شاهنامه - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

فردوسی

بخش ۱ - پادشاهی قباد چهل و سه سال بود

فردوسی
چو بر تخت بنشست فرخ قباد کلاه بزرگی به سر برنهاد
سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را بدو بود فخر
چو بر تخت پیروز بنشست گفت که از من مدارید چیزی نهفت
شما را سوی من گشادست راه به روز سپید و شبان سیاه
بزرگ آنکسی کو به گفتار راست زبان را بیاراست و کژی نخواست
چو بخشایش آرد بخشم اندرون سر راستان خواندش رهنمون
نهد تخت خشنودی اندر جهان بیابد بدادآفرین مهان
دل خویش را دور دارد ز کین مهان و کهانش کنند آفرین
هرانگه که شد پادشا کژ گوی ز کژی شود شاه پیکارجوی
سخن را بباید شنید از نخست چو دانا شود پاسخ آید درست
چو داننده مردم بود آزور همی دانش او نیاید به بر
هرآنگه که دانا بود پرشتاب چه دانش مر او را چه در سر شراب
چنان هم که باید دل لشکری همه در نکوهش کند کهتری
توانگر کجا سخت باشد به چیز فرومایه تر شد ز درویش نیز
چو درویش نادان کند مهتری به دیوانگی ماند این داوری
چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنخواند بسی
ستون خرد بردباری بود چو تندی کند تن بخواری بود
چو خرسند گشتی به داد خدای توانگر شدی یکدل و پاکرای
گر آزاد داری تنت را ز رنج تن مرد بی رنج بهتر ز گنج
هران کس که بخشش کند با کسی بمیرد تنش نام ماند بسی
همه سر به سر دست نیکی برید جهان جهان را ببد مسپرید
همه مهتران آفرین خواندند زبرجد به تاجش برافشاندند
جوان بود سالش سه پنج و یکی ز شاهی ورا بهره بود اندکی
همی راند کار جهان سوفزای قباد اندر ایران نبد کدخدای
همه کار او پهلوان راندی کس را بر شاه ننشاندی
نه موبد بد او را نه فرمان روای جهان بد به دستوری سوفزای
چنین بود تا بیست و سه ساله گشت به جام اندرون باده چون لاله گشت
بیامد بر تاجور سوفزای به دستوری بازگشتن به جای
سپهبد خود و لشکرش ساز کرد بزد کوس و آهنگ شیراز کرد
همی رفت شادان سوی شهر خویش ز هر کام برداشته بهر خویش
همه پارس او را شده چون رهی همی بود با تاج شاهنشهی
بدان بد که من شاه بنشاندم به شاهی برو آفرین خواندم
گر از من کسی زشت گوید بدوی ورا سرد گوید براند ز روی
همی باژ جستی ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری
چو آگاهی آمد بسوی قباد ز شیراز وز کار بیداد و داد
همی گفت هر کس که جز نام شاه ندارد ز ایران ز گنج و سپاه
نه فرمانش باشد به چیزی نه رای جهان شد همه بندهٔ سوفزای
هرآنکس که بد رازدار قباد برو بر سخنها همی کرد یاد
که از پادشاهی بنامی بسند چرا کردی ای شهریار بلند
ز گنج تو آگنده تر گنج او بباید گسست از جهان رنج او
همه پارس چون بندهٔ او شدند بزرگان پرستندهٔ او شدند
ز گفتار بد شد دل کیقباد ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد
همی گفت گر من فرستم سپاه سر او بگردد شود رزمخواه
چو من دشمنی کرده باشم به گنج ازو دید باید بسی درد و رنج
کند هر کسی یاد کردار اوی نهانی ندانند بازار اوی
ندارم ز ایران یکی رزمخواه کز ایدر شود پیش او با سپاه
بدو گفت فرزانه مندیش زین که او شهریاری شود بفرین
تو را بندگانند و سالار هست که سایند بر چرخ گردنده دست
چو شاپور رازی بیاید ز جای بدرد دل بدکنش سوفزای
شنید این سخن شاه و نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت
همانگه جهاندیده ای کیقباد بفرمود تا برنشیند چو باد
به نزدیک شاپور رازی شود برآواز نخچیر و بازی شود
هم اندر زمان برنشاند ورا ز ری سوی درگاه خواند ورا
دو اسبه فرستاده آمد بری چو باد خزانی به هنگام دی
چو دیدش بپرسید سالار بار وزو بستد آن نامهٔ شهریار
بیامد به شاپور رازی سپرد سوار سرافراز را پیش برد
برو خواند آن نامهٔ کیقباد بخندید شاپور مهرک نژاد
که جز سوفزا دشمن اندر جهان ورا نیست در آشکار و نهان
ز هر جای فرمانبران را بخواند سوی طیسفون تیز لشکر براند
چو آورد لشکر به نزدیک شاه هم اندر زمان برگشادند راه
چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش
بدو گفت زین تاج بی بهره ام ببی بهره ئی در جهان شهره ام
همه سوفزا راست بهر از مهی همی نام بینم ز شاهنشهی
ازین داد و بیداد در گردنم به فرجام روزی بپیچد تنم
به ایران برادر بدی کدخدای به هستی ز بیدادگر سوفزای
بدو گفت شاپور کای شهریار دلت را بدین کار رنجه مدار
یکی نامه باید نوشتن درشت تو را نام و فر و نژادست و پشت
بگویی که از تخت شاهنشاهی مرا بهره رنجست و گنج تهی
تویی باژخواه و منم با گناه نخواهم که خوانی مرا نیز شاه
فرستادم اینک یکی پهلوان ز کردار تو چند باشم نوان
چو نامه بدین گونه باشد بدوی چو من دشمن و لشکری جنگجوی
نمانم که برهم زند نیز چشم نگویم سخن پیش او جز بخشم
نویسندهٔ نامه را خواندند به نزدیک شاپور بنشاندند
بگفت آن سخنها که با شاه گفت شد آن کلک بیجاده با قار جفت
چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه بیاورد شاپور لشکر به راه
گزین کرد پس هرک بد نامدار پراگنده از لشکر شهریار
خود و نامداران پرخاشجوی سوی شهر شیراز بنهاد روی
چو آگاه شد زان سخن سوفزای همانگه بیاورد لشکر ز جای
پذیره شدش با سپاهی گران گزیده سواران و جوشنوران
رسیدند پس یک به دیگر فراز فرود آمدند آن دو گردن فراز
چو بنشست شاپور با سوفزای فراوان زدند از بد و نیک رای
بدو داد پس نامهٔ شهریار سخن رفت هرگونه دشوار و خوار
چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد کند و تیره روان
چو آن نامه برخواند شاپور گفت که اکنون سخن را نباید نهفت
تو را بند فرمود شاه جهان فراوان بنالید پیش مهان
بران سان که برخوانده ای نامه را تو دانی شهنشاه خودکامه را
چنین داد پاسخ بدو پهلوان که داند مرا شهریار جهان
بدان رنج و سختی که بردم ز شاه برفتم ز زاولستان با سپاه
به مردی رهانیدم او را ز بند نماندم که آید برویش گزند
مرا داستان بود نزدیک شاه همان نزد گردان ایران سپاه
گر ای دون که بندست پاداش من تو را چنگ دادن به پرخاش من
نخواهم زمان از تو پایم ببند بدارد مرا بند او سودمند
ز یزدان وز لشکرم نیست شرم که من چند پالوده ام خون گرم
بدانگه کجا شاه در بند بود به یزدان مرا سخت سوگند بود
که دستم نبیند مگر دست تیغ به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ
مگر سر دهم گر سرخوشنواز به مردی ز تخت اندر آرم بگاز
کنونم که فرمود بندم سزاست سخنهای ناسودمندم سزاست
ز فرمان او هیچ گونه مگرد چو پیرایه دان بند بر پای مرد
چو بنشست شاپور پایش ببست بزد نای رویین و خود برنشست
بیاوردش از پارس پیش قباد قباد از گذشته نکرد ایچ یاد
بفرمود کو را به زندان برند به نزدیک ناهوشمندان برند
به شیراز فرمود تا هرچ بود ز مردان و گنج و ز کشت و درود
بیاورد یک سر سوی طیسفون سپردش به گنجور او رهنمون
چو یک هفته بگذشت هرگونه رای همی راند با موبد از سوفزای
چنین گفت پس شاه را رهنمون که یارند با او همه طیسفون
همه لشکر و زیردستان ما ز دهقان وز در پرستان ما
گر او اندر ایران بماند درست ز شاهی بباید تو را دست شست
بداندیش شاه جهان کشته به سر بخت بدخواه برگشته به
چو بشنید مهتر ز موبد سخن بنو تاخت و بیزار شد از کهن
بفرمود پس تاش بیجان کنند بروبر دل و دیده پیچان کنند
بکردند پس پهلوان را تباه شد آن گرد فرزانه و نیک خواه
چو آگاهی آمد بایرانیان که آن پیلتن را سرآمد زمان
خروشی برآمد ز ایران بدرد زن و مرد و کودک همی مویه کرد
برآشفت ایران و برخاست گرد همی هر کسی کرد ساز نبرد
همی گفت هرکس که تخت قباد اگر سوفزا شد به ایران مباد
سپاهی و شهری همه شد یکی نبردند نام قباد اندکی
برفتند یکسر بایوان شاه ز بدگوی پردرد و فریادخواه
کسی را که بر شاه بدگوی بود بداندیش او و بلاجوی بود
بکشتند و بردند ز ایوان کشان ز جاماسب جستند چندی نشان
که کهتر برادر بد و سرفراز قبادش همی پروریدی بناز
ورا برگزیدند و بنشاندند به شاهی برو آفرین خواندند
به آهن ببستند پای قباد ز فر و نژادش نکردند یاد
چنینست رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن
یکی پور بد سوفزا را گزین خردمند و پاکیزه و به آفرین
جوانی بی آزار و زرمهر نام که از مهر او بد پدر شادکام
سپردند بسته بدو شاه را بدان گونه بد رای بدخواه را
که آن مهربان کینهٔ سوفزای بخواهد بدرد از جهان کدخدای
بی آزار زرمهر یزدان پرست نسودی ببد با جهاندار دست
پرستش همی کرد پیش قباد وزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد
جهاندار زو ماند اندر شگفت ز کردار او مردمی برگرفت
همی کرد پوزش که بدخواه من پرآشوب کرد اختر و ماه من
گر ای دون که یابم رهایی ز بند تو را باشد از هر بدی سودمند
ز دل پاک بردارم آزار تو کنم چشم روشن بدیدار تو
بدو گفت زر مهر کای شهریار زبان را بدین باز رنجه مدار
پدر گر نکرد آنچ بایست کرد ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد
تو را من بسان یکی بنده ام به پیش تو اندر پرستنده ام
چو گویی به سوگند پیمان کنم که هرگز وفای تو را نشکنم
ازو ایمنی یافت جان قباد ز گفتار آن پر خرد گشت شاد
وزان پس بدو راز بگشاد و گفت که اندیشه از تو تخواهم نهفت
گشادست بر پنج تن راز من جزین نشنود یک تن آواز من
همین تاج و تخت از تو دارم سپاس بوم جاودانه تو را حق شناس
چو بشنید زر مهر پاکیزه رای سبک بند را برگشادش ز پای
فرستاد و آن پنج تن را بخواند همه رازها پیش ایشان براند
شب تیره از شهر بیرون شدند ز دیدار دشمن به هامون شدند
سوی شاه هیتال کردند روی ز اندیشگان خسته و راه جوی
برین گونه سرگشته آن هفت مرد باهواز رفتند تازان چو گرد
رسیدند پویان به پرمایه ده بده در یکی نامبردار مه
بدان خان دهقان فرود آمدند ببودند و یک هفته دم برزدند
یکی دختری داشت دهقان چو ماه ز مشک سیه بر سرش بر کلاه
جهانجوی چون روی دختر بدید ز مغز جوان شد خرد ناپدید
همانگه بیامد بزرمهر گفت که باتو سخن دارم اندر نهفت
برو راز من پیش دهقان بگوی مگر جفت من گردد این خوبروی
بشد تیز و رازش به دهقان بگفت که این دخترت را کسی نیست جفت
یکی پاک انبازش آمد به جای که گردی بر اهواز بر کدخدای
گرانمایه دهقان بزرمهر گفت که این دختر خوب را نیست جفت
اگر شاید این مرد فرمان تو راست مرین را بدان ده که او را هواست
بیامد خردمند نزد قباد چنین گفت کین ماه جفت تو باد
پسندیدی و ناگهان دیدیش بدان سان که دیدی پسندیدیش
قباد آن پری روی را پیش خواند به زانوی کنداورش برنشاند
ابا او یک انگشتری بود و بس که ارزش به گیتی ندانست کس
بدو داد و گفت این نگین را بدار بود روز کاین را بود خواستار
بدان ده یکی هفته از بهر ماه همی بود و هشتم بیامد به راه
بر شاه هیتال شد کیقباد گذشته سخنها بدو کرد یاد
بگفت آنچ کردند ایرانیان بدی را ببستند یک یک میان
بدو گفت شاه از بد خوشنواز همانا بدین روزت آمد نیاز
به پیمان سپارم تو را لشکری ازان هر یکی بر سران افسری
که گر باز یابی تو گنج و کلاه چغانی بباشد تو را نیکخواه
مرا باشد این مرز و فرمان تو را ز کرده نباشد پشیمان تو را
زبردست را گفت خندان قباد کزین بوم هرگز نگیریم یاد
چو خواهی فرستمت بی مر سپاه چغانی که باشد که یازد بگاه
چو کردند عهد آن دو گردن فراز در گنج زر و درم کرد باز
به شاه جهاندار دادش رمه سلیح سواران و لشکر همه
بپذرفت شمشیرزن سی هزار همه نامداران گرد و سوار
ز هیتالیان سوی اهواز شد سراسر جهان زو پر آواز شد
چو نزدیکی خان دهقان رسید بسی مردم از خانه بیرون دوید
یکی مژده بردند نزد قباد که این پور بر شاه فرخنده باد
پسرزاد جفت تو در شب یکی که از ماه پیدا نبود اندکی
چو بشنید در خانه شد شادکام همانگاه کسریش کردند نام
ز دهقان بپرسید زان پس قباد که ای نیکبخت از که داری نژاد
بدو گفت کز آفریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد
پدرم این چنین گفت و من این چنین که بر آفریدون کنیم آفرین
ز گفتار او شادتر شد قباد ز روزی که تاج کیی برنهاد
عماری بسیجید و آمد به راه نشسته بدو اندرون جفت شاه
بیاورد لشکر سوی طیسفون دل از درد ایرانیان پر ز خون
به ایران همه سالخورده ردان نشستند با نامور بخردان
که این کار گردد به ما بر دراز میان دو شهزاد گردن فراز
ز روم و ز چین لشکر آید کنون بریزند زین مرز بسیار خون
بباید خرامید سوی قباد مگر کان سخنها نگیرد بیاد
بیاریم جاماسب ده ساله را که با در همتا کند ژاله را
مگرمان ز تاراج و خون ریختن به یک سو گراییم ز آویختن
برفتند یکسر سوی کیقباد بگفتند کای شاه خسرونژاد
گر از تو دل مردمان خسته شد بشوخی دل و دیدها شسته شد
کنون کامرانی بدان کت هواست که شاه جهان بر جهان پادشاست
پیاده همه پیش او در دوان برفتند پر خاک تیره روان
گناه بزرگان ببخشید شاه ز خون ریختن کرد پوزش به راه
ببخشید جاماسب را همچنین بزرگان برو خواندند آفرین
بیامد به تخت کیی برنشست ورا گشت جاماسب مهترپرست
برین گونه تا گشت کسری بزرگ یکی کودکی شد دلیر و سترگ
به فرهنگیان داد فرزند را چنان بار شاخ برومند را
همه کار ایران و توران بساخت بگردون کلاه مهی برفراخت
وزان پس بیاورد لشکر بروم شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم
همه بوم و بر آتش اندر زدند همه رومیان دست بر سر زدند
همی کرد زان بوم و بر خارستان ازو خواست زنهار دو شارستان
یکی مندیا و دگر فارقین بیامختشان زند و بنهاد دین
نهاد اندر آن مرز آتشکده بزرگی بنوروز و جشن سده
مداین پی افگند جای کیان پراگنده بسیار سود و زیان
از اهواز تا پارس یک شارستان بکرد و برآورد بیمارستان
اران خواند آن شارستان را قباد که تازی کنون نام حلوان نهاد
گشادند هر جای رودی ز آب زمین شد پر از جای آرام و خواب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو بر تخت بنشست فرخ قباد کلاه بزرگی به سر برنهاد

هنگامی که قبادِ فرخنده بر تخت شاهی تکیه زد، تاج بزرگی بر سر نهاد.

نکته ادبی: فرخ در اینجا به معنای مبارک و خجسته است و به پادشاهی او اشاره دارد.

سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را بدو بود فخر

او از شهر اصطخر به سوی تیسفون حرکت کرد، شهری که مایه افتخار و بزرگی آزادگان بود.

نکته ادبی: طیسفون یا همان تیسفون، پایتخت مشهور ساسانیان است.

چو بر تخت پیروز بنشست گفت که از من مدارید چیزی نهفت

هنگامی که بر تخت پادشاهی نشست، دستور داد که هیچ‌کس نباید هیچ رازی را از او پنهان کند.

نکته ادبی: پیروز در اینجا به معنای تخت سلطنت یا کنایه از تخت پادشاهیِ غالب و قوی است.

شما را سوی من گشادست راه به روز سپید و شبان سیاه

شما به سوی من راه دسترسی دارید؛ چه در روزهای روشن و چه در شب‌های تاریک (همیشه در دسترس شما هستم).

نکته ادبی: کنایه از در دسترس بودنِ همیشگیِ پادشاه برای مردم.

بزرگ آنکسی کو به گفتار راست زبان را بیاراست و کژی نخواست

بزرگ‌مرتبه کسی است که با گفتار راستین، زبان خود را آراسته و هرگز به دنبال ناراستی و کژی نبوده است.

نکته ادبی: راست‌گویی و صداقت در اینجا فضیلت اخلاقی برتر شمرده شده است.

چو بخشایش آرد بخشم اندرون سر راستان خواندش رهنمون

کسی که در دلش بخشش و گذشت دارد، او را در زمره رهروان راهِ راست و پیشوایان می‌خوانند.

نکته ادبی: بخشایش به معنای عفو و گذشت است که نشانه بزرگی روح است.

نهد تخت خشنودی اندر جهان بیابد بدادآفرین مهان

هر کس که بذر خشنودی را در جهان بکارد و گسترش دهد، مورد تحسین و ستایش بزرگان قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: تخت خشنودی استعاره از پایه و اساس رضایت عمومی است.

دل خویش را دور دارد ز کین مهان و کهانش کنند آفرین

هر کس که دل خویش را از کینه دور نگاه دارد، بزرگان و کهن‌سالان او را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: مهان و کهان به معنای بزرگان و خردسالان یا به تعبیری طبقات مختلف جامعه است.

هرانگه که شد پادشا کژ گوی ز کژی شود شاه پیکارجوی

هر زمان که پادشاهی به دروغ و کژی سخن بگوید، خود نیز به انسانی ستیزه‌جو و پیکارجو تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: کژی در اینجا به معنای انحراف از حق و حقیقت است.

سخن را بباید شنید از نخست چو دانا شود پاسخ آید درست

پیش از هر چیز باید به سخنان شنید و سپس پاسخ داد تا پاسخِ فرد دانا، درست و به‌جا باشد.

نکته ادبی: تأکید بر تأمل و درنگ پیش از پاسخ دادن.

چو داننده مردم بود آزور همی دانش او نیاید به بر

هرگاه فردی که به ظاهر داناست، اسیر آز و طمع شود، دانش او به هیچ ثمر و نتیجه‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: آزور به معنای حریص و طماع است.

هرآنگه که دانا بود پرشتاب چه دانش مر او را چه در سر شراب

هرگاه فردِ به ظاهر دانا، در کارها شتاب‌زده عمل کند، دانش او همانند نوشیدن شراب است که عقل را زائل می‌کند.

نکته ادبی: شتاب‌زدگی را هم‌ردیف مستی و زوال عقل دانسته است.

چنان هم که باید دل لشکری همه در نکوهش کند کهتری

همان‌گونه که باید دلِ سپاهیان را به دست آورد، فرد باید از سرزنش کردنِ زیردستان نیز دوری کند.

نکته ادبی: کهتری به معنای مقام پایین‌تر یا زیردستان است.

توانگر کجا سخت باشد به چیز فرومایه تر شد ز درویش نیز

ثروتمندی که به مال و دارایی خود متکبر است، از یک فرد فقیر و تهیدست نیز پست‌تر و فرومایه‌تر است.

نکته ادبی: فرومایه به معنای دون‌مایه و حقیر است.

چو درویش نادان کند مهتری به دیوانگی ماند این داوری

زمانی که یک فرد فقیر و نادان، مقام بزرگی و فرمانروایی را بر عهده بگیرد، این حکم‌رانی به دیوانگی شبیه است.

نکته ادبی: داوری به معنای قضاوت و حکمرانی است.

چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنخواند بسی

کسی که به عیب‌های وجودی خود آگاه است، دیگر به دنبال عیب‌جویی و نکوهش دیگران نمی‌رود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته اخلاقی که خودشناسی مانع بدگویی از دیگران است.

ستون خرد بردباری بود چو تندی کند تن بخواری بود

ستونِ اصلی خرد، بردباری است؛ چرا که تندی و خشونت، انسان را خوار و کوچک می‌کند.

نکته ادبی: بردباری و صبر به عنوان رکن خردمندی معرفی شده است.

چو خرسند گشتی به داد خدای توانگر شدی یکدل و پاکرای

اگر به آنچه خداوند به تو بخشیده خشنود باشی، به توانگریِ قلبی و درستیِ رأی می‌رسی.

نکته ادبی: توانگر در اینجا به معنای بی‌نیازی روحی و قناعت است.

گر آزاد داری تنت را ز رنج تن مرد بی رنج بهتر ز گنج

اگر می‌خواهی تنت را از رنج و زحمت آزاد نگاه داری، بدان که تنِ مردِ فارغ از رنج، از گنجِ دنیا ارزشمندتر است.

نکته ادبی: تأکید بر سلامت و آرامش روان بر ثروت مادی.

هران کس که بخشش کند با کسی بمیرد تنش نام ماند بسی

هر کسی که در حق دیگران بخشش و نیکی کند، اگرچه جسمش می‌میرد اما نام نیکی از او به یادگار می‌ماند.

نکته ادبی: تأکید بر جاودانگی نام نیک.

همه سر به سر دست نیکی برید جهان جهان را ببد مسپرید

تمام کارهایتان را با نیکی انجام دهید و جهان را به بدکرداری آلوده نکنید.

نکته ادبی: مسپرید از مصدر سپردن به معنای واگذار کردن یا تسلیم کردن است.

همه مهتران آفرین خواندند زبرجد به تاجش برافشاندند

همه بزرگان او را ستایش کردند و به نشانه احترام، جواهرات (زبرجد) بر تاج او نثار کردند.

نکته ادبی: زبرجد نام سنگی قیمتی است و در اینجا استعاره از جواهرات گرانبها است.

جوان بود سالش سه پنج و یکی ز شاهی ورا بهره بود اندکی

سن او پانزده سال بود و از پادشاهی بهره‌ی چندانی نبرده بود.

نکته ادبی: سه پنج و یکی (۱۵) به سن پادشاه اشاره دارد.

همی راند کار جهان سوفزای قباد اندر ایران نبد کدخدای

قباد پادشاهی می‌کرد اما در عمل، زمام امور کشور در دست او نبود و مدیریت واقعی نداشت.

نکته ادبی: کدخدا در اینجا به معنای مدیر و صاحب‌اختیار است.

همه کار او پهلوان راندی کس را بر شاه ننشاندی

تمام کارهای کشور را پهلوان (سوفزای) اداره می‌کرد و هیچ‌کس قدرت ایستادگی در برابر شاه را نداشت.

نکته ادبی: اشاره به غصب قدرت توسط مقامِ دیگر.

نه موبد بد او را نه فرمان روای جهان بد به دستوری سوفزای

نه موبد و نه هیچ فرمانروای دیگری قدرت نداشت و جهان در دستِ سوفزای بود.

نکته ادبی: موبد در اینجا به معنای مشاور دینی یا دولتی است.

چنین بود تا بیست و سه ساله گشت به جام اندرون باده چون لاله گشت

کار بدین منوال بود تا به بیست و سه سالگی رسید و چهره‌اش همچون لاله در جام شراب، گلگون و زیبا گشت.

نکته ادبی: اشاره به دوران جوانی و شکوفایی پادشاه.

بیامد بر تاجور سوفزای به دستوری بازگشتن به جای

سوفزای به نزد پادشاه آمد تا برای بازگشت به مقر خود (شیراز) اجازه بگیرد.

نکته ادبی: به جای بازگشتن به جای به معنای بازگشت به شهر خود است.

سپهبد خود و لشکرش ساز کرد بزد کوس و آهنگ شیراز کرد

سوفزای خود و لشکریانش را مهیا کرد، کوسِ رحیل زد و راهیِ شیراز شد.

نکته ادبی: کوس به معنای طبل جنگی است.

همی رفت شادان سوی شهر خویش ز هر کام برداشته بهر خویش

او شادمان به سوی شهر خود بازمی‌گشت و به هر خواسته‌ای که داشت، رسیده بود.

نکته ادبی: برداشته بهر خویش به معنای دستیابی به منافع خود است.

همه پارس او را شده چون رهی همی بود با تاج شاهنشهی

تمام پارس چنان مطیع او شده بود که گویی بنده او هستند و او با شکوه شاهنشاهی در آنجا فرمانروایی می‌کرد.

نکته ادبی: رهی در اینجا به معنای غلام یا بنده است.

بدان بد که من شاه بنشاندم به شاهی برو آفرین خواندم

دلیلش این بود که من (سوفزای) قباد را بر تخت نشاندم و به او آفرین گفتم.

نکته ادبی: اشاره به ادعای سوفزای مبنی بر شاه‌سازی خود.

گر از من کسی زشت گوید بدوی ورا سرد گوید براند ز روی

اگر کسی درباره من (سوفزای) سخن زشتی بگوید، پادشاه باید به او پاسخ سرد دهد و از خود دورش کند.

نکته ادبی: راندن از روی کنایه از طرد کردن است.

همی باژ جستی ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری

سوفزای از هر سرزمین و از هر فرد نامداری، باج و خراج دریافت می‌کرد.

نکته ادبی: باژ به معنای باج و خراج است.

چو آگاهی آمد بسوی قباد ز شیراز وز کار بیداد و داد

زمانی که خبرهای شیراز و ستم‌ها و دادگری‌های سوفزای به گوش قباد رسید...

نکته ادبی: بیداد و داد در اینجا به معنای عملکرد سوفزای است.

همی گفت هر کس که جز نام شاه ندارد ز ایران ز گنج و سپاه

همه مردم می‌گفتند که غیر از نام پادشاه، هیچ‌چیز از گنج و سپاه برای او باقی نمانده است.

نکته ادبی: کنایه از بی‌پناه بودن و بی‌قدرتی شاه.

نه فرمانش باشد به چیزی نه رای جهان شد همه بندهٔ سوفزای

هیچ فرمان یا رایی از شاه نافذ نیست و همه جهان بنده و فرمان‌بردارِ سوفزای شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت مطلقه سوفزای.

هرآنکس که بد رازدار قباد برو بر سخنها همی کرد یاد

هرکسی که رازدار قباد بود، نزد او از این وضعیت یاد می‌کرد.

نکته ادبی: رازدار به معنای محرم اسرار است.

که از پادشاهی بنامی بسند چرا کردی ای شهریار بلند

می‌گفتند ای شاه بلندمرتبه، چرا به این وضع تن داده‌ای و تنها به نام پادشاه بسنده کرده‌ای؟

نکته ادبی: اشاره به سرزنش اطرافیان برای انفعال شاه.

ز گنج تو آگنده تر گنج او بباید گسست از جهان رنج او

گنج‌های سوفزای از گنج‌های تو پرتر است؛ باید رنج‌های او را از جهان کوتاه کنی.

نکته ادبی: گسستن رنج کنایه از نابود کردن مسبب رنج است.

همه پارس چون بندهٔ او شدند بزرگان پرستندهٔ او شدند

تمام مردم پارس بنده او شده‌اند و بزرگان در برابر او کرنش می‌کنند.

نکته ادبی: پرستنده در اینجا به معنای خدمتگزار و مطیع است.

ز گفتار بد شد دل کیقباد ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد

از این سخنان بد، دلِ کیقباد به درد آمد، اما از رنج و کینه‌توزی در دل خود چیزی به یاد نیاورد.

نکته ادبی: اشاره به نجابت و خویشتنداری شاه.

همی گفت گر من فرستم سپاه سر او بگردد شود رزمخواه

شاه می‌گفت اگر سپاه بفرستم، او سرکش شده و به جنگ برمی‌خیزد.

نکته ادبی: رزمخواه به معنای کسی است که طلب جنگ دارد.

چو من دشمنی کرده باشم به گنج ازو دید باید بسی درد و رنج

اگر من به گنج او دست‌درازی کنم، باید از او دردهای بسیاری بکشم.

نکته ادبی: دشمنی کردن به گنج کنایه از تعرض به اموال است.

کند هر کسی یاد کردار اوی نهانی ندانند بازار اوی

هر کسی از کارهای او سخن می‌گوید، اما حقیقتِ پشت پرده کارهای او را کسی نمی‌داند.

نکته ادبی: بازار در اینجا کنایه از امور پنهانی و درونی است.

ندارم ز ایران یکی رزمخواه کز ایدر شود پیش او با سپاه

من در ایران جنگجویی ندارم که از اینجا به سوی او با سپاه برود.

نکته ادبی: ایدری به معنای از اینجا است.

بدو گفت فرزانه مندیش زین که او شهریاری شود بفرین

خردمندی به شاه گفت از این موضوع نگران نباش، زیرا او به زودی مطیع تو خواهد شد.

نکته ادبی: بفرین به معنای به فرمان درآوردن است.

تو را بندگانند و سالار هست که سایند بر چرخ گردنده دست

تو بندگان و سردارانی داری که دستانشان توانایی انجام کارهای سخت را دارد.

نکته ادبی: ساییدن بر چرخ گردنده کنایه از قدرت‌نمایی بزرگ است.

چو شاپور رازی بیاید ز جای بدرد دل بدکنش سوفزای

وقتی شاپور رازی از راه برسد، دلِ بدکنشِ سوفزای را از ترس می‌درد.

نکته ادبی: دل دریدن کنایه از ایجاد ترس و وحشت شدید است.

شنید این سخن شاه و نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت

شاه این سخن را شنید و نیرویی دوباره گرفت و عیب‌ها را از دل شست و صفات نیکو را جایگزین کرد.

نکته ادبی: آهو در اینجا به معنای عیب و نقص اخلاقی است.

همانگه جهاندیده ای کیقباد بفرمود تا برنشیند چو باد

در همان لحظه، کیقباد که تجربه‌های بسیاری از جهان اندوخته بود، فرمان داد تا شاپور با سرعتی همچون باد حاضر شود.

نکته ادبی: جهاندیده: کنایه از شخص با تجربه و آزموده. برنشیند: به معنای سوار شدن یا برخاستن و حرکت کردن است.

به نزدیک شاپور رازی شود برآواز نخچیر و بازی شود

تا نزد شاپور رازی برود و درباره امور شکار و بازی‌های درباری با او گفتگو کند.

نکته ادبی: نخچیر: در متون کهن به معنای شکار و شکارگاه است.

هم اندر زمان برنشاند ورا ز ری سوی درگاه خواند ورا

بلافاصله او را به حضور خواند و از منطقه ری به سمت دربار پادشاه فراخواند.

نکته ادبی: در زمان: قید زمان به معنای بی‌درنگ و فوراً.

دو اسبه فرستاده آمد بری چو باد خزانی به هنگام دی

پیکی با دو اسب (به نشانه فوریت) فرستاده شد؛ سرعتی همچون بادهای خزان در فصل دی‌ماه.

نکته ادبی: دو اسبه: کنایه‌ای از نهایت سرعت در پیک‌رسانی. دی: استعاره از سرمای شدید و تندی باد.

چو دیدش بپرسید سالار بار وزو بستد آن نامهٔ شهریار

وقتی شاپور رسید، نگهبان یا مسئولِ بارگاه از او پرس‌وجو کرد و نامه پادشاه را از او گرفت.

نکته ادبی: سالار بار: رئیس تشریفات و مسئولِ اجازه ورود به بارگاه.

بیامد به شاپور رازی سپرد سوار سرافراز را پیش برد

شاپور نامه را به شاپورِ رازی رساند و آن سردار سرافراز را به نزد پادشاه هدایت کرد.

نکته ادبی: پیش برد: راهنمایی کرد و به حضور آورد.

برو خواند آن نامهٔ کیقباد بخندید شاپور مهرک نژاد

وقتی نامه کیقباد خوانده شد، شاپورِ مهرک‌نژاد (که از خاندانی اصیل بود) با لبخندی از سرِ درکِ موقعیت، واکنش نشان داد.

نکته ادبی: مهرک‌نژاد: صفتی برای نشان دادن اصالت و تبار شاپور.

که جز سوفزا دشمن اندر جهان ورا نیست در آشکار و نهان

او دریافت که در سراسر جهان، هیچ دشمنی خطرناک‌تر از سوفزا برای پادشاه وجود ندارد.

نکته ادبی: آشکار و نهان: تقابلِ دو حالت برای تأکید بر همه‌جانبه بودن دشمنی.

ز هر جای فرمانبران را بخواند سوی طیسفون تیز لشکر براند

از همه سو یاران و فرمان‌برداران را فراخواند و با لشکری آماده، به سوی تیسفون حرکت کرد.

نکته ادبی: تیسفون: پایتخت تاریخی ساسانیان و نماد قدرت سیاسی ایران باستان.

چو آورد لشکر به نزدیک شاه هم اندر زمان برگشادند راه

هنگامی که لشکر را به نزدیکی پادشاه رساند، بلافاصله درها برای استقبال گشوده شد.

نکته ادبی: هم‌اندر زمان: بلافاصله و در همان دم.

چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش

وقتی پادشاه او را دید، وی را بسیار گرامی داشت و بر تخت فیروزه‌فامِ شاهی جای داد.

نکته ادبی: بنواختش: به معنای نوازش کرد، تحویل گرفت و احترام گذاشت.

بدو گفت زین تاج بی بهره ام ببی بهره ئی در جهان شهره ام

پادشاه گفت: من از این تاج و تخت بهره‌ای ندارم و در جهان به بی‌بهره‌بودن و ضعفِ قدرت مشهور شده‌ام.

نکته ادبی: شهره: مشهور و زبانزد.

همه سوفزا راست بهر از مهی همی نام بینم ز شاهنشهی

همه قدرت و سروری در دست سوفزا است و من تنها نامی از شاهی بر خود دارم.

نکته ادبی: مهی: سروری و بزرگی.

ازین داد و بیداد در گردنم به فرجام روزی بپیچد تنم

این عدالت و بی‌عدالتی که در اطراف من جریان دارد، چنان است که عاقبت جانم را به خطر می‌اندازد.

نکته ادبی: بپیچد تنم: کنایه از آسیب دیدن و به زحمت افتادنِ تن یا نابودی آن.

به ایران برادر بدی کدخدای به هستی ز بیدادگر سوفزای

سوفزا چنان در ایران قدرت گرفته که عملاً خودِ او کدخدا و صاحب‌اختیارِ کشور است.

نکته ادبی: کدخدا: در اینجا به معنای مدیر اصلی و مسلط بر امور است.

بدو گفت شاپور کای شهریار دلت را بدین کار رنجه مدار

شاپور به پادشاه گفت که خاطر خود را از این بابت آشفته مکن.

نکته ادبی: رنجه مدار: آزرده و خسته نکن.

یکی نامه باید نوشتن درشت تو را نام و فر و نژادست و پشت

باید نامه‌ای تند و سرزنش‌آمیز بنویسیم؛ چرا که تو از تبار شاهان و دارای اصالت و قدرت هستی.

نکته ادبی: پشت: در اینجا به معنای تکیه‌گاه، تبار و نسل است.

بگویی که از تخت شاهنشاهی مرا بهره رنجست و گنج تهی

در نامه بنویس که از این تخت و مقام، تنها رنج برای من مانده و خزانه تهی است.

نکته ادبی: گنج تهی: کنایه از فقر و نداشتن قدرت اقتصادی.

تویی باژخواه و منم با گناه نخواهم که خوانی مرا نیز شاه

بگو تو باج‌گیر هستی و من در گناه غرق شده‌ام؛ دیگر نمی‌خواهم مرا شاه بخوانی.

نکته ادبی: باژخواه: کسی که مالیات و باج می‌ستاند؛ کنایه از کسی که قدرت را به زور گرفته است.

فرستادم اینک یکی پهلوان ز کردار تو چند باشم نوان

اینک یکی از پهلوانان را فرستادم؛ تا کِی باید از رفتارهای تو در عذاب باشم؟

نکته ادبی: نوان: نالان و دردمند.

چو نامه بدین گونه باشد بدوی چو من دشمن و لشکری جنگجوی

وقتی چنین نامه‌ای به دست او برسد، او تصور می‌کند من و لشکری جنگجو به سوی او می‌آییم.

نکته ادبی: بدوی: به او.

نمانم که برهم زند نیز چشم نگویم سخن پیش او جز بخشم

اجازه نمی‌دهم پلک بر هم بزند (فرصت فکر کردن نمی‌دهم) و با او جز با تندی سخن نخواهم گفت.

نکته ادبی: بخشم: با خشم و غضب.

نویسندهٔ نامه را خواندند به نزدیک شاپور بنشاندند

دبیر و نویسنده نامه را فراخواندند و نزد شاپور نشاندند.

نکته ادبی: نویسنده: کاتب و دبیر دیوان.

بگفت آن سخنها که با شاه گفت شد آن کلک بیجاده با قار جفت

سخنانی که با شاه گفته بود، توسط کاتب بر کاغذ نقش بست.

نکته ادبی: کلک بیجاده: قلمِ خوش‌رنگ (قلم قرمز یا گران‌بها) که کنایه از اهمیتِ نگارش است. قار: کاغذ یا پوست نگارش.

چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه بیاورد شاپور لشکر به راه

وقتی شاه مهر خود را بر نامه زد، شاپور سپاه را آماده حرکت کرد.

نکته ادبی: مهر نهادن: تأیید نهایی و رسمی کردن دستور.

گزین کرد پس هرک بد نامدار پراگنده از لشکر شهریار

از میان لشکر پادشاه، هر کس که نامدار و دلاور بود، انتخاب کرد.

نکته ادبی: گزین کرد: انتخاب نمود.

خود و نامداران پرخاشجوی سوی شهر شیراز بنهاد روی

خود و دلاورانِ جنگجو به سمت شهر شیراز حرکت کردند.

نکته ادبی: پرخاشجوی: جنگ‌طلب و دلاور.

چو آگاه شد زان سخن سوفزای همانگه بیاورد لشکر ز جای

وقتی سوفزا از این ماجرا آگاه شد، فوراً سپاه خود را بسیج کرد.

نکته ادبی: آگاه شد: مطلع گردید.

پذیره شدش با سپاهی گران گزیده سواران و جوشنوران

با سپاهی بزرگ و سواران زره‌پوش به استقبال شاپور آمد.

نکته ادبی: جوشنوران: کسانی که جوشن (زره) بر تن دارند.

رسیدند پس یک به دیگر فراز فرود آمدند آن دو گردن فراز

آن دو پهلوانِ قدرتمند به یکدیگر رسیدند و فرود آمدند.

نکته ادبی: گردن‌فراز: کنایه از پهلوانان بلندمرتبه و مغرور.

چو بنشست شاپور با سوفزای فراوان زدند از بد و نیک رای

وقتی شاپور با سوفزا نشست، درباره مسائل مختلف (خوب و بد) به گفتگو پرداختند.

نکته ادبی: رای: اندیشه، تدبیر و نظر.

بدو داد پس نامهٔ شهریار سخن رفت هرگونه دشوار و خوار

سپس نامه پادشاه را به او داد و سخنان سخت و آسان بسیاری میان‌شان رد و بدل شد.

نکته ادبی: دشوار و خوار: کنایه از انواع سخنان، از تهدید تا مدارا.

چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد کند و تیره روان

پهلوان (سوفزا) وقتی نامه را خواند، افسرده شد و روانش تیره گشت.

نکته ادبی: کند: در اینجا به معنای غمگین و دلسرد است.

چو آن نامه برخواند شاپور گفت که اکنون سخن را نباید نهفت

شاپور گفت اکنون زمان پنهان‌کاری نیست.

نکته ادبی: نهفت: پنهان کردن.

تو را بند فرمود شاه جهان فراوان بنالید پیش مهان

شاه جهان دستور داده است که تو را به بند بکشم؛ او نزد بزرگان بسیار از دست تو گله کرده است.

نکته ادبی: مهان: بزرگان.

بران سان که برخوانده ای نامه را تو دانی شهنشاه خودکامه را

همان‌طور که در نامه خواندی، تو خودت اخلاقِ پادشاهِ خودکامه را می‌شناسی.

نکته ادبی: خودکامه: کسی که به رأی خود عمل می‌کند.

چنین داد پاسخ بدو پهلوان که داند مرا شهریار جهان

پهلوان (سوفزا) پاسخ داد که پادشاه جهان مرا خوب می‌شناسد.

نکته ادبی: شهریار جهان: خطاب به پادشاه، اما در اینجا منظورِ سوفزا یادآوریِ نقش خودش است.

بدان رنج و سختی که بردم ز شاه برفتم ز زاولستان با سپاه

به یاد آن سختی‌ها و رنج‌هایی که از جانب شاه کشیدم، من با سپاه از زابلستان آمدم.

نکته ادبی: زاولستان: منطقه زابل که در شاهنامه خاستگاه پهلوانان است.

به مردی رهانیدم او را ز بند نماندم که آید برویش گزند

با دلاوری، او را از بند رها کردم و اجازه ندادم گزندی به او برسد.

نکته ادبی: رهانیدم: نجات دادم.

مرا داستان بود نزدیک شاه همان نزد گردان ایران سپاه

داستان فداکاری‌های من برای شاه و سپاهیان ایران روشن است.

نکته ادبی: داستان: در اینجا به معنای روایتِ سوابق و خدمات است.

گر ای دون که بندست پاداش من تو را چنگ دادن به پرخاش من

اگر پاداش من برای آن خدمات، بند و زنجیر است، پس من نیز به مقابله با تو برمی‌خیزم.

نکته ادبی: پرخاش: جنگ و ستیز.

نخواهم زمان از تو پایم ببند بدارد مرا بند او سودمند

برای حفظ جانم التماس نمی‌کنم؛ اگر پادشاه می‌خواهد مرا بند بکشد، این بند برای من افتخار است.

نکته ادبی: سودمند: در اینجا به معنای مایه عزت و افتخار است.

ز یزدان وز لشکرم نیست شرم که من چند پالوده ام خون گرم

من از خدا و لشکر ترسی ندارم؛ چرا که خون‌های بسیاری در راه شاه ریخته‌ام.

نکته ادبی: پالوده: پاک‌کرده، کنایه از خون‌های ریخته‌شده در جنگ.

بدانگه کجا شاه در بند بود به یزدان مرا سخت سوگند بود

زمانی که شاه در بند بود، با خدا سوگند خورده بودم.

نکته ادبی: سوگند: عهد و پیمان.

که دستم نبیند مگر دست تیغ به جنگ آفتاب اندر آرم بمیغ

که دستم جز به شمشیر آلوده نشود و در جنگ، روشنایی خورشید را با گرد و غبار ابر بپوشانم (کنایه از شدت جنگ).

نکته ادبی: بمیغ: به معنای ابر؛ کنایه از کثرت سپاه و غبار جنگ.

مگر سر دهم گر سرخوشنواز به مردی ز تخت اندر آرم بگاز

اگر برای او سر ندهم یا او را به قدرت نرسانم، مرد نیستم.

نکته ادبی: بگاز: به معنای زور و قدرت است.

کنونم که فرمود بندم سزاست سخنهای ناسودمندم سزاست

اکنون که دستور بندِ مرا داده، سزاوار است و من حرف‌های بی‌فایده نمی‌زنم.

نکته ادبی: ناسودمند: بیهوده.

ز فرمان او هیچ گونه مگرد چو پیرایه دان بند بر پای مرد

از فرمان او سرپیچی نکن؛ بند را برای مرد همچون زیور و زینت بدان.

نکته ادبی: پیرایه: زینت و آرایش.

چو بنشست شاپور پایش ببست بزد نای رویین و خود برنشست

شاپور نشست و پاهای او را بست، سپس بر طبلِ جنگ کوبید و آماده شد.

نکته ادبی: نای رویین: طبل بزرگ جنگی.

بیاوردش از پارس پیش قباد قباد از گذشته نکرد ایچ یاد

او را نزد قباد آورد، و پادشاه دیگر یادی از گذشته و خدمات او نکرد.

نکته ادبی: ایچ: هیچ.

بفرمود کو را به زندان برند به نزدیک ناهوشمندان برند

پادشاه دستور داد تا او را به زندان بیندازند و در اختیار گروهی نادان و بی‌خرد قرار دهند تا اسیر بماند.

نکته ادبی: ناهوشمندان به معنای افرادی است که قدرت تشخیص و خرد کافی ندارند، کنایه از افرادی که با پادشاه دشمنی می‌ورزیدند.

به شیراز فرمود تا هرچ بود ز مردان و گنج و ز کشت و درود

سوفزای دستور داد تا هرچه دارایی شامل سربازان، گنجینه‌ها، کشتزارها و محصولات در شیراز بود را جمع‌آوری کنند.

نکته ادبی: درو به معنای برداشت محصول است که در اینجا دلالت بر ثروت و دارایی‌های زراعی دارد.

بیاورد یک سر سوی طیسفون سپردش به گنجور او رهنمون

همه این‌ها را یکجا به تیسفون آوردند و به گنجورِ [خزانه‌دارِ] سوفزای سپردند تا مسئولیتش را بر عهده گیرد.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا صفت یا نامی است که به گنجور یا مباشرِ سوفزای اشاره دارد.

چو یک هفته بگذشت هرگونه رای همی راند با موبد از سوفزای

پس از گذشت یک هفته، سوفزای پیرامون وضعیت پادشاه با موبدِ خود به گفتگو و رایزنی پرداخت.

نکته ادبی: سوفزای نام شخصیتی است که در اینجا به عنوان فردی قدرت‌طلب و شورشی معرفی شده است.

چنین گفت پس شاه را رهنمون که یارند با او همه طیسفون

موبد [مشاور] به او گفت که تمام مردم تیسفون اکنون با تو هم‌داستان و هم‌رأی هستند.

نکته ادبی: یار بودن در اینجا به معنای حمایت کردن و همراهی در توطئه است.

همه لشکر و زیردستان ما ز دهقان وز در پرستان ما

همه لشکر، زیردستان، دهقانان و اطرافیان دربار ما، پیرو و همراه تو هستند.

نکته ادبی: در پرستان به معنای خدمتگزاران درگاه و ملازمان دربار است.

گر او اندر ایران بماند درست ز شاهی بباید تو را دست شست

اگر او [قباد] در ایران زنده بماند، تو باید از پادشاهی و قدرت دست بشویی [چون خطر بزرگی برای توست].

نکته ادبی: دست شستن کنایه از صرف‌نظر کردن و ناامید شدن است.

بداندیش شاه جهان کشته به سر بخت بدخواه برگشته به

بهتر است که دشمنِ شاهِ جهان کشته شود و بختِ سیاه بدخواهان واژگون گردد.

نکته ادبی: برگشته به در اینجا به معنای رو به زوال است.

چو بشنید مهتر ز موبد سخن بنو تاخت و بیزار شد از کهن

وقتی سوفزای [مهتر] این سخنان را از موبد شنید، به سرعت اقدام کرد و نسبت به گذشته و پیوند پیشین خود بیزار شد.

نکته ادبی: بی‌زار شدن در اینجا به معنای گسستن عهد و پیمان قدیمی است.

بفرمود پس تاش بیجان کنند بروبر دل و دیده پیچان کنند

سپس دستور داد تا او را بی‌جان کنند و با دیدن این صحنه، دل و چشمان مردم از ترس و اندوه پیچ و تاب خورد.

نکته ادبی: پیچیدن دل و دیده کنایه از بی‌قراری و هراس شدید است.

بکردند پس پهلوان را تباه شد آن گرد فرزانه و نیک خواه

سپس مردم [لشکریان] آن پهلوان [سوفزای] را از بین بردند و آن شخص قدرتمند و بدخواه، نابود شد.

نکته ادبی: پهلوان در اینجا اشاره به خودِ سوفزای دارد که به دلیل کارهای ناشایست، توسط مردم به سزای عملش رسید.

چو آگاهی آمد بایرانیان که آن پیلتن را سرآمد زمان

وقتی به ایرانیان خبر رسید که عمر آن قهرمان [که اکنون منفور شده بود] به پایان رسیده است.

نکته ادبی: پیلتن کنایه از فردی قوی‌هیکل و نیرومند است.

خروشی برآمد ز ایران بدرد زن و مرد و کودک همی مویه کرد

از شدت درد و اندوه در ایران فریادی بلند شد و همگان از زن و مرد و کودک در سوگ نشستند.

نکته ادبی: مویه کردن به معنای گریه و زاری برای درگذشت کسی است.

برآشفت ایران و برخاست گرد همی هر کسی کرد ساز نبرد

ایران برآشفت و گرد و غبار [آشوب] برخاست و همه مردم آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: برخاستن گرد کنایه از شروع جنگ و ناآرامی است.

همی گفت هرکس که تخت قباد اگر سوفزا شد به ایران مباد

همه می‌گفتند که اگر تخت قباد [پادشاه] به دست سوفزای بیفتد، دیگر ایران وجود نخواهد داشت.

نکته ادبی: تخت قباد نماد پادشاهی مشروع است.

سپاهی و شهری همه شد یکی نبردند نام قباد اندکی

سپاهیان و شهرنشینان همه متحد شدند و دیگر نامی از قباد [به عنوان پادشاه در بند] به میان نمی‌آوردند.

نکته ادبی: اندکی در اینجا به معنای کمترین اشاره یا یادکرد است.

برفتند یکسر بایوان شاه ز بدگوی پردرد و فریادخواه

همگی یک‌صدا به سوی ایوان شاه رفتند، در حالی که از دست بدگویان پر از درد و خشم بودند.

نکته ادبی: ایوان شاه محل اقامت و نماد قدرت مرکزی است.

کسی را که بر شاه بدگوی بود بداندیش او و بلاجوی بود

هر کس که نسبت به شاه بدگویی می‌کرد و بداندیش و بلاجو بود [مورد غضب قرار گرفت].

نکته ادبی: بلاجوی کسی است که در پی ایجاد فتنه و مصیبت است.

بکشتند و بردند ز ایوان کشان ز جاماسب جستند چندی نشان

او را کشتند و کشان‌کشان از ایوان بیرون بردند و به دنبال جاماسب گشتند.

نکته ادبی: جاماسب برادر قباد است که ایرانیان او را شایسته پادشاهی دیدند.

که کهتر برادر بد و سرفراز قبادش همی پروریدی بناز

او برادر کوچک‌تر و سرافراز شاه بود که قباد همیشه با مهربانی و احترام او را بزرگ کرده بود.

نکته ادبی: سرفراز به معنای ارجمند و بزرگوار است.

ورا برگزیدند و بنشاندند به شاهی برو آفرین خواندند

او را برگزیدند و بر تخت نشاندند و برای پادشاهی‌اش آفرین و دعا خواندند.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از تأیید و ستایش برای شروع حکومت است.

به آهن ببستند پای قباد ز فر و نژادش نکردند یاد

پاهای قباد را با آهن بستند و دیگر کسی از شکوه و نژادش یاد نکرد.

نکته ادبی: به آهن بستن کنایه از زندانی کردن و اسارت سخت است.

چنینست رسم سرای کهن سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

رسم و آیین روزگار چنین است که هیچ‌کس پایان و سرانجام کارها را از آغاز نمی‌داند.

نکته ادبی: سرای کهن استعاره از دنیا و گردش روزگار است که ناپایدار است.

یکی پور بد سوفزا را گزین خردمند و پاکیزه و به آفرین

سوفزای پسری برگزیده داشت که بسیار خردمند، پاک‌سرشت و ستودنی بود.

نکته ادبی: به‌آفرین به معنای ستودنی و نیکو است.

جوانی بی آزار و زرمهر نام که از مهر او بد پدر شادکام

جوانی مهربان که زرمهر نام داشت و پدرش از مهر و محبت او بسیار شادمان بود.

نکته ادبی: زرمهر نام پسر سوفزای است که در این روایت نقشی کلیدی در نجات قباد دارد.

سپردند بسته بدو شاه را بدان گونه بد رای بدخواه را

پادشاه [زندانی] را به دست او سپردند و این تصمیم، طبق خواسته دشمنان بدخواه بود.

نکته ادبی: بسته به معنای زندانی است که در بند است.

که آن مهربان کینهٔ سوفزای بخواهد بدرد از جهان کدخدای

آن‌ها می‌خواستند تا زرمهر که کینه سوفزای را در دل داشت، این شاهِ زندانی را از میان بردارد.

نکته ادبی: کدخدای در اینجا به معنای پادشاه و صاحب‌خانه [کشور] است.

بی آزار زرمهر یزدان پرست نسودی ببد با جهاندار دست

اما زرمهر که جوانی نیک‌سیرت و یزدان‌پرست بود، هیچ‌گاه با پادشاه بدرفتاری نکرد.

نکته ادبی: نسودن دست به معنای آسیب نرساندن و با خشم برخورد نکردن است.

پرستش همی کرد پیش قباد وزان بد نکرد ایچ بر شاه یاد

او در پیشگاه قباد خدمت می‌کرد و هرگز از آنچه بر سر پدرش آمده بود، گله و شکایت نمی‌کرد.

نکته ادبی: پرستش در اینجا به معنای خدمت کردن صادقانه است.

جهاندار زو ماند اندر شگفت ز کردار او مردمی برگرفت

پادشاه از رفتار زرمهر در شگفتی ماند و متوجه شد که او از انسانیت بهره‌مند است.

نکته ادبی: مردمی برگرفتن به معنای خوی انسانی داشتن و جوانمردی است.

همی کرد پوزش که بدخواه من پرآشوب کرد اختر و ماه من

قباد پوزش می‌خواست و می‌گفت که دشمنان من، ستاره و بخت مرا تیره و تار کردند [مرا گرفتار کردند].

نکته ادبی: اختر و ماه استعاره از بخت و سرنوشت است.

گر ای دون که یابم رهایی ز بند تو را باشد از هر بدی سودمند

اگر من از این بند رهایی یابم، برای تو در هر شرایطی سودمند و جبران‌کننده خواهم بود.

نکته ادبی: رهایی از بند کنایه از آزادی است.

ز دل پاک بردارم آزار تو کنم چشم روشن بدیدار تو

با قلبی پاک، آزار و ناراحتی تو را از دلم بیرون می‌کنم و چشمانم را به دیدار تو روشن می‌سازم.

نکته ادبی: چشم روشن کردن کنایه از دیدار و استقبال گرم است.

بدو گفت زر مهر کای شهریار زبان را بدین باز رنجه مدار

زرمهر به او گفت ای پادشاه، زبانت را برای این وعده‌ها خسته مکن [که من بدون این حرف‌ها هم وفادارم].

نکته ادبی: رنجه مدار کنایه از زحمت ندادن و بی‌فایده دانستنِ وعده و وعید است.

پدر گر نکرد آنچ بایست کرد ز مرگش پسر گرم و تیمار خورد

اگر پدرم کاری کرد که نباید می‌کرد، اکنون پسرش از مرگ او غمگین و داغدار است.

نکته ادبی: تیمار خوردن به معنای غصه خوردن و سوگواری کردن است.

تو را من بسان یکی بنده ام به پیش تو اندر پرستنده ام

من مثل یکی از بندگان تو هستم و در پیشگاه تو خدمتگزار تو خواهم بود.

نکته ادبی: پرستنده به معنای خدمتگزار و مطیع است.

چو گویی به سوگند پیمان کنم که هرگز وفای تو را نشکنم

اگر فرمان دهی، سوگند می‌خورم که هرگز وفای خود را نسبت به تو نمی‌شکنم.

نکته ادبی: پیمان کردن کنایه از بستن عهد استوار است.

ازو ایمنی یافت جان قباد ز گفتار آن پر خرد گشت شاد

جان قباد از جانب او ایمن شد و از سخنان آن جوان خردمند بسیار شادمان گشت.

نکته ادبی: ایمنی یافتن کنایه از آرامش یافتن و ترس را کنار گذاشتن است.

وزان پس بدو راز بگشاد و گفت که اندیشه از تو تخواهم نهفت

پس از آن، قباد راز خود را برای او فاش کرد و گفت که هیچ اندیشه‌ای را از تو پنهان نخواهم کرد.

نکته ادبی: راز گشودن کنایه از اعتماد کردن و هم‌سخن شدن است.

گشادست بر پنج تن راز من جزین نشنود یک تن آواز من

راز من تنها نزد پنج نفر فاش است و غیر از آن‌ها هیچ‌کس از حرف‌های من آگاه نیست.

نکته ادبی: آواز در اینجا به معنای سخن و کلام است.

همین تاج و تخت از تو دارم سپاس بوم جاودانه تو را حق شناس

من این تاج و تخت را مدیون تو می‌دانم و تا ابد حق‌شناس و سپاسگزار تو خواهم بود.

نکته ادبی: جاودانه به معنای همیشه و تا ابد است.

چو بشنید زر مهر پاکیزه رای سبک بند را برگشادش ز پای

وقتی زرمهرِ پاک‌رای این را شنید، به سرعت بندهای پای قباد را باز کرد.

نکته ادبی: پاکیزه رای صفت کسی است که اندیشه درست و نیکی دارد.

فرستاد و آن پنج تن را بخواند همه رازها پیش ایشان براند

فرستاد و آن پنج نفر را فراخواند و همه رازها را نزد آنان آشکار کرد.

نکته ادبی: راز براندن به معنای فاش کردن و بازگو کردن اسرار است.

شب تیره از شهر بیرون شدند ز دیدار دشمن به هامون شدند

در تاریکی شب از شهر بیرون زدند و برای دوری از چشم دشمن به سوی دشت و بیابان رفتند.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و زمین‌های هموار است.

سوی شاه هیتال کردند روی ز اندیشگان خسته و راه جوی

به سوی پادشاه هیتال حرکت کردند، در حالی که از اندیشه بسیار خسته بودند و به دنبال راه می‌گشتند.

نکته ادبی: هیتال نام قومی/سرزمینی است که قباد برای کمک گرفتن به آنجا پناه برد.

برین گونه سرگشته آن هفت مرد باهواز رفتند تازان چو گرد

آن هفت مردِ سرگشته، این‌گونه با شتاب و مثل گردباد به سمت اهواز حرکت کردند.

نکته ادبی: تازان چو گرد کنایه از سرعت بسیار بالا در حرکت است.

رسیدند پویان به پرمایه ده بده در یکی نامبردار مه

با شتاب به روستایی آباد و پرمایه رسیدند که در آن، فردی بزرگ و نامدار زندگی می‌کرد.

نکته ادبی: ده پرمایه به معنای روستای ثروتمند و دارای امکانات است.

بدان خان دهقان فرود آمدند ببودند و یک هفته دم برزدند

در خانه آن دهقان فرود آمدند و یک هفته در آنجا ماندند تا نفسی تازه کنند.

نکته ادبی: دم بر زدن کنایه از استراحت کردن و آسودن است.

یکی دختری داشت دهقان چو ماه ز مشک سیه بر سرش بر کلاه

آن دهقان دختری زیبا همچون ماه داشت که موهای سیاه همچون مشک، بر سرش مانند کلاه بود.

نکته ادبی: دهقان در متون حماسی به معنای صاحب زمین و کشاورز بزرگ است. تشبیه دختر به ماه نشان از زیبایی خیره‌کننده اوست.

جهانجوی چون روی دختر بدید ز مغز جوان شد خرد ناپدید

وقتی قبادِ جهان‌جو دختر را دید، عقل از سرش پرید [شیفته او شد].

نکته ادبی: خرد ناپدید شدن کنایه از عاشق شدن و مدهوش گشتن است.

همانگه بیامد بزرمهر گفت که باتو سخن دارم اندر نهفت

در همان لحظه بزرگمهر آمد و گفت که رازی پنهانی با تو دارم.

نکته ادبی: بزرمهر همان بزرگمهرِ حکیم است که در اینجا نقش واسطه و کارگزار را دارد. اندر نهفت کنایه از پنهانی و در خفا است.

برو راز من پیش دهقان بگوی مگر جفت من گردد این خوبروی

برو و راز مرا به دهقان بگو، شاید این دختر زیبا همسر من شود.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای مالک بزرگ یا زمین‌دار اصیل است. جفت به معنای همسر و خوبروی وصف دختر است.

بشد تیز و رازش به دهقان بگفت که این دخترت را کسی نیست جفت

بزرگمهر به‌سرعت رفت و راز شاه را به دهقان گفت که این دختر تو شایسته همسریِ شاه است.

نکته ادبی: بشد تیز به معنای سریع رفتن است. در متن قدیم تندی و سرعت در انجام امور پسندیده است.

یکی پاک انبازش آمد به جای که گردی بر اهواز بر کدخدای

آن دخترِ پاک‌دامن، همسر مناسبی برای تو شد تا بر اهواز و کدخدایی آن فرمان برانی.

نکته ادبی: انباز در اینجا به معنی همسر و شریک زندگی است. کدخدای به معنای سرپرست و حاکم محلی است.

گرانمایه دهقان بزرمهر گفت که این دختر خوب را نیست جفت

دهقانِ بزرگوار و ارجمند به بزرگمهر گفت که این دختر زیبای من شایسته چنین همسری است.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای گران‌بها و بزرگوار است که صفتِ شخصِ دهقان است.

اگر شاید این مرد فرمان تو راست مرین را بدان ده که او را هواست

اگر این مرد (قباد) مورد پسند و فرمان تو است، این دختر را به او بسپار که مشتاق اوست.

نکته ادبی: هوا به معنای میل، اشتیاق و عشق است.

بیامد خردمند نزد قباد چنین گفت کین ماه جفت تو باد

آن خردمند (بزرگمهر) نزد قباد آمد و گفت که این ماه زیبا همسر تو باشد.

نکته ادبی: ماه در ادبیات کلاسیک استعاره از زیبایی و درخشندگی چهره است.

پسندیدی و ناگهان دیدیش بدان سان که دیدی پسندیدیش

قباد او را پسندید، همان‌طور که در اولین دیدار او را دیده و خواسته بود.

نکته ادبی: تکرار واژه پسندید، تأکیدی بر اشتیاق و خرسندی قباد از این وصلت است.

قباد آن پری روی را پیش خواند به زانوی کنداورش برنشاند

قباد آن دخترِ پری‌چهره را نزد خود خواند و او را با احترام در کنار خود نشاند.

نکته ادبی: زانو نشاندن کنایه از ارج نهادن و محبتِ ویژه به همسر است.

ابا او یک انگشتری بود و بس که ارزش به گیتی ندانست کس

او انگشتری داشت که ارزش آن را در دنیا هیچ‌کس نمی‌دانست.

نکته ادبی: این انگشتر نمادِ نشانِ شاهی و پیوند آینده است.

بدو داد و گفت این نگین را بدار بود روز کاین را بود خواستار

آن را به همسرش داد و گفت این نگین را نگه دار که روزی به کار تو خواهد آمد.

نکته ادبی: اشاره به آینده و پیش‌بینیِ نیاز به نشانه برای اثباتِ فرزندیِ انوشیروان.

بدان ده یکی هفته از بهر ماه همی بود و هشتم بیامد به راه

قباد برای مدتی اندک نزد او ماند و در روز هشتم راهی سفر شد.

نکته ادبی: از بهر ماه کنایه از همسر است که به زیبایی به ماه تشبیه شده.

بر شاه هیتال شد کیقباد گذشته سخنها بدو کرد یاد

قباد نزد پادشاه هیتال (هیاطله) رفت و درباره موضوعات گذشته با او گفتگو کرد.

نکته ادبی: هیتال نام قومی در شرق ایران است که قباد از آنان یاری می‌طلبید.

بگفت آنچ کردند ایرانیان بدی را ببستند یک یک میان

آنچه ایرانیان علیه او انجام داده بودند و با بدی کمر به دشمنی بسته بودند، شرح داد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ یا دشمنی است.

بدو گفت شاه از بد خوشنواز همانا بدین روزت آمد نیاز

شاه هیتال به او گفت که حتماً در چنین روز سختی به کمک من نیاز پیدا کردی.

نکته ادبی: خوشنواز نام شاه هیتال است که به معنای مهربان و نوازشگر است.

به پیمان سپارم تو را لشکری ازان هر یکی بر سران افسری

لشکری به تو می‌سپارم که هر یک از سردارانش برای خود پادشاهی هستند.

نکته ادبی: افسر به معنای تاج و کلاه پادشاهی است.

که گر باز یابی تو گنج و کلاه چغانی بباشد تو را نیکخواه

اگر تاج و تخت خود را بازپس گرفتی، مردم چغانی دوست‌دار تو خواهند بود.

نکته ادبی: چغانی نام منطقه‌ای است که شاه هیتال به آن اشاره دارد.

مرا باشد این مرز و فرمان تو را ز کرده نباشد پشیمان تو را

این مرز و فرمانروایی برای من باشد و امور داخلی برای تو؛ از این کار پشیمان نخواهی شد.

نکته ادبی: اشاره به توافق دو پادشاه برای تقسیم قدرت.

زبردست را گفت خندان قباد کزین بوم هرگز نگیریم یاد

قباد خندان به آن فرد بالادست (شاه هیتال) گفت که از این سرزمین هرگز یاد نخواهیم کرد (ادعایی نخواهیم داشت).

نکته ادبی: یاد گرفتن یا یاد کردن در اینجا به معنای ادعای مالکیت یا بازخواست است.

چو خواهی فرستمت بی مر سپاه چغانی که باشد که یازد بگاه

اگر بخواهی لشکری بی‌شمار به تو می‌دهم، چه کسی جرئت می‌کند در مقابل تو بایستد؟

نکته ادبی: یازیدن به معنای دست دراز کردن یا به قدرت رسیدن است.

چو کردند عهد آن دو گردن فراز در گنج زر و درم کرد باز

وقتی آن دو بزرگ‌مرد عهد و پیمان بستند، درِ گنجینه‌های زر و درم را باز کرد.

نکته ادبی: گردن فراز صفت پهلوانان و پادشاهان قدرتمند است.

به شاه جهاندار دادش رمه سلیح سواران و لشکر همه

او به شاه جهاندار (قباد) سلاح، اسب و تمام لشکریانش را بخشید.

نکته ادبی: رمه در اینجا به معنی دسته‌ای از اسب‌ها یا تجهیزات جنگی است.

بپذرفت شمشیرزن سی هزار همه نامداران گرد و سوار

سی هزار جنگجوی شمشیرزن و نامدار و سوارکار آماده شدند.

نکته ادبی: نامدار کنایه از دلاورانِ بلندآوازه است.

ز هیتالیان سوی اهواز شد سراسر جهان زو پر آواز شد

از سرزمین هیتالیان به سوی اهواز حرکت کرد و آوازه او در همه جا پیچید.

نکته ادبی: پرآواز شدن کنایه از شهرت یافتن و بر سر زبان‌ها افتادن است.

چو نزدیکی خان دهقان رسید بسی مردم از خانه بیرون دوید

وقتی به نزدیکی خانه دهقان رسید، مردم بسیاری برای استقبال از خانه بیرون دویدند.

نکته ادبی: توصیفِ شور و هیجانِ مردم در استقبال از شاه.

یکی مژده بردند نزد قباد که این پور بر شاه فرخنده باد

خبر خوشی نزد قباد آوردند که ای شاه، فرزندت به دنیا آمد، مبارک باد.

نکته ادبی: پور به معنای فرزند پسر است.

پسرزاد جفت تو در شب یکی که از ماه پیدا نبود اندکی

همسر تو در شب گذشته پسری به دنیا آورد که از زیبایی مانند ماه درخشان است.

نکته ادبی: تشبیه کودک به ماه، اشاره به کمال زیبایی او دارد.

چو بشنید در خانه شد شادکام همانگاه کسریش کردند نام

وقتی این خبر را شنید با شادی به خانه رفت و همان لحظه او را کسری نامید.

نکته ادبی: کسری یا انوشیروان که بعداً پادشاه عادل ایران شد.

ز دهقان بپرسید زان پس قباد که ای نیکبخت از که داری نژاد

سپس قباد از دهقان پرسید که ای خوشبخت، تو از چه خاندانی هستی؟

نکته ادبی: نژاد به معنای تبار و خاندان است.

بدو گفت کز آفریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد

به او گفت که از نسل آفریدونِ دلاور هستم که پادشاهی را از ضحاک ستمگر گرفت.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره آفریدون و تبار شاهی.

پدرم این چنین گفت و من این چنین که بر آفریدون کنیم آفرین

پدرم این‌گونه به من آموخت و من هم همین‌طور می‌گویم که بر آفریدون درود می‌فرستیم.

نکته ادبی: آفرین کردن به معنای دعا کردن و ستایش است.

ز گفتار او شادتر شد قباد ز روزی که تاج کیی برنهاد

قباد از این سخن دهقان، شادتر شد از روزی که تاج پادشاهی را بر سر نهاد.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده اهمیتِ تبار اصیل برای پادشاهان ساسانی است.

عماری بسیجید و آمد به راه نشسته بدو اندرون جفت شاه

کجاوه را آماده کرد و عازم سفر شدند و همسر شاه درون آن نشست.

نکته ادبی: عماری نوعی کجاوه مخصوص زنان اشرافی است.

بیاورد لشکر سوی طیسفون دل از درد ایرانیان پر ز خون

لشکر را به سوی تیسفون برد، در حالی که از درد و رنج ایرانیان دلش پر از خون بود.

نکته ادبی: دل پر خون کنایه از اندوه عمیق برای وضعیت کشور است.

به ایران همه سالخورده ردان نشستند با نامور بخردان

در ایران همه بزرگان سالخورده و خردمندان گرد هم آمدند.

نکته ادبی: ردان به معنای بزرگان و پیشوایان است.

که این کار گردد به ما بر دراز میان دو شهزاد گردن فراز

که مبادا این کشمکش میان دو شاهزاده قدرتمند طولانی شود.

نکته ادبی: شهزاد به معنای شاهزاده است.

ز روم و ز چین لشکر آید کنون بریزند زین مرز بسیار خون

اگر اکنون از روم و چین لشکر بکشند، خون بسیاری در این سرزمین ریخته خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به خطراتِ دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران.

بباید خرامید سوی قباد مگر کان سخنها نگیرد بیاد

باید به سوی قباد برویم، شاید کینه و سخنان گذشته را فراموش کند.

نکته ادبی: خرامید به معنای رفتن با وقار و آرامش است.

بیاریم جاماسب ده ساله را که با در همتا کند ژاله را

جاماسب ده ساله را با خود می‌بریم که مانند مرواریدی درخشان است.

نکته ادبی: همتا کنایه از مروارید گران‌بها است.

مگرمان ز تاراج و خون ریختن به یک سو گراییم ز آویختن

شاید به خاطر او از خون‌ریزی و غارت دست برداریم و آشتی کنیم.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای جنگیدن و درگیری است.

برفتند یکسر سوی کیقباد بگفتند کای شاه خسرونژاد

همگی نزد کیقباد رفتند و گفتند ای شاهِ با اصالت و شکوه.

نکته ادبی: خسرونژاد به معنای دارای تبار شاهانه است.

گر از تو دل مردمان خسته شد بشوخی دل و دیدها شسته شد

اگر دل مردم از تو آزرده شده است، با مهربانی دل‌ها را پاک کن.

نکته ادبی: شستن دل کنایه از زدودن کینه و خشم است.

کنون کامرانی بدان کت هواست که شاه جهان بر جهان پادشاست

اکنون هرگونه که می‌خواهی فرمانروایی کن که تو پادشاهِ جهانی.

نکته ادبی: کامرانی به معنای فرمانروایی و قدرت داشتن است.

پیاده همه پیش او در دوان برفتند پر خاک تیره روان

آن بزرگان در حالی که پیاده بودند و خاک بر سر می‌ریختند (نشانه فروتنی و توبه)، به سوی او دویدند.

نکته ادبی: پر خاک تیره روان بودن کنایه از نهایتِ تسلیم و اظهارِ پشیمانی است.

گناه بزرگان ببخشید شاه ز خون ریختن کرد پوزش به راه

شاه گناه بزرگان را بخشید و برای خون‌ریزی‌ها پوزش خواست.

نکته ادبی: پوزش خواستن به معنای عذرخواهی برای آرام کردنِ اوضاع است.

ببخشید جاماسب را همچنین بزرگان برو خواندند آفرین

همچنین جاماسب را بخشید و بزرگان او را ستایش کردند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای دعا کردن برای طول عمر و بقای پادشاه است.

بیامد به تخت کیی برنشست ورا گشت جاماسب مهترپرست

بر تخت پادشاهی نشست و جاماسب مطیع و خدمتگزار او شد.

نکته ادبی: مهترپرست به معنای کسی است که از بزرگتر و شاه اطاعت می‌کند.

برین گونه تا گشت کسری بزرگ یکی کودکی شد دلیر و سترگ

به این ترتیب کسری (انوشیروان) بزرگ شد و کودکی دلاور و قدرتمند گشت.

نکته ادبی: سترگ به معنای بزرگ، قوی و ستبر است.

به فرهنگیان داد فرزند را چنان بار شاخ برومند را

فرزند را به دست آموزگاران و دانایان سپرد تا تعلیم ببیند، مانند درختی که میوه می‌دهد.

نکته ادبی: فرهنگیان به معنای دانایان و آموزگاران است. شاخِ برومند استعاره از فرزندی است که به ثمر می‌نشیند.

همه کار ایران و توران بساخت بگردون کلاه مهی برفراخت

او امور ایران و توران را سامان داد و بزرگی و پادشاهی را به اوج رساند.

نکته ادبی: کلاه مهی برفراخت کنایه از رسیدن به مقام عالی پادشاهی و شکوه است.

وزان پس بیاورد لشکر بروم شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم

پس از آن، لشکر خود را به سوی روم روانه کرد و دیوارها و استحکامات شهر روم در برابر قدرت او، همچون موم نرم و سست شد.

نکته ادبی: باره به معنای حصار و دیوار شهر است و تشبیه آن به موم، نشان‌دهنده سهولت درهم‌شکستنِ آن است.

همه بوم و بر آتش اندر زدند همه رومیان دست بر سر زدند

لشکریان تمام نواحی و سرزمین‌های روم را به آتش کشیدند و رومیان از شدت شکست و مصیبت، دست بر سر نهادند و سوگواری کردند.

نکته ادبی: دست بر سر نهادن کنایه از ماتم و اندوه فراوان است.

همی کرد زان بوم و بر خارستان ازو خواست زنهار دو شارستان

پادشاه آن سرزمین را چنان ویران کرد که به خارستانی بی‌آب و علف بدل شد و در نهایت، به عنوان بهایِ تامین امنیت و صلح، دو شهر را از آن‌ها گرفت.

نکته ادبی: خارستان استعاره از ویرانی و زنهار به معنای امان‌نامه و عهدنامه امنیتی است.

یکی مندیا و دگر فارقین بیامختشان زند و بنهاد دین

یکی از آن شهرها «مندیا» و دیگری «فارقین» بود؛ پادشاه به مردم آن نواحی کتاب مقدس (زند) را آموخت و دین رسمی را در آنجا بنا نهاد.

نکته ادبی: زند در اینجا به معنای تفاسیر و متون مقدسِ اوستایی است.

نهاد اندر آن مرز آتشکده بزرگی بنوروز و جشن سده

در آن مناطق مرزی، آتشکده‌هایی ساخت و آیین‌های کهن همچون جشن نوروز و جشن سده را در میان مردم رواج داد.

نکته ادبی: اشاره به گسترش فرهنگ و آیین‌های ملی-مذهبی ایران باستان در قلمروهای تازه تصرف شده.

مداین پی افگند جای کیان پراگنده بسیار سود و زیان

او شهر «مداین» را به عنوان پایتخت و جایگاه پادشاهان کیانی بنیان نهاد و امور مملکتی و تدبیر سود و زیان کشور را در آن متمرکز کرد.

نکته ادبی: مداین (تیسفون) مرکز حکومتی ساسانیان بوده و واژه «کیان» اشاره به پادشاهان اساطیری ایران دارد.

از اهواز تا پارس یک شارستان بکرد و برآورد بیمارستان

او از اهواز تا پارس شهرهای متعددی بنا کرد و در آن‌ها برای آسایش مردم، بیمارستان‌هایی احداث نمود.

نکته ادبی: بیمارستان در متون کهن به معنای محل درمان بیماران است که نشان از توجه پادشاه به سلامت عمومی دارد.

اران خواند آن شارستان را قباد که تازی کنون نام حلوان نهاد

قباد به آن شهری که بنا نهاد، نام «اران» داد؛ همان شهری که امروزه اعراب آن را «حلوان» می‌نامند.

نکته ادبی: اشاره به تغییر نام‌های جغرافیایی در طول تاریخ و تحولات زبانی.

گشادند هر جای رودی ز آب زمین شد پر از جای آرام و خواب

او در همه جا آب‌راه‌ها و رودهایی جاری ساخت و زمین را به مکانی پر از آسایش و آرامش برای زندگی تبدیل کرد.

نکته ادبی: جاری کردن آب کنایه از آبادانی و عمران است که در فرهنگ ایرانی نشانگر برکت است.