شاهنامه - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

فردوسی

بخش ۲ - داستان مزدک با قباد

فردوسی
بیامد یکی مرد مزدک بنام سخنگوی با دانش و رای و کام
گرانمایه مردی و دانش فروش قباد دلاور بدو داد گوش
به نزد جهاندار دستور گشت نگهبان آن گنج و گنجور گشت
ز خشکی خورش تنگ شد در جهان میان کهان و میان مهان
ز روی هوا ابر شد ناپدید به ایران کسی برف و باران ندید
مهان جهان بر در کیقباد همی هر کسی آب و نان کرد یاد
بدیشان چنین گفت مزدک که شاه نماید شما را بامید راه
دوان اندر آمد بر شهریار چنین گفت کای نامور شهریار
به گیتی سخن پرسم از تو یکی گر ای دون که پاسخ دهی اندکی
قباد سراینده گفتش بگوی به من تازه کن در سخن آبروی
بدو گفت آنکس که مارش گزید همی از تنش جان بخواهد پرید
یکی دیگری را بود پای زهر گزیده نیابد ز تریاک بهر
سزای چنین مردگویی که چیست که تریاک دارد درم سنگ بیست
چنین داد پاسخ ورا شهریار که خونیست این مرد تریاک دار
به خون گزیده ببایدش کشت به درگاه چون دشمن آمد بمشت
چو بشنید برخاست از پیش شاه بیامد به نزدیک فریادخواه
بدیشان چنین گفت کز شهریار سخن کردم از هر دری خواستار
بباشید تا بامداد پگاه نمایم شما را سوی داد راه
برفتند و شبگیر باز آمدند شخوده رخ و پرگداز آمدند
چو مزدک ز در آن گره را بدید ز درگه سوی شاه ایران دوید
چنین گفت کای شاه پیروزبخت سخنگوی و بیدار و زیبای تخت
سخن گفتم و پاسخش دادییم به پاسخ در بسته بگشادییم
گر ای دون که دستور باشد کنون بگوید سخن پیش تو رهنمون
بدو گفت برگوی و لب را مبند که گفتار باشد مرا سودمند
چنین گفت کای نامور شهریار کسی را که بندی ببند استوار
خورش بازگیرند زو تا بمرد به بیچارگی جان و تن را سپرد
مکافات آنکس که نان داشت او مرین بسته را خوار بگذاشت او
چه باشد بگوید مرا پادشا که این مرد دانا بد و پارسا
چنین داد پاسخ که میکن بنش که خونیست ناکرده بر گردنش
چو بشنید مزدک زمین بوس داد خرامان بیامد ز پیش قباد
بدرگاه او شد به انبوه گفت که جایی که گندم بود در نهفت
دهدی آن بتاراج در کوی و شهر بدان تا یکایک بیابید بهر
دویدند هرکس که بد گرسنه به تاراج گندم شدند از بنه
چه انبار شهری چه آن قباد ز یک دانه گندم نبودند شاد
چو دیدند رفتند کارآگهان به نزدیک بیدار شاه جهان
که تاراج کردند انبار شاه به مزدک همی بازگردد گناه
قباد آن سخن گوی را پیش خواند ز تاراج انبار چندی براند
چنین داد پاسخ کانوشه بدی خرد را به گفتار توشه بدی
سخن هرچ بشنیدم از شهریار بگفتم به بازاریان خوارخوار
به شاه جهان گفتم از مار و زهر ازان کس که تریاک دارد به شهر
بدین بنده پاسخ چنین داد شاه که تریاک دارست مرد گناه
اگر خون این مرد تریاک دار بریزد کسی نیست با او شمار
چو شد گرسنه نان بود پای زهر به سیری نخواهد ز تریاک بهر
اگر دادگر باشی ای شهریار به انبار گندم نیاید به کار
شکم گرسنه چند مردم بمرد که انبار را سود جانش نبرد
ز گفتار او تنگ دل شد قباد بشد تیز مغزش ز گفتار داد
وزان پس بپرسید و پاسخ شنید دل و جان او پر ز گفتار دید
ز چیزی که گفتند پیغمبران همان دادگر موبدان و ردان
به گفتار مزدک همه کژ گشت سخنهاش ز اندازه اندر گذشت
برو انجمن شد فروان سپاه بسی کس به آبی راهی آمد ز راه
همی گفت هر کو توانگر بود تهیدست با او برابر بود
نباید که باشد کسی برفزود توانگر بود تار و درویش پود
جهان راست باید که باشد به چیز فزونی توانگر چرا جست نیز
زن و خانه و چیز بخشیدنیست تهی دست کس با توانگر یکیست
من این را کنم راست با دین پاک شود ویژه پیدا بلند از مغاک
هران کس که او جز برین دین بود ز یزدان وز منش نفرین بود
ببد هرک درویش با او یکی اگر مرد بودند اگر کودکی
ازین بستدی چیز و دادی بدان فرو مانده بد زان سخن بخردان
چو بشنید در دین او شد قباد ز گیتی به گفتار او بود شاد
ورا شاه بنشاند بر دست راست ندانست لشکر که موبد کجاست
بر او شد آنکس که درویش بود وگر نانش از کوشش خویش بود
به گرد جهان تازه شد دین او نیارست جستن کسی کین او
توانگر همی سر ز تنگی نگاشت سپردی بدرویش چیزی که داشت
چنان بد که یک روز مزدک پگاه ز خانه بیامد به نزدیک شاه
چنین گفت کز دین پرستان ما همان پاکدل زیردستان ما
فراوان ز گیتی سران بردرند فرود آوری گر ز در بگذرند
ز مزدک شنید این سخنها قباد بسالار فرمود تا بار داد
چنین گفت مزدک به پرمایه شاه که این جای تنگست و چندان سپاه
همان نگنجند در پیش شاه به هامون خرامد کندشان نگاه
بفرمود تا تخت بیرون برند ز ایوان شاهی به هامون برند
به دشت آمد از مزدکی صدهزار برفتند شادان بر شهریار
چنین گفت مزدک به شاه زمین که ای برتر از دانش به آفرین
چنان دان که کسری نه بر دین ماست ز دین سر کشیدن وراکی سزاست
یکی خط دستش بباید ستد که سر بازگرداند از راه بد
به پیچاند از راستی پنج چیز که دانا برین پنج نفزود نیز
کجا رشک و کینست و خشم و نیاز به پنجم که گردد برو چیزه آز
تو چون چیره باشی برین پنج دیو پدید آیدت راه کیهان خدیو
ازین پنج ما را زن و خواستست که دین بهی در جهان کاستست
زن و خواسته باشد اندر میان چو دین بهی را نخواهی زیان
کزین دو بود رشک و آز و نیاز که با خشم و کین اندر آید براز
همی دیو پیچد سر بخردان بباید نهاد این دو اندر میان
چو این گفته شد دست کسری گرفت بدو مانده بد شاه ایران شگفت
ازو نامور دست بستد بخشم به تندی ز مزدک بخوربید چشم
به مزدک چنین گفت خندان قباد که از دین کسری چه داری به یاد
چنین گفت مزدک که این راه راست نهانی نداند نه بر دین ماست
همانگه ز کسری بپرسید شاه که از دین به بگذری نیست راه
بدو گفت کسری چو یابم زمان بگویم که کژست یکسر گمان
چو پیدا شود کژی و کاستی درفشان شود پیش تو راستی
بدو گفت مزدک زمان چندروز همی خواهی از شاه گیتی فروز
ورا گفت کسری زمان پنج ماه ششم را همه بازگویم به شاه
برین برنهادند و گشتند باز بایوان بشد شاه گردن فراز
فرستاد کسری به هر جای کس که داننده ای دید و فریادرس
کس آمد سوی خره اردشیر که آنجا بد از داد هرمزد پیر
ز اصطخر مهرآذر پارسی بیامد بدرگاه با یار سی
نشستند دانش پژوهان به هم سخن رفت هرگونه از بیش و کم
به کسری سپردند یکسر سخن خردمند و دانندگان کهن
چو بشنید کسری به نزد قباد بیامد ز مزدک سخن کرد یاد
که اکنون فراز آمد آن روزگار که دین بهی را کنم خواستار
گر ای دون که او را بود راستی شود دین زردشت بر کاستی
پذیرم من آن پاک دین ورا به جان برگزینم گزین ورا
چو راه فریدون شود نادرست عزیز مسیحی و هم زند و است
سخن گفتن مزدک آید به جای نباید به گیتی جزو رهنمای
ور ای دون که او کژ گوید همی ره پاک یزدان نجوید همی
بمن ده ورا و آنک در دین اوست مبادا یکی را به تن مغز و پوست
گوا کرد زرمهر و خرداد را فرایین و بندوی و بهزاد را
وزان جایگه شد بایوان خویش نگه داشت آن راست پیمان خویش
به شبگیر چون شید بنمود تاج زمین شد به کردار دریای عاج
همی راند فرزند شاه جهان سخن گوی با موبدان و ردان
به آیین به ایوان شاه آمدند سخن گوی و جوینده راه آمدند
دلارای مزدک سوی کیقباد بیامد سخن را در اندرگشاد
چنین گفت کسری به پیش گروه به مزدک که ای مرد دانش پژوه
یکی دین نو ساختی پرزیان نهادی زن و خواسته درمیان
چه داند پسر کش که باشد پدر پدر همچنین چون شناسد پسر
چو مردم سراسر بود در جهان نباشند پیدا کهان و مهان
که باشد که جوید در کهتری چگونه توان یافتن مهتری
کسی کو مرد جای و چیزش کراست که شد کارجو بنده با شاه راست
جهان زین سخن پاک ویران شود نباید که این بد به ایران شود
همه کدخدایند و مزدور کیست همه گنج دارند و گنجور کیست
ز دین آوران این سخن کس نگفت تو دیوانگی داشتی در نهفت
همه مردمان را به دوزخ بری همی کار بد را ببد نشمری
چو بشنید گفتار موبد قباد برآشفت و اندر سخن داد داد
گرانمایه کسری ورا یار گشت دل مرد بی دین پرآزار گشت
پرآواز گشت انجمن سر به سر که مزدک مبادا بر تاجور
همی دارد او دین یزدان تباه مباد اندرین نامور بارگاه
ازان دین جهاندار بیزار شد ز کرده سرش پر ز تیمار شد
به کسری سپردش همانگاه شاه ابا هرک او داشت آیین و راه
بدو گفت هر کو برین دین اوست مبادا یکی را بتن مغز و پوست
بدان راه بد نامور صدهزار به فرزند گفت آن زمان شهریار
که با این سران هرچ خواهی بکن ازین پس ز مزدک مگردان سخن
به درگاه کسری یکی باغ بود که دیوار او برتر از راغ بود
همی گرد بر گرد او کنده کرد مرین مردمان را پراگنده کرد
بکشتندشان هم بسان درخت زبر پی و زیرش سرآگنده سخت
به مزدک چنین گفت کسری که رو بدرگاه باغ گرانمایه شو
درختان ببین آنک هر کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید
بشد مزدک از باغ و بگشاد در که بیند مگر بر چمن بارور
همانگه که دید از تنش رفت هوش برآمد به ناکام زو یک خروش
یکی دار فرمود کسری بلند فروهشت از دار پیچان کمند
نگون بخت را زنده بردار کرد سرمرد بی دین نگون سار کرد
ازان پس بکشتش بباران تیر تو گر باهشی راه مزدک مگیر
بزرگان شدند ایمن از خواسته زن و زاده و باغ آراسته
همی بود با شرم چندی قباد ز نفرین مزدک همی کرد یاد
به درویش بخشید بسیار چیز برآتشکده خلعت افگند نیز
ز کسری چنان شاد شد شهریار که شاخش همی گوهر آورد بار
ازان پس همه رای با او زدی سخن هرچ گفتی ازو بشندی
ز شاهیش چون سال شد بر چهل غم روز مرگ اندر آمد به دل
یکی نامه بنوشت پس بر حریر بر آن خط شایسته خود بد دبیر
نخست آفرین کرد بر دادگر که دارد ازو دین و هم زو هنر
بباشد همه بی گمان هرچ گفت چه بر آشکار و چه اندر نهفت
سر پادشاهیش را کس ندید نشد خوار هرکس که او را گزید
هر آنکس که بینید خط قباد به جز پند کسری مگیرید یاد
به کسری سپردم سزاوار تخت پس از مرگ ما او بود نیک بخت
که یزدان ازین پور خشنود باد دل بدسگالش پر از دود باد
ز گفتار او هیچ مپراگنید بدو شاد باشید و گنج آگنید
بران نامه بر مهر زرین نهاد بر موبد رام بر زین نهاد
به هشتاد شد سالیان قباد نبد روز پیری هم از مرگ شاد
بمرد و جهان مردری ماند از اوی شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی
تنش را بدیبا بیاراستند گل و مشک و کافور و می خواستند
یکی دخمه کردند شاهنشهی یکی تاج شاهی و تخت مهی
نهادند بر تخت زر شاه را ببستند تا جاودان راه را
چو موبد بپردخت از سوگ شاه نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه
بران انجمن نامه برخواندند ولیعهد را شاد بنشاندند
چو کسری نشست از بر گاه نو همی خواندندی ورا شاه نو
به شاهی برو آفرین خواندند به سر برش گوهر برافشاندند
ورا نام کردند نوشین روان که مهتر جوان بود و دولت جوان
به سر شد کنون داستان قباد ز کسری کنم زین سپس نام یاد
همش داد بود و همش رای و نام به داد و دهش یافته نام و کام
الا ای دلارای سرو بلند چه بودت که گشتی چنین مستمند
بدان شادمانی و آن فر و زیب چرا شد دل روشنت پرنهیب
چنین گفت پرسنده را سروبن که شادان بدم تا نبودم کهن
چنین سست گشتم ز نیروی شست به پرهیز و با او مساو ایچ دست
دم اژدها دارد و چنگ شیر بخاید کسی را که آرد بزیر
هم آواز رعدست و هم زور کرگ به یک دست رنج و به یک دست مرگ
ز سرو دلارای چنبر کند سمن برگ را رنگ عنبر کند
گل ارغوان را کند زعفران پس زعفران رنجهای گران
شود بسته بی بند پای نوند وزو خوار گردد تن ارجمند
مرا در خوشاب سستی گرفت همان سرو آزاد پستی گرفت
خروشان شد آن نرگسان دژم همان سرو آزاده شد پشت خم
دل شاد و بی غم پر از درد گشت چنین روز ما ناجوانمرد گشت
بدانگه که مردم شود سیر شیر شتاب آورد مرگ و خواندش پیر
چل و هشت بد عهد نوشین روان تو بر شست رفتی نمانی جوان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیامد یکی مرد مزدک بنام سخنگوی با دانش و رای و کام

مردی به نام مزدک، که در سخنوری، دانش و تدبیر سرآمد بود، پا به عرصه گذاشت.

نکته ادبی: سخنگوی و رای و کام در اینجا به معنای کسی است که هم در گفتار توانمند است و هم در اندیشه و خواستن اراده دارد.

گرانمایه مردی و دانش فروش قباد دلاور بدو داد گوش

قباد دلاور، به این مردِ ارزشمند و دانشمند، گوش سپرد.

نکته ادبی: دانش فروش در متون کهن لزوماً به معنای فروختن دانش نیست، بلکه به کسی گفته می‌شود که دانش خود را عرضه می‌کند یا دانش‌نمایی می‌کند.

به نزد جهاندار دستور گشت نگهبان آن گنج و گنجور گشت

مزدک به مقام وزیر و مشاور پادشاه رسید و مسئولیت نگهداری از گنجینه‌ها را بر عهده گرفت.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر و گنجور به معنای خزانه‌دار است.

ز خشکی خورش تنگ شد در جهان میان کهان و میان مهان

به دلیل خشکسالی، مواد غذایی در سراسر جهان کمیاب شد و این کمبود، هم فقرا و هم ثروتمندان را در بر گرفت.

نکته ادبی: کهان و مهان تضاد بین طبقات اجتماعی است.

ز روی هوا ابر شد ناپدید به ایران کسی برف و باران ندید

ابری در آسمان دیده نمی‌شد و در تمام ایران، برف و بارانی نبارید.

نکته ادبی: ناپدید شدن ابر کنایه از تداوم قحطی و بی‌بارانی است.

مهان جهان بر در کیقباد همی هر کسی آب و نان کرد یاد

بزرگان کشور به درگاه قباد آمدند و همه از کمبود آب و نان شکایت داشتند.

نکته ادبی: آب و نان یاد کردن کنایه از گرسنگی و تشنگی مفرط است.

بدیشان چنین گفت مزدک که شاه نماید شما را بامید راه

مزدک به آنان وعده داد که شاه راهی برای نجات شما خواهد یافت.

نکته ادبی: بامید راه اشاره به گشودن گره و ارائه راهکار است.

دوان اندر آمد بر شهریار چنین گفت کای نامور شهریار

مزدک نزد پادشاه رفت و خطاب به او گفت: ای پادشاه نامور.

نکته ادبی: دوان اندر آمد نشان از شتاب و اهمیت موضوع برای مزدک است.

به گیتی سخن پرسم از تو یکی گر ای دون که پاسخ دهی اندکی

می‌خواهم پرسشی از تو بپرسم، اگر اجازه دهی پاسخی کوتاه به آن بدهی.

نکته ادبی: گیتی در اینجا به معنای جهان و عرف سیاسی آن زمان است.

قباد سراینده گفتش بگوی به من تازه کن در سخن آبروی

قباد که خود اهل سخن بود، گفت: بپرس و با این گفتگو، نام و اعتبار خود را در سخنوری تازه کن.

نکته ادبی: آبروی تازه کردن در سخن کنایه از درخشش در گفتار است.

بدو گفت آنکس که مارش گزید همی از تنش جان بخواهد پرید

مزدک پرسید: کسی که مار او را گزیده و در حال مرگ است، چه حکمی دارد؟

نکته ادبی: مار در اینجا استعاره از قحطی و درد است.

یکی دیگری را بود پای زهر گزیده نیابد ز تریاک بهر

اگر کسی تریاک (پادزهر) داشته باشد، اما به فرد گزیده ندهد، چه باید کرد؟

نکته ادبی: تریاک در متون کهن به معنای پادزهر و داروی شفابخش است.

سزای چنین مردگویی که چیست که تریاک دارد درم سنگ بیست

به نظر تو سزای آن کسی که بیست درم وزن تریاک دارد اما آن را دریغ می‌کند، چیست؟

نکته ادبی: درم سنگ بیست کنایه از داشتن دارایی کافی برای نجات است.

چنین داد پاسخ ورا شهریار که خونیست این مرد تریاک دار

قباد پاسخ داد: آن مردی که تریاک را دارد و دریغ می‌کند، در واقع قاتل و خونی است.

نکته ادبی: خونی به معنای قاتل است.

به خون گزیده ببایدش کشت به درگاه چون دشمن آمد بمشت

باید او را به خاطر کشتن آن فرد گزیده، مجازات کرد؛ او مانند دشمنی است که دست به کشتار زده است.

نکته ادبی: بمشت آمدن کنایه از گلاویز شدن و خصومت است.

چو بشنید برخاست از پیش شاه بیامد به نزدیک فریادخواه

مزدک پس از شنیدن پاسخ، از پیش شاه برخاست و به نزد مردمِ دادخواه رفت.

نکته ادبی: فریادخواه یعنی ستمدیدگانی که دادخواهی می‌کنند.

بدیشان چنین گفت کز شهریار سخن کردم از هر دری خواستار

به آنان گفت که من با شاه از هر دری سخن گفتم و درخواست شما را مطرح کردم.

نکته ادبی: از هر دری سخن گفتن کنایه از مذاکره جامع است.

بباشید تا بامداد پگاه نمایم شما را سوی داد راه

تا فردا صبح صبر کنید تا راه عدالت را به شما نشان دهم.

نکته ادبی: شبگیر یعنی سحرگاه.

برفتند و شبگیر باز آمدند شخوده رخ و پرگداز آمدند

مردم رفتند و صبح زود بازگشتند، در حالی که صورت‌هایشان از شدت گرسنگی زرد و دگرگون بود.

نکته ادبی: شخوده رخ کنایه از چهره رنگ‌باخته و رنجور است.

چو مزدک ز در آن گره را بدید ز درگه سوی شاه ایران دوید

مزدک وقتی جمعیت را دید، با شتاب به سمت درگاه شاه دوید.

نکته ادبی: گره در اینجا به معنای گروه و انبوه جمعیت است.

چنین گفت کای شاه پیروزبخت سخنگوی و بیدار و زیبای تخت

گفت: ای شاه پیروزمند و دانا که شایسته تخت پادشاهی هستی.

نکته ادبی: بیدار در اینجا به معنای هوشیار و آگاه است.

سخن گفتم و پاسخش دادییم به پاسخ در بسته بگشادییم

ما در مورد مسئله گفتگو کردیم و تو با پاسخت، درهای بسته مشکلات را گشودی.

نکته ادبی: در بسته گشودن کنایه از حل معماست.

گر ای دون که دستور باشد کنون بگوید سخن پیش تو رهنمون

اگر دستور می‌دهی، اجازه بده این راهنما (منظور خودش) سخن را نزد تو بازگو کند.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا اشاره به خودش دارد که راهکار نشان می‌دهد.

بدو گفت برگوی و لب را مبند که گفتار باشد مرا سودمند

شاه گفت: بگو و سکوت نکن، زیرا گفتار تو برای من سودمند است.

نکته ادبی: لب را مبند کنایه از صریح سخن گفتن است.

چنین گفت کای نامور شهریار کسی را که بندی ببند استوار

مزدک گفت: ای پادشاه، کسی که انبار خود را با قفل‌های محکم بسته است.

نکته ادبی: بندی بستن کنایه از احتکار کردن است.

خورش بازگیرند زو تا بمرد به بیچارگی جان و تن را سپرد

اگر از کسی که گرسنه است نان دریغ کند تا او بمیرد، در واقع جان و تن او را به نابودی سپرده است.

نکته ادبی: خورش بازگرفتن کنایه از احتکار مواد غذایی است.

مکافات آنکس که نان داشت او مرین بسته را خوار بگذاشت او

چه مجازاتی برای کسی که نان دارد اما فردِ گرفتار را خوار و گرسنه رها می‌کند، در نظر می‌گیری؟

نکته ادبی: مرین بسته اشاره به فرد گرسنه یا گرفتار است.

چه باشد بگوید مرا پادشا که این مرد دانا بد و پارسا

پادشاه بگوید که آیا این مرد، با وجود ثروتمندی، دانا و پارساست؟

نکته ادبی: پارسا در اینجا کنایه از نیکوکار است که مزدک آن را به نقد می‌کشد.

چنین داد پاسخ که میکن بنش که خونیست ناکرده بر گردنش

شاه پاسخ داد: او مجرم است و خون بی‌گناهان بر گردن اوست.

نکته ادبی: میکن بنش در اینجا کنایه از حکم به مقصر بودن است.

چو بشنید مزدک زمین بوس داد خرامان بیامد ز پیش قباد

مزدک پس از شنیدن این حکم، زمین را بوسید و با خرام و رضایت از نزد قباد خارج شد.

نکته ادبی: زمین بوس دادن نشانه احترام و تایید است.

بدرگاه او شد به انبوه گفت که جایی که گندم بود در نهفت

مزدک به میان جمعیت رفت و با صدای بلند گفت: جایی که گندم پنهان است.

نکته ادبی: نهفت به معنای محل پنهان و انبار است.

دهدی آن بتاراج در کوی و شهر بدان تا یکایک بیابید بهر

آن را غارت کنید و به کوی و شهر ببرید تا همه بهره‌مند شوید.

نکته ادبی: بتاراج دادن در اینجا به معنای اجازه غارت عمومی است.

دویدند هرکس که بد گرسنه به تاراج گندم شدند از بنه

هر کس که گرسنه بود، دوید و گندم‌ها را از انبارها غارت کرد.

نکته ادبی: از بنه کنایه از غارت کامل و ریشه‌ای است.

چه انبار شهری چه آن قباد ز یک دانه گندم نبودند شاد

دیگر فرقی میان انبار پادشاه و دیگران نبود، دیگر کسی از داشتن یک دانه گندم احساس شادی (یا برتری) نداشت.

نکته ادبی: شاد نبودن در اینجا کنایه از فقدان تمایز طبقاتی به دلیل قحطی و غارت است.

چو دیدند رفتند کارآگهان به نزدیک بیدار شاه جهان

وقتی کارگزاران این وضعیت را دیدند، نزد پادشاه رفتند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبرچینان یا ماموران اطلاعاتی شاه است.

که تاراج کردند انبار شاه به مزدک همی بازگردد گناه

گفتند: انبار شاه غارت شده و گناه این کار به گردن مزدک است.

نکته ادبی: بازگردد گناه کنایه از مسئولیت داشتن مزدک در این آشوب است.

قباد آن سخن گوی را پیش خواند ز تاراج انبار چندی براند

قباد مزدک را احضار کرد و درباره تاراج انبارها از او توضیح خواست.

نکته ادبی: براند به معنای سخن گفتن یا بازخواست کردن است.

چنین داد پاسخ کانوشه بدی خرد را به گفتار توشه بدی

مزدک پاسخ داد: ای شاه، خرد باید توشه گفتار تو باشد.

نکته ادبی: انوشه بدی دعایی به معنای جاویدان باشی است.

سخن هرچ بشنیدم از شهریار بگفتم به بازاریان خوارخوار

هر چه تو درباره قاتل بودنِ کسی که تریاک دارد گفتی، من به مردم گفتم.

نکته ادبی: خوارخوار به معنای سادگی و بی‌آلایشی در بازگویی است.

به شاه جهان گفتم از مار و زهر ازان کس که تریاک دارد به شهر

من به مردم گفتم تو درباره مار، زهر و کسی که تریاک دارد، چه گفتی.

نکته ادبی: مار و زهر و تریاک، نمادهای استعاریِ درد و درمان هستند.

بدین بنده پاسخ چنین داد شاه که تریاک دارست مرد گناه

تو به من گفتی که کسی که تریاک (گندم) دارد و دریغ می‌کند، گناهکار است.

نکته ادبی: تریاک دار کنایه از محتکر است.

اگر خون این مرد تریاک دار بریزد کسی نیست با او شمار

گفتی اگر خون چنین کسی ریخته شود، هیچ مجازاتی ندارد.

نکته ادبی: شماره به معنای حساب و کتاب و بازخواست است.

چو شد گرسنه نان بود پای زهر به سیری نخواهد ز تریاک بهر

مردم که گرسنه بودند، گندم برایشان مثل پادزهر بود، وقتی هم سیر شوند، دیگر گندم برایشان ارزشی ندارد.

نکته ادبی: پای زهر کنایه از قحطی کشنده است.

اگر دادگر باشی ای شهریار به انبار گندم نیاید به کار

اگر عدالت‌گستر باشی، ای پادشاه، نباید گندم در انبار بماند.

نکته ادبی: دادگر کنایه از پادشاه عادل است.

شکم گرسنه چند مردم بمرد که انبار را سود جانش نبرد

چه بسیار مردم که از گرسنگی مردند، در حالی که گندم در انبار بود و جانشان را نجات نداد.

نکته ادبی: سود جان بردن کنایه از زنده ماندن است.

ز گفتار او تنگ دل شد قباد بشد تیز مغزش ز گفتار داد

قباد از سخنان مزدک دچار تردید و تنگ‌دلی شد و هوش و تدبیرش تحت تأثیر سخنانِ عدالت‌طلبانه او قرار گرفت.

نکته ادبی: تنگ دل شدن کنایه از اندوهگین و آشفته شدن است.

وزان پس بپرسید و پاسخ شنید دل و جان او پر ز گفتار دید

پس از آن، شاه مدام پرسش می‌کرد و پاسخ‌های مزدک را می‌شنید و دلش از این سخنان پر شد.

نکته ادبی: دل و جان پر ز گفتار بودن کنایه از تاثیرپذیری عمیق است.

ز چیزی که گفتند پیغمبران همان دادگر موبدان و ردان

سخنانی که پیامبران و خردمندان و موبدان درباره دادگری گفته بودند، همه را مزدک بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: ردان به معنای پیشوایان دینی و خردمندان است.

به گفتار مزدک همه کژ گشت سخنهاش ز اندازه اندر گذشت

اما سخنان مزدک همه را منحرف کرد و از مرز اعتدال گذشت.

نکته ادبی: کژ گشت کنایه از انحراف از مسیر حق یا اعتدال است.

برو انجمن شد فروان سپاه بسی کس به آبی راهی آمد ز راه

سپاه بسیاری گرد او جمع شدند و بسیاری به واسطه او راهی به جایی بردند (یا به انحراف کشیده شدند).

نکته ادبی: به آبی راهی آمدن کنایه از رسیدن به مقصد یا بهره‌مند شدن از فرصت است.

همی گفت هر کو توانگر بود تهیدست با او برابر بود

مزدک همواره می‌گفت که هر کس ثروتمند است، باید با افراد فقیر و تهیدست کاملاً برابر باشد.

نکته ادبی: «همی گفت» بیانگر استمرار در گفتار است. «تهیدست» کنایه از فقر است.

نباید که باشد کسی برفزود توانگر بود تار و درویش پود

نباید هیچ‌کس برتری و فزونی داشته باشد؛ همان‌طور که در پارچه، تار و پود باید در کنار هم باشند، جامعه نیز باید چنین باشد.

نکته ادبی: «تار و پود» نماد در هم تنیدگی و جدایی‌ناپذیری اجزای جامعه است.

جهان راست باید که باشد به چیز فزونی توانگر چرا جست نیز

اموال دنیا باید متعلق به همه باشد؛ پس چرا توانگران برای خود ثروت بیشتری طلب می‌کنند؟

نکته ادبی: «به چیز» در اینجا به معنای دارایی و مال است.

زن و خانه و چیز بخشیدنیست تهی دست کس با توانگر یکیست

زن و خانه و دارایی‌ها باید میان همه تقسیم شود و وضعیتِ فقیر و غنی باید یکسان باشد.

نکته ادبی: «بخشیدنیست» به معنای قابل بخشش و تقسیم است.

من این را کنم راست با دین پاک شود ویژه پیدا بلند از مغاک

من این امور را با دین پاک و راستین هماهنگ می‌کنم تا حقیقت از میان گمراهی‌ها آشکار شود.

نکته ادبی: «مغاک» در اینجا استعاره از تاریکی و جهل است.

هران کس که او جز برین دین بود ز یزدان وز منش نفرین بود

هر کس که از این آیین من پیروی نکند، مورد نفرین خدا و من قرار خواهد گرفت.

نکته ادبی: «یزدان» نام خاص برای خداوند در متون پهلوی و زرتشتی است.

ببد هرک درویش با او یکی اگر مرد بودند اگر کودکی

هر کسی که تهیدست بود، با هر کس که ثروتمند بود برابر شد، چه مرد بزرگ باشد چه کودک.

نکته ادبی: فعل «ببد» (بود) در اینجا دلالت بر وقوع امر دارد.

ازین بستدی چیز و دادی بدان فرو مانده بد زان سخن بخردان

از این یکی مال می‌گرفتند و به آن یکی می‌دادند؛ این کار خردمندان را حیران کرده بود.

نکته ادبی: «فرو مانده» به معنای در شگفتی ماندن و عاجز شدن است.

چو بشنید در دین او شد قباد ز گیتی به گفتار او بود شاد

قباد پس از شنیدن این سخنان به آیین مزدک درآمد و از گفتار او شادمان شد.

نکته ادبی: «قباد» نام خاص پادشاه ساسانی است.

ورا شاه بنشاند بر دست راست ندانست لشکر که موبد کجاست

شاه مزدک را در جایگاه ویژه‌ای در کنار خود نشاند، به طوری که سپاهیان و اطرافیان سردرگم شدند که جایگاه موبد (روحانی ارشد) کجاست.

نکته ادبی: «دست راست» نماد عزت و قرب پادشاه است.

بر او شد آنکس که درویش بود وگر نانش از کوشش خویش بود

افراد فقیر به سوی مزدک هجوم آوردند، حتی کسانی که با رنج و کوشش خود نانی به دست می‌آوردند.

نکته ادبی: «کوشش خویش» نشان‌دهنده قشر کارگر و زحمتکش است.

به گرد جهان تازه شد دین او نیارست جستن کسی کین او

آیین مزدک در سراسر جهان گسترش یافت و کسی جرئت نکرد با او دشمنی کند.

نکته ادبی: «کین» به معنای دشمنی و انتقام است.

توانگر همی سر ز تنگی نگاشت سپردی بدرویش چیزی که داشت

ثروتمندان از ترس تنگدستی، آنچه داشتند را به فقرا می‌بخشیدند و تسلیم می‌شدند.

نکته ادبی: «سر ز تنگی نگاشت» کنایه از ترس و درماندگی در برابر فشار است.

چنان بد که یک روز مزدک پگاه ز خانه بیامد به نزدیک شاه

روزی مزدک صبحگاهان از خانه خود نزد شاه آمد.

نکته ادبی: «پگاه» به معنی سپیده‌دم و صبح زود است.

چنین گفت کز دین پرستان ما همان پاکدل زیردستان ما

مزدک گفت: از میان پیروان آیین ما و زیردستان پاک‌دل ما،

نکته ادبی: «دین‌پرستان» پیروانِ آیین جدید است.

فراوان ز گیتی سران بردرند فرود آوری گر ز در بگذرند

بسیاری از بزرگان و سران جهان حضور دارند که اگر از دایره آیین ما خارج شوند، باید آن‌ها را مجازات کرد.

نکته ادبی: «فرود آوری» کنایه از ذلت یا کیفر دادن است.

ز مزدک شنید این سخنها قباد بسالار فرمود تا بار داد

قباد این سخنان را از مزدک شنید و به سالار (فرمانده) دستور داد تا اجازه بار عام (دیدار عمومی) دهد.

نکته ادبی: «بار دادن» اصطلاحی درباری به معنی اجازه ملاقات با شاه است.

چنین گفت مزدک به پرمایه شاه که این جای تنگست و چندان سپاه

مزدک به پادشاهِ بلندمرتبه گفت که این مکان (کاخ) کوچک است و سپاهیان بسیارند.

نکته ادبی: «پرمایه شاه» صفت برای پادشاهی با شکوه و مقتدر.

همان نگنجند در پیش شاه به هامون خرامد کندشان نگاه

آن‌ها در حضور شاه جا نمی‌شوند؛ باید به دشت و هامون بروند تا شاه آن‌ها را ببیند.

نکته ادبی: «هامون» به معنای دشت و زمین هموار است.

بفرمود تا تخت بیرون برند ز ایوان شاهی به هامون برند

شاه دستور داد تا تخت را از ایوان بیرون ببرند و در میان دشت قرار دهند.

نکته ادبی: تخت نماد قدرت و حاکمیت است که در اینجا به دشت منتقل می‌شود.

به دشت آمد از مزدکی صدهزار برفتند شادان بر شهریار

صدهزار نفر از پیروان مزدک به دشت آمدند و با شادی به دیدار پادشاه رفتند.

نکته ادبی: عدد صدهزار نمادی از کثرت و انبوهی جمعیت است.

چنین گفت مزدک به شاه زمین که ای برتر از دانش به آفرین

مزدک به شاه گفت: ای کسی که از دانش و ستایش فراتری.

نکته ادبی: «آفرین» در اینجا به معنای ستایش و مدح است.

چنان دان که کسری نه بر دین ماست ز دین سر کشیدن وراکی سزاست

بدان که کسری (انوشیروان) از دین ما پیروی نمی‌کند و سرکشی او از این آیین سزاوار نیست.

نکته ادبی: «کسری» نامی است که معمولاً برای انوشیروان ساسانی به کار می‌رود.

یکی خط دستش بباید ستد که سر بازگرداند از راه بد

باید از او تعهد (خط) گرفت تا از این راه منحرف بازگردد و به دین ما بپیوندد.

نکته ادبی: «خط ستدن» به معنای گرفتن نوشته و سند تعهد است.

به پیچاند از راستی پنج چیز که دانا برین پنج نفزود نیز

انسان به دلیل پنج خصلت منحرف می‌شود که دانایان هیچ خصلت ششم یا اضافه‌ای بر این پنج مورد نیافته‌اند.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌های مزدک در باب دیوهای درونی است.

کجا رشک و کینست و خشم و نیاز به پنجم که گردد برو چیزه آز

این پنج مورد عبارتند از: رشک (حسادت)، کین (دشمنی)، خشم، نیاز (تنگدستی) و پنجمین مورد که آز (حرص) بر انسان چیره می‌شود.

نکته ادبی: این‌ها دیوهای روان‌شناختی در اندیشه مزدکی هستند.

تو چون چیره باشی برین پنج دیو پدید آیدت راه کیهان خدیو

تو وقتی بر این پنج دیو پیروز شوی، راه رسیدن به پادشاهی و سروری جهان را خواهی یافت.

نکته ادبی: «کیهان خدیو» به معنای خداوندگار جهان و پادشاه بزرگ است.

ازین پنج ما را زن و خواستست که دین بهی در جهان کاستست

از میان این پنج مورد، زن و دارایی علت اصلی هستند، چرا که دینِ به (دین خوب/مزدکی) به خاطر این دو در جهان کم‌رنگ شده است.

نکته ادبی: «دین بهی» عنوان آیین مزدک برای خود است.

زن و خواسته باشد اندر میان چو دین بهی را نخواهی زیان

اگر خواهان آسیب نرسیدن به دین بهی هستی، زن و دارایی باید میان همه مشترک باشد.

نکته ادبی: این بند، رادیکال‌ترین بخش آموزه مزدک را بیان می‌کند.

کزین دو بود رشک و آز و نیاز که با خشم و کین اندر آید براز

زیرا از این دو (زن و دارایی) است که رشک و آز و نیاز پدید می‌آید و با خشم و کینه همراه می‌شود.

نکته ادبی: رابطه علّی میان مالکیت و رذایل اخلاقی.

همی دیو پیچد سر بخردان بباید نهاد این دو اندر میان

دیو (رذایل) عقل خردمندان را گمراه می‌کند؛ بنابراین باید زن و دارایی را به اشتراک گذاشت.

نکته ادبی: «دیو پیچد» استعاره از وسوسه شدن و گمراهی است.

چو این گفته شد دست کسری گرفت بدو مانده بد شاه ایران شگفت

وقتی این سخن گفته شد، مزدک دست کسری را گرفت و شاه ایران (قباد) از این کار در شگفتی ماند.

نکته ادبی: «دست کسری گرفت» نشان‌دهنده جسارت مزدک در حضور شاه است.

ازو نامور دست بستد بخشم به تندی ز مزدک بخوربید چشم

کسری با خشم دست مزدک را پس زد و با تندی به او چشم‌غره رفت.

نکته ادبی: «چشم‌غره رفتن» (خوردبید چشم) نشان‌دهنده غضب و تهدید است.

به مزدک چنین گفت خندان قباد که از دین کسری چه داری به یاد

قباد با خنده به مزدک گفت: از دین کسری چه چیزی در ذهن داری؟

نکته ادبی: خنده قباد نشان‌دهنده ساده‌انگاری اوست.

چنین گفت مزدک که این راه راست نهانی نداند نه بر دین ماست

مزدک گفت که این راهِ درستی است که او از آن بی‌خبر است و از دین ما خارج است.

نکته ادبی: «نهانی نداند» به معنای نادانی نسبت به اسرار دین مزدک است.

همانگه ز کسری بپرسید شاه که از دین به بگذری نیست راه

همان لحظه شاه از کسری پرسید که آیا راهی جز پذیرش دین بهی وجود دارد؟

نکته ادبی: «دین به» همان آیین مورد نظر مزدک است.

بدو گفت کسری چو یابم زمان بگویم که کژست یکسر گمان

کسری به او گفت: اگر فرصتی یابم، اثبات می‌کنم که تمام گمان‌های او (مزدک) کج و نادرست است.

نکته ادبی: «کژست» به معنای منحرف و نادرست است.

چو پیدا شود کژی و کاستی درفشان شود پیش تو راستی

وقتی کژی و کاستی‌های آیین او آشکار شود، راستی و حقیقت در پیشگاه تو درخشان خواهد شد.

نکته ادبی: تضاد میان کژی (آیین مزدک) و راستی (حقیقت).

بدو گفت مزدک زمان چندروز همی خواهی از شاه گیتی فروز

مزدک به شاه گفت: تو از شاهِ جهان‌افروز، چقدر مهلت می‌خواهی؟

نکته ادبی: «گیتی فروز» صفت مبالغه‌آمیز برای پادشاه.

ورا گفت کسری زمان پنج ماه ششم را همه بازگویم به شاه

کسری گفت: پنج ماه به من مهلت بده؛ در ماه ششم همه چیز را به شاه خواهم گفت.

نکته ادبی: زمان‌خواهی برای تدارک دفاع یا تحقیق.

برین برنهادند و گشتند باز بایوان بشد شاه گردن فراز

بر سر این موضوع توافق کردند و بازگشتند؛ شاهِ بلندمرتبه به کاخ خود رفت.

نکته ادبی: «گردن فراز» صفت شاه است.

فرستاد کسری به هر جای کس که داننده ای دید و فریادرس

کسری به همه جا کسانی را فرستاد تا دانشمندان و فریادرسان (مشاوران) را بیابند.

نکته ادبی: «فریادرس» در اینجا به معنی یاور در مشکلات و صاحب‌نظر است.

کس آمد سوی خره اردشیر که آنجا بد از داد هرمزد پیر

افرادی به سوی «خره اردشیر» آمدند که در آنجا پیرمردی دانا به نام هرمزد حضور داشت.

نکته ادبی: «خره اردشیر» نام مکان (جایگاه خرمی و فره) است.

ز اصطخر مهرآذر پارسی بیامد بدرگاه با یار سی

مهرآذرِ پارسی از اصطخر همراه با سی نفر از یارانش به درگاه شاه آمد.

نکته ادبی: نام خاص اشخاص و مکان‌ها (اصطخر).

نشستند دانش پژوهان به هم سخن رفت هرگونه از بیش و کم

دانشمندان گرد هم نشستند و درباره همه امور (کم و زیادِ سخنان مزدک) گفتگو کردند.

نکته ادبی: «بیش و کم» کنایه از بررسی جزئیات و کلیات یک موضوع.

به کسری سپردند یکسر سخن خردمند و دانندگان کهن

خردمندان و دانایان کهن، تمام سخنان خود را به کسری سپردند (او را وکیل خود کردند).

نکته ادبی: «یکسر» به معنای تمام و کمال است.

چو بشنید کسری به نزد قباد بیامد ز مزدک سخن کرد یاد

وقتی کسری آماده شد، نزد قباد آمد و سخن از مزدک به میان آورد.

نکته ادبی: «سخن کرد یاد» به معنای مطرح کردن بحث است.

که اکنون فراز آمد آن روزگار که دین بهی را کنم خواستار

او گفت: اکنون زمانی است که آن دینِ بهی (ادعایی) را به چالش بکشم.

نکته ادبی: «خواستار» در اینجا به معنای طلب کردن و پیگیری امر است.

گر ای دون که او را بود راستی شود دین زردشت بر کاستی

اگر در آیین او راستی نباشد، دینِ زردشت دچار نقص و زوال خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به تقابل دین رسمی (زردشت) با آیین بدعت‌آمیز مزدک.

پذیرم من آن پاک دین ورا به جان برگزینم گزین ورا

من آن دین پاک (زردشت) را می‌پذیرم و با تمام وجودم آن را انتخاب می‌کنم.

نکته ادبی: «گزین» به معنای انتخاب‌شده و برتر است.

چو راه فریدون شود نادرست عزیز مسیحی و هم زند و است

هرگاه راه و رسم عدالت که از فریدون به یادگار مانده، به فراموشی سپرده شود، فرقه‌های انحرافی و تفسیرهای نادرست از دین جان می‌گیرند.

نکته ادبی: زَند و اَست (اوستا) در اینجا نماد متون دینی و تفسیرهای آن است.

سخن گفتن مزدک آید به جای نباید به گیتی جزو رهنمای

وقتی سخنان مزدک و عقاید او رواج یابد، گویی در جهان دیگر هیچ راهنمای درستی وجود ندارد.

نکته ادبی: سخن گفتن مزدک کنایه از ترویج عقاید اوست.

ور ای دون که او کژ گوید همی ره پاک یزدان نجوید همی

اگر او سخن کج و نادرست بگوید و راه پاکیزه الهی را در پیش نگیرد،

نکته ادبی: کژ در اینجا به معنای باطل و منحرف است.

بمن ده ورا و آنک در دین اوست مبادا یکی را به تن مغز و پوست

او و پیروان دین او را به من بسپار و اجازه نده که هیچ‌کدام از آن‌ها جان سالم به در ببرند.

نکته ادبی: مغز و پوست کنایه از جان و تن و کلیت وجود است.

گوا کرد زرمهر و خرداد را فرایین و بندوی و بهزاد را

شاه، زرمهر، خرداد، فرایین، بندوی و بهزاد را برای انجام این کار گواه گرفت.

نکته ادبی: نام‌های ذکر شده از بزرگان و وزرای دربار ساسانی هستند.

وزان جایگه شد بایوان خویش نگه داشت آن راست پیمان خویش

سپس از آنجا به کاخ خویش رفت و بر عهد و پیمان راستین خود پایدار ماند.

نکته ادبی: ایوان در متون کهن به معنای کاخ یا تالار شاهی است.

به شبگیر چون شید بنمود تاج زمین شد به کردار دریای عاج

هنگام سحرگاه که خورشید طلوع کرد و نورش را بر زمین گسترد، زمین همچون دریایی از عاج درخشان به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: شید استعاره از خورشید است.

همی راند فرزند شاه جهان سخن گوی با موبدان و ردان

پسرِ شاهِ جهان (انوشیروان) به سوی موبدان و بزرگان حرکت کرد تا با آنان گفتگو کند.

نکته ادبی: رَدان به معنای دانایان و پیشوایان دینی است.

به آیین به ایوان شاه آمدند سخن گوی و جوینده راه آمدند

آن‌ها طبق آیین و آداب به کاخ شاه وارد شدند، در حالی که سخن‌گو و جویای راه حل بودند.

نکته ادبی: سخن‌گو بودن کنایه از صاحب‌رأی بودن و آمادگی برای استدلال است.

دلارای مزدک سوی کیقباد بیامد سخن را در اندرگشاد

مزدکِ فریبنده نزد کیقباد آمد و باب سخن را گشود.

نکته ادبی: دلارای کنایه از فریبنده و کسی است که سخنانش ظاهر آراسته‌ای دارد.

چنین گفت کسری به پیش گروه به مزدک که ای مرد دانش پژوه

کسری (انوشیروان) در حضور جمع به مزدک گفت: ای مردی که ادعای دانش می‌کنی،

نکته ادبی: کسری لقب انوشیروان است.

یکی دین نو ساختی پرزیان نهادی زن و خواسته درمیان

تو آیین جدیدی ساخته‌ای که بسیار زیان‌بار است؛ زیرا زن و مال مردم را مشترک اعلام کرده‌ای.

نکته ادبی: درمیان نهادن کنایه از اشتراکی کردن اموال و نوامیس است.

چه داند پسر کش که باشد پدر پدر همچنین چون شناسد پسر

اگر چنین باشد، پسر چگونه پدرش را بشناسد و پدر از کجا بداند که آن پسر از اوست؟

نکته ادبی: اشاره به نفی نظام خانواده و تبارشناسی.

چو مردم سراسر بود در جهان نباشند پیدا کهان و مهان

وقتی همه مردم با هم برابر باشند، دیگر بزرگان و کوچکان (شریف و ضعیف) از هم تشخیص داده نمی‌شوند.

نکته ادبی: کهان و مهان تضاد و تقابل طبقاتی است.

که باشد که جوید در کهتری چگونه توان یافتن مهتری

کسی که دنبال مقام پایین باشد، چگونه می‌تواند به مقام و جایگاه برتر دست یابد؟

نکته ادبی: مهتری به معنای بزرگی و سروری است.

کسی کو مرد جای و چیزش کراست که شد کارجو بنده با شاه راست

کسی که دارایی و جایگاهش روشن نباشد، چگونه می‌تواند به عنوان بنده یا کارگزار نزد شاه معتبر باشد؟

نکته ادبی: مرد جای و چیز کنایه از مالکیت و اصالت خانوادگی است.

جهان زین سخن پاک ویران شود نباید که این بد به ایران شود

جهان با این سخنانِ تو نابود می‌شود؛ روا نیست که این عمل زشت در ایران رواج یابد.

نکته ادبی: بد به معنای فتنه و کار ناپسند است.

همه کدخدایند و مزدور کیست همه گنج دارند و گنجور کیست

اگر همه کدخدا (صاحب خانه) باشند، پس مزدور کیست؟ اگر همه گنج دارند، پس خزانه‌دار کیست؟

نکته ادبی: اشاره به لزوم وجود طبقات و تفاوت در نقش‌های اجتماعی.

ز دین آوران این سخن کس نگفت تو دیوانگی داشتی در نهفت

هیچ‌کدام از پیامبران و دین‌آوران چنین سخنی نگفتند؛ تو در باطن خود دچار دیوانگی و وهم هستی.

نکته ادبی: در نهفت کنایه از پنهان و باطن ضمیر است.

همه مردمان را به دوزخ بری همی کار بد را ببد نشمری

تو همه مردم را با این عقاید به دوزخ می‌فرستی و زشتی‌های رفتارت را بد نمی‌شماری.

نکته ادبی: نشمری یعنی به حساب نیاوردن و اهمیت ندادن.

چو بشنید گفتار موبد قباد برآشفت و اندر سخن داد داد

وقتی قباد (شاه) سخنان موبد (انوشیروان) را شنید، خشمگین شد و با قاطعیت پاسخ داد.

نکته ادبی: دادِ سخن دادن به معنای سخنوری کامل و اقناع‌کننده است.

گرانمایه کسری ورا یار گشت دل مرد بی دین پرآزار گشت

انوشیروانِ ارزشمند، پشتیبان پدر شد و دلِ مردِ بی‌دین (مزدک) از این حمایت پر از رنج و نگرانی گشت.

نکته ادبی: گران‌مایه صفت انوشیروان برای نشان دادن ارزش والای اوست.

پرآواز گشت انجمن سر به سر که مزدک مبادا بر تاجور

تمام انجمن و حاضران علیه مزدک فریاد برآوردند که او نباید نزد پادشاه جایگاهی داشته باشد.

نکته ادبی: تاجور کنایه از صاحب تاج و تخت یعنی پادشاه است.

همی دارد او دین یزدان تباه مباد اندرین نامور بارگاه

او دین الهی را تباه می‌کند؛ نباید در این بارگاهِ نامدار جایی داشته باشد.

نکته ادبی: دین یزدان استعاره از آیین‌های اصیل و مشروع است.

ازان دین جهاندار بیزار شد ز کرده سرش پر ز تیمار شد

شاه از آن دینِ ساختگی بیزار شد و از کرده‌ی خود (پذیرش مزدک) بسیار اندوهگین گشت.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

به کسری سپردش همانگاه شاه ابا هرک او داشت آیین و راه

شاه در همان لحظه مزدک را به انوشیروان سپرد تا او و پیروانش را مجازات کند.

نکته ادبی: آیین و راه کنایه از پیروان و مسلک مزدک است.

بدو گفت هر کو برین دین اوست مبادا یکی را بتن مغز و پوست

انوشیروان به او گفت: هرکس که بر این دین باطل است، نباید جان سالم به در ببرد.

نکته ادبی: مغز و پوست در اینجا به معنای نابودی کامل و بی‌نصیب ماندن از زندگی است.

بدان راه بد نامور صدهزار به فرزند گفت آن زمان شهریار

در آن راهِ باطل، صد هزار نفر مشهور بودند؛ شاه در آن زمان به فرزندش دستور داد.

نکته ادبی: نامور به معنای مشهور و شناخته‌شده است.

که با این سران هرچ خواهی بکن ازین پس ز مزدک مگردان سخن

که با این سران (مزدکیان) هرچه می‌خواهی بکن و از این پس سخن مزدک را نشنیده بگیر.

نکته ادبی: مگردان سخن به معنای بی‌اعتنایی و قطع ارتباط کلامی است.

به درگاه کسری یکی باغ بود که دیوار او برتر از راغ بود

در دربار کسری باغی بود که دیوارهایش از تپه بلندتر بود.

نکته ادبی: راغ به معنای دامنه کوه یا تپه است.

همی گرد بر گرد او کنده کرد مرین مردمان را پراگنده کرد

انوشیروان دور تا دور باغ را گودال حفر کرد و پیروان مزدک را در آنجا پراکنده کرد.

نکته ادبی: کنده به معنای خندق و گودال است.

بکشتندشان هم بسان درخت زبر پی و زیرش سرآگنده سخت

آنان را همچون درخت در زمین کاشت؛ سرشان در زیر خاک و پاهایشان به سمت بالا بود.

نکته ادبی: توصیفی از نحوه اعدام فجیع مزدکیان.

به مزدک چنین گفت کسری که رو بدرگاه باغ گرانمایه شو

انوشیروان به مزدک گفت: به آن باغ پرارزش برو.

نکته ادبی: گران‌مایه در اینجا طعنه‌آمیز است.

درختان ببین آنک هر کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید

درختانی را ببین که هیچ‌کس ندیده و هیچ کاردانی از پیشینیان نشنیده است.

نکته ادبی: کاردانان به معنای خبرگان و خردمندان است.

بشد مزدک از باغ و بگشاد در که بیند مگر بر چمن بارور

مزدک به باغ رفت و در را گشود تا شاید ثمره‌ی باغ را ببیند.

نکته ادبی: بارور کنایه از میوه‌دار بودن درختان است که در اینجا فریب است.

همانگه که دید از تنش رفت هوش برآمد به ناکام زو یک خروش

همان لحظه که آن منظره را دید، از هوش رفت و ناخودآگاه فریادی از گلویش برخاست.

نکته ادبی: هوش از تن رفتن کنایه از شوک و وحشت شدید است.

یکی دار فرمود کسری بلند فروهشت از دار پیچان کمند

کسری دستور داد داری بلند برافراشتند و کمندی پیچان از آن آویختند.

نکته ادبی: دار نماد مجازات و اعدام است.

نگون بخت را زنده بردار کرد سرمرد بی دین نگون سار کرد

آن مردِ نگون‌بخت را زنده بر دار کردند و سرش را سرنگون ساختند.

نکته ادبی: نگون‌بخت به معنای بدشانس و گمراه است.

ازان پس بکشتش بباران تیر تو گر باهشی راه مزدک مگیر

سپس او را با تیرباران کشتند؛ تو اگر عاقلی، هرگز راه مزدک را در پیش نگیر.

نکته ادبی: پندی اخلاقی برای خواننده متن.

بزرگان شدند ایمن از خواسته زن و زاده و باغ آراسته

بزرگان از بابت اموال، زنان و فرزندان و باغ‌هایشان ایمن شدند.

نکته ادبی: خواسته به معنای مال و ثروت است.

همی بود با شرم چندی قباد ز نفرین مزدک همی کرد یاد

قباد مدتی با شرمندگی زندگی می‌کرد و همیشه از آنچه مزدک کرده بود، یاد می‌کرد.

نکته ادبی: یاد کردن از نفرین مزدک کنایه از توبه و پشیمانی شاه است.

به درویش بخشید بسیار چیز برآتشکده خلعت افگند نیز

به درویشان مال بسیاری بخشید و به آتشکده‌ها هدایای فراوان تقدیم کرد.

نکته ادبی: خلعت افگندن کنایه از بخشش و حمایت مالی است.

ز کسری چنان شاد شد شهریار که شاخش همی گوهر آورد بار

شاه از انوشیروان چنان شادمان بود که گویی درختِ وجودِ انوشیروان برای او میوه‌ی گرانبها می‌داد.

نکته ادبی: شاخش گوهر آورد بار استعاره از دستاوردهای نیکوی انوشیروان است.

ازان پس همه رای با او زدی سخن هرچ گفتی ازو بشندی

پس از آن، شاه در تمام کارها با او مشورت می‌کرد و هر چه انوشیروان می‌گفت، می‌پذیرفت.

نکته ادبی: رای زدن به معنای مشورت کردن است.

ز شاهیش چون سال شد بر چهل غم روز مرگ اندر آمد به دل

چون چهل سال از پادشاهی‌اش گذشت، غم مرگ به دلش راه یافت.

نکته ادبی: اشاره به پایان عمر و دوران کهنسالی قباد.

یکی نامه بنوشت پس بر حریر بر آن خط شایسته خود بد دبیر

سپس نامه‌ای بر روی حریر نوشت؛ کسی که خط خوبی داشت، آن را نوشت.

نکته ادبی: حریر به عنوان کاغذِ لوکس برای وصیت‌نامه استفاده شده است.

نخست آفرین کرد بر دادگر که دارد ازو دین و هم زو هنر

نخست خدای دادگر را ستایش کرد که دین و هنر و خرد از اوست.

نکته ادبی: دادگر صفتی برای خداوند به معنای عادل است.

بباشد همه بی گمان هرچ گفت چه بر آشکار و چه اندر نهفت

هر آنچه گفت (در وصیت‌نامه)، بی‌گمان باید در آشکار و پنهان اجرا شود.

نکته ادبی: بی‌گمان به معنای حتمی و قطعی است.

سر پادشاهیش را کس ندید نشد خوار هرکس که او را گزید

هیچ‌کس پایان پادشاهی او را ندید و هر کسی که او را انتخاب کرد، هرگز خوار نشد.

نکته ادبی: خوار نشدن کنایه از عزت و احترام است.

هر آنکس که بینید خط قباد به جز پند کسری مگیرید یاد

هرکس که خطِ قباد را می‌بیند، جز پند و اندرزهای انوشیروان را به یاد نسپارد.

نکته ادبی: خط قباد به معنای فرمان و وصیت‌نامه شاه است.

به کسری سپردم سزاوار تخت پس از مرگ ما او بود نیک بخت

قباد پادشاهی را به کسری سپرد و او را شایسته تخت دید تا پس از مرگش، به نیکی پادشاهی کند.

نکته ادبی: کسری معرب خسرو است. نیک‌بخت بودن به معنای داشتن اقبال بلند در حکمرانی است.

که یزدان ازین پور خشنود باد دل بدسگالش پر از دود باد

دعا کرد که خداوند از این پسر خشنود باشد و دل دشمنان و بدخواهان او پر از اندوه و تیره روزی گردد.

نکته ادبی: بدسگال به معنای بدخواه و کینه‌توز است. پر از دود بودن کنایه از سوختن و غصه خوردن است.

ز گفتار او هیچ مپراگنید بدو شاد باشید و گنج آگنید

به مردم سفارش کرد که از فرمان او سرپیچی نکنند، با او همدل و شاد باشند و گنج‌ها و ثروت خود را برای او فدا کنند.

نکته ادبی: مپراگنید از پراکندن و نافرمانی گرفته شده است. آگنید از آگندن به معنای پر کردن و انباشتن است.

بران نامه بر مهر زرین نهاد بر موبد رام بر زین نهاد

نامه وصیت را با مهر زرین بست و آن را به موبد سپرد تا به مقصد برساند.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی و دانای زرتشتی است که در امور دیوانی نیز نقش داشته است.

به هشتاد شد سالیان قباد نبد روز پیری هم از مرگ شاد

عمر قباد به هشتاد سال رسید و با وجود پیری، از مرگ گریزان بود و از آن احساس شادی نمی‌کرد.

نکته ادبی: سالیان قباد به سن و سال او اشاره دارد. تقابل پیری و ترس از مرگ حالتی انسانی است.

بمرد و جهان مردری ماند از اوی شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی

قباد درگذشت و جهان از وجود او خالی شد؛ چهره‌اش رنگ باخت و نور چشمانش خاموش گشت.

نکته ادبی: مردری به معنای خالی از او یا چیزی که متعلق به او بود و حالا رها شده است.

تنش را بدیبا بیاراستند گل و مشک و کافور و می خواستند

پیکر او را با دیباهای گران‌بها آراستند و برای مراسم تدفین، گل، مشک، کافور و شراب فراهم کردند.

نکته ادبی: کافور برای خوش‌بو کردن و حفظ بدن میت استفاده می‌شد.

یکی دخمه کردند شاهنشهی یکی تاج شاهی و تخت مهی

دخمه‌ای شاهانه برای او ساختند و تاج و تخت پادشاهی را در آن نهادند.

نکته ادبی: دخمه به آرامگاه‌های مخصوص در آیین‌های باستانی گفته می‌شود.

نهادند بر تخت زر شاه را ببستند تا جاودان راه را

پیکر پادشاه را بر تخت زرین قرار دادند و راه ورود به آنجا را برای همیشه بستند.

نکته ادبی: بستن راه کنایه از دفن کردن و حفاظت از حریم آرامگاه است.

چو موبد بپردخت از سوگ شاه نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه

وقتی موبد از مراسم سوگواری فارغ شد، نامه وصیت قباد را در مقابل همگان قرائت کرد.

نکته ادبی: پیشگاه به معنای جایگاه حضور بزرگان و بزرگی مجلس است.

بران انجمن نامه برخواندند ولیعهد را شاد بنشاندند

در آن انجمن، نامه را خواندند و با شادی و احترام، ولیعهد را بر تخت نشاندند.

نکته ادبی: شاد نشاندن ولیعهد به معنای پذیرش او با خرسندی و رضایت است.

چو کسری نشست از بر گاه نو همی خواندندی ورا شاه نو

هنگامی که کسری بر تخت نو نشست، همگان او را شاه جدید خطاب می‌کردند.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

به شاهی برو آفرین خواندند به سر برش گوهر برافشاندند

مردم بر پادشاهی او درود فرستادند و بر سرش گوهر و جواهر افشاندند.

نکته ادبی: گوهر افشاندن رسمی برای ابراز شادی و تکریم پادشاه جدید بوده است.

ورا نام کردند نوشین روان که مهتر جوان بود و دولت جوان

نام او را نوشین‌روان گذاشتند، چرا که هم پادشاه جوان بود و هم دولت و شکوه او تازه آغاز شده بود.

نکته ادبی: نوشین‌روان به معنای دارنده روان شیرین و جاوید است.

به سر شد کنون داستان قباد ز کسری کنم زین سپس نام یاد

داستان قباد به پایان رسید و از این پس سخن را از کسری خواهم گفت.

نکته ادبی: اشاره به گذار از یک فصل تاریخی به فصل بعدی در ساختار شاهنامه.

همش داد بود و همش رای و نام به داد و دهش یافته نام و کام

او پادشاهی بود که هم دادگری داشت، هم تدبیر و هم نام نیک؛ و به واسطه بخشش و عدالت، به کام دل رسید.

نکته ادبی: داد و دهش از صفات اصلی شاهان آرمانی در ادبیات حماسی است.

الا ای دلارای سرو بلند چه بودت که گشتی چنین مستمند

ای سرو بلند و زیبا، چه بر سرت آمده که این‌چنین درمانده و مستمند شده‌ای؟

نکته ادبی: مستمند در اینجا به معنای درمانده و ناتوان است. شاعر با سرو که نماد جوانی است، گفتگو می‌کند.

بدان شادمانی و آن فر و زیب چرا شد دل روشنت پرنهیب

با آن همه شادمانی، زیبایی و شکوه، چرا دل روشنت پر از ترس و اضطراب شده است؟

نکته ادبی: فر به معنای شکوه و فره ایزدی است. نهیب به معنای ترس و وحشت است.

چنین گفت پرسنده را سروبن که شادان بدم تا نبودم کهن

سرو در پاسخ گفت: تا زمانی که پیر نشده بودم، شاد و سرزنده بودم.

نکته ادبی: کهن در اینجا به معنای فرسوده و پیر است.

چنین سست گشتم ز نیروی شست به پرهیز و با او مساو ایچ دست

به خاطر رسیدن به سن شصت سالگی چنان سست و ناتوان شده‌ام که دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند از چنگال آن بگریزد.

نکته ادبی: شست در اینجا اشاره به سن شصت سالگی دارد.

دم اژدها دارد و چنگ شیر بخاید کسی را که آرد بزیر

پیری مانند نفس اژدها و چنگال شیر قوی است و هر کسی را که به زمین بزند، می‌درد و از بین می‌برد.

نکته ادبی: بزیر آوردن کنایه از به خاک افکندن و مرگ است.

هم آواز رعدست و هم زور کرگ به یک دست رنج و به یک دست مرگ

پیری بانگ و قدرتی همچون رعد و کرگدن دارد که در یک دست رنج و در دست دیگر مرگ را برای آدمی به ارمغان می‌آورد.

نکته ادبی: کرگ به معنای کرگدن است که نماد قدرت است.

ز سرو دلارای چنبر کند سمن برگ را رنگ عنبر کند

پیری قامت سرو زیبا را خمیده می‌کند و رنگ برگ گل سمن را به رنگ عنبر (تیره و پژمرده) درمی‌آورد.

نکته ادبی: چنبر کردن به معنای خم کردن و حلقه کردن است.

گل ارغوان را کند زعفران پس زعفران رنجهای گران

رنگ ارغوانی گل را به زردی زعفران بدل می‌کند و پس از آن، رنج‌های سنگین را بر آدمی تحمیل می‌سازد.

نکته ادبی: تضاد ارغوان و زعفران نماد دگرگونی جوانی به پیری است.

شود بسته بی بند پای نوند وزو خوار گردد تن ارجمند

پیری گام‌های تند و تیز را بدون هیچ بند و زنجیری از حرکت باز می‌دارد و تن ارجمند و قوی را خوار و ناتوان می‌کند.

نکته ادبی: نوند به معنای تندرو و سریع است.

مرا در خوشاب سستی گرفت همان سرو آزاد پستی گرفت

دندان‌های مرواریدگونه من سست شده و آن قامت بلند و آزاد، به پستی و افتادگی گراییده است.

نکته ادبی: خوشاب استعاره از مروارید است.

خروشان شد آن نرگسان دژم همان سرو آزاده شد پشت خم

چشمانِ چون نرگسِ من، اندوهگین و خروشان شده و قامتِ سروِ آزادم خمیده گشته است.

نکته ادبی: نرگسان دژم کنایه از چشمان افسرده و کم‌سو است.

دل شاد و بی غم پر از درد گشت چنین روز ما ناجوانمرد گشت

دلی که شاد و بی غم بود، اکنون پر از درد شده است؛ روزگار ما چنین ناجوانمردانه تغییر کرده است.

نکته ادبی: ناجوانمرد اشاره به بی‌وفایی دنیا دارد.

بدانگه که مردم شود سیر شیر شتاب آورد مرگ و خواندش پیر

زمانی که آدمی از زندگی سیر می‌شود، مرگ به سرعت می‌رسد و او را پیر خطاب می‌کند.

نکته ادبی: سیر شیر خوردن کنایه از چشیدن طعم زندگی است.

چل و هشت بد عهد نوشین روان تو بر شست رفتی نمانی جوان

دوره پادشاهی نوشین‌روان چهل و هشت سال بود؛ تو به سن شصت سالگی رسیده‌ای و دیگر نمی‌توانی جوان بمانی.

نکته ادبی: این بیت پایانی یادآور ناپایداری عمر و پایان دوران جوانی است.