شاهنامه - داستان رستم و شغاد

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
چنین گوید آن پیر دانش پژوه هنرمند و گوینده و با شکوه
که در پرده بد زال را برده ای نوازندهٔ رود و گوینده ای
کنیزک پسر زاد روزی یکی که ازماه پیدا نبود اندکی
به بالا و دیدار سام سوار ازو شاد شد دودهٔ نامدار
ستاره شناسان و کنداوران ز کشمیر و کابل گزیده سران
ز آتش پرست و ز یزدان پرست برفتند با زیج رومی به دست
گرفتند یکسر شمار سپهر که دارد بران کودک خرد مهر
ستاره شمرکان شگفتی بدید همی این بدان آن بدین بنگرید
بگفتند با زال سام سوار که ای از بلند اختران یادگار
گرفتیم و جستیم راز سپهر ندارد بدین کودک خرد مهر
چو این خوب چهره به مردی رسد به گاه دلیری و گردی رسد
کند تخمهٔ سام نیرم تباه شکست اندرآرد بدین دستگاه
همه سیستان زو شود پرخروش همه شهر ایران برآید به جوش
شود تلخ ازو روز بر هر کسی ازان پس به گیتی نماند بسی
غمی گشت زان کار دستان سام ز دادار گیتی همی برد نام
به یزدان چنین گفت کای رهنمای تو داری سپهر روان را به پای
به هر کار پشت و پناهم توی نمایندهٔ رای و راهم توی
سپهر آفریدی و اختر همان همه نیکویی باد ما را گمان
بجز کام و آرام و خوبی مباد ورا نام کرد آن سپهبد شغاد
همی داشت مادر چو شد سیر شیر دلارام و گوینده و یادگیر
بران سال کودک برافراخت یال بر شاه کابل فرستاد زال
جوان شد به بالای سرو بلند سواری دلاور به گرز و کمند
سپهدار کابل بدو بنگرید همی تاج و تخت کیان را سزید
به گیتی به دیدار او بود شاد بدو داد دختر ز بهر نژاد
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش فرستاد با نامور دخترش
همی داشتش چون یکی تازه سیب کز اختر نبودی بروبر نهیب
بزرگان ایران و هندوستان ز رستم زدندی همی داستان
چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژ و ساو
در اندیشهٔ مهتر کابلی چنان بد کزو رستم زابلی
نگیرد ز کار درم نیز یاد ازان پس که داماد او شد شغاد
چو هنگام باژ آمد آن بستدند همه کابلستان بهم بر زدند
دژم شد ز کار برادر شغاد نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد
چنین گفت با شاه کابل نهان که من سیر گشتم ز کار جهان
برادر که او را ز من شرم نیست مرا سوی او راه و آزرم نیست
چه مهتر برادر چه بیگانه ای چه فرزانه مردی چه دیوانه ای
بسازیم و او را به دام آوریم به گیتی بدین کار نام آوریم
بگفتند و هر دو برابر شدند به اندیشه از ماه برتر شدند
نگر تا چه گفتست مرد خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد
شبی تا برآمد ز کوه آفتاب دو تن را سر اندر نیامد به خواب
که ما نام او از جهان کم کنیم دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم
چنین گفت با شاه کابل شغاد که گر زین سخن داد خواهیم داد
یکی سور کن مهتران را بخوان می و رود و رامشگران را بخوان
به می خوردن اندر مرا سرد گوی میان کیان ناجوانمرد گوی
ز خواری شوم سوی زابلستان بنالم ز سالار کابلستان
چه پیش برادر چه پیش پدر ترا ناسزا خوانم و بدگهر
برآشوبد او را سر از بهر من بیابد برین نامور شهر من
برآید چنین کار بر دست ما به چرخ فلک بر بود شست ما
تو نخچیرگاهی نگه کن به راه بکن چاه چندی به نخچیرگاه
براندازهٔ رستم و رخش ساز به بن در نشان تیغهای دراز
همان نیزه و حربهٔ آبگون سنان از بر و نیزه زیر اندرون
اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج چو خواهی که آسوده گردی ز رنج
بجای آر صد مرد نیرنگ ساز بکن چاه و بر باد مگشای راز
سر چاه را سخت کن زان سپس مگوی این سخن نیز با هیچ کس
بشد شاه و رای از منش دور کرد به گفتار آن بی خرد سور کرد
مهان را سراسر ز کابل بخواند بخوان پسندیده شان برنشاند
چو نان خورده شد مجلس آراستند می و رود و رامشگران خواستند
چو سر پر شد از بادهٔ خسروی شغاد اندر آشفت از بدخوی
چنین گفت با شاه کابل که من همی سرفرازم به هر انجمن
برادر چو رستم چو دستان پدر ازین نامورتر که دارد گهر
ازو شاه کابل برآشفت و گفت که چندین چه داری سخن در نهفت
تو از تخمهٔ سام نیرم نه ای برادر نه ای خویش رستم نه ای
نکردست یاد از تو دستان سام برادر ز تو کی برد نیز نام
تو از چاکران کمتری بر درش برادر نخواند ترا مادرش
ز گفتار او تنگ دل شد شغاد برآشفت و سر سوی زابل نهاد
همی رفت با کابلی چند مرد دلی پر ز کین لب پر از باد سرد
بیامد به درگاه فرخ پدر دلی پر ز چاره پر از کینه سر
هم انگه چو روی پسر دید زال چنان برز و بالا و آن فر و یال
بپرسید بسیار و بنواختش هم انگه بر پیلتن تاختش
ز دیدار او شاد شد پهلوان چو دیدش خردمند و روشن روان
چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر نزاید مگر زورمند و دلیر
چگونه است کار تو با کابلی چه گویند از رستم زابلی
چنین داد پاسخ به رستم شغاد که از شاه کابل مکن نیز یاد
ازو نیکویی بد مرا پیش ازین چو دیدی مرا خواندی آفرین
کنون می خورد چنگ سازد همی سر از هر کسی برفرازد همی
مرابر سر انجمن خوار کرد همان گوهر بد پدیدار کرد
همی گفت تا کی ازین باژ و ساو نه با سیستان ما نداریم تاو
ازین پس نگوییم کو رستمست نه زو مردی و گوهر ما کمست
نه فرزند زالی مرا گفت نیز وگر هستی او خود نیرزد به چیز
ازان مهتران شد دلم پر ز درد ز کابل براندم دو رخساره زرد
چو بشنید رستم برآشفت و گفت که هرگز نماند سخن در نهفت
ازو نیر مندیش وز لشکرش که مه لشکرش باد و مه افسرش
من او را بدین گفته بیجان کنم برو بر دل دوده پیچان کنم
ترا برنشانم بر تخت اوی به خاک اندر آرم سر بخت اوی
همی داشتش روی چند ارجمند سپرده بدو جایگاه بلند
ز لشگر گزین کرد شایسته مرد کسی را که زیبا بود در نبرد
بفرمود تا ساز رفتن کنند ز زابل به کابل نشستن کنند
چو شد کار لشکر همه ساخته دل پهلوان گشت پرداخته
بیامد بر مرد جنگی شغاد که با شاه کابل مکن رزم یاد
که گر نام تو برنویسم بر آب به کابل نیابد کس آرام و خواب
که یارد که پیش تو آید به جنگ وگر تو بجنبی که سازد درنگ
برآنم که او زین پشمان شدست وزین رفتم سوی درمان شدست
بیارد کنون پیش خواهشگران ز کابل گزیده فراوان سران
چنین گفت رستم که اینست راه مرا خود به کابل نباید سپاه
زواره بس و نامور صد سوار پیاده همان نیز صد نامدار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه که به داستانِ شُغاد و توطئه او علیه رستم اختصاص دارد، با تولد کودکی با تقدیر شوم آغاز می‌شود. علی‌رغم تلاش‌های زال برای تربیت و پرورش او، ستارگانِ سرنوشت از خیانت و ویرانی‌ای که او در آینده برای خاندان سام و سرزمین سیستان به بار خواهد آورد، خبر می‌دهند. این بخش نمایانگر تقابلِ سنتِ کهنِ اختربینی با سرنوشت است، جایی که پیش‌گویی‌ها، ناگزیر بودنِ وقوعِ فاجعه را به تصویر می‌کشند.

در ادامه، با رشدِ شغاد و ازدواج او با دخترِ شاه کابل، تضادهای سیاسی و حسادت‌های شخصیِ ناشی از خراج‌خواهی‌های رستم، آتشِ کینه‌ای را در دلِ او شعله‌ور می‌سازد. شغاد با احساسِ تحقیر و حقارت در برابر برادر، مسیرِ خیانت را در پیش می‌گیرد و با هم‌دستیِ شاه کابل، نقشه‌ای پلید برای نابودیِ نمادِ قدرتِ ایران، یعنی رستم، طراحی می‌کند. این بخش بر درونمایه‌های حسادت، ناسپاسی و پیمان‌شکنی متمرکز است که منجر به فاجعه‌ای بزرگ در شاهنامه می‌شود.

معنای روان

چنین گوید آن پیر دانش پژوه هنرمند و گوینده و با شکوه

آن پیرِ دانشمند و سخن‌سرای بزرگ و باشکوه، داستان را این‌گونه آغاز می‌کند و روایت می‌کند.

نکته ادبی: پیر دانش‌پژوه در اینجا اشاره به فردی خردمند و راویِ کهن‌سالِ داستان دارد.

که در پرده بد زال را برده ای نوازندهٔ رود و گوینده ای

او می‌گوید که زال، پسری از زنی (کنیزکی) در پرده داشت که نوازنده و سخن‌گو بود.

نکته ادبی: پرده در اینجا کنایه از حرم‌سرا یا خلوت‌گاه است. زال در اینجا نامِ همسرِ زال است.

کنیزک پسر زاد روزی یکی که ازماه پیدا نبود اندکی

آن کنیزک روزی پسری به دنیا آورد که چهره‌اش چنان درخشان بود که گویی از ماه هم روشن‌تر است.

نکته ادبی: ماه در اینجا نمادِ زیبایی و درخشندگیِ بی‌نقص است.

به بالا و دیدار سام سوار ازو شاد شد دودهٔ نامدار

سامِ سوار (پدربزرگِ کودک) از قامت و چهره‌ی او بسیار خشنود شد و خاندانِ نامدارِ زال از وجودِ او شادمان گشتند.

نکته ادبی: دوده به معنای خاندان و تبار است.

ستاره شناسان و کنداوران ز کشمیر و کابل گزیده سران

ستاره‌شناسان و دانشمندانِ ماهر از سرزمین‌های کشمیر و کابل گرد هم آمدند.

نکته ادبی: کنداوران به معنای افرادِ توانا و داناست.

ز آتش پرست و ز یزدان پرست برفتند با زیج رومی به دست

موبدانِ آتش‌پرست و یزدان‌پرست، همگی با کتاب‌ها و ابزارهای نجومی (زیج) نزدِ زال آمدند.

نکته ادبی: زیج جدولی است که موقعیت ستارگان را در آن ثبت می‌کردند.

گرفتند یکسر شمار سپهر که دارد بران کودک خرد مهر

همه با هم حرکاتِ آسمان را بررسی کردند تا ببینند این کودک در چه وضعیتی متولد شده و چه سرنوشتی دارد.

نکته ادبی: سپهر در اینجا نمادِ فلک و سرنوشتِ مقدر است.

ستاره شمرکان شگفتی بدید همی این بدان آن بدین بنگرید

ستاره‌شناسان از چیزی که دیدند شگفت‌زده شدند و هر کدام با تردید به دیگری نگاه می‌کردند.

نکته ادبی: ستاره‌شمران همان منجمان هستند.

بگفتند با زال سام سوار که ای از بلند اختران یادگار

آن‌ها به زال گفتند: ای کسی که یادگارِ خاندانِ بزرگی (سام) هستی...

نکته ادبی: بلند اختران در اینجا کنایه از تبارِ والا و پر افتخار است.

گرفتیم و جستیم راز سپهر ندارد بدین کودک خرد مهر

ما رازِ آسمان را جست‌وجو کردیم و در یافتیم که ستارگان سرِ مهر و دوستی با این کودک ندارند (تقدیرش شوم است).

نکته ادبی: مهر نداشتنِ ستاره، تعبیری برای شوم بودنِ طالع است.

چو این خوب چهره به مردی رسد به گاه دلیری و گردی رسد

هنگامی که این کودکِ زیبا به جوانی و دلیری برسد...

نکته ادبی: گردی به معنای پهلوانی و دلاوری است.

کند تخمهٔ سام نیرم تباه شکست اندرآرد بدین دستگاه

باعثِ نابودیِ خاندانِ سامِ نیرم می‌شود و این دستگاهِ پادشاهی را به شکست و فروپاشی می‌کشاند.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تخمه‌یِ پهلوانی است.

همه سیستان زو شود پرخروش همه شهر ایران برآید به جوش

تمامِ سرزمینِ سیستان از وجودِ او دچارِ آشوب و هیاهو می‌شود و شهرهای ایران به جوش و خروش می‌افتند.

نکته ادبی: پرخروش شدن کنایه از وقوعِ جنگ و ناامنی است.

شود تلخ ازو روز بر هر کسی ازان پس به گیتی نماند بسی

زندگی برای همه تلخ می‌شود و پس از او، عمرِ زیادی برایش در این دنیا باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: نماندنِ بسی کنایه از کوتاهیِ عمر یا مرگِ زودرس است.

غمی گشت زان کار دستان سام ز دادار گیتی همی برد نام

زال از این پیش‌گویی بسیار غمگین شد و دست به دعا به سوی خداوندِ جهان برداشت.

نکته ادبی: دستان لقبی است برای زال.

به یزدان چنین گفت کای رهنمای تو داری سپهر روان را به پای

به خدا گفت: ای راهنمایِ بندگان، تویی که گردشِ آسمان را استوار نگه می‌داری.

نکته ادبی: سپهرِ روان استعاره از گردشِ فلک است.

به هر کار پشت و پناهم توی نمایندهٔ رای و راهم توی

در هر کاری تو پشتیبانِ من هستی و تویی که راه و روشِ درست را به من نشان می‌دهی.

نکته ادبی: رای و راه به معنای تدبیر و مسیر است.

سپهر آفریدی و اختر همان همه نیکویی باد ما را گمان

تو آسمان و ستارگان را آفریدی، پس امیدوارم که تقدیرِ ما جز خوبی و نیکی نباشد.

نکته ادبی: گمان در اینجا به معنای امید و تصورِ خیر است.

بجز کام و آرام و خوبی مباد ورا نام کرد آن سپهبد شغاد

امید که جز کامروایی و آرامش پیش نیاید؛ پس زال نامِ این کودک را «شغاد» نهاد.

نکته ادبی: نامِ شغاد در اینجا خودِ نام‌گذاری است.

همی داشت مادر چو شد سیر شیر دلارام و گوینده و یادگیر

مادرش او را پس از شیر گرفتن، پرورش داد و او کودکی آرام، دانا و یادگیرنده بود.

نکته ادبی: دلارام به معنای کسی است که مایه آرامش است.

بران سال کودک برافراخت یال بر شاه کابل فرستاد زال

وقتی کودک بزرگ شد و به نوجوانی رسید، زال او را نزدِ شاهِ کابل فرستاد.

نکته ادبی: یال برافراشتن کنایه از رشد و رسیدن به نوجوانی است.

جوان شد به بالای سرو بلند سواری دلاور به گرز و کمند

او به جوانی سروقامت و پهلوانی دلاور تبدیل شد که با گرز و کمند کار می‌کرد.

نکته ادبی: سرو بلند تشبیه برای قامتِ موزون و رعناست.

سپهدار کابل بدو بنگرید همی تاج و تخت کیان را سزید

شاهِ کابل وقتی او را دید، با خود اندیشید که او شایستگیِ نشستن بر تختِ پادشاهی را دارد.

نکته ادبی: کیان اشاره به پادشاهانِ کیانی است.

به گیتی به دیدار او بود شاد بدو داد دختر ز بهر نژاد

شاه از دیدنِ او بسیار شاد شد و دخترِ خود را به ازدواجِ او درآورد تا پیوندِ خونی برقرار شود.

نکته ادبی: نژاد در اینجا به معنای پیوندِ خانوادگی و تبار است.

ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش فرستاد با نامور دخترش

شاهِ کابل گنجینه‌ای بزرگ و هرچه در خورِ شانِ دامادش بود، به همراهِ دخترش فرستاد.

نکته ادبی: خورش در اینجا به معنای شایستگی و تناسب است.

همی داشتش چون یکی تازه سیب کز اختر نبودی بروبر نهیب

او را چنان عزیز می‌داشت که گویی سیبی تازه است و از هیچ آسیبِ آسمانی (اختر) ترس و نگرانی نداشت.

نکته ادبی: تازه سیب تشبیه برای جوانی و شادابی است.

بزرگان ایران و هندوستان ز رستم زدندی همی داستان

در آن زمان، بزرگانِ ایران و هند همگی از دلاوری‌های رستم داستان‌ها می‌گفتند و او را می‌ستودند.

نکته ادبی: داستان زدن کنایه از حکایت گفتن و شهرت داشتن است.

چنان بد که هر سال یک چرم گاو ز کابل همی خواستی باژ و ساو

رسم بر این بود که شاهِ کابل هر سال یک بار، پوستِ گاو (به عنوان نمادِ خراج) برای رستم بفرستد.

نکته ادبی: باژ و ساو به معنای مالیات و خراجی است که از حکومت‌های تابع می‌گرفتند.

در اندیشهٔ مهتر کابلی چنان بد کزو رستم زابلی

در ذهنِ شاهِ کابل این فکر بود که چرا باید از رستمِ زابلی فرمان‌برداری کند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و حاکم است.

نگیرد ز کار درم نیز یاد ازان پس که داماد او شد شغاد

او دیگر حاضر نبود خراج بدهد، از وقتی که شغاد (برادرِ رستم) دامادش شده بود.

نکته ادبی: درم کنایه از خراج و باج است.

چو هنگام باژ آمد آن بستدند همه کابلستان بهم بر زدند

هنگامِ پرداختِ خراج که شد، کابلستان سرپیچی کرد و دیگر تن به این کار ندادند.

نکته ادبی: بهم برزدن کنایه از به هم زدنِ پیمان است.

دژم شد ز کار برادر شغاد نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد

شغاد از این رفتارِ شاهِ کابل با برادرش رنجید، اما این موضوع را پیشِ کسی بازگو نکرد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

چنین گفت با شاه کابل نهان که من سیر گشتم ز کار جهان

شغاد مخفیانه به شاهِ کابل گفت: من از روزگار و از زندگی با برادرم سیر شدم.

نکته ادبی: سیر شدن کنایه از نفرت و بیزاری است.

برادر که او را ز من شرم نیست مرا سوی او راه و آزرم نیست

برادری که هیچ شرمی از من ندارد، من نیز دیگر هیچ احترام و ارزشی برای او قائل نیستم.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و حرمت است.

چه مهتر برادر چه بیگانه ای چه فرزانه مردی چه دیوانه ای

چه برادر باشد چه غریبه، چه دانا باشد چه دیوانه، تفاوتی برای من ندارد.

نکته ادبی: مهتر برادر در اینجا کنایه از جایگاهِ رستم به عنوان بزرگ‌تر است.

بسازیم و او را به دام آوریم به گیتی بدین کار نام آوریم

بیایید نقشه‌ای بکشیم و او را به دام بیندازیم تا در جهان نامی برای خود به دست آوریم (با شکستِ رستم).

نکته ادبی: نام‌آور شدن در اینجا کنایه از کسبِ شهرتِ منفی یا افتخارِ کاذب است.

بگفتند و هر دو برابر شدند به اندیشه از ماه برتر شدند

آن دو با هم هم‌داستان شدند و در اندیشه‌پردازی برای این خیانت، از حد گذشتند.

نکته ادبی: از ماه برتر شدن کنایه از اوج گرفتنِ خیال‌پردازی است.

نگر تا چه گفتست مرد خرد که هرکس که بد کرد کیفر برد

ببین که مردِ خردمند چه گفته است: هر کس کارِ بدی کند، سزای آن را می‌بیند.

نکته ادبی: کیفر به معنای مجازات است.

شبی تا برآمد ز کوه آفتاب دو تن را سر اندر نیامد به خواب

آن شب تا صبح که خورشید از کوه طلوع کرد، آن دو نفر نتوانستند بخوابند (مشغولِ نقشه‌کشی بودند).

نکته ادبی: سر اندر نیامد به خواب کنایه از بی‌خوابیِ ناشی از تشویش یا توطئه است.

که ما نام او از جهان کم کنیم دل و دیدهٔ زال پر نم کنیم

آن‌ها تصمیم گرفتند که رستم را از میان بردارند و دلِ زال را پر از غم کنند.

نکته ادبی: پر نم کردن کنایه از گریستن و اندوهگین کردن است.

چنین گفت با شاه کابل شغاد که گر زین سخن داد خواهیم داد

شغاد به شاهِ کابل گفت: اگر می‌خواهیم این نقشه را عملی کنیم...

نکته ادبی: داد خواهیم داد کنایه از اجرای عدالت یا اجرای نقشه است.

یکی سور کن مهتران را بخوان می و رود و رامشگران را بخوان

جشنی برپا کن و بزرگان را دعوت کن، شراب و موسیقی و نوازندگان را مهیا ساز.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

به می خوردن اندر مرا سرد گوی میان کیان ناجوانمرد گوی

در هنگامِ بزم، مرا سرزنش کن و در میانِ بزرگان، مرا فردی بی‌ارزش و ناجوانمرد خطاب کن.

نکته ادبی: سرد گفتن کنایه از سرزنش کردن و تحقیر است.

ز خواری شوم سوی زابلستان بنالم ز سالار کابلستان

من با خواری و تحقیر به زابلستان نزدِ برادرم می‌روم و از دستِ تو شکایت می‌کنم.

نکته ادبی: سالار کابلستان همان شاهِ کابل است.

چه پیش برادر چه پیش پدر ترا ناسزا خوانم و بدگهر

چه پیشِ برادرم رستم و چه پیشِ پدرم زال، تو را فردی ناسزاگو و بدذات معرفی می‌کنم.

نکته ادبی: بدگهر به معنای بدذات و ناپاک است.

برآشوبد او را سر از بهر من بیابد برین نامور شهر من

رستم از این رفتارِ تو خشمگین می‌شود و برای تلافی به کابل می‌آید تا مرا یاری کند.

نکته ادبی: برآشوبد کنایه از عصبانی شدن است.

برآید چنین کار بر دست ما به چرخ فلک بر بود شست ما

به این ترتیب، کار به دستِ ما پیش می‌رود و بر سرنوشتِ او مسلط می‌شویم.

نکته ادبی: شست بر چرخ فلک بر بودن کنایه از تسلط یافتن بر سرنوشت است.

تو نخچیرگاهی نگه کن به راه بکن چاه چندی به نخچیرگاه

تو جایی را به عنوانِ شکارگاه در مسیرِ رستم آماده کن و در آنجا چاه‌های عمیقی حفر کن.

نکته ادبی: نخچیرگاه به معنای شکارگاه است.

براندازهٔ رستم و رخش ساز به بن در نشان تیغهای دراز

آن را متناسب با قدِ رستم و اسبش (رخش) بساز و در تهِ آن تیغ‌های بلند قرار بده.

نکته ادبی: اندازه کنایه از دقیق بودنِ حفره برای به دام انداختن است.

همان نیزه و حربهٔ آبگون سنان از بر و نیزه زیر اندرون

همچنین نیزه‌ها و سلاح‌های تیزِ آبگون را در آنجا طوری قرار بده که سرِ نیزه‌ها رو به بالا باشد.

نکته ادبی: حربه آبگون به معنای سلاحِ تیز و صیقل‌خورده است.

اگر صد کنی چاه بهتر ز پنج چو خواهی که آسوده گردی ز رنج

اگر می‌خواهی از دردسر و گزند دشمن در امان بمانی، برای رسیدن به آسودگی، حتماً صد چاه بکن که از پنج چاه بسیار بهتر و مطمئن‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به ساختن دام و حیله‌های متعدد برای دشمن.

بجای آر صد مرد نیرنگ ساز بکن چاه و بر باد مگشای راز

صد فردِ نیرنگ‌باز را جایگزین کن و چاه بکن، اما راز خود را پیش هیچ‌کس فاش مکن.

نکته ادبی: تاکید بر رازداری در عملیات مخفیانه.

سر چاه را سخت کن زان سپس مگوی این سخن نیز با هیچ کس

سپس دهانه چاه را با دقت بپوشان و این ماجرا را به هیچ‌کس بازگو نکن.

نکته ادبی: توصیه به حفظ امنیت و پنهان‌کاری در توطئه.

بشد شاه و رای از منش دور کرد به گفتار آن بی خرد سور کرد

شاه کابل رفت و خرد از سرش پرید و با سخنان آن مرد نادان (شغاد)، به هیجان آمد.

نکته ادبی: بی‌خرد خواندنِ شاه کابل به دلیل فریب خوردن.

مهان را سراسر ز کابل بخواند بخوان پسندیده شان برنشاند

شاه کابل همه بزرگان و سران کابل را فراخواند و پس از جمع شدنشان، جایگاه مناسبی برای هرکدام تعیین کرد.

نکته ادبی: اشاره به رسمِ مهمانی‌های شاهانه و جایگاه‌شناسی.

چو نان خورده شد مجلس آراستند می و رود و رامشگران خواستند

وقتی غذا خوردند، بساط بزم را چیدند و درخواست شراب، موسیقی و نوازندگان کردند.

نکته ادبی: اشاره به فرهنگ درباری و میهمانی‌های آن دوره.

چو سر پر شد از بادهٔ خسروی شغاد اندر آشفت از بدخوی

وقتی از شراب خسروی مست شدند، شغاد به دلیل بدطینتی و خوی بدش، عصبانی شد.

نکته ادبی: تغییر احوال شغاد به دلیل حسادت و مستی.

چنین گفت با شاه کابل که من همی سرفرازم به هر انجمن

شغاد به شاه کابل گفت: من در هر انجمنی که حضور دارم، مایه سربلندی و افتخارم.

نکته ادبی: خودستایی شغاد برای جلب توجه.

برادر چو رستم چو دستان پدر ازین نامورتر که دارد گهر

برادری دارم که رستم نام دارد و پدرم دستان (زال) است؛ چه کسی اصالتی والاتر از این دارد؟

نکته ادبی: مفاخره به تبارِ زال و رستم.

ازو شاه کابل برآشفت و گفت که چندین چه داری سخن در نهفت

شاه کابل از این حرف خشمگین شد و گفت: چرا این همه سخن را پنهان می‌کردی؟

نکته ادبی: تمسخر و توبیخ شغاد.

تو از تخمهٔ سام نیرم نه ای برادر نه ای خویش رستم نه ای

تو از تبار سام نریمان نیستی و برادر و خویشاوند رستم هم نیستی.

نکته ادبی: تحقیر شغاد با نفیِ انتسابِ او به خانواده رستم.

نکردست یاد از تو دستان سام برادر ز تو کی برد نیز نام

زال (دستان) حتی یادی از تو نمی‌کند؛ چگونه ممکن است رستم تو را برادر خود بداند؟

نکته ادبی: طرد کردن شغاد از دایره خانواده رستم.

تو از چاکران کمتری بر درش برادر نخواند ترا مادرش

تو از خدمتکاران درگاه او هم کم‌ارزش‌تری و حتی مادرت هم تو را برادر او نمی‌داند.

نکته ادبی: اوج تحقیر و خوار شمردنِ جایگاه شغاد.

ز گفتار او تنگ دل شد شغاد برآشفت و سر سوی زابل نهاد

شغاد از این سخنان دل‌شکسته و خشمگین شد و با کینه به سمت زابل حرکت کرد.

نکته ادبی: کینه شغاد پس از تحقیر شدن توسط شاه کابل.

همی رفت با کابلی چند مرد دلی پر ز کین لب پر از باد سرد

او با چند تن از مردم کابل به راه افتاد؛ در حالی که دلی پر از کینه و لبی پر از آه و افسوس داشت.

نکته ادبی: ترکیبِ «باد سرد» کنایه از آه و حسرتِ کینه‌توزانه است.

بیامد به درگاه فرخ پدر دلی پر ز چاره پر از کینه سر

نزد پدر گرامی‌اش زال آمد، در حالی که در فکرِ فریب بود و سرش از کینه لبریز بود.

نکته ادبی: اشاره به نیت شوم شغاد در بازگشت به خانه.

هم انگه چو روی پسر دید زال چنان برز و بالا و آن فر و یال

در همان لحظه که زال چهره فرزندش را دید و قد و بالای رشید و شکوه او را مشاهده کرد...

نکته ادبی: توصیف ظاهرِ فریبنده شغاد.

بپرسید بسیار و بنواختش هم انگه بر پیلتن تاختش

بسیار از او جویا شد و او را گرامی داشت و بلافاصله او را نزد رستم فرستاد.

نکته ادبی: پذیرش گرمِ زال از فرزندش.

ز دیدار او شاد شد پهلوان چو دیدش خردمند و روشن روان

رستم با دیدن او خوشحال شد، چرا که او را خردمند و روشن‌ضمیر تصور کرد.

نکته ادبی: رستم در اینجا فریب ظاهرِ شغاد را می‌خورد.

چنین گفت کز تخمهٔ سام شیر نزاید مگر زورمند و دلیر

رستم گفت: از خاندان سام شیردل، کسی جز فردی زورمند و دلیر زاده نمی‌شود.

نکته ادبی: اعتماد و افتخار رستم به تبار خود.

چگونه است کار تو با کابلی چه گویند از رستم زابلی

اوضاع تو با شاه کابل چطور است؟ مردم درباره رستم زابلی چه می‌گویند؟

نکته ادبی: پرسشِ بی‌خبرانه رستم از شرایط کابل.

چنین داد پاسخ به رستم شغاد که از شاه کابل مکن نیز یاد

شغاد در پاسخ به رستم گفت: دیگر از شاه کابل نامی نبر و او را فراموش کن.

نکته ادبی: آغازِ دروغ‌پردازی‌های شغاد برای تحریک رستم.

ازو نیکویی بد مرا پیش ازین چو دیدی مرا خواندی آفرین

او پیش از این با من مهربان بود و وقتی مرا می‌دید، به من آفرین می‌گفت.

نکته ادبی: ساختنِ زمینه برای دروغ بعدی.

کنون می خورد چنگ سازد همی سر از هر کسی برفرازد همی

اما حالا که مستِ باده شده و به ساز و آواز مشغول است، می‌خواهد سر از همه سرکشان بلندتر کند.

نکته ادبی: تحریک رستم با بیانِ خودبزرگ‌بینیِ شاه کابل.

مرابر سر انجمن خوار کرد همان گوهر بد پدیدار کرد

او در جمع بزرگان مرا خوار کرد و گفت که تو گوهر و تبار بدی داری.

نکته ادبی: دروغ بزرگ شغاد به رستم جهت تحریک غیرت او.

همی گفت تا کی ازین باژ و ساو نه با سیستان ما نداریم تاو

او دائم می‌گفت تا کی باید به رستم باج بدهیم؟ ما که از سیستانی‌ها کم‌تر نیستیم.

نکته ادبی: القای توهینِ شاه کابل به رستم.

ازین پس نگوییم کو رستمست نه زو مردی و گوهر ما کمست

دیگر او را رستم نمی‌نامیم و فکر نمی‌کنیم که مردانگی و نژاد ما از او کمتر باشد.

نکته ادبی: تحریک حس غیرت پهلوانی رستم.

نه فرزند زالی مرا گفت نیز وگر هستی او خود نیرزد به چیز

او حتی گفت که تو فرزند زال نیستی و اگر هم باشی، ارزش چندانی نداری.

نکته ادبی: توهین مستقیم به پدر و خودِ رستم.

ازان مهتران شد دلم پر ز درد ز کابل براندم دو رخساره زرد

از رفتار آن بزرگان کابل دلتنگ شدم و با چهره‌ای غمگین از کابل رانده شدم.

نکته ادبی: نمایش مظلوم‌نماییِ شغاد.

چو بشنید رستم برآشفت و گفت که هرگز نماند سخن در نهفت

رستم با شنیدن این حرف‌ها برآشفت و گفت که نباید این توهین‌ها را بی‌پاسخ گذاشت.

نکته ادبی: واکنش طبیعیِ رستم به توهین به خانواده‌اش.

ازو نیر مندیش وز لشکرش که مه لشکرش باد و مه افسرش

از او و لشکریانش اصلاً نترس، که سپاهش همچون باد و جایگاهش پوچ و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: تحقیرِ دشمن برای اطمینان‌بخشی به رستم.

من او را بدین گفته بیجان کنم برو بر دل دوده پیچان کنم

من او را با این گستاخی که کرده، به سزایش می‌رسانم و دلش را پر از اندوه و پریشانی می‌کنم.

نکته ادبی: عزم رستم برای انتقام.

ترا برنشانم بر تخت اوی به خاک اندر آرم سر بخت اوی

تو را بر تخت پادشاهی او می‌نشانم و بخت و اقبالش را به خاک سیاه می‌کشانم.

نکته ادبی: وعده رستم برای برکناری شاه کابل.

همی داشتش روی چند ارجمند سپرده بدو جایگاه بلند

رستم مدتی او را گرامی داشت و جایگاه والایی به او در زابل سپرد.

نکته ادبی: میزبانی رستم از شغاد.

ز لشگر گزین کرد شایسته مرد کسی را که زیبا بود در نبرد

رستم بهترین و شایسته‌ترین مردان جنگی خود را برای نبرد انتخاب کرد.

نکته ادبی: آماده‌سازی برای لشکرکشی.

بفرمود تا ساز رفتن کنند ز زابل به کابل نشستن کنند

دستور داد که مقدمات سفر را فراهم کنند تا از زابل به سمت کابل حرکت کنند.

نکته ادبی: اجرای نقشه شغاد.

چو شد کار لشکر همه ساخته دل پهلوان گشت پرداخته

وقتی کارهای لشکر آماده شد، خیال رستم از بابت سپاه راحت شد.

نکته ادبی: آمادگی برای حرکت.

بیامد بر مرد جنگی شغاد که با شاه کابل مکن رزم یاد

رستم نزد شغاد آمد و گفت: با شاه کابل دشمنی مکن و جنگ را فراموش کن.

نکته ادبی: تناقض در گفتار شغاد که می‌خواهد رستم را تنها به میدان ببرد.

که گر نام تو برنویسم بر آب به کابل نیابد کس آرام و خواب

اگر نام تو را بر آب بنویسم (یعنی نامت بر سر زبان‌ها بیفتد)، در کابل کسی خواب آرام نخواهد دید.

نکته ادبی: اغراق در هراسِ شاه کابل از رستم.

که یارد که پیش تو آید به جنگ وگر تو بجنبی که سازد درنگ

چه کسی جرئت دارد با تو بجنگد؟ اگر تو اراده کنی، چه کسی می‌تواند در برابر تو درنگ کند؟

نکته ادبی: توصیه به نبردی سریع و بدون لشکرِ سنگین.

برآنم که او زین پشمان شدست وزین رفتم سوی درمان شدست

من فکر می‌کنم او از رفتار خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره است.

نکته ادبی: توجیه شغاد برای جلوگیری از همراهی سپاه با رستم.

بیارد کنون پیش خواهشگران ز کابل گزیده فراوان سران

او اکنون بزرگان کابل را نزد تو می‌فرستد تا از تو پوزش بخواهند.

نکته ادبی: دروغ نهایی برای خلوت کردنِ رستم.

چنین گفت رستم که اینست راه مرا خود به کابل نباید سپاه

رستم گفت: اگر چنین است، دیگر نیازی نیست که من با سپاه به کابل بروم.

نکته ادبی: فریب خوردن رستم از نیرنگ شغاد.

زواره بس و نامور صد سوار پیاده همان نیز صد نامدار

همان زواره و صد سوار جنگی برای من کافی است.

نکته ادبی: کاهشِ نیروی نظامی به حدِ خطرناک برای رستم.