شاهنامه - پادشاهی شیرویه

فردوسی

بخش ۲

فردوسی
بدان نامور گفت پاسخ شنو یکایک ببر سوی سالار نو
به گویش که زشت کسان را مجوی جز آن را که برتابی از ننگ روی
سخن هرچ گفتی نه گفتارتست مماناد گویا زبانت درست
مگو آنچ بدخواه تو بشنود ز گفتار بیهوده شادان شود
بدان گاه چندان نداری خرد که مغزت بدانش خرد پرورد
به گفتار بی بر چو نیرو کنی روان و خرد را پر آهو کنی
کسی کو گنهکار خواند تو را از آن پس جهاندار خواند تو را
نباید که یابد بر تو نشست بگیرد کم و بیش چیزی بدست
میندیش زین پس برین سان پیام که دشمن شود بر تو بر شادکام
به یزدان مرا کار پیراستست نهاده بران گیتی ام خواستست
بدین جستن عیبهای دروغ به نزد بزرگان نگیری فروغ
بیارم کنون پاسخ این همه بدان تا بگویید پیش رمه
پس از مرگ من یادگاری بود سخن گفتن راست یاری بود
چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج بدانی که از رنج ماخاست گنج
نخستین که گفتی ز هرمز سخن به بیهوده از آرزوی کهن
ز گفتار بدگوی ما را پدر برآشفت و شد کار زیر و زبر
از اندیشه او چو آگه شدیم از ایران شب تیره بی ره شدیم
هما راه جستیم و بگریختیم به دام بلا بر نیاویختیم
از اندیشهٔ او گناهم نبود جز از جستن او شاه را هم نبود
شنیدم که بر شاه من بد رسید ز بردع برفتم چو گوش آن شنید
گنهکار بهرام خود با سپاه بیاراست در پیش من رزمگاه
ازو نیز بگریختم روز جنگ بدان تا نیایم من او را به چنگ
ازان پس دگر باره باز آمدم دلاور به جنگ ش فراز آمدم
نه پرخاش بهرام یکباره بود جهانی بران جنگ نظاره بود
به فرمان یزدان نیکی فزای که اویست بر نیک و بد رهنمای
چو ایران و توران به آرام گشت همه کار بهرام ناکام گشت
چو از جنگ چوبینه پرداختم نخستین بکین پدر تاختم
چو بند وی و گستهم خالان بدند به هر کشوری بی همالان بدند
فدا کرده جان را همی پیش من به دل هم زبان و به تن خویش من
چو خون پدر بود و درد جگر نکردیم سستی به خون پدر
بریدیم بند وی را دست و پای کجا کرد بر شاه تاریک جای
چو گستهم شد در جهان ناپدید ز گیتی یکی گوشه ای برگزید
به فرمان ما ناگهان کشته شد سر و رای خونخوارگان گشته شد
دگر آنک گفتی تو از کار خویش از آن تنگ زندان و بازار خویش
بد آن تا ز فرزند من کار بد نیاید کزان بر سرش بد رسد
به زندان نبد بر شما تنگ و بند همان زخم خواری و بیم گزند
بدان روزتان خوار نگذاشتم همه گنج پیش شما داشتم
بر آیین شاهان پیشین بدیم نه بی کار و بر دیگر آیین بدیم
ز نخچیر و ز گوی و رامشگران ز کاری که اندر خور مهتران
شمارا به چیزی نبودی نیاز ز دینار وز گوهر و یوز و باز
یکی کاخ بد کرده زندانش نام همی زیستی اندرو شادکام
همان نیز گفتار اخترشناس که ما را همی از تو دادی هراس
که از تو بد آید بدین سان که هست نینداختم اخترت را زدست
وزان پس نهادیم مهری بر وی به شیرین سپردیم زان گفت و گوی
چو شاهیم شد سال بر سی و شش میان چنان روزگاران خوش
تو داری بیاد این سخن بی گمان اگر چند بگذشت بر ما زمان
مرا نامه آمد ز هندوستان بدم من بدان نیز همداستان
ز رای برین نزد مانامه بود گهر بود و هر گونه ای جامه بود
یکی تیغ هندی و پیل سپید جزین هرچ بودم به گیتی امید
ابا تیغ دیبای زربفت پنج ز هر گونه ای اندرو برده رنج
سوی تو یکی نامه بد بر پرند نوشته چو من دیدم از خط هند
بخواندم یکی مرد هندی دبیر سخن گوی و داننده و یادگیر
چوآن نامه را او به من بر بخواند پر از آب دیده همی سرفشاند
بدان نامه در بد که شادان بزی که با تاج زر خسروی را سزی
که چون ماه آذر بد و روز دی جهان را تو باشی جهاندار کی
شده پادشاهی پدر سی و هشت ستاره برین گونه خواهد گذشت
درخشان شود روزگار بهی که تاج بزرگی به سر برنهی
مرا آن زمان این سخن بد درست ز دل مهربانی نبایست شست
من آگاه بودم که از بخت تو ز کار درخشیدن تخت تو
نباشد مرا بهره جز درد و رنج تو را گردد این تخت شاهی وگنج
ز بخشایش و دین و پیوند و مهر نکردم دژم هیچ زان نامه چهر
به شیرین سپردم چو برخواندم ز هر گونه اندیشه ها را ندم
بر اوست با اختر تو بهم نداند کسی زان سخن بیش و کم
گر ای دون که خواهی که بینی به خواه اگر خود کنی بیش و کم را نگاه
برانم که بینی پشیمان شوی وزین کرده ها سوی درمان شوی
دگر آنک گفتی ز زندان و بند گر آمد ز ما برکسی برگزند
چنین بود تا بود کارجهان بزرگان و شاهان و رای مهان
اگر تو ندانی به موبد بگوی کند زین سخن مر تو را تازه روی
که هرکس که او دشمن ایزدست ورا در جهان زندگانی بدست
به زندان ما ویژه دیوان بدند که نیکان ازیشان غریوان بدند
چو ما را نبد پیشه خون ریختن بدان کار تنگ اندر آویختن
بدان را به زندان همی داشتم گزند کسان خوار نگذاشتم
بسی گفت هرکس که آن دشمنند ز تخم بدانند و آهرمنند
چو اندیشه ایزدی داشتیم سخنها همی خوار بگذاشتیم
کنون من شنیدم که کردی رها مرد آن را که بد بتر از اژدها
ازین بد گنهکار ایزد شدی به گفتار و کردارها بد شدی
چو مهتر شدی کار هشیار کن ندانی تو داننده را یار کن
مبخشای بر هر که رنجست زوی اگر چند امید گنجست زوی
بر آنکس کزو در جهان جزگزند نبینی مر او را چه کمتر ز بند
دگر آنک از خواسته گفته ای خردمندی و رای بنهفته ای
ز کس مانجستیم جز باژ و ساو هر آنکس که او داشت با باژ تاو
ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت فراوان کشیدم ازان رنج سخت
جهان آفرین داور داد وراست همی روزگاری دگرگونه خواست
نیم دژمنش نیز درخواست او فزونی نجوییم درکاست او
به جستیم خشنودی دادگر ز بخشش ندیدم بکوشش گذر
چو پرسد ز من کردگار جهان بگویم بو آشکار و نهان
بپرسد که او از توداناترست بهر نیک و بد بر تواناترست
همین پرگناهان که پیش تواند نه تیماردار و نه خویش تواند
ز من هرچ گویند زین پس همان شوند این گره بر تو بر بد گمان
همه بندهٔ سیم و زرند و بس کسی را نباشند فریادرس
ازیشان تو را دل پر آسایش است گناه مرا جای پالایش است
نگنجد تو را این سخن در خرد نه زین بد که گفتی کسی برخورد
ولیکن من از بهر خود کامه را که برخواند آن پهلوی نامه را
همان در جهان یادگاری بود خردمند را غمگساری بود
پس از ماهر آنکس که گفتار ما بخوانند دانند بازار ما
ز برطاس وز چین سپه راندیم سپهبد بهر جای بنشاندیم
ببردیم بر دشمنان تاختن نیارست کس گردن افراختن
چو دشمن ز گیتی پراگنده شد همه گنج ما یک سر آگنده شد
همه بوم شد نزد ما کارگر ز دریا کشیدند چندان گهر
که ملاح گشت از کشیدن ستوه مرا بود هامون و دریا و کوه
چو گنج در مها پراگنده شد ز دینار نو به دره آگنده شد
ز یاقوت وز گوهر شاهوار همان آلت و جامهٔ زرنگار
چو دیهیم ما بیست وشش ساله گشت ز هر گوهری گنجها ماله گشت
درم را یکی میخ نو ساختم سوی شادی و مهتری آختم
بدان سال تا باژ جستم شمار چوشد باژ دینار بر صد هزار
پراگنده افگند پند او سی همه چرم پند او سی پارسی
بهر به دره ای در ده و دو هزار پراگنده دینار بد شاهوار
جز از باژ و دینار هندوستان جز از کشور روم و جا دوستان
جز از باژ وز ساو هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
جز از رسم و آیین نوروز و مهر از اسپان وز بندهٔ خوب چهر
جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ ز ما این نبودی کسی را دریغ
جز از مشک و کافور و خز و سمور سیاه و سپید و ز کیمال بور
هران کس که ما را بدی زیردست چنین باژها بر هیونان مست
همی تاختند به درگاه ما نپیچید گردن کس از راه ما
ز هر در فراوان کشیدیم رنج بدان تا بیا گند زین گونه گنج
دگر گنج خضرا و گنج عروس کجا داشتیم از پی روز بوس
فراوان ز نامش سخن را ندیم سرانجام باد آورش خواندیم
چنین بیست و شش سال تا سی و هشت به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت
همه مهتران خود تن آسان بدند بد اندیش یک سر هراسان بدند
همان چون شنیدم ز فرمان تو جهان را بد آمد ز پیمان تو
نماند کس اندر جهان رامشی نباید گزیدن به جز خامشی
همی کرد خواهی جهان پرگزند پراز درد کاری و ناسودمند
همان پرگزندان که نزد تواند که تیره شبان اور مزد تواند
همی داد خواهند تختت بباد بدان تا نباشی به گیتی تو شاد
چو بودی خردمند نزدیک تو که روشن شدی جان تاریک تو
به دادن نبودی کسی رازیان که گنجی رسیدی به ارزانیان
ایا پور کم روز و اندک خرد روانت ز اندیشه رامش برد
چنان دان که این گنج من پشت تست زمانه کنون پاک در مشت تست
هم آرایش پادشاهی بود جهان بی درم در تباهی بود
شود بی درم شاه بیدادگر تهی دست را نیست هوش و هنر
به بخشش نباشد ورا دستگاه بزرگان فسوسیش خوانند شاه
ار ای دون که از تو به دشمن رسد همی بت بدست بر همن رسد
ز یزدان پرستنده بیزار گشت ورا نام و آواز تو خوار گشت
چو بی گنج باشی نپاید سپاه تو را زیردستان نخوانند شاه
سگ آن به که خواهندهٔ نان بود چو سیرش کنی دشمن جان بود
دگر آنک گفتی ز کار سپاه که در بو مهاشان نشاندم به راه
ز بی دانشی این نیاید پسند ندانی همی راه سود از گزند
چنین است پاسخ که از رنج من فراز آمد این نامور گنج من
ز بیگانگان شهرها بستدم همه دشمنان را به هم بر زدم
بدان تا به آرام برتخت ناز نشینیم بی رنج و گرم و گداز
سواران پراگنده کردم به مرز پدید آمد اکنون ز ناارز ارز
چو از هر سوی بازخوانی سپاه گشاده ببیند بد اندیش راه
که ایران چوباغیست خرم بهار شکفته همیشه گل کامگار
پراز نرگس و نار و سیب و بهی چو پالیز گردد ز مردم تهی
سپر غم یکایک ز بن برکنند همه شاخ نارو بهی بشکنند
سپاه و سلیحست دیوار اوی به پرچینش بر نیزه ها خار اوی
اگر بفگنی خیره دیوار باغ چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ
نگر تا تو دیوار او نفگنی دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختن خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان به اندیشهٔ بد منه در میان
چو سالی چنین بر تو بر بگذرد خردمند خواند تو را بی خرد
من ای دون شنیدم کجا تو مهی همه مردم ناسزا رادهی
چنان دان که نوشین روان قباد به اندرز این کرد در نامه یاد
که هرکو سلیحش به دشمن دهد همی خویشتن رابه کشتن دهد
که چون بازخواهد کش آید به کار بداندیش با او کند کارزار
دگر آنک دادی ز قیصر پیام مرا خواندی دو دل و خویش کام
سخنها نه از یادگار تو بود که گفتار آموزگار تو بود
وفا کردن او و از ما جفا تو خود کی شناسی جفا از وفا
بدان پاسخش ای بد کم خرد نگویم جزین نیز که اندر خورد
تو دعوی کنی هم تو باشی گوا چنین مرد بخرد ندارد روا
چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست به مردی چو پرویز داماد جست
هر آنکس که گیتی ببد نسپرد به مغز اندرون باشد او را خرد
بدانم که بهرام بسته میان ابا او یکی گشته ایرانیان
به رومی سپاهی نشاید شکست نساید روان ریگ با کوه دست
بدان رزم یزدان مرا یاربود سپاه جهان نزد من خوار بود
شنیدند ایرانیان آنچ بود تو را نیز زیشان بباید شنود
مرا نیز چیزی که بایست کرد به جای نیاطوس روز نبرد
ز خوبی و از مردمی کرده ام به پاداش او روز بشمرده ام
بگوید تو را زاد فرخ همین جهان را به چشم جوانی مبین
گشسپ آنک بد نیز گنجور ما همان موبد پاک دستور ما
که از گنج ما به دره بد صد هزار که دادم بدان رومیان یادگار
نیاطوس را مهره دادم هزار ز یاقوت سرخ از در گوشوار
کجا سنگ هر مهره ای بد هزار ز مثقال گنجی چو کردم شمار
همان در خوشاب بگزیده صد درو مرد دانا ندید ایچ بد
که هرحقه ای را چو پنجه هزار به دادی درم مرد گوهر شمار
صد اسپ گرانمایه پنجه به زین همه کرده از آخر ما گزین
دگر ویژه با جل دیبه بدند که در دشت با باد همره بدند
به نزدیک قیصر فرستادم این پس از خواسته خواندمش آفرین
ز دار مسیحا که گفتی سخن به گنج اندر افگنده چوبی کهن
نبد زان مرا هیچ سود و زیان ز ترسا شنیدی تو آواز آن
شگفت آمدم زانک چون قیصری سر افراز مردی و نام آوری
همه گرد بر گرد او بخردان همش فیلسوفان و هم موبدان
که یزدان چرا خواند آن کشته را گرین خشک چوب وتبه گشته را
گر آن دار بیکار یزدان بدی سرمایهٔ اور مزد آن بدی
برفتی خود از گنج ما ناگهان مسیحا شد او نیستی در جهان
دگر آنک گفتی که پوزش بگوی کنون توبه کن راه یزدان بجوی
ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد زبان و دل و دست و پای قباد
مرا تاج یزدان به سر برنهاد پذیرفتم و بودم از تاج شاد
بپردان سپردیم چون بازخواست ندانم زبان در دهانت چراست
به یزدان بگویم نه با کودکی که نشناسد او بد ز نیک اندکی
همه کار یزدان پسندیده ام همان شور و تلخی بسی دیده ام
مرا بود شاهی سی و هشت سال کس از شهر یاران نبودم همال
کسی کاین جهان داد دیگر دهد نه بر من سپاسی همی برنهد
برین پادشاهی کنم آفرین که آباد بادا به دانا زمین
چو یزدان بود یار و فریادرس نیازد به نفرین ما هیچ کس
بدان کودک زشت و نادان بگوی که ما را کنون تیره گشت آب روی
که پدرود بادی تو تا جاودان سر و کار ما باد با به خردان
شما ای گرامی فرستادگان سخن گوی و پر مایه آزادگان
ز من هر دو پدرود باشید نیز سخن جز شنیده مگویید چیز
کنم آفرین بر جهان سر به سر که او را ندیدم مگر برگذر
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد ز کیخسرو آغاز تا کی قباد
چو هوشنگ و طهمورث و جمشید کزیشان بدی جای بیم وامید
که دیو و دد و دام فرمانش برد چو روشن سرآمد برفت و بمرد
فریدون فرخ که او از جهان بدی دور کرد آشکار و نهان
ز بد دست ضحاک تازی ببست به مردی زچنگ زمانه نجست
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر
قباد آنک آمد ز البرز کوه به مردی جهاندار شد با گروه
که از آبگینه همی خانه کرد وزان خانه گیتی پر افسانه کرد
همه در خوشاب بد پیکرش ز یاقوت رخشنده بودی درش
سیاوش همان نامدار هژیر که کشتش به روز جوانی دبیر
کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج وزان رنج برده ندید ایچ گنج
کجا رستم زال و اسفندیار کزیشان سخن ماندمان یادگار
چو گودرز و هفتاد پور گزین سواران میدان و شیران کین
چو گشتاسپ شاهی که دین بهی پذیرفت و زو تازه شد فرهی
چو جا ماسپ کاندر شمار سپهر فروزنده تر بد ز گردنده مهر
شدند آن بزرگان و دانندگان سواران جنگی و مردانگان
که اندر هنر این ازان به بدی به سال آن یکی از دگر مه بدی
به پرداختند این جهان فراخ بماندند میدان و ایوان و کاخ
ز شاهان مرا نیز همتانبود اگر سال را چند بالا نبود
جهان را سپردم به نیک و به بد نه آن را که روزی به من بد رسد
بسی راه دشوار بگذاشتیم بسی دشمن از پیش برداشتیم
همه بومها پر ز گنج منست کجا آب و خاکست رنج منست
چو زین گونه بر من سرآید جهان همی تیره گردد امید مهان
نماند به فرزند من نیز تخت بگردد ز تخت و سرآیدش بخت
فرشته بیاید یکی جان ستان بگویم بدو جانم آسان ستان
گذشتن چو بر چینود پل بود به زیر پی اندر همه گل بود
به توبه دل راست روشن کنیم بی آزاری خویش جوشن کنیم
درستست گفتار فرزانگان جهاندیده و پاک دانندگان
که چون بخت بیدار گیرد نشیب ز هر گونه ای دید باید نهیب
چو روز بهی بر کسی بگذرد اگر باز خواند ندارد خرد
پیام من اینست سوی جهان به نزد کهان و به نزد مهان
شما نیز پدرود باشید و شاد ز من نیز بر بد مگیرید یاد
چو اشتاد و خراد به رزین گو شنیدند پیغام آن پیش رو
به پیکان دل هر دو دانا بخست به سر بر زدند آن زمان هر دو دست
ز گفتار هر دو پشیمان شدند به رخسارگان بر تپنچه زدند
ببر بر همه جامشان چاک بود سر هر دو دانا پر از خاک بود
برفتند گریان ز پیشش به در پر از درد جان و پراندوه سر
به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد
یکایک بدادند پیغام شاه به شیروی بی مغز و بی دستگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بدان نامور گفت پاسخ شنو یکایک ببر سوی سالار نو

خطاب به آن شخص بزرگ بگو که پاسخ مرا بشنود و یک‌به‌یک برای آن فرمانروای جدید بازگو کند.

نکته ادبی: نامور: صفت مرکب به معنای مشهور و صاحب‌نام. سالار نو: اشاره به پادشاه یا فرمانروای جدید.

به گویش که زشت کسان را مجوی جز آن را که برتابی از ننگ روی

بگو که به دنبال عیب‌جویی از دیگران نباش، مگر کسی که از روی زشتی و ننگ، ناگزیر باشی با او مقابله کنی.

نکته ادبی: برتابی: از مصدر برتافتن، به معنای تحمل کردن یا مقابله کردن.

سخن هرچ گفتی نه گفتارتست مماناد گویا زبانت درست

هر سخنی که بر زبان می‌آوری، لزوماً بیانگر حقیقتِ درونی تو نیست؛ پس مراقب باش که زبانت در بیانِ ناراستی‌ها و تهمت‌ها، بی‌پروا و گستاخ نباشد.

نکته ادبی: گویا بودن زبان در اینجا به معنایِ پرگوییِ بی‌حاصل و نادرست است.

مگو آنچ بدخواه تو بشنود ز گفتار بیهوده شادان شود

سخنی را بر زبان نیاور که دشمن تو بشنود و از شنیدن آن بیهوده شادمان شود.

نکته ادبی: بدخواه: کنایه از دشمن. شادان شدن: خوشحال شدن.

بدان گاه چندان نداری خرد که مغزت بدانش خرد پرورد

در آن زمان، آن‌قدر خرد و آگاهی نداشتی که بتوانی با دانش و بینش، عقل خود را پرورش دهی.

نکته ادبی: خرد پروردن: استعاره از کسب تجربه و پختگی فکری.

به گفتار بی بر چو نیرو کنی روان و خرد را پر آهو کنی

اگر با گفتارِ بی‌فایده و بی‌پایه، ادعایِ قدرت کنی، روح و خرد خود را به زشتی و نقص آلوده کرده‌ای.

نکته ادبی: آهو: در اینجا به معنای عیب و نقص است. بی‌بر: کنایه از بیهوده و بی‌نتیجه.

کسی کو گنهکار خواند تو را از آن پس جهاندار خواند تو را

کسی که تو را گناهکار می‌خواند، پس از آن نیز سعی خواهد کرد تو را جهاندار (شاه) بنامد (و این تناقض است).

نکته ادبی: جهاندار: لقب پادشاه. کنایه از نفاق در سخنِ دشمن.

نباید که یابد بر تو نشست بگیرد کم و بیش چیزی بدست

نباید اجازه دهی کسی بر تو مسلط شود یا با تهمت و سخن‌چینی، به اندک موفقیتی در برابر تو دست یابد.

نکته ادبی: نشست یافتن: کنایه از تسلط پیدا کردن و چیره شدن.

میندیش زین پس برین سان پیام که دشمن شود بر تو بر شادکام

از این پس چنان پیام و سخنی مگو که دشمن به واسطه آن بر تو پیروز و خشنود شود.

نکته ادبی: شادکام: خشنود و کامیاب.

به یزدان مرا کار پیراستست نهاده بران گیتی ام خواستست

کار من نزد یزدان پاک و روشن است و خواستِ الهی بر این بوده که من در این جهان صاحب قدرت و سلطنت باشم.

نکته ادبی: پیراستن: در اینجا به معنای پاک و بی‌عیب گرداندنِ کار است.

بدین جستن عیبهای دروغ به نزد بزرگان نگیری فروغ

با این جستجویِ بی‌فایده برای یافتنِ عیب‌های دروغین در کار من، نزد بزرگان و خردمندان اعتباری به دست نخواهی آورد.

نکته ادبی: فروغ گرفتن: کنایه از کسب اعتبار و احترام.

بیارم کنون پاسخ این همه بدان تا بگویید پیش رمه

اکنون پاسخ همه این سخنان را می‌دهم تا تو این پاسخ‌ها را پیشِ بزرگان و مردم بازگویی.

نکته ادبی: رمه: در اینجا استعاره از توده مردم و لشکریان است.

پس از مرگ من یادگاری بود سخن گفتن راست یاری بود

سخن گفتنِ راست و دفاع از حقیقت، پس از مرگ من یادگاری نیک خواهد ماند و به من یاری خواهد رساند.

نکته ادبی: یادگاری بود: اشاره به جاودانگیِ نیک‌نامی در تاریخ.

چو پیدا کنم بر تو انبوه رنج بدانی که از رنج ماخاست گنج

وقتی رنج‌های فراوانم را برایت آشکار کنم، خواهی دانست که گنجِ عزت و قدرتِ ما، حاصلِ همین رنج‌ها بوده است.

نکته ادبی: گنج: استعاره از دستاوردها و پیروزی‌ها.

نخستین که گفتی ز هرمز سخن به بیهوده از آرزوی کهن

نخستین نکته که درباره هرمز (پدرم) گفتی، سخنی بیهوده برخاسته از خیالاتِ کهنه و نادرست است.

نکته ادبی: هرمز: نام پادشاه ساسانی و پدر خسروپرویز.

ز گفتار بدگوی ما را پدر برآشفت و شد کار زیر و زبر

به دلیل سخن‌چینی‌های بدگویان، پدرم (هرمز) برآشفت و کارها به آشفتگی و نابسامانی کشید.

نکته ادبی: زیر و زبر شدن: کنایه از دگرگونی و نابسامانیِ امور.

از اندیشه او چو آگه شدیم از ایران شب تیره بی ره شدیم

وقتی از اندیشه‌های نادرست و سوءظن او آگاه شدیم، در ایران گرفتارِ تاریکی و سرگردانی شدیم.

نکته ادبی: شب تیره: استعاره از سختی و آشوب.

هما راه جستیم و بگریختیم به دام بلا بر نیاویختیم

ما راهِ چاره جستیم و از آن مهلکه گریختیم تا در دامِ بلا و گرفتاری گرفتار نشویم.

نکته ادبی: دام بلا: استعاره از گرفتاری و توطئه.

از اندیشهٔ او گناهم نبود جز از جستن او شاه را هم نبود

من در اندیشه او گناهی نداشتم؛ تنها گناه من این بود که شاه (پدرم) برای یافتن من، تلاشی نمی‌کرد و به من توجهی نداشت.

نکته ادبی: جستن شاه: به معنای پیگیریِ حالِ فرزند توسط پدر.

شنیدم که بر شاه من بد رسید ز بردع برفتم چو گوش آن شنید

شنیدم که به شاه من (به پدرم) آسیب رسیده است، پس به محض شنیدن این خبر، از بردع (نام مکان) به سوی او رفتم.

نکته ادبی: بردع: شهری تاریخی در اران.

گنهکار بهرام خود با سپاه بیاراست در پیش من رزمگاه

بهرام (چوبینه) که خود گناهکار بود، با سپاهش در برابر من میدانِ نبرد آراست.

نکته ادبی: بهرام: اشاره به بهرام چوبینه که علیه خسرو شورید.

ازو نیز بگریختم روز جنگ بدان تا نیایم من او را به چنگ

در روز نبرد از او گریختم، نه از ترس، بلکه برای اینکه به دستِ او نیفتم و اسیر نشوم.

نکته ادبی: به چنگ آمدن: کنایه از اسیر شدن.

ازان پس دگر باره باز آمدم دلاور به جنگ ش فراز آمدم

پس از آن، دوباره بازگشتم و با دلیری و شجاعت به سوی جنگ با او شتافتم.

نکته ادبی: فراز آمدن: پیش آمدن و اقدام کردن.

نه پرخاش بهرام یکباره بود جهانی بران جنگ نظاره بود

جنگِ بهرام تنها یک نبرد ساده نبود؛ جهانیان همگی نظاره‌گرِ این نبرد بزرگ بودند.

نکته ادبی: پرخاش: جنگ و ستیز.

به فرمان یزدان نیکی فزای که اویست بر نیک و بد رهنمای

به فرمان یزدان که نیکی‌ها را می‌افزاید، پناه ببر؛ چرا که او راهنمایِ انسان در تشخیصِ خیر و شر است.

نکته ادبی: یزدان نیکی‌فزای: صفتِ پروردگار.

چو ایران و توران به آرام گشت همه کار بهرام ناکام گشت

وقتی ایران و توران به آرامش رسیدند، تمامِ نقشه‌ها و کارهای بهرام به شکست و ناکامی انجامید.

نکته ادبی: ناکام: بی‌ثمر و شکست‌خورده.

چو از جنگ چوبینه پرداختم نخستین بکین پدر تاختم

پس از آنکه از جنگ با چوبینه فارغ شدم، نخستین اقدامم انتقام‌گیری برای خون پدر بود.

نکته ادبی: کین پدر: انتقام خون پدر.

چو بند وی و گستهم خالان بدند به هر کشوری بی همالان بدند

بندوی و گستهم که دایی‌های من بودند، در هر کشوری بی‌همتا و بی‌مانند بودند.

نکته ادبی: خالان: جمع خال، دایی‌ها.

فدا کرده جان را همی پیش من به دل هم زبان و به تن خویش من

آن‌ها جانشان را در راه من فدا کردند و به لحاظِ قلبی و زبانی، هم‌صدا و از جنسِ من بودند.

نکته ادبی: هم‌زبان و خویشِ من: کنایه از وفاداری و پیوند عمیق.

چو خون پدر بود و درد جگر نکردیم سستی به خون پدر

وقتی پای خون پدر و دردِ جانکاهِ آن در میان بود، در انتقام‌گیری کوتاهی نکردیم.

نکته ادبی: درد جگر: کنایه از رنج و اندوه عمیق.

بریدیم بند وی را دست و پای کجا کرد بر شاه تاریک جای

دست و پای بندوی را بریدیم، چرا که او جایگاه پادشاه را تیره و تار (ناامن) کرده بود.

نکته ادبی: تاریک جای کردن: کنایه از ایجاد آشوب و ناامنی.

چو گستهم شد در جهان ناپدید ز گیتی یکی گوشه ای برگزید

وقتی گستهم در جهان ناپدید شد و گوشه‌ای از گیتی را برای پنهان شدن برگزید.

نکته ادبی: ناپدید شدن: فراری بودن.

به فرمان ما ناگهان کشته شد سر و رای خونخوارگان گشته شد

به فرمان ما، ناگهان کشته شد و سرنوشتِ خون‌خواران و ستمگران به این‌گونه رقم خورد.

نکته ادبی: رای گشتن: تغییر کردنِ سرنوشت.

دگر آنک گفتی تو از کار خویش از آن تنگ زندان و بازار خویش

و دیگر اینکه از حال و روز خود و آن زندان و بازارِ تنگِ آنجا سخن گفتی.

نکته ادبی: تنگ زندان: اشاره به دوره اسارت.

بد آن تا ز فرزند من کار بد نیاید کزان بر سرش بد رسد

همه آن سخت‌گیری‌ها از آن رو بود که فرزند من گرفتارِ بدی نشود و آسیبی به او نرسد.

نکته ادبی: کار بد: کنایه از توطئه و خطر.

به زندان نبد بر شما تنگ و بند همان زخم خواری و بیم گزند

در آن زندان، برای شما نه بند و فشار سختی بود و نه زخم خواری و ترس از آسیب دیدن.

نکته ادبی: بیم گزند: ترس از صدمه.

بدان روزتان خوار نگذاشتم همه گنج پیش شما داشتم

در آن روزها شما را خوار نکردم و تمامِ گنجینه‌ها را در اختیار شما قرار دادم.

نکته ادبی: پیشِ شما داشتن: در اختیار گذاشتن.

بر آیین شاهان پیشین بدیم نه بی کار و بر دیگر آیین بدیم

ما بر آیین پادشاهان پیشین رفتار کردیم، نه اینکه بی‌کار و بر روشی نادرست باشیم.

نکته ادبی: آیین شاهان: سنت و رسم پادشاهی.

ز نخچیر و ز گوی و رامشگران ز کاری که اندر خور مهتران

از شکار و بازیِ چوگان و نوازندگان؛ از کارهایی که در شأنِ بزرگان و پادشاهان است.

نکته ادبی: نخچیر: شکار. گوی: بازی چوگان.

شمارا به چیزی نبودی نیاز ز دینار وز گوهر و یوز و باز

شما به هیچ چیزی نیاز نداشتید؛ چه از سکه و طلا، چه از جواهرات و چه از وسایل شکار (یوز و باز).

نکته ادبی: یوز و باز: حیوانات شکارچی که نماد شکوهِ دربار بودند.

یکی کاخ بد کرده زندانش نام همی زیستی اندرو شادکام

کاخی بود که نامش را زندان گذاشته بودیم، اما شما در آنجا با شادی و رفاه زندگی می‌کردید.

نکته ادبی: تضاد میان نام زندان و واقعیتِ آسایشِ درون آن.

همان نیز گفتار اخترشناس که ما را همی از تو دادی هراس

همچنین از آن منجمی که سخن گفتی و ما را به واسطه او می‌ترساندی.

نکته ادبی: اخترشناس: منجم و ستاره‌بین.

که از تو بد آید بدین سان که هست نینداختم اخترت را زدست

اینکه از سویِ من بدی به تو می‌رسد؛ من سرنوشت (اختر) تو را به دست خود نگرفته‌ام.

نکته ادبی: اختر: کنایه از بخت و سرنوشت.

وزان پس نهادیم مهری بر وی به شیرین سپردیم زان گفت و گوی

پس از آن گفت‌وگوها، مهری بر آن موضوع زدیم و قضیه را به شیرین سپردیم.

نکته ادبی: شیرین: ملکه و همسر خسروپرویز. مهر زدن: کنایه از پایان دادن به یک ماجرا.

چو شاهیم شد سال بر سی و شش میان چنان روزگاران خوش

وقتی دورانِ پادشاهی من به سی و شش سال رسید، آن روزگار میانِ ما خوش و آرام گذشت.

نکته ادبی: سال بر سی و شش: اشاره به مدت زمان سلطنت.

تو داری بیاد این سخن بی گمان اگر چند بگذشت بر ما زمان

تو قطعاً این سخنان را به یاد داری، اگرچه زمان زیادی از آن گذشته است.

نکته ادبی: بی‌گمان: به طور قطع و یقین.

مرا نامه آمد ز هندوستان بدم من بدان نیز همداستان

نامه‌ای از هندوستان برای من آمد و من نیز با آن موضوع موافق و هم‌داستان بودم.

نکته ادبی: هم‌داستان: موافق و هم‌رأی.

ز رای برین نزد مانامه بود گهر بود و هر گونه ای جامه بود

در آن نامه، هدایا و گوهرها و انواع لباس‌های گران‌بها ذکر شده بود.

نکته ادبی: گهر: استعاره از جواهرات و اشیاء گران‌بها.

یکی تیغ هندی و پیل سپید جزین هرچ بودم به گیتی امید

شمشیری هندی و پیلی سپید؛ این‌ها تنها امیدهای من در این دنیا بودند.

نکته ادبی: پیل سپید: نماد قدرت و شکوه در دوران باستان.

ابا تیغ دیبای زربفت پنج ز هر گونه ای اندرو برده رنج

همراه با آن شمشیر، پنج پارچه دیبای زربفت بود که در آن‌ها هنر و رنجِ بسیاری به کار رفته بود.

نکته ادبی: دیبای زربفت: پارچه‌های ابریشمی با بافت طلا.

سوی تو یکی نامه بد بر پرند نوشته چو من دیدم از خط هند

نامه‌ای بر روی پارچه ابریشم به سوی تو فرستاده شد که خط آن به سبک هندی نوشته شده بود.

نکته ادبی: پرند در اینجا به معنای حریر و ابریشم لطیف است.

بخواندم یکی مرد هندی دبیر سخن گوی و داننده و یادگیر

یک دبیر هندی که سخن‌سنج و دانا بود، آن را برای من خواند.

نکته ادبی: دبیر در ادب کهن به معنای کاتب و نویسنده است.

چوآن نامه را او به من بر بخواند پر از آب دیده همی سرفشاند

وقتی آن نامه را برایم خواند، چشمانش پر از اشک شد.

نکته ادبی: سرفشاندن کنایه از گریستن است.

بدان نامه در بد که شادان بزی که با تاج زر خسروی را سزی

در آن نامه نوشته شده بود که شادمان زندگی کن، چرا که شایسته تاج و تخت پادشاهی هستی.

نکته ادبی: سزیدن به معنای لایق بودن و شایستگی است.

که چون ماه آذر بد و روز دی جهان را تو باشی جهاندار کی

و پیش‌بینی شده بود که در ماه آذر و روز دی، تو فرمانروای جهان خواهی بود.

نکته ادبی: اشاره به ایام خاص در تقویم کهن برای پیش‌گویی‌های اخترشناسانه.

شده پادشاهی پدر سی و هشت ستاره برین گونه خواهد گذشت

پادشاهی پدر سی و هشت سال به طول انجامید و ستارگان این‌گونه رقم زده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و باور به تاثیر ستارگان در سرنوشت حکام.

درخشان شود روزگار بهی که تاج بزرگی به سر برنهی

روزگار نیکویی درخشان خواهد شد آنگاه که تاج پادشاهی بر سر نهی.

نکته ادبی: روزگار بهی استعاره از عصر طلایی و صلح‌آمیز است.

مرا آن زمان این سخن بد درست ز دل مهربانی نبایست شست

آن زمان این سخن را حقیقت یافتم و از دلم مهربانی نسبت به تو را بیرون نکردم.

نکته ادبی: از دل شستن کنایه از فراموش کردن یا کینه به دل گرفتن است.

من آگاه بودم که از بخت تو ز کار درخشیدن تخت تو

من آگاه بودم که بختِ بلند تو، باعث درخشش تخت و پادشاهی‌ات خواهد شد.

نکته ادبی: تخت در اینجا نماد حاکمیت و قدرت است.

نباشد مرا بهره جز درد و رنج تو را گردد این تخت شاهی وگنج

سهم من از این میان فقط درد و رنج بود، در حالی که تخت و گنج شاهی نصیب تو شد.

نکته ادبی: تقابل میان رنج پیر و گنج جوان.

ز بخشایش و دین و پیوند و مهر نکردم دژم هیچ زان نامه چهر

به دلیل بخشندگی، دین‌داری و پیوندهای خویشاوندی، از آن نامه هیچ کینه‌ای به دل نگرفتم.

نکته ادبی: دژم شدن به معنای اندوهگین یا خشمگین شدن است.

به شیرین سپردم چو برخواندم ز هر گونه اندیشه ها را ندم

وقتی نامه را خواندم آن را به شیرین سپردم و از همه جهات در آن اندیشیدم.

نکته ادبی: نام شخصیت برای حفظ بافت داستانی ذکر شده است.

بر اوست با اختر تو بهم نداند کسی زان سخن بیش و کم

این راز با بخت تو گره خورده است و هیچ‌کس از جزئیات آن آگاه نیست.

نکته ادبی: اختر در اینجا نماد بخت و سرنوشت است.

گر ای دون که خواهی که بینی به خواه اگر خود کنی بیش و کم را نگاه

اگر می‌خواهی حقیقت را بدانی، خودت تحقیق کن و به نیکی بررسی کن.

نکته ادبی: به‌خواه (به‌خواه) به معنای درخواست کردن یا جست‌وجو کردن است.

برانم که بینی پشیمان شوی وزین کرده ها سوی درمان شوی

مطمئن هستم که اگر دقیق شوی، پشیمان خواهی شد و به دنبال چاره‌جویی خواهی رفت.

نکته ادبی: درمان در اینجا به معنای چاره‌جویی برای اشتباهات است.

دگر آنک گفتی ز زندان و بند گر آمد ز ما برکسی برگزند

در مورد آنچه درباره زندانیان و بندگان گفتی، اگر ما به کسی آسیبی رسانده‌ایم...

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

چنین بود تا بود کارجهان بزرگان و شاهان و رای مهان

رسم جهان از دیرباز برای بزرگان و پادشاهان این‌گونه بوده است.

نکته ادبی: اشاره به سنت دیرین پادشاهی و مقتضیات آن.

اگر تو ندانی به موبد بگوی کند زین سخن مر تو را تازه روی

اگر نمی‌دانی، از موبد بپرس تا تو را از این سخنان آگاه کند.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی زرتشتی یا مشاور دانا در متون کهن است.

که هرکس که او دشمن ایزدست ورا در جهان زندگانی بدست

زیرا هرکس که دشمن یزدان و نیکی است، زندگانی‌اش در این جهان تباه است.

نکته ادبی: اشاره به مفهوم تقابل خیر و شر در جهان‌بینی ایرانی.

به زندان ما ویژه دیوان بدند که نیکان ازیشان غریوان بدند

زندانیان ما فقط دیوصفتان بودند که نیکان از دست آن‌ها در عذاب بودند.

نکته ادبی: دیوان استعاره از انسان‌های بدطینت و شرور است.

چو ما را نبد پیشه خون ریختن بدان کار تنگ اندر آویختن

از آنجا که حرفه ما خون‌ریزی بی‌دلیل نبود، در این کارهای سخت درگیر شدیم.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای درگیر شدن و دست‌به‌گریبان شدن است.

بدان را به زندان همی داشتم گزند کسان خوار نگذاشتم

بدکاران را زندانی می‌کردم تا به دیگران آسیب نرسانند.

نکته ادبی: خوار نگذاشتن به معنای بی‌اهمیت تلقی نکردن است.

بسی گفت هرکس که آن دشمنند ز تخم بدانند و آهرمنند

بسیاری می‌گفتند این‌ها دشمنان هستند و از نژاد اهریمن می‌باشند.

نکته ادبی: آهرمن نماد مطلق شر در اساطیر ایران است.

چو اندیشه ایزدی داشتیم سخنها همی خوار بگذاشتیم

چون اندیشه‌ای ایزدی و الهی داشتم، این سخنان تند را نادیده می‌گرفتم.

نکته ادبی: اندیشه ایزدی به معنای تفکر خداگونه و عادلانه است.

کنون من شنیدم که کردی رها مرد آن را که بد بتر از اژدها

اکنون شنیده‌ام که تو کسی را که از اژدها بدتر بود، آزاد کرده‌ای.

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد کامل خطر و فساد است.

ازین بد گنهکار ایزد شدی به گفتار و کردارها بد شدی

با این کار، در برابر خدا گنهکار شدی و در گفتار و کردار به خطا رفتی.

نکته ادبی: بد شدن در اینجا به معنای گناهکار و شرور شدن است.

چو مهتر شدی کار هشیار کن ندانی تو داننده را یار کن

حالا که پادشاه شدی، کارها را هشیارانه انجام بده و اگر چیزی نمی‌دانی، دانایان را یار خود کن.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ، حاکم و پادشاه است.

مبخشای بر هر که رنجست زوی اگر چند امید گنجست زوی

به کسی که از او فقط رنج و آزار به مردم می‌رسد، رحم نکن، حتی اگر وعده ثروت بدهد.

نکته ادبی: گنج به معنای ثروت و دارایی است.

بر آنکس کزو در جهان جزگزند نبینی مر او را چه کمتر ز بند

کسی که از او فقط آسیب به جهان می‌رسد، سزاوارترین فرد برای زندان است.

نکته ادبی: بند استعاره از حبس و محدودیت است.

دگر آنک از خواسته گفته ای خردمندی و رای بنهفته ای

در مورد آنچه درباره ثروت گفتی، نشان دادی که خرد و مصلحت‌سنجی را نادیده گرفته‌ای.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت در زبان فارسی میانه و کهن است.

ز کس مانجستیم جز باژ و ساو هر آنکس که او داشت با باژ تاو

ما از کسی جز مالیات و باج‌های قانونی، چیزی طلب نکردیم.

نکته ادبی: باژ و ساو هر دو به معنای خراج و مالیات دولتی هستند.

ز یزدان پذیرفتم آن تاج و تخت فراوان کشیدم ازان رنج سخت

من این پادشاهی را از جانب خدا پذیرفتم و برای آن رنج بسیاری کشیدم.

نکته ادبی: یزدان در اینجا به معنای پروردگار و خداوند است.

جهان آفرین داور داد وراست همی روزگاری دگرگونه خواست

خدای جهان‌آفرین که دادگر است، روزگار دیگری را برای آن زمان رقم زد.

نکته ادبی: داور به معنای قاضی و کسی است که عادلانه حکم می‌کند.

نیم دژمنش نیز درخواست او فزونی نجوییم درکاست او

من دشمن او نیستم و خواهانِ زوالِ پادشاهی او نیز نخواهم بود.

نکته ادبی: فزونی و کاست نماد نوسانات قدرت است.

به جستیم خشنودی دادگر ز بخشش ندیدم بکوشش گذر

من تنها خشنودی خدا را می‌جستم و در بخشش، به دنبال منافع شخصی نبودم.

نکته ادبی: دادگر صفت خداوند به معنای عادل است.

چو پرسد ز من کردگار جهان بگویم بو آشکار و نهان

وقتی خداوند جهان از من بازخواست کند، همه چیز را آشکارا خواهم گفت.

نکته ادبی: کردگار به معنای آفریننده و سازنده است.

بپرسد که او از توداناترست بهر نیک و بد بر تواناترست

خدا خواهد پرسید که آیا او از تو داناتر نیست؟ و در برابر همه نیک و بد بر تو تواناتر نیست؟

نکته ادبی: تأکید بر علم و قدرت مطلق الهی.

همین پرگناهان که پیش تواند نه تیماردار و نه خویش تواند

این گناهکارانی که نزد تو هستند، نه دلسوز تو هستند و نه دوست واقعی تو.

نکته ادبی: تیماردار به معنای دلسوز و غمخوار است.

ز من هرچ گویند زین پس همان شوند این گره بر تو بر بد گمان

هرچه پس از این درباره من بگویند، تو را نسبت به من بدگمان خواهند کرد.

نکته ادبی: اشاره به وسوسه اطرافیان و بدگویی‌های رایج در دربار.

همه بندهٔ سیم و زرند و بس کسی را نباشند فریادرس

آن‌ها همگی بنده زر و سیم هستند و هرگز فریادرس تو نخواهند بود.

نکته ادبی: سیم و زر کنایه از ثروت دنیوی است.

ازیشان تو را دل پر آسایش است گناه مرا جای پالایش است

اگرچه تو با بودن در کنار آن‌ها احساس آرامش می‌کنی، اما این‌ها باعث گناه و ناپاکی من شدند.

نکته ادبی: پالایش استعاره از پاکسازی و تصفیه حساب با گذشته است.

نگنجد تو را این سخن در خرد نه زین بد که گفتی کسی برخورد

این سخنان (که آن‌ها می‌گویند) در عقل و خرد تو جای نمی‌گیرد و هیچ‌کس از این بدگویی‌ها سودی نمی‌برد.

نکته ادبی: برخوردن در اینجا به معنای سود بردن و بهره‌مند شدن است.

ولیکن من از بهر خود کامه را که برخواند آن پهلوی نامه را

اما من برای خاطرِ خودم، هر کسی که این نامه پهلوی را بخواند...

نکته ادبی: نامه پهلوی به معنای نوشته‌ای به خط یا زبان کهن است.

همان در جهان یادگاری بود خردمند را غمگساری بود

این نامه یادگاری در جهان خواهد بود که برای خردمندان مایه تسلی است.

نکته ادبی: غمگسار به معنای کسی است که غم را می‌زداید.

پس از ماهر آنکس که گفتار ما بخوانند دانند بازار ما

پس از ما، هر کس که این گفتار ما را بخواند، ارزش و جایگاه ما را درک خواهد کرد.

نکته ادبی: بازار در اینجا استعاره از شأن و اعتبار است.

ز برطاس وز چین سپه راندیم سپهبد بهر جای بنشاندیم

ما از برطاس تا چین سپاه راندیم و سپهبدان را در همه جا منصوب کردیم.

نکته ادبی: برطاس نام منطقه‌ای دوردست در جغرافیای اساطیری/تاریخی ایران است.

ببردیم بر دشمنان تاختن نیارست کس گردن افراختن

ما به دشمنان حمله کردیم و هیچ‌کس یارای مقابله و سرکشی نداشت.

نکته ادبی: گردن افراختن کنایه از طغیان و سرکشی است.

چو دشمن ز گیتی پراگنده شد همه گنج ما یک سر آگنده شد

وقتی دشمنان از سرزمین‌ها پراکنده شدند، گنجینه‌های ما پر از ثروت شد.

نکته ادبی: آگنده به معنای پر و مملو است.

همه بوم شد نزد ما کارگر ز دریا کشیدند چندان گهر

همه سرزمین‌ها برای ما کار می‌کردند و از دریاها گوهرهای فراوان می‌آوردند.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و کشور است.

که ملاح گشت از کشیدن ستوه مرا بود هامون و دریا و کوه

به طوری که ملوانان از کشیدن بار خسته شدند، در حالی که من مالک دشت و دریا و کوه بودم.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین‌های هموار است.

چو گنج در مها پراگنده شد ز دینار نو به دره آگنده شد

ثروت و داراییِ ما همچون دانه‌هایی که در زمین پاشیده می‌شوند، در سراسرِ سرزمین پراکنده شد و دره‌ها و گودال‌ها از سکه‌های طلای تازه لبریز گشتند.

نکته ادبی: مها: به معنی جایگاه و مکان است. آگنده: پر و مملو.

ز یاقوت وز گوهر شاهوار همان آلت و جامهٔ زرنگار

انواع یاقوت و جواهرات گران‌بها و همچنین تجهیزات جنگی و لباس‌های مزین به طلا را گرد آوردیم.

نکته ادبی: شاهوار: ارزشمند و لایقِ شاه. زرنگار: طلاکوب یا مزین به طلا.

چو دیهیم ما بیست وشش ساله گشت ز هر گوهری گنجها ماله گشت

وقتی حکومتِ ما به بیست‌وشش سالگی رسید، گنجینه‌هایی از هر نوع جواهر، به اندازه تمامِ زمین (گستره) جمع‌آوری شده بود.

نکته ادبی: دیهیم: نماد تاج و تخت و پادشاهی. ماله: در اینجا به معنی پر و لبریز تا سطحِ زمین است.

درم را یکی میخ نو ساختم سوی شادی و مهتری آختم

برای سکه‌های طلا (درم) ارزش و اعتبار تازه‌ای وضع کردم و به سوی شادمانی و بزرگی گام برداشتم.

نکته ادبی: آختن: به معنی برکشیدن، آماده کردن یا وضع کردن است.

بدان سال تا باژ جستم شمار چوشد باژ دینار بر صد هزار

در آن سال وقتی حسابِ باج‌ها را بررسی کردم، مقدارِ مالیاتِ نقدی به صد هزار دینار رسیده بود.

نکته ادبی: باژ: مالیات و خراجی که زیردستان به شاه می‌پردازند.

پراگنده افگند پند او سی همه چرم پند او سی پارسی

پند و اندرزهای او به اندازه‌ای بود که به سی دفترِ پارسی تقسیم شد و پراکنده گشت.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ حکمت‌ها و مکتوباتِ اخلاقی.

بهر به دره ای در ده و دو هزار پراگنده دینار بد شاهوار

در هر دره، دوازده هزار دینار ارزشمند پراکنده بود که بخشی از ثروتِ شاهانه محسوب می‌شد.

نکته ادبی: این بیت گویای وسعتِ انباشتِ ثروت در اقصی نقاط کشور است.

جز از باژ و دینار هندوستان جز از کشور روم و جا دوستان

این غیر از باج و خراجی بود که از هندوستان، سرزمین روم و دیگر دوستان و متحدان دریافت می‌کردیم.

نکته ادبی: جا: در اینجا به معنی سرزمین‌ها و مکان‌هاست.

جز از باژ وز ساو هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری

و این جدا از مالیات و عوارضی بود که از هر کشوری و هر حاکم و بزرگی به عنوانِ خراج دریافت می‌شد.

نکته ادبی: ساو: مترادف با باج و خراج است.

جز از رسم و آیین نوروز و مهر از اسپان وز بندهٔ خوب چهر

همچنین غیر از هدایایی بود که طبق رسم و آیینِ نوروز و مهرگان می‌آوردند، شاملِ اسب‌های گران‌بها و خدمتکارانِ زیباچهره.

نکته ادبی: مهر: اشاره به جشن مهرگان.

جز از جوشن و خود و گوپال و تیغ ز ما این نبودی کسی را دریغ

همین‌طور غیر از انواع تجهیزات جنگی مانند جوشن، کلاه‌خود، گرز (گوپال) و شمشیر بود که از ما دریغ نمی‌شد.

نکته ادبی: گوپال: گرز آهنین.

جز از مشک و کافور و خز و سمور سیاه و سپید و ز کیمال بور

و علاوه بر انواع کالاهای تجاری مانند مشک، کافور، پوستِ خز و سمور که در رنگ‌های سیاه و سفید و بور موجود بود.

نکته ادبی: کیمال بور: نوعی پوستِ گران‌بها.

هران کس که ما را بدی زیردست چنین باژها بر هیونان مست

هر کسی که تحتِ فرمان و زیردستِ ما بود، چنین خراج‌هایی را با مرکب‌های راهوار و سرکش به سوی ما می‌فرستاد.

نکته ادبی: هیون: شتر یا اسبِ قوی‌هیکل.

همی تاختند به درگاه ما نپیچید گردن کس از راه ما

آن‌ها پیوسته به سوی درگاهِ ما می‌آمدند و هیچ‌کس از فرمان و راهِ ما سرپیچی نمی‌کرد.

نکته ادبی: نپیچیدن گردن: کنایه از اطاعت و سرسپردگی.

ز هر در فراوان کشیدیم رنج بدان تا بیا گند زین گونه گنج

ما از هر جهت رنجِ بسیاری متحمل شدیم تا توانستیم چنین گنجینه‌ای را گردآوری کنیم.

نکته ادبی: بیاگند: انباشته شود.

دگر گنج خضرا و گنج عروس کجا داشتیم از پی روز بوس

علاوه بر این‌ها، گنج‌های «خضرا» و «عروس» را داشتیم که برای روزهای جشن و شادی اندوخته بودیم.

نکته ادبی: گنج خضرا و عروس: نام‌های اساطیری یا تاریخی برای گنج‌های بسیار گران‌بها.

فراوان ز نامش سخن را ندیم سرانجام باد آورش خواندیم

درباره نامِ این گنج‌ها سخنِ بسیار گفتیم، اما سرانجام آن‌ها را به بادِ فنا دادیم و از دست رفت.

نکته ادبی: بادآورش: به معنای چیزی که به راحتی و بدون زحمت برباد می‌رود.

چنین بیست و شش سال تا سی و هشت به جز به آرزو چرخ بر ما نگشت

از بیست‌وشش سالگی تا سی‌وهشت سالگی، چرخِ روزگار جز طبقِ خواسته و آرزوی ما نچرخید.

نکته ادبی: اشاره به دورانی از کامیابی مطلق در جوانی.

همه مهتران خود تن آسان بدند بد اندیش یک سر هراسان بدند

تمامِ بزرگان در آسایش و رفاه بودند و دشمنان نیز از ما در هراس بودند.

نکته ادبی: بداندیش: دشمن و بدخواه.

همان چون شنیدم ز فرمان تو جهان را بد آمد ز پیمان تو

همان‌طور که از دستورِ تو شنیدم، جهان به واسطه پیمان‌شکنیِ تو به تباهی و سختی افتاده است.

نکته ادبی: پیمان تو: نقض عهد از جانبِ مخاطب.

نماند کس اندر جهان رامشی نباید گزیدن به جز خامشی

امروزه دیگر در جهان هیچ‌کس شادمان نیست و بهتر است که راهِ سکوت و خاموشی را در پیش بگیری.

نکته ادبی: رامش: شادی و آرامش.

همی کرد خواهی جهان پرگزند پراز درد کاری و ناسودمند

تو می‌خواهی جهان را پر از رنج و مصیبت کنی، کاری که سرانجامش درد و بیهودگی است.

نکته ادبی: ناسودمند: بی‌فایده و بی‌ثمر.

همان پرگزندان که نزد تواند که تیره شبان اور مزد تواند

همان افرادِ بدخواه که اکنون در اطرافِ تو هستند، در واقع مانند شب‌های تاریک، دشمنانِ تو محسوب می‌شوند.

نکته ادبی: اورمزد: در اینجا ایهام دارد؛ می‌تواند اشاره به خدای روشنایی باشد که در تضاد با شب است.

همی داد خواهند تختت بباد بدان تا نباشی به گیتی تو شاد

آن‌ها قصد دارند تخت و پادشاهی تو را به باد دهند تا تو هیچ‌گاه در دنیا رنگِ شادمانی را نبینی.

نکته ادبی: به باد دادن: کنایه از نابود کردن.

چو بودی خردمند نزدیک تو که روشن شدی جان تاریک تو

اگر فردی خردمند در کنارت بود، جانِ تاریکِ تو را با نورِ دانش روشن می‌ساخت.

نکته ادبی: جان تاریک: کنایه از ناآگاهی و بی‌خردی.

به دادن نبودی کسی رازیان که گنجی رسیدی به ارزانیان

در بخشش و سخاوت، هیچ‌کس آسیب نمی‌بیند، زیرا گنج‌هایی که به دستِ نیازمندان می‌رسد، برکت به همراه دارد.

نکته ادبی: ارزانیان: کسانی که شایسته و لایقِ دریافتِ بخشش هستند.

ایا پور کم روز و اندک خرد روانت ز اندیشه رامش برد

ای کسی که فرصت‌های اندک داری و خردت کم است، روانِ تو از این‌همه فکر و خیال، آرامش را از دست داده است.

نکته ادبی: پور: پسر یا فرزند (خطاب به حاکمِ جوان).

چنان دان که این گنج من پشت تست زمانه کنون پاک در مشت تست

بدان که این گنجِ من تکیه‌گاهِ توست و اکنون روزگار و ثروت، کاملاً در اختیار و مشتِ تو قرار دارد.

نکته ادبی: در مشت بودن: کنایه از تسلطِ کامل داشتن.

هم آرایش پادشاهی بود جهان بی درم در تباهی بود

ثروت، مایه شکوه و آرایشِ پادشاهی است؛ چرا که جهان بدونِ سرمایه و پول به تباهی کشیده می‌شود.

نکته ادبی: درم: نماد مال و ثروت.

شود بی درم شاه بیدادگر تهی دست را نیست هوش و هنر

شاهی که پول نداشته باشد، به بی‌عدالتی روی می‌آورد؛ فردِ تهی‌دست نیز بهره‌ای از هوش و هنر نمی‌برد.

نکته ادبی: فقر در اینجا به عنوان عاملی برای فساد و سلبِ عقلانیت مطرح شده است.

به بخشش نباشد ورا دستگاه بزرگان فسوسیش خوانند شاه

شاهی که دستگاهِ بخشش و سخاوت نداشته باشد، بزرگان او را به مسخره می‌گیرند و پادشاه نمی‌دانند.

نکته ادبی: فسوس: مسخره و استهزا.

ار ای دون که از تو به دشمن رسد همی بت بدست بر همن رسد

اگر خیری (یا دارایی‌ای) از تو به دشمن برسد، همان ثروت به دستِ دشمن می‌افتد و او را تقویت می‌کند.

نکته ادبی: تفسیرِ این بیت نشان از هشدار نسبت به سیاستِ مالیِ ضعیف است.

ز یزدان پرستنده بیزار گشت ورا نام و آواز تو خوار گشت

وقتی پادشاه بی‌پول باشد، مردمِ خداپرست از او بیزار می‌شوند و نام و آوازه‌ی او خوار و بی‌مقدار می‌گردد.

نکته ادبی: آوازه: شهرت و اعتبار.

چو بی گنج باشی نپاید سپاه تو را زیردستان نخوانند شاه

وقتی خزانه خالی باشد، سپاهیان باقی نمی‌مانند و زیردستان دیگر تو را به عنوانِ پادشاهِ خود نمی‌شناسند.

نکته ادبی: سپاه در شاهنامه مستقیماً وابسته به حقوق و قدرتِ مالیِ پادشاه است.

سگ آن به که خواهندهٔ نان بود چو سیرش کنی دشمن جان بود

آن سگی که برای به دست آوردنِ نان می‌آید بهتر است؛ زیرا اگر او را سیر کنی، ممکن است همان سگ دشمنِ جانت شود.

نکته ادبی: تمثیلی از ناپایداریِ وفاداریِ کسانی که تنها به خاطرِ منافعِ مالی گردِ کسی جمع می‌شوند.

دگر آنک گفتی ز کار سپاه که در بو مهاشان نشاندم به راه

در موردِ سخنت درباره سپاه که گفتی آن‌ها را در بیابان (بو) پراکنده و آواره کردی، باید بگویم:

نکته ادبی: بو: بیابان یا فضایِ باز.

ز بی دانشی این نیاید پسند ندانی همی راه سود از گزند

این کارِ تو از بی‌خردی است و پسندیده نیست؛ زیرا راهِ تشخیصِ سود از ضرر را نمی‌دانی.

نکته ادبی: نقدِ صریحِ سیاستِ نظامیِ مخاطب.

چنین است پاسخ که از رنج من فراز آمد این نامور گنج من

پاسخِ این است که این گنجِ نامدارِ من با رنج و سختیِ بسیار به دست آمده است.

نکته ادبی: تاکید بر مشروعیتِ کسبِ ثروت از طریقِ تلاش.

ز بیگانگان شهرها بستدم همه دشمنان را به هم بر زدم

من شهرها را از بیگانگان بازپس گرفتم و تمامِ دشمنان را در هم کوبیدم.

نکته ادبی: اشاره به فتوحات و دفاعِ نظامی.

بدان تا به آرام برتخت ناز نشینیم بی رنج و گرم و گداز

تا بتوانیم با آرامش بر تختِ قدرت بنشینیم، بدونِ اینکه سختی و عذابِ جنگ را تحمل کنیم.

نکته ادبی: گرم و گداز: کنایه از سختی‌ها و فشارهای جنگ.

سواران پراگنده کردم به مرز پدید آمد اکنون ز ناارز ارز

من سواران را در مرزها پراکنده کردم تا ارزشِ واقعیِ چیزهای بی‌ارزش در هنگامِ خطر مشخص شود.

نکته ادبی: ناارز: چیزهای بی‌ارزش.

چو از هر سوی بازخوانی سپاه گشاده ببیند بد اندیش راه

چون سپاه را از هر طرف فرا بخوانی و جمع کنی، دشمن راهِ نفوذ و حمله را باز می‌بیند.

نکته ادبی: تفسیرِ استراتژیکِ نظامی برای حفظِ امنیت.

که ایران چوباغیست خرم بهار شکفته همیشه گل کامگار

ایران مانند باغی خرم در بهار است که همیشه گل‌های زیبا و کامیاب در آن شکفته است.

نکته ادبی: تشبیه ایران به باغِ بهشتی.

پراز نرگس و نار و سیب و بهی چو پالیز گردد ز مردم تهی

باغی پر از گل و میوه است، اما اگر خالی از مردم شود، مانند باغی متروکه می‌گردد.

نکته ادبی: پالیز: مزرعه یا باغ.

سپر غم یکایک ز بن برکنند همه شاخ نارو بهی بشکنند

اگر دیوارش را خراب کنند، شاخه‌های گل و میوه را می‌شکنند و نابود می‌سازند.

نکته ادبی: استعاره از حمله به کشور.

سپاه و سلیحست دیوار اوی به پرچینش بر نیزه ها خار اوی

سپاه و سلاحِ جنگی، دیوارِ این باغ است و نیزه‌ها مانند خارهای روی پرچینِ آن هستند.

نکته ادبی: سپاه = دیوار باغ.

اگر بفگنی خیره دیوار باغ چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ

اگر نادانسته دیوارِ این باغ را خراب کنی، دیگر چه فرقی می‌کند که باغ باشد یا دشت یا دریا و یا زمینِ سرسبز؛ همه نابود می‌شوند.

نکته ادبی: خیره: نادانسته و بی‌دلیل.

نگر تا تو دیوار او نفگنی دل و پشت ایرانیان نشکنی

مواظب باش که دیوارِ این باغ را فرو نریزی و دل و تکیه‌گاهِ ایرانیان را نشکنی.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ حفظِ وحدت و سپاه.

کزان پس بود غارت و تاختن خروش سواران و کین آختن

زیرا بعد از آن، زمانِ غارت و تاخت‌وتاز، فریادِ سواران و کینه‌توزی فرا می‌رسد.

نکته ادبی: پیامدهای فروپاشیِ امنیت.

زن و کودک و بوم ایرانیان به اندیشهٔ بد منه در میان

زن و کودک و سرزمینِ ایرانیان را به خاطرِ اندیشه‌های بد و تصمیماتِ غلط، در معرضِ خطر قرار نده.

نکته ادبی: بوم: سرزمین و وطن.

چو سالی چنین بر تو بر بگذرد خردمند خواند تو را بی خرد

اگر یک سال تمام با این رفتار بر تو بگذرد و تغییری نکنی، خردمندان تو را فردی بی‌خرد و نادان خطاب خواهند کرد.

نکته ادبی: بی‌خرد در اینجا به معنای فاقد عقل و تدبیر است.

من ای دون شنیدم کجا تو مهی همه مردم ناسزا رادهی

من از تو شنیدم که ادعای بزرگی و مهتری می‌کنی، اما در عمل به همه مردم سخنان ناشایست و توهین‌آمیز می‌گویی.

نکته ادبی: مهی در اینجا به معنای ماه یا بزرگ‌منشی است؛ ایهام میان ماه و سروری.

چنان دان که نوشین روان قباد به اندرز این کرد در نامه یاد

بدان که نوشین‌روان (انوشیروان پادشاه ساسانی) در پندنامه‌اش این نکته را مکتوب کرد.

نکته ادبی: انوشیروان به عنوان نماد خرد و عدل در ادبیات حماسی یاد شده است.

که هرکو سلیحش به دشمن دهد همی خویشتن رابه کشتن دهد

که هرکس سلاح و قدرت خود را به دست دشمن بسپارد، در واقع زمینه‌ساز نابودی و کشتنِ خودش شده است.

نکته ادبی: سلیح (سلاح) استعاره از امکانات و قدرت نظامی است.

که چون بازخواهد کش آید به کار بداندیش با او کند کارزار

زیرا وقتی آن دشمن بخواهد از آن سلاح استفاده کند، همان بداندیش با آن ابزار به جنگِ تو خواهد آمد.

نکته ادبی: کارزار به معنای نبرد است که نتیجه مستقیمِ دادنِ سلاح به دشمن است.

دگر آنک دادی ز قیصر پیام مرا خواندی دو دل و خویش کام

دیگر اینکه تو از جانب قیصر پیامی آوردی و مرا به دو دلی و خودخواهی متهم کردی.

نکته ادبی: خویش‌کام به معنای کسی است که تنها به دنبال میل و کامِ خویش است.

سخنها نه از یادگار تو بود که گفتار آموزگار تو بود

این سخنان از تراوشات ذهن خودت نبود، بلکه مطالبی بود که معلم و آموزگار تو به تو یاد داده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه فرستاده تنها سخنگوی دیگری است.

وفا کردن او و از ما جفا تو خود کی شناسی جفا از وفا

او از وفا می‌گوید در حالی که خود جفا کرده است؛ تو که خودت تفاوت میان وفا و جفا را تشخیص نمی‌دهی.

نکته ادبی: تضاد میان وفا و جفا برای نشان دادن جهل مخاطب.

بدان پاسخش ای بد کم خرد نگویم جزین نیز که اندر خورد

ای فرد کم‌خرد، پاسخی که در شأن تو باشد به تو می‌دهم و بیش از آن چیزی نمی‌گویم.

نکته ادبی: اندر خورد به معنای در خور و شایسته بودن است.

تو دعوی کنی هم تو باشی گوا چنین مرد بخرد ندارد روا

تو خودت ادعایی می‌کنی و خودت هم شاهد ادعای خود هستی؛ چنین رفتاری از یک مردِ خردمند پذیرفته نیست.

نکته ادبی: استناد به منطق که شاهد باید غیر از مدعی باشد.

چو قیصر ز گرد بلا رخ بشست به مردی چو پرویز داماد جست

هنگامی که قیصر از گرد و غبار گرفتاری‌ها پاک شد، به دنبال دامادی مانند پرویز (پادشاه) گشت.

نکته ادبی: رخ بشست کنایه از رهایی از سختی و بلاست.

هر آنکس که گیتی ببد نسپرد به مغز اندرون باشد او را خرد

هرکسی که در دنیا از راه درست منحرف نشود، در مغز و اندیشه‌اش خرد و دانش دارد.

نکته ادبی: ببد (بد) در اینجا به معنای بد و انحراف است.

بدانم که بهرام بسته میان ابا او یکی گشته ایرانیان

من می‌دانم که بهرام کمر به جنگ بسته است و ایرانیان با او همراه شده‌اند.

نکته ادبی: بسته میان کنایه از آماده جنگ شدن است.

به رومی سپاهی نشاید شکست نساید روان ریگ با کوه دست

با سپاه رومی نمی‌توان ایرانیان را شکست داد، همان‌طور که نمی‌توان شن‌های روان را با کوه جابه‌جا کرد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن قدرت ایرانیان در برابر سپاه بیگانه.

بدان رزم یزدان مرا یاربود سپاه جهان نزد من خوار بود

در آن نبرد خداوند یار و یاور من بود و تمام سپاهیان جهان در نظر من کوچک و حقیر بودند.

نکته ادبی: خوار بودن کنایه از نترسیدن از قدرت دشمن است.

شنیدند ایرانیان آنچ بود تو را نیز زیشان بباید شنود

ایرانیان حقیقتِ ماجرا را شنیدند و تو نیز باید از آن‌ها حقیقت را بشنوی.

نکته ادبی: تأکید بر شنیدنِ واقعیت از زبان شاهدانِ عینی.

مرا نیز چیزی که بایست کرد به جای نیاطوس روز نبرد

من نیز آنچه لازم بود در روز نبرد برای نیاطوس (سردار رومی) انجام دهم، کوتاهی نکردم.

نکته ادبی: نیاطوس نام یک سردار رومی است.

ز خوبی و از مردمی کرده ام به پاداش او روز بشمرده ام

من با بزرگواری و جوانمردی با او رفتار کردم و آن را پاداشِ نیکیِ او در آن روز شمردم.

نکته ادبی: مردمی به معنای انسانیت و جوانمردی است.

بگوید تو را زاد فرخ همین جهان را به چشم جوانی مبین

زاد فرخ به تو می‌گوید که جهان را با چشمِ خامی و نادانیِ جوانی نگاه نکن.

نکته ادبی: زاد فرخ نام شخصیتی است؛ چشم جوانی کنایه از بی‌تجربگی است.

گشسپ آنک بد نیز گنجور ما همان موبد پاک دستور ما

گشسپ همان کسی است که گنجور ما و پیشوای پاک و دستور (وزیر/مشاور) ما بود.

نکته ادبی: موبد و دستور القاب مقامات مذهبی و اداری در ایران باستان.

که از گنج ما به دره بد صد هزار که دادم بدان رومیان یادگار

از گنج ما صد هزار سکه برای رومیان به عنوان یادگاری فرستادم.

نکته ادبی: دره واحدی از پول یا گوهر است.

نیاطوس را مهره دادم هزار ز یاقوت سرخ از در گوشوار

به نیاطوس هزار مهره از یاقوت سرخ دادم که در گوشواره‌ها به کار می‌رفت.

نکته ادبی: یاقوت سرخ نماد ثروت و شکوه است.

کجا سنگ هر مهره ای بد هزار ز مثقال گنجی چو کردم شمار

وزن هر مهره آن‌قدر زیاد بود که وقتی آن‌ها را با مثقال وزن کردیم، گنج بزرگی محسوب می‌شد.

نکته ادبی: سنگ به معنای وزن کردن است.

همان در خوشاب بگزیده صد درو مرد دانا ندید ایچ بد

همچنین صد مروارید خوش‌آب (درخشان و باکیفیت) انتخاب کردم که مرد دانا هیچ عیبی در آن‌ها ندید.

نکته ادبی: در خوشاب کنایه از مروارید ناب و عالی‌رتبه است.

که هرحقه ای را چو پنجه هزار به دادی درم مرد گوهر شمار

هر جعبه‌ای که پنجاه‌تا از آن مرواریدها داشت، فرد متخصصِ گوهرشناسی می‌دانست چه ارزش بالایی دارد.

نکته ادبی: حقه به معنای جعبه یا صندوقچه جواهر است.

صد اسپ گرانمایه پنجه به زین همه کرده از آخر ما گزین

صد اسب اصیل و باارزش که پنجاه‌تای آن‌ها زین‌شده بودند و همگی از بهترین‌های طویله ما انتخاب شده بودند.

نکته ادبی: گران‌مایه به معنای ارزشمند و قیمتی است.

دگر ویژه با جل دیبه بدند که در دشت با باد همره بدند

دیگر هدایا پارچه‌های ابریشمی (دیبا) بودند که آن‌قدر لطیف بودند که گویی در دشت با باد همراه می‌شدند.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن لطافت و سبکی پارچه‌های گران‌بها.

به نزدیک قیصر فرستادم این پس از خواسته خواندمش آفرین

من این‌ها را برای قیصر فرستادم و پس از این ثروت، برای او آفرین و درود فرستادم.

نکته ادبی: خواندمش آفرین کنایه از احترامِ دیپلماتیک است.

ز دار مسیحا که گفتی سخن به گنج اندر افگنده چوبی کهن

از آن چوب مسیحا (صلیب) که از آن سخن گفتی، باید بگویم که تکه چوبی کهنه بیش در گنجینه ما نیست.

نکته ادبی: اشاره تحقیرآمیز به صلیب مقدس مسیحیان.

نبد زان مرا هیچ سود و زیان ز ترسا شنیدی تو آواز آن

آن چوب هیچ سود و زیانی برای من نداشت، تو فقط آوازه و تبلیغات مسیحیان را شنیده‌ای.

نکته ادبی: ترسا به معنای مسیحی است.

شگفت آمدم زانک چون قیصری سر افراز مردی و نام آوری

شگفت‌زده شدم که چگونه قیصری که مردی سرافراز و نامدار است...

نکته ادبی: شگفت آمدم به معنای تعجب کردن است.

همه گرد بر گرد او بخردان همش فیلسوفان و هم موبدان

و اطراف او را همواره خردمندان، فیلسوفان و موبدان گرفته‌اند...

نکته ادبی: موبدان روحانیون زرتشتی هستند.

که یزدان چرا خواند آن کشته را گرین خشک چوب وتبه گشته را

چرا آن موجود کشته‌شده را یزدان می‌نامند؟ اگرچه آن یک چوب خشک و نابودشده است.

نکته ادبی: اشاره به بحث کلامیِ عقیدتی درباره الوهیت عیسی مسیح.

گر آن دار بیکار یزدان بدی سرمایهٔ اور مزد آن بدی

اگر آن دار (صلیب) بی‌فایده، خدا بود، پس چرا سرمایه‌اش این چوبِ پوسیده است؟

نکته ادبی: استدلال منطقیِ کلامی برای رد اعتقادات رقیب.

برفتی خود از گنج ما ناگهان مسیحا شد او نیستی در جهان

مسیحا از گنج ما به ناگهان رفت و در جهان هستی هم دیگر وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن ماده در برابر قدرت ایزدی.

دگر آنک گفتی که پوزش بگوی کنون توبه کن راه یزدان بجوی

دیگر اینکه گفتی پوزش بطلب و توبه کن و به راه خداوند بازگرد.

نکته ادبی: پوزش به معنای عذرخواهی است.

ورا پاسخ آن بد که ریزنده باد زبان و دل و دست و پای قباد

پاسخ آن سخن این است که زبان، دل، دست و پای قباد (پادشاه) نابود باد اگر از حرف خود بازگردد.

نکته ادبی: قباد در اینجا لقب یا نام افتخاری شاه است.

مرا تاج یزدان به سر برنهاد پذیرفتم و بودم از تاج شاد

خداوند تاج شاهی را بر سر من نهاد و من آن را پذیرفتم و از این مقام شادمان بودم.

نکته ادبی: استناد به نظریه فره ایزدی در شاهنامه.

بپردان سپردیم چون بازخواست ندانم زبان در دهانت چراست

ما این تاج را به نوبت به دیگران سپردیم، نمی‌دانم چرا تو این‌قدر پرحرفی می‌کنی.

نکته ادبی: بازخواست در اینجا به معنای پاسخ‌گویی است.

به یزدان بگویم نه با کودکی که نشناسد او بد ز نیک اندکی

من باید با خداوند سخن بگویم، نه با یک کودک که هنوز تفاوت نیک و بد را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تحقیرِ فرستاده با نسبت دادنِ صفاتِ کودکی به او.

همه کار یزدان پسندیده ام همان شور و تلخی بسی دیده ام

من تمام کارهای خدا را پسندیده می‌دانم و تلخی‌ها و سختی‌های بسیاری در زندگی دیده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی و پذیرش مشیت الهی.

مرا بود شاهی سی و هشت سال کس از شهر یاران نبودم همال

من سی و هشت سال پادشاهی کردم و هیچ پادشاهی همتای من در جهان وجود نداشت.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و نظیر است.

کسی کاین جهان داد دیگر دهد نه بر من سپاسی همی برنهد

کسی که این جهان را به دیگری می‌بخشد (خدا)، نباید بر سر من منّتی بگذارد.

نکته ادبی: تأکید بر استقلال قدرت از دیدگاه پادشاه.

برین پادشاهی کنم آفرین که آباد بادا به دانا زمین

من این پادشاهی را ستایش می‌کنم و امیدوارم زمین همواره با حضور انسان‌های دانا آباد بماند.

نکته ادبی: آباد بادا دعایی برای دوام و بقای سرزمین.

چو یزدان بود یار و فریادرس نیازد به نفرین ما هیچ کس

وقتی خدا یار و مددکار من باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند به ما نفرین کند یا آسیبی برساند.

نکته ادبی: نیازیدن در اینجا به معنای دست دراز کردن برای آسیب است.

بدان کودک زشت و نادان بگوی که ما را کنون تیره گشت آب روی

به آن کودک زشت‌رفتار و نادان بگو که اکنون آبروی ما در این گفتگو خدشه‌دار شده است.

نکته ادبی: تیره گشتن آب‌روی کنایه از از بین رفتنِ حرمت یا آبرو است.

که پدرود بادی تو تا جاودان سر و کار ما باد با به خردان

خداحافظ تا ابد؛ از این پس سر و کار ما فقط با افراد خردمند خواهد بود.

نکته ادبی: پدرود به معنای خداحافظی است.

شما ای گرامی فرستادگان سخن گوی و پر مایه آزادگان

شما ای فرستادگان گرامی که سخنور و انسان‌های آزاده و ارزشمندی هستید.

نکته ادبی: آزادگان به معنای شریف‌زادگان و بزرگواران است.

ز من هر دو پدرود باشید نیز سخن جز شنیده مگویید چیز

شما هم از جانب من خداحافظی کنید و هرچه شنیده‌اید بازگویید و چیزی از خودتان اضافه نکنید.

نکته ادبی: تأکید بر امانت‌داری در انتقال پیام.

کنم آفرین بر جهان سر به سر که او را ندیدم مگر برگذر

بر تمام جهان درود می‌فرستم، چرا که آن را جز راهی گذرا ندیدم.

نکته ادبی: اشاره به فلسفه فانی بودن دنیا و ناپایداریِ آن.

بمیرد کسی کو ز مادر بزاد ز کیخسرو آغاز تا کی قباد

هر کسی که از مادر متولد شده است، سرانجام خواهد مرد؛ از کیخسرو گرفته تا کی‌قباد (همه بزرگان گذشته).

نکته ادبی: ز مادر بزاد کنایه از زاده شدن انسان است؛ اشاره به کلیتِ فانی بودن بشریت.

چو هوشنگ و طهمورث و جمشید کزیشان بدی جای بیم وامید

همچنین پادشاهانی چون هوشنگ، طهمورث و جمشید که سرنوشت مردم و بیم و امیدِ آن‌ها در دستشان بود، همگی از میان رفتند.

نکته ادبی: بدی در اینجا فعل ماضی استمراری به معنای «بود» است.

که دیو و دد و دام فرمانش برد چو روشن سرآمد برفت و بمرد

کسانی که دیو و دد (حیوانات وحشی) مطیع فرمانشان بودند، وقتی زمان زندگی‌شان به سر آمد، این جهان را ترک کردند و از دنیا رفتند.

نکته ادبی: روشن سرآمد: کنایه از به پایان رسیدن عمر یا سپری شدن دورانِ درخششِ فرد است.

فریدون فرخ که او از جهان بدی دور کرد آشکار و نهان

فریدون خجسته کسی بود که فساد و تباهی‌های آشکار و پنهان را از جهان ریشه‌کن کرد.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است؛ آشکار و نهان اشاره به انواع شرّ دارد.

ز بد دست ضحاک تازی ببست به مردی زچنگ زمانه نجست

او دست ضحاکِ تازی‌نژاد را از ستمگری بست و البته خودش نیز نتوانست از چنگال سرنوشت و مرگ بگریزد.

نکته ادبی: تازی در اینجا به معنای عرب‌نژاد است؛ چنگ زمانه استعاره از مرگ و اجل است.

چو آرش که بردی به فرسنگ تیر چو پیروزگر قارن شیرگیر

مانند آرش که تیرش را تا فرسنگ‌ها دورتر پرتاب کرد یا قارنِ شیردل که پیروز میدان‌ها بود.

نکته ادبی: شیرگیر صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که شیر را شکار می‌کند، کنایه از دلاوری.

قباد آنک آمد ز البرز کوه به مردی جهاندار شد با گروه

همچنین قباد که از کوه البرز ظهور کرد و با دلیری و همراهی یاران، فرمانروای جهان شد.

نکته ادبی: جهاندار به معنای پادشاه است؛ «با گروه» یعنی با سپاهیان و پیروان.

که از آبگینه همی خانه کرد وزان خانه گیتی پر افسانه کرد

او کسی بود که قصری از آبگینه (شیشه و بلور) ساخت و با آن بنا، نامش را در تاریخ افسانه‌ای کرد.

نکته ادبی: آبگینه به معنای شیشه و بلور است؛ کنایه از قصرهای با شکوه و ظریف.

همه در خوشاب بد پیکرش ز یاقوت رخشنده بودی درش

پیکره و تالارهای آن قصر از سنگ‌های خوش‌رنگ و درخشان بود و درب‌هایش از یاقوت ساخته شده بود.

نکته ادبی: خوشاب صفت سنگ‌های قیمتی که شفاف و درخشان هستند.

سیاوش همان نامدار هژیر که کشتش به روز جوانی دبیر

و سیاوش، آن پهلوان نامدار و هوشیار که به دستِ کاتبان و بداندیشان در جوانی به قتل رسید.

نکته ادبی: هژیر به معنای خوب، نیکو و هوشیار است؛ دبیر در اینجا به معنای کاتب و بدخواه است.

کجا گنگ دژ کرد جایی به رنج وزان رنج برده ندید ایچ گنج

او که با رنج و سختی بسیار «گنگ‌دژ» را بنا کرد، اما از آن بنای عظیم، بهره‌ای برای خود ندید.

نکته ادبی: گنگ‌دژ نام دژی افسانه‌ای است که سیاوش ساخت.

کجا رستم زال و اسفندیار کزیشان سخن ماندمان یادگار

و همچنین رستم دستان و اسفندیار که داستان دلاوری‌هایشان برای ما به یادگار مانده است.

نکته ادبی: زال و اسفندیار تخلص و نام‌های خاص هستند.

چو گودرز و هفتاد پور گزین سواران میدان و شیران کین

مانند گودرز و هفتاد فرزند برگزیده‌اش که همگی سواران میدان جنگ و همچون شیرانِ خشمگین بودند.

نکته ادبی: شیران کین استعاره از دلاورانِ انتقام‌جو و جنگجو است.

چو گشتاسپ شاهی که دین بهی پذیرفت و زو تازه شد فرهی

همانند گشتاسب شاه که دین بهی (زرتشت) را پذیرفت و به واسطه‌ی او، خرد و فرّ و شکوه تازه شد.

نکته ادبی: دین بهی اشاره به آیین زرتشت دارد؛ فرهی به معنای خرد و شکوه است.

چو جا ماسپ کاندر شمار سپهر فروزنده تر بد ز گردنده مهر

و جاماسب که در محاسبات نجومی و شناخت سپهر، از خورشیدِ درخشان نیز فروزان‌تر بود.

نکته ادبی: گردنده مهر استعاره از خورشید است.

شدند آن بزرگان و دانندگان سواران جنگی و مردانگان

همه آن بزرگان، دانشمندان، سواران جنگی و مردان نامی، سرانجام رفتند.

نکته ادبی: مردانگان به معنای مردانِ کامل و پهلوانان است.

که اندر هنر این ازان به بدی به سال آن یکی از دگر مه بدی

که هر کدام در هنری از دیگری برتر بودند و یا از نظر سن و سال، یکی از دیگری بزرگ‌تر بود.

نکته ادبی: مه در اینجا به معنای بزرگ‌تر از نظر سن و مقام است.

به پرداختند این جهان فراخ بماندند میدان و ایوان و کاخ

آن‌ها این جهان پهناور را رها کردند و تنها کاخ‌ها و میدان‌های نبردشان برای آیندگان باقی ماند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای رها کردن و دست شستن از چیزی است.

ز شاهان مرا نیز همتانبود اگر سال را چند بالا نبود

از دیدگاه من، شاهان دیگر با من هم‌تراز نبودند، اگرچه از نظر عمر، تفاوت چندانی با هم نداشتیم.

نکته ادبی: همتا به معنای هم‌تراز و هم‌رتبه است.

جهان را سپردم به نیک و به بد نه آن را که روزی به من بد رسد

من سرنوشت جهان را به خوبی و بدی سپردم؛ نه آن‌گونه که روزی به سوی من بیاید و مرا درگیر کند.

نکته ادبی: سپردن کنایه از واگذاری و پذیرش تقدیر است.

بسی راه دشوار بگذاشتیم بسی دشمن از پیش برداشتیم

ما راه‌های دشوار بسیاری را پیمودیم و دشمنان بسیاری را از سر راه خود برداشتیم.

نکته ادبی: برداشتن دشمن کنایه از شکست دادن یا نابود کردن مخالفان است.

همه بومها پر ز گنج منست کجا آب و خاکست رنج منست

تمامی این سرزمین‌ها پر از گنج‌های من است و هر جا که آب و خاکی هست، نتیجه رنج‌های من است.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و منطقه است.

چو زین گونه بر من سرآید جهان همی تیره گردد امید مهان

هنگامی که این‌گونه عمر من در دنیا به پایان برسد، امید بزرگ‌مردان و شاهان تیره و ناامید می‌شود.

نکته ادبی: سرآمدن جهان کنایه از مرگ است.

نماند به فرزند من نیز تخت بگردد ز تخت و سرآیدش بخت

دیگر تخت پادشاهی برای فرزندم نمی‌ماند و بخت او نیز تغییر می‌کند و روزگارش به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: بخت به معنای اقبال و سرنوشت است.

فرشته بیاید یکی جان ستان بگویم بدو جانم آسان ستان

فرشته مرگ برای ستاندن جانم می‌آید و من به او می‌گویم که جانم را به آسانی بگیر.

نکته ادبی: جان‌ستان استعاره از فرشته مرگ (عزرائیل) است.

گذشتن چو بر چینود پل بود به زیر پی اندر همه گل بود

عبور از این دنیا مانند گذشتن از پل چینود (پل صراط) است که زیر پای آن، همه گل‌ولای و سختی است.

نکته ادبی: چینود پل (چینوت) در اساطیر زرتشتی، پل جداکننده جهان زندگان و مردگان است.

به توبه دل راست روشن کنیم بی آزاری خویش جوشن کنیم

با توبه کردن، دل خود را پاک و روشن می‌کنیم و بی‌آزاری را مانند زرهی محافظ برای خود قرار می‌دهیم.

نکته ادبی: جوشن به معنای زره و لباس جنگی است؛ استعاره از محافظت در برابر گناه.

درستست گفتار فرزانگان جهاندیده و پاک دانندگان

سخن فرزانگان، جهان‌دیدگان و دانایانِ پاک‌نهاد، درست و حقیقت است.

نکته ادبی: پاک دانندگان به معنای دانایان با فضیلت است.

که چون بخت بیدار گیرد نشیب ز هر گونه ای دید باید نهیب

که وقتی بختِ بلندِ انسان رو به افول می‌گذارد، باید از هر چیزی بیم و هراس داشته باشد.

نکته ادبی: نشیب گرفتن کنایه از افول و سقوطِ بخت و اقبال است.

چو روز بهی بر کسی بگذرد اگر باز خواند ندارد خرد

هرگاه روزگارِ خوشی از کسی بگذرد، عقل حکم می‌کند که نباید دوباره آن را طلب کند (چون بازگشت‌ناپذیر است).

نکته ادبی: بازخواند در اینجا یعنی دوباره طلب کردن و فراخواندنِ گذشته.

پیام من اینست سوی جهان به نزد کهان و به نزد مهان

پیام من به همه مردم جهان، چه کوچک و چه بزرگ، این است که...

نکته ادبی: کهان و مهان تضاد و طباق معنایی برای شمولِ همگانی است.

شما نیز پدرود باشید و شاد ز من نیز بر بد مگیرید یاد

شما نیز با جهان وداع کنید و شاد باشید و از من به بدی یاد نکنید.

نکته ادبی: پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.

چو اشتاد و خراد به رزین گو شنیدند پیغام آن پیش رو

وقتی «اشتاد» و «خراد» که دو تن از درباریان بودند، این پیام را از آن پیش‌رو (شاه) شنیدند...

نکته ادبی: اشتاد و خراد نام‌های خاص (درباریان) هستند؛ رزین به معنای استوار و باوقار.

به پیکان دل هر دو دانا بخست به سر بر زدند آن زمان هر دو دست

سخنان شاه مانند تیری بر دل آن دو دانا نشست و آن‌ها از شدت اندوه، دست بر سر خود کوبیدند.

نکته ادبی: به پیکان دل خستن استعاره از جریحه‌دار شدن قلب از شنیدن سخن تلخ.

ز گفتار هر دو پشیمان شدند به رخسارگان بر تپنچه زدند

هر دو از آنچه شنیده بودند پشیمان و اندوهگین شدند و بر صورت خود سیلی زدند.

نکته ادبی: تپانچه زدن بر رخسار کنایه از شدت عزاداری و ماتم است.

ببر بر همه جامشان چاک بود سر هر دو دانا پر از خاک بود

جامه هر دو نفر پاره بود و سرشان را از خاکِ عزا پوشانده بودند.

نکته ادبی: خاک بر سر کردن نشانه عزاداری و مصیبت است.

برفتند گریان ز پیشش به در پر از درد جان و پراندوه سر

آن دو با دلی پر از درد و سری پر از اندوه، گریان از نزد شاه خارج شدند.

نکته ادبی: این بیت توصیف فیزیکیِ غم و اندوه است.

به نزدیک شیرویه رفت این دو مرد پر آژنگ رخسار و دل پر ز درد

آن دو نزد شیرویه (فرزند شاه) رفتند، در حالی که پیشانی‌شان از غم پر چین و دلشان مالامال از درد بود.

نکته ادبی: شیرویه نام خاص (پسر خسرو پرویز) است؛ آژنگ به معنای چین و چروک پیشانی از غصه.

یکایک بدادند پیغام شاه به شیروی بی مغز و بی دستگاه

آن‌ها تک‌تک پیغام شاه را به شیرویه که فردی بی‌خرد و ناتوان بود، رساندند.

نکته ادبی: بی‌مغز و بی‌دستگاه کنایه از نادانی و نداشتنِ تواناییِ تدبیرِ امور است.