شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۷۳

فردوسی
بدان نامور تخت و جای مهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی
جهاندار هم داستانی نکرد از ایران و توران برآورد گرد
چو آن دادگر شاه بیداد گشت ز بیدادی کهتران شادگشت
بیامد فرخ زاد آزرمگان دژم روی با زیردستان ژکان
ز هرکس همی خواسته بستدی همی این بران آن برین بر زدی
به نفرین شد آن آفرینهای پیش که چون گرگ بیدادگر گشت میش
بیاراست بر خویشتن رنج نو نکرد آرزو جز همه گنج نو
چو بی آب و بی نان و بی تن شدند ز ایران سوی شهر دشمن شدند
هر آنکس کزان بتری یافت بهر همی دود نفرین برآمد ز شهر
یکی بی هنر بود نامش گراز کزو یافتی خواب و آرام و ناز
که بودی همیشه نگهبان روم یکی دیو سر بود بیداد و شوم
چو شد شاه با داد بیدادگر از ایران نخست او بپیچید سر
دگر زاد فرخ که نامی بدی به نزدیک خسرو گرامی بدی
نیارست کس رفت نزدیک شاه همه زاد فرخ بدی بار خواه
شهنشاه را چون پرآمد قفیز دل زاد فرخ تبه گشت نیز
یکی گشت با سالخورده گراز ز کشور به کشور به پیوست راز
گراز سپهبد یکی نامه کرد به قیصر و را نیز بدکامه کرد
بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم تو را دستگیر
چو آن نامه برخواند قیصر سپاه فراز آورید از در رزمگاه
بیاورد لشکر هم آنگه ز روم بیامد سوی مرز آباد بوم
چو آگاه شد زان سخن شهریار همی داشت آن کار دشوار خوار
بدانست کان هست کارگر از که گفته ست با قیصر رزمساز
بدان کش همی خواند و او چاره جست همی داشت آن نامور شاه سست
ز پرویز ترسان بد آن بدنشان ز درگاه او هم ز گردنکشان
شهنشاه بنشست با مهتران هر آنکس که بودند ز ایران سران
ز اندیشه پاک دل رابشست فراوان زهر گونه ای چاره جست
چو اندیشه روشن آمد فراز یکی نامه بنوشت نزد گراز
که از تو پسندیدم این کارکرد ستودم تو را نزد مردان مرد
ز کردارها برفزودی فریب سر قیصر آوردی اندر نشیب
چواین نامه آرند نزدیک تو پراندیشه کن رای تاریک تو
همی باش تا من بجنبم زجای تو با لکشر خویش بگذار پای
چو زین روی و زان روی باشد سپاه شود در سخن رای قیصر تباه
به ایران و را دستگیر آوریم همه رومیان را اسیر آوریم
ز درگه یکی چاره گر برگزید سخن دان و گویا چناچون سزید
بدو گفت کاین نامه اندر نهان همی بر بکردار کارآگهان
چنان کن که رومیت بیند کسی بره بر سخن پرسد از تو بسی
بگیرد تو را نزد قیصر برد گرت نزد سالار لشکر برد
بپرسد تو را کز کجایی مگوی بگویش که من کهتری چاره جوی
به پیمودم این رنج راه دراز یکی نامه دارم بسوی گراز
تواین نامه بربند بردست راست گر ایدون که بستاند از تو رواست
برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو مر آن نامه را کرد بند
بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی مرد به طریق او را بدید
سوی قیصرش برد سر پر ز گرد دو رخ زرد و لبها شده لاژورد
بدو گفت قیصر که خسرو کجاست ببایدت گفت بما راه راست
ازو خیره شد کهتر چاره جوی ز بیمش باسخ دژم کرد روی
بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را
بجستند و آن نامه از دست اوی گشاد آنک دانا بد و راه جوی
ازان مرز دانا سری را بجست که آن پهلوانی بخواند درست
چو آن نامه برخواند مرد دبیر رخ نامور شد به کردار قیر
به دل گفت کاین بد کمین گر از دلیر آمدستم به دامش فراز
شهنشاه و لشکر چو سیصد هزار کس از پیل جنگش نداند شمار
مرا خواست افگند در دام اوی که تاریک بادا سرانجام اوی
وازن جایگه لشکر اندر کشید شد آن آرزو بر دلش ناپدید
چو آگاهی آمد به سوی گراز که آن نامور شد سوی روم باز
دلش گشت پر درد و رخساره زرد سواری گزید ازدلیران مرد
یکی نامه بنوشت با باد و دم که بر من چرا گشت قیصر دژم
از ایران چرا بازگشتی بگوی مرا کردی اندر جهان چاره جوی
شهنشاه داند که من کردم این دلش گردد از من پر از درد وکین
چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید ز لشکر گرانمایه ای برگزید
فرستاد تازان به نزد گراز کزان ایزدت کرده بد بی نیاز
که ویران کنی تاج و گاه مرا به آتش بسوزی سپاه مرا
کز آن نامه جز گنج دادن بباد نیامد مرا از تو ای بد نژاد
مرا خواستی تا به خسرو دهی که هرگز مبادت بهی و مهی
به ایران نخواهند بیگانه ای نه قیصر نژادی نه فرزانه ای
به قیصر بسی کرد پوزش گراز به کوشش نیامد بدامش فراز
گزین کرد خسرو پس آزاده یی سخن گوی و دانا فرستاده یی
یکی نامه بنوشت سوی گراز که ای بی بها ریمن دیو ساز
تو را چند خوانم برین بارگاه همی دورمانی ز فرمان و راه
کنون آن سپاهی که نزد تواند بسال و به ماه اور مزد تواند
برای و به دل ویژه با قیصرند نهانی به اندیشه دیگرند
برما فرست آنک پیچیده اند همه سرکشی رابسیچیده اند
چواین نامه آمد بنزد گراز پر اندیشه شد کهتر دیوساز
گزین کرد زان نامداران سوار از ایران و نیران ده و دو هزار
بدان مهتران گفت یک دل شوید سخن گفتن هرکسی مشنوید
بباشید یک چند زین روی آب مگیرید یک سر به رفتن شتاب
چو هم پشت باشید با همرهان یکی کوه کندن ز بن بر توان
سپه رفت تاخرهٔ اردشیر هر آنکس که بودند برنا و پیر
کشیدند لشکر بران رودبار بدان تا چه فرمان دهد شهریار
چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان
بفرمود تا زاد فرخ برفت به نزدیک آن لشکر شاه تفت
چنین بود پیغام نزد سپاه که از پیش بودی مرا نیک خواه
چرا راه دادی که قیصر ز روم بیاورد لشکر بدین مرز و بوم
که بود آنک از راه یزدان بگشت ز راه و ز پیمان ما برگذشت
چو پیغام خسرو شنید آن سپاه شد از بیم رخسار ایشان سیاه
کس آن راز پیدا نیارست کرد بماندند با درد و رخساره زرد
پیمبر یکی بد به دل با گراز همی داشت از آب وز باد راز
بیامد نهانی به نزدیکشان برافروخت جانهای تاریکشان
مترسید گفت ای بزرگان که شاه ندید از شما آشکارا گناه
مباشید جز یک دل و یک زبان مگویید کز ما که شد بدگمان
وگر شد همه زیر یک چادریم به مردی همه یاد هم دیگریم
همان چون شنیدند آواز اوی بدانست هر مهتری راز اوی
مهان یکسر از جای برخاستند بران هم نشان پاسخ آراستند
بر شاه شد زاد فرخ چو گرد سخنهای ایشان همه یاد کرد
بدو گفت رو پیش ایشان بگوی که اندر شما کیست آزار جوی
که به فریفتش قیصر شوم بخت به گنج و سلیح و به تاج و به تخت
که نزدیک ما او گنهکار شد هم از تاج و ارونگ بیزار شد
فرستید یک سر بدین بارگاه کسی راکه بودست زین سرگناه
بشد زاد فرخ بگفت این سخن رخ لشکر نو ز غم شد کهن
نیارست لب را گشود ایچ کس پر از درد و خامش بماندند و بس
سبک زاد فرخ زبان برگشاد همی کرد گفتار نا خوب یاد
کزین سان سپاهی دلیر و جوان نبینم کس اندر میان ناتوان
شما را چرا بیم باشد ز شاه به گیتی پراگنده دارد سپاه
بزرگی نبینم به درگاه اوی که روشن کند اختر و ماه اوی
شما خوار دارید گفتار من مترسید یک سر ز آزار من
به دشنام لب را گشایید باز چه بر من چه بر شاه گردن فراز
هر آنکس که بشنید زو این سخن بدانست کان تخت نوشد کهن
همه یکسر از جای برخاستند به دشنام لبها بیاراستند
بشد زاد فرخ به خسرو بگفت که لشکر همه یار گشتند و جفت
مرا بیم جانست اگر نیز شاه فرستد به پیغام نزد سپاه
بدانست خسرو که آن کژگوی همی آب و خون اندر آرد به جوی
ز بیم برادرش چیزی نگفت همی داشت آن راستی در نهفت
که پیچیده بد رستم از شهریار بجایی خود و تیغ زن ده هزار
دل زاده فرخ نگه داشت نیز سپه را همه روی برگاشت نیز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بدان نامور تخت و جای مهی بزرگی و دیهیم شاهنشهی

آن تخت باشکوه و جایگاهِ والای پادشاهی و بزرگی و تاجِ شاهنشاهی را به یاد آور.

نکته ادبی: دیهیم از واژگان اصیل ایرانی برای تاج و نماد اقتدار سلطنتی است.

جهاندار هم داستانی نکرد از ایران و توران برآورد گرد

پادشاه (خسرو پرویز) دیگر به راستی و عدالت پایبند نبود و در مرزهای ایران و توران آشوب و ناامنی ایجاد کرد.

نکته ادبی: برآورد گرد کنایه از ایجادِ غوغا، گرد و خاک و آشوب جنگ است.

چو آن دادگر شاه بیداد گشت ز بیدادی کهتران شادگشت

زمانی که آن شاهِ دادگر، به ستمگری روی آورد، زیردستان و مردمِ فرودست از این بیدادگری دچار اندوه شدند.

نکته ادبی: تقابلِ دادگر و بیداد در این بیت برای نشان دادن چرخشِ کامل اخلاقی شاه به کار رفته است.

بیامد فرخ زاد آزرمگان دژم روی با زیردستان ژکان

فرخ‌زادِ آزرمگان نزد شاه آمد، در حالی که چهره‌اش درهم و گرفته بود و با زیردستانِ خود با تندی و خشم رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: ژکان به معنای خشمگین و پرخاشگر است.

ز هرکس همی خواسته بستدی همی این بران آن برین بر زدی

از هر کسی باج و خراج به زور می‌گرفت و دارایی‌های مردم را با ترفندهای مختلف از چنگشان بیرون می‌کشید.

نکته ادبی: این بیت توصیفِ مستقیمِ استبداد و دست‌اندازی به اموال عمومی توسط نزدیکانِ شاه است.

به نفرین شد آن آفرینهای پیش که چون گرگ بیدادگر گشت میش

دعاهای خیری که پیش از این برای شاه می‌کردند، به نفرین بدل شد؛ چرا که شاه همچون میشی (نماد صلح) که به گرگ (نماد درندگی) بدل شده باشد، رفتار می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ی میش به گرگ، تضادِ کاملِ درونیِ شاه را نشان می‌دهد.

بیاراست بر خویشتن رنج نو نکرد آرزو جز همه گنج نو

شاه برای خود رنج و گرفتاریِ تازه‌ای فراهم آورد و تنها آرزویش جمع‌آوری گنج و ثروتِ بیشتر بود.

نکته ادبی: رنج نو کنایه از پیامدهای منفیِ طمع‌ورزی شاه است.

چو بی آب و بی نان و بی تن شدند ز ایران سوی شهر دشمن شدند

مردم که از بی‌آبی، گرسنگی و فشارِ زندگی به ستوه آمده بودند، ایران را به مقصدِ سرزمینِ دشمن ترک کردند.

نکته ادبی: کوچِ اجباریِ مردم به دیارِ بیگانه نشان‌دهنده اوجِ وخامتِ اوضاع است.

هر آنکس کزان بتری یافت بهر همی دود نفرین برآمد ز شهر

هر کسی که از این ستمگریِ شاه آسیبی دید، نفرین و بدگویی از شهر به آسمان برآمد.

نکته ادبی: دود نفرین استعاره‌ای از فراگیر شدنِ خشم عمومی است.

یکی بی هنر بود نامش گراز کزو یافتی خواب و آرام و ناز

فردی نالایق به نام گراز وجود داشت که زندگیِ آرام و مرفهِ خود را مدیونِ این وضعیتِ آشفته بود.

نکته ادبی: گراز در اینجا هم نام خاص است و هم نمادی از خباثت و پستی.

که بودی همیشه نگهبان روم یکی دیو سر بود بیداد و شوم

او که همواره نگهبانِ مرزهای روم بود، انسانی پلید، بیدادگر و شوم‌طینت به شمار می‌رفت.

نکته ادبی: دیو سر صفتی برای تأکید بر بدذاتی و دوری از انسانیت است.

چو شد شاه با داد بیدادگر از ایران نخست او بپیچید سر

وقتی شاه از عدالت به ستمگری روی آورد، گراز نخستین کسی بود که سر از فرمانِ ایران پیچید و خیانت کرد.

نکته ادبی: پیچیدنِ سر کنایه از نافرمانی و سرکشی است.

دگر زاد فرخ که نامی بدی به نزدیک خسرو گرامی بدی

دیگری هم فرخ‌زاد بود که فردی سرشناس و نزدِ خسرو بسیار عزیز و مقرب بود.

نکته ادبی: نامی به معنای مشهور و صاحب نام است.

نیارست کس رفت نزدیک شاه همه زاد فرخ بدی بار خواه

دیگر کسی جرئت نمی‌کرد نزد شاه برود؛ چرا که فرخ‌زاد تمامِ راه‌های دسترسی به شاه را در انحصار خود گرفته بود.

نکته ادبی: بارخواه کسی است که اجازه ورود به دربار را دارد.

شهنشاه را چون پرآمد قفیز دل زاد فرخ تبه گشت نیز

زمانی که کاسه‌ی صبرِ شاه لبریز شد، دوستی و نزدیکیِ او با فرخ‌زاد نیز به پایان رسید.

نکته ادبی: پرآمدنِ قفیز کنایه از تکمیل شدنِ ظرفیت و لبریز شدنِ صبر است.

یکی گشت با سالخورده گراز ز کشور به کشور به پیوست راز

فرخ‌زاد با گرازِ سالخورده هم‌دست شد و از شهری به شهر دیگر، رازهای پنهانی و نقشه‌های خیانت را رد و بدل کردند.

نکته ادبی: پیوست راز کنایه از همدستی در توطئه است.

گراز سپهبد یکی نامه کرد به قیصر و را نیز بدکامه کرد

گرازِ سپهبد نامه‌ای برای قیصرِ روم نوشت و او را نیز با خود در این خیانت همراه کرد.

نکته ادبی: بدکامه کردن به معنای هم‌سویِ نیتِ بد ساختن است.

بدو گفت برخیز و ایران بگیر نخستین من آیم تو را دستگیر

به قیصر گفت: بلند شو و ایران را تصرف کن، من خودم اولین کسی خواهم بود که برای کمک به تو اقدام می‌کنم.

نکته ادبی: دستگیر در اینجا به معنای یاری‌رسان و همراه است.

چو آن نامه برخواند قیصر سپاه فراز آورید از در رزمگاه

وقتی قیصرِ روم آن نامه را خواند، بلافاصله لشکریانش را برای رفتن به میدانِ جنگ آماده کرد.

نکته ادبی: فراز آوردن کنایه از گردآوری و بسیج کردن نیروهاست.

بیاورد لشکر هم آنگه ز روم بیامد سوی مرز آباد بوم

سپاهیان را بی‌درنگ از روم حرکت داد و به سوی مرزهای آبادِ ایران روانه شد.

نکته ادبی: مرزِ آبادِ بوم اشاره به سرزمین‌های حاصلخیز ایران است.

چو آگاه شد زان سخن شهریار همی داشت آن کار دشوار خوار

شاهنشاه چون از این ماجرا آگاه شد، در ابتدا این کار را چندان بزرگ و دشوار نپنداشت.

نکته ادبی: خوار داشتن کنایه از دست‌کم گرفتنِ خطر است.

بدانست کان هست کارگر از که گفته ست با قیصر رزمساز

شاه فهمید که این ماجرا زیرِ سرِ همان کسی (گراز) است که با قیصر برای جنگ هم‌عهد شده است.

نکته ادبی: کارگر بودن در اینجا به معنای اثرگذار بودن و عاملِ اصلی بودن است.

بدان کش همی خواند و او چاره جست همی داشت آن نامور شاه سست

آن شخصی که شاه به او بدگمان بود و به دنبالِ راهی برای مهارش می‌گشت، در ظاهر خود را با شاه هماهنگ نشان می‌داد.

نکته ادبی: سست داشتن کنایه از جدی نگرفتن و یا با مدارا رفتار کردن است.

ز پرویز ترسان بد آن بدنشان ز درگاه او هم ز گردنکشان

آن بدنشان (گراز) از خسرو پرویز و سردارانِ قدرتمندِ درگاهش هراسان بود.

نکته ادبی: بدنشان به معنای بدذات و بدسیرت است.

شهنشاه بنشست با مهتران هر آنکس که بودند ز ایران سران

خسرو پرویز با بزرگان و سردارانِ ایرانی نشست و برای چاره‌اندیشی مشورت کرد.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و اشراف است.

ز اندیشه پاک دل رابشست فراوان زهر گونه ای چاره جست

ذهنِ خود را از افکارِ بیهوده پاک کرد و با تمرکز و تفکر، به دنبالِ راهی برای حلِ این مشکل گشت.

نکته ادبی: اندیشه پاک شستن کنایه از خالص کردنِ فکر برای تصمیم‌گیریِ درست است.

چو اندیشه روشن آمد فراز یکی نامه بنوشت نزد گراز

وقتی ذهنش روشن شد و به نتیجه رسید، نامه‌ای برای گراز نوشت.

نکته ادبی: فراز آمدنِ اندیشه کنایه از رسیدن به یک ایده یا راهکار است.

که از تو پسندیدم این کارکرد ستودم تو را نزد مردان مرد

در نامه نوشت: من از کارهایی که کردی راضی هستم و تو را نزدِ مردانِ بزرگ ستایش می‌کنم.

نکته ادبی: این آغازِ فریب است؛ استفاده از لحنِ ستایش‌آمیز برای گمراهیِ دشمن.

ز کردارها برفزودی فریب سر قیصر آوردی اندر نشیب

تو با حیله‌هایت، قیصرِ روم را فریب دادی و او را به ورطه‌ی سقوط و نابودی کشاندی.

نکته ادبی: نشست به معنای سقوط و جایگاهِ پست است.

چواین نامه آرند نزدیک تو پراندیشه کن رای تاریک تو

وقتی این نامه به دستت رسید، با فکرِ روشن و درایتِ خود آن را بخوان.

نکته ادبی: رای تاریک کنایه از ذهنِ آشفته یا ناآگاه است که در اینجا با طعنه به کار رفته.

همی باش تا من بجنبم زجای تو با لکشر خویش بگذار پای

منتظر بمان تا من از اینجا حرکت کنم، تو نیز با سپاهت پیشروی کن.

نکته ادبی: بگذار پای کنایه از حرکت کردن و پیش‌روی است.

چو زین روی و زان روی باشد سپاه شود در سخن رای قیصر تباه

وقتی از دو سو سپاهِ ما (سپاهِ ایران و سپاهِ گراز) او را محاصره کند، فکر و برنامه قیصر به هم می‌ریزد.

نکته ادبی: تباه شدنِ رای کنایه از شکست خوردنِ نقشه‌های ذهنی است.

به ایران و را دستگیر آوریم همه رومیان را اسیر آوریم

آن‌گاه قیصر را دستگیر کرده و تمام رومیان را اسیر می‌کنیم.

نکته ادبی: این بخشی از نقشه فریبنده خسرو برای بدگمان کردنِ قیصر نسبت به گراز است.

ز درگه یکی چاره گر برگزید سخن دان و گویا چناچون سزید

خسرو از دربار خود، شخصی چاره‌ساز، سخن‌دان و گویا را برای اجرای این نقشه برگزید.

نکته ادبی: سزید در اینجا به معنای شایسته و مناسب بودن است.

بدو گفت کاین نامه اندر نهان همی بر بکردار کارآگهان

به او گفت این نامه را مخفیانه، به شکلی که جاسوسان و کارآگاهان رفتار می‌کنند، با خود ببر.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خبرچینان و جاسوسان است.

چنان کن که رومیت بیند کسی بره بر سخن پرسد از تو بسی

طوری رفتار کن که اگر کسی تو را دید، کنجکاوی کند و از تو سوالاتی بپرسد.

نکته ادبی: این یک نقشه‌ی عملیاتی برای لو رفتنِ عمدیِ نامه است.

بگیرد تو را نزد قیصر برد گرت نزد سالار لشکر برد

اجازه بده تو را بگیرند و نزدِ قیصر یا فرمانده‌ی لشکرش ببرند.

نکته ادبی: این تدبیرِ هوشمندانه‌ی شاه برای رساندنِ نامه به دستِ دشمن است.

بپرسد تو را کز کجایی مگوی بگویش که من کهتری چاره جوی

اگر پرسیدند کجایی هستی، چیزی نگو و فقط بگو که فردی زیردست و در پیِ یافتنِ چاره هستم.

نکته ادبی: کهتری چاره‌جوی خود را به عنوان فردی ناچیز معرفی کردن برای کاهشِ حساسیتِ دشمن است.

به پیمودم این رنج راه دراز یکی نامه دارم بسوی گراز

بگو که رنجِ راهِ درازی را تحمل کردم و نامه‌ای برای گراز دارم.

نکته ادبی: تأکید بر وجودِ نامه، عطشِ دشمن برای خواندنِ آن را بیشتر می‌کند.

تواین نامه بربند بردست راست گر ایدون که بستاند از تو رواست

نامه را به بازویِ راستت ببند تا اگر آن را از تو گرفتند، طبیعی به نظر برسد.

نکته ادبی: بستن به بازو، رسمی قدیمی برای حملِ نامه‌های محرمانه بوده است.

برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو مر آن نامه را کرد بند

آن مردِ تند و تیز از پیشِ خسرو رفت و نامه را به بازوی خود بست.

نکته ادبی: نوند به معنای چابک و سریع است.

بیامد چو نزدیک قیصر رسید یکی مرد به طریق او را بدید

به نزدیکیِ لشکرگاهِ قیصر رسید و فردی او را در راه دید.

نکته ادبی: طریق به معنای راه است.

سوی قیصرش برد سر پر ز گرد دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

او را نزد قیصر بردند؛ در حالی که از ترس، چهره‌اش پر از گرد و غبار، رنگش زرد و لب‌هایش به رنگِ لاجوردی (کبود) شده بود.

نکته ادبی: تشبیه لب‌ها به لاژورد کنایه از شدتِ ترس و وحشت است.

بدو گفت قیصر که خسرو کجاست ببایدت گفت بما راه راست

قیصر از او پرسید که خسرو کجاست و باید به ما حقیقت را بگویی.

نکته ادبی: راه راست کنایه از حقیقت و اطلاعاتِ درست است.

ازو خیره شد کهتر چاره جوی ز بیمش باسخ دژم کرد روی

آن مرد که تظاهر به زیردستی می‌کرد، از ترسِ قیصر، چهره‌اش درهم رفت.

نکته ادبی: خیره شدن در اینجا به معنای مبهوت و سرگشته ماندن است.

بجویید گفت این بلاجوی را بداندیش و بدکام و بدگوی را

قیصر گفت: این بدخواه و بدگویِ ما را بگردید و تفتیش کنید.

نکته ادبی: بلاجوی در اینجا صفتِ تحقیرآمیز برای پیکِ فرستاده است.

بجستند و آن نامه از دست اوی گشاد آنک دانا بد و راه جوی

او را گشتند و نامه را از دستش یافتند و فردی دانا آن را باز کرد.

نکته ادبی: گشادنِ نامه در اینجا گامِ نهاییِ موفقیتِ نقشه‌ی خسرو است.

ازان مرز دانا سری را بجست که آن پهلوانی بخواند درست

سپس قیصر کسی را خواست که بتواند آن خط و زبانِ پهلوی را به درستی بخواند.

نکته ادبی: سری را بجست اشاره به جستجوی مترجم یا دبیرِ ماهر دارد.

چو آن نامه برخواند مرد دبیر رخ نامور شد به کردار قیر

وقتی دبیر نامه را خواند، رنگِ چهره‌ی آن فرمانده (قیصر یا گراز) از شدتِ خشم یا ترس مانند قیر سیاه شد.

نکته ادبی: رخ به کردارِ قیر شدن استعاره از تغییر رنگِ چهره بر اثر شوک و خشم است.

به دل گفت کاین بد کمین گر از دلیر آمدستم به دامش فراز

در دل با خود گفت که این گرازِ خبیث، مرا فریب داده و با این نامه به دامی بزرگ کشانده است.

نکته ادبی: دام کنایه از توطئه و نقشه‌ی زیرکانه است.

شهنشاه و لشکر چو سیصد هزار کس از پیل جنگش نداند شمار

خسرو چنان لشکر عظیمی شامل سیصد هزار سپاهی داشت که شمارِ پیلان جنگی‌اش از حد محاسبه بیرون بود.

نکته ادبی: شهنشاه به معنای شاهِ شاهان؛ پیل جنگی نماد قدرت نظامی در ایران باستان.

مرا خواست افگند در دام اوی که تاریک بادا سرانجام اوی

گراز قصد داشت مرا در دام خود گرفتار کند، اما سرانجامِ کار او تیره و تار خواهد بود.

نکته ادبی: افگند در دام، کنایه از فریب دادن و گرفتار کردن در مخمصه.

وازن جایگه لشکر اندر کشید شد آن آرزو بر دلش ناپدید

به محض اینکه گراز لشکریانش را از آن جایگاه حرکت داد، آن آرزویی که در دل داشت (به شکست کشاندن خسرو) از بین رفت.

نکته ادبی: لشکر کشیدن، به معنای حرکت دادن سپاه به سوی مقصدی خاص.

چو آگاهی آمد به سوی گراز که آن نامور شد سوی روم باز

هنگامی که به گوش گراز رسید که قیصر (روم) به سمت مرزهای خودش بازگشته است،

نکته ادبی: گراز در اینجا همان سپهبدِ خسروپرویز (شهربراز) است.

دلش گشت پر درد و رخساره زرد سواری گزید ازدلیران مرد

دلش پر از اندوه شد و چهره‌اش زردی گرفت؛ پس دلیری را از میان یارانش انتخاب کرد (تا پیامی بفرستد).

نکته ادبی: رخساره زرد شدن، کنایه از ترس و وحشت است.

یکی نامه بنوشت با باد و دم که بر من چرا گشت قیصر دژم

نامه‌ای با نهایت سرعت نوشت و پرسید که چرا قیصر از من رنجیده و خشمگین شده است؟

نکته ادبی: باد و دم، کنایه از سرعت بسیار زیاد در ارسال پیام.

از ایران چرا بازگشتی بگوی مرا کردی اندر جهان چاره جوی

بگو چرا از ایران بازگشتی؟ تو مرا در این جهان به دردسر انداختی و مجبور به چاره‌جویی کردی.

نکته ادبی: چاره‌جوی در اینجا به معنای کسی است که در موقعیت دشوار ناچار به تدبیر و نقشه کشیدن شده است.

شهنشاه داند که من کردم این دلش گردد از من پر از درد وکین

شاهنشاه می‌داند که من این کارها را کرده‌ام؛ یقیناً از دست من خشمگین و کینه‌توز خواهد شد.

نکته ادبی: دلش پر از درد و کین گشتن، کنایه از خشم شدید و میل به انتقام است.

چو قیصر نگه کرد و آن نامه دید ز لشکر گرانمایه ای برگزید

وقتی قیصر نامه را خواند، یکی از بزرگان لشکرش را انتخاب کرد.

نکته ادبی: گرانمایه، صفتِ بزرگان و اشراف لشکر.

فرستاد تازان به نزد گراز کزان ایزدت کرده بد بی نیاز

آن فرستاده را با شتاب نزد گراز روانه کرد و گفت: خدا تو را از این کار بی‌نیاز کرده بود، اما تو خود را گرفتار کردی.

نکته ادبی: تازاندن به معنای با شتاب حرکت دادن است.

که ویران کنی تاج و گاه مرا به آتش بسوزی سپاه مرا

تو که تاج و تخت مرا ویران کنی و سپاه مرا به آتش بکشی،

نکته ادبی: تاج و گاه، نماد پادشاهی و قدرت است.

کز آن نامه جز گنج دادن بباد نیامد مرا از تو ای بد نژاد

ای بدذات، از نامه‌های تو چیزی جز هدر دادن گنج‌ها و دستاوردهای پوچ عایدم نشد.

نکته ادبی: بدنژاد به معنای کسی است که اصالت و سرشت ناپاکی دارد.

مرا خواستی تا به خسرو دهی که هرگز مبادت بهی و مهی

تو نقشه کشیدی که مرا به خسرو تحویل دهی؛ خداوند هیچ‌گاه به تو بزرگی و سروری ندهد.

نکته ادبی: بهی و مهی، نماد خیر و بزرگی و سروری است.

به ایران نخواهند بیگانه ای نه قیصر نژادی نه فرزانه ای

در ایران هیچ‌گاه بیگانه‌ای را به پادشاهی نمی‌خواهند، نه کسی که از نژاد قیصر باشد و نه کسی که فرزانه نباشد.

نکته ادبی: تاکید بر هویت ملی و عدم پذیرش بیگانه در قدرت.

به قیصر بسی کرد پوزش گراز به کوشش نیامد بدامش فراز

گراز نزد قیصر بسیار عذرخواهی کرد، اما تلاش‌هایش به جایی نرسید و نتوانست او را بفریبد.

نکته ادبی: به دام فراز نیامد، کنایه از این است که تلاش‌های او برای فریب قیصر بیهوده بود.

گزین کرد خسرو پس آزاده یی سخن گوی و دانا فرستاده یی

سپس خسرو، آزاده‌ای سخن‌دان و فرستاده‌ای دانا را برگزید.

نکته ادبی: آزاده، صفتِ کسی است که دارای نجیب‌زادگی و اصالت است.

یکی نامه بنوشت سوی گراز که ای بی بها ریمن دیو ساز

نامه‌ای به گراز نوشت که ای بی‌ارزشِ دیوصفت و فریب‌کار،

نکته ادبی: ریمن به معنای آلوده و ناپاک است.

تو را چند خوانم برین بارگاه همی دورمانی ز فرمان و راه

چند بار تو را به این دربار فراخوانم؟ تو همچنان از فرمان و راه درست دور می‌مانی.

نکته ادبی: بارگاه، به معنای دربار شاه و محل حضور اوست.

کنون آن سپاهی که نزد تواند بسال و به ماه اور مزد تواند

اکنون آن سپاهی که نزد تو هستند، در واقع در سال و ماه، از آنِ من (اورمزدِ تو) هستند.

نکته ادبی: اورمزد در اینجا به معنای صاحب‌اختیار و پادشاه است.

برای و به دل ویژه با قیصرند نهانی به اندیشه دیگرند

آن‌ها در ظاهر با قیصر همراه هستند، اما در نهان اندیشه‌ی دیگری در سر دارند.

نکته ادبی: ویژه بودن با قیصر، کنایه از نزدیکی و هم‌پیمانی ظاهری است.

برما فرست آنک پیچیده اند همه سرکشی رابسیچیده اند

هر کسی از آنان که سرکشی پیشه کرده و از ما روی گردانده است، نزد ما بفرست.

نکته ادبی: پیچیده بودن به معنای منحرف شدن از مسیر حق یا پیمان است.

چواین نامه آمد بنزد گراز پر اندیشه شد کهتر دیوساز

وقتی این نامه به دست گراز رسید، آن پست‌فطرتِ دیوخوی، غرق در اندیشه و نگرانی شد.

نکته ادبی: کهتر دیوساز، صفتی تحقیرآمیز برای گراز.

گزین کرد زان نامداران سوار از ایران و نیران ده و دو هزار

او از میان آن نامدارانِ ایران و غیرایرانی، دوازده هزار سوار برگزید.

نکته ادبی: ایران و نیران، اشاره به تمام قلمرو و سپاهیان غیرایرانی تحت امر اوست.

بدان مهتران گفت یک دل شوید سخن گفتن هرکسی مشنوید

به آن بزرگان گفت: متحد و هم‌دل شوید و به سخنان پراکنده هر کسی گوش ندهید.

نکته ادبی: یک‌دل شدن، کنایه از اتحاد و پنهان‌کاری است.

بباشید یک چند زین روی آب مگیرید یک سر به رفتن شتاب

مدتی در این سوی آب بمانید و برای حرکت، شتاب‌زده عمل نکنید.

نکته ادبی: روی آب، ممکن است به منطقه‌ای جغرافیایی یا رودخانه‌ای اشاره داشته باشد.

چو هم پشت باشید با همرهان یکی کوه کندن ز بن بر توان

اگر با هم همراه باشید، می‌توانید حتی کوهی را از بنیاد برکنید (چه رسد به مقابله با سختی‌ها).

نکته ادبی: کوه کندن از بن، ضرب‌المثلی برای انجام کارهای بسیار دشوار با اتحاد.

سپه رفت تاخرهٔ اردشیر هر آنکس که بودند برنا و پیر

سپاهیان، از پیر و جوان، به سمت خره‌اردشیر حرکت کردند.

نکته ادبی: خره اردشیر نام مکانی است؛ برنا و پیر، کنایه از تمام افراد لشکر.

کشیدند لشکر بران رودبار بدان تا چه فرمان دهد شهریار

لشکریان در آن منطقه رودباری مستقر شدند تا ببینند شهریار چه دستوری می‌دهد.

نکته ادبی: رودبار به معنای سرزمینی است که رود در آن جریان دارد.

چو آگاه شد خسرو از کارشان نبود آرزومند دیدارشان

وقتی خسرو از کار آن‌ها آگاه شد، دیگر تمایلی به دیدار آن‌ها نداشت.

نکته ادبی: آرزومند دیدار نبودن، کنایه از خشم و دوری جستن پادشاه است.

بفرمود تا زاد فرخ برفت به نزدیک آن لشکر شاه تفت

دستور داد تا زاد فرخ فوراً به نزد آن لشکرِ شاه برود.

نکته ادبی: زاد فرخ، نام یکی از سرداران یا سفیران خسرو است.

چنین بود پیغام نزد سپاه که از پیش بودی مرا نیک خواه

پیام این بود: کسانی که پیش‌تر دوستدار و خیرخواه من بودند، چرا تغییر کرده‌اند؟

نکته ادبی: نیک‌خواه، به معنای وفادار و دلسوز است.

چرا راه دادی که قیصر ز روم بیاورد لشکر بدین مرز و بوم

چرا اجازه دادید قیصر از روم بیاید و لشکرش را به این مرز و بوم بکشاند؟

نکته ادبی: مرز و بوم، نماد قلمرو پادشاهی.

که بود آنک از راه یزدان بگشت ز راه و ز پیمان ما برگذشت

آن کسی که از راه یزدان (خداوند/پادشاه) منحرف شد و پیمان ما را زیر پا گذاشت، کیست؟

نکته ادبی: یزدان در اینجا استعاره از مقام شاهی است.

چو پیغام خسرو شنید آن سپاه شد از بیم رخسار ایشان سیاه

چون سپاهیان پیغام خسرو را شنیدند، از ترس، چهره‌هایشان سیاه (تیره و مضطرب) شد.

نکته ادبی: رخساره سیاه شدن، کنایه از نهایتِ ترس و وحشت است.

کس آن راز پیدا نیارست کرد بماندند با درد و رخساره زرد

هیچ‌کس یارای فاش کردن آن راز را نداشت و همه با اندوه و رنگی زرد باقی ماندند.

نکته ادبی: خامش ماندن، نشانه ترس از واکنش شاه است.

پیمبر یکی بد به دل با گراز همی داشت از آب وز باد راز

یک پیام‌رسان (یا فردی مخفی) در دل با گراز همراه بود و راز او را در برابر حوادث حفظ می‌کرد.

نکته ادبی: راز نگه داشتن از آب و باد، کنایه از حفاظتِ کاملِ اسرار است.

بیامد نهانی به نزدیکشان برافروخت جانهای تاریکشان

او پنهانی به نزد آن‌ها رفت و جان‌های سرگشته و تاریکشان را (با امید یا حیله) روشن کرد.

نکته ادبی: برافروختن جان، کنایه از دادن امید و روحیه دوباره است.

مترسید گفت ای بزرگان که شاه ندید از شما آشکارا گناه

گفت: ای بزرگان، نترسید که شاه گناه آشکاری از شما ندیده است.

نکته ادبی: آشکارا گناه، به معنای دلیلی قطعی بر خیانت است.

مباشید جز یک دل و یک زبان مگویید کز ما که شد بدگمان

فقط یک‌دل و یک‌زبان باشید و نگویید که چه کسی نسبت به ما بدگمان شده است.

نکته ادبی: یک‌دل و یک‌زبان بودن، سفارش به وحدت در پنهان‌کاری است.

وگر شد همه زیر یک چادریم به مردی همه یاد هم دیگریم

حتی اگر همه زیر یک سقف باشیم، باید در مردانگی و همراهی، به یاد یکدیگر باشیم.

نکته ادبی: زیر یک چادر بودن، کنایه از اتحاد و هم‌بستگی در عمل است.

همان چون شنیدند آواز اوی بدانست هر مهتری راز اوی

وقتی آن بزرگان سخنان او را شنیدند، هر کدام به رازِ او پی بردند.

نکته ادبی: آواز، به معنای کلام و سخن است.

مهان یکسر از جای برخاستند بران هم نشان پاسخ آراستند

همه بزرگان برخاستند و پاسخِ واحدی برای فرستاده شاه آماده کردند.

نکته ادبی: هم‌نشان بودن، به معنای هماهنگ و یک‌دست بودن در پاسخ است.

بر شاه شد زاد فرخ چو گرد سخنهای ایشان همه یاد کرد

زاد فرخ همچون گردباد به نزد شاه بازگشت و تمام حرف‌های آن‌ها را بازگو کرد.

نکته ادبی: چون گرد شدن، کنایه از سرعتِ بسیار زیاد در حرکت است.

بدو گفت رو پیش ایشان بگوی که اندر شما کیست آزار جوی

خسرو به او گفت: برو و پیش آن‌ها بگو که چه کسی میان شما به دنبال آزار است؟

نکته ادبی: آزارجوی، به معنای کسی است که فتنه‌انگیزی و خیانت می‌کند.

که به فریفتش قیصر شوم بخت به گنج و سلیح و به تاج و به تخت

همان کسی که قیصرِ بدبخت، او را با وعده گنج، سلاح و تاج و تخت فریب داده است.

نکته ادبی: شوم‌بخت، صفتی برای قیصر به معنای بخت‌برگشته.

که نزدیک ما او گنهکار شد هم از تاج و ارونگ بیزار شد

آن کسی که نزد ما گناهکار شده و از تاج و تخت (حکومت) بیزار و محروم گشته است.

نکته ادبی: ارونگ، واژه‌ای کهن برای اورنگ و تخت پادشاهی.

فرستید یک سر بدین بارگاه کسی راکه بودست زین سرگناه

همگی کسی را که در این کار دست داشته و گناهکار است، به این دربار بفرستید.

نکته ادبی: زین سرگناه، کنایه از کسی است که آغازگرِ این خیانت بوده است.

بشد زاد فرخ بگفت این سخن رخ لشکر نو ز غم شد کهن

زاد فرخ رفت و این پیام را گفت؛ با شنیدن این سخن، چهره‌ی تازه و شادابِ لشکر از غم، کهنه (پژمرده) شد.

نکته ادبی: رخِ نو کهن شدن، کنایه از تغییر وضعیت از آرامش به اضطراب شدید است.

نیارست لب را گشود ایچ کس پر از درد و خامش بماندند و بس

هیچ‌کس جرئت نکرد لب بگشاید؛ همگی غرق در درد بودند و سکوت کردند و بس.

نکته ادبی: خامش ماندن، واکنش طبیعی در برابر تهدیدات شاه است.

سبک زاد فرخ زبان برگشاد همی کرد گفتار نا خوب یاد

زاد فرخ سریعاً زبان گشود و گفتار ناخوشایندی را یادآوری کرد (تا آن‌ها را به اعتراف وادارد).

نکته ادبی: سبک زبان برگشادن، کنایه از شروعِ تند و قاطعانه سخن است.

کزین سان سپاهی دلیر و جوان نبینم کس اندر میان ناتوان

گوینده با ستایشِ دلیری و جوانیِ سربازان، آنان را به قدرتشان متوجه می‌کند و می‌گوید: در میان این سپاهِ شجاع، هیچ‌کس را ضعیف و ناتوان نمی‌بینم.

نکته ادبی: ترکیب 'کزین سان' مخفف 'که از این سان' است و 'ناتوان' در اینجا به معنای فاقد قدرت نظامی و رزم‌آوری است.

شما را چرا بیم باشد ز شاه به گیتی پراگنده دارد سپاه

چرا باید از شاه بترسید؟ او در تمام جهان سپاهی پراکنده دارد و قدرتِ متمرکزی در برابرِ شما نیست که از آن هراسی به دل راه دهید.

نکته ادبی: استفاده از 'گیتی' به معنای جهان و اشاره به وسعتِ پراکندگیِ نیروهای شاه برای تضعیفِ ابهتِ او.

بزرگی نبینم به درگاه اوی که روشن کند اختر و ماه اوی

هیچ بزرگی و شکوهی در درگاهِ او نمی‌بینم که باعث شود ستاره بخت و اقبالش همچنان درخشان و تابناک باقی بماند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای اخترشناسی کهن؛ 'روشن کردن اختر' کنایه از تأییدِ بخت و اقبالِ پادشاه از سوی آسمان است.

شما خوار دارید گفتار من مترسید یک سر ز آزار من

اگر سخنِ مرا خوار و ناچیز می‌شمارید، ایرادی ندارد؛ از خشم و آزارِ من نیز هیچ ترسی نداشته باشید.

نکته ادبی: تاکید بر آزادیِ عملِ شنوندگان برای جلب اعتماد آنان و القای حس امنیت برای شورش.

به دشنام لب را گشایید باز چه بر من چه بر شاه گردن فراز

زبان به دشنام بگشایید و آزادانه ناسزا بگویید؛ فرقی نمی‌کند که این دشنام به من باشد یا به پادشاهِ گردن‌کش و مغرور.

نکته ادبی: تساوی‌بخشی میانِ جایگاهِ فتنه‌گر و پادشاه برای شکستنِ تابویِ حرمتِ سلطنت.

هر آنکس که بشنید زو این سخن بدانست کان تخت نوشد کهن

هر کسی که این سخنان را از او شنید، به خوبی دریافت که او قصد دارد این تخت و تاجِ کهن را سرنگون و ویران کند.

نکته ادبی: واژه 'نوشد' در اینجا به معنای دگرگون‌کردن و یا ویران‌کردنِ بنیادِ چیزی است.

همه یکسر از جای برخاستند به دشنام لبها بیاراستند

تمامِ لشکریان از جای برخاستند و همگی با هم شروع به دشنام‌گویی کردند.

نکته ادبی: استفاده از 'آراستن' برای دشنام، طنزی تلخ است؛ گویی زبانشان را برای دشنام آماده کرده‌اند.

بشد زاد فرخ به خسرو بگفت که لشکر همه یار گشتند و جفت

زاد فرخ به سرعت نزد خسرو رفت و خبر داد که تمامِ لشکر با این فتنه هم‌داستان و یک‌دل شده‌اند.

نکته ادبی: ترکیب 'یار و جفت گشتن' کنایه از اتحادِ کامل و هم‌سویی در امر شورش است.

مرا بیم جانست اگر نیز شاه فرستد به پیغام نزد سپاه

او به شاه گفت که من از جانِ خود بیمناکم؛ اگر شاه بخواهد پیامی برای سپاه بفرستد، جانِ من در خطر است.

نکته ادبی: بیانِ فضای ناامنی که در آن حتی پیکِ شاه نیز در امان نیست.

بدانست خسرو که آن کژگوی همی آب و خون اندر آرد به جوی

خسرو به خوبی دریافت که آن فردِ فتنه‌انگیز و دروغ‌گو، با سخنانش آتشِ جنگ و خون‌ریزی را شعله‌ور می‌سازد.

نکته ادبی: کنایه 'آب و خون اندر آرد به جوی' به معنای برانگیختنِ فتنه‌ای است که منجر به مرگ و میر می‌شود.

ز بیم برادرش چیزی نگفت همی داشت آن راستی در نهفت

خسرو به خاطرِ ترس از برادرش، چیزی به زبان نیاورد و آن حقیقتِ تلخ را در دلِ خود پنهان داشت.

نکته ادبی: اشاره به ملاحظاتِ خانوادگی که مانع از برخوردِ قاطعِ شاه با عاملِ اصلیِ شورش می‌شود.

که پیچیده بد رستم از شهریار بجایی خود و تیغ زن ده هزار

چرا که رستم نیز از پادشاه روی‌گردان و ناراضی بود و در جایگاهِ خود، ده هزار تیغ‌زن و جنگجو داشت که از او فرمان می‌بردند.

نکته ادبی: اشاره به 'پیچیدن' به معنای سرپیچی کردن و نافرمانی؛ توصیفِ قدرتِ نظامیِ رستم که شاه را در موضعِ ضعف قرار داده بود.

دل زاده فرخ نگه داشت نیز سپه را همه روی برگاشت نیز

خسرو دلِ زاد فرخ را با تدبیر آرام کرد، اما سپاه همچنان بر سرِ موضعِ نافرمانی و شورشِ خود باقی ماند.

نکته ادبی: روی برگاشتن در اینجا به معنای وفاداری را کنار گذاشتن و مخالفت‌کردن است.