شاهنامه - پادشاهی شیرویه

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
چو آوردم این روز خسرو ببن ز شیروی و شیرین گشایم سخن
چو پنجاه و سه روز بگذشت زین که شد کشته آن شاه با آفرین
به شیرین فرستاد شیروی کس که ای نره جادوی بی دست رس
همه جادویی دانی و بدخویی به ایران گنکار ترکس تویی
به تنبل همی داشتی شاه را به چاره فرود آوری ماه را
بترس ای گنهکار و نزد من آی به ایوان چنین شاد و ایمن مپای
برآشفت شیرین ز پیغام او وزان پرگنه زشت دشنام او
چنین گفت کنکس که خون پدر بریزد مباداش بالا وبر
نبینم من آن بدکنش راز دور نه هنگام ماتم نه هنگام سور
دبیری بیاورد انده بری همان ساخته پهلوی دفتری
بدان مرد داننده اندرز کرد همه خواسته پیش او ارز کرد
همی داشت لختی به صندوق زهر که زهرش نبایست جستن به شهر
همی داشت آن زهر با خویشتن همی دوخت سرو چمن را کفن
فرستاد پاسخ به شیروی باز که ای تاجور شاه گردن فراز
سخنها که گفتی تو برگست و باد دل و جان آن بدکنش پست باد
کجا در جهان جادویی جز بنام شنو دست و بو دست زان شادکام
وگر شاه ازین رسم و اندازه بود که رای وی از جادوی تازه بود
که جادو بدی کس به مشکوی شاه به دیده به دیدی همان روی شاه
مرا از پی فرخی داشتی که شبگیر چون چشم بگماشتی
ز مشکوی زرین مرا خواستی به دیدار من جان بیاراستی
ز گفتار چونین سخن شرم دار چه بندی سخن کژ بر شهریار
ز دادار نیکی دهش یاد کن به پیش کس اندر مگو این سخن
ببردند پاسخ به نزدیک شاه بر آشفت شیروی زان بیگناه
چنین گفت کز آمدن چاره نیست چو تو در زمانه سخن خواره نیست
چو بشنید شیرین پراز درد شد بپیچید و رنگ رخش زرد شد
چنین داد پاسخ که نزد تو من نیایم مگر با یکی انجمن
که باشند پیش تو دانندگان جهاندیده و چیز خوانندگان
فرستاد شیروی پنجاه مرد بیاورد داننده و سالخورد
وزان پس بشیرین فرستاد کس که برخیز و پیش آی و گفتار بس
چو شیرین شنید آن کبود و سیاه بپوشید و آمد به نزدیک شاه
بشد تیز تا گلشن شادگان که با جای گوینده آزادگان
نشست از پس پرده ای پادشا چناچون بود مردم پارسا
به نزدیک او کس فرستاد شاه که از سوک خسرو برآمد دو ماه
کنون جفت من باش تا برخوری بدان تا سوی کهتری ننگری
بدارم تو را هم بسان پدر وزان نیز نامی تر و خوب تر
بدو گفت شیرین که دادم نخست بده وانگهی جان من پیش تست
وزان پس نیاسایم از پاسخت ز فرمان و رای و دل فرخت
بدان گشت شیروی همداستان که برگوید آن خوب رخ داستان
زن مهتر از پرده آواز داد که ای شاه پیروز بادی و شاد
تو گفتی که من بد تن و جادوام ز پا کی و از راستی یک سوام
بدو گفت که شیرویه بود این چنین ز تیزی جوانان نگیرند کین
چنین گفت شیرین به آزادگان که بودند در گلشن شادگان
چه دیدید ازمن شما از بدی ز تاری و کژی و نابخردی
بسی سال بانوی ایران بدم بهر کار پشت دلیران بدم
نجستم همیشه جز از راستی ز من دور بد کژی وکاستی
بسی کس به گفتار من شهر یافت ز هر گونه ای از جهان بهر یافت
به ایران که دید از بنه سایه ام وگر سایهٔ تاج و پیرایه ام
بگوید هر آنکس که دید و شنید همه کار ازین پاسخ آمد پدید
بزرگان که بودند در پیش شاه ز شیرین به خوبی نمودند راه
که چون او زنی نیست اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
چنین گفت شیرین که ای مهتران جهان گشته و کار دیده سران
بسه چیز باشد زنان رابهی که باشند زیبای گاه مهی
یکی آنک باشرم و باخواستست که جفتش بدو خانه آراستست
دگرآنک فرخ پسر زاید او ز شوی خجسته بیفزاید او
سه دیگر که بالا و رویش بود به پوشیدگی نیز مویش بود
بدان گه که من جفت خسرو بدم به پیوستگی در جهان نو بدم
چو بی کام و بی دل بیامد ز روم نشستن نبود اندرین مرز و بوم
از آن پس بران کامگاری رسید که کس در جهان آن ندید و شنید
وزو نیز فرزند بودم چهار بدیشان چنان شاد بد شهریار
چو نستود و چون شهریار و فرود چو مردان شه آن تاج چرخ کبود
ز جم و فریدون چو ایشان نزاد زبانم مباد ار بپیچم ز داد
بگفت این و بگشاد چادر ز روی همه روی ماه و همه پشت موی
سه دیگر چنین است رویم که هست یکی گر دروغست بنمای دست
مرا از هنر موی بد در نهان که آن راندیدی کس اندر جهان
نمودم همه پیشت این جادویی نه از تنبل و مکر وز بدخویی
نه کس موی من پیش ازین دیده بود نه از مهتران نیز بشنیده بود
ز دیدار پیران فرو ماندند خیو زیر لبها برافشاندند
چو شیروی رخسار شیرین بدید روان نهانش ز تن برپرید
ورا گفت جز تو نباید کسم چو تو جفت یابم به ایران بسم
زن خوب رخ پاسخش داد باز که از شاه ایران نیم بی نیاز
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی که بر تو بماناد شاهنشهی
بدو گفت شیروی جانم توراست دگر آرزو هرچ خواهی رواست
بدو گفت شیرین که هر خواسته که بودم بدین کشور آراسته
ازین پس یکایک سپاری به من همه پیش این نامور انجمن
بدین نامه اندر نهی خط خویش که بیزارم از چیز او کم و بیش
بکرد آنچ فرمود شیروی زود زن از آرزوها چو پاسخ شنود
به راه آمد از گلشن شادگان ز پیش بزرگان و آزادگان
به خانه شد و بنده آزاد کرد بدان خواسته بنده را شاد کرد
دگر هرچ بودش به درویش داد بدان کو ورا خویش بد بیش داد
ببخشید چندی به آتشکده چه برجای و روز و جشن سده
دگر بر کنامی که ویران شدست رباطی که آرام شیران بدست
به مزد جهاندار خسرو بداد به نیکی روان ورا کرد شاد
بیامد بدان باغ و بگشاد روی نشست از بر خاک بی رنگ و بوی
همه بندگان را بر خویش خواند مران هر یکی رابه خوبی نشاند
چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست از شما ارجمند
همه گوش دارید گفتار من نبیند کسی نیز دیدار من
مگویید یک سر جز از راستی نیاید ز دانندگان کاستی
که زان پس که من نزد خسرو شدم به مشکوی زرین او نوشدم
سر بانوان بودم و فر شاه از آن پس چو پیدا شد از من گناه
نباید سخن هیچ گفتن بروی چه روی آید اندر زنی چاره جوی
همه یکسر از جای برخاستند زبانها به پاسخ بیاراستند
که ای نامور بانوی بانوان سخن گوی و دانا و روشن روان
به یزدان که هرگز تو راکس ندید نه نیز از پس پرده آوا شنید
همانا ز هنگام هوشنگ باز چو تو نیز ننشست بر تخت ناز
همه خادمان و پرستندگان جهانجوی و بیدار دل بندگان
به آواز گفتند کای سرفراز ستوده به چین و به روم و طراز
که یارد سخن گفتن از تو به بد بدی کردن از روی تو کی سزد
چنین گفت شیرین که این بدکنش که چرخ بلندش کند سرزنش
پدر را بکشت از پی تاج و تخت کزین پس مبیناد شادی و بخت
مگر مرگ را پیش دیوار کرد که جان پدر را به تن خوار کرد
پیامی فرستاد نزدیک من که تاریک شد جان باریک من
بدان گفتم این بد که من زنده ام جهان آفرین را پرستنده ام
پدیدار کردم همه راه خویش پراز درد بودم ز بدخواه خویش
پس از مرگ من بر سر انجمن زبانش مگر بد سراید ز من
ز گفتار او ویژه گریان شدند هم از درد پرویز بریان شدند
برفتند گویندگان نزد شاه شنیده به گفتند زان بی گناه
بپرسید شیروی کای نیک خوی سه دیگر چه چیز آمدت آرزوی
فرستاد شیرین به شیروی کس که اکنون یکی آرزو ماند و بس
گشایم در دخمهٔ شاه باز به دیدار او آمدستم نیاز
چنین گفت شیروی کاین هم رواست بدیدار آن مهتر او پادشاست
نگهبان در دخمه را باز کرد زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهر بر چهر خسرو نهاد گذشته سخنها برو کرد یاد
هم آنگه زهر هلاهل بخورد ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی به تن بریکی جامه کافور بوی
به دیوار پشتش نهاد و بمرد بمرد و ز گیتی نشانش ببرد
چو بشنید شیروی بیمار گشت ز دیدار او پر ز تیمار گشت
بفرمود تا دخمه دیگر کنند ز مشک وز کافورش افسر کنند
در دخمهٔ شاه کرد استوار برین بر نیامد بسی روزگار
که شیروی را زهر دادند نیز جهان را ز شاهان پرآمد قفیز
به شومی بزاد و به شومی بمرد همان تخت شاهی پسر را سپرد
کسی پادشاهی کند هفت ماه بهشتم ز کافور یابد کلاه
به گیتی بهی بهتر از گاه نیست بدی بتر از عمر کوتاه نیست
کنون پادشاهی شاه اردشیر بگویم که پیش آمدم ناگزیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو آوردم این روز خسرو ببن ز شیروی و شیرین گشایم سخن

زمانی که قصه را به اینجا رساندم، باید از شیرویه و شیرین سخن بگویم.

نکته ادبی: خسرو ببن به معنایِ بخشِ خسرو و شیرین در شاهنامه است.

چو پنجاه و سه روز بگذشت زین که شد کشته آن شاه با آفرین

پنجاه و سه روز از کشته شدنِ آن پادشاه بزرگ (خسرو) با آفرین و ستایش گذشته بود.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنایِ بزرگداشت و یادِ نیک است.

به شیرین فرستاد شیروی کس که ای نره جادوی بی دست رس

شیرویه کسی را نزد شیرین فرستاد و او را با لحنی توهین‌آمیز، جادوگرِ سرکش و مهارناپذیر خطاب کرد.

نکته ادبی: نره جادو، ترکیبی است برایِ اشاره به قدرتِ فوق‌العاده و مکارانه، نه لزوماً جادوگری به معنایِ امروزی.

همه جادویی دانی و بدخویی به ایران گنکار ترکس تویی

تو همه فنونِ جادوگری و بدخلقی را می‌دانی و در سرزمینِ ایران، گناهکارترینِ کسان هستی.

نکته ادبی: گنکار، صورتِ کهنِ گناهکار است. در اینجا صفتِ فاعلیِ توهین‌آمیز است.

به تنبل همی داشتی شاه را به چاره فرود آوری ماه را

پادشاه (خسرو) را با تنبلی و سستیِ خود در چنگ داشتی و با حیله‌گری، آن ماهِ آسمانی را به زیر کشیدی.

نکته ادبی: تنبل به معنایِ سستی و غفلت است. ماه استعاره از خسرو است.

بترس ای گنهکار و نزد من آی به ایوان چنین شاد و ایمن مپای

ای گناهکار! از من بترس و نزد من بیا و در این کاخ (ایوان) با شادمانی و در امنیت زندگی مکن.

نکته ادبی: ایوان در اینجا به معنایِ بارگاهِ شاهی است.

برآشفت شیرین ز پیغام او وزان پرگنه زشت دشنام او

شیرین از پیامِ او و آن دشنام‌های زشتِ آن گناهکار، خشمگین شد.

نکته ادبی: پرگنه به معنایِ بسیار گناهکار است.

چنین گفت کنکس که خون پدر بریزد مباداش بالا وبر

شیرین با خود گفت: آن کسی که خونِ پدرش را ریخته است، خداوند وجودش را نابود کند.

نکته ادبی: بالا و بر، کنایه از وجود و جان است.

نبینم من آن بدکنش راز دور نه هنگام ماتم نه هنگام سور

من آن انسانِ بدکردار را از دور هم نبینم؛ نه در زمانِ ماتم و سوگواری و نه در زمانِ جشن و سرور.

نکته ادبی: بدکنش به معنایِ کسی است که کارهایِ زشت انجام می‌دهد.

دبیری بیاورد انده بری همان ساخته پهلوی دفتری

دبیری غم‌زده را فراخواند و دفتری به شیوه پهلوی (نوشتارِ قدیمی) تهیه کرد.

نکته ادبی: دبیری به معنایِ کاتب و نویسنده است.

بدان مرد داننده اندرز کرد همه خواسته پیش او ارز کرد

به آن مردِ دانا سفارش کرد و تمامِ دارایی و ثروتش را پیشِ او ارزش‌گذاری کرد (تا به او ببخشد).

نکته ادبی: ارز کرد یعنی ارزش نهاد و بخشید.

همی داشت لختی به صندوق زهر که زهرش نبایست جستن به شهر

شیرین مدتی زهر در جعبه‌ای نگه داشته بود؛ زهری که در هیچ شهر و بازاری پیدا نمی‌شد.

نکته ادبی: لختی به معنایِ اندکی زمان است.

همی داشت آن زهر با خویشتن همی دوخت سرو چمن را کفن

آن زهر را همراه داشت و در واقع، برای خودش که چون سروی بلندقامت و زیبا بود، کفن آماده می‌کرد.

نکته ادبی: سرو چمن استعاره از خودِ شیرین است.

فرستاد پاسخ به شیروی باز که ای تاجور شاه گردن فراز

سپس پاسخِ شیرویه را فرستاد: ای پادشاهِ تاج‌دار و سربلند.

نکته ادبی: تاجور، صفتِ فاعلی برایِ پادشاه.

سخنها که گفتی تو برگست و باد دل و جان آن بدکنش پست باد

آن حرف‌هایی که گفتی، بیهوده و ناچیز است؛ جان و دلِ آن فردِ بدکار (شیرویه) خوار و پست باد.

نکته ادبی: برگست و باد، استعاره از بیهودگی و بی‌ارزشی است.

کجا در جهان جادویی جز بنام شنو دست و بو دست زان شادکام

کجا در جهان جادوگری جز در حدِ حرف و نام وجود دارد؟ بشنو و باور کن که آن فردِ شادکام، پاک بود.

نکته ادبی: اشاره به پاکیِ دامانِ خسرو و عدمِ نفوذِ جادو در او.

وگر شاه ازین رسم و اندازه بود که رای وی از جادوی تازه بود

و اگر پادشاه (خسرو) در این حد و اندازه بود که فکرش تحتِ تأثیرِ جادو بود...

نکته ادبی: رای به معنایِ اندیشه و فکر است.

که جادو بدی کس به مشکوی شاه به دیده به دیدی همان روی شاه

آن‌گاه اگر کسی جادوگر می‌بود، در خلوتگاهِ شاه، چهره‌یِ شاه را به چشم می‌دید.

نکته ادبی: مشکوی به معنایِ حرم‌سرا و قصرِ خصوصی است.

مرا از پی فرخی داشتی که شبگیر چون چشم بگماشتی

او مرا برایِ خوش‌اقبالی نگه داشته بود؛ همان‌طور که صبح‌گاهان چشمانش را (به چهره‌یِ من) می‌دوخت.

نکته ادبی: شبگیر به معنایِ اولِ صبح و سپیده‌دم است.

ز مشکوی زرین مرا خواستی به دیدار من جان بیاراستی

مرا از قصرِ زرین می‌خواست و با دیدنِ من، جانش را صفا می‌داد.

نکته ادبی: جان آراستن کنایه از شادمان شدن و آرامش یافتن است.

ز گفتار چونین سخن شرم دار چه بندی سخن کژ بر شهریار

از گفتنِ چنین حرف‌هایی شرم کن؛ چرا به پادشاه، تهمتِ ناروا می‌زنی؟

نکته ادبی: سخنِ کژ، سخنِ دروغ و منحرف است.

ز دادار نیکی دهش یاد کن به پیش کس اندر مگو این سخن

از خداوندِ بخشنده یاد کن و این حرف‌ها را نزدِ کسی بر زبان نیاور.

نکته ادبی: دادار به معنایِ آفریدگار و خالق است.

ببردند پاسخ به نزدیک شاه بر آشفت شیروی زان بیگناه

پاسخ را نزدِ شاه بردند؛ شیرویه از آن زنِ بی‌گناه خشمگین شد.

نکته ادبی: بی‌گناه در اینجا به معنیِ پاک‌دامن است.

چنین گفت کز آمدن چاره نیست چو تو در زمانه سخن خواره نیست

شیرویه گفت: چاره‌ای جز آمدنِ تو نیست، چرا که در زمانه کسی مثلِ تو سخن‌سنج نیست.

نکته ادبی: سخن خواره به معنایِ کسی است که سخن را می‌خورد یا به خوبی درک و تکرار می‌کند.

چو بشنید شیرین پراز درد شد بپیچید و رنگ رخش زرد شد

وقتی شیرین این را شنید، پر از غم شد، رنج کشید و رنگِ صورتش زرد شد.

نکته ادبی: بپیچید در اینجا به معنایِ رنج کشیدن و پریشان‌خاطر شدن است.

چنین داد پاسخ که نزد تو من نیایم مگر با یکی انجمن

چنین پاسخ داد که من نزدِ تو نمی‌آیم، مگر در میانِ جمعی (انجمنی) از بزرگان.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنایِ مجلسِ رسمی و عمومی است.

که باشند پیش تو دانندگان جهاندیده و چیز خوانندگان

که در پیشِ تو، دانایان و جهاندیدگان و عالمانِ سخن حضور داشته باشند.

نکته ادبی: چیزخوان به معنایِ دانشمند و کسی که کتاب‌هایِ علمی خوانده است.

فرستاد شیروی پنجاه مرد بیاورد داننده و سالخورد

شیرویه پنجاه مرد را فرستاد و دانایان و پیرانِ خردمند را گرد آورد.

نکته ادبی: سالخورد به معنایِ پیر و مجرب است.

وزان پس بشیرین فرستاد کس که برخیز و پیش آی و گفتار بس

پس از آن، کسی را نزدِ شیرین فرستاد که برخیز و بیا، دیگر سخن کافی است.

نکته ادبی: گفتار بس، کنایه از پایانِ مذاکرات و وقتِ عمل است.

چو شیرین شنید آن کبود و سیاه بپوشید و آمد به نزدیک شاه

وقتی شیرین آن لباس‌هایِ سوگواری (کبود و سیاه) را شنید، پوشید و نزدِ شاه آمد.

نکته ادبی: کبود و سیاه، نمادِ سوگواری و مرگ‌اندیشیِ شیرین است.

بشد تیز تا گلشن شادگان که با جای گوینده آزادگان

او با عجله به سمتِ گلشنِ شادگان رفت، جایی که جایگاهِ سخن‌گویانِ آزاده بود.

نکته ادبی: گلشنِ شادگان، نامِ مکان یا استعاره از باغِ شادی است.

نشست از پس پرده ای پادشا چناچون بود مردم پارسا

ای پادشاه، او پشتِ پرده نشست؛ چنان‌که رسمِ زنانِ پارسا و باحیایِ آن زمان بود.

نکته ادبی: پشتِ پرده، نمادِ عفاف و حریمِ خصوصی در فرهنگِ کهن است.

به نزدیک او کس فرستاد شاه که از سوک خسرو برآمد دو ماه

شاه کسی را نزدِ او فرستاد (و گفت): دو ماه از مرگِ خسرو گذشت.

نکته ادبی: سوک، همان سوگ و ماتم است.

کنون جفت من باش تا برخوری بدان تا سوی کهتری ننگری

اکنون همسرِ من باش تا بهره‌مند شوی و دیگر به فکرِ کنیزی و پستی نیفتی.

نکته ادبی: کهتری در اینجا به معنایِ مقامِ پایین و کنیزی است.

بدارم تو را هم بسان پدر وزان نیز نامی تر و خوب تر

تو را مثلِ پدرم (محترم) نگه می‌دارم، حتی بهتر و نامدارتر از آن.

نکته ادبی: نامی‌تر به معنایِ پرآوازه‌تر و محترم‌تر است.

بدو گفت شیرین که دادم نخست بده وانگهی جان من پیش تست

شیرین به او گفت: ابتدا اجازه بده (به سؤالات پاسخ دهم) و بعد جانِ من در اختیارِ توست.

نکته ادبی: دادم نخست، یعنی اجازه بده ابتدا سخن بگویم.

وزان پس نیاسایم از پاسخت ز فرمان و رای و دل فرخت

و بعد از آن، از اطاعتِ فرمان و رأیِ تو و دلِ خوشحالِ تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: دلِ فرخت، دلِ شاد و فرخنده.

بدان گشت شیروی همداستان که برگوید آن خوب رخ داستان

شیرویه پذیرفت تا آن زنِ زیبا، حرف‌هایش را بزند.

نکته ادبی: همداستان شدن به معنایِ موافقت کردن است.

زن مهتر از پرده آواز داد که ای شاه پیروز بادی و شاد

آن زنِ شریف از پشتِ پرده آواز داد: ای شاه، پیروز و شادمان باشی.

نکته ادبی: زنِ مهتر، صفتی برایِ شیرین به عنوانِ بانویِ بزرگ است.

تو گفتی که من بد تن و جادوام ز پا کی و از راستی یک سوام

تو گفتی که من زنی بدذات و جادوگرم؛ در حالی که من از پاکی و راستی، فرسنگ‌ها دورم (یعنی اصلاً چنین نیستم).

نکته ادبی: یک‌سو بودن، کنایه از دوریِ زیاد و تضاد است.

بدو گفت که شیرویه بود این چنین ز تیزی جوانان نگیرند کین

به او گفت: شیرویه این‌گونه است (خام است)؛ جوانانِ تندخو، کینه‌توزی نمی‌کنند (بلکه نادانی می‌کنند).

نکته ادبی: تیزی، کنایه از تندی و خامیِ دورانِ جوانی است.

چنین گفت شیرین به آزادگان که بودند در گلشن شادگان

شیرین خطاب به آزادگان که در باغِ شادگان بودند، چنین گفت:

نکته ادبی: آزادگان در اینجا به معنایِ بزرگان و اشرافِ حاضر در مجلس است.

چه دیدید ازمن شما از بدی ز تاری و کژی و نابخردی

شما چه بدی، تاری و کژی و نادانی از من دیدید؟

نکته ادبی: تاری، استعاره از گمراهی و سیاهیِ باطن است.

بسی سال بانوی ایران بدم بهر کار پشت دلیران بدم

سال‌هایِ بسیار بانویِ ایران بودم و در هر کاری، پشتیبانِ دلاوران بودم.

نکته ادبی: پشتِ دلیران، کنایه از حمایت و تکیه‌گاه بودن است.

نجستم همیشه جز از راستی ز من دور بد کژی وکاستی

همیشه جز راستی نخواستم و کژی و نقصان از من دور بود.

نکته ادبی: کاستی به معنایِ نقص و عیب است.

بسی کس به گفتار من شهر یافت ز هر گونه ای از جهان بهر یافت

بسیاری از مردم با گفتارِ من به شهرت و اعتبار رسیدند و از دنیا بهره‌مند شدند.

نکته ادبی: بهر یافتن به معنایِ نصیب بردن از خیرات است.

به ایران که دید از بنه سایه ام وگر سایهٔ تاج و پیرایه ام

در ایران چه کسی سایه‌یِ من یا سایه‌یِ تاج و جواهراتِ مرا (به عنوانِ بانویِ اول) دید؟

نکته ادبی: اشاره به عفت و پرده‌نشینیِ شیرین که حتی سایه‌اش را هم ندیدند.

بگوید هر آنکس که دید و شنید همه کار ازین پاسخ آمد پدید

هر کس که دید یا شنید، باید بگوید؛ حقیقتِ تمامِ کارها از همین پاسخ‌ها روشن شد.

نکته ادبی: پدید آمدن، به معنایِ آشکار شدنِ حقیقت است.

بزرگان که بودند در پیش شاه ز شیرین به خوبی نمودند راه

بزرگانی که نزدِ شاه بودند، راهِ حقیقت را از دیدگاهِ شیرین تأیید کردند.

نکته ادبی: نمودنِ راه، کنایه از تصدیق و تأییدِ درستیِ سخنِ اوست.

که چون او زنی نیست اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان

که زنی چون او در جهان نیست، چه در ظاهر و چه در نهان.

نکته ادبی: آشکار و نهان، تضاد برایِ تأکید بر تمامیتِ کمالِ اوست.

چنین گفت شیرین که ای مهتران جهان گشته و کار دیده سران

شیرین خطاب به بزرگان و سرداران باتجربه که سرد و گرم روزگار را چشیده بودند، سخن را آغاز کرد.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و سران است و جهان‌دیده صفت مرکبی برای کسانی است که تجربه‌ی بسیاری دارند.

بسه چیز باشد زنان رابهی که باشند زیبای گاه مهی

سه ویژگی وجود دارد که باعث برتری زنان می‌شود و آنان را شایسته بزرگی و سروری می‌گرداند.

نکته ادبی: گاه مهی به معنای جایگاه سروری و پادشاهی است.

یکی آنک باشرم و باخواستست که جفتش بدو خانه آراستست

نخست اینکه با حیا و عفت باشد و دارایی (اصل و نسب) داشته باشد، تا به واسطه او خانه شوهر آراسته و باوقار گردد.

نکته ادبی: خواست در اینجا به معنای دارایی، ثروت و اصالت خانوادگی است.

دگرآنک فرخ پسر زاید او ز شوی خجسته بیفزاید او

دوم اینکه پسری فرخنده و نیک‌بخت به دنیا آورد و به واسطه او، شوهرش نیز سعادتمندتر و بزرگ‌تر شود.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

سه دیگر که بالا و رویش بود به پوشیدگی نیز مویش بود

سوم اینکه قد و قامتی موزون و چهره‌ای زیبا داشته باشد و مهم‌تر آنکه موی خود را از نامحرمان بپوشاند.

نکته ادبی: پوشیدگی به معنای عفت و حجاب است که در اینجا هم به پوشش سر و هم به حیا اشاره دارد.

بدان گه که من جفت خسرو بدم به پیوستگی در جهان نو بدم

در آن زمانی که من همسر خسرو بودم، به دلیل پیوند عمیق با او، گویی زندگی تازه‌ای در جهان یافته بودم.

نکته ادبی: پیوستگی در اینجا به معنای عشق و اتصال قلبی است.

چو بی کام و بی دل بیامد ز روم نشستن نبود اندرین مرز و بوم

وقتی که بدون میل و رغبتِ قلبی از روم به ایران آمدم، ماندن در این سرزمین برایم دشوار بود.

نکته ادبی: اشاره به مهاجرت شیرین از روم به ایران به عنوان همسر خسرو.

از آن پس بران کامگاری رسید که کس در جهان آن ندید و شنید

سپس به آنچنان شکوه و جایگاه والایی رسیدم که پیش از آن، کسی در جهان مشابه آن را ندیده و نشنیده بود.

نکته ادبی: کامگاری به معنای رسیدن به آرزوها و کامیابی است.

وزو نیز فرزند بودم چهار بدیشان چنان شاد بد شهریار

از او چهار فرزند برایم باقی ماند که شهریار (خسرو) به داشتن چنین فرزندانی افتخار می‌کرد.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان خسرو پرویز است.

چو نستود و چون شهریار و فرود چو مردان شه آن تاج چرخ کبود

آن فرزندان نستود، شهریار، فرود بودند که همانند مردان بزرگ، شایسته تاج و تخت این روزگار بودند.

نکته ادبی: تاج چرخ کبود کنایه از سلطنت و پادشاهی در این دنیا است.

ز جم و فریدون چو ایشان نزاد زبانم مباد ار بپیچم ز داد

اگر مانند فرزندان من از جمشید و فریدون زاده نشده باشند، زبانم لال شود اگر خلاف واقعیت سخن بگویم.

نکته ادبی: جم و فریدون نماد پادشاهان اساطیری و با شکوه ایران هستند.

بگفت این و بگشاد چادر ز روی همه روی ماه و همه پشت موی

شیرین این سخنان را گفت و چادر از چهره برداشت؛ چهره‌ای مانند ماه و گیسوانی بلند و زیبا نمایان شد.

نکته ادبی: پشت موی اشاره به بلندی و زیبایی گیسوان اوست.

سه دیگر چنین است رویم که هست یکی گر دروغست بنمای دست

سومین نشانه زیبایی من همین است که می‌بینید؛ اگر دروغ می‌گویم، دست روی آن بگذارید (آن را انکار کنید).

نکته ادبی: دعوت برای داوریِ دیگران بر اساس واقعیت عینی.

مرا از هنر موی بد در نهان که آن راندیدی کس اندر جهان

من را هنری پنهان در موهایم بود که تا به حال هیچ‌کس در جهان آن را ندیده بود.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای ویژگی خاص و خارق‌العاده است.

نمودم همه پیشت این جادویی نه از تنبل و مکر وز بدخویی

من این زیبایی و ویژگی خاص را فقط برای تو (شیرویه) نمایان کردم، نه از سرِ تنبلی یا مکر و بدخویی.

نکته ادبی: جادویی در اینجا به معنای زیبایی فریبنده و خیره‌کننده است.

نه کس موی من پیش ازین دیده بود نه از مهتران نیز بشنیده بود

پیش از این، نه کسی موی مرا دیده بود و نه حتی بزرگان چیزی از آن شنیده بودند.

نکته ادبی: تأکید بر عفت و پوشیدگی پیشین شیرین.

ز دیدار پیران فرو ماندند خیو زیر لبها برافشاندند

بزرگان و پیران از دیدن جمال او حیرت‌زده شدند و انگشت حیرت به دندان گزیدند.

نکته ادبی: خیو به معنای آب دهان یا اثر انگشت حیرت است که بر لب گذاشته می‌شود.

چو شیروی رخسار شیرین بدید روان نهانش ز تن برپرید

وقتی شیرویه چهره زیبای شیرین را دید، عقل و هوش از سرش پرید.

نکته ادبی: روان نهان کنایه از عقل و هوش است.

ورا گفت جز تو نباید کسم چو تو جفت یابم به ایران بسم

شیرویه به او گفت: جز تو کسی را نمی‌خواهم؛ اگر تو همسر من در ایران شوی، برایم کافی است.

نکته ادبی: این درخواستِ نابهنجار شیرویه برای ازدواج با همسر پدرش است.

زن خوب رخ پاسخش داد باز که از شاه ایران نیم بی نیاز

شیرینِ زیباروی در پاسخ گفت: من از شاه ایران (شیرویه) بی‌نیاز نیستم (منظور استعانت و نیاز به قدرت او برای اجرای شرایط است).

نکته ادبی: پاسخ هوشمندانه شیرین برای پیشبرد نقشه نهایی‌اش.

سه حاجت بخواهم چو فرمان دهی که بر تو بماناد شاهنشهی

گفت: اگر به من فرمانِ پادشاهی می‌دهی، سه حاجت دارم که امیدوارم شاهنشاهی تو پایدار بماند.

نکته ادبی: استفاده از تملق برای گرفتن امتیاز.

بدو گفت شیروی جانم توراست دگر آرزو هرچ خواهی رواست

شیرویه به او گفت: جانم فدای تو و هر آرزویی که داری رواست.

نکته ادبی: بی‌خردی شیرویه در برابر زیبایی شیرین.

بدو گفت شیرین که هر خواسته که بودم بدین کشور آراسته

شیرین گفت: هر ثروت و دارایی که در این کشور دارم،

نکته ادبی: آراسته به معنای آنچه با آن خانه یا زندگی را آرایش داده است.

ازین پس یکایک سپاری به من همه پیش این نامور انجمن

از این پس، در حضور همه این بزرگان و انجمن، یک‌به‌یک به من بسپاری (اجازه دهی در آن تصرف کنم).

نکته ادبی: فراهم کردن مقدمات بخشش اموال.

بدین نامه اندر نهی خط خویش که بیزارم از چیز او کم و بیش

و در این نامه بنویسی که من از تمام این دارایی‌ها بیزار هستم و اختیار آن با توست.

نکته ادبی: بیزاری در اینجا به معنای سلب مالکیت از خود برای بخشش است.

بکرد آنچ فرمود شیروی زود زن از آرزوها چو پاسخ شنود

شیرویه بی‌درنگ دستور او را اجرا کرد و شیرین از این پاسخِ موافق، شادمان شد.

نکته ادبی: سرعت عمل شیرویه برای رسیدن به خواسته‌اش.

به راه آمد از گلشن شادگان ز پیش بزرگان و آزادگان

شیرین از باغ شادگان (محل اقامت) خارج شد و در مقابل بزرگان قرار گرفت.

نکته ادبی: گلشن شادگان نام محل اقامت شیرین بوده است.

به خانه شد و بنده آزاد کرد بدان خواسته بنده را شاد کرد

به خانه رفت، بندگانش را آزاد کرد و با بخشیدن اموال، آن‌ها را شادمان ساخت.

نکته ادبی: آزادسازی بندگان نشانه عرفان و وارستگی.

دگر هرچ بودش به درویش داد بدان کو ورا خویش بد بیش داد

هرچه باقی‌مانده بود به درویشان داد و به کسانی که با او نسبت داشتند، بیش از دیگران بخشید.

نکته ادبی: سخاوت شیرین در پایان زندگی.

ببخشید چندی به آتشکده چه برجای و روز و جشن سده

بخشی از اموال را به آتشکده‌ها هدیه کرد، چه برای مخارج روزانه و چه برای جشن‌های سده.

نکته ادبی: جشن سده از جشن‌های کهن ایرانی است.

دگر بر کنامی که ویران شدست رباطی که آرام شیران بدست

و آنچه در آبادی‌های ویران‌شده بود، صرف بازسازی رباط‌ها (کاروانسراها) برای استراحت مسافران کرد.

نکته ادبی: کنام به معنای محل زندگی حیوانات یا مکان‌های متروکه است.

به مزد جهاندار خسرو بداد به نیکی روان ورا کرد شاد

این اموال را به نامِ شوهرش خسرو بخشید تا روان او را در دنیای دیگر شاد کند.

نکته ادبی: اشاره به نیت خیر شیرین برای آمرزش خسرو.

بیامد بدان باغ و بگشاد روی نشست از بر خاک بی رنگ و بوی

سپس به آن باغ (محل دفن خسرو) آمد، صورتش را باز کرد و بر روی خاک بی‌رنگ و بوی (مزار) نشست.

نکته ادبی: خاک بی‌رنگ و بوی کنایه از مزار خاکی و ساده است.

همه بندگان را بر خویش خواند مران هر یکی رابه خوبی نشاند

همه خدمتکاران را فرا خواند و هر یک را با مهربانی در جای خود نشاند.

نکته ادبی: توجه شیرین به زیردستان در آخرین لحظات.

چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست از شما ارجمند

سپس با صدایی رسا به آنان گفت: ای کسانی که نزد من ارجمند هستید،

نکته ادبی: آوای بلند نشان از اقتدار و تصمیم نهایی اوست.

همه گوش دارید گفتار من نبیند کسی نیز دیدار من

سخنان مرا به دقت گوش کنید که پس از این، دیگر کسی چهره مرا نخواهد دید.

نکته ادبی: خبر از پایانِ حیات و پیوستن به خسرو.

مگویید یک سر جز از راستی نیاید ز دانندگان کاستی

جز راستی سخنی بر زبان نیاورید، چرا که از خردمندان، جز گفتار راست انتظار نمی‌رود.

نکته ادبی: تأکید بر صدق و راستی.

که زان پس که من نزد خسرو شدم به مشکوی زرین او نوشدم

پس از آنکه من همسر خسرو شدم و به قصر زرین او پا گذاشتم،

نکته ادبی: مشکوی به معنای قصر یا خانه خصوصی است.

سر بانوان بودم و فر شاه از آن پس چو پیدا شد از من گناه

من بانوی اول بودم و شکوه پادشاهی داشتم؛ اما پس از اینکه گناهی (از سوی دیگران یا در حق من) پدید آمد،

نکته ادبی: اشاره به فتنه‌ها و سختی‌های زندگی پس از مرگ خسرو.

نباید سخن هیچ گفتن بروی چه روی آید اندر زنی چاره جوی

هیچ‌کس نباید سخنی درباره من بگوید؛ زیرا زنی که در پی چاره‌جویی است، چهره‌اش نمایان می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به وضعیت بحرانی شیرین پس از کشته شدن خسرو.

همه یکسر از جای برخاستند زبانها به پاسخ بیاراستند

همه حاضران یک‌صدا برخاستند و زبان به ستایش و پاسخ گشودند.

نکته ادبی: اتفاق نظر اطرافیان بر پاکی شیرین.

که ای نامور بانوی بانوان سخن گوی و دانا و روشن روان

گفتند: ای بانوی بانوان، که در سخنوری و دانایی روشن‌ضمیر هستی،

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و بصیرت.

به یزدان که هرگز تو راکس ندید نه نیز از پس پرده آوا شنید

به یزدان سوگند که هرگز کسی تو را ندیده و صدایی از تو پشت پرده نشنیده است.

نکته ادبی: تأیید عفت و پوشیدگی مطلق شیرین توسط اطرافیان.

همانا ز هنگام هوشنگ باز چو تو نیز ننشست بر تخت ناز

به راستی از زمان هوشنگ (پادشاه اساطیری) تا کنون، بانویی به کمال و شکوه تو بر تخت ننشسته است.

نکته ادبی: تلمیح به هوشنگ برای بزرگداشت شخصیت شیرین.

همه خادمان و پرستندگان جهانجوی و بیدار دل بندگان

همه خدمتکاران و بندگانِ بیدار‌دل و جهان‌دیده،

نکته ادبی: جهانجوی و بیداردل صفاتی برای خدمتکاران وفادار.

به آواز گفتند کای سرفراز ستوده به چین و به روم و طراز

با آوازی رسا گفتند: ای سرفراز که نامت در روم و چین و طراز پیچیده است،

نکته ادبی: طراز شهری در ترکستان بوده که به زیبایی شهرت داشته است.

که یارد سخن گفتن از تو به بد بدی کردن از روی تو کی سزد

چه کسی جرئت می‌کند از تو به بدی یاد کند؟ و چگونه سزاوار است که با تو که مظهر نیکی هستی، بدی شود؟

نکته ادبی: نفی هرگونه بدگویی نسبت به شخصیت شیرین.

چنین گفت شیرین که این بدکنش که چرخ بلندش کند سرزنش

شیرین گفت: این انسان بدکار (شیرویه) که آسمان بلند او را سرزنش می‌کند،

نکته ادبی: چرخ بلند استعاره از روزگار و سرنوشت است.

پدر را بکشت از پی تاج و تخت کزین پس مبیناد شادی و بخت

پدرش را برای تاج و تخت کشت؛ باشد که از این پس روی شادی و خوشبختی را نبیند.

نکته ادبی: نفرین شیرین بر شیرویه به خاطر پدری‌کشی.

مگر مرگ را پیش دیوار کرد که جان پدر را به تن خوار کرد

او مرگ را برای پدرش پیش آورد و جان پدر را در نگاهش بی‌ارزش کرد.

نکته ادبی: اشاره به جنایت شیرویه و خوار شمردن خون پدر.

پیامی فرستاد نزدیک من که تاریک شد جان باریک من

شیرین پیامی برای من فرستاد که روزگارِ خوشم تیره شده و جانِ نحیف و نازکم در تنگنای غم گرفتار گشته است.

نکته ادبی: جانِ باریک، کنایه از روح لطیف و نازک‌بدن است.

بدان گفتم این بد که من زنده ام جهان آفرین را پرستنده ام

در پاسخ گفتم که زندگی در این شرایط برایم ناگوار است، چرا که من همچنان خدای جهانیان را ستایش می‌کنم و بنده او هستم.

نکته ادبی: جهان‌آفرین، واژه‌ای مرکب برای خداوند است.

پدیدار کردم همه راه خویش پراز درد بودم ز بدخواه خویش

همه رنج‌های خود را آشکار کردم؛ چرا که از دستِ بدخواهانم، لبریز از درد و اندوه بودم.

نکته ادبی: پدیدار کردن در اینجا به معنای بازگو کردن و دردِ دل کردن است.

پس از مرگ من بر سر انجمن زبانش مگر بد سراید ز من

پس از مرگم، بر سرِ مزارم، مبادا کسی سخنی ناپسند درباره من بر زبان آورد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای جمع و محفل است.

ز گفتار او ویژه گریان شدند هم از درد پرویز بریان شدند

شنوندگانِ سخنِ او به شدت گریستند و از دردِ بی‌کرانِ شیرین (و سرنوشت پرویز) دلشان کباب شد.

نکته ادبی: بریان شدن کنایه از سوختن دل و شدت غم است.

برفتند گویندگان نزد شاه شنیده به گفتند زان بی گناه

پیام‌آوران نزد پادشاه رفتند و آنچه را از آن بانوی پاک‌دامن شنیده بودند، بازگو کردند.

نکته ادبی: بی‌گناه در اینجا صفتِ ایجابی برای شیرین است.

بپرسید شیروی کای نیک خوی سه دیگر چه چیز آمدت آرزوی

شیرویه پرسید: ای بانوی نیک‌سیرت، سومین خواسته‌ات چیست؟

نکته ادبی: نیک‌خوی به معنای خوش‌رفتار و پاک‌سرشت است.

فرستاد شیرین به شیروی کس که اکنون یکی آرزو ماند و بس

شیرین کسی را نزد شیرویه فرستاد و گفت: اکنون تنها یک آرزو برایم باقی مانده است.

نکته ادبی: کس فرستادن، کنایه از پیام دادن است.

گشایم در دخمهٔ شاه باز به دیدار او آمدستم نیاز

دربِ آرامگاهِ شاه را برایم باز کنید، چرا که به دیدارِ او نیازِ مبرم دارم.

نکته ادبی: دخمه به معنای مزار و آرامگاهِ شاهی است.

چنین گفت شیروی کاین هم رواست بدیدار آن مهتر او پادشاست

شیرویه در پاسخ گفت: این خواسته پذیرفتنی است، چرا که دیدارِ آن بزرگ‌مرد، سزاوارِ جایگاهِ اوست.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و پادشاه است.

نگهبان در دخمه را باز کرد زن پارسا مویه آغاز کرد

نگهبان، درِ آرامگاه را گشود و آن زنِ پارسا، شروع به سوگواری کرد.

نکته ادبی: مویه به معنای ناله و زاری در سوگ است.

بشد چهر بر چهر خسرو نهاد گذشته سخنها برو کرد یاد

او صورت بر صورتِ جسدِ خسرو نهاد و خاطراتِ گذشته را با او مرور کرد.

نکته ادبی: چهر بر چهر نهادن، استعاره از نزدیکیِ نهایی و وداع است.

هم آنگه زهر هلاهل بخورد ز شیرین روانش برآورد گرد

همان لحظه زهرِ بسیار مهلکی نوشید و با این کار، جانِ شیرین را از کالبدش جدا کرد.

نکته ادبی: هلاهل، نامِ زهری بسیار کشنده و نمادِ مرگِ خودخواسته است.

نشسته بر شاه پوشیده روی به تن بریکی جامه کافور بوی

او در حالی که چهره‌اش را پوشانده بود و لباسی معطر به کافور بر تن داشت، کنارِ شاه نشست.

نکته ادبی: کافور ماده‌ای است که در کفن و دفنِ مردگان استفاده می‌شود و اینجا نمادِ مرگ است.

به دیوار پشتش نهاد و بمرد بمرد و ز گیتی نشانش ببرد

او تکیه بر دیوار داد و جان سپرد؛ با مرگش، گویی تمامِ نشانِ او از جهان رخت بربست.

نکته ادبی: نشان بردن کنایه از فنا و ناپدید شدنِ کامل است.

چو بشنید شیروی بیمار گشت ز دیدار او پر ز تیمار گشت

شیرویه چون باخبر شد، بیمار شد و از مشاهده‌ی آن صحنه، غرق در اندوه گشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

بفرمود تا دخمه دیگر کنند ز مشک وز کافورش افسر کنند

دستور داد تا آرامگاهی دیگر بنا کنند و آن را با مشک و کافور بیارایند.

نکته ادبی: افسر کردن در اینجا به معنای آراستن و تزیین کردنِ فضای مزار است.

در دخمهٔ شاه کرد استوار برین بر نیامد بسی روزگار

سپس درِ آرامگاهِ شاه را محکم بستند؛ اما دیری نپایید که سرنوشت تغییر کرد.

نکته ادبی: بسی روزگار نگذشتن، عبارتی برای بیانِ گذشتِ زمانِ کوتاه است.

که شیروی را زهر دادند نیز جهان را ز شاهان پرآمد قفیز

که شیرویه نیز با زهر کشته شد؛ گویی پیمانه‌ی عمرِ پادشاهانِ این زمانه پر شده بود.

نکته ادبی: قفیز، پیمانه‌ای برای وزن کردن است و اینجا کنایه از پیمانه‌ی عمر است که پر شده.

به شومی بزاد و به شومی بمرد همان تخت شاهی پسر را سپرد

او با شومی و بدبختی به دنیا آمد و با همان شومی از دنیا رفت و تختِ شاهی را به فرزندش سپرد.

نکته ادبی: شومی به معنای ناخجستگی و بدعاقبتی است.

کسی پادشاهی کند هفت ماه بهشتم ز کافور یابد کلاه

کسی که هفت ماه پادشاهی کند، در ماهِ هشتم، تاجِ مرگ (کافور) بر سر می‌گذارد.

نکته ادبی: کلاهِ کافور، کنایه از مرگ و تدفین است.

به گیتی بهی بهتر از گاه نیست بدی بتر از عمر کوتاه نیست

در دنیا هیچ چیز بهتر از نیکی کردن نیست و هیچ چیزی بدتر از عمرِ کوتاهی که به تباهی بگذرد، وجود ندارد.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت و جایگاهِ پادشاهی است.

کنون پادشاهی شاه اردشیر بگویم که پیش آمدم ناگزیر

اکنون نوبت به پادشاهیِ اردشیر رسید که ناگزیر باید از آن سخن بگویم.

نکته ادبی: ناگزیر، اشاره به ضرورتِ تاریخیِ روایتِ شاهنامه دارد.