شاهنامه - پادشاهی شیرویه

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
هر آنکس که بد کرد با شهریار شب و روز ترسان بد از روزگار
چو شیروی ترسنده و خام بود همان تخت پیش اندرش دام بود
بدانست اختر شمر هرک دید که روز بزرگان نخواهد رسید
برفتند هرکس که بد کرده بود بدان کار تاب اندر آورده بود
ز درگاه یکسر به نزد قباد از آن کار تاب بیداد کردند یاد
که یک بار گفتیم و این دیگرست تو را خود جزین داوری درسرست
نشسته به یک شهر بی بر دو شاه یکی گاه دارد یکی زیرگاه
چو خویشی فزاید پدر با پسر همه بندگان راببرند سر
نییم اندرین کار همداستان مزن زین سپس پیش ما داستان
بترسید شیروی و ترسنده بود که در چنگ ایشان یکی بنده بود
چنین داد پاسخ که سرسوی دام نیارد مگر مردم زشت نام
شما را سوی خانه باید شدن بران آرزو رای باید زدن
به جویید تا کیست اندر جهان که این رنج برماسرآرد نهان
کشنده همی جست بدخواه شاه بدان تا کنندش نهانی تباه
کس اندر جهان زهرهٔ آن نداشت زمردی همان بهرهٔ آن نداشت
که خون چنان خسروی ریختی همی کوه در گردن آویختی
ز هر سو همی جست بدخواه شاه چنین تا بدیدند مردی به راه
دو چشمش کبود و در خساره زرد تنی خشک و پر موی و رخ لاژورد
پر از خاک پای و شکم گرسنه تن مرد بیدادگر برهنه
ندانست کس نام او در جهان میان کهان و میان مهان
بر زاد فرخ شد این مرد زشت که هرگز مبیناد خرم بهشت
بدو گفت کاین رزم کارمنست چو سیرم کنی این شکار منست
بدو گفت روگر توانی بکن وزین بیش مگشای لب بر سخن
یکی کیسه دینار دادم تو را چو فرزند او یار دادم تو را
یکی خنجری تیز دادش چوآب بیامد کشنده سبک پرشتاب
چو آن بدکنش رفت نزدیک شاه ورا دیده پابند در پیش گاه
به لرزید خسرو چو او را بدید سرشکش ز مژگان به رخ برچکید
بدو گفت کای زشت نام تو چیست که زاینده را برت و باید گریست
مرا مهر هرمزد خوانند گفت غریبم بدین شهر بی یار و جفت
چنین گفت خسرو که آمد زمان بدست فرومایهٔ بدگمان
به مردم نماند همی چهراو به گیتی نجوید کسی مهر او
یکی ریدکی پیش او بد بپای بریدک چنین گفت کای رهنمای
بروتشت آب آر و مشک و عبیر یکی پاک ترجامهٔ دلپذیر
پرستنده بشنید آواز اوی ندانست کودک همی رازاوی
ز پیشش بیامد پرستار خرد یکی تشت زرین بر شاه برد
ابا جامه و آبدستان وآب همی کرد خسرو ببردن شتاب
چو برسم بدید اندر آمد بواژ نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
چو آن جامه ها را بپوشید شاه به زمزم همی توبه کرد از گناه
یکی چادر نو به سر در کشید بدان تا رخ جان ستان راندید
بشد مهر هرمزد خنجر بدست در خانهٔ پادشا راببست
سبک رفت و جامه ازو در کشید جگرگاه شاه جهان بر درید
بپیچید و بر زد یکی سرد باد به زاری بران جامه بر جان بداد
برین گونه گردد جهان جهان همی راز خویش از تو دارد نهان
سخن سنج بی رنج گر مرد لاف نبیند ز کردار او جز گزاف
اگر گنج داری و گر گرم ورنج نمانی همی در سرای سپنج
بی آزاری و راستی برگزین چو خواهی که یابی به داد آفرین
چو آگاهی آمد به بازار و راه که خسرو بران گونه برشد تباه
همه بدگمانان به زندان شدند به ایوان آن مستمندان شدند
گرامی ده و پنج فرزند بود به ایوان شاه آنک دربند بود
به زندان بکشتندشان بی گناه بدانگه که برگشته شد بخت شاه
جهاندار چیزی نیارست گفت همی داشت آن انده اندر نهفت
چو بشنید شیرویه چندی گریست از آن پس نگهبان فرستاد بیست
بدان تا زن و کودکانشان نگاه بدارد پس از مرگ آن کشته شاه
شد آن پادشاهی و چندان سپاه بزرگی و مردی و آن دستگاه
که کس را ز شاهنشهان آن نبود نه از نامداران پیشین شنود
یکی گشت با آنک نانی فراخ نیابد نبیند برو بوم و کاخ
خردمند گوید نیارد بها هر آنکس که ایمن شد از اژدها
جهان رامخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیرد به چنگ
سرآمد کنون کار پرویز شاه شد آن نامور تخت و گنج و سپاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتگر فرجام اندوهناک خسرو پرویز و تزلزل قدرت در برابر تقدیر است. فردوسی با ترسیم سیمای پادشاهی که از اوج اقتدار به حضیضِ زوال و اسارت افتاده، بی‌اعتباریِ تخت و تاج و ناپایداریِ جهان را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه خیانت و کینه‌توزی، حتی دامن نزدیکان و فرزندان را نیز خواهد گرفت.

شاعر در این قطعه، مرگ را ترازوی عدالتی می‌داند که شاه و گدا را در یک سطح قرار می‌دهد. وی با نهیب زدن به خواننده، او را به پرهیز از آز و کینه‌ورزی دعوت می‌کند و تأکید می‌ورزد که در سرای سپنجِ دنیا، تنها نیکی و دادگری است که از آدمی بر جای می‌ماند و لاجرم، دست تقدیر پنهان‌تر از آن است که انسان بتواند از آن بگریزد.

معنای روان

هر آنکس که بد کرد با شهریار شب و روز ترسان بد از روزگار

هر کسی که با پادشاه دشمنی و ستیز کرد، شب و روز از پیامدهای آن در هراس و نگرانی بود.

نکته ادبی: شهریار استعاره از پادشاه است و روزگار در اینجا به معنای بخت و سرنوشت است.

چو شیروی ترسنده و خام بود همان تخت پیش اندرش دام بود

شیرویه که همچون شیر درنده‌ای بود، اکنون ترسان و درمانده شده بود و همان تخت پادشاهی که به آن تکیه داشت، برایش به دامی خطرناک بدل گشت.

نکته ادبی: تشبیه تخت به دام کنایه از معکوس شدن قدرت و خطرآفرینی مقام است.

بدانست اختر شمر هرک دید که روز بزرگان نخواهد رسید

اخترشناسانی که این واقعه را دیدند و پیش‌بینی کردند، دریافتند که روزگارِ بزرگی و شکوهِ این پادشاه به پایان رسیده است.

نکته ادبی: اخترشمر به معنای منجم و ستاره‌شناس است که در متون کهن به دانش غیب تعبیر می‌شده.

برفتند هرکس که بد کرده بود بدان کار تاب اندر آورده بود

کسانی که در این امر گناهکار بودند و در این توطئه دست داشتند، به پیشگاه پادشاه رفتند.

نکته ادبی: تاب اندر آوردن کنایه از جدیت و تلاش در انجام کاری است.

ز درگاه یکسر به نزد قباد از آن کار تاب بیداد کردند یاد

آن‌ها از درگاهِ پادشاه یک‌سره به نزد قباد (شیرویه) رفتند و از کارهای ناشایست خسرو شکایت کردند.

نکته ادبی: بیداد در اینجا به معنای ستم و عملکرد ناشایست است.

که یک بار گفتیم و این دیگرست تو را خود جزین داوری درسرست

به او گفتند ما پیش‌تر یک‌بار سخن گفتیم و این بار دوم است، گویی تو داوری و حکمی متفاوت در ذهن داری.

نکته ادبی: داوری در سر داشتن کنایه از داشتن تصمیم یا رأی خاص است.

نشسته به یک شهر بی بر دو شاه یکی گاه دارد یکی زیرگاه

نمی‌شود در یک شهر دو پادشاه حاکم باشند؛ یکی بر تخت اصلی و دیگری در جایگاه پایین‌تر.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

چو خویشی فزاید پدر با پسر همه بندگان راببرند سر

وقتی بین پدر و پسر دشمنی و کینه بالا بگیرد، همه زیردستان و خدمتکاران کشته خواهند شد.

نکته ادبی: سر بریدن در اینجا کنایه از نابودی و به کشتن دادن است.

نییم اندرین کار همداستان مزن زین سپس پیش ما داستان

ما در این کار با تو هم‌نظر نیستیم؛ پس از این پیش ما از اینگونه سخنان مگو.

نکته ادبی: همداستان بودن به معنای هم‌نظر یا موافق بودن است.

بترسید شیروی و ترسنده بود که در چنگ ایشان یکی بنده بود

شیرویه هراسان شد، چرا که خود در چنگال آن توطئه‌گران گرفتار بود و گویی بنده آن‌ها شده بود.

نکته ادبی: بنده بودن در اینجا استعاره از اسارت اختیاری و ناتوانی در تصمیم‌گیری است.

چنین داد پاسخ که سرسوی دام نیارد مگر مردم زشت نام

شیرویه پاسخ داد که تنها افراد بدنام و پَست حاضر می‌شوند دست خود را به چنین جنایتی آلوده کنند.

نکته ادبی: سرسوی دام نهادن کنایه از اقدام به کار خطرناک و ننگین است.

شما را سوی خانه باید شدن بران آرزو رای باید زدن

بهتر است شما به خانه‌های خود برگردید و درباره این خواسته‌های خود بیشتر فکر کنید.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن یا اندیشیدن است.

به جویید تا کیست اندر جهان که این رنج برماسرآرد نهان

جست‌وجو کنید و ببینید در این دنیا چه کسی پیدا می‌شود که این مسئولیتِ رنج‌آور و پنهانی را بر عهده بگیرد.

نکته ادبی: رنج سرآوردن کنایه از به انجام رساندن کاری سخت و ناگوار است.

کشنده همی جست بدخواه شاه بدان تا کنندش نهانی تباه

قاتلان به دنبال دشمن پادشاه می‌گشتند تا او را بیابند و به صورت پنهانی کار شاه را تمام کنند.

نکته ادبی: تباه کردن کنایه از کشتن و نابود کردن است.

کس اندر جهان زهرهٔ آن نداشت زمردی همان بهرهٔ آن نداشت

در این جهان کسی آن‌قدر شجاعت و دلیری نداشت که چنین جرئتی به خرج دهد.

نکته ادبی: زهره داشتن کنایه از جرئت و جسارت است.

که خون چنان خسروی ریختی همی کوه در گردن آویختی

که بخواهد خون چنان پادشاه قدرتمندی را بریزد؛ چرا که چنین گناهی مانند آن است که کوهی را بر گردن خود حمل کند.

نکته ادبی: کوه در گردن آویختن استعاره‌ای برای سنگینی گناه و عواقب آن است.

ز هر سو همی جست بدخواه شاه چنین تا بدیدند مردی به راه

آن‌ها از هر سو به دنبال دشمن شاه گشتند تا اینکه مردی را در راه یافتند.

نکته ادبی: بدخواه در اینجا اشاره به کسی دارد که دشمنی‌اش با شاه عیان است.

دو چشمش کبود و در خساره زرد تنی خشک و پر موی و رخ لاژورد

او مردی بود با چشمان کبود، چهره‌ای زرد و لاغر، بدنی خشک و پرمو و صورتی تیره و کبود (مانند لاجورد).

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد در اینجا برای توصیف رنگ پریدگی و تیره بودن چهره به کار رفته است.

پر از خاک پای و شکم گرسنه تن مرد بیدادگر برهنه

پاهای او پر از خاک بود، شکمش گرسنه و بدنش عریان و بیدادگر بود.

نکته ادبی: بیدادگر به معنای کسی است که از انسانیت و عدل بویی نبرده است.

ندانست کس نام او در جهان میان کهان و میان مهان

هیچ‌کس در این جهان، نه بزرگان و نه فرودستان، نام او را نمی‌دانست.

نکته ادبی: مهان و کهان اشاره به بزرگان و کوچکان جامعه است.

بر زاد فرخ شد این مرد زشت که هرگز مبیناد خرم بهشت

این مرد زشت‌رو بر اسبی یا جایگاهی برآمده سوار بود؛ کسی که امیدوارم هرگز رنگ بهشت را نبیند.

نکته ادبی: بر زاد در اینجا به معنای برآمده یا سواره است.

بدو گفت کاین رزم کارمنست چو سیرم کنی این شکار منست

به او گفتند که این مبارزه و کار از عهده تو برمی‌آید، اگر تو ما را از این رنج سیر کنی (به نتیجه برسی)، این شکار (کشتن شاه) متعلق به توست.

نکته ادبی: شکار در اینجا کنایه از قربانی است که شاه باشد.

بدو گفت روگر توانی بکن وزین بیش مگشای لب بر سخن

به او گفتند اگر می‌توانی انجامش بده و بیش از این سخن نگو و لب بگشا.

نکته ادبی: لب بر سخن گشودن کنایه از پرگویی و چانه زدن است.

یکی کیسه دینار دادم تو را چو فرزند او یار دادم تو را

یک کیسه دینار به تو می‌دهم، مانند فرزندی که پشتیبان پدر است، تو را یاری خواهیم کرد.

نکته ادبی: یار دادن کنایه از حمایت و کمک مالی است.

یکی خنجری تیز دادش چوآب بیامد کشنده سبک پرشتاب

یک خنجر بسیار تیز که مانند آب می‌درخشید به او دادند و آن قاتل با شتاب حرکت کرد.

نکته ادبی: تیز همچون آب استعاره از درخشندگی و برندگی خنجر است.

چو آن بدکنش رفت نزدیک شاه ورا دیده پابند در پیش گاه

وقتی آن مرد بدکنش به نزد پادشاه رفت، او را در زندان در حالی که پاهایش در بند بود دید.

نکته ادبی: پابند در پیش‌گاه کنایه از اسارت شاه در محل اقامتش است.

به لرزید خسرو چو او را بدید سرشکش ز مژگان به رخ برچکید

خسرو با دیدن او لرزید و اشک از مژگانش بر صورتش چکید.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

بدو گفت کای زشت نام تو چیست که زاینده را برت و باید گریست

به او گفت ای بدنام، تو کیستی که مادرت باید بر تو گریه کند (بسیار بدبختی).

نکته ادبی: زاینده به معنای مادر است.

مرا مهر هرمزد خوانند گفت غریبم بدین شهر بی یار و جفت

او گفت مرا مهر هرمزد می‌نامند و در این شهر غریبم و هیچ دوست و همدمی ندارم.

نکته ادبی: مهر هرمزد نام شخصیت است.

چنین گفت خسرو که آمد زمان بدست فرومایهٔ بدگمان

خسرو گفت زمان مرگ من به دست این فرد پست و بدگمان فرا رسیده است.

نکته ادبی: فرومایه به معنای آدم پست و دون‌پایه است.

به مردم نماند همی چهراو به گیتی نجوید کسی مهر او

چهره‌اش اصلاً شبیه آدمیزاد نیست و کسی در جهان حاضر نیست ذره‌ای محبت به او داشته باشد.

نکته ادبی: مهر به معنای عشق و محبت است.

یکی ریدکی پیش او بد بپای بریدک چنین گفت کای رهنمای

کودک خدمتکاری در آنجا بود، به او گفت ای راهنما (خدمتکار).

نکته ادبی: ریدک به معنای کودک خدمتکار یا غلام است.

بروتشت آب آر و مشک و عبیر یکی پاک ترجامهٔ دلپذیر

بروتشت آب بریز و مقداری گلاب و عطر بیاور و یک لباس تمیز و زیبا برایم مهیا کن.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطر خوشبو است.

پرستنده بشنید آواز اوی ندانست کودک همی رازاوی

خدمتکار صدای او را شنید اما راز و نیت درونی پادشاه را درک نکرد.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتکار است.

ز پیشش بیامد پرستار خرد یکی تشت زرین بر شاه برد

خدمتکارِ کوچک آمد و یک تشت زرین برای پادشاه آورد.

نکته ادبی: تشت زرین نمادی از شکوه باقی‌مانده پادشاه است.

ابا جامه و آبدستان وآب همی کرد خسرو ببردن شتاب

با وجودِ لباس و وسایل شست‌وشو و آب، خسرو با عجله برای تطهیر (آمادگی برای مرگ) اقدام کرد.

نکته ادبی: آبدستان ظرفی برای شستن دست و صورت است.

چو برسم بدید اندر آمد بواژ نه گاه سخن بود و گفتار ژاژ

وقتی مراسمِ مذهبی خود را دید، شروع به زمزمه دعا کرد؛ الان زمان سخن گفتنِ بیهوده نبود.

نکته ادبی: باژ گرفتن در آیین زرتشتی به معنای دعا خواندن و زمزمه کردن هنگام غذا یا کار است؛ ژاژ به معنای سخن بیهوده است.

چو آن جامه ها را بپوشید شاه به زمزم همی توبه کرد از گناه

وقتی آن لباس‌های پاکیزه را پوشید، با نیایش و دعا از گناهانش توبه کرد.

نکته ادبی: زمزم در اینجا به معنای نیایش و زمزمه دعا است.

یکی چادر نو به سر در کشید بدان تا رخ جان ستان راندید

یک چادر (پارچه) نو بر سر کشید تا چهره قاتلِ جان‌ستان را نبیند.

نکته ادبی: جان‌ستان کنایه از قاتل است.

بشد مهر هرمزد خنجر بدست در خانهٔ پادشا راببست

مهر هرمزد با خنجر در دست آمد و درِ خانه پادشاه را بست.

نکته ادبی: پادشا در اینجا به معنای پادشاه است.

سبک رفت و جامه ازو در کشید جگرگاه شاه جهان بر درید

به سرعت رفت و لباس را از تن او کنار زد و جگرگاه پادشاه جهان را درید.

نکته ادبی: جگرگاه کنایه از قلب و مرکز حیات است.

بپیچید و بر زد یکی سرد باد به زاری بران جامه بر جان بداد

خسرو پیچ و تابی خورد و آهی سرد کشید و با زاری بر روی همان لباس‌ها جان سپرد.

نکته ادبی: سرد باد کنایه از آه مرگ‌آلود است.

برین گونه گردد جهان جهان همی راز خویش از تو دارد نهان

جهان این‌گونه می‌چرخد و اسرار خود را از تو پنهان نگه می‌دارد.

نکته ادبی: جهان جهان تکرار واژه برای تأکید بر گردش بی‌امان روزگار است.

سخن سنج بی رنج گر مرد لاف نبیند ز کردار او جز گزاف

سخن‌سنجِ دانا اگر لاف‌زن نباشد، از کارهای دنیا چیزی جز بیهودگی نمی‌بیند.

نکته ادبی: سخن‌سنج به معنای اهل خرد و کلام است؛ گزاف به معنای بیهودگی و گزافه‌گویی است.

اگر گنج داری و گر گرم ورنج نمانی همی در سرای سپنج

چه گنج و ثروت داشته باشی و چه رنج و سختی، در این سرای موقت (دنیا) ماندگار نخواهی بود.

نکته ادبی: سرای سپنج به معنای سرای موقت و زودگذر است.

بی آزاری و راستی برگزین چو خواهی که یابی به داد آفرین

اگر می‌خواهی به نیکی یاد شوی، راهِ بی‌آزاری و راستی را انتخاب کن.

نکته ادبی: به داد آفرین کنایه از مورد ستایش خدا یا مردم قرار گرفتن است.

چو آگاهی آمد به بازار و راه که خسرو بران گونه برشد تباه

وقتی خبرِ اینکه پادشاه به آن شکل نابود شد در شهر پیچید.

نکته ادبی: تبا شدن در اینجا به معنای کشته شدن است.

همه بدگمانان به زندان شدند به ایوان آن مستمندان شدند

تمام بدگمانان و توطئه‌گران زندانی شدند و به ایوانِ آن افراد بی‌چاره منتقل شدند.

نکته ادبی: مستمندان در اینجا به معنای افراد بیچاره و بدبخت است.

گرامی ده و پنج فرزند بود به ایوان شاه آنک دربند بود

پانزده فرزندِ گرامیِ شاه در ایوان بودند که در بند و اسارت بودند.

نکته ادبی: در بند بودن اشاره به اسارت شاهزادگان دارد.

به زندان بکشتندشان بی گناه بدانگه که برگشته شد بخت شاه

آن‌ها را در زندان بی‌گناه کشتند، در همان زمانی که بختِ پادشاه برگشته بود.

نکته ادبی: برگشتن بخت کنایه از افول قدرت و رسیدن زمانِ سقوط است.

جهاندار چیزی نیارست گفت همی داشت آن انده اندر نهفت

خسرو پرویز که پادشاهی‌اش به پایان نزدیک بود، دیگر سخنی برای گفتن نداشت و اندوهِ بزرگِ خود را در دل پنهان کرده بود.

نکته ادبی: جهاندار صفتِ فاعلی به معنای پادشاه (کسی که جهان را دارد) است؛ نهفت به معنای پنهانی و پوشیدگی است که در اینجا به عنوان اسم به کار رفته است.

چو بشنید شیرویه چندی گریست از آن پس نگهبان فرستاد بیست

شیرویه، هنگامی که خبرِ این سرنوشت را شنید، مدتی گریست و پس از آن، بیست نفر نگهبان برای محافظت از خانواده‌ی او گماشت.

نکته ادبی: شیرویه نام خاص (فرزند خسرو پرویز) است؛ ترکیبِ نگهبان فرستادن نشان‌دهنده‌ی تأثر و تغییر موضعِ او پس از واقعه است.

بدان تا زن و کودکانشان نگاه بدارد پس از مرگ آن کشته شاه

دستور داد تا پس از مرگِ آن پادشاهِ مقتول، نگهبانان از زن و فرزندانِ او محافظت کنند و امنیت آنان را تأمین نمایند.

نکته ادبی: کشته شاه یک ترکیب وصفی است که در آن صفت (کشته) پیش از اسم (شاه) آمده تا بر مظلومیت یا مرگِ او تأکید کند.

شد آن پادشاهی و چندان سپاه بزرگی و مردی و آن دستگاه

آن پادشاهیِ عظیم، لشکریانِ بسیار، بزرگی، قدرتِ مردانه و شکوهِ دربار، همگی از میان رفت و نابود شد.

نکته ادبی: دستگاه در ادبیاتِ حماسی به معنای تشکیلات، شکوه و بساطِ پادشاهی است.

که کس را ز شاهنشهان آن نبود نه از نامداران پیشین شنود

چنان قدرت و شکوهی که هیچ‌یک از پادشاهانِ دیگر نداشتند و در تاریخِ نامدارانِ پیشین نیز کسی نشنیده بود که چنین جایگاهی داشته باشد.

نکته ادبی: شاهنشهان جمعِ شاهنشاه است که بر شکوهِ بی‌پایانِ خسرو پرویز تأکید دارد.

یکی گشت با آنک نانی فراخ نیابد نبیند برو بوم و کاخ

حالِ آن پادشاهِ مقتدر چنان دگرگون شد که گویی با کسی که در فقر مطلق است و حتی نانی برای خوردن و کاخی برای زیستن ندارد، برابر شد.

نکته ادبی: یکی گشتن استعاره از برابریِ مرگ است که پادشاه و گدا را در یک سطح قرار می‌دهد.

خردمند گوید نیارد بها هر آنکس که ایمن شد از اژدها

خردمندان می‌گویند کسی که از چنگالِ تقدیر (اژدها) رهایی یابد و کارش به پایان رسد، دیگر دنیا برایش هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نمادِ مرگ یا بلایِ ناگهانی است که چون اژدهایی، جانِ انسان را می‌بلعد.

جهان رامخوان جز دلاور نهنگ بخاید به دندان چو گیرد به چنگ

دنیا را به چیزی جز یک نهنگِ درنده تشبیه نکن؛ چرا که جهان وقتی تو را به چنگ می‌آورد، همچون نهنگی تو را با دندان می‌جود و نابود می‌کند.

نکته ادبی: نهنگ در متون کهن نمادِ خطرِ عظیم و بلعنده است؛ فعل بخاید (از خاییدن) به معنای جویدن است.

سرآمد کنون کار پرویز شاه شد آن نامور تخت و گنج و سپاه

اکنون دورانِ پادشاهیِ خسرو پرویز به پایان رسید و آن تخت، گنجینه‌ها و سپاهیانِ نامدار، همگی از دست رفتند.

نکته ادبی: سرآمدن به معنای به پایان رسیدن است که در اینجا برای مرگ و زوالِ حکومت به کار رفته است.