شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۶۹

فردوسی
کنون داستان گوی در داستان ازان یک دل ویک زبان راستان
ز تختی که خوانی ورا طاق دیس که بنهاد پرویز دراسپریس
سرمایهٔ آن ز ضحاک بود که ناپارسا بود و ناپاک بود
بگاهی که رفت آفریدون گرد وزان تا زیان نام مردی ببرد
یکی مرد بد در دماوند کوه که شاهش جدا داشتی ازگروه
کجا جهن بر زین بدی نام اوی رسیده بهر کشوری کام اوی
یکی نامور شاه را تخت ساخت گهر گرد بر گرد او در نشاخت
که شاه آفریدون بدوشاد بود که آن تخت پرمایه آزاد بود
درم داد مر جهن را سی هزار یکی تاج زرین و دو گوشوار
همان عهد ساری و آمل نوشت که بد مرز منشور او چون بهشت
بدانگه که ایران به ایرج رسید کزان نامداران وی آمد پدید
جهاندار شاه آفریدون سه چیز بران پادشاهی برافزود نیز
یکی تخت و آن گرزهٔ گاوسار که ماندست زو در جهان یادگار
سدیگر کجا هفت چشمه گهر همی خواندی نام او دادگر
چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز همان شاد بد زو منوچهر نیز
هر آنکس که او تاج شاهی به سود بران تخت چیزی همی برفزود
چو آمد به کیخسرو نیک بخت فراوان بیفزود بالای تخت
برین هم نشان تا به لهراسپ شد وزو همچنان تا به گشتاسپ شد
چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت که کار بزرگان نشاید نهفت
به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد فزونی چه داری به دین کارکرد
یکایک ببین تا چه خواهی فزود پس از مرگ ما راکه خواهد ستود
چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید بدید از در گنج دانش کلید
برو بر شمار سپهر بلند همی کرد پیدا چه و چون وچند
ز کیوان همه نقشها تا به ماه بران تخت کرد او به فرمان شاه
چنین تابگاه سکندر رسید ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید
همی برفزودی برو چند چیز ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز
مر آن را سکندر همه پاره کرد ز بی دانشی کار یکباره کرد
بسی از بزرگان نهان داشتند همی دست بر دست بگذاشتند
بدین گونه بد تا سر اردشیر کجا گشته بد نام آن تخت پیر
ازان تخت جایی نشانی نیافت بران آرزو سوی دیگر شتاف
بمرد او و آن تخ ازو بازماند ازان پس که کام بزرگی براند
بدین گونه بد تا به پرویزشاه رسید آن گرامی سزاوار گاه
ز هر کشوری مهتران رابخواند وزان تخت چندی سخنها براند
ازیشان فراوان شکسته بیافت به شادی سوی گرد کردن شتافت
بیاورد پس تخت شاه اردشیر ز ایران هر آنکس که بد تیزویر
بهم بر زدند آن سزاوار تخت به هنگام آن شاه پیروزبخت
ورا درگر آمد ز روم و ز چین ز مکران و بغداد و ایران زمین
هزار و صد و بیست استاد بود که کردار آن تختشان یادبود
که او را بنا شاه گشتاسپ کرد برای و به تدبیر جاماسپ کرد
ابا هریکی مرد شاگرد سی ز رومی و بغدادی و پارسی
نفرمود تا یک زمان دم زدند بدو سال تا تخت برهم زدند
چوبر پای کردند تخت بلند درخشنده شد روی بخت بلند
برش بود بالای صد شاه رش چو هفتاد رش برنهی ازبرش
صد و بیست رش نیز پهناش بود که پهناش کمتر ز بالاش بود
بلندیش پنجاه و صد شاه رش چنان بد که بر ابر سودی سرش
همان شاه رش هر رشی زو سه رش کزان سر بدیدی بن کشورش
بسی روز در ماه هر بامداد یکی فرش بودی به دیگر نهاد
همان تخت به دوازده لخت بود جهانی سراسر همه تخت بود
بروبش زرین صد و چل هزار ز پیروزه بر زر کرده نگار
همه نقرهٔ خام بد میخ بش یکی صد به مثقال با شست و شش
چو اندر بره خور نهادی چراغ پسش دشت بودی و در پیش باغ
چوخورشید درشیرگشتی درشت مرآن تخت را سوی او بود پشت
چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی گه میوه و جشنگاه آمدی
سوی میوه و باغ بودیش روی بدان تا بیابد زهرمیوه بوی
زمستان که بودی گه با دونم بر آن تخت برکس نبودی دژم
همه طاقها بود بسته ازار ز خز و سمور از در شهریار
همان گوی زرین و سیمین هزار بر آتش همی تافتی جامه دار
به مثقال ازان هریکی پانصد کز آتش شدی سرخ همچون به سد
یکی نیمه زو اندر آتش بدی دگر پیش گردان سرکش بدی
شمار ستاره ده و دو و هفت همان ماه تابان ببرجی که رفت
چه زو ایستاده چه مانده بجا بدیدی به چشم سر اخترگرا
ز شب نیز دیدی که چندی گذشت سپهر از بر خاک بر چند گشت
ازان تختها چند زرین بدی چه مایه ز زر گوهر آگین بدی
شمارش ندانست کردن کسی اگر چند بودیش دانش بسی
هرآن گوهری کش بهاخوار بود کمابیش هفتاد دینار بود
بسی نیز بگذشت بر هفتصد همی گیر زین گونه از نیک و بد
بسی سرخ گوگرد بدکش بها ندانست کس مایه و منتها
که روشن بدی در شب تیره چهر چوناهید رخشان شدی بر سپهر
دو تخت از بر تخت پرمایه بود ز گوهر بسی مایه بر مایه بود
کهین تخت را نام بد میش سار سر میش بودی برو بر نگار
مهین تخت راخواندی لاژورد که هرگز نبودی بر و باد و گرد
سه دیگر سراسر ز پیروزه بود بدو هر که دیدیش دلسوزه بود
ازین تابدان پایه بودی چهار همه پایه زرین و گوهرنگار
هرآنکس که دهقان بد و زیردست ورامیش سر بود جای نشست
سواران ناباک روز نبرد شدندی بران گنبد لاژورد
به پیروزه بر جای دستور بود که از کدخداییش رنجور بود
چو بر تخت پیروزه بودی نشست خردمند بودی و مهترپرست
چو رفتی به دستوری رهنمای مگر یافتی نزد پرویز جای
یکی جامه افکنده بد زربفت برش بود وبالاش پنجاه و هفت
بگوهر همه ریشه ها بافته زبر شوشهٔ زر برو تافته
بدو کرده پیدانشان سپهر چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر
ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه پدیدار کرده ز هر دستگاه
هم از هفت کشور برو بر نشان ز دهقان و از رزم گردنکشان
برو بر نشان چل و هشت شاه پدیدار کرده سر تاج و گاه
برو بافته تاج شاهنشهان چنان جامه هرگز نبد درجهان
به چین دریکی مرد بد بی همال همی بافت آن جامه راهفت سال
سرسال نو هرمز فوردین بیامد بر شاه ایران زمین
ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه گران مایگان برگرفتند راه
به گسترد روز نو آن جامه را ز شادی جداکرد خوکامه را
بران جامه بر مجلس آراستند نوازندهٔ رود و می خواستند
همی آفرین خواند سرکش برود شهنشاه را داد چندی درود
بزرگان به رو گوهر افشاندند که فرش بزرگش همی خواندند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتی حماسی و اسطوره‌ای از سرگذشتِ تختِ افسانه‌ای موسوم به «طاقدیس» است. این اثر با ترسیم سیر تاریخی این تخت از دوران فریدون و جمشید تا کیخسرو و در نهایت بازسازی شکوهمند آن توسط خسرو پرویز، شکوه هنر و تمدن ایرانی را به تصویر می‌کشد. شاعر در این قطعات، ضمن برشمردن نام پادشاهان و معماران بزرگ، بر اهمیتِ حفظِ میراث فرهنگی و دانشِ گذشتگان تأکید دارد.

فضای حاکم بر این اشعار، ترکیبی از ستایشِ پادشاهی و هنرِ معماری است. نکته‌ی مرکزیِ متن، پیوندِ میانِ خردِ انسانی (جاماسپ)، هنرِ دست (استادانِ رومی و ایرانی) و قدرتِ پادشاهی (خسرو پرویز) است که در نهایت منجر به خلق اثری بی‌بدیل و فلکی‌مانند می‌شود. این نوشتار همچنین هشداری است بر ناپایداریِ دنیا؛ چرا که این تخت بارها به دستِ بیگانگان (اسکندر) ویران و دوباره به همتِ شاهانِ بعدی احیا شده است.

معنای روان

کنون داستان گوی در داستان ازان یک دل ویک زبان راستان

اکنون داستان‌گو به بازگویی داستانِ آن گروهِ راستین که یک‌دل و یک‌زبان بودند، می‌پردازد.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «یک دل و یک زبان» کنایه از اتحاد و صداقت مطلق است.

ز تختی که خوانی ورا طاق دیس که بنهاد پرویز دراسپریس

در مورد تختی که آن را «طاقدیس» می‌نامی، همان که خسرو پرویز در مکانی به نام اسپریس بنا نهاد.

نکته ادبی: «طاقدیس» نامی است که به معنای شبیه به طاقِ آسمان یا طاقی بلند است. اسپریس نام مکان است.

سرمایهٔ آن ز ضحاک بود که ناپارسا بود و ناپاک بود

سرمایه و مصالح اولیه آن از اموالِ ضحاک تأمین شد که فردی پلید و ناپاک بود.

نکته ادبی: تضاد میانِ شکوهِ تخت و منشأ ناپاکِ ثروتِ آن، اشاره به چرخه‌ی تاریخ دارد.

بگاهی که رفت آفریدون گرد وزان تا زیان نام مردی ببرد

زمانی که فریدونِ پهلوان بر تخت نشست، از آن پس بود که نام و نشانِ مردانگی زنده شد.

نکته ادبی: «آفریدون» شکل کهن و پهلویِ «فریدون» است.

یکی مرد بد در دماوند کوه که شاهش جدا داشتی ازگروه

مردی در کوه دماوند بود که شاه او را از دیگران جدا ساخته بود (به خاطر مهارتش).

نکته ادبی: اشاره به شخصیت «جهن» که معمار یا صنعتگرِ نامی بوده است.

کجا جهن بر زین بدی نام اوی رسیده بهر کشوری کام اوی

نام او «جهن» بود و آوازه‌ی هنرش در هر کشوری پیچیده و به کمال رسیده بود.

نکته ادبی: «بر زین بدی نام اوی» استعاره از شهرت و آوازه‌ی اوست.

یکی نامور شاه را تخت ساخت گهر گرد بر گرد او در نشاخت

او برای پادشاهی نامدار، تختی ساخت که گرداگرد آن را با جواهرات و گوهرها تزئین کرد.

نکته ادبی: «نشاختن» در اینجا به معنای نشاندن یا آراستن به کار رفته است.

که شاه آفریدون بدوشاد بود که آن تخت پرمایه آزاد بود

فریدونِ شاه از این تخت شادمان بود، چرا که این تختِ گرانبها، نمادِ آزادی و قدرت بود.

نکته ادبی: «آزاد» در متون کهن به معنای شریف، اصیل و ارجمند نیز به کار می‌رود.

درم داد مر جهن را سی هزار یکی تاج زرین و دو گوشوار

فریدون به «جهن» سی‌هزار درم و یک تاج زرین و دو گوشواره پاداش داد.

نکته ادبی: سخاوتِ شاه در پاداش دادن به هنرمند نشان‌دهنده‌ی ارزشِ هنر است.

همان عهد ساری و آمل نوشت که بد مرز منشور او چون بهشت

همچنین عهدنامه‌ای برای شهرهای ساری و آمل نوشت که به خاطرِ منشورِ او، آن سرزمین‌ها همچون بهشت آباد شد.

نکته ادبی: اشاره به آبادانیِ سرزمین‌های مازندران و طبرستان به دست پادشاهان.

بدانگه که ایران به ایرج رسید کزان نامداران وی آمد پدید

در زمانی که پادشاهی به ایرج رسید، از آن خاندانِ نامدار، او برگزیده شد.

نکته ادبی: اشاره به تقسیم پادشاهی فریدون میان فرزندانش.

جهاندار شاه آفریدون سه چیز بران پادشاهی برافزود نیز

فریدونِ جهان‌دار سه چیزِ ارزشمند به آن پادشاهی افزود.

نکته ادبی: در اینجا «سه چیز» به عنوان میراثِ سلطنت معرفی می‌شود.

یکی تخت و آن گرزهٔ گاوسار که ماندست زو در جهان یادگار

یکی همان تخت و دیگری گرزِ گاوسر که از آن دوران در جهان به یادگار مانده است.

نکته ادبی: «گرز گاوسر» نمادِ مشهورِ فریدون در شاهنامه است.

سدیگر کجا هفت چشمه گهر همی خواندی نام او دادگر

سومین چیز، مجموعه‌ای از هفت چشمه‌ی گوهر بود که او آن را «دادگر» می‌نامید.

نکته ادبی: «هفت چشمه گهر» احتمالاً به گنجینه‌ای از جواهرات گرانبها اشاره دارد.

چو ایرج بشد زو بماند این سه چیز همان شاد بد زو منوچهر نیز

پس از ایرج این سه چیز باقی ماند و منوچهر نیز از داشتن آن‌ها شادمان بود.

نکته ادبی: تداومِ این اشیاء به عنوان نمادهای مشروعیتِ پادشاهی است.

هر آنکس که او تاج شاهی به سود بران تخت چیزی همی برفزود

هر کسی که تاج شاهی بر سر می‌گذاشت، چیزی به شکوهِ آن تخت می‌افزود.

نکته ادبی: تکاملِ تدریجیِ تخت توسطِ شاهانِ متوالی.

چو آمد به کیخسرو نیک بخت فراوان بیفزود بالای تخت

وقتی نوبت به کیخسرویِ نیک‌بخت رسید، ارتفاع و عظمتِ تخت را بسیار افزود.

نکته ادبی: تغییراتِ تخت نشان‌دهنده‌ی سلیقه و قدرتِ هر پادشاه است.

برین هم نشان تا به لهراسپ شد وزو همچنان تا به گشتاسپ شد

این روندِ افزوده شدن، تا زمان لهراسپ و سپس گشتاسپ ادامه یافت.

نکته ادبی: تداومِ یک سنتِ تاریخی در میانِ سلسله‌های پادشاهی.

چو گشتاسپ آن تخت رادید گفت که کار بزرگان نشاید نهفت

چون گشتاسپ آن تخت را دید، گفت که کارِ بزرگان نباید پوشیده و پنهان بماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ نمایان بودنِ شکوهِ پادشاهی.

به جاماسپ گفت ای گرانمایه مرد فزونی چه داری به دین کارکرد

به جاماسپِ خردمند گفت: ای مردِ گرانمایه، برای بهبود و پیشرفتِ این کار چه اندیشه‌ای داری؟

نکته ادبی: جاماسپ به عنوان نمادِ خرد و دانش در دربار گشتاسپ شناخته می‌شود.

یکایک ببین تا چه خواهی فزود پس از مرگ ما راکه خواهد ستود

همه چیز را بررسی کن که چه می‌توان افزود تا پس از مرگِ ما، آیندگان ما را ستایش کنند.

نکته ادبی: اشاره به جاودانگی از طریقِ آثارِ هنری و معماری.

چو جا ماسپ آن تخت رابنگرید بدید از در گنج دانش کلید

وقتی جاماسپ به تخت نگریست، کلیدِ گنجینه‌ی دانش را در آن یافت.

نکته ادبی: تخت صرفاً یک وسیله نبود، بلکه نمادِ کیهان‌شناسی و علم بود.

برو بر شمار سپهر بلند همی کرد پیدا چه و چون وچند

او بر روی تخت، محاسباتِ آسمانِ بلند و کیهان را با جزئیات ترسیم کرد.

نکته ادبی: اشاره به نجوم و نقشه‌ی ستارگان.

ز کیوان همه نقشها تا به ماه بران تخت کرد او به فرمان شاه

از سیاره کیوان تا ماه، تمامِ نقش‌های آسمانی را به فرمانِ شاه بر تخت نقش زد.

نکته ادبی: «کیوان» در قدیم دورترین سیاره‌ی شناخته شده بود.

چنین تابگاه سکندر رسید ز شاهان هر آنکس که آن گاه دید

چنین تختی به زمان اسکندر رسید و هر پادشاهی که آن را دید، در شگفتی ماند.

نکته ادبی: اشاره به دورانِ گذار و تهاجمِ اسکندر.

همی برفزودی برو چند چیز ز زر و ز سیم و ز عاج و ز شیز

هر شاهی بر آن چیزی از زر، سیم، عاج و چوبِ شیز می‌افزود.

نکته ادبی: «شیز» نام چوبی سیاه و گرانبها (آبنوس) است.

مر آن را سکندر همه پاره کرد ز بی دانشی کار یکباره کرد

اما اسکندر به خاطرِ نادانی، آن تخت را تکه‌تکه و ویران کرد.

نکته ادبی: نقدِ رفتارهای تخریب‌گرانه در طولِ تاریخ.

بسی از بزرگان نهان داشتند همی دست بر دست بگذاشتند

بسیاری از بزرگانِ آن روزگار، قطعاتِ تخت را پنهان کردند و به امیدِ آینده، دست نگه داشتند.

نکته ادبی: تلاش برای حفظِ میراثِ فرهنگی در برابرِ فاتحانِ نادان.

بدین گونه بد تا سر اردشیر کجا گشته بد نام آن تخت پیر

این وضعیت تا زمان اردشیر ادامه یافت، همان زمانی که تختِ قدیمیِ شاهانه از بین رفته بود.

نکته ادبی: «پیر» در اینجا به معنای قدیمی و کهن است.

ازان تخت جایی نشانی نیافت بران آرزو سوی دیگر شتاف

اردشیر نشانی از آن تخت نیافت و با ناامیدی به دنبالِ آرزویِ دیگری رفت.

نکته ادبی: اشاره به شکستِ تلاش‌ها برای بازسازی در آن مقطع.

بمرد او و آن تخ ازو بازماند ازان پس که کام بزرگی براند

اردشیر درگذشت و تخت همچنان ویران ماند، پس از آنکه به هدفِ والایِ خود رسیده بود.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ آرزوهای انسانی.

بدین گونه بد تا به پرویزشاه رسید آن گرامی سزاوار گاه

تا اینکه نوبت به خسرو پرویز رسید و آن تختِ ارزشمند به او رسید.

نکته ادبی: خسرو پرویز آخرین احیاکننده‌ی این تختِ اساطیری است.

ز هر کشوری مهتران رابخواند وزان تخت چندی سخنها براند

پرویز بزرگانِ هر کشور را فراخواند و درباره‌ی آن تختِ کهن سخن‌ها گفت.

نکته ادبی: مشورت با نخبگان برای احیایِ شکوهِ گذشته.

ازیشان فراوان شکسته بیافت به شادی سوی گرد کردن شتافت

از میان آنان قطعاتِ بسیاری را یافت و با شادی تصمیم گرفت آن را دوباره گردآوری کند.

نکته ادبی: «شکسته» در اینجا به معنای قطعاتِ متلاشی شده‌ی تخت است.

بیاورد پس تخت شاه اردشیر ز ایران هر آنکس که بد تیزویر

سپس تختِ شاه اردشیر را آوردند و تمامِ استادانِ زیرکِ ایران را جمع کردند.

نکته ادبی: «تیزویر» یعنی باهوش و کاردان.

بهم بر زدند آن سزاوار تخت به هنگام آن شاه پیروزبخت

در زمانِ آن شاهِ پیروزبخت، دوباره آن تختِ شایسته را به هم پیوند دادند.

نکته ادبی: نمادِ بازسازیِ تمدن و قدرتِ ملی.

ورا درگر آمد ز روم و ز چین ز مکران و بغداد و ایران زمین

هنرمندان از روم، چین، مکران، بغداد و ایران‌زمین برای ساختِ آن گرد آمدند.

نکته ادبی: اشاره به گستره‌ی تمدنیِ ایران در آن دوران و استفاده از دانشِ مللِ مختلف.

هزار و صد و بیست استاد بود که کردار آن تختشان یادبود

هزار و صد و بیست استادِ ماهر بودند که ساختارِ آن تخت را در یاد داشتند.

نکته ادبی: دقتِ تاریخی در تعدادِ استادان.

که او را بنا شاه گشتاسپ کرد برای و به تدبیر جاماسپ کرد

تخت را شاه گشتاسپ بنا نهاده بود و با تدبیرِ جاماسپ ساخته شده بود.

نکته ادبی: یادآوریِ ریشه‌ی تاریخیِ تخت.

ابا هریکی مرد شاگرد سی ز رومی و بغدادی و پارسی

هر یک از استادان، سی شاگرد داشتند که از رومی، بغدادی و پارسی بودند.

نکته ادبی: توصیفِ یک کارگاهِ بزرگِ هنری و مهندسی.

نفرمود تا یک زمان دم زدند بدو سال تا تخت برهم زدند

به آنان دستور داد که حتی لحظه‌ای دست از کار نکشند، تا اینکه پس از دو سال تخت را دوباره برپا کردند.

نکته ادبی: تأکید بر جدیت و سخت‌کوشی در کارِ هنری.

چوبر پای کردند تخت بلند درخشنده شد روی بخت بلند

وقتی تختِ بلند را برپا کردند، بخت و اقبالِ شاه درخشان شد.

نکته ادبی: پیوند میانِ شکوهِ معماری و عزتِ پادشاه.

برش بود بالای صد شاه رش چو هفتاد رش برنهی ازبرش

ارتفاع آن به اندازه‌ی صد رشِ شاهی بود، و اگر هفتاد رش دیگر بر آن می‌افزودی، بلندتر می‌شد.

نکته ادبی: «رش» واحدِ اندازه‌گیری قدیمی (تقریباً معادلِ ذراع) است.

صد و بیست رش نیز پهناش بود که پهناش کمتر ز بالاش بود

صد و بیست رش هم پهنای آن بود که البته پهنایش از بلندی‌اش کمتر بود.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ ابعادِ هندسیِ بنا.

بلندیش پنجاه و صد شاه رش چنان بد که بر ابر سودی سرش

ارتفاعِ کل آن صد و پنجاه رش بود، چنان بلند بود که سرش به ابرها می‌سایید.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای نشان دادنِ عظمتِ تخت.

همان شاه رش هر رشی زو سه رش کزان سر بدیدی بن کشورش

هر رشِ آن تخت، سه رشِ معمولی بود و از بالای آن می‌شد پایین‌ترین نقطه‌ی کشور را دید.

نکته ادبی: اغراق در موردِ دیدِ وسیع از بالای تخت.

بسی روز در ماه هر بامداد یکی فرش بودی به دیگر نهاد

هر بامداد، فرشی متفاوت بر روی آن پهن می‌کردند.

نکته ادبی: نمادی از تجمل و شکوهِ دربار.

همان تخت به دوازده لخت بود جهانی سراسر همه تخت بود

آن تخت از دوازده بخش تشکیل شده بود و گویی تمامِ جهان در آن تخت خلاصه شده بود.

نکته ادبی: اشاره به نمادین بودنِ تخت که جهانِ کوچک (میکروکاسموس) است.

بروبش زرین صد و چل هزار ز پیروزه بر زر کرده نگار

بر روی آن صد و چهل هزار میخِ زرین بود که با فیروزه‌هایی بر زر نقش‌اندازی شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ جزئیاتِ طلاکوبی و جواهرکاری.

همه نقرهٔ خام بد میخ بش یکی صد به مثقال با شست و شش

تمامِ میخ‌ها از نقره‌ی خالص بود و هر کدام پنجاه و شش مثقال وزن داشت.

نکته ادبی: دقت در ذکرِ وزن و جنسِ مصالح.

چو اندر بره خور نهادی چراغ پسش دشت بودی و در پیش باغ

هنگامی که خورشید وارد برج حمل می‌شد، جایگاه تخت را طوری تنظیم می‌کردند که پشت آن دشت و روبه‌روی آن باغی مصفا باشد.

نکته ادبی: «خور» کوتاه‌شده خورشید است و «بره» اشاره به صورت فلکی حمل (Aries) در تقویم نجومی قدیم دارد.

چوخورشید درشیرگشتی درشت مرآن تخت را سوی او بود پشت

هنگامی که خورشید به برج اسد (شیر) می‌رسید، جایگاه تخت را به سمتی برمی‌گرداندند که مناسبِ آن فصل باشد.

نکته ادبی: اشاره به تنظیمات اقلیمی تخت پادشاه بر اساس حرکت خورشید در بروج دوازده‌گانه.

چو هنگامهٔ تیر ماه آمدی گه میوه و جشنگاه آمدی

زمانی که ماه تیر و فصل میوه‌ها و جشن و سرور فرا می‌رسید، چیدمانِ فضا تغییر می‌کرد.

نکته ادبی: «هنگامه» به معنای زمان مناسب یا موسم است.

سوی میوه و باغ بودیش روی بدان تا بیابد زهرمیوه بوی

توجه و نگاه پادشاه به سمت باغ و میوه‌ها بود تا بتواند از عطر خوشِ میوه‌ها لذت ببرد.

نکته ادبی: «زهرمیوه» در اینجا به معنای بوی خوش و دل‌انگیز میوه است.

زمستان که بودی گه با دونم بر آن تخت برکس نبودی دژم

در فصل زمستان که هوا سرد بود، هیچ‌کس بر روی آن تخت‌ها احساس اندوه یا سرما نمی‌کرد.

نکته ادبی: «دژم» به معنای غمگین و افسرده است که اینجا کنایه از رنج سرما را دارد.

همه طاقها بود بسته ازار ز خز و سمور از در شهریار

تمامی طاق‌ها با پرده‌هایی از خز و پوست سمور که دربارِ شهریار بود، پوشیده و بسته می‌شد تا از ورود سرما جلوگیری شود.

نکته ادبی: «ازار» در اینجا به معنای پوشش و پرده است.

همان گوی زرین و سیمین هزار بر آتش همی تافتی جامه دار

هزاران گوی طلا و نقره را بر روی آتش می‌گذاشتند تا سرخ و داغ شوند و گرمای محیط را تأمین کنند.

نکته ادبی: «جامه دار» اشاره به متصدیان این کار است که گوی‌های فلزی را گرم می‌کردند.

به مثقال ازان هریکی پانصد کز آتش شدی سرخ همچون به سد

وزن هر کدام از این گوی‌ها پانصد مثقال بود که در اثر گرمای آتش، همچون گلِ سرخِ بهاری درخشان می‌شدند.

نکته ادبی: تشبیه گوی‌های داغ به «به» (میوه به) از جهت سرخی و درخشش.

یکی نیمه زو اندر آتش بدی دگر پیش گردان سرکش بدی

نیمی از این گوی‌ها در میان آتش بود و نیم دیگرش به سمت بیرون و فضای مجلس قرار داشت تا فضا را گرم کند.

نکته ادبی: «سرکش» در اینجا صفتِ گوی‌هایی است که از آتش بیرون زده‌اند.

شمار ستاره ده و دو و هفت همان ماه تابان ببرجی که رفت

تعداد ستاره‌ها و حرکت دوازده برج و هفت سیاره را در گردش ماه می‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ احکام نجوم که در قدیم برای شاهان ضروری بود.

چه زو ایستاده چه مانده بجا بدیدی به چشم سر اخترگرا

چه ستاره‌های ثابت و چه سیاره‌های متحرک، همه را به راحتی با چشم می‌دید و شناسایی می‌کرد.

نکته ادبی: «اخترگرا» کسی است که به نجوم و ستاره‌شناسی تسلط دارد.

ز شب نیز دیدی که چندی گذشت سپهر از بر خاک بر چند گشت

در شب نیز می‌دانست که چه مقدار از زمان گذشته و آسمان به چه اندازه‌ای بر فراز زمین چرخیده است.

نکته ادبی: اشاره به توانایی شاه در تشخیص زمان از طریق رصد افلاک.

ازان تختها چند زرین بدی چه مایه ز زر گوهر آگین بدی

تخت‌های فراوانی در آنجا بود که از طلا ساخته شده و با جواهرات گران‌بها تزیین شده بود.

نکته ادبی: «گوهر آگین» یعنی جواهرنشان.

شمارش ندانست کردن کسی اگر چند بودیش دانش بسی

تعداد این اشیاء چنان زیاد بود که حتی داناترین افراد نیز قادر به شمارش آن‌ها نبودند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شکوه دربار.

هرآن گوهری کش بهاخوار بود کمابیش هفتاد دینار بود

کم‌ارزش‌ترین جواهری که در آنجا یافت می‌شد، هفتاد دینار قیمت داشت.

نکته ادبی: «بهاخوار» یعنی چیزی که ارزشش اندک است (در مقایسه با سایر جواهرات).

بسی نیز بگذشت بر هفتصد همی گیر زین گونه از نیک و بد

ارزش بسیاری از آن‌ها به هفتصد دینار می‌رسید و این وضعیتِ تمامِ اموال خوب و بدِ دربار بود.

نکته ادبی: تداومِ توصیفِ ثروت افسانه‌ای.

بسی سرخ گوگرد بدکش بها ندانست کس مایه و منتها

گوگرد سرخی در آنجا بود که چنان ارزشمند بود که هیچ‌کس نمی‌دانست نهایت قیمت آن چقدر است.

نکته ادبی: «گوگرد سرخ» در کیمیاگری و متون کهن نماد گوهری بسیار کمیاب و جادویی است.

که روشن بدی در شب تیره چهر چوناهید رخشان شدی بر سپهر

این گوگرد در شب‌های تاریک چنان می‌درخشید که مانند سیاره ناهید در آسمان پرتوافشانی می‌کرد.

نکته ادبی: تشبیه گوگرد به سیاره ناهید (زهره) از نظر درخشندگی.

دو تخت از بر تخت پرمایه بود ز گوهر بسی مایه بر مایه بود

دو تخت دیگر بر روی آن تخت‌های ارزشمند قرار داشت که پر از جواهرات گران‌بها بود.

نکته ادبی: «مایه بر مایه» کنایه از انباشتگی و کثرت جواهرات است.

کهین تخت را نام بد میش سار سر میش بودی برو بر نگار

نام یکی از این تخت‌ها «میش‌سار» بود و تصویری از سرِ میش بر روی آن نگارگری شده بود.

نکته ادبی: «میش‌سار» یعنی شبیه به میش.

مهین تخت راخواندی لاژورد که هرگز نبودی بر و باد و گرد

تخت بزرگ‌تر را «لاژورد» می‌نامیدند که بسیار نفیس بود و هیچ‌گونه آلودگی یا گرد و غباری بر آن نمی‌نشست.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد، سنگ قیمتی آبی‌رنگ.

سه دیگر سراسر ز پیروزه بود بدو هر که دیدیش دلسوزه بود

تخت سوم سراسر از سنگ فیروزه بود که هرکس آن را می‌دید، شیفته و دل‌سوز آن می‌شد.

نکته ادبی: «دلسوزه» کنایه از دل‌ربا و فریبنده است.

ازین تابدان پایه بودی چهار همه پایه زرین و گوهرنگار

این تخت‌ها چهار پایه داشتند که همگی از طلا ساخته شده و با جواهرات تزیین شده بودند.

نکته ادبی: «گوهرنگار» به معنای آراسته به جواهر.

هرآنکس که دهقان بد و زیردست ورامیش سر بود جای نشست

هر کشاورز یا زیردستی که اجازه نشستن داشت، جایگاهش بر تختِ «میش‌سر» بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده سلسله‌مراتب دربار.

سواران ناباک روز نبرد شدندی بران گنبد لاژورد

سوارکاران دلاور در روزهای نبرد، بر تختِ لاژورد می‌نشستند.

نکته ادبی: «ناباک» به معنای بی‌باک و شجاع.

به پیروزه بر جای دستور بود که از کدخداییش رنجور بود

بر تخت فیروزه، جایگاه وزیر بود که به خاطر مدیریت امور مملکتی، خسته و رنجور بود.

نکته ادبی: «دستور» در متون کهن به معنای وزیر یا مشاور است.

چو بر تخت پیروزه بودی نشست خردمند بودی و مهترپرست

هنگامی که شاه بر تخت فیروزه می‌نشست، بسیار خردمند و بزرگ‌منش بود و قدر بزرگان را می‌دانست.

نکته ادبی: «مهترپرست» یعنی کسی که اهل احترام به بزرگان و بزرگی‌جویی است.

چو رفتی به دستوری رهنمای مگر یافتی نزد پرویز جای

هرگاه فردی با اجازه راهنما به دربار می‌رفت، اگر شایسته بود، نزد خسرو پرویز جایگاهی می‌یافت.

نکته ادبی: «پرویز» نام پادشاه ساسانی است.

یکی جامه افکنده بد زربفت برش بود وبالاش پنجاه و هفت

پارچه‌ای زربفت (طلاکوب) در آنجا پهن بود که ارتفاع آن پنجاه و هفت واحد (ذراع) بود.

نکته ادبی: «زربفت» پارچه‌ای که در آن از نخ‌های طلا استفاده شده است.

بگوهر همه ریشه ها بافته زبر شوشهٔ زر برو تافته

ریشه‌های آن با جواهر بافته شده بود و روی آن قطعات طلا (شوشه) درخشش داشت.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ صنایع دستی و ظرافت فرش.

بدو کرده پیدانشان سپهر چو بهرام و کیوان و چون ماه و مهر

بر روی آن، نشانه‌های کیهانی همچون بهرام (مریخ)، کیوان (زحل)، ماه و خورشید نقش بسته بود.

نکته ادبی: اشاره به نقش‌ونگارهای نجومی فرش.

ز کیوان و تیر و ز گردنده ماه پدیدار کرده ز هر دستگاه

تمامی سیارات و گردش ماه در دستگاه‌های مختلف بر روی آن فرش نمایان بود.

نکته ادبی: «دستگاه» در اینجا به معنای آرایش و چیدمان نجومی است.

هم از هفت کشور برو بر نشان ز دهقان و از رزم گردنکشان

همچنین نشانِ هفت اقلیم (جهان)، کشاورزان و صحنه‌های نبرد دلاوران بر آن دیده می‌شد.

نکته ادبی: «هفت کشور» اصطلاح قدیم برای تقسیم‌بندی جهان.

برو بر نشان چل و هشت شاه پدیدار کرده سر تاج و گاه

نقش چهل و هشت پادشاه نیز به همراه تاج و تخت‌شان بر روی آن فرش بافته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به هنرِ مینیاتور و نقش‌پردازیِ دقیق.

برو بافته تاج شاهنشهان چنان جامه هرگز نبد درجهان

تاج‌های پادشاهان نیز بر آن فرش بافته شده بود؛ چنان فرشی در تمام جهان بی‌نظیر بود.

نکته ادبی: تاکید بر منحصر‌به‌فرد بودن اثر هنری.

به چین دریکی مرد بد بی همال همی بافت آن جامه راهفت سال

مردی بی‌همتا در چین بود که این فرش را طی هفت سال بافت.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های مربوط به فرش‌های باشکوهِ شرق.

سرسال نو هرمز فوردین بیامد بر شاه ایران زمین

در آغاز سال نو، هرمزد (هنرمند) نزد پادشاه ایران آمد.

نکته ادبی: «هرمز» در اینجا نام هنرمندِ بافنده است.

ببرد آن کیی فرش نزدیک شاه گران مایگان برگرفتند راه

آن فرشِ شاهانه را نزد پادشاه آورد و بزرگان او را همراهی می‌کردند.

نکته ادبی: «گران‌مایگان» به معنای بزرگان و اشراف است.

به گسترد روز نو آن جامه را ز شادی جداکرد خوکامه را

در روز نوروز آن فرش را پهن کرد و شادی را جایگزینِ اندوهِ دوری کرد.

نکته ادبی: «خوکامه» در اینجا کنایه از اندوه یا بی‌حوصلگی است.

بران جامه بر مجلس آراستند نوازندهٔ رود و می خواستند

بر روی آن فرش، مجلس را آراستند و درخواست کردند که نوازندگان موسیقی بنوازند.

نکته ادبی: اشاره به مراسم جشن در نوروز.

همی آفرین خواند سرکش برود شهنشاه را داد چندی درود

نوازنده با صدایی رسا برای شاه آفرین خواند و به او درود فرستاد.

نکته ادبی: «سرکش» در اینجا صفتِ نوازنده یا کسی است که با صلابت آواز می‌خواند.

بزرگان به رو گوهر افشاندند که فرش بزرگش همی خواندند

بزرگان بر آن فرش گوهر افشاندند و آن را «فرشِ بزرگ» نامیدند.

نکته ادبی: رسمِ «نثار» یا گوهر افشانی بر سرِ شاه و بزرگان در اعیاد.