ازو در صف کارزار

همان سپاه صدهزار نفری نامدار و پرآوازه نیز، در میدان جنگ از دیدن او فرار می‌کنند.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و پرآوازه است.

مرا نیز پایاب او چون بود مگر دیده همواره پرخون بود

با این همه توانایی، وضعیت من در برابر او چگونه خواهد بود؟ مگر آنکه چشمانم همیشه از گریه پرخون باشد.

نکته ادبی: پایاب به معنای تابِ ایستادگی و توانِ مقاومت است.

جزان کاو بفرماید اخترشناس چه گوید سخن وز که دارد سپاس

جز آنچه اخترشناسان و ستاره‌بینان حکم کنند، او با کسی سخن نمی‌گوید و از کسی سپاسگزاری نمی‌کند.

نکته ادبی: اختری‌شناسی در اینجا به معنای پیشگویی و طالع‌بینی است.

تراگر غم خرد فرزند نیست مرا هم فزون از تو پیوند نیست

اگر تو غمِ از دست دادن فرزند نداری، من نیز بیش از تو پیوند و دلبستگی به او ندارم.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای وابستگی عاطفی و خویشاوندی است.

سخن گر گرفتی چنین سرسری بدان گیتی افگندم این داوری

اگر این موضوع را این‌چنین ساده و بی‌اهمیت تلقی کنی، من این دعوا و داوری را به دستان تقدیر و جهان می‌سپارم.

نکته ادبی: سرسری به معنای ناچیز و بدون تأمل است.

ز دیده فزون زان ببارید آب که بردارد از رود نیل آفتاب

اشک‌هایم از دیدگانم بیش از آن‌قدر می‌بارید که خورشید بتواند از رود نیل بخار کند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن شدت گریه و غم.

سپهبد ز گفتار او شد دژم همی زار بگریست با او بهم

سپهبد (کاووس) با شنیدن سخنان او دژم و غمگین شد و همراه با او به زاری گریست.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

گسی کرد سودابه را خسته دل بران کار بنهاد پیوسته دل

سودابه را با دلی شکسته و غمگین رها کرد و تمام فکر و قلبش را متوجه این کار (ماجرای سیاوش) کرد.

نکته ادبی: گسی کرد به معنای روانه کرد و رها کرد است.

چنین گفت کاندر نهان این سخن پژوهیم تا خود چه آید به بن

چنین گفت که باید در نهان این ماجرا را جستجو کنیم تا حقیقت آشکار شود.

نکته ادبی: به بن رسیدن کنایه از پی بردن به اصل و ریشه ماجراست.

ز پهلو همه موبدان را بخواند ز سودابه چندی سخنها براند

شاه تمام موبدان و دانا‌یان را فراخواند و ماجرای سودابه را برایشان بازگو کرد.

نکته ادبی: پهلوی در اینجا ممکن است اشاره به خردمندان و بزرگان باشد.

چنین گفت موبد به شاه جهان که درد سپهبد نماند نهان

موبد به پادشاه پاسخ داد که راز و درد تو دیگر پنهان نخواهد ماند.

نکته ادبی: شاه جهان عنوانی برای پادشاه است.

چو خواهی که پیدا کنی گفت وگوی بباید زدن سنگ را بر سبوی

اگر می‌خواهی حقیقت این گفتگو را آشکار کنی، باید سنگ را به سبو بزنی (کنایه از امتحان کردن و فاش شدن راز).

نکته ادبی: زدن سنگ بر سبو ضرب‌المثلی برای فاش کردن اسرار است.

که هر چند فرزند هست ارجمند دل شاه از اندیشه یابد گزند

اگرچه فرزند بسیار ارجمند است، اما اندیشه در این کار دل شاه را آزرده می‌کند.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

وزین دختر شاه هاماوران پر اندیشه گشتی به دیگر کران

و ذهن تو درباره این دخترِ شاه هاماوران (سودابه) نیز دچار تردید و بدگمانی شده است.

نکته ادبی: هاماوران نام سرزمینی در اساطیر شاهنامه است.

ز هر در سخن چون بدین گونه گشت بر آتش یکی را بباید گذشت

چون سخن به اینجا رسید، راهی جز این نمانده که کسی از میان آتش بگذرد.

نکته ادبی: اشاره به آزمون 'ور' یا گذر از آتش برای اثبات بی‌گناهی.

چنین است سوگند چرخ بلند که بر بیگناهان نیاید گزند

سوگند روزگار چنین است که آتش به بی‌گناهان هیچ گزندی نمی‌رساند.

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از گردش روزگار و سرنوشت است.

جهاندار سودابه را پیش خواند همی با سیاوش بگفتن نشاند

پادشاه، سودابه را فراخواند و او را در حضور سیاوش نشاند تا ماجرا را بیان کنند.

نکته ادبی: پیش خواند به معنای احضار کردن است.

سرانجام گفت ایمن از هر دوان نگردد مرا دل نه روشن روان

سرانجام شاه گفت که دل و جان من با سخنان شما آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: روشن روان استعاره از ذهن و ضمیر آگاه است.

مگر کاتش تیز پیدا کند گنه کرده را زود رسوا کند

مگر اینکه آتشِ تیز و سوزان، حقیقت را آشکار کند و گناهکار را رسوا سازد.

نکته ادبی: آتش تیز کنایه از آتشِ سوزان و قدرتمند است.

چنین پاسخ آورد سودابه پیش که من راست گویم به گفتار خویش

سودابه پاسخ داد که من در گفتار خود صادق هستم و حقیقت را می‌گویم.

نکته ادبی: پیش به معنای در حضور است.

فگنده دو کودک نمودم بشاه ازین بیشتر کس نبیند گناه

من با دو کودکِ سقط شده نزد شاه آمدم و این بیشترین گواهی بر گناه اوست.

نکته ادبی: فگنده دو کودک اشاره به سقط جنین دارد.

سیاووش را کرد باید درست که این بد بکرد و تباهی بجست

باید ثابت شود که سیاوش این بدی را کرده و تباهی را به بار آورده است.

نکته ادبی: درست کردن به معنای اثبات و صحت بخشیدن است.

به پور جوان گفت شاه زمین که رایت چه بیند کنون اندرین

پادشاه به فرزند جوانش گفت که تو در این باره چه می‌گویی؟

نکته ادبی: شاه زمین عنوانی برای پادشاهی است که بر زمین فرمان می‌راند.

سیاوش چنین گفت کای شهریار که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

سیاوش پاسخ داد ای شهریار، برای من در برابر این اتهام، دوزخ نیز آسان است.

نکته ادبی: خوار به معنای آسان و ناچیز است.

اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوارست اگر بگذرم

اگر کوهی از آتش هم باشد از آن می‌گذرم و این کار برای من بسیار آسان است.

نکته ادبی: بسپرم در اینجا به معنای طی کردن و گذشتن است.

پراندیشه شد جان کاووس کی ز فرزند و سودابهٔ نیک پی

کاووس کی از تردید میان فرزند و سودابه نیک‌نهاد، دچار پریشانی و اندیشه شد.

نکته ادبی: کاووس کی به پادشاهی کاووس اشاره دارد.

کزین دو یکی گر شود نابکار ازان پس که خواند مرا شهریار

اگر یکی از این دو نفر بدکار باشد، دیگر چه کسی مرا پادشاه خواهد خواند؟

نکته ادبی: نابکار به معنای بدکار و فاسد است.

چو فرزند و زن باشدم خون و مغز کرا بیش بیرون شود کار نغز

وقتی فرزند و همسر، خون و مغز من هستند، چگونه می‌توانم میان آنان داوری کنم؟

نکته ادبی: خون و مغز کنایه از عزیزان و پاره‌های تن است.

همان به کزین زشت کردار دل بشویم کنم چارهٔ دلگسل

بهتر است که این لکه ننگ و این دل‌بستگی آزاردهنده را از دلم بشویم و چاره‌ای بیندیشم.

نکته ادبی: دل‌گسل کنایه از چیزی است که دل را از دلبستگی جدا می‌کند.

چه گفت آن سپهدار نیکوسخن که با بددلی شهریاری مکن

آن سپهدار خردمند چه زیبا گفت که با دلِ آکنده از بدگمانی، حکومت نکن.

نکته ادبی: نیکوسخن به کسی گفته می‌شود که حرف حق و درست می‌زند.

به دستور فرمود تا ساروان هیون آرد از دشت صد کاروان

شاه به ساربان دستور داد تا صد کاروان شتر (برای حمل هیزم) از دشت بیاورد.

نکته ادبی: هیون به معنای شترِ قوی‌هیکل است.

هیونان به هیزم کشیدن شدند همه شهر ایران به دیدن شدند

شترها برای جمع‌آوری هیزم رفتند و همه مردم ایران برای تماشای این صحنه گرد آمدند.

نکته ادبی: هیونان جمع هیون است.

به صد کاروان اشتر سرخ موی همی هیزم آورد پرخاشجوی

صد کاروان شتر با موهای سرخ، برای آوردن هیزمِ جنگ‌طلبانه (در اینجا استعاره از هیزمِ آزمون آتش) حرکت کردند.

نکته ادبی: پرخاشجوی صفتی برای هیزمی است که قرار است صحنه آزمون بزرگ باشد.

نهادند هیزم دو کوه بلند شمارش گذر کرد بر چون و چند

دو کوه بلند از هیزم ساختند که از نظر کمیت و کیفیت از حساب بیرون بود.

نکته ادبی: چون و چند کنایه از مقدار و کیفیت است.

ز دور از دو فرسنگ هرکش بدید چنین جست و جوی بلا را کلید

از دو فرسنگی هرکس آن را می‌دید، می‌دانست که این کلیدِ جستجوی بلاست.

نکته ادبی: جست و جوی بلا کنایه از آزمونی سخت و خطرناک است.

همی خواست دیدن در راستی ز کار زن آید همه کاستی

شاه می‌خواست حقیقت را ببیند، زیرا ریشه تمام کاستی‌ها در کار زنان است (دیدگاه سنتی در اینجا).

نکته ادبی: کاستی به معنای نقص و نقصان است.

چو این داستان سر به سر بشنوی به آید ترا گر بدین بگروی

اگر این داستان را کامل بشنوی، برایت بهتر است که آن را باور کنی.

نکته ادبی: بگروی به معنای ایمان آوردن و پذیرفتن است.

نهادند بر دشت هیزم دو کوه جهانی نظاره شده هم گروه

دو کوه هیزم در دشت نهادند و مردم جهان همگی گرد هم جمع شدند تا نظاره کنند.

نکته ادبی: جهانی نظاره کنایه از جمعیت بسیار زیاد است.

گذر بود چندان که گویی سوار میانه برفتی به تنگی چهار

فاصله میان دو توده هیزم به اندازه‌ای بود که چهار سوار به سختی می‌توانستند از میان آن بگذرند.

نکته ادبی: تنگی کنایه از باریک بودن راه است.

بدانگاه سوگند پرمایه شاه چنین بود آیین و این بود راه

در آن زمان، آیین سوگند پادشاه بزرگ، چنین بود و این راهِ اثبات حقانیت بود.

نکته ادبی: آیین و راه اشاره به سنت‌های قضایی کهن دارد.

وزان پس به موبد بفرمود شاه که بر چوب ریزند نفط سیاه

سپس شاه به موبد فرمان داد تا بر روی چوب‌ها نفت سیاه بریزند.

نکته ادبی: نفت سیاه ماده‌ای سوختی است که برای شدت بخشیدن به آتش به کار می‌رود.

بیمد دو صد مرد آتش فروز دمیدند گفتی شب آمد به روز

دویست مرد آتش‌فروز آمدند و آتش زدند، چنانکه گویی شب در وسط روز پدیدار شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن دود و سیاهی حاصل از آتش‌سوزی.

نخستین دمیدن سیه شد ز دود زبانه برآمد پس از دود زود

ابتدا دود سیاهی برخواست و سپس به سرعت زبانه‌های آتش از میان دود پدیدار شد.

نکته ادبی: زبانه استعاره از شعله‌های آتش است.

زمین گشت روشنتر از آسمان جهانی خروشان و آتش دمان

زمین از آتش، روشن‌تر از آسمان شد و همه جهانیان از دیدن آن آتشِ دمان، به خروش آمدند.

نکته ادبی: دمان به معنای پرخاشگر و شعله‌ور است.

سراسر همه دشت بریان شدند بران چهر خندانش گریان شدند

تمام دشت از حرارت آتش بریان شد و مردم با دیدن چهره خندان سیاوش، گریه می‌کردند.

نکته ادبی: بریان شدن کنایه از شدت گرماست.

سیاوش بیامد به پیش پدر یکی خود زرین نهاده به سر

سیاوش با کلاهی زرین بر سر، نزد پدر آمد.

نکته ادبی: خود زرین کلاهی جنگی از جنس طلا است.

هشیوار و با جامهای سپید لبی پر ز خنده دلی پرامید

با هوشیاری و لباس‌های سپید، لبی خندان و دلی امیدوار داشت.

نکته ادبی: جامه‌های سپید نشانه پاکی و تسلیم به تقدیر است.

یکی تازیی بر نشسته سیاه همی خاک نعلش برآمد به ماه

بر اسبی سیاه سوار بود که سم‌هایش تا ماه گرد و غبار می‌پراکند.

نکته ادبی: تازی به معنای اسب تندرو و اصیل عربی است.

پراگنده کافور بر خویشتن چنان چون بود رسم و ساز کفن

بر خود کافور پاشیده بود، چنان‌که رسم کفن کردن مردگان است.

نکته ادبی: کافور کنایه از آمادگی برای مرگ است.

بدانگه که شد پیش کاووس باز فرود آمد از باره بردش نماز

وقتی نزد کاووس بازگشت، از اسب پیاده شد و نماز (کرنش) به جا آورد.

نکته ادبی: نماز در اینجا به معنای عبادت و کرنش در برابر پدر است.

رخ شاه کاووس پر شرم دید سخن گفتنش با پسر نرم دید

شاه کاووس را دید که پر از شرم است و با فرزندش به نرمی سخن می‌گوید.

نکته ادبی: شرم در اینجا ناشی از تردید شاه در قضاوت است.

سیاوش بدو گفت انده مدار کزین سان بود گردش روزگار

سیاوش به او گفت که اندوهگین مباش که گردش روزگار چنین است.

نکته ادبی: گردش روزگار استعاره از تقدیر است.

سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بیگناهم رهایی مراست

من با سری پر از شرم و پاکی می‌روم، اگر بی‌گناهم، خداوند مرا رهایی می‌بخشد.

نکته ادبی: بهایی به معنای ارزش و پاکی است.

ور ایدونک زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه

و اگر در این کار گناهکار هستم، خداوند جهان مرا حفظ نخواهد کرد.

نکته ادبی: جهان آفرین به معنای خداوند است.

به نیروی یزدان نیکی دهش کزین کوه آتش نیابم تپش

به یاری خداوند نیکوکار، از این کوه آتش احساس تپش (گرما و سوزش) نخواهم کرد.

نکته ادبی: تپش در اینجا کنایه از سوزش و رنج است.

خروشی برآمد ز دشت و ز شهر غم آمد جهان را ازان کار بهر

خروشی از دشت و شهر بلند شد و غم بر دلِ همه جهانیان نشست.

نکته ادبی: غم آمد جهان را ازان کار بهر کنایه از فراگیر شدن اندوه است.

چو از دشت سودابه آوا شنید برآمد به ایوان و آتش بدید

سودابه چون صدای مردم را شنید، به ایوان آمد و آتش را دید.

نکته ادبی: ایوان به معنای کاخ و تالار اصلی است.

همی خواست کاو را بد آید بروی همی بود جوشان پر از گفت و گوی

او مدام در اضطراب بود و آرزو می‌کرد که سیاوش دچار بلا شود.

نکته ادبی: جوشان به معنای بی‌قرار و مضطرب است.

جهانی نهاده به کاووس چشم زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم

مردم جهان چشم به کاووس دوخته بودند و با خشم و دشنام او را می‌نگریستند.

نکته ادبی: خشم مردم نشان از بی‌گناهی سیاوش در چشم آنان است.

سیاوش سیه را به تندی بتاخت نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

سیاوش اسب سیاهش را با تندی راند و بدون ترس، وارد میدان آتش شد.

نکته ادبی: تنگ‌دل نشدن کنایه از شجاعت و دلیری است.

ز هر سو زبانه همی برکشید کسی خود و اسپ سیاوش ندید

از هر سو شعله‌ها زبانه می‌کشید، چنان‌که دیگر کسی سیاوش و اسبش را نمی‌دید.

نکته ادبی: زبانه استعاره از شعله‌های بلند آتش است.

یکی دشت با دیدگان پر ز خون که تا او کی آید ز آتش برون

همه مردم دشت با چشمان پر از خون (اشک) منتظر بودند که او کی از آتش بیرون می‌آید.

نکته ادبی: دیدگان پر ز خون کنایه از شدت گریه و بی‌تابی است.

چو او را بدیدند برخاست غو که آمد ز آتش برون شاه نو

وقتی او را دیدند، فریاد شادی برخاست که پادشاه جوان (سیاوش) از آتش بیرون آمد.

نکته ادبی: شاه نو اشاره به جوان بودن و پاکی سیاوش دارد.

اگر آب بودی مگر تر شدی ز تری همه جامه بی بر شدی

اگر آب بود، لباس‌ها تر می‌شد، اما اینجا حتی یک ذره هم آتش به لباس او نرسید.

نکته ادبی: بی‌بر شدن لباس کنایه از آسیب ندیدن است.

چنان آمد اسپ و قبای سوار که گفتی سمن داشت اندر کنار

اسب و سوار چنان بیرون آمدند که گویی در میان گل‌های سمن (گل‌های سفید و خوشبو) بوده‌اند.

نکته ادبی: سمن تشبیهی برای پاکی و سالم بودن از گزند آتش است.

چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و آب یکسان بود

چون بخشایش خداوند پاک همراه بود، دمِ آتش و خنکای آب برای او یکسان شد.

نکته ادبی: تضاد میان آتش و آب برای نشان دادن قدرت الهی.

چو از کوه آتش به هامون گذشت خروشیدن آمد ز شهر و ز دشت

وقتی از کوه آتش به دشت بازگشت، خروشی از شادی در شهر و دشت پیچید.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین صاف است.

سواران لشکر برانگیختند همه دشت پیشش درم ریختند

سواران لشکر به استقبالش آمدند و در مسیر او سکه‌های طلا ریختند.

نکته ادبی: درم ریختن رسم استقبال از بزرگان و شادباش است.

یکی شادمانی بد اندر جهان میان کهان و میان مهان

شادی و سروری در میان همه، از کوچک و بزرگ، در جهان پیچید.

نکته ادبی: کهان و مهان کنایه از همه اقشار جامعه است.

همی داد مژده یکی را دگر که بخشود بر بیگنه دادگر

مردم به یکدیگر مژده می‌دادند که خداوند بر این بنده بی‌گناه رحم کرد.

نکته ادبی: دادگر نامی برای خداوند است که عدل را جاری می‌کند.

همی کند سودابه از خشم موی همی ریخت آب و همی خست روی

سودابه از خشم موهایش را می‌کند و با زاری چهره‌اش را می‌خراشید.

نکته ادبی: خست روی کنایه از خودزنی و غم و خشم شدید است.

چو پیش پدر شد سیاووش پاک نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاک

سیاوش پاک نزد پدر آمد، بدون اینکه ذره‌ای دود، آتش، گرد و یا خاکی بر او نشسته باشد.

نکته ادبی: سیاوش پاک صفتی برای نشان دادن طهارت و بی‌گناهی اوست.

فرود آمد از اسپ کاووس شاه پیاده سپهبد پیاده سپاه

کاووس شاه از اسب پیاده شد و هم او و هم سپاهیانش به احترام پیاده شدند.

نکته ادبی: پیاده شدن کنایه از ادای احترام و خشوع است.

سیاووش را تنگ در برگرفت ز کردار بد پوزش اندر گرفت

کاووس، سیاوش را در آغوش گرفت و بابت کردار بد خود (و سودابه) پوزش خواست.

نکته ادبی: در برگرفتن نشانه محبت و پذیرش دوباره است.

سیاوش به پیش جهاندار پاک بیامد بمالید رخ را به خاک

سیاوش در برابر خداوند پاک بر زمین افتاد و خاک‌بوسی کرد.

نکته ادبی: مالیدن رخ به خاک کنایه از سجده شکر است.

که از تف آن کوه آتش برست همه کامهٔ دشمنان گشت پست

از گرمای آن آتش، آرزوی دشمنان به خاک سیاه نشست و تباه شد.

نکته ادبی: کامه دشمنان کنایه از آرزوهای بد بدخواهان است.

بدو گفت شاه ای دلیر جوان که پاکیزه تخمی و روشن روان

شاه به او گفت ای دلیر جوان، تو دارای نژادی پاک و روانی روشن هستی.

نکته ادبی: تخم پاک کنایه از اصالت و نژاد نیکوست.

چنانی که از مادر پارسا بزاید شود در جهان پادشا

کسی که از مادری پارسا (پاکدامن) زاده شود، در جهان پادشاهی خواهد کرد.

نکته ادبی: پارسا به معنای عفیف و پرهیزکار است.

به ایوان خرامید و بنشست شاد کلاه کیانی به سر برنهاد

به کاخ رفت، با شادی نشست و کلاه پادشاهی (کیانی) را بر سر نهاد.

نکته ادبی: کلاه کیانی نماد سلطنت است.

می آورد و رامشگران را بخواند همه کامها با سیاوش براند

شراب آوردند و نوازندگان را فراخواندند و همه خواسته‌های سیاوش برآورده شد.

نکته ادبی: رامشگران به معنای نوازندگان و خوانندگان است.

سه روز اندر آن سور می در کشید نبد بر در گنج بند و کلید

سه روز در آن جشن و سرور، درهای گنج باز بود و هیچ محدودیتی وجود نداشت.

نکته ادبی: نبد بر در گنج بند و کلید کنایه از بخشش و فراوانی است.

چهارم به تخت کیی برنشست یکی گرزهٔ گاو پیکر به دست

روز چهارم بر تخت پادشاهی نشست و گرز گاوسر در دست گرفت.

نکته ادبی: گرز گاوپیکر نماد قدرت شاهی در شاهنامه است.

برآشفت و سودابه را پیش خواند گذشت سخنها برو بر براند

خشمگین شد، سودابه را فراخواند و حرف‌های تندی به او زد.

نکته ادبی: برآشفتن به معنای خشمگین شدن است.

که بی شرمی و بد بسی کرده ای فراوان دل من بیازرده ای

که تو بسیار بی‌شرمی کردی و دل مرا آزرده‌ای.

نکته ادبی: دل آزردن کنایه از ایجاد رنجش است.

یکی بد نمودی به فرجام کار که بر جان فرزند من زینهار

در آخر کار، تهمتِ نادرستی زدی که جان فرزند مرا به خطر انداختی.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان و جان‌پناه است.

بخوردی و در آتش انداختی برین گونه بر جادویی ساختی

فرزندم را به آتش انداختی و این جادوگری و نیرنگ تو بود.

نکته ادبی: جادویی کنایه از مکر و فریب است.

نیاید ترا پوزش اکنون به کار بپرداز جای و برآرای کار

دیگر عذرخواهی تو پذیرفته نیست، از این مکان برو و خودت را آماده کن.

نکته ادبی: بپرداز جای به معنای ترک کردن مکان و آمادگی برای مجازات است.

نشاید که باشی تو اندر زمین جز آویختن نیست پاداش این

شایسته نیست که در این سرزمین بمانی؛ پاداش کار تو تنها مرگ (دار زدن) است.

نکته ادبی: آویختن کنایه از به دار آویختن است.

بدو گفت سودابه کای شهریار تو آتش بدین تارک من ببار

سودابه پاسخ داد ای شهریار، خودت آتش را بر سر من ببار (من هم آماده امتحان هستم).

نکته ادبی: تارک به معنای سر است.

مرا گر همی سر بباید برید مکافات این بد که بر من رسید

اگر باید سرم را ببری، این مکافاتِ همین تهمت‌هایی است که به من نسبت می‌دهی.

نکته ادبی: مکافات به معنای پاداش و جزا است.

بفرمای و من دل نهادم برین نبود آتش تیز با او به کین

دستور بده؛ من آماده‌ام، زیرا آن آتشِ تیز هم در آن زمان با سیاوش دشمنی نکرد.

نکته ادبی: کینه نداشتن آتش کنایه از شهادت به بی‌گناهی سیاوش است.

سیاوش سخن راست گوید همی دل شاه از غم بشوید همی

سیاوش سخن راست می‌گوید و قلب شاه را از غم می‌شوید (پاک می‌کند).

نکته ادبی: دل شستن کنایه از پاک کردن دل از تردید است.

همه جادوی زال کرد اندرین نخواهم که داری دل از من بکین

همه این‌ها جادوی زال است؛ نمی‌خواهم که دلت از من چرکین باشد.

نکته ادبی: جادوی زال اشاره به نقش رستم و زال در آموزش سیاوش دارد.

بدو گفت نیرنگ داری هنوز نگردد همی پشت شوخیت کوز

شاه گفت: هنوز هم نیرنگ می‌کنی و این وقاحت تو تمام نمی‌شود.

نکته ادبی: شوخی در اینجا به معنای وقاحت و ناپاکی است.

به ایرانیان گفت شاه جهان کزین بد که این ساخت اندر نهان

شاه به ایرانیان گفت که با این گناهی که او در نهان انجام داده است، چه کنم؟

نکته ادبی: شاه جهان عنوانی برای پادشاه است.

چه سازم چه باشد مکافات این همه شاه را خواندند آفرین

چگونه باید این کار را تلافی کنم؟ همه مردم شاه را تأیید کردند.

نکته ادبی: آفرین گفتن به معنای ستایش و تایید است.

که پاداش این آنکه بیجان شود ز بد کردن خویش پیچان شود

که پاداش این کار آن است که جانش گرفته شود و از کرده خود رنج بکشد.

نکته ادبی: پیچان به معنای پر از رنج و اضطراب است.

به دژخیم فرمود کاین را به کوی ز دار اندر آویز و برتاب روی

به جلاد دستور داد که او را در کوچه و بازار به دار بیاویزند.

نکته ادبی: دژخیم به معنای جلاد است.

چو سودابه را روی برگاشتند شبستان همه بانگ برداشتند

هنگامی که سودابه را از حضور شاه دور کردند، در شبستان (حرم‌سرا) غوغا و هیاهویی برپا شد.

نکته ادبی: شبستان در اینجا کنایه از حرم‌سرای پادشاه است و بانگ برداشتن کنایه از فریاد و فغان است.

دل شاه کاووس پردرد شد نهان داشت رنگ رخش زرد شد

دل شاه کاووس از این ماجرا سخت به درد آمد، اما سعی کرد اندوهش را پنهان کند؛ اگرچه رنگ چهره‌اش از شدت رنج و اضطراب به زردی گرایید.

نکته ادبی: زردی چهره کنایه از غم و اضطراب درونی است.

سیاوش چنین گفت با شهریار که دل را بدین کار رنجه مدار

سیاوش به پادشاه گفت: ای شهریار، خاطر خود را به خاطر این مسئله آزرده و پریشان مکن.

نکته ادبی: رنجه مدار به معنای آزار مده و نگران نباش است.

به من بخش سودابه را زین گناه پذیرد مگر پند و آید به راه

سودابه را به خاطر من ببخش؛ شاید این گذشت تو، او را متنبه کند و راه درست را در پیش گیرد.

نکته ادبی: پند پذیرفتن به معنای اصلاح شدن و راه درست را برگزیدن است.

همی گفت با دل که بر دست شاه گر ایدون که سودابه گردد تباه

سیاوش در دل خود می‌اندیشید که اگر شاه سودابه را مجازات کند و او کشته شود، کار درستی نکرده‌ام.

نکته ادبی: ایدون به معنای این‌چنین است.

به فرجام کار او پشیمان شود ز من بیند او غم چو پیچان شود

سیاوش نگران بود که در نهایت، شاه از کشتن او پشیمان شود و به دلیل این اتفاق، غم و رنجِ بیشتری به من (سیاوش) برسد.

نکته ادبی: پیچان شدن کنایه از اضطراب و پریشانی شدید است.

بهانه همی جست زان کار شاه بدان تا ببخشد گذشته گناه

شاه کاووس نیز در پی بهانه‌ای بود تا از خطای گذشته سودابه چشم‌پوشی کند و او را ببخشد.

نکته ادبی: رهنمون بودن شاه در اینجا به معنای جستجوی راهی برای بخشش است.

سیاووش را گفت بخشیدمش ازان پس که خون ریختن دیدمش

شاه به سیاوش گفت: به حرمت تو او را بخشیدم، اگرچه شاهد ریختن خون و آسیب‌های او بوده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به رفتارهای فتنه‌جویانه سودابه که منجر به خون‌ریزی و درگیری شده بود.

سیاوش ببوسید تخت پدر وزان تخت برخاست و آمد بدر

سیاوش تخت پدر را بوسید و با ادب و احترام از آنجا برخاست و بیرون رفت.

نکته ادبی: بوسیدن تخت نشانه کمال ادب و احترام به جایگاه پادشاهی است.

شبستان همه پیش سودابه باز دویدند و بردند او را نماز

زنان شبستان به سوی سودابه دویدند و به او احترام گذاشتند و از بازگشت او شادمان شدند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای سجده کردن نیست، بلکه به معنای ادای احترام و تکریم است.

برین گونه بگذشت یک روزگار برو گرمتر شد دل شهریار

مدتی بدین منوال گذشت و عشق شاه به سودابه در دلش شعله‌ورتر شد.

نکته ادبی: گرم‌تر شدن دل کنایه از افزایش مهر و محبت است.

چنان شد دلش باز از مهر اوی که دیده نه برداشت از چهر اوی

کار عشق شاه به جایی رسید که لحظه‌ای نمی‌توانست چشم از صورت سودابه بردارد.

نکته ادبی: نداشتنِ برداشتن دیده کنایه از شیفتگی و خیرگیِ چشم است.

دگر باره با شهریار جهان همی جادوی ساخت اندر نهان

سودابه دوباره به فکر حیله و جادوگری در خفا علیه سیاوش افتاد.

نکته ادبی: جادو در متون کهن علاوه بر معنای سحر، گاه به معنای فریب‌کاری و دسیسه‌چینی است.

بدان تا شود با سیاووش بد بدانسان که از گوهر او سزد

تا بتواند دوباره بذر دشمنی با سیاوش را در دل شاه بکارد، آن‌گونه که با ذات پلیدش سازگار بود.

نکته ادبی: گوهر به معنای ذات و سرشت است.

ز گفتار او شاه شد در گمان نکرد ایچ بر کس پدید از مهان

شاه تحت تأثیر سخنان سودابه دچار شک و تردید شد، اما این شک را نزد بزرگان آشکار نکرد.

نکته ادبی: ایچ در اینجا به معنای هیچ است.

بجایی که کاری چنین اوفتاد خرد باید و دانش و دین و داد

شاعر می‌گوید در چنین شرایطی که دسیسه‌ها به میان می‌آید، برای حل مشکل به خرد، دانش، دین و عدالت نیاز است.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدل و انصاف است.

چنان چون بود مردم ترسکار برآید به کام دل مرد کار

همان‌گونه که انسان خداترس و باایمان همواره به مقصود خود می‌رسد، باید با تقوا عمل کرد.

نکته ادبی: ترسکار به معنای پارسا و کسی که از پروردگار بیم دارد است.

بجایی که زهر آگند روزگار ازو نوش خیره مکن خواستار

وقتی که روزگار برایت زهر می‌آورد، احمقانه است که از آن انتظار نوش‌دارو و عسل داشته باشی.

نکته ادبی: زهر آگند کنایه از سختی‌ها و تقدیر شوم است.

تو با آفرینش بسنده نه ای مشو تیز گر پرورنده نه ای

تو که از رموز آفرینش و سرنوشت آگاهی نداری، پس نباید با شتاب‌زدگی و پرخاشگری رفتار کنی.

نکته ادبی: پرورنده در اینجا به معنای آگاه به رازِ پرورش و تدبیر هستی است.

چنین ست کردار گردان سپهر نخواهد گشادن همی بر تو چهر

رفتار چرخ گردون (روزگار) چنین است که همیشه روی خوش به تو نشان نمی‌دهد و چهره‌اش را به رویت باز نمی‌کند.

نکته ادبی: گردان سپهر نماد فلک و گذر عمر است.

برین داستان زد یکی رهنمون که مهری فزون نیست از مهر خون

یکی از حکیمان گفته است که هیچ محبتی قوی‌تر و اصیل‌تر از محبتِ خونی (رابطه پدر و فرزندی) نیست.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا به معنای پیر دانا یا حکیم است.

چو فرزند شایسته آمد پدید ز مهر زنان دل بباید برید

هنگامی که فرزندِ شایسته‌ای وجود دارد، باید از محبتِ بی‌اساسِ زنان چشم‌پوشی کرد و اولویت را به فرزند داد.

نکته ادبی: دل بریدن کنایه از قطعِ وابستگی و دلبستگی است.