شاهنامه - پادشاهی شیرویه

فردوسی

بخش ۱

فردوسی
چو شیروی بنشست برتخت ناز به سر برنهاد آن کیی تاج آز
برفتند گوینده ایرانیان برو خواندند آفرین کیان
همی گفت هریک به بانگ بلند که ای پر هنر خسرو ارجمند
چنان هم که یزدان تو را داد تاج نشستی به آرام بر تخت عاج
بماناد گیتی به فرزند تو چنین هم به خویشان و پیوند تو
چنین داد پاسخ بدیشان قباد که همواره پیروز باشید و شاد
نباشیم تا جاودان بد کنش چه نیکو بود داد باخوش منش
جهان رابداریم با ایمنی ببریم کردار آهرمنی
ز بایسته تر کار پیشی مرا که افزون بود فرو خویشی مرا
پیامی فرستم به نزد پدر بگویم بدو این سخن در به در
ز ناخوب کاری که او را ندست برین گونه کاری به پیش آمدست
به یزدان کند پوزش او از گناه گراینده گردد به آیین و راه
بپردازم آن گه به کار جهان بکوشم به داد آشکار و نهان
به جای نکوکار نیکی کنیم دل مرد درویش رانشکنیم
دوتن بایدم راد و نیکوسخن کجا یاد دارم کارکهن
بدان انجمن گفت کاین کارکیست ز ایرانیان پاک و بیدار کیست
نمودند گردان سراسر به چشم دو استاد را گر نگیرند خشم
بدانست شیر وی که ایرانیان کر ابر گزینند پاک از میان
چو اشتاد و خراد برزین پیر دو دانا و گوینده و یادگیر
بدیشان چنین گفت کای بخردان جهاندیده و کارکرده ردان
مدارید کار جهان را به رنج که از رنج یابد سرافراز گنج
دو داننده بی کام برخاستند پر از آب مژگان بیاراستند
چو خراد بر زین و اشتاگشسپ به فرمان نشستند هر دو بر اسپ
بدیشان چنین گفت کز دل کنون به باید گرفتن ره طیسفون
پیامی رسانید نزد پدر سخن یادگیری همه در بدر
بگویی که ما رانبد این گناه نه ایرانیان رابد این دستگاه
که بادا فرهٔ ایزدی یافتی چو از نیکوی روی بر تافتی
یکی آنک ناباک خون پدر نریزد ز تن پاک زاده پسر
نباشد همان نیز هم داستان که پیشش کسی گوید این داستان
دگر آنک گیتی پر از گنج تست رسیده بهر کشوری رنج تست
نبودی بدین نیز هم داستان پر از درد کردی دل راستان
سدیگر که چندان دلیر و سوار که بود اندر ایران همه نامدار
نبودند شادان ز فرزند خویش ز بوم و برو پاک پیوند خویش
یکی سوی چین بد یکی سوی روم پراگنده گشته بهر مرز و بوم
دگر آنک قیصر بجای تو کرد ز هر گونه از تو چه تیمار خورد
سپه داد و دختر تو را داد نیز همان گنج و با گنج بسیار چیز
همی خواست دار مسیحا بروم بدان تا شود خرم آباد بوم
به گنج تو از دار عیسی چه سود که قیصر به خوبی همی شاد بود
ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی
ز یزدان شناس آنچ آمدت پیش بر اندیش زان زشت کردار خویش
بدان بد که کردی بهانه منم سخن را نخست آستانه منم
به یزدان که از من نبد این گناه نجستم که ویران شود گاه شاه
کنون پوزش این همه بازجوی بدین نامداران ایران بگوی
ز هر بد که کردی به یزدان گرای کجا هست بر نیکوی رهنمای
مگر مر تو را او بود دستگیر بدین رنجهایی که بودت گزیر
دگر آنک فرزند بودت دو هشت شب و روز ایشان به زندان گذشت
بدر بر کسی ایمن از تو نخفت ز بیم تو بگذاشتندی نهفت
چو بشنید پیغام او این دو مرد برفتند دلها پر از داغ و درد
برین گونه تا کشور طیسفون همه دیده پرآب و دل پر ز خون
نشسته بدر بر گلینوش بود که گفتی زمین زو پر از جوش بود
همه لشکرش یک سر آراسته کشیده همه تیغ و پیراسته
ابا جوشن و خود بسته میان همان تازی اسپان ببر گستوان
به جنگ اندرون گرز پولاد داشت همه دل پر از آتش و باد داشت
چو خراد به رزین و اشتاگشسپ فرود آمدند این دو دانا ازاسپ
گلینوش بر پای جست آن زمان ز دیدار ایشان به بد شادمان
بجایی که بایست بنشاندشان همی مهتر نامور خواندشان
سخن گوی خراد به رزین نخست زبان را به آب دلیری بشست
گلینوش را گفت فرخ قباد به آرام تاج کیان برنهاد
به ایران و توران و روم آگهیست که شیروی بر تخت شاهنشهیست
تواین جوشن و خود و گبر و کمان چه داری همی کیستت بد گمان
گلینوش گفت ای جهاندیده مرد به کام تو بادا همه کارکرد
که تیمار بردی ز نازک تنم کجا آهنین بود پیراهنم
برین مهر بر آفرین خوانمت سزایی که گوهر برافشانمت
نباشد به جز خوب گفتار تو که خورشید بادا نگهدار تو
به کاری کجا آمدستی بگوی پس آنگه سخنهای من بازجوی
چنین داد پاسخ که فرخ قباد به خسرو مرا چند پیغام داد
اگر باز خواهی بگویم همه پیام جهاندار شاه رمه
گلینوش گفت این گرانمایه مرد که داند سخنها همه یاد کرد
ز لیکن مرا شاه ایران قباد بسی اندرین پند و اندرز داد
که همداستانی مکن روز و شب که کس پیش خسرو گشاید دو لب
مگر آنک گفتار او بشنوی اگرپارسی گوید ار پهلوی
چنین گفت اشتاد کای شادکام من اندر نهانی ندارم پیام
پیامیست کان تیغ بار آورد سر سرکشان در کنار آورد
تو اکنون ز خسرو برین بارخواه بدان تا بگویم پیامش ز شاه
گلینوش بشنید و بر پای جست همه بندها رابهم برشکست
بر شاه شد دست کرده بکش چنا چون بباید پرستار فش
بدو گفت شاها انوشه بدی مبادا دل تو نژند از بدی
چو اشتاد و خراد به رزین به شاه پیام آوریدند زان بارگاه
بخندید خسرو به آواز گفت که این رای تو با خرد نیست جفت
گرو شهریارست پس من کیم درین تنگ زندان ز بهر چیم
که از من همی بار بایدت خواست اگر کژ گویی اگر راه راست
بیامد گلینوش نزد گوان بگفت این سخن گفتن پهلوان
کنون دست کرده بکش در شوید بگویید و گفتار او بشنوید
دو مرد خردمند و پاکیزه گوی به دستار چینی بپوشید روی
چو دیدند بردند پیشش نماز ببودند هر دو زمانی دراز
جهاندار بر شاد و رد بزرگ نوشته همه پیکرش میش و گرگ
همان زر و گوهر برو بافته سراسر یک اندر دگر تافته
نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسند لاژورد
بهی تناور گرفته بدست دژم خفته بر جایگاه نشست
چودید آن دو مرد گرانمایه را به دانایی اندر سرمایه را
از آن خفتگی خویشتن کرد راست جهان آفریننده را یار خواست
به بالین نهاد آن گرامی بهی بدان تا بپرسید ز هر دو رهی
بهی زان دو بالش به نرمی بگشت بی آزار گردان ز مرقد گذشت
بدین گونه تا شاد ورد مهین همی گشت تاشد به روی زمین
به پویید اشتاد و آن برگرفت به مالیدش از خاک و بر سر گرفت
جهاندار از اشتاد برگاشت روی بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی
بهی رانهادند بر شاد ورد همی بود برپای پیش این دو مرد
پر اندیشه شد نامدار از بهی ندید اندر و هیچ فال بهی
همانگه سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راست گوی
که برگیرد آن راکه تو افگنی که پیوندد آن را که تو بشکنی
چو از دوده ام بخت روشن بگشت غم آورد چون روشنایی گذشت
به اشتاد گفت آنچ داری پیام ازان بی منش کودک زشت کام
وزان بد سگالان که بی دانشند ز بی دانشی ویژه بی رامش اند
همان زان سپاه پراگندگان پر اندیشه و تیره دل بندگان
بخواهد شدن بخت زین دودمان نماند درین تخمهٔ کس شادمان
سوی ناسزایان شود تاج وتخت تبه گردد این خسروانی درخت
نماند بزرگی به فرزند من نه بر دوده و خویش و پیوند من
همه دوستان ویژه دشمن شوند بدین دوده بد گوی و بد تن شوند
نهان آشکارا به کرد این بهی که بی توشود تخت شاهی تهی
سخن هرچ بشنیدی اکنون بگوی پیامش مرا کمتر از آب جوی
گشادند گویا زبان این دو مرد برآورد پیچان یکی باد سرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو شیروی بنشست برتخت ناز به سر برنهاد آن کیی تاج آز

هنگامی که شیرویه بر تخت پادشاهی تکیه زد، آن تاج شاهی را که نشان از آزمندی و جاه‌طلبی بود، بر سر نهاد.

نکته ادبی: تاج آز؛ اضافه تشبیهی است که بر جنبه منفی پادشاهی خسروپرویز دلالت دارد.

برفتند گوینده ایرانیان برو خواندند آفرین کیان

بزرگان و سخنوران ایرانی به نزد او آمدند و برای او دعای خیر و تحسین پادشاهی (آفرین کیانی) خواندند.

نکته ادبی: آفرین کیان؛ اشاره به آیین‌های ستایش پادشاهان باستان دارد.

همی گفت هریک به بانگ بلند که ای پر هنر خسرو ارجمند

هر یک از آنان با صدایی رسا و بلند می‌گفتند: ای پادشاه هنرمند و ارجمند.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای عام پادشاه به کار رفته است.

چنان هم که یزدان تو را داد تاج نشستی به آرام بر تخت عاج

همان‌طور که خداوند به تو تاج پادشاهی بخشید، تو نیز بر تخت عاج با آرامش تکیه زدی.

نکته ادبی: تخت عاج؛ کنایه از تخت پادشاهی باشکوه و گران‌بهاست.

بماناد گیتی به فرزند تو چنین هم به خویشان و پیوند تو

امید که این سرزمین برای فرزندان و خویشاوندان تو نیز به نیکی و پایداری باقی بماند.

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای سرزمین و قلمرو پادشاهی است.

چنین داد پاسخ بدیشان قباد که همواره پیروز باشید و شاد

قباد در پاسخ به آنان گفت: امیدوارم همیشه پیروز و شادمان باشید.

نکته ادبی: قباد نام دیگر شیرویه است که در اینجا برای تنوع استفاده شده.

نباشیم تا جاودان بد کنش چه نیکو بود داد باخوش منش

ما هرگز نباید تا ابد بدکردار باشیم؛ چه خوب است که با خوش‌منشی و مهربانی، عدل را برقرار کنیم.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و انصاف به کار رفته است.

جهان رابداریم با ایمنی ببریم کردار آهرمنی

جهان را باید با امنیت حفظ کنیم و کارهای شیطانی و اهریمنی را از بین ببریم.

نکته ادبی: آهرمنی؛ صفتی منسوب به اهریمن (نماد شرارت در اساطیر ایران).

ز بایسته تر کار پیشی مرا که افزون بود فرو خویشی مرا

مهم‌ترین کار برای من این است که به وضعیت خویشاوندانم رسیدگی کنم و از جایگاه و مقام خودم استفاده کنم.

نکته ادبی: فرو خویشی؛ به معنای جایگاه و مرتبه خانوادگی و سلطنتی است.

پیامی فرستم به نزد پدر بگویم بدو این سخن در به در

پیامی برای پدرم می‌فرستم و تمام این سخنان را به صورت دقیق و مرحله به مرحله به او بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: در به در؛ در اینجا به معنی پی‌در‌پی و با جزئیات است.

ز ناخوب کاری که او را ندست برین گونه کاری به پیش آمدست

به خاطر کارهای نادرستی که از او سر زده، وضعیت کشور به این نابسامانی دچار شده است.

نکته ادبی: ناخوب کاری؛ کنایه از بی‌عدالتی و ظلم است.

به یزدان کند پوزش او از گناه گراینده گردد به آیین و راه

باید از خداوند برای گناهانش پوزش بطلبد و به سوی آیین درست و راه حقیقت بازگردد.

نکته ادبی: گراینده؛ به معنی متمایل شونده و بازگشت‌کننده است.

بپردازم آن گه به کار جهان بکوشم به داد آشکار و نهان

پس از آن به امور کشورداری خواهم پرداخت و تمام تلاشم را برای برقراری عدالت در آشکار و نهان انجام خواهم داد.

نکته ادبی: داد؛ در اینجا به معنای انصاف و عدالت سیاسی است.

به جای نکوکار نیکی کنیم دل مرد درویش رانشکنیم

در عوضِ کارهای ناپسند، نیکی خواهیم کرد و دل هیچ فرد درویش و فقیری را نخواهیم شکست.

نکته ادبی: درویش؛ در ادبیات فارسی اغلب به معنای انسان فقیر و مستمند است.

دوتن بایدم راد و نیکوسخن کجا یاد دارم کارکهن

دو نفر را نیاز دارم که جوانمرد و خوش‌سخن باشند تا کارهای قدیمی و گذشته را به یاد بیاورند و بازگو کنند.

نکته ادبی: راد؛ به معنای بخشنده و جوانمرد است.

بدان انجمن گفت کاین کارکیست ز ایرانیان پاک و بیدار کیست

شیرویه در آن جمع پرسید که چه کسی از ایرانیان پاک‌نهاد و آگاه برای این کار مناسب است؟

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشیار و آگاه است.

نمودند گردان سراسر به چشم دو استاد را گر نگیرند خشم

سپاهیان همگی با نگاه خود دو استاد (فرد خردمند) را نشان دادند، به شرط آنکه از آن‌ها خشمگین نشوند.

نکته ادبی: گردان؛ جمع گرد به معنای پهلوانان و سپاهیان است.

بدانست شیر وی که ایرانیان کر ابر گزینند پاک از میان

شیرویه دانست که ایرانیان، تنها پاک‌ترین و بهترین افراد را از میان خود انتخاب می‌کنند.

نکته ادبی: گزین کردن؛ به معنای انتخاب کردن است.

چو اشتاد و خراد برزین پیر دو دانا و گوینده و یادگیر

آن دو نفر اشتاد و خراد برزین بودند که افرادی دانا، خوش‌سخن و حافظه‌دار بودند.

نکته ادبی: یادگیر؛ در متون کهن به کسی که حافظه‌ای قوی دارد یا پند می‌آموزد گفته می‌شود.

بدیشان چنین گفت کای بخردان جهاندیده و کارکرده ردان

به آنان گفت: ای خردمندان، جهاندیدگان و بزرگان کارآزموده.

نکته ادبی: ردان؛ جمع راد نیست، بلکه جمع رد (Rad) به معنای پیشوا و پیشرو است.

مدارید کار جهان را به رنج که از رنج یابد سرافراز گنج

کار جهان را با رنج و فشار پیش نبرید، زیرا پادشاهی که با رنج و سختی (بر مردم) به گنج دست یابد، سرافراز نیست.

نکته ادبی: سرافراز؛ در اینجا به معنای واقعی و اخلاقی کلمه، یعنی کسی که سربلند است.

دو داننده بی کام برخاستند پر از آب مژگان بیاراستند

آن دو دانشمند با بی‌میلی برخاستند و چشمانشان پر از اشک شد.

نکته ادبی: آب مژگان؛ استعاره از اشک چشم برای نشان دادن غم و اندوه است.

چو خراد بر زین و اشتاگشسپ به فرمان نشستند هر دو بر اسپ

چون خراد برزین و اشتاگشسپ انتخاب شدند، با فرمان او بر اسب‌های خود سوار شدند.

نکته ادبی: اشتاگشسپ؛ نامی کهن و ساسانی است.

بدیشان چنین گفت کز دل کنون به باید گرفتن ره طیسفون

به آنان گفت که اکنون باید با دل و جان، راهی شهر تیسفون شوید.

نکته ادبی: طیسفون (تیسفون)؛ پایتخت ساسانیان.

پیامی رسانید نزد پدر سخن یادگیری همه در بدر

پیامی را نزد پدرم ببرید و تمام سخنان را به یاد بسپارید و مرحله به مرحله بیان کنید.

نکته ادبی: یادگیری؛ در اینجا به معنی به خاطر سپردن است.

بگویی که ما رانبد این گناه نه ایرانیان رابد این دستگاه

بگویید که این گناه (وضعیت ناگوار) از ما نبوده و این بی‌سامانی حاصل کار ایرانیان نیز نیست.

نکته ادبی: دستگاه؛ در اینجا به معنای وضعیت، اوضاع و تشکیلات است.

که بادا فرهٔ ایزدی یافتی چو از نیکوی روی بر تافتی

تو که از نیکی روی گرداندی، فره ایزدی را از دست دادی (و این سبب سقوط تو شد).

نکته ادبی: فره ایزدی؛ موهبت و شکوه الهی که در شاهنامه عامل مشروعیت پادشاهی است.

یکی آنک ناباک خون پدر نریزد ز تن پاک زاده پسر

نخست اینکه پسرِ پاک‌زاد نباید خون پدر خود را بیهوده و از روی بی‌باکی بریزد.

نکته ادبی: ناباک؛ به معنای بی‌باک و گستاخ است.

نباشد همان نیز هم داستان که پیشش کسی گوید این داستان

همچنین فرزندان تو نیز موافق نیستند که کسی نزدشان این داستان (کشتن پدر) را بازگو کند.

نکته ادبی: داستان؛ در اینجا به معنای ماجرا و روایت است.

دگر آنک گیتی پر از گنج تست رسیده بهر کشوری رنج تست

دیگر اینکه جهان پر از گنج تو شده است و برای جمع‌آوری آن، رنج بسیاری به مردمِ هر کشور وارد شده است.

نکته ادبی: رنج تو؛ اشاره به رنجی است که شاه بر مردم تحمیل کرده تا ثروتش را افزایش دهد.

نبودی بدین نیز هم داستان پر از درد کردی دل راستان

هیچ‌کس با این رفتار تو موافق نبود و دلِ مردمانِ راست‌کردار را پر از درد می‌کردی.

نکته ادبی: راستان؛ به معنای انسان‌های درستکار و صادق است.

سدیگر که چندان دلیر و سوار که بود اندر ایران همه نامدار

سوم اینکه بسیاری از دلیران و سوارانی که در ایران نامدار بودند، از رفتار تو راضی نبودند.

نکته ادبی: نامدار؛ به معنای سرشناس و پهلوان است.

نبودند شادان ز فرزند خویش ز بوم و برو پاک پیوند خویش

آن‌ها حتی از فرزندان خودشان نیز در سرزمین خودشان شادمان و در امان نبودند.

نکته ادبی: بوم و بر؛ کنایه از سرزمین و وطن است.

یکی سوی چین بد یکی سوی روم پراگنده گشته بهر مرز و بوم

بسیاری از آنان به خاطر رفتار تو، به چین و روم گریختند و در مرز و بوم‌های بیگانه پراکنده شدند.

نکته ادبی: پراگنده؛ به معنای متفرق و آواره است.

دگر آنک قیصر بجای تو کرد ز هر گونه از تو چه تیمار خورد

دیگر اینکه قیصر با تو چه نیکی‌هایی کرد و در هر شرایطی چقدر از تو حمایت و مراقبت نمود.

نکته ادبی: تیمار خوردن؛ به معنای مراقبت کردن و دلسوزی کردن است.

سپه داد و دختر تو را داد نیز همان گنج و با گنج بسیار چیز

او به تو سپاه داد، دخترش را به همسری تو درآورد و همان گنج و ثروت‌های بسیار را برایت فرستاد.

نکته ادبی: چیز؛ در زبان کهن فارسی به معنای مال و ثروت است.

همی خواست دار مسیحا بروم بدان تا شود خرم آباد بوم

او می‌خواست صلیب مسیح (دار مسیحا) را به روم بفرستد تا سرزمینش آباد و خرم شود.

نکته ادبی: دار مسیحا؛ اشاره به صلیب مقدس است که در آن دوران بسیار ارزشمند تلقی می‌شد.

به گنج تو از دار عیسی چه سود که قیصر به خوبی همی شاد بود

از گنج تو چه سودی به قیصر می‌رسید؟ او با داشته‌های خودش شاد و بی‌نیاز بود.

نکته ادبی: سود؛ در اینجا به معنای فایده و بهره اخلاقی و مادی است.

ز بیچارگان خواسته بستدی ز نفرین بروی تو آمد بدی

تو اموال بیچاره‌گان را به زور می‌گرفتی و به همین خاطر، نفرین آن‌ها باعث بدبختی تو شد.

نکته ادبی: خواسته؛ در متون کلاسیک به معنای مال، ثروت و دارایی است.

ز یزدان شناس آنچ آمدت پیش بر اندیش زان زشت کردار خویش

حال که این سرنوشت برایت پیش آمده، آن را از جانب خدا بدان و به کارهای زشت خود بیاندیش.

نکته ادبی: اندیش؛ فعل امر از اندیشیدن به معنای تفکر کردن است.

بدان بد که کردی بهانه منم سخن را نخست آستانه منم

بهانه‌ی این کارهای بدی که کردی من نیستم؛ من تنها آغازگرِ این سخن (انتقاد) هستم.

نکته ادبی: آستانه؛ به معنای سرآغاز و نقطه شروع است.

به یزدان که از من نبد این گناه نجستم که ویران شود گاه شاه

سوگند به یزدان که این گناه از من سر نزد و هرگز نمی‌خواستم که جایگاه شاهی ویران شود.

نکته ادبی: گاه؛ به معنای تخت پادشاهی است.

کنون پوزش این همه بازجوی بدین نامداران ایران بگوی

اکنون سعی کن برای این همه گناه، پوزش بخواهی و این موضوع را برای بزرگان ایران بازگو کنی.

نکته ادبی: بازجوی؛ به معنای طلب کردن و پیگیری کردن است.

ز هر بد که کردی به یزدان گرای کجا هست بر نیکوی رهنمای

از هر بدی که کرده‌ای به سوی خداوند بازگرد، چرا که او راهنمای نیکی‌هاست.

نکته ادبی: گرای؛ فعل امر از گراییدن به معنای متمایل شدن است.

مگر مر تو را او بود دستگیر بدین رنجهایی که بودت گزیر

شاید خداوند دستگیر تو باشد در این سختی‌هایی که گریزی از آن‌ها نداری.

نکته ادبی: گزیر؛ به معنای راه چاره یا گریزگاه است.

دگر آنک فرزند بودت دو هشت شب و روز ایشان به زندان گذشت

دیگر اینکه تو شانزده فرزند داشتی که شب و روزشان در زندان سپری شد.

نکته ادبی: دو هشت؛ اشاره به عدد شانزده است.

بدر بر کسی ایمن از تو نخفت ز بیم تو بگذاشتندی نهفت

هیچ‌کس در زمان تو با خیال آسوده نخوابید، زیرا از ترس تو همیشه در پنهانی زندگی می‌کردند.

نکته ادبی: نهفت؛ به معنای جای پنهان و خلوت است.

چو بشنید پیغام او این دو مرد برفتند دلها پر از داغ و درد

وقتی آن دو نفر پیغام شیرویه را شنیدند، با دلی پر از غم و اندوه به راه افتادند.

نکته ادبی: داغ و درد؛ کنایه از اندوه و مصیبت بزرگ است.

برین گونه تا کشور طیسفون همه دیده پرآب و دل پر ز خون

تا رسیدن به شهر تیسفون، تمام مسیر را با چشمان گریان و دلی پر از خون طی کردند.

نکته ادبی: دل پر خون؛ استعاره از نهایت غم و اندوه است.

نشسته بدر بر گلینوش بود که گفتی زمین زو پر از جوش بود

خسروپرویز در کاخ گلینوش نشسته بود، چنان‌که گویی زمین از خشم و جوشش او به لرزه درآمده بود.

نکته ادبی: گلینوش؛ نام کاخ اختصاصی خسروپرویز در تیسفون است.

همه لشکرش یک سر آراسته کشیده همه تیغ و پیراسته

تمامی سپاهیان لشکر او، یکپارچه برای نبرد آراسته شده‌اند و همگی شمشیرهای خود را از نیام بیرون کشیده و آماده پیکار هستند.

نکته ادبی: ترکیب 'یک سر آراسته' به معنای همبستگی و آمادگی کامل نظامی است.

ابا جوشن و خود بسته میان همان تازی اسپان ببر گستوان

آن‌ها با زره و کلاه‌خود کمر بسته‌اند و اسب‌های تازی‌نژادشان نیز با پوشش‌های محافظتی (برگستوان) مجهز شده‌اند.

نکته ادبی: برگستوان به معنای زرهی است که بر تن اسب می‌پوشانند.

به جنگ اندرون گرز پولاد داشت همه دل پر از آتش و باد داشت

در میدان جنگ، گرزهای فولادین در دست دارند و قلب‌هایشان سرشار از خشم و هیجان جنگی است.

نکته ادبی: دل پر از آتش و باد داشتن، کنایه از خشم و بی‌قراری برای نبرد است.

چو خراد به رزین و اشتاگشسپ فرود آمدند این دو دانا ازاسپ

هنگامی که خراد برزین و اشتاد به آنجا رسیدند، این دو مرد خردمند از اسب‌های خود فرود آمدند.

نکته ادبی: در این بیت خراد برزین و اشتاد به عنوان دو فرستاده خردمند معرفی می‌شوند.

گلینوش بر پای جست آن زمان ز دیدار ایشان به بد شادمان

گلینوش بلافاصله از جای برخاست و از دیدن آن‌ها بسیار شادمان شد.

نکته ادبی: بر پای جستن کنایه از احترام گذاشتن و استقبال سریع است.

بجایی که بایست بنشاندشان همی مهتر نامور خواندشان

آن‌ها را در جایگاه مناسبی نشاند و با عنوان‌های بزرگی چون مهتر و نامور خطاب کرد.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و سرور است.

سخن گوی خراد به رزین نخست زبان را به آب دلیری بشست

سپس خراد برزین آغاز به سخن کرد و با دلیری و شجاعت تمام، کلماتش را بر زبان جاری ساخت.

نکته ادبی: زبان به آب دلیری شستن، کنایه از سخن گفتن با جرئت و جسارت است.

گلینوش را گفت فرخ قباد به آرام تاج کیان برنهاد

او به گلینوش گفت که پادشاهی، تاج پادشاهی را با آرامش بر سر شیرویه گذاشته است.

نکته ادبی: فرخ قباد (شیرویه) اینجا نام پادشاه جدید است که با ارامش تاج را تصاحب کرده است.

به ایران و توران و روم آگهیست که شیروی بر تخت شاهنشهیست

در ایران، توران و روم همگان آگاهند که اکنون شیرویه بر تخت شاهنشاهی نشسته است.

نکته ادبی: اشاره به گستره نفوذ خبر تغییر سلطنت در جهان آن روز است.

تواین جوشن و خود و گبر و کمان چه داری همی کیستت بد گمان

تو با این زره و کلاه‌خود و کمان، در برابر چه کسی از خود دفاع می‌کنی و به چه کسی بدگمان هستی؟

نکته ادبی: تجهیزات جنگی در اینجا کنایه از مقاومت بیهوده در برابر واقعیتِ جدید است.

گلینوش گفت ای جهاندیده مرد به کام تو بادا همه کارکرد

گلینوش پاسخ داد: ای مرد جهاندیده، امیدوارم تمام کارهایت به نیکی و طبق خواسته تو پیش برود.

نکته ادبی: به کام تو بادا، دعایی است برای موفقیت و خیر.

که تیمار بردی ز نازک تنم کجا آهنین بود پیراهنم

تو که از تنِ نحیف و نازک من نگران شدی، در حالی که من پیراهنی از آهن (زره) بر تن دارم.

نکته ادبی: تیمار بردن به معنای غمخواری و دلواپسی است.

برین مهر بر آفرین خوانمت سزایی که گوهر برافشانمت

من تو را به خاطر این مهربانی تحسین می‌کنم و سزاوار آن هستی که گوهر (ثروت) به پایت بریزم.

نکته ادبی: گوهر افشاندن کنایه از پاداش گران‌بها دادن است.

نباشد به جز خوب گفتار تو که خورشید بادا نگهدار تو

هیچ‌چیز بهتر از گفتار نیکوی تو نیست؛ امیدوارم خورشید (نور و فروغ) محافظ و پشتیبان تو باشد.

نکته ادبی: خورشید به عنوان نماد روشنایی و شکوه یاد شده است.

به کاری کجا آمدستی بگوی پس آنگه سخنهای من بازجوی

بگو برای چه کاری آمده‌ای؟ سپس وقتی آن را گفتی، به دنبال پاسخِ سخنانِ من باش.

نکته ادبی: بازجوی در اینجا به معنای پرس‌وجو کردن یا بررسی کردن پاسخ است.

چنین داد پاسخ که فرخ قباد به خسرو مرا چند پیغام داد

او پاسخ داد: پادشاه خجسته، قباد (شیرویه)، پیام‌های بسیاری را برای خسرو به من سپرده است.

نکته ادبی: فرخ قباد، نام دیگر شیرویه است که در اینجا برای احترام ذکر شده.

اگر باز خواهی بگویم همه پیام جهاندار شاه رمه

اگر اجازه دهی، تمام پیام‌های پادشاهِ جهان و رمه (مردم) را برایت بازگو می‌کنم.

نکته ادبی: جهاندار به معنای صاحب جهان است.

گلینوش گفت این گرانمایه مرد که داند سخنها همه یاد کرد

گلینوش پرسید: این مردِ ارزشمند، چه کسی است که این همه سخن را به یاد سپرده است؟

نکته ادبی: گرانمایه بودن به معنای باارزش و شریف بودن است.

ز لیکن مرا شاه ایران قباد بسی اندرین پند و اندرز داد

اما قباد، شاه ایران، در این مورد پند و اندرزهای فراوانی به من داد.

نکته ادبی: پند و اندرز در اینجا به معنای دستورات موکد سیاسی است.

که همداستانی مکن روز و شب که کس پیش خسرو گشاید دو لب

که شب و روز با کسی همداستان نشو، مگر اینکه بدانی آن شخص در پیشگاه خسرو اجازه سخن گفتن دارد.

نکته ادبی: گشاید دو لب کنایه از اجازه سخن گفتن و مذاکره داشتن است.

مگر آنک گفتار او بشنوی اگرپارسی گوید ار پهلوی

مگر اینکه خودت بشنوی که او به زبان پارسی یا پهلوی چه می‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت زبان‌های دیوانی و درباری آن عصر.

چنین گفت اشتاد کای شادکام من اندر نهانی ندارم پیام

اشتاد چنین پاسخ داد: ای شادکام، من پیام پنهانی ندارم.

نکته ادبی: اشتاد یکی از دو سفیر است که صراحت لهجه دارد.

پیامیست کان تیغ بار آورد سر سرکشان در کنار آورد

پیامی دارم که باعث آغاز جنگ خواهد شد و سرِ سرکشان را به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: تیغ بار آوردن، استعاره از شروع نبرد و خونریزی است.

تو اکنون ز خسرو برین بارخواه بدان تا بگویم پیامش ز شاه

تو اکنون از خسرو اجازه ورود (بار) بگیر تا پیام پادشاه را به او برسانم.

نکته ادبی: بار خواستن به معنای درخواست اجازه ملاقات با پادشاه است.

گلینوش بشنید و بر پای جست همه بندها رابهم برشکست

گلینوش این را شنید و برخاست و تمام موانع را برای ورود آن‌ها از میان برداشت.

نکته ادبی: بندها را برشکستن کنایه از رفع موانع اداری و تشریفاتی است.

بر شاه شد دست کرده بکش چنا چون بباید پرستار فش

سپس با احترام دست به سینه به نزد شاه رفت، همان‌طور که یک خدمتگزار باید رفتار کند.

نکته ادبی: دست کرده بکش، کنایه از حالت احترام و تسلیم است.

بدو گفت شاها انوشه بدی مبادا دل تو نژند از بدی

به خسرو گفت: ای شاه، همیشه جاویدان باشی و دلت از بدی‌ها و ناملایمات نژند (غمگین) مباد.

نکته ادبی: انوشه بدی دعایی به معنای جاویدان باشی است.

چو اشتاد و خراد به رزین به شاه پیام آوریدند زان بارگاه

وقتی اشتاد و خراد برزین نزد شاه رسیدند، پیامی از جانب آن درگاه (شیرویه) آوردند.

نکته ادبی: بارگاه در اینجا نمادِ قدرتِ سیاسیِ جدید است.

بخندید خسرو به آواز گفت که این رای تو با خرد نیست جفت

خسرو خندید و با صدای بلند گفت: این رای و اندیشه تو با خرد و دانش سازگار نیست.

نکته ادبی: با خرد جفت نیست کنایه از غیرعقلانی بودن سخن است.

گرو شهریارست پس من کیم درین تنگ زندان ز بهر چیم

اگر آن (شیرویه) پادشاه است، پس من کیستم؟ و چرا باید در این زندان تنگ باشم؟

نکته ادبی: زندان تنگ، استعاره از وضعیتِ اسارت و محدودیتِ قدرتِ خسرو است.

که از من همی بار بایدت خواست اگر کژ گویی اگر راه راست

که اکنون باید از من اجازه (بار) بخواهی، چه حرف راست بگویی و چه دروغ.

نکته ادبی: بار خواستن در اینجا به معنای کسب اجازه برای سخن گفتن یا ملاقات است.

بیامد گلینوش نزد گوان بگفت این سخن گفتن پهلوان

گلینوش نزد آن بزرگان (گوان) بازگشت و سخنان پهلوان (خسرو) را بازگو کرد.

نکته ادبی: گوان جمع گیو به معنای پهلوانان و بزرگان است.

کنون دست کرده بکش در شوید بگویید و گفتار او بشنوید

اکنون با احترام و دست به سینه وارد شوید تا سخن بگویید و پاسخ او را بشنوید.

نکته ادبی: دست کرده بکش، همان حالتِ احترامِ درباری است.

دو مرد خردمند و پاکیزه گوی به دستار چینی بپوشید روی

آن دو مرد خردمند و خوش‌سخن، چهره خود را با دستارهای چینی پوشاندند.

نکته ادبی: پوشاندن چهره ممکن است به دلیل احترام یا شرایط خاصِ ورود به حرم‌سرا یا اقامتگاه شاه باشد.

چو دیدند بردند پیشش نماز ببودند هر دو زمانی دراز

هنگامی که او را دیدند، ادای احترام کردند و مدت زمانی طولانی در آنجا ماندند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و تکریم است.

جهاندار بر شاد و رد بزرگ نوشته همه پیکرش میش و گرگ

پادشاه بر جایگاهی بزرگ تکیه زده بود و نقش و نگارِ پارچه‌ای که بر تن داشت، طرح‌های میش و گرگ بود.

نکته ادبی: طرح‌های میش و گرگ نشان از تضاد و آشفتگی درونی یا شرایط او دارد.

همان زر و گوهر برو بافته سراسر یک اندر دگر تافته

همان‌طور که زر و جواهر بر آن بافته شده بود، همگی در هم تنیده بودند.

نکته ادبی: توصیف تجملات دربارِ رو به زوال.

نهالیش در زیر دیبای زرد پس پشت او مسند لاژورد

زیر پای او فرشی (نهالی) از دیبای زرد بود و پشتیِ پشتِ سرش، از لاجورد ساخته شده بود.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد نماد اشرافیت و تجمل است.

بهی تناور گرفته بدست دژم خفته بر جایگاه نشست

میوه بِهی بزرگی در دست داشت و در حالی که از اندوه خواب‌آلود (یا خسته) بود، بر جایگاه خود نشسته بود.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و خشمگین است؛ بهی نماد خوشبختی که اکنون در دست اوست.

چودید آن دو مرد گرانمایه را به دانایی اندر سرمایه را

وقتی آن دو مردِ ارزشمند و خردمند را دید، توجهش به آن‌ها جلب شد.

نکته ادبی: سرمایه در اینجا به معنای اصل و گوهر خرد است.

از آن خفتگی خویشتن کرد راست جهان آفریننده را یار خواست

از آن حالتِ خواب‌آلودگی بیرون آمد و از آفریدگارِ جهان یاری طلبید.

نکته ادبی: خویشتن راست کردن، کنایه از به خود آمدن و هوشیار شدن است.

به بالین نهاد آن گرامی بهی بدان تا بپرسید ز هر دو رهی

آن بِهیِ ارزشمند را نزد خود گذاشت تا از آن دو مسافر پرس‌وجو کند.

نکته ادبی: به بالین نهادن، مقدمه‌ای برای افتادنِ میوه است که اهمیت نمادین دارد.

بهی زان دو بالش به نرمی بگشت بی آزار گردان ز مرقد گذشت

بِهی از آن دو بالش به آرامی لغزید و بدون هیچ صدمه‌ای از تخت به پایین افتاد.

نکته ادبی: لغزیدن بِهی، استعاره‌ای از لغزیدنِ پایه قدرتِ پادشاه است.

بدین گونه تا شاد ورد مهین همی گشت تاشد به روی زمین

به همین ترتیب، بِهی غلتید تا اینکه به روی زمین رسید.

نکته ادبی: غلتیدن بِهی به پایین، سقوطِ نهایی پادشاه را تداعی می‌کند.

به پویید اشتاد و آن برگرفت به مالیدش از خاک و بر سر گرفت

اشتاد به دنبال آن دوید و آن را برداشت، گرد و خاک را از آن پاک کرد و بر سر خود گذاشت (احترام کرد).

نکته ادبی: بر سر نهادن، نشان از احترام به نمادِ پادشاهی است.

جهاندار از اشتاد برگاشت روی بدان تا ندید از بهی رنگ و بوی

پادشاه روی خود را از اشتاد برگرداند تا رنگ و بوی آن بِهی را نبیند.

نکته ادبی: روی گرداندن نشانه ناخشنودی از تقدیر است.

بهی رانهادند بر شاد ورد همی بود برپای پیش این دو مرد

آن‌ها بِهی را روی تخت گذاشتند و همچنان پیشِ آن دو مرد ایستاده بودند.

نکته ادبی: ایستادن در حضور شاه، نشان از رعایت تشریفات دارد.

پر اندیشه شد نامدار از بهی ندید اندر و هیچ فال بهی

آن پادشاهِ نامدار از دیدن این اتفاقِ بِهی دچار اندیشه شد و هیچ فال نیکی در آن ندید.

نکته ادبی: فال بهی، به معنای فالِ نیک است.

همانگه سوی آسمان کرد روی چنین گفت کای داور راست گوی

همان لحظه رو به آسمان کرد و چنین گفت: ای داورِ راست‌گوی.

نکته ادبی: داور راست‌گوی، صفتی برای خداوند به عنوان قاضیِ عادل است.

که برگیرد آن راکه تو افگنی که پیوندد آن را که تو بشکنی

که چه کسی می‌تواند کسی را که تو بلندمرتبه کرده‌ای، خوار کند؟ و چه کسی می‌تواند چیزی را که تو پیوند داده‌ای، از هم بپاشد؟

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده اعتراف پادشاه به قدرت مطلق الهی در تغییر سرنوشت‌هاست.

چو از دوده ام بخت روشن بگشت غم آورد چون روشنایی گذشت

وقتی اقبال و بختِ نیکِ من رو به تاریکی و زوال نهاد، روشناییِ کامیابی از میان رفت و جای خود را به غم و اندوه داد.

نکته ادبی: دوده: دودمان، خاندان. بخت روشن: استعاره از اقبال و سعادت.

به اشتاد گفت آنچ داری پیام ازان بی منش کودک زشت کام

به اشتاد بگو که هر پیامی داری، به آن فرزندِ بی‌خرد و بدطینت برسان.

نکته ادبی: بی‌منش: فاقد عقل و خرد. زشت‌کام: کسی که دارای نیت‌های پلید یا سرنوشتِ ناخوش است.

وزان بد سگالان که بی دانشند ز بی دانشی ویژه بی رامش اند

و همچنین به آن بداندیشانی که از دانش بی‌بهره‌اند بگو که به سبب نادانی‌شان، آرامش نیز از آنان سلب شده است.

نکته ادبی: بدسگالان: کسانیکه نیت‌های پلید دارند. واژه رامش به معنای آسایش و آرامشِ روحی است.

همان زان سپاه پراگندگان پر اندیشه و تیره دل بندگان

و به آن سپاهِ پراکنده نیز بگو که از شدتِ اندیشه و نگرانی، دل‌هایشان تیره و تار گشته است.

نکته ادبی: پراگندگان: پراکنده شده، متفرق. تیره دل: کنایه از گمراهی و گرفتگیِ خاطر.

بخواهد شدن بخت زین دودمان نماند درین تخمهٔ کس شادمان

بخت و اقبال به زودی از این خاندان روی برمی‌گرداند و دیگر هیچ‌کس در این دودمان شادمان نخواهد ماند.

نکته ادبی: تخمه: در متون قدیم به معنای نژاد، نسل و دودمان است.

سوی ناسزایان شود تاج وتخت تبه گردد این خسروانی درخت

تخت و تاج شاهی به دستِ افراد ناشایست خواهد افتاد و این درختِ تنومندِ سلطنت و عزتِ ما تباه خواهد شد.

نکته ادبی: خسروانی: منسوب به خسرو (پادشاه)؛ شکوه و جلال پادشاهی.

نماند بزرگی به فرزند من نه بر دوده و خویش و پیوند من

بزرگی و شکوه از فرزندم و همچنین از خاندان و خویشانم رخت برمی‌بندد و برای آنان باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: خویش و پیوند: اشاره به پیوندهای خانوادگی و نسبی.

همه دوستان ویژه دشمن شوند بدین دوده بد گوی و بد تن شوند

تمام دوستانِ ما، به کینه و دشمنی روی می‌آورند و در حقِ این خاندان، بدگویی و بدرفتاری خواهند کرد.

نکته ادبی: بدگوی و بدتن: به معنای کسی که هم در زبان و هم در عمل بدخواه است.

نهان آشکارا به کرد این بهی که بی توشود تخت شاهی تهی

چه در نهان و چه آشکارا، حقیقت این است که بدون حضور تو، تختِ شاهی خالی و بی‌معنا خواهد شد.

نکته ادبی: بهی: در اینجا به معنای راستی و حقیقتِ امر است.

سخن هرچ بشنیدی اکنون بگوی پیامش مرا کمتر از آب جوی

هر سخنی که شنیدی اکنون بازگو کن، چرا که پیامِ او برای من حتی به اندازه آبی که در جوی روان است، ارزشی ندارد.

نکته ادبی: آب جوی: استعاره از چیزی بی‌مقدار که زودگذر است و اهمیتِ پایداری ندارد.

گشادند گویا زبان این دو مرد برآورد پیچان یکی باد سرد

آن دو مرد زبان به سخن گشودند و از درونشان آهی سرد و پیچیده برآمد.

نکته ادبی: باد سرد: کنایه از آهِ حسرت یا کلامی است که حاملِ خبرِ ناگوار است.