شاهنامه - پادشاهی شیرویه

فردوسی

بخش ۴

فردوسی
کنون شیرین بار بد گوش دار سر مهتران رابه آغوش دار
چو آگاه شد بار بد زانک شاه به پرداخت بی داد و بی کام گاه
ز جهرم بیامد سوی طیسفون پر از آب مژگان و دل پر ز خون
بیامد بدان خانه او را بدید شده لعل رخسار او شنبلید
زمانی همی بود در پیش شاه خروشان بیامد سوی بارگاه
همی پهلوانی برو مویه کرد دو رخساره زرد و دلی پر ز درد
چنان بد که زاریش بشنید شاه همان کس کجا داشت او را نگاه
نگهبان که بودند گریان شدند چو بر آتش مهر بریان شدند
همی گفت الایا ردا خسروا بزرگاسترگاتن آور گوا
کجات آن همه بزرگی و آن دستگاه کجات آن همه فرو تخت وکلاه
کجات آن همه برز وبالا وتاج کجات آن همه یاره وتخت عاج
کجات آن همه مردی و زور و فر جهان راهمی داشتی زیر پر
کجا آن شبستان و رامشگران کجا آن بر و بارگاه سران
کجا افسر و کاویانی درفش کجا آن همه تیغهای بنفش
کجا آن دلیران جنگ آوران کجا آن رد و موبد و مهتران
کجا آن همه بزم وساز شکار کجا آن خرامیدن کارزار
کجا آن غلامان زرین کمر کجا آن همه رای وآیین وفر
کجا آن سرافراز جان و سپار که با تخت زر بود و با گوشوار
کجا آن همه لشکر و بوم و بر کجا آن سرافرازی و تخت زر
کجا آن سرخود و زرین زره ز گوهر فگنده گره بر گره
کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب که زیر تو اندر بدی ناشکیب
کجا آن سواران زرین ستام که دشمن بدی تیغشان رانیام
کجا آن همه رازوان بخردی کجا آن همه فره ایزدی
کجا آن همه بخشش روز بزم کجا آن همه کوشش روز رزم
کجا آن همه راهوار استران عماری زرین و فرمانبران
هیونان و بالا وپیل سپید همه گشته از جان تو ناامید
کجاآن سخنها به شیرین زبان کجا آن دل و رای و روشن روان
ز هر چیز تنها چرا ماندی ز دفتر چنین روز کی خواندی
مبادا که گستاخ باشی به دهر که زهرش فزون آمد از پای زهر
پسر خواستی تابود یار و پشت کنون از پسر رنجت آمد به مشت
ز فرزند شاهان به نیرو شوند ز رنج زمانه بی آهو شوند
شهنشاه را چونک نیرو بکاست چو بالای فرزند او گشت راست
هر آنکس که او کار خسرو شنود به گیتی نبایدش گستاخ بود
همه بوم ایران تو ویران شمر کنام پلنگان و شیران شمر
سر تخم ساسانیان بود شاه که چون اونبیند دگر تاج و گاه
شد این تخمهٔ ویران و ایران همان برآمد همه کامهٔ بدگمان
فزون زین نباشد کسی را سپاه ز لشکر که آمدش فریادخواه
گزند آمد از پاسبان بزرگ کنون اندر آید سوی رخنه گرگ
نباشد سپاه تو هم پایدار چو برخیزد از چار سو کار زار
روان تو را دادگر یار باد سر بد سگالان نگونسار باد
به یزدان و نام تو ای شهریار به نوروز و مهر و بخرم بهار
که گر دست من زین سپس نیز رود بساید مبادا به من بر درود
بسوزم همه آلت خویش را بدان تا نبینم بداندیش را
ببرید هر چارانگشت خویش بریده همی داشت در مشت خویش
چو در خانه شد آتشی بر فروخت همه آلت خویش یکسر بسوخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه حماسی-سوگ‌سروده، مرثیه‌ای است جانکاه بر زوال شکوه و اقتدار سلسله ساسانی که از زبان «باربد»، خنیاگر و نوازنده نامدار دربار خسروپرویز، روایت می‌شود. شاعر با به تصویر کشیدن شکوه از دست‌رفته ایران، فضای حاکم بر دربار را که پیش‌تر کانون قدرت، هنر و پادشاهی بود، به بستری برای اندوهی بی‌پایان بدل کرده است که در آن، هر آنچه از عظمت مادی و معنوی به جا مانده بود، در گرداب حوادث روزگار فرسوده می‌شود.

محور اصلی این سروده‌ها، مفهوم ناپایداری دنیا و بی‌‌اعتباری قدرت و ثروت است. شاعر با استفاده از پرسش‌های پیاپی، مخاطب را به تماشای ویرانه‌ای می‌برد که روزگاری آباد بوده است. در نهایت، این قطعه با کنشِ دراماتیکِ باربد در نابودی ساز و انگشتان خویش، به اوج تراژدی می‌رسد؛ گویی با سقوط پادشاهی، هنر و موسیقی نیز در این سرزمین دلیلی برای بقا ندارد.

معنای روان

کنون شیرین بار بد گوش دار سر مهتران رابه آغوش دار

ای باربد، اکنون که چنین روزگاری پیش آمده، مواظب خود باش و سر بزرگان را به آغوش بگیر (کنایه از سوگواری و تودیع با بزرگان).

نکته ادبی: بار بد در اینجا همان باربد، خنیاگر مشهور دربار خسروپرویز است.

چو آگاه شد بار بد زانک شاه به پرداخت بی داد و بی کام گاه

زمانی که باربد آگاه شد که شاه دادگری را کنار گذاشته و به کام‌جویی و بی‌عدالتی روی آورده است.

نکته ادبی: پرداخت بی داد: یعنی ترک دادگری کردن.

ز جهرم بیامد سوی طیسفون پر از آب مژگان و دل پر ز خون

از شهر جهرم به سوی تیسفون (پایتخت ساسانیان) آمد، در حالی که چشمانش پر از اشک و دلش سرشار از غم و اندوه بود.

نکته ادبی: آب مژگان: استعاره از اشک چشم.

بیامد بدان خانه او را بدید شده لعل رخسار او شنبلید

به خانه شاه آمد و او را دید؛ چهره‌اش که همچون لعل سرخ و درخشان بود، اکنون همچون گل شنبلید (زرد و پژمرده) شده بود.

نکته ادبی: شنبلید در متون کهن نماد زردی و بیماری یا پژمردگی است.

زمانی همی بود در پیش شاه خروشان بیامد سوی بارگاه

مدتی در حضور شاه ماند، سپس با فریاد و شیون به سوی بارگاه (دربار) رفت.

نکته ادبی: خروشان بودن در اینجا به معنای فغان و زاری کردن است.

همی پهلوانی برو مویه کرد دو رخساره زرد و دلی پر ز درد

آن پهلوان (باربد) برای شاه مویه کرد؛ با چهره‌ای زرد و دلی سرشار از درد.

نکته ادبی: مویه کردن به معنای نالیدن و سوگواری کردن است.

چنان بد که زاریش بشنید شاه همان کس کجا داشت او را نگاه

ماجرا چنین بود که وقتی شاه صدای زاری او را شنید، اطرافیان و نگهبانان او نیز که شاهد ماجرا بودند، گریستند.

نکته ادبی: نگاه داشتن: در اینجا به معنای مراقبت و توجه کردن است.

نگهبان که بودند گریان شدند چو بر آتش مهر بریان شدند

نگهبانانی که آنجا بودند گریان شدند و همچون گوشتی که بر آتش بریان شود، از شدت غم مهر و دوستی شاه، سوختند.

نکته ادبی: بریان شدن بر آتش مهر: استعاره از سوختن در آتش غم و عشق.

همی گفت الایا ردا خسروا بزرگاسترگاتن آور گوا

باربد می‌گفت: ای خسرو (پادشاه)، آن بزرگی و شکوه تو کجاست؟ یک نشانه از آن بزرگی به من نشان بده.

نکته ادبی: استرگاتن: واژه‌ای کهن به معنای بزرگ و سهمگین.

کجات آن همه بزرگی و آن دستگاه کجات آن همه فرو تخت وکلاه

آن بزرگی و تشکیلات درباری‌ات کجا رفته؟ آن تخت و کلاه پادشاهی‌ات چه شد؟

نکته ادبی: تخت و کلاه: نماد سلطنت و قدرت سیاسی.

کجات آن همه برز وبالا وتاج کجات آن همه یاره وتخت عاج

آن قد و قامت رشید و تاج پادشاهی‌ات کجاست؟ آن یاره (دست‌بند) و تخت عاج‌ات چه شد؟

نکته ادبی: یاره: دست‌بند و زیورآلات بازو که نشان‌دهنده اشرافیت بوده است.

کجات آن همه مردی و زور و فر جهان راهمی داشتی زیر پر

آن دلیری و قدرت و فرّ (شکوه ایزدی) تو کجا رفت؟ که تمام جهان را تحت فرمان و حمایت خود داشتی.

نکته ادبی: فر: فره ایزدی یا نیروی معنوی و پادشاهی در باور ایرانیان باستان.

کجا آن شبستان و رامشگران کجا آن بر و بارگاه سران

آن شبستان (حرم‌سرا) و نوازندگان و خوش‌گذران‌ها کجایند؟ آن درگاه و بارگاه باشکوه بزرگان چه شد؟

نکته ادبی: رامشگران: موسیقی‌دانان و نوازندگان.

کجا افسر و کاویانی درفش کجا آن همه تیغهای بنفش

آن تاج پادشاهی و درفش کاویانی (نماد ملی ایران) کجاست؟ آن شمشیرهای آب‌دار و تیز چه شد؟

نکته ادبی: درفش کاویانی: نماد آزادی و پادشاهی ایران باستان.

کجا آن دلیران جنگ آوران کجا آن رد و موبد و مهتران

آن جنگ‌آوران دلیر کجایند؟ آن بزرگان، موبدان و سروران قوم چه شدند؟

نکته ادبی: رد: پیشوا و دانشمند؛ موبد: روحانی زرتشتی.

کجا آن همه بزم وساز شکار کجا آن خرامیدن کارزار

آن بزم‌های پرشکوه و مراسم شکار کجا رفت؟ آن شکوه و میدان‌داری در کارزار چه شد؟

نکته ادبی: خرامیدن در کارزار: اشاره به شکوه و دلیری در میدان جنگ.

کجا آن غلامان زرین کمر کجا آن همه رای وآیین وفر

آن غلامان زرین‌کمر (اشاره به سپاه محافظ) کجایند؟ آن همه تدبیر و آیین پادشاهی چه شد؟

نکته ادبی: زرین کمر: نشان از ثروت و تجمل دربار.

کجا آن سرافراز جان و سپار که با تخت زر بود و با گوشوار

آن سرافرازانی که جان خود را فدای تو می‌کردند و با تخت زرین و گوشواره (نشان بزرگی) دیده می‌شدند، کجایند؟

نکته ادبی: جان‌سپار: کسی که آماده فداکاری و جان‌بازی است.

کجا آن همه لشکر و بوم و بر کجا آن سرافرازی و تخت زر

آن لشکر انبوه و آن سرزمین‌های پهناور چه شد؟ آن سرافرازی و تخت زرین‌ات کجا رفت؟

نکته ادبی: بوم و بر: سرزمین و کشور.

کجا آن سرخود و زرین زره ز گوهر فگنده گره بر گره

آن سرپوش‌های زرین و زره‌های زرین‌ات کجاست؟ که با جواهرات گران‌بها، گره بر گره (تزئین) شده بود.

نکته ادبی: زره: لباس جنگی که در اینجا به زیبایی و تجمل آن اشاره شده.

کجا اسپ شبدیز و زرین رکیب که زیر تو اندر بدی ناشکیب

آن اسب شبدیز و رکاب‌های زرین‌ات کجا رفت؟ که وقتی بر آن سوار می‌شدی، بی‌تابی می‌کرد.

نکته ادبی: شبدیز: اسب افسانه‌ای و بسیار مشهور خسروپرویز.

کجا آن سواران زرین ستام که دشمن بدی تیغشان رانیام

آن سوارکاران با یراق‌های زرین کجایند؟ که دشمن در برابر شمشیرشان هیچ پناهی نداشت.

نکته ادبی: ستام: یراق و اسباب اسب؛ نیام: غلاف شمشیر (وقتی شمشیر بی نیام است یعنی در حال جنگ و کشتار است).

کجا آن همه رازوان بخردی کجا آن همه فره ایزدی

آن همه رازها و خردمندی‌ها کجا رفت؟ آن فره ایزدی و تاییدات آسمانی که داشتی چه شد؟

نکته ادبی: فره ایزدی: نیروی قدسی که به شاه مشروعیت می‌بخشید.

کجا آن همه بخشش روز بزم کجا آن همه کوشش روز رزم

آن همه بخشندگی در روز بزم کجا رفت؟ آن دلیری و کوشش در روزهای سخت جنگ چه شد؟

نکته ادبی: تقابل بزم و رزم در ادبیات فارسی نماد تعادل میان خوشی و سختی است.

کجا آن همه راهوار استران عماری زرین و فرمانبران

آن همه اسب‌های راهوار و چهارپایان تندرو، آن تخت‌های روان زرین و آن فرمان‌برداران چه شدند؟

نکته ادبی: استران: جمع استر، حیوان بارکش؛ عماری: محمل و تخت روان.

هیونان و بالا وپیل سپید همه گشته از جان تو ناامید

آن فیل‌های بلندبالا و پیل‌های سپید که داشتی، همگی از بقای تو ناامید شده‌اند.

نکته ادبی: هیون: شتر تیزرو؛ پیل سپید: نماد قدرت و ثروت عظیم دربار ساسانی.

کجاآن سخنها به شیرین زبان کجا آن دل و رای و روشن روان

آن سخن‌وری و زبان‌آوری‌ات کجا رفت؟ آن رای و تدبیر و ذهن روشن‌ات چه شد؟

نکته ادبی: روشن روان: خردمند و دارای بصیرت.

ز هر چیز تنها چرا ماندی ز دفتر چنین روز کی خواندی

چرا از همه چیز جدا افتادی و تنها ماندی؟ مگر در کتاب‌های تاریخ نخوانده بودی که روزگار با شاهان چنین می‌کند؟

نکته ادبی: دفتر: کنایه از شاهنامه یا تواریخ کهن که پندهای روزگار در آن ثبت است.

مبادا که گستاخ باشی به دهر که زهرش فزون آمد از پای زهر

هرگز به دنیا اعتماد نکن که زهرِ آن از پایِ زهر (زهرناک‌ترین چیزها) نیز کشنده‌تر است.

نکته ادبی: دهر: روزگار؛ پای زهر: استعاره از نهایت تلخی و گزندگی.

پسر خواستی تابود یار و پشت کنون از پسر رنجت آمد به مشت

فرزندی خواستی تا یاور و پشتیبانت باشد، اما اکنون از همان فرزند، رنج و اندوه نصیبت شده است.

نکته ادبی: اشاره به فرزندکشی و فتنه در پایان دوران ساسانی دارد.

ز فرزند شاهان به نیرو شوند ز رنج زمانه بی آهو شوند

فرزندان شاهان وقتی به قدرت می‌رسند، از رنج‌های روزگار مبرا می‌شوند (کنایه طعنه‌آمیز: اما این‌گونه نشد).

نکته ادبی: بی آهو: بی عیب و نقص، در امنیت کامل.

شهنشاه را چونک نیرو بکاست چو بالای فرزند او گشت راست

وقتی نیروی شاهنشاه کم شد و قد و قامت فرزندش بالا گرفت (و رقیب او شد).

نکته ادبی: بالای فرزند راست گشتن: کنایه از به سن بلوغ رسیدن و ادعای قدرت کردن فرزند در برابر پدر.

هر آنکس که او کار خسرو شنود به گیتی نبایدش گستاخ بود

هر کسی که سرگذشت خسرو را بشنود، نباید در این دنیا به هیچ‌چیز دل خوش کند.

نکته ادبی: گستاخ بودن: در اینجا به معنای دلبسته و مغرور بودن است.

همه بوم ایران تو ویران شمر کنام پلنگان و شیران شمر

تمام سرزمین ایران را ویرانه بدان و آن را جایگاه پلنگان و شیران (حیوانات وحشی) تصور کن.

نکته ادبی: کنام: لانه حیوانات درنده.

سر تخم ساسانیان بود شاه که چون اونبیند دگر تاج و گاه

شاه، سرآمد خاندان ساسانی بود و دیگر مانند او کسی تاج و تخت پادشاهی را نخواهد دید.

نکته ادبی: تخم ساسانیان: نژاد و دودمان ساسانی.

شد این تخمهٔ ویران و ایران همان برآمد همه کامهٔ بدگمان

این دودمان ویران شد و ایران نیز دستخوش تغییر گشت و همه خواسته‌های دشمنانِ بدگمان برآورده شد.

نکته ادبی: تخمه: نژاد و نسل.

فزون زین نباشد کسی را سپاه ز لشکر که آمدش فریادخواه

سپاهی بزرگتر از این برای کسی وجود ندارد که اکنون به فریادخواهی تو آمده است.

نکته ادبی: فریادخواه: کسی که برای کمک و یاری می‌آید.

گزند آمد از پاسبان بزرگ کنون اندر آید سوی رخنه گرگ

آسیب و گزند از جانب پاسبان (محافظ) بزرگ رسید؛ اکنون گرگ به سوی رخنه (شکاف) دیوار حمله می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از خیانت نزدیکان که باعث سقوط کشور شد.

نباشد سپاه تو هم پایدار چو برخیزد از چار سو کار زار

سپاه تو هم دیگر پایدار نخواهد ماند، چرا که از هر چهار سو جنگ و آشوب برپا شده است.

نکته ادبی: چار سو: کنایه از جهات مختلف.

روان تو را دادگر یار باد سر بد سگالان نگونسار باد

خداوند یار و یاور روح تو باشد و سر دشمنان و بدخواهان تو نگونسار (ذلیل) باد.

نکته ادبی: نگونسار: سرنگون و خوار.

به یزدان و نام تو ای شهریار به نوروز و مهر و بخرم بهار

به نام یزدان و نام تو ای پادشاه، به نوروز و مهرگان و به طراوت بهار سوگند یاد می‌کنم.

نکته ادبی: نوروز و مهر: جشن‌های باستانی ایران که نماد مقدسات هستند.

که گر دست من زین سپس نیز رود بساید مبادا به من بر درود

که اگر دست من پس از این بخواهد ساز بزند، مبادا دیگر خیر و برکتی در زندگی من باشد.

نکته ادبی: درود: در اینجا به معنای سلامتی و برکت است.

بسوزم همه آلت خویش را بدان تا نبینم بداندیش را

همه ابزار موسیقی (ساز) خود را می‌سوزانم تا دیگر چشمم به کسی که بداندیش توست نیفتد.

نکته ادبی: آلت: ابزار نوازندگی.

ببرید هر چارانگشت خویش بریده همی داشت در مشت خویش

چهار انگشت خود را با تبر برید و بریده‌ها را در مشت خود نگه داشت.

نکته ادبی: عمل سمبلیک باربد برای نشان دادن پایانِ هنرش در پی زوال پادشاهی.

چو در خانه شد آتشی بر فروخت همه آلت خویش یکسر بسوخت

وقتی به خانه رفت، آتشی روشن کرد و تمام ساز و کارهای هنری‌اش را یک‌جا سوزاند.

نکته ادبی: پایان دراماتیک داستان؛ نابودی هنر در سایه زوال قدرت.

آرایه‌های ادبی

تکرار (پرسش بلاغی) کجا آن...

تکرار واژه «کجا» در ابتدای ابیات پی‌درپی برای القای حس دریغ و افسوس بر شکوه از دست رفته.

استعاره بر آتش مهر بریان شدن

تشبیه رنجِ عشق و وفاداری به گوشتی که بر آتش کباب می‌شود.

کنایه لعل رخسار او شنبلید شده

کنایه از دگرگونی احوال شاه از اوج سلامت و زیبایی به زردی و بیماری.

نماد درفش کاویانی

نماد ملی و استقلال ایران که از دست رفتن آن نشانه سقوط کامل مملکت است.

تضاد (طباق) بزم و رزم

تقابل میان خوش‌گذرانی درباری و سختی‌های میدان جنگ برای نشان دادن فراگیری اندوه در همه عرصه‌ها.