شاهنامه - داستان رستم و شغاد

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
ازان نامداران سواری بجست گهی شد پیاده گهی برنشست
چو آمد سوی زابلستان بگفت که پیل ژیان گشت با خاک جفت
زواره همان و سپاهش همان سواری نجست از بد بدگمان
خروشی برآمد ز زابلستان ز بدخواه وز شاه کابلستان
همی ریخت زال از بر یال خاک همی کرد روی و بر خویش چاک
همی گفت زار ای گو پیلتن نخواهد که پوشد تنم جز کفن
گو سرفراز اژدهای دلیر زواره که بد نامبردار شیر
شغاد آن به نفرین شوریده بخت بکند از بن این خسروانی درخت
که داند که با پیل روباه شوم همی کین سگالد بران مرز و بوم
که دارد به یاد این چنین روزگار که داند شنیدن ز آموزگار
که چون رستمی پیش بینم به خاک به گفتار روباه گردد هلاک
چرا پیش ایشان نمردم به زار چرا ماندم اندر جهان یادگار
چرا بایدم زندگانی و گاه چرا بایدم خواب و آرامگاه
پس انگه بسی مویه آغاز کرد چو بر پور پهلو همی ساز کرد
گوا شیرگیرا یلا مهترا دلاور جهاندیده کنداورا
کجات آن دلیری و مردانگی کجات آن بزرگی و فرزانگی
کجات آن دل و رای و روشن روان کجات آن بر و برز و یال گران
کجات آن بزرگ اژدهافش درفش کجا تیر و گوپال و تیغ بنفش
نماندی به گیتی و رفتی به خاک که بادا سر دشمنت در مغاک
پس انگه فرامرز را با سپاه فرستاد تا رزم جوید ز شاه
تن کشته از چاه باز آورد جهان را به زاری نیاز آورد
فرامرز چون پیش کابل رسید به شهر اندرون نامداری ندید
گریزان همه شهر و گریان شده ز سوک جهانگیر بریان شده
بیامد بران دشت نخچیرگاه به جایی کجا کنده بودند چاه
چو روی پدر دید پور دلیر خروشی برآورد بر سان شیر
بدان گونه بر خاک تن پر ز خون به روی زمین بر فگنده نگون
همی گفت کای پهلوان بلند به رویت که آورد زین سان گزند
که نفرین بران مرد بی باک باد به جای کله بر سرش خاک باد
به یزدان و جان تو ای نامدار به خاک نریمان و سام سوار
که هرگز نبیند تنم جز زره بیوسنده و برفگنده گرد
بدان تا که کین گو پیلتن بخواهم ازان بی وفا انجمن
هم انکس که با او بدین کین میان ببستند و آمد به ما بر زبان
نمانم ز ایشان یکی را به جای هم انکس که بود اندرین رهنمای
بفرمود تا تختهای گران بیارند از هر سوی در گران
ببردند بسیار با هوی و تخت نهادند بر تخت زیبا درخت
گشاد آن میان بستن پهلوی برآهیخت زو جامهٔ خسروی
نخستین بشستندش از خون گرم بر و یال و ریش و تنش نرم نرم
همی عنبر و زعفران سوختند همه خستگیهاش بردوختند
همی ریخت بر تارکش بر گلاب بگسترد بر تنش کافور ناب
به دیبا تنش را بیاراستند ازان پس گل و مشک و می خواستند
کفن دوز بر وی ببارید خون به شانه زد آن ریش کافورگون
نبد جا تنش را همی بر دو تخت تنی بود با سایه گستر درخت
یکی نغز تابوت کردند ساج برو میخ زرین و پیکر ز عاج
همه درزهایش گرفته به قیر برآلوده بر قیر مشک و عبیر
ز جاهی برادرش را برکشید همی دوخت جایی کجا خسته دید
زبر مشک و کافور و زیرش گلاب ازان سان همی ریخت بر جای خواب
ازان پس تن رخش را برکشید بشست و برو جامه ها گسترید
بشستند و کردند دیبا کفن بجستند جایی یکی نارون
برفتند بیداردل درگران بریدند ازو تختهای گران
دو روز اندران کار شد روزگار تن رخش بر پیل کردند بار
ز کابلستان تا به زابلستان زمین شد به کردار غلغلستان
زن و مرد بد ایستاده به پای تنی را نبد بر زمین نیز جای
دو تابوت بر دست بگذاشتند ز انبوه چون باد پنداشتند
بده روز و ده شب به زابل رسید کسش بر زمین بر نهاده ندید
زمانه شد از درد او با خروش تو گفتی که هامون برآمد به جوش
کسی نیز نشنید آواز کس همه بومها مویه کردند و بس
به باغ اندرون دخمه ای ساختند سرش را به ابر اندر افراختند
برابر نهادند زرین دو تخت بران خوابنیده گو نیکبخت
هرانکس که بود از پرستندگان از آزاد وز پاکدل بندگان
همی مشک باگل برآمیختند به پای گو پیلتن ریختند
همی هرکسی گفت کای نامدار چرا خواستی مشک و عنبر نثار
نخواهی همی پادشاهی و بزم نپوشی همی نیز خفتان رزم
نبخشی همی گنج و دینار نیز همانا که شد پیش تو خوار چیز
کنون شاد باشی به خرم بهشت که یزدانت از داد و مردی سرشت
در دخمه بستند و گشتند باز شد آن نامور شیر گردن فراز
چه جویی همی زین سرای سپنج کز آغاز رنجست و فرجام رنج
بریزی به خاک از همه ز آهنی اگر دین پرستی ور آهرمنی
تو تا زنده ای سوی نیکی گرای مگر کام یابی به دیگر سرای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات، سوگ‌نامه‌ای حماسی از پایان تراژیک رستم، پهلوان بزرگ ایران، و اسب وفادارش رخش است. روایت با رسیدن خبر شهادت رستم به زابلستان آغاز می‌شود و واکنش‌های عمیق عاطفی زال، پدر داغ‌دیده، و سپس خشم و اندوه فرامرز، فرزند رستم، را در رویارویی با این فاجعه به تصویر می‌کشد.

در بخش پایانی، داستان با دقت به آیین‌های سوگواری و تدارکات دفن قهرمان می‌پردازد که با احترامی ویژه انجام می‌شود. این صحنه‌ها نه تنها بازتاب‌دهنده‌ی فقدانِ جبران‌ناپذیرِ اسطوره‌ای بزرگ است، بلکه بسترسازِ انتقامِ حتمی و خون‌خواهی فرامرز از مسببان این نیرنگ شوم، یعنی شغاد و کابل‌شاه است.

معنای روان

ازان نامداران سواری بجست گهی شد پیاده گهی برنشست

سواری به دنبال افراد نامدار و سرشناس می‌گشت و با شتاب، گاهی پیاده و گاهی سواره حرکت می‌کرد تا خبر را برساند.

نکته ادبی: ترکیب نامداران اشاره به بزرگان و پهلوانان زابلستان دارد.

چو آمد سوی زابلستان بگفت که پیل ژیان گشت با خاک جفت

وقتی به زابلستان رسید، با اندوه گفت که آن پهلوان بزرگ و قدرتمند (رستم)، به خاک افتاده و جان سپرده است.

نکته ادبی: پیل ژیان استعاره از رستم است که به قدرت و هیبت او اشاره دارد.

زواره همان و سپاهش همان سواری نجست از بد بدگمان

زواره و سپاهیانش همچنان در جای خود بودند و از آن فرد بدگمان و خیانتکار، سواری را جستجو نکردند (اعتمادی نداشتند).

نکته ادبی: اشاره به هوشیاری زواره در برابر بدخواهان.

خروشی برآمد ز زابلستان ز بدخواه وز شاه کابلستان

صدای شیون و فریاد از زابلستان بلند شد؛ هم از سوی دشمنان و هم از جانب شاه کابلستان که درگیر این توطئه بودند.

نکته ادبی: خروش در اینجا به معنای فریاد اندوه و فغان است.

همی ریخت زال از بر یال خاک همی کرد روی و بر خویش چاک

زال از شدت غم، خاک بر سر می‌ریخت و صورت و سینه خود را از فرط مصیبت می‌خراشید.

نکته ادبی: خاک بر سر ریختن و چاک دادن گریبان، از آیین‌های کهن سوگواری است.

همی گفت زار ای گو پیلتن نخواهد که پوشد تنم جز کفن

زال با زاری می‌گفت: ای پهلوان پیل‌تن، آیا این سرنوشت تو بود که بدنت جز با کفن، پوشش دیگری نبیند؟

نکته ادبی: پیل‌تن وصفی است که مکرر برای رستم به کار رفته و نشانگر عظمت جسمانی اوست.

گو سرفراز اژدهای دلیر زواره که بد نامبردار شیر

ای مرد سرفراز و اژدهای دلیر، و ای زواره که شیر نامدار میدان بودی.

نکته ادبی: اژدها در اینجا استعاره از قدرت بی‌پایان و هراس‌انگیزی رستم است.

شغاد آن به نفرین شوریده بخت بکند از بن این خسروانی درخت

شغاد که بختش تیره است و سزاوار نفرین، ریشه این خاندان پرشکوه و شاهانه را از بیخ و بن کند.

نکته ادبی: خسروانی درخت کنایه از خاندان و دودمان پادشاهی و پهلوانی رستم است.

که داند که با پیل روباه شوم همی کین سگالد بران مرز و بوم

چه کسی باور می‌کند که یک روباه شوم (شغاد)، بتواند چنین کینه‌ای علیه آن پهلوان و آن مرز و بوم به کار بندد؟

نکته ادبی: روباه صفتِ مکر و حیله‌گری شغاد است که در مقابل شیر (رستم) قرار گرفته است.

که دارد به یاد این چنین روزگار که داند شنیدن ز آموزگار

چه کسی چنین روزگار تلخی را به یاد دارد و چه کسی می‌تواند از آموزگار روزگار، چنین درسی را بشنود (و بپذیرد)؟

نکته ادبی: آموزگار در اینجا کنایه از گردش روزگار و سرنوشت است.

که چون رستمی پیش بینم به خاک به گفتار روباه گردد هلاک

که چگونه رستمِ پیش‌بین را به خاک می‌بینم که بر اثر سخن و فریب یک روباه، نابود شد.

نکته ادبی: تضاد میان رستم (پهلوان) و روباه (مکار) برای برجسته کردن ناجوانمردی شغاد است.

چرا پیش ایشان نمردم به زار چرا ماندم اندر جهان یادگار

چرا پیش از این واقعه نمردم و چرا زنده ماندم که شاهد چنین روزگاری باشم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده اوج استیصال و ناامیدی زال است.

چرا بایدم زندگانی و گاه چرا بایدم خواب و آرامگاه

زندگانی، مقام، خواب و آرامش برای من دیگر چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: اشاره به بیزاری از دنیا پس از از دست دادن فرزند.

پس انگه بسی مویه آغاز کرد چو بر پور پهلو همی ساز کرد

پس از آن، زال بسیار ناله و مویه سر داد و برای فرزند پهلوانش، عزاداری کرد.

نکته ادبی: پور پهلو اشاره به رستم دارد.

گوا شیرگیرا یلا مهترا دلاور جهاندیده کنداورا

ای شیرگیر، ای یل بزرگ، ای دلاور جهاندیده و ای مرد جنگی.

نکته ادبی: خطاب قرار دادنِ جنازه رستم با القاب حماسی.

کجات آن دلیری و مردانگی کجات آن بزرگی و فرزانگی

آن دلیری، مردانگی، بزرگی و خردمندی تو کجا رفت؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش برای تأکید بر فقدان صفات رستم.

کجات آن دل و رای و روشن روان کجات آن بر و برز و یال گران

آن قدرت رای، روشن‌بینی، و آن اندام و قامت تنومند تو کجا رفت؟

نکته ادبی: بر و برز اشاره به تناسب اندام و هیبت رستم دارد.

کجات آن بزرگ اژدهافش درفش کجا تیر و گوپال و تیغ بنفش

آن درفش بزرگِ اژدها‌پیکر، تیر، گرز و شمشیر تو کجا رفت؟

نکته ادبی: اژدهافش درفش اشاره به نشان مخصوص درفش رستم دارد.

نماندی به گیتی و رفتی به خاک که بادا سر دشمنت در مغاک

در جهان نماندی و به خاک رفتی؛ امیدوارم سر دشمنت در گور باشد.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و کنایه از گور است.

پس انگه فرامرز را با سپاه فرستاد تا رزم جوید ز شاه

سپس فرامرز را با لشکری فرستاد تا از شاه کابلستان انتقام بگیرد و با او بجنگد.

نکته ادبی: رزم جستن از شاه کابل آغاز مرحله انتقام است.

تن کشته از چاه باز آورد جهان را به زاری نیاز آورد

فرامرز پیکر کشته‌شدگان را از چاه بیرون آورد و جهان را غرق در اندوه کرد.

نکته ادبی: نیاز آوردن در اینجا به معنای دچار کردن به غم و اندوه است.

فرامرز چون پیش کابل رسید به شهر اندرون نامداری ندید

فرامرز وقتی به کابل رسید، هیچ فرد نامداری را در شهر ندید (همه گریخته بودند).

نکته ادبی: خلوت شدن شهر نشانه ترس مردم از انتقام فرامرز است.

گریزان همه شهر و گریان شده ز سوک جهانگیر بریان شده

همه مردم شهر از ترس فرار کردند یا در سوگ رستم، گریان و اندوهگین بودند.

نکته ادبی: بریان شدن کنایه از سوختن دل و غم و اندوه شدید است.

بیامد بران دشت نخچیرگاه به جایی کجا کنده بودند چاه

به آن دشتِ شکارگاه آمد، به همان‌جایی که چاه را کنده بودند.

نکته ادبی: نخچیرگاه محل وقوع تله‌گذاری و مرگ رستم است.

چو روی پدر دید پور دلیر خروشی برآورد بر سان شیر

فرامرزِ دلاور وقتی پیکر پدر را دید، مانند شیری خروشید.

نکته ادبی: تشبیه به شیر برای نشان دادن قدرت و غلیان احساسات فرامرز.

بدان گونه بر خاک تن پر ز خون به روی زمین بر فگنده نگون

دید که پیکر پدر غرق در خون، روی زمین به صورت افتاده است.

نکته ادبی: نگون به معنای وارونه یا سر به زیر افتاده است.

همی گفت کای پهلوان بلند به رویت که آورد زین سان گزند

می‌گفت: ای پهلوان بزرگ، چه کسی این بلا را بر سر تو آورد؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و بلا است.

که نفرین بران مرد بی باک باد به جای کله بر سرش خاک باد

نفرین بر آن مرد بی‌باک باد و به جای کلاه، خاک بر سرش ریخته شود.

نکته ادبی: خاک بر سر شدن کنایه از ذلت و بدبختی است.

به یزدان و جان تو ای نامدار به خاک نریمان و سام سوار

به یزدان و جان تو ای نامدار، و به خاک نریمان و سام سوار قسم می‌خورم.

نکته ادبی: سوگند به نیاکان، نشان‌دهنده قداست عهد و پیمان در شاهنامه است.

که هرگز نبیند تنم جز زره بیوسنده و برفگنده گرد

که دیگر بدنم جز زره نخواهد دید تا کینه‌ی تو را از آن انجمن بی‌وفا نستانم.

نکته ادبی: اشاره به پوشیدن لباس جنگ به جای لباس معمولی تا زمان انتقام.

بدان تا که کین گو پیلتن بخواهم ازان بی وفا انجمن

تا کینه‌ی آن پهلوان پیل‌تن را از آن گروه خائن و بی‌وفا نگیرم، آرام نمی‌گیرم.

نکته ادبی: انجمن در اینجا اشاره به گروه توطئه‌گر است.

هم انکس که با او بدین کین میان ببستند و آمد به ما بر زبان

حتی آن کسی که با او این پیمان کینه را بست و این فتنه را به ما تحمیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به نقش کابل‌شاه در این ماجرا.

نمانم ز ایشان یکی را به جای هم انکس که بود اندرین رهنمای

از آنان کسی را زنده نمی‌گذارم، حتی آن کسی که راهنمای این نقشه بوده است.

نکته ادبی: اشاره به حذف کامل دشمنان.

بفرمود تا تختهای گران بیارند از هر سوی در گران

فرمان داد تا تخت‌های بزرگ و گران‌بهایی را از هر سو بیاورند.

نکته ادبی: تخت در اینجا منظور تابوت یا تختی برای حمل پیکر است.

ببردند بسیار با هوی و تخت نهادند بر تخت زیبا درخت

بسیار با هیاهو و شکوه تخت آوردند و آن پیکر والا را بر آن نهادند.

نکته ادبی: درخت کنایه از قامت استوار و تنومند رستم است.

گشاد آن میان بستن پهلوی برآهیخت زو جامهٔ خسروی

کمربند پهلوانی او را باز کردند و لباس‌های مخصوص پادشاهی و پهلوانی را از تنش درآوردند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آمادگی برای نبرد و پهلوانی است.

نخستین بشستندش از خون گرم بر و یال و ریش و تنش نرم نرم

ابتدا تنش را از خون گرم شستند، و بر و یال و ریش و اندامش را به آرامی پاک کردند.

نکته ادبی: نرم نرم قید حالت برای نشان دادن نهایت احترام در شستشو است.

همی عنبر و زعفران سوختند همه خستگیهاش بردوختند

عنبر و زعفران سوزاندند (خوشبو کردند) و تمام زخم‌هایش را مرهم نهادند.

نکته ادبی: خستگی در اینجا به معنای زخم و جراحت است.

همی ریخت بر تارکش بر گلاب بگسترد بر تنش کافور ناب

بر سرش گلاب ریختند و بر پیکرش کافور ناب پوشاندند.

نکته ادبی: کافور برای معطر کردن و حفظ پیکر در آیین تدفین استفاده می‌شده است.

به دیبا تنش را بیاراستند ازان پس گل و مشک و می خواستند

پیکرش را با پارچه‌های دیبا آراستند و سپس گل و مشک و شراب خواستند.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای گران‌بهاست که نشانه احترام و بزرگی متوفی است.

کفن دوز بر وی ببارید خون به شانه زد آن ریش کافورگون

کفن‌دوز در حالی که خون گریه می‌کرد، آن ریش سفید آغشته به کافور را شانه زد.

نکته ادبی: کافورگون یعنی به رنگ کافور (سفید) که نشانه پیری و وقار رستم است.

نبد جا تنش را همی بر دو تخت تنی بود با سایه گستر درخت

تن او چنان بزرگ بود که بر دو تخت جا نمی‌شد، گویی درختی سایه‌گستر بود.

نکته ادبی: تشبیه به درخت سایه‌گستر برای نشان دادن بزرگی و ابهت قامت رستم.

یکی نغز تابوت کردند ساج برو میخ زرین و پیکر ز عاج

تابوتی زیبا از چوب ساج ساختند که میخ‌های زرین و تزئینات عاج داشت.

نکته ادبی: ساج چوبی محکم و گران‌بهاست.

همه درزهایش گرفته به قیر برآلوده بر قیر مشک و عبیر

درزهای تابوت را با قیر گرفتند و بر آن مشک و عبیر مالیدند.

نکته ادبی: قیر برای ضدآب کردن و عطر برای خوش‌بو کردن تابوت استفاده می‌شد.

ز جاهی برادرش را برکشید همی دوخت جایی کجا خسته دید

برادرش (زواره) را از آن چاه بیرون کشیدند و هر جا که زخمی بود را دوختند.

نکته ادبی: اشاره به بازیابی جسد زواره در کنار رستم.

زبر مشک و کافور و زیرش گلاب ازان سان همی ریخت بر جای خواب

بالای آن مشک و کافور و زیرش گلاب ریختند و آن را آماده جایگاه ابدی کردند.

نکته ادبی: توصیف آیین‌های تدفین با جزئیات دقیق.

ازان پس تن رخش را برکشید بشست و برو جامه ها گسترید

سپس تن اسبش (رخش) را بیرون آوردند، شستند و بر آن پارچه‌های نفیس پوشاندند.

نکته ادبی: تکریم رخش نشان‌دهنده پیوند عمیق میان اسب و پهلوان است.

بشستند و کردند دیبا کفن بجستند جایی یکی نارون

آن را شستند و دیبا کفن کردند و درختی تنومند (نارون) برای دفنش یافتند.

نکته ادبی: دیبا کفن کردن اسب، نهایت احترام به رخش است.

برفتند بیداردل درگران بریدند ازو تختهای گران

افراد هوشیار رفتند و از آن درخت تخته‌های بزرگ و محکمی بریدند.

نکته ادبی: اشاره به نجاری و ساخت تابوت برای اسب.

دو روز اندران کار شد روزگار تن رخش بر پیل کردند بار

دو روز صرف این کار شد و سرانجام پیکر رخش را بر پیل بار کردند.

نکته ادبی: پیل (فیل) برای حمل بارهای سنگین استفاده می‌شد که نشان‌دهنده وزن زیاد یا اهمیت موضوع است.

ز کابلستان تا به زابلستان زمین شد به کردار غلغلستان

فاصله میان کابلستان تا زابلستان چنان پر از جمعیت و هیاهوی سوگواران شد که گویی تمام آن گستره به یک میدانِ پرغلغله و پرصدا تبدیل گشت.

نکته ادبی: به کردار به معنی «به مانندِ» است. غلغلستان اسمی ساختگی از سوی فردوسی برای توصیف فضای پرشور و پرصداست.

زن و مرد بد ایستاده به پای تنی را نبد بر زمین نیز جای

زن و مرد همگی ایستاده بودند و جمعیت چنان فشرده بود که حتی جای خالی برای نشستن بر روی زمین پیدا نمی‌شد.

نکته ادبی: «تنی» در اینجا به معنای «جایگاهی به اندازه یک نفر» است.

دو تابوت بر دست بگذاشتند ز انبوه چون باد پنداشتند

دو تابوت را بر دست گرفتند و جمعیت به قدری انبوه بود که وقتی حرکت می‌کردند، گویی باد شدیدی در حال وزیدن است.

نکته ادبی: تشبیه انبوه جمعیت به باد، نشان‌دهنده کثرت و حرکتِ یکپارچه مردم است.

بده روز و ده شب به زابل رسید کسش بر زمین بر نهاده ندید

ده روز و ده شب طول کشید تا به زابل رسیدند، اما در تمام این مدت، هیچ‌کس ندید که تابوت‌ها حتی برای لحظه‌ای بر زمین گذاشته شوند.

نکته ادبی: «بده روز» همان ده روز است. فعل «نهاده ندید» به معنایِ بر زمین ننهادنِ تابوت برای احترامِ بیش‌ از حد به پیکر پهلوان است.

زمانه شد از درد او با خروش تو گفتی که هامون برآمد به جوش

روزگار از غمِ مرگ او خروشان شد، چنان که گویی بیابان و زمین از شدتِ درد و اندوه به جوش و خروش آمده است.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و بیابان است. فردوسی برای نشان دادنِ عظمتِ سوگ، طبیعت را نیز شریکِ درد می‌داند (تشخیص).

کسی نیز نشنید آواز کس همه بومها مویه کردند و بس

هیچ‌کس با دیگری سخن نمی‌گفت و صدایی از کسی شنیده نمی‌شد؛ تنها صدای مویه و زاری بود که در تمام سرزمین‌ها طنین‌انداز شده بود.

نکته ادبی: «بوم» در اینجا به معنای سرزمین و جایگاه است.

به باغ اندرون دخمه ای ساختند سرش را به ابر اندر افراختند

در میان باغ، دخمه‌ای (آرامگاهی) باشکوه ساختند که ارتفاع آن به قدری زیاد بود که گویی سر به آسمان و ابرها می‌ساید.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ ارتفاع دخمه برای نشان دادنِ جایگاهِ رفیعِ پهلوانان است.

برابر نهادند زرین دو تخت بران خوابنیده گو نیکبخت

درون آن دو تخت زرین کنار هم نهادند و آن قهرمانانِ نیک‌بخت را بر آن تخت‌ها خواباندند.

نکته ادبی: خوابانیدن در اینجا کنایه از آرام‌گرفتن و دفن کردن است.

هرانکس که بود از پرستندگان از آزاد وز پاکدل بندگان

تمامِ کسانی که در خدمت آن دو پهلوان بودند، چه آزادگان و چه بندگانِ وفادار و پاک‌دل، در آنجا حضور داشتند.

نکته ادبی: آزاد و پاک‌دل بودنِ بندگان، نشان‌دهنده محبوبیت و نیکیِ نهادینه شده در شخصیتِ قهرمانان است.

همی مشک باگل برآمیختند به پای گو پیلتن ریختند

اطرافیان گلاب و مشک را در هم می‌آمیختند و بر پایِ آن پهلوانِ پیل‌تن (رستم) می‌ریختند (تا پیکرش خوشبو بماند).

نکته ادبی: پیل‌تن وصفی برای رستم است که نشان‌دهنده قدرت عظیم جسمانی اوست.

همی هرکسی گفت کای نامدار چرا خواستی مشک و عنبر نثار

هرکسی با اندوه می‌گفت: ای پهلوانِ نامدار، تو که دیگر در میان ما نیستی، چرا (به رسمِ بزرگان) مشک و عنبر برایت نثار کنیم؟

نکته ادبی: این یک پرسشِ بلاغی (استفهام انکاری) است که تأکید بر بیهودگیِ رسوم دنیوی برای کسی که از دنیا رفته است، دارد.

نخواهی همی پادشاهی و بزم نپوشی همی نیز خفتان رزم

دیگر پادشاهی و بزم‌های باشکوه را نمی‌خواهی و زره و لباس رزم را بر تن نخواهی کرد.

نکته ادبی: خفتان نوعی لباس جنگی است. شاعر در حال شمارشِ لذت‌های دنیوی است که دیگر به کارِ متوفی نمی‌آید.

نبخشی همی گنج و دینار نیز همانا که شد پیش تو خوار چیز

دیگر گنج و ثروت به کسی نمی‌بخشی؛ گویی که تمام این دارایی‌ها در چشم تو بی‌ارزش و کوچک شده است.

نکته ادبی: «خوار شدن» به معنای بی‌ارزش شدنِ متاع دنیا در نظرِ کسی است که مرگ را دیده است.

کنون شاد باشی به خرم بهشت که یزدانت از داد و مردی سرشت

اکنون در بهشتِ خرم و زیبا شاد باش، زیرا خداوند تو را با سرشتی سرشار از عدالت و جوانمردی آفرید.

نکته ادبی: داد و مردی (جوانمردی) برترین ویژگی‌های اخلاقی از نظر فردوسی هستند.

در دخمه بستند و گشتند باز شد آن نامور شیر گردن فراز

درِ دخمه را بستند و بازگشتند؛ آن شیرمردِ نامور و بلندمرتبه برای همیشه در آنجا آرمید.

نکته ادبی: شیر گردن‌فراز استعاره از قهرمانِ دلیر و مغرور است.

چه جویی همی زین سرای سپنج کز آغاز رنجست و فرجام رنج

ای انسان، تو چرا از این دنیای گذرا (سرای سپنج) چیزی طلب می‌کنی؟ دنیایی که از آغاز تا انجامش فقط رنج است.

نکته ادبی: سرای سپنج کنایه از دنیای فانی و ناپایدار است.

بریزی به خاک از همه ز آهنی اگر دین پرستی ور آهرمنی

سرانجامِ همه، چه دین‌دار و نیک‌خواه باشی و چه آهرمنی (بدکار)، خاک شدن و بازگشت به زمین است.

نکته ادبی: آهرمنی به معنای پیرو اهریمن یا فرد بدذات است.

تو تا زنده ای سوی نیکی گرای مگر کام یابی به دیگر سرای

پس تا زمانی که زنده‌ای، به سوی نیکی و کارهای خیر حرکت کن، شاید در جهانِ دیگر به پاداش و سعادت برسی.

نکته ادبی: دیگر سرای به معنای آخرت و جهان پس از مرگ است.