شاهنامه - داستان سیاوش

فردوسی

بخش ۳

فردوسی
بسی برنیمد برین روزگار که رنگ اندر آمد به خرم بهار
جدا گشت زو کودکی چون پری به چهره بسان بت آزری
بگفتند با شاه کاووس کی که برخوردی از ماه فرخنده پی
یکی بچهٔ فرخ آمد پدید کنون تخت بر ابر باید کشید
جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی کزان گونه نشنید کس موی و روی
جهاندار نامش سیاوخش کرد برو چرخ گردنده را بخش کرد
ازان کاو شمارد سپهر بلند بدانست نیک و بد و چون و چند
ستاره بران بچه آشفته دید غمی گشت چون بخت او خفته دید
بدید از بد و نیک آزار او به یزدان پناهید از کار او
چنین تا برآمد برین روزگار تهمتن بیامد بر شهریار
چنین گفت کاین کودک شیرفش مرا پرورانید باید به کش
چو دارندگان ترا مایه نیست مر او را بگیتی چو من دایه نیست
بسی مهتر اندیشه کرد اندر آن نیمد همی بر دلش برگران
به رستم سپردش دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را
تهمتن ببردش به زابلستان نشستن گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن گه مجلس و میگسار همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخن گفتن ززم و راندن سپاه
هنرها بیاموختش سر به سر بسی رنج برداشت و آمد به بر
سیاوش چنان شد که اندر جهان به مانند او کس نبود از مهان
چو یک چند بگذشت و او شد بلند سوی گردن شیر شد با کمند
چنین گفت با رستم سرفراز که آمد به دیدار شاهم نیاز
بسی رنج بردی و دل سوختی هنرهای شاهانم آموختی
پدر باید اکنون که بیند ز من هنرهای آموزش پیلتن
گو شیردل کار او را بساخت فرستادگان را ز هر سو بتاخت
ز اسپ و پرستنده و سیم و زر ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر
ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز هر سو بیورد آوردنی
ازین هر چه در گنج رستم نبود ز گیتی فرستاد و آورد زود
گسی کرد ازان گونه او را به راه که شد بر سیاوش نظاره سپاه
همی رفت با او تهمتن به هم بدان تا نباشد سپهبد دژم
جهانی به آیین بیراستند چو خشنودی نامور خواستند
همه زر به عنبر برآمیختند ز گنبد به سر بر همی ریختند
جهان گشته پر شادی و خواسته در و بام هر برزن آراسته
به زیر پی تازی اسپان درم به ایران نبودند یک تن دژم
همه یال اسپ از کران تا کران براندوه مشک و می و زعفران
چو آمد به کاووس شاه آگهی که آمد سیاووش با فرهی
بفرمود تا با سپه گیو و طوس برفتند با نای رویین و کوس
همه نامداران شدند انجمن چو گرگین و خراد لشکرشکن
پذیره برفتند یکسر ز جای به نزد سیاووش فرخنده رای
چو دیدند گردان گو پور شاه خروش آمد و برگشادند راه
پرستار با مجمر و بوی خوش نظاره برو دست کرده به کش
بهر کنج در سیصد استاده بود میان در سیاووش آزاده بود
بسی زر و گوهر برافشاندند سراسر همه آفرین خواندند
چو کاووس را دید بر تخت عاج ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج
نخست آفرین کرد و بردش نماز زمانی همی گفت با خاک راز
وزان پس بیمد بر شهریار سپهبد گرفتش سر اندر کنار
شگفتی ز دیدار او خیره ماند بروبر همی نام یزدان بخواند
بدان اندکی سال و چندان خرد که گفتی روانش خرد پرورد
بسی آفرین بر جهان آفرین بخواند و بمالید رخ بر زمین
همی گفت کای کردگار سپهر خداوند هوش و خداوند مهر
همه نیکویها به گیتی ز تست نیایش ز فرزند گیرم نخست
ز رستم بپرسید و بنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش
بزرگان ایران همه با نثار برفتند شادان بر شهریار
ز فر سیاوش فرو ماندند بدادار برآفرین خواندند
بفرمود تا پیشش ایرانیان ببستند گردان لشکر میان
به کاخ و به باغ و به میدان اوی جهانی به شادی نهادند روی
به هر جای جشنی بیراستند می و رود و رامشگران خواستند
یکی سور فرمود کاندر جهان کسی پیش از وی نکرد از مهان
به یک هفته زان گونه بودند شاد به هشتم در گنجها برگشاد
ز هر چیز گنجی بفرمود شاه ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه
از اسپان تازی به زین پلنگ ز بر گستوان و ز خفتان جنگ
ز دینار و از بدره های درم ز دیبای و از گوهر بیش و کم
جز افسر که هنگام افسر نبود بدان کودکی تاج در خور نبود
سیاووش را داد و کردش نوید ز خوبی بدادش فراوان امید
چنین هفت سالش همی آزمود به هر کار جز پاک زاده نبود
بهشتم بفرمود تا تاج زر ز گوهر درافشان کلاه و کمر
نبشتند منشور بر پرنیان به رسم بزرگان و فر کیان
زمین کهستان ورا داد شاه که بود او سزای بزرگی و گاه
چنین خواندندش همی پیشتر که خوانی ورا ماوراء النهر بر
برآمد برین نیز یک روزگار چنان بد که سودابهٔ پرنگار
ز ناگاه روی سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید
چنان شد که گفتی طراز نخ است وگر پیش آتش نهاده یخ است
کسی را فرستاد نزدیک اوی که پنهان سیاووش را این بگوی
که اندر شبستان شاه جهان نباشد شگفت ار شوی ناگهان
فرستاده رفت و بدادش پیام برآشفت زان کار او نیکنام
بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که بابند و دستان نیم
دگر روز شبگیر سودابه رفت بر شاه ایران خرامید تفت
بدو گفت کای شهریار سپاه که چون تو ندیدست خورشید و ماه
نه اندر زمین کس چو فرزند تو جهان شاد بادا به پیوند تو
فرستش به سوی شبستان خویش بر خواهران و فغستان خویش
همه روی پوشیدگان را ز مهر پر ازخون دلست و پر از آب چهر
نمازش برند و نثار آورند درخت پرستش به بار آورند
بدو گفت شاه این سخن در خورست برو بر ترا مهر صد مادرست
سپهبد سیاووش را خواند و گفت که خون و رگ و مهر نتوان نهفت
پس پردهٔ من ترا خواهرست چو سودابه خود مهربان مادرست
ترا پاک یزدان چنان آفرید که مهر آورد بر تو هرکت بدید
به ویژه که پیوستهٔ خون بود چو از دور بیند ترا چون بود
پس پرده پوشیدگان را ببین زمانی بمان تا کنند آفرین
سیاوش چو بشنید گفتار شاه همی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کرد بکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمانی چنان برد کاو را پدر پژوهد همی تا چه دارد به سر
که بسیاردان است و چیره زبان هشیوار و بینادل و بدگمان
بپیچید و بر خویشتن راز کرد از انجام آهنگ آغاز کرد
که گر من شوم در شبستان اوی ز سودابه یابم بسی گفت و گوی
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه مرا داد فرمان و تخت و کلاه
کز آنجایگه کآفتاب بلند برآید کند خاک را ارجمند
چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه به خوبی و دانش به آیین و راه
مرا موبدان ساز با بخردان بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه بدانش زنان کی نمایند راه
گر ایدونک فرمان شاه این بود ورا پیش من رفتن آیین بود
بدو گفت شاه ای پسر شاد باش همیشه خرد را تو بنیاد باش
سخن کم شنیدم بدین نیکوی فزاید همی مغز کاین بشنوی
مدار ایچ اندیشهٔ بد به دل همه شادی آرای و غم برگسل
ببین پردگی کودکان را یکی مگر شادمانه شوند اندکی
پس پرده اندر ترا خواهرست پر از مهر و سودابه چون مادرست
سیاوش چنین گفت کز بامداد بییم کنم هر چه او کرد یاد
یکی مرد بد نام او هیربد زدوده دل و مغز و رایش ز بد
که بتخانه را هیچ نگذاشتی کلید در پرده او داشتی
سپهدار ایران به فرزانه گفت که چون برکشد تیغ هور از نهفت
به پیش سیاوش همی رو بهوش نگر تا چه فرماید آن دار گوش
به سودابه فرمود تا پیش اوی نثار آورد گوهر و مشک و بوی
پرستندگان نیز با خواهران زبرجد فشانند بر زعفران
چو خورشید برزد سر از کوهسار سیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نماز سخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواند سخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او برو بیرای دل را به دیدار نو
برفتند هر دو به یک جا به هم روان شادمان و تهی دل ز غم
چو برداشت پرده ز در هیربد سیاوش همی بود ترسان ز بد
شبستان همه پیشباز آمدند پر از شادی و بزم ساز آمدند
همه جام بود از کران تا کران پر از مشک و دینار و پر زعفران
درم زیر پایش همی ریختند عقیق و زبرجد برآمیختند
زمین بود در زیر دیبای چین پر از در خوشاب روی زمین
می و رود و آوای رامشگران همه بر سران افسران گران
شبستان بهشتی شد آراسته پر از خوبرویان و پرخواسته
سیاوش چو نزدیک ایوان رسید یکی تخت زرین درفشنده دید
برو بر ز پیروزه کرده نگار به دیبا بیراسته شاهوار
بران تخت سودابه ماه روی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی
نشسته چو تابان سهیل یمن سر جعد زلفش سراسر شکن
یکی تاج بر سر نهاده بلند فرو هشته تا پای مشکین کمند
پرستار نعلین زرین بدست به پای ایستاده سرافگنده پست
سیاوش چو از پیش پرده برفت فرود آمد از تخت سودابه تفت
بیمد خرامان و بردش نماز به بر در گرفتش زمانی دراز
همی چشم و رویش ببوسید دیر نیمد ز دیدار آن شاه سیر
همی گفت صد ره ز یزدان سپاس نیایش کنم روز و شب بر سه پاس
که کس را بسان تو فرزند نیست همان شاه را نیز پیوند نیست
سیاوش بدانست کان مهر چیست چنان دوستی نز ره ایزدیست
به نزدیک خواهر خرامید زود که آن جایگه کار ناساز بود
برو خواهران آفرین خواندند به کرسی زرینش بنشاندند
بر خواهران بد زمانی دراز خرامان بیمد سوی تخت باز
شبستان همه شد پر از گفت وگوی که اینت سر و تاج فرهنگ جوی
تو گویی به مردم نماند همی روانش خرد برفشاند همی
سیاوش به پیش پدر شد بگفت که دیدم به پرده سرای نهفت
همه نیکویی در جهان بهر تست ز یزدان بهانه نبایدت جست
ز جم و فریدون و هوشنگ شاه فزونی به گنج و به شمشیر و گاه
ز گفتار او شاد شد شهریار بیراست ایوان چو خرم بهار
می و بربط و نای برساختند دل از بودنیها بپرداختند
چو شب گذشت پیدا و شد روز تار شد اندر شبستان شه نامدار
پژوهنده سودابه را شاه گفت که این رازت از من نباید نهفت
ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی ز بالا و دیدار و گفتار اوی
پسند تو آمد خردمند هست از آواز به گر ز دیدن بهست
بدو گفت سودابه همتای شاه ندیدست بر گاه خورشید و ماه
چو فرزند تو کیست اندر جهان چرا گفت باید سخن در نهان
بدو گفت شاه ار به مردی رسد نباید که بیند ورا چشم بد
بدو گفت سودابه گر گفت من پذیره شود رای را جفت من
هم از تخم خویشش یکی زن دهم نه از نامداران برزن دهم
که فرزند آرد ورا در جهان به دیدار او در میان مهان
مرا دخترانند مانند تو ز تخم تو و پاک پیوند تو
گر از تخم کی آرش و کی پشین بخواهد به شادی کند آفرین
بدو گفت این خود بکام منست بزرگی به فرجام نام منست
سیاوش به شبگیر شد نزد شاه همی آفرین خواند بر تاج و گاه
پدر با پسر راز گفتن گرفت ز بیگانه مردم نهفتن گرفت
همی گفت کز کردگار جهان یکی آرزو دارم اندر نهان
که ماند ز تو نام من یادگار ز تخم تو آید یکی شهریار
چنان کز تو من گشته ام تازه روی تو دل برگشایی به دیدار اوی
چنین یافتم اخترت را نشان ز گفت ستاره شمر موبدان
که از پشت تو شهریاری بود که اندر جهان یادگاری بود
کنون از بزرگان یکی برگزین نگه کن پس پردهٔ کی پشین
به خان کی آرش همان نیز هست ز هر سو بیرای و بپساو دست
بدو گفت من شاه را بنده ام به فرمان و رایش سرافگنده ام
هرآن کس که او برگزیند رواست جهاندار بربندگان پادشاست
نباید که سودابه این بشنود دگرگونه گوید بدین نگرود
به سودابه زین گونه گفتار نیست مرا در شبستان او کار نیست
ز گفت سیاوش بخندید شاه نه آگاه بد ز آب در زیرکاه
گزین تو باید بدو گفت زن ازو هیچ مندیش وز انجمن
که گفتار او مهربانی بود به جان تو بر پاسبانی بود
سیاوش ز گفتار او شاد شد نهانش ز اندیشه آزاد شد
به شاه جهان بر ستایش گرفت نوان پیش تختش نیایش گرفت
نهانی ز سودابهٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر
بدانست کان نیز گفتار اوست همی زو بدرید بر تنش پوست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بسی برنیمد برین روزگار که رنگ اندر آمد به خرم بهار

مدت زیادی از این ماجرا نگذشت که فصل بهار با زیبایی و طراوت خاص خود از راه رسید.

نکته ادبی: بسی برنیمد: فعل ماضی منفی به معنای «بسیار نگذشت».

جدا گشت زو کودکی چون پری به چهره بسان بت آزری

از او (سودابه یا مادر سیاوش) کودکی زاده شد که مانند فرشته‌ای زیبا بود و چهره‌ای همانند بت‌های آذر (آذری) داشت (بسیار زیبا و نقاشی‌شده).

نکته ادبی: بت آزری: استعاره از زیبایی مطلق و هنرمندانه که به آذر، بت‌ساز اسطوره‌ای اشاره دارد.

بگفتند با شاه کاووس کی که برخوردی از ماه فرخنده پی

به کی‌کاووس شاه خبر دادند که تو صاحب فرزندی زیبا و خوش‌اقبال شده‌ای.

نکته ادبی: ماه فرخنده پی: استعاره از کودک که به دلیل زیبایی و اقبال نیک، به ماه تشبیه شده است.

یکی بچهٔ فرخ آمد پدید کنون تخت بر ابر باید کشید

فرزندی مبارک به دنیا آمد؛ اکنون وقت آن است که با اقتدار، فرمانروایی و شوکت خود را تا آسمان‌ها گسترش دهی.

نکته ادبی: تخت بر ابر کشیدن: کنایه از رسیدن به اوج قدرت و شکوه پادشاهی.

جهان گشت ازان خوب پر گفت و گوی کزان گونه نشنید کس موی و روی

تمام جهان از زیبایی این کودک سخن می‌گفت، چرا که کسی تا به حال چنین چهره و صورتی ندیده بود.

نکته ادبی: موی و روی: نماد زیبایی ظاهری و چهره‌پردازی.

جهاندار نامش سیاوخش کرد برو چرخ گردنده را بخش کرد

جهان‌دار (کی‌کاووس) نام او را سیاوخش (سیاوش) نهاد و سرنوشتِ درخشان و پرتحولی برایش رقم زد.

نکته ادبی: چرخ گردنده: نماد روزگار و تقدیر که در اینجا به نیکویی برای سیاوش بخش شده است.

ازان کاو شمارد سپهر بلند بدانست نیک و بد و چون و چند

او (منجم یا دانای دربار) با نگاه به ستارگان و دانش نجوم، سرنوشت تلخ و شیرین و جزئیات زندگی او را دریافت.

نکته ادبی: چون و چند: کنایه از پرسش‌های مربوط به ماهیت و چگونگیِ امور.

ستاره بران بچه آشفته دید غمی گشت چون بخت او خفته دید

ستاره‌شناس وقتی احوال ستارگانِ آن کودک را آشفته دید، اندوهگین شد؛ چرا که بخت او را تیره و خفته یافت.

نکته ادبی: بخت خفته: کنایه از بدشانسی و سرنوشتِ تلخ.

بدید از بد و نیک آزار او به یزدان پناهید از کار او

او از وقایع نیک و بدِ آینده و رنج‌های سیاوش آگاه شد و برای رهایی از آن بلاها به یزدان پناه برد.

نکته ادبی: آزار: در اینجا به معنای رنج و بلایی است که در طالع او دیده شده.

چنین تا برآمد برین روزگار تهمتن بیامد بر شهریار

مدتی بدین منوال گذشت تا اینکه رستم (تهمتن) نزد پادشاه آمد.

نکته ادبی: تهمتن: لقب رستم به معنای «دارای اندام نیرومند».

چنین گفت کاین کودک شیرفش مرا پرورانید باید به کش

رستم گفت: این کودکِ شیرصفت را باید من در آغوش بگیرم و پرورش دهم.

نکته ادبی: کودک شیرفش: تشبیه کودک به شیر که نشان از دلیری و اصالت اوست.

چو دارندگان ترا مایه نیست مر او را بگیتی چو من دایه نیست

اگر نزد تو (پادشاه) کسانی هستند که ادعای سرپرستی دارند، هیچ‌کدام به اندازه من برای این کار شایسته نیستند.

نکته ادبی: دایه: در اینجا به معنای مربی و پرورش‌دهنده است.

بسی مهتر اندیشه کرد اندر آن نیمد همی بر دلش برگران

بسیاری از بزرگان در این باره اندیشیدند و این کار برایشان دشوار بود (یا پذیرش دوری کودک برایشان سخت بود).

نکته ادبی: برگران: به معنای گران‌بار، سنگین و دشوار.

به رستم سپردش دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را

سرانجام، کی‌کاووس، آن پادشاه جهان‌جو، سیاوش را به رستم سپرد.

نکته ادبی: جهانجوی گرد پسندیده: صفات کی‌کاووس که در اینجا به معنای پادشاه بلندهمت است.

تهمتن ببردش به زابلستان نشستن گهش ساخت در گلستان

رستم او را به زابلستان برد و جایگاه زندگی‌اش را در گلستانی زیبا بنا کرد.

نکته ادبی: زابلستان: مقر حکومتی رستم.

سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند

رستم تمام مهارت‌های رزمی، از تیراندازی و کمند انداختن تا آداب سواری و سیاست‌مداری را به او آموخت.

نکته ادبی: چه و چون و چند: کنایه از ریزه‌کاری‌ها و دانش‌های پیچیده.

نشستن گه مجلس و میگسار همان باز و شاهین و کار شکار

همچنین آداب مجلس‌داری، میزبانی و هنرهای شکار با باز و شاهین را به او تعلیم داد.

نکته ادبی: میگسار: اشاره به مجلس بزم و آداب آن در دربار.

ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخن گفتن ززم و راندن سپاه

از مفاهیم داد و بیداد، حکومت‌داری، مدیریت سپاه و فنون جنگی سخن گفت.

نکته ادبی: ززم و راندن سپاه: به معنای فنون رزم و فرماندهی ارتش.

هنرها بیاموختش سر به سر بسی رنج برداشت و آمد به بر

تمامی هنرها را به او آموخت و رستم در این راه رنج بسیاری کشید و نتیجه‌اش را دید.

نکته ادبی: آمد به بر: کنایه از به ثمر نشستنِ آموزش‌ها.

سیاوش چنان شد که اندر جهان به مانند او کس نبود از مهان

سیاوش چنان دانشمند و توانا شد که در جهان، همتایی میان بزرگان نداشت.

نکته ادبی: مهان: بزرگان و اشراف.

چو یک چند بگذشت و او شد بلند سوی گردن شیر شد با کمند

چون مدتی گذشت و او برومند شد، به چنان قدرتی رسید که می‌توانست با کمند شیر را شکار کند.

نکته ادبی: سوی گردن شیر شد: کنایه از دلیری و قدرت بدنی فوق‌العاده.

چنین گفت با رستم سرفراز که آمد به دیدار شاهم نیاز

سیاوش به رستم گفت: مشتاق دیدار پدرم هستم.

نکته ادبی: سرفراز: صفتِ تکریم برای رستم.

بسی رنج بردی و دل سوختی هنرهای شاهانم آموختی

تو رنج بسیاری کشیدی و برای تربیت من زحمت کشیدی و هنرهای شاهان را به من آموختی.

نکته ادبی: دل سوختن: کنایه از دلسوزی و تلاش بی‌وقفه.

پدر باید اکنون که بیند ز من هنرهای آموزش پیلتن

اکنون زمان آن است که پدرم (شاه)، هنرهایی را که تو به من آموخته‌ای، از نزدیک ببیند.

نکته ادبی: پیلتن: لقب رستم به معنای صاحب اندام پیل‌مانند.

گو شیردل کار او را بساخت فرستادگان را ز هر سو بتاخت

رستمِ شیردل، تدارک سفر او را دید و فرستادگان را به اطراف گسیل کرد.

نکته ادبی: بتاخت: به معنای فرستادن سریع و قاصدان.

ز اسپ و پرستنده و سیم و زر ز مهر و ز تخت و کلاه و کمر

از اسب و خدمتکار و طلا و جواهر گرفته تا لباس‌های فاخر و تجهیزات پادشاهی، همه را آماده کرد.

نکته ادبی: کمر: نماد مقام و منزلت پادشاهی.

ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز هر سو بیورد آوردنی

از لباس‌ها و فرش‌ها و تمامی آنچه برای زندگی شاهانه نیاز بود، از هر سو فراهم کرد.

نکته ادبی: آوردنی: اشیای ارزشمند و تحفه‌ها.

ازین هر چه در گنج رستم نبود ز گیتی فرستاد و آورد زود

از هر چه که در گنجینه رستم نبود، از گوشه و کنار جهان تهیه کرد و برای سیاوش مهیا ساخت.

نکته ادبی: گنج رستم: نشان‌دهنده ثروت و مکنت رستم.

گسی کرد ازان گونه او را به راه که شد بر سیاوش نظاره سپاه

او را چنان با شکوه راهی کرد که تمام سپاهیان با حیرت به سیاوش نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: نظاره سپاه: نگاهِ پر از تحسین و خیرگیِ لشکریان.

همی رفت با او تهمتن به هم بدان تا نباشد سپهبد دژم

رستم نیز همراه او رفت تا مبادا سپهبد (سیاوش) در طول مسیر اندوهگین یا تنها باشد.

نکته ادبی: دژم: غمگین و افسرده.

جهانی به آیین بیراستند چو خشنودی نامور خواستند

همه جا را به زیبایی آراستند تا رضایتِ این شاهزاده نامدار را فراهم کنند.

نکته ادبی: بیراستند: آراستند و آماده کردند.

همه زر به عنبر برآمیختند ز گنبد به سر بر همی ریختند

بر سر او طلا و عنبر می‌پاشیدند و گویی از آسمان زر می‌بارید.

نکته ادبی: گنبد: استعاره از آسمان.

جهان گشته پر شادی و خواسته در و بام هر برزن آراسته

جهان پر از شادی و ثروت شده بود و در و دیوار هر شهر و بازاری را تزئین کرده بودند.

نکته ادبی: برزن: کوی و محله.

به زیر پی تازی اسپان درم به ایران نبودند یک تن دژم

زیر پای اسبانِ تندرو سکه‌های طلا می‌ریختند و در تمام ایران کسی غمگین نبود.

نکته ادبی: ازی اسپان تازی: اسبان اصیل عربی/ایرانی.

همه یال اسپ از کران تا کران براندوه مشک و می و زعفران

یال اسبان را از عطر مشک و زعفران و شراب معطر کرده بودند.

نکته ادبی: اندوه: در اینجا به معنای معطر کردن (در قدیم به معنای عود و بخور بوده).

چو آمد به کاووس شاه آگهی که آمد سیاووش با فرهی

وقتی به کاووس شاه خبر رسید که سیاوش با شکوه و فرّ پادشاهی در راه است.

نکته ادبی: فرهی: فرّ و شکوهِ ایزدی.

بفرمود تا با سپه گیو و طوس برفتند با نای رویین و کوس

دستور داد تا گیو و طوس به همراه سپاه و نوازندگان با طبل و شیپور به استقبال بروند.

نکته ادبی: نای رویین و کوس: سازهای رزمی و تشریفاتی.

همه نامداران شدند انجمن چو گرگین و خراد لشکرشکن

تمام بزرگان لشکر همچون گرگین و خراد، گرد هم آمدند.

نکته ادبی: لشکرشکن: لقب قهرمانی برای خراد.

پذیره برفتند یکسر ز جای به نزد سیاووش فرخنده رای

همه برای استقبال از سیاوشِ خوش‌فکر و باخرد از جای برخاستند.

نکته ادبی: فرخنده رای: صفت سیاوش به معنای صاحب اندیشه نیک.

چو دیدند گردان گو پور شاه خروش آمد و برگشادند راه

وقتی لشکریان، آن شاهزاده دلاور را دیدند، فریاد شادی سر دادند و راه را برایش باز کردند.

نکته ادبی: پور شاه: فرزند شاه (سیاوش).

پرستار با مجمر و بوی خوش نظاره برو دست کرده به کش

خدمتکاران با عودسوز و عطرهای خوشبو در دست، به تماشای او ایستاده بودند.

نکته ادبی: مجمر: ظرفی که در آن عود می‌سوزانند.

بهر کنج در سیصد استاده بود میان در سیاووش آزاده بود

در هر گوشه سیصد نفر ایستاده بودند و سیاوش آزاده و باشکوه در میان آن‌ها بود.

نکته ادبی: آزاده: نماد نجابت و اصالت سیاوش.

بسی زر و گوهر برافشاندند سراسر همه آفرین خواندند

بسیاری زر و جواهر بر سر او نثار کردند و همگی بر او آفرین گفتند.

نکته ادبی: آفرین خواندن: دعا کردن و ستایش نمودن.

چو کاووس را دید بر تخت عاج ز یاقوت رخشنده بر سرش تاج

سیاوش وقتی پدرش (کاووس) را بر تخت عاج و با تاجی از یاقوت درخشان دید.

نکته ادبی: تخت عاج: نماد تخت پادشاهی گران‌بها.

نخست آفرین کرد و بردش نماز زمانی همی گفت با خاک راز

ابتدا ستایش کرد و نماز برد و لحظاتی با خاک (تواضع در برابر پادشاه) راز و نیاز کرد.

نکته ادبی: نماز بردن: سجده یا تعظیم کردن.

وزان پس بیمد بر شهریار سپهبد گرفتش سر اندر کنار

سپس نزد شاه رفت و سپهبد (کاووس) او را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: سپهبد: در اینجا منظور کی‌کاووس است.

شگفتی ز دیدار او خیره ماند بروبر همی نام یزدان بخواند

کاووس از دیدن جمال او خیره ماند و خدا را شکر کرد.

نکته ادبی: خیره ماندن: متعجب و مبهوت شدن از زیبایی.

بدان اندکی سال و چندان خرد که گفتی روانش خرد پرورد

با وجود سن کم و خرد فراوانش، گویی خردِ بزرگسالان در نهاد او بود.

نکته ادبی: خرد پروردن: استعاره از هوش سرشار.

بسی آفرین بر جهان آفرین بخواند و بمالید رخ بر زمین

سیاوش بسیار خدا را ستایش کرد و چهره بر زمین (ادای احترام) سایید.

نکته ادبی: جهان‌آفرین: خداوند.

همی گفت کای کردگار سپهر خداوند هوش و خداوند مهر

سیاوش می‌گفت: ای پروردگار آسمان‌ها، ای خدای هوش و مهربانی.

نکته ادبی: خداوندِ مهر: پروردگارِ دادگر و مهربان.

همه نیکویها به گیتی ز تست نیایش ز فرزند گیرم نخست

تمام نیکی‌ها در جهان از جانب توست و نیایش را ابتدا به خاطر داشتن فرزندی (یا نعمتی) چون خود آغاز می‌کنم.

نکته ادبی: نیایش: ستایش و عبادت.

ز رستم بپرسید و بنواختش بران تخت پیروزه بنشاختش

کاووس از رستم احوال‌پرسی کرد و او را نوازش نمود و بر تخت فیروزه‌ای نشاند.

نکته ادبی: تخت پیروزه: تخت پادشاهی با تزئینات فیروزه.

بزرگان ایران همه با نثار برفتند شادان بر شهریار

بزرگان ایران همگی با هدایای فراوان، شادمان به نزد شاه رفتند.

نکته ادبی: نثار: هدایایی که به بزرگان تقدیم می‌کنند.

ز فر سیاوش فرو ماندند بدادار برآفرین خواندند

همه از شکوه و فرّ سیاوش حیران ماندند و خدای آفریننده را ستایش کردند.

نکته ادبی: فرّ: شکوه و جلال معنوی و پادشاهی.

بفرمود تا پیشش ایرانیان ببستند گردان لشکر میان

کاووس دستور داد تا ایرانیان و دلاوران لشکر در پیشگاه او کمر خدمت ببندند.

نکته ادبی: میان بستن: کنایه از آمادگی برای خدمت و اطاعت.

به کاخ و به باغ و به میدان اوی جهانی به شادی نهادند روی

در کاخ و باغ و میدان، همگان روی به شادی و جشن آوردند.

نکته ادبی: روی نهادن: کنایه از توجه کردن و اقدام کردن.

به هر جای جشنی بیراستند می و رود و رامشگران خواستند

در همه جا جشن برپا کردند و شراب و موسیقی و نوازندگان را طلبیدند.

نکته ادبی: رود: ساز زهی (موسیقی).

یکی سور فرمود کاندر جهان کسی پیش از وی نکرد از مهان

جشنی برپا کرد که تا آن زمان در جهان کسی (از بزرگان) ندیده بود.

نکته ادبی: سور: جشن و مهمانی بزرگ.

به یک هفته زان گونه بودند شاد به هشتم در گنجها برگشاد

یک هفته در آن حالِ شادمانی بودند و روز هشتم گنجینه‌ها را گشود.

نکته ادبی: هشتم: اشاره به پایان جشنِ هفت‌روزه.

ز هر چیز گنجی بفرمود شاه ز مهر و ز تیع و ز تخت و کلاه

شاه دستور داد از گنج‌ها هر چه هست، از طلا و شمشیر و تخت و کلاه (تاج) بیرون آورند.

نکته ادبی: تیغ: استعاره از شمشیر و جنگ‌افزار.

از اسپان تازی به زین پلنگ ز بر گستوان و ز خفتان جنگ

از اسبان تازی با زین‌های گران‌بها، از زره و پوشش‌های جنگی (همه را هدیه کرد).

نکته ادبی: خفتان: لباس محافظ یا زره.

ز دینار و از بدره های درم ز دیبای و از گوهر بیش و کم

از سکه‌های طلا و نقره و پارچه‌های ابریشمین و جواهرات فراوان.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌های پول.

جز افسر که هنگام افسر نبود بدان کودکی تاج در خور نبود

به جز تاج پادشاهی که هنوز زمانش نرسیده بود و برای آن کودک درخور نبود.

نکته ادبی: افسر: تاج.

سیاووش را داد و کردش نوید ز خوبی بدادش فراوان امید

این‌ها را به سیاوش بخشید و به او مژده داد و امیدوارش کرد.

نکته ادبی: نوید: مژده و نوید خوش.

چنین هفت سالش همی آزمود به هر کار جز پاک زاده نبود

هفت سال او را آزمود و در تمام این مدت، سیاوش جز پاکی و نجابت چیزی از خود نشان نداد.

نکته ادبی: پاک‌زاده: اشاره به اصالت و طهارتِ روح سیاوش.

بهشتم بفرمود تا تاج زر ز گوهر درافشان کلاه و کمر

در سال هشتم دستور داد تا تاج زرین، کلاه جواهرنشان و کمر پادشاهی را برایش آماده کنند.

نکته ادبی: کلاه و کمر: نشانه‌های سلطنت و پادشاهی.

نبشتند منشور بر پرنیان به رسم بزرگان و فر کیان

فرمان پادشاهی را بر پارچه ابریشمی مطابق آیین بزرگان و شکوهِ کیانیان نوشتند.

نکته ادبی: منشور: فرمان کتبی پادشاه.

زمین کهستان ورا داد شاه که بود او سزای بزرگی و گاه

شاه، سرزمین کوهستان را به او بخشید، چرا که او شایستگی بزرگی و سلطنت را داشت.

نکته ادبی: گاه: تخت پادشاهی.

چنین خواندندش همی پیشتر که خوانی ورا ماوراء النهر بر

آن سرزمین را در گذشته به نام «ماوراءالنهر» می‌خواندند.

نکته ادبی: ماوراءالنهر: اشاره به نام جغرافیایی تاریخی.

برآمد برین نیز یک روزگار چنان بد که سودابهٔ پرنگار

مدتی بر این منوال گذشت تا اینکه سودابه (همسر کاووس) که زنی بسیار زیبا بود...

نکته ادبی: سودابهٔ پرنگار: صفتِ زیباییِ چهره و آرایش سودابه.

ز ناگاه روی سیاوش بدید پراندیشه گشت و دلش بردمید

ناگهان چهره سیاوش را دید و آشفته شد و دلش از مهر او لرزید.

نکته ادبی: دل بردمیدن: کنایه از تپشِ قلب یا عاشق شدن.

چنان شد که گفتی طراز نخ است وگر پیش آتش نهاده یخ است

حال او چنان دگرگون شد که گویی ابریشم است (که در برابر آتش آسیب‌پذیر است) یا یخ است که در برابر آتش ذوب می‌شود.

نکته ادبی: طراز نخ: پارچه ظریف. تشبیه برای نشان دادن بی‌قراری و ضعف در برابر عشق.

کسی را فرستاد نزدیک اوی که پنهان سیاووش را این بگوی

کسی را نزد او فرستاد تا پنهانی به سیاوش پیام دهد.

نکته ادبی: پنهان: اشاره به حیله‌گری و رازِ شوم سودابه.

که اندر شبستان شاه جهان نباشد شگفت ار شوی ناگهان

که اگر ناگهان به شبستان (اندرونی) شاه بیایی، تعجبی ندارد.

نکته ادبی: شبستان: بخش اختصاصی و زنانه کاخ.

فرستاده رفت و بدادش پیام برآشفت زان کار او نیکنام

فرستاده رفت و پیام را رساند؛ سیاوشِ پاک‌نام از این پیشنهاد برآشفت.

نکته ادبی: نیک‌نام: صفت برای سیاوش که از حیله آگاه است.

بدو گفت مرد شبستان نیم مجویم که بابند و دستان نیم

سیاوش گفت: من مرد شبستان نیستم و به دنبال فریب و نیرنگ‌های این‌چنینی نمی‌گردم.

نکته ادبی: دستان: به معنای فریب و مکر.

دگر روز شبگیر سودابه رفت بر شاه ایران خرامید تفت

روز بعد، سودابه سحرگاه نزد شاه ایران رفت و با شتاب با او سخن گفت.

نکته ادبی: شبگیر: اول صبح. تفت: با شتاب.

بدو گفت کای شهریار سپاه که چون تو ندیدست خورشید و ماه

به او گفت: ای پادشاهی که خورشید و ماه همتایی برای تو ندیده‌اند.

نکته ادبی: خورشید و ماه: اغراق برای بیان بزرگی شاه.

نه اندر زمین کس چو فرزند تو جهان شاد بادا به پیوند تو

روی زمین کسی مانند فرزند تو نیست؛ جهان به خاطر وجود او شاد باد.

نکته ادبی: پیوند: نسل و فرزند.

فرستش به سوی شبستان خویش بر خواهران و فغستان خویش

او را به شبستانِ خودت نزد خواهران و زنانِ حرم‌سرا بفرست.

نکته ادبی: فغستان: در اینجا به معنای محل اقامت زنانِ دربار.

همه روی پوشیدگان را ز مهر پر ازخون دلست و پر از آب چهر

همه زنانِ حرم‌سرا از روی مهر، مشتاق دیدن او هستند و دلتنگ اویند.

نکته ادبی: خون دل و آب چهر: کنایه از شدت اشتیاق و دلتنگی.

نمازش برند و نثار آورند درخت پرستش به بار آورند

به او احترام می‌گذارند و هدایا نثارش می‌کنند و او را بسیار دوست دارند.

نکته ادبی: درخت پرستش به بار آورند: استعاره از احترام و ستایشِ سیاوش.

بدو گفت شاه این سخن در خورست برو بر ترا مهر صد مادرست

شاه به او گفت: این سخن بجاست؛ او برای تو مانند فرزندی است که صد مادر به او مهر می‌ورزند.

نکته ادبی: مهر صد مادر: اغراق در بیانِ محبت مادرانه به سیاوش.

سپهبد سیاووش را خواند و گفت که خون و رگ و مهر نتوان نهفت

شاه، سیاوش را فراخواند و گفت: پیوند خونی و مهرِ میان پدر و فرزند را نمی‌توان پنهان کرد.

نکته ادبی: خون و رگ: کنایه از پیوندِ فامیلی و خویشاوندی.

پس پردهٔ من ترا خواهرست چو سودابه خود مهربان مادرست

سودابه برای تو مانند مادر است و خواهران تو در این حرم‌سرا هستند.

نکته ادبی: پس پرده: کنایه از اندرونی و حرم‌سرا.

ترا پاک یزدان چنان آفرید که مهر آورد بر تو هرکت بدید

خداوند تو را چنان آفریده که هر کس تو را ببیند، مهرت به دلش می‌افتد.

نکته ادبی: پاک یزدان: اشاره به اصالت ایزدیِ نیکوییِ سیاوش.

به ویژه که پیوستهٔ خون بود چو از دور بیند ترا چون بود

مخصوصاً اگر از نزدیکان و هم‌خونان تو باشد، چقدر مشتاق دیدارت خواهد بود.

نکته ادبی: پیوستهٔ خون: خویشاوند.

پس پرده پوشیدگان را ببین زمانی بمان تا کنند آفرین

به حرم‌سرا برو و مدتی نزد زنان بمان تا تو را ستایش کنند.

نکته ادبی: پرده‌پوشیدگان: زنانِ اندرونی.

سیاوش چو بشنید گفتار شاه همی کرد خیره بدو در نگاه

سیاوش وقتی سخن شاه را شنید، با حیرت به او نگریست.

نکته ادبی: خیره در نگاه: نگاهِ پر از تعجب و تردید.

زمانی همی با دل اندیشه کرد بکوشید تا دل بشوید ز گرد

مدتی با خود اندیشید و کوشید تا شک و تردید را از دلش بزداید.

نکته ادبی: شستن دل ز گرد: کنایه از پاک کردنِ افکار منفی و شک.

گمانی چنان برد کاو را پدر پژوهد همی تا چه دارد به سر

گمان کرد که پدرش می‌خواهد او را بیازماید و ببیند در سرش چه می‌گذرد.

نکته ادبی: پژوهد: آزمایش کردن.

که بسیاردان است و چیره زبان هشیوار و بینادل و بدگمان

چون او (کاووس) بسیار دانا، سخنور، هوشیار و بدگمان بود.

نکته ادبی: بسیاردان: دانشمند.

بپیچید و بر خویشتن راز کرد از انجام آهنگ آغاز کرد

سیاوش نگران شد و با خود خلوت کرد و از عاقبت کار هراسید.

نکته ادبی: راز کرد: با خود راز و نیاز کرد یا اندیشید.

که گر من شوم در شبستان اوی ز سودابه یابم بسی گفت و گوی

اگر به شبستان او بروم، از سودابه سخن‌های (فریبنده و خطرناک) بسیاری خواهم شنید.

نکته ادبی: گفت و گوی: در اینجا به معنای وسوسه و مکر.

سیاوش چنین داد پاسخ که شاه مرا داد فرمان و تخت و کلاه

سیاوش چنین پاسخ داد: شاه به من فرمانروایی و تاج‌وتخت داده است.

نکته ادبی: فرمان و تخت و کلاه: اختیارات پادشاهی.

کز آنجایگه کآفتاب بلند برآید کند خاک را ارجمند

از آنجایی که تو (شاه) با طلوعت (قدرتت) جهان را ارجمند می‌کنی.

نکته ادبی: آفتاب بلند: استعاره از پادشاه که با حضورش جهان را روشن می‌کند.

چو تو شاه ننهاد بر سر کلاه به خوبی و دانش به آیین و راه

کسی مانند تو بر سر تاج نگذاشته است، از نظر دانش و آیین و رسمِ پادشاهی.

نکته ادبی: آیین و راه: سنت و شریعتِ پادشاهی.

مرا موبدان ساز با بخردان بزرگان و کارآزموده ردان

مرا موبدان (دانایان) و بزرگان و کارآزمودگان یاری می‌دهند.

نکته ادبی: رادان: بزرگان و جوانمردان.

دگر نیزه و گرز و تیر و کمان که چون پیچم اندر صف بدگمان

همچنین در فنون رزم (نیزه و گرز و کمان) مهارت دارم و در صف جنگ با بدگمانان می‌جنگم.

نکته ادبی: صف بدگمان: کنایه از میدان جنگ با دشمنان.

دگرگاه شاهان و آیین بار دگر بزم و رزم و می و میگسار

شغل من نشستن در دربار، بزم و رزم و میگساری و کشورداری است (نه حضور در شبستان).

نکته ادبی: بزم و رزم: کنایه از وظایفِ اصلیِ یک پادشاه‌زاده.

چه آموزم اندر شبستان شاه بدانش زنان کی نمایند راه

سیاوش با پرسشی از پدر می‌خواهد بداند که حضور او در شبستان و در میان زنان، چه فایده یا آموزه‌ای برای او در پی خواهد داشت؟

نکته ادبی: واژه شبستان در ادبیات حماسی به بخش خصوصی خانه یا حرم‌سرا اطلاق می‌شود.

گر ایدونک فرمان شاه این بود ورا پیش من رفتن آیین بود

سیاوش می‌گوید اگر فرمان پادشاه این است، پس اطاعت از او و رفتن به آنجا، وظیفه و آیین من است.

نکته ادبی: آیین در اینجا به معنای رسم و وظیفه است.

بدو گفت شاه ای پسر شاد باش همیشه خرد را تو بنیاد باش

شاه به او گفت: ای پسر، شاد باش و همیشه تکیه‌گاه و بنیانِ خرد و دانایی باش.

نکته ادبی: تشویق به خردورزی که ویژگی اصلی شخصیت سیاوش است.

سخن کم شنیدم بدین نیکوی فزاید همی مغز کاین بشنوی

شاه می‌گوید سخنی به این نیکویی (که سیاوش گفت) کمتر شنیده‌ام، شنیدن این حرف‌ها باعث افزایشِ آگاهی و عقل می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سخن‌سنجی و ادب سیاوش.

مدار ایچ اندیشهٔ بد به دل همه شادی آرای و غم برگسل

هیچ فکر و اندیشه ناخوشایندی به دل راه نده، همیشه شاد باش و غم را از خود دور کن.

نکته ادبی: برگسل کردن به معنای گسستن و دور کردن است.

ببین پردگی کودکان را یکی مگر شادمانه شوند اندکی

به دیدار زنان و کودکان در پرده برو، شاید با دیدن تو، آن‌ها کمی شادمان شوند.

نکته ادبی: پردگیان به زنان محترمی اشاره دارد که در اندرونی زندگی می‌کردند.

پس پرده اندر ترا خواهرست پر از مهر و سودابه چون مادرست

خواهرت در آنجاست و سودابه نیز برای تو مانند مادری مهربان است.

نکته ادبی: توصیف سودابه به عنوان مادر، در اینجا کنایه از جایگاه اوست که بعداً تغییر ماهیت می‌دهد.

سیاوش چنین گفت کز بامداد بییم کنم هر چه او کرد یاد

سیاوش پاسخ داد: صبحگاهان هر چه را که تو دستور دادی، انجام خواهم داد.

نکته ادبی: بیم (بِـ + یَم) فعل امر از مصدر بودن یا انجام دادن نیست، بلکه به معنای رفتن است (بِـ + آیَم/روم).

یکی مرد بد نام او هیربد زدوده دل و مغز و رایش ز بد

مردی بود به نام هیربد که دلی پاک و عقلی روشن و به دور از آلودگی داشت.

نکته ادبی: هیربد در فرهنگ باستان به موبد و نگهبان آتشکده یا معبد گفته می‌شد.

که بتخانه را هیچ نگذاشتی کلید در پرده او داشتی

او کسی بود که به معبد بسیار اهمیت می‌داد و کلیدِ درِ حرم‌سرا (پرده) دست او بود.

نکته ادبی: در اینجا نقش هیربد به عنوان محرمِ اسرار و کلیددارِ شبستان مشخص شده است.

سپهدار ایران به فرزانه گفت که چون برکشد تیغ هور از نهفت

پادشاه ایران به آن مرد فرزانه (هیربد) گفت: وقتی خورشید از پسِ کوه بیرون آمد،

نکته ادبی: استعاره از طلوع خورشید.

به پیش سیاوش همی رو بهوش نگر تا چه فرماید آن دار گوش

با دقت سیاوش را نزد من بیاور و گوش به فرمانِ او باش.

نکته ادبی: دار گوش کنایه از اطاعت کردن و گوش‌به‌فرمان بودن است.

به سودابه فرمود تا پیش اوی نثار آورد گوهر و مشک و بوی

به سودابه دستور داد که برای استقبال از او، نثار و پیشکشی از گوهر و مشک و عطر آماده کند.

نکته ادبی: نثار کردن پیشکشی ارزشمند برای گرامی‌داشتِ مهمان.

پرستندگان نیز با خواهران زبرجد فشانند بر زعفران

پرستاران و خواهران سیاوش نیز زعفران و سنگ‌های قیمتی (زبرجد) را بر سرِ او نثار می‌کردند.

نکته ادبی: رسمِ نثار کردنِ گل و جواهر در مجالسِ جشن.

چو خورشید برزد سر از کوهسار سیاوش برآمد بر شهریار

وقتی خورشید از کوه سر برآورد، سیاوش برای دیدنِ پادشاه روانه شد.

نکته ادبی: اشاره به آغاز صبح.

برو آفرین کرد و بردش نماز سخن گفت با او سپهد به راز

به پدر آفرین گفت و نیایش کرد، سپس پادشاه در خلوت با او سخن گفت.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و تکریم پادشاه است.

چو پردخته شد هیربد را بخواند سخنهای شایسته چندی براند

وقتی مجلس خلوت شد، هیربد را خواند و سخنان شایسته‌ای به او گفت.

نکته ادبی: پردخته شد یعنی مجلس خلوت شد.

سیاووش را گفت با او برو بیرای دل را به دیدار نو

به او گفت سیاوش را همراهی کن و او را به دیدنِ تازه (حرم‌سرا) ببر.

نکته ادبی: دیدارِ نو کنایه از آشنایی با محیط جدید است.

برفتند هر دو به یک جا به هم روان شادمان و تهی دل ز غم

هر دو با هم رفتند، در حالی که شادمان بودند و دلی فارغ از غم داشتند.

نکته ادبی: اشاره به آرامش پیش از طوفان.

چو برداشت پرده ز در هیربد سیاوش همی بود ترسان ز بد

هنگامی که هیربد پرده را کنار زد، سیاوش کمی از رفتن به داخل و مواجهه با ماجرا، نگران بود.

نکته ادبی: ترس سیاوش، نشانه بینش و احتیاط اوست.

شبستان همه پیشباز آمدند پر از شادی و بزم ساز آمدند

اهالی شبستان برای پیشواز آمدند و بساطِ شادی و جشن برپا کردند.

نکته ادبی: پیشباز آمدن: استقبال کردن.

همه جام بود از کران تا کران پر از مشک و دینار و پر زعفران

همه جای شبستان پر از مشک و سکه‌های طلا و زعفران بود.

نکته ادبی: توصیفِ تجمل و ثروتِ دربار.

درم زیر پایش همی ریختند عقیق و زبرجد برآمیختند

زیر پای سیاوش سکه‌های طلا و سنگ‌های قیمتی عقیق و زبرجد می‌ریختند.

نکته ادبی: این کار نشانه احترامِ بسیار زیاد به شاهزاده بود.

زمین بود در زیر دیبای چین پر از در خوشاب روی زمین

زمین با فرش‌های دیبای چینی پوشیده شده و پر از مروارید بود.

نکته ادبی: دیبای چین نماد کالای گران‌بها و فاخر.

می و رود و آوای رامشگران همه بر سران افسران گران

صدای موسیقی و آواز نوازندگان در فضا می‌پیچید و همه با شکوهِ تمام حضور داشتند.

نکته ادبی: افسران گران: کنایه از تاج‌های سنگین و باشکوه.

شبستان بهشتی شد آراسته پر از خوبرویان و پرخواسته

شبستان مانند بهشت آراسته شده بود و پر از زنان زیبا و ثروت بود.

نکته ادبی: تشبیه شبستان به بهشت برای نشان دادن شکوه آن.

سیاوش چو نزدیک ایوان رسید یکی تخت زرین درفشنده دید

سیاوش وقتی نزدیک ایوان شد، تخت زرین و درخشانی را دید.

نکته ادبی: تختِ زرین نشانِ قدرت پادشاهی.

برو بر ز پیروزه کرده نگار به دیبا بیراسته شاهوار

بر روی تخت، سنگ‌های فیروزه کار شده بود و با پارچه‌های دیبای شاهانه تزئین شده بود.

نکته ادبی: پیروزه همان فیروزه است.

بران تخت سودابه ماه روی بسان بهشتی پر از رنگ و بوی

سودابه، آن زیبارویِ بهشتی، بر آن تخت نشسته بود.

نکته ادبی: توصیفِ جمالِ سودابه که ابزاری برای فریب است.

نشسته چو تابان سهیل یمن سر جعد زلفش سراسر شکن

همچون ستاره سهیل در یمن می‌درخشید و زلفانش پر از پیچ و تاب بود.

نکته ادبی: تشبیه سودابه به ستاره سهیل که در یمن دیده می‌شود.

یکی تاج بر سر نهاده بلند فرو هشته تا پای مشکین کمند

تاجی بلند بر سر داشت و گیسوانش همچون کمندی مشکین تا پای او کشیده شده بود.

نکته ادبی: کمند مشکین کنایه از گیسوی بلند و سیاه.

پرستار نعلین زرین بدست به پای ایستاده سرافگنده پست

پرستاری با کفش‌های زرین در دست، در برابر او ایستاده و سر به زیر افکنده بود.

نکته ادبی: نعلین کفش زنانه درباری است.

سیاوش چو از پیش پرده برفت فرود آمد از تخت سودابه تفت

وقتی سیاوش از پرده گذشت، سودابه با عجله از تخت پایین آمد.

نکته ادبی: تفت به معنای با شتاب است.

بیمد خرامان و بردش نماز به بر در گرفتش زمانی دراز

او با ناز و خرامان جلو آمد، تعظیم کرد و سیاوش را مدتی طولانی در آغوش گرفت.

نکته ادبی: رفتار سودابه در اینجا فراتر از ادبِ معمولِ نامادری است.

همی چشم و رویش ببوسید دیر نیمد ز دیدار آن شاه سیر

او مدام چشم و صورت سیاوش را می‌بوسید و از دیدن او سیر نمی‌شد.

نکته ادبی: تکرارِ بوسیدن نشان‌دهنده علاقه شدید و غیرعادی اوست.

همی گفت صد ره ز یزدان سپاس نیایش کنم روز و شب بر سه پاس

صد بار خدا را شکر می‌کرد و شب و روز نیایش می‌کرد.

نکته ادبی: سه پاس اشاره به تقسیم‌بندی زمان در شبانه‌روز در قدیم.

که کس را بسان تو فرزند نیست همان شاه را نیز پیوند نیست

می‌گفت کسی مانند تو فرزندی ندارد و پادشاه نیز پیوندی (فرزندی) به این خوبی ندارد.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای نسل و فرزند است.

سیاوش بدانست کان مهر چیست چنان دوستی نز ره ایزدیست

سیاوش از نوعِ نگاه و رفتار سودابه فهمید که این محبت، محبتِ الهی و مادری نیست.

نکته ادبی: نقطه عطف داستان؛ جایی که سیاوش نیتِ سودابه را کشف می‌کند.

به نزدیک خواهر خرامید زود که آن جایگه کار ناساز بود

سیاوش با عجله به سمت خواهرانش رفت، چون آنجا جای مناسبی برای ماندن نبود.

نکته ادبی: کار ناساز کنایه از وضعیت خطرناک و غیراخلاقی است.

برو خواهران آفرین خواندند به کرسی زرینش بنشاندند

خواهران به او خوش‌آمد گفتند و او را بر کرسی زرین نشاندند.

نکته ادبی: احترامِ خواهران به برادر.

بر خواهران بد زمانی دراز خرامان بیمد سوی تخت باز

مدتی پیش خواهران ماند و سپس دوباره به سمت تخت بازگشت.

نکته ادبی: بازگشتن برای اتمامِ دیدار.

شبستان همه شد پر از گفت وگوی که اینت سر و تاج فرهنگ جوی

همه اهالی شبستان در حال گفتگو بودند که این چه جوانِ بافرهنگ و زیبایی است.

نکته ادبی: فرهنگ‌جو به معنای جوینده دانش و خرد.

تو گویی به مردم نماند همی روانش خرد برفشاند همی

انگار که او از جنس آدمیانِ عادی نیست و خرد و دانش از وجودش می‌بارد.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ کاریزماتیکِ سیاوش.

سیاوش به پیش پدر شد بگفت که دیدم به پرده سرای نهفت

سیاوش نزد پدر رفت و گفت که آن خلوتگاهِ پنهان (شبستان) را دیدم.

نکته ادبی: نهفت به معنای جای پوشیده است.

همه نیکویی در جهان بهر تست ز یزدان بهانه نبایدت جست

همه خوبی‌ها در جهان نصیب توست و نیازی نیست از خدا چیزی بخواهی.

نکته ادبی: اشاره به کمالاتِ پادشاهیِ کی‌کاووس.

ز جم و فریدون و هوشنگ شاه فزونی به گنج و به شمشیر و گاه

از جمشید و فریدون و هوشنگ هم از نظر گنج و شمشیر و تخت پادشاهی، برتری داری.

نکته ادبی: نام بردن از شاهان اساطیری ایران برای اغراق در عظمتِ کی‌کاووس.

ز گفتار او شاد شد شهریار بیراست ایوان چو خرم بهار

پادشاه از سخن سیاوش شاد شد و ایوان را مانند بهار آراست.

نکته ادبی: آراستن ایوان کنایه از برگزاری جشن.

می و بربط و نای برساختند دل از بودنیها بپرداختند

بساط موسیقی برپا کردند و غم‌ها را از دل بیرون ریختند.

نکته ادبی: بودنی‌ها کنایه از سرنوشت و قضای الهی است.

چو شب گذشت پیدا و شد روز تار شد اندر شبستان شه نامدار

چون شب گذشت و روز شد، پادشاه نامدار به شبستان رفت.

نکته ادبی: حرکتِ داستانی به سمتِ گفتگو میان شاه و سودابه.

پژوهنده سودابه را شاه گفت که این رازت از من نباید نهفت

شاه از سودابه پرسید و گفت این راز را از من پنهان نکن.

نکته ادبی: پژوهنده به معنای پرسشگر است.

ز فرهنگ و رای سیاوش بگوی ز بالا و دیدار و گفتار اوی

از دانش و عقل و قیافه و گفتارِ سیاوش بگو.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنای چهره و ظاهر است.

پسند تو آمد خردمند هست از آواز به گر ز دیدن بهست

آیا او را پسندیدی؟ آیا از شنیدنِ حرف‌هایش بیشتر لذت بردی یا از دیدنِ چهره‌اش؟

نکته ادبی: سوالی برای تحریکِ احساساتِ سودابه.

بدو گفت سودابه همتای شاه ندیدست بر گاه خورشید و ماه

سودابه به شاه گفت: هیچ‌کس در جهان خورشید و ماهی به زیبایی او ندیده است.

نکته ادبی: استعاره از زیبایی سیاوش.

چو فرزند تو کیست اندر جهان چرا گفت باید سخن در نهان

وقتی چنین فرزندی داری، چرا باید سخن از او را پنهانی بگویم؟

نکته ادبی: فریبِ شاه با سخنانِ به‌ظاهر ستایش‌آمیز.

بدو گفت شاه ار به مردی رسد نباید که بیند ورا چشم بد

شاه گفت: اگر او به مردانگی کامل برسد، نباید چشمِ بد به او بیفتد.

نکته ادبی: چشم بد کنایه از گزند و آسیب.

بدو گفت سودابه گر گفت من پذیره شود رای را جفت من

سودابه گفت: اگر حرف من با رای تو یکی شود، می‌توانیم تدبیری کنیم.

نکته ادبی: پذیره شدن یعنی موافقت کردن.

هم از تخم خویشش یکی زن دهم نه از نامداران برزن دهم

از تبارِ خودم زنی به او می‌دهم، نه از خانواده‌های دیگر.

نکته ادبی: نقشه سودابه برای کنترل سیاوش از طریق یک زنِ وابسته به خودش.

که فرزند آرد ورا در جهان به دیدار او در میان مهان

تا از او فرزندی بیاورد که در میان بزرگان دیده شود.

نکته ادبی: اهدافِ سیاسی سودابه.

مرا دخترانند مانند تو ز تخم تو و پاک پیوند تو

من دخترانی دارم که مانند تو هستند، از تبار تو و دارای اصلی پاک.

نکته ادبی: مکرِ سودابه در معرفی دخترانِ خویش.

گر از تخم کی آرش و کی پشین بخواهد به شادی کند آفرین

اگر از نسلِ کی‌قباد و کی‌پسین باشد، با شادی آفرین می‌گویم.

نکته ادبی: اشاره به تبارِ شاهانه.

بدو گفت این خود بکام منست بزرگی به فرجام نام منست

شاه گفت: این کاملاً طبق میل من است و باعث بزرگیِ نامِ من می‌شود.

نکته ادبی: موافقتِ شاه با پیشنهاد سودابه.

سیاوش به شبگیر شد نزد شاه همی آفرین خواند بر تاج و گاه

سیاوش صبحگاه نزد شاه رفت و به او دعا کرد.

نکته ادبی: آفرین خواندن بر تاج و گاه: ستایشِ پادشاه.

پدر با پسر راز گفتن گرفت ز بیگانه مردم نهفتن گرفت

پدر با پسر شروع به درد دل کرد و آن را از دیگران پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: بیگانه مردم: دیگران.

همی گفت کز کردگار جهان یکی آرزو دارم اندر نهان

شاه گفت: از خدای جهان آرزویی پنهانی دارم.

نکته ادبی: آرزو: اشتیاق به داشتنِ جانشین.

که ماند ز تو نام من یادگار ز تخم تو آید یکی شهریار

که از تو نامِ من باقی بماند و از نسل تو پادشاهی زاده شود.

نکته ادبی: اهمیتِ تداومِ نسل.

چنان کز تو من گشته ام تازه روی تو دل برگشایی به دیدار اوی

همان‌طور که دیدنِ تو مرا شاد می‌کند، تو هم به فکرِ داشتنِ فرزند باش.

نکته ادبی: تازه روی: شاداب و خرم.

چنین یافتم اخترت را نشان ز گفت ستاره شمر موبدان

در طالعِ تو دیده‌ام که از نسلِ تو پادشاهی خواهد آمد که در جهان نامدار باشد.

نکته ادبی: اخترت را نشان: ستاره‌شناسی و طالع‌بینی.

که از پشت تو شهریاری بود که اندر جهان یادگاری بود

موبدان هم گفته‌اند که از پشتِ تو شاهی به وجود می‌آید که یادگاری از تو خواهد بود.

نکته ادبی: موبدان: دانایان و ستاره‌شناسان.

کنون از بزرگان یکی برگزین نگه کن پس پردهٔ کی پشین

اکنون یکی از بزرگان را انتخاب کن و به دخترانِ کی‌پسین نگاهی بینداز.

نکته ادبی: پیشنهادِ سیاسی شاه.

به خان کی آرش همان نیز هست ز هر سو بیرای و بپساو دست

در خانه کی‌آرش هم کسی هست، بررسی کن و دست به کار شو.

نکته ادبی: بپساو دست کنایه از اقدام کردن.

بدو گفت من شاه را بنده ام به فرمان و رایش سرافگنده ام

سیاوش گفت: من بنده توام و هر چه تو بگویی اطاعت می‌کنم.

نکته ادبی: احترامِ بی‌چون‌وچرای پسر به پدر.

هرآن کس که او برگزیند رواست جهاندار بربندگان پادشاست

هر کس را تو بپسندی برای من رواست، پادشاه بر بندگانش حاکم است.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ مطلقِ پادشاه.

نباید که سودابه این بشنود دگرگونه گوید بدین نگرود

نباید سودابه این را بشنود، چون ممکن است حرف‌های دیگری بزند و نپذیرد.

نکته ادبی: سیاوش از دخالت سودابه هراس دارد.

به سودابه زین گونه گفتار نیست مرا در شبستان او کار نیست

با سودابه صحبتی ندارم و کاری به کار او در شبستان ندارم.

نکته ادبی: دوری گزیدن سیاوش از سودابه.

ز گفت سیاوش بخندید شاه نه آگاه بد ز آب در زیرکاه

شاه از حرفِ سیاوش خندید، چون از توطئه (آب در زیر کاه) بی‌خبر بود.

نکته ادبی: آب در زیر کاه: ضرب‌المثل، کنایه از نیرنگِ پنهان.

گزین تو باید بدو گفت زن ازو هیچ مندیش وز انجمن

شاه گفت: انتخاب زن با توست، از او و دیگران نترس.

نکته ادبی: عدمِ درکِ خطر توسط شاه.

که گفتار او مهربانی بود به جان تو بر پاسبانی بود

گفتارِ او از سرِ مهربانی است و می‌خواهد از جانِ تو محافظت کند.

نکته ادبی: خوش‌بینیِ ساده‌لوحانه پادشاه.

سیاوش ز گفتار او شاد شد نهانش ز اندیشه آزاد شد

سیاوش از حرف‌های پدر شاد شد و نگرانی‌اش از بین رفت.

نکته ادبی: اطمینانِ سیاوش به نیتِ پدر.

به شاه جهان بر ستایش گرفت نوان پیش تختش نیایش گرفت

به شاه ستایش کرد و پیشِ تختِ او به نیایش پرداخت.

نکته ادبی: تکرارِ ادب و احترام.

نهانی ز سودابهٔ چاره گر همی بود پیچان و خسته جگر

اما در باطن، سودابه چاره‌گر بود و سیاوش از درونِ او رنج می‌کشید.

نکته ادبی: چاره‌گر کنایه از مکار و حیله‌گر بودن.

بدانست کان نیز گفتار اوست همی زو بدرید بر تنش پوست

سیاوش فهمید که این هم از نیرنگ‌های اوست و از شدتِ خشم و ناراحتی حالش بد شد.

نکته ادبی: دردِ سیاوش، نشانه درکِ عمیقِ او از فاجعه‌ای است که در پیش است.