شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۴۵

فردوسی
چو آگاهی آمد به شاه بزرگ که از بیشه بیرون خرامید گرگ
سپاهی بیاورد بهرام گرد که از آسمان روشنایی ببرد
بخراد بر زین چنین گفت شاه که بگزین برین کار بر چارماه
یکی سوی خاقان بی مایه پوی سخن هرچ دانی که باید بگوی
به ایران و نیران تو داناتری همان بر زبان بر تواناتری
در گنج بگشاد و چندان گهر بیاورد شمشیر و زرین کمر
که خراد برزین بران خیره ماند همی در نهان نام یزدان بخواند
چو باهدیه ها راه چین بر گرفت به جیحون یکی راه دیگر گرفت
چو نزدیک درگاه خاقان رسید نگه کرد و گوینده ای برگزید
بدان تا بگوید که از نزد شاه فرستاده آمد بدین بارگاه
چو بشنید خاقان بیاراست گاه بفرمود تا برگشادند راه
فرستاده آمد به تنگی فراز زبان کرد کوتاه و بردش نماز
بدو گفت هرگه که فرمان دهی بگفتن زبان بر گشاید رهی
بدو گفت خاقان به شیرین زبان دل مردم پیر گردد جوان
بگو آن سخنها که سود اندروست سخن گفت مغزست و ناگفته پوست
چو خراد بر زین شنید آن سخن بیاد آمدش کینهای کهن
نخست آفرین کرد بر کردگار توانا دانندهٔ روزگار
که چرخ و مکان و زمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید
همان چرخ گردندهٔ بی ستون چرا نه به فرمان او در نه چون
بدان آفرین کو جهان آفرید بلند آسمان و زمین گسترید
توانا و دانا و دارنده اوست سپهر و زمین رانگارنده اوست
به چرخ اندرون آفتاب آفرید شب و روز و آرام و خواب آفرید
توانایی اوراست ما بنده ایم همه راستیهاش گوینده ایم
یکی را دهد تاج و تخت بلند یکی را کند بنده و مستمند
نه با اینش مهر و نه با آنش کین نداند کس این جز جهان آفرین
که یک سر همه خاک را زاده ایم به بیچاره تن مرگ را داده ایم
نخست اندر آیم ز جم برین جهاندار طهمورث بافرین
چنین هم برو تاسر کی قباد همان نامداران که داریم یاد
برین هم نشان تا به اسفندیار چو کیخسرو و رستم نامدار
ز گیتی یکی دخمه شان بود بهر چشیدند بر جای تریاک زهر
کنون شاه ایران بتن خویش تست همه شاد و غمگین به کم بیش تست
به هنگام شاهان با آفرین پدر مادرش بود خاقان چین
بدین روز پیوند ما تازه گشت همه کار بر دیگر اندازه گشت
ز پیروز گر آفرین بر تو باد سرنامداران زمین تو باد
همی گفت و خاقان بدو داده گوش چنین گفت کای مرد دانش فروش
به ایران اگر نیز چون توکسست ستاینده آسمان او بسست
بران گاه جایی بپرداختش به نزدیکی خویش به نشاختش
به فرمان او هدیه ها پیش برد یکایک به گنج ور او برشمرد
بدو گفت خاقان که بی خواسته مبادی تو اندر جهان کاسته
گر از من پذیرفت خواهی تو چیز بگو تا پذیرم من آن چیز نیز
وگر نه ز هدیه تو روشن تری بدانندگان جهان افسری
یکی جای خرم بپرداختند ز هر گونه ای جامه ها ساختند
بخوان و شکار و ببزم و به می به نزدیک خاقان بدی نیک پی
همی جست و روزیش جایی بیافت به مردی به گفتارش اندر شتافت
همی گفت بهرام بدگوهرست از آهر من بد کنش بدترست
فروشد جهاندیدگان را به چیز که آن چیزگفت نیرزد پشیز
ورا هرمز تاجور برکشید بارجش ز خورشید برتر کشید
ندانست کس در جهان نام اوی ز گیتی بر آمد همه کام اوی
اگر با تو بسیار خوبی کند به فرجام پیمان تو بشکند
چنان هم که با شاه ایران شکست نه خسرو پرست و نه یزدان پرست
گر او را فرستی به نزدیک شاه سر شاه ایران بر آری به ماه
ازان پس همه چین و ایران تو راست نشستن گه آنجا کنی کت هواست
چو خاقان شنید این سخن خیره شد دو چشمش ز گفتار او تیره شد
بدو گفت زین سان سخنها مگوی که تیره کنی نزد ما آب روی
نیم من بداندیش و پیمان شکن که پیمان شکن خاک یابد کفن
چو بشنید خراد برزین سخن بدانست کان کار او شد کهن
که بهرام دادش به ایران امید سخن گفتن من شود باد و بید
چو امید خاقان بدو تیره گشت به بیچارگی سوی خاتون گذشت
همی جست تاکیست نزدیک اوی که روشن کند جان تاریک اوی
یکی کد خدایی بدست آمدش همان نیز با او نشست آمدش
سخنهای خسرو بدو یاد کرد دل مرد بی تن بدان شاد کرد
بدو گفت خاتون مرا دستگیر بود تا شوم بر درش بر دبیر
چنین گفت با چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای
که بهرام چوبینه داماد اوست و زویست بهرام را مغز وپوست
تو مردی دبیری یکی چاره ساز وزین نیز بر باد مگشای راز
چو خراد برزین شنید این سخن نه سر دید پیمان او را نه بن
یکی ترک بد پیر نامش قلون که ترکان ورا داشتندی زبون
همه پوستین بود پوشیدنش ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش
کسی را فرستاد و او را بخواند بران نامور جایگاهش نشاند
مر او را درم داد و دینار داد همان پوشش و خورد بسیار داد
چو بر خوان نشستی ورا خواندی بر نامدارانش بنشاندی
پراندیشه بد مرد بسیاردان شکیبا دل و زیرک و کاردان
وزان روی با کدخدای سرای ز خاتون چینی همی گفت رای
همان پیش خاقان به روز و به شب چو رفتی همی داشتی بسته لب
چنین گفت با مهتر آن مرد پیر که چون تو سرافراز مردی دبیر
اگر در پزشکیت بهره بدی وگر نامت از دور شهره بدی
یکی تاج نو بودیی بر سرش به ویژه که بیمار شد دخترش
بدو گفت کاین دانشم نیز هست چو گویی بسایم برین کاردست
بشد پیش خاتون دوان کد خدای که دانا پزشکی نوآمد به جای
بدو گفت شادان زی و نوش خور بیارش مخار اندرین کارسر
بیامد بخراد برزین بگفت که این راز باید که داری نهفت
برو پیش او نام خود را مگوی پزشکی کن از خویشتن تازه روی
به نزدیک خاتون شد آن چاره گر تبه دید بیمار او را جگر
بفرمود تا آب نار آورند همان ترهٔ جویبار آورند
کجا تره گر کاسنی خواندش تبش خواست کز مغز بنشاندش
به فرمان یزدان چوشد هفت روز شد آن دخت چون ماه گیتی فروز
بیاورد دینار خاتون ز گنج یکی بدره و تای زربفت پنج
بدو گفت کاین ناسزاوار چیز بگیر و بخواه آنچ بایدت نیز
چنین داد پاسخ که این را بدار بخواهم هر آنگه که آید به کار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، روایتی از دیپلماسی و تدبیر در عصر ساسانی است. داستان با حرکتِ خردمندانه‌ی فرستاده‌ی پادشاه ایران، خَراد برزین، برای جلب حمایت خاقان چین آغاز می‌شود تا خطراتِ ناشی از شورشِ بهرام چوبین دفع گردد. متن، تقابلِ میانِ خرد و هیجان، و ضرورتِ سخن‌وریِ سنجیده در جایگاه‌های سیاسی را به تصویر می‌کشد.

درونمایه‌ی اصلی این ابیات، علاوه بر مدحِ یزدان و یادآوریِ فناپذیریِ پادشاهانِ کهن، بر این نکته تأکید دارد که قدرت و حکومت، امانتی الهی است و کسی که ناسپاسی پیشه کند و بر ولی‌نعمتِ خود بشورد، سرانجامی جز شکست و رسوایی نخواهد داشت. شاعر در این قطعه، به شکلی هنرمندانه، استدلال‌های سیاسی را با وعظ و اخلاق در هم آمیخته است.

معنای روان

چو آگاهی آمد به شاه بزرگ که از بیشه بیرون خرامید گرگ

هنگامی که خبر شورشِ فردِ یاغی (که به گرگ تشبیه شده) از کمینگاهش به گوش پادشاه بزرگ رسید.

نکته ادبی: استعاره از 'گرگ' برای اشاره به شورشی و 'بیشه' برای پناهگاه اوست.

سپاهی بیاورد بهرام گرد که از آسمان روشنایی ببرد

بهرام (بهرام چوبین) سپاهی عظیم فراهم آورد که شکوه و قدرتِ آن، روشنایی را از آسمان می‌ربود (کنایه از کثرت و هیبت لشکر).

بخراد بر زین چنین گفت شاه که بگزین برین کار بر چارماه

پادشاه (هرمز) به خراد برزین دستور داد که برای این مأموریت مهم آماده شود و چهار ماه زمان برای انجام کار در نظر بگیرد.

نکته ادبی: بخراد برزین، نامِ خاص فرستاده است.

یکی سوی خاقان بی مایه پوی سخن هرچ دانی که باید بگوی

به سوی خاقان چین برو و هر سخنی که لازم است تا او را متقاعد کنی، با هوشمندی بیان کن.

به ایران و نیران تو داناتری همان بر زبان بر تواناتری

تو در شناختِ احوال ایران و توران (سرزمین خاقان) از دیگران آگاه‌تری و در بیانِ مقاصد نیز توانمندتری.

در گنج بگشاد و چندان گهر بیاورد شمشیر و زرین کمر

پادشاه گنجینه‌ها را گشود و هدایای گران‌بهایی همچون شمشیرهای نفیس و کمرِ زرین برای خاقان مهیا کرد.

که خراد برزین بران خیره ماند همی در نهان نام یزدان بخواند

خراد برزین از دیدن آن همه شکوه و بخشش حیرت‌زده شد و در دلِ خود خدا را سپاس گفت.

چو باهدیه ها راه چین بر گرفت به جیحون یکی راه دیگر گرفت

هنگامی که با هدایا راهیِ چین شد، برای سرعت و امنیت بیشتر، مسیری متفاوت و ناشناخته را از کنار رود جیحون برگزید.

چو نزدیک درگاه خاقان رسید نگه کرد و گوینده ای برگزید

وقتی به دربار خاقان رسید، کسی را یافت و برای رساندن پیامِ خود انتخاب کرد.

بدان تا بگوید که از نزد شاه فرستاده آمد بدین بارگاه

تا به خاقان اعلام کند که فرستاده‌ای از جانب شاه ایران به دربار او آمده است.

چو بشنید خاقان بیاراست گاه بفرمود تا برگشادند راه

خاقان پس از شنیدن خبر، مجلس خود را آراست و فرمان داد تا راه را برای ورود فرستاده باز کنند.

فرستاده آمد به تنگی فراز زبان کرد کوتاه و بردش نماز

فرستاده با متانت و وقارِ تمام وارد شد، سخن کوتاه کرد و با احترام و تعظیم، آیینِ ادب را به جای آورد.

بدو گفت هرگه که فرمان دهی بگفتن زبان بر گشاید رهی

به خاقان گفت: هر زمان که تو فرمان دهی، من زبان به سخن می‌گشایم و مقصود را بیان می‌کنم.

بدو گفت خاقان به شیرین زبان دل مردم پیر گردد جوان

خاقان در پاسخ گفت: با سخن شیرین و دلپذیر، جانِ انسان‌های سالخورده نیز طراوتِ جوانی می‌یابد.

بگو آن سخنها که سود اندروست سخن گفت مغزست و ناگفته پوست

سخنی بگو که در آن فایده و سودی نهفته باشد؛ چرا که اصلِ مطلب، مغزِ سخن است و سکوت، تنها پوسته‌ای ظاهری برای آن است.

چو خراد بر زین شنید آن سخن بیاد آمدش کینهای کهن

وقتی خراد برزین این سخن را شنید، کینه‌های قدیمی که از بهرام چوبین در دل داشت، در ذهنش زنده شد.

نخست آفرین کرد بر کردگار توانا دانندهٔ روزگار

ابتدا با ستایشِ خدایِ توانا، داننده و خالقِ هستی آغاز کرد.

که چرخ و مکان و زمان آفرید توانایی و ناتوان آفرید

خدایی که آسمان و زمین و گذرِ زمان را آفرید و هم توانایی و هم ناتوانی را در عالم قرار داد.

همان چرخ گردندهٔ بی ستون چرا نه به فرمان او در نه چون

چرا این آسمانِ گردان که بر ستونی تکیه ندارد، نباید طبق فرمانِ او بگردد؟

بدان آفرین کو جهان آفرید بلند آسمان و زمین گسترید

به نام آن آفریننده‌ای که جهان را ساخت، آسمان را بلند کرد و زمین را گسترانید.

توانا و دانا و دارنده اوست سپهر و زمین رانگارنده اوست

اوست که هم دانا و هم دارنده است و هم طراحِ نقشه‌ی آسمان و زمین است.

به چرخ اندرون آفتاب آفرید شب و روز و آرام و خواب آفرید

در پهنه‌ی آسمان خورشید را خلق کرد و برای بندگان، شب، روز، آرامش و خواب را پدید آورد.

توانایی اوراست ما بنده ایم همه راستیهاش گوینده ایم

قدرت و توانایی مطلق از آنِ اوست و ما جملگی بندگان اوییم و تنها حقیقتی که می‌گوییم همین است.

یکی را دهد تاج و تخت بلند یکی را کند بنده و مستمند

اوست که به یکی تاج و تخت پادشاهی می‌بخشد و دیگری را در بند و فقر و ذلت قرار می‌دهد.

نه با اینش مهر و نه با آنش کین نداند کس این جز جهان آفرین

هیچ‌کس جز خدا نمی‌داند که چرا به یکی محبت می‌ورزد و با دیگری چنین می‌کند؛ این رازی است که در حکمتِ اوست.

که یک سر همه خاک را زاده ایم به بیچاره تن مرگ را داده ایم

همه ما در نهایت از خاک زاده شده‌ایم و روزی تنِ ناتوانِ خود را به مرگ خواهیم سپرد.

نخست اندر آیم ز جم برین جهاندار طهمورث بافرین

اگر از جمشید آغاز کنیم تا طهمورثِ پادشاه، همگی با آن‌همه شکوه، رفتنی شدند.

چنین هم برو تاسر کی قباد همان نامداران که داریم یاد

همچنین کی‌قباد و سایر نامدارانی که از آن‌ها یاد می‌کنیم، همگی به خاک سپرده شدند.

برین هم نشان تا به اسفندیار چو کیخسرو و رستم نامدار

همین سرنوشت برای بزرگانی چون اسفندیار، کیخسرو و رستمِ دستان نیز رقم خورد.

ز گیتی یکی دخمه شان بود بهر چشیدند بر جای تریاک زهر

تمام سهم آن‌ها از این دنیا تنها گوری بود که در آن آرمیدند و تلخیِ مرگ را چشیدند.

کنون شاه ایران بتن خویش تست همه شاد و غمگین به کم بیش تست

اکنون شاه ایران با جان و دل همراهِ توست و تمام غم و شادیِ او با تو گره خورده است.

به هنگام شاهان با آفرین پدر مادرش بود خاقان چین

در زمانِ شاهانِ گذشته، پدر و مادرِ پادشاه با خاقان چین پیوند خویشاوندی داشتند.

بدین روز پیوند ما تازه گشت همه کار بر دیگر اندازه گشت

امروز این پیوندِ قدیمی تازه شده است و تمامِ امورِ ما بر اساسِ پیمانی جدید سامان می‌یابد.

ز پیروز گر آفرین بر تو باد سرنامداران زمین تو باد

از جانب پادشاه، درود و آفرین بر تو باد و امیدواریم که تو بر تمام بزرگانِ زمین سروری کنی.

همی گفت و خاقان بدو داده گوش چنین گفت کای مرد دانش فروش

وقتی خراد این سخنان را می‌گفت و خاقان با دقت گوش می‌سپرد، خاقان او را مردی دانا خطاب کرد.

به ایران اگر نیز چون توکسست ستاینده آسمان او بسست

خاقان گفت: اگر در ایران هم مانند تو خردمندی وجود دارد، سزاوار است که آسمان او را ستایش کند.

بران گاه جایی بپرداختش به نزدیکی خویش به نشاختش

در همان مجلس، جایگاهی شایسته برای او در نظر گرفت و او را در نزدیکی خود نشاند.

به فرمان او هدیه ها پیش برد یکایک به گنج ور او برشمرد

هدایای شاه ایران را طبق دستور، پیشِ روی خاقان آوردند و یک‌به‌یک برای او برشمردند.

بدو گفت خاقان که بی خواسته مبادی تو اندر جهان کاسته

خاقان به خراد گفت: تا زمانی که نزد من هستی، نباید در هیچ چیزی کمبودی داشته باشی.

گر از من پذیرفت خواهی تو چیز بگو تا پذیرم من آن چیز نیز

اگر خواسته یا حاجتی داری، بازگو کن تا برآورده کنم.

وگر نه ز هدیه تو روشن تری بدانندگان جهان افسری

و اگر حاجتی نداری، بدان که تو از هدایا والاتری و در میانِ دانشمندانِ جهان، سرآمد هستی.

یکی جای خرم بپرداختند ز هر گونه ای جامه ها ساختند

جایگاهی بسیار دل‌انگیز و خرم برای او مهیا کردند و انواع لباس‌های فاخر برایش فراهم آوردند.

بخوان و شکار و ببزم و به می به نزدیک خاقان بدی نیک پی

خراد در مجالسِ بزم، شکار و ضیافت‌های خاقان، بسیار خوش‌اقبال و موردِ توجه بود.

همی جست و روزیش جایی بیافت به مردی به گفتارش اندر شتافت

او همواره فرصتی مناسب می‌جست و وقتی موقعیت را یافت، با شجاعت و بیانِ شیوا، سخن خود را آغاز کرد.

همی گفت بهرام بدگوهرست از آهر من بد کنش بدترست

او شروع به افشاگری کرد و گفت: بهرامِ چوبین گوهر و ذاتی پست دارد و از اهریمن هم بدسرشت‌تر است.

فروشد جهاندیدگان را به چیز که آن چیزگفت نیرزد پشیز

او بزرگانِ سرد و گرم چشیده‌ی روزگار را با ثروتِ اندک می‌خرد، در حالی که آن ثروت، در واقع ارزشی ناچیز دارد.

ورا هرمز تاجور برکشید بارجش ز خورشید برتر کشید

پادشاه (هرمز) به او قدرت و مقام داد و چنان ارج و قربی به او بخشید که از خورشید هم فراتر رفت.

ندانست کس در جهان نام اوی ز گیتی بر آمد همه کام اوی

پیش از آن، هیچ‌کس نام و نشانی از او نداشت، اما شاهِ ایران به او اعتبار بخشید تا همه آرزوهایش برآورده شود.

اگر با تو بسیار خوبی کند به فرجام پیمان تو بشکند

او اگر امروز با تو بسیار مهربانی می‌کند، در نهایت عهد و پیمانِ خود را با تو خواهد شکست.

چنان هم که با شاه ایران شکست نه خسرو پرست و نه یزدان پرست

همان‌طور که با پادشاهِ ایران پیمان‌شکنی کرد؛ او نه پیروِ پادشاه است و نه ترس و احترامی برای خدا قائل است.

گر او را فرستی به نزدیک شاه سر شاه ایران بر آری به ماه

اگر او (بهرام) را به نزد شاه ایران بفرستی، سرِ شاه ایران را از تن جدا خواهی کرد (او را به قتل خواهی رساند).

نکته ادبی: «سر بر ماه آوردن» کنایه از کشتن و از میان برداشتن است، به طوری که سر به آسمان برسد.

ازان پس همه چین و ایران تو راست نشستن گه آنجا کنی کت هواست

پس از آن (کشته شدن شاه)، تمام سرزمین چین و ایران به فرمان تو در خواهد آمد و هر کجا که بخواهی می‌توانی به پادشاهی بنشینی.

نکته ادبی: «نشستن‌گه» به معنای جایگاه پادشاهی یا تختگاه است.

چو خاقان شنید این سخن خیره شد دو چشمش ز گفتار او تیره شد

وقتی خاقان این سخن (خیانت‌آمیز) را شنید، خشمگین و حیران شد و چشمانش از شدت خشم تیره گشت.

نکته ادبی: «خیره شدن» در اینجا به معنای مبهوت و شگفت‌زده و در عین حال خشمگین شدن است.

بدو گفت زین سان سخنها مگوی که تیره کنی نزد ما آب روی

خاقان به او گفت: چنین سخنانی به زبان نیاور، زیرا با این حرف‌ها اعتبار و آبروی ما را نزد دیگران لکه‌دار می‌کنی.

نکته ادبی: «آب‌روی» استعاره از آبرو و حیثیت است.

نیم من بداندیش و پیمان شکن که پیمان شکن خاک یابد کفن

من فردی بداندیش و پیمان‌شکن نیستم؛ چرا که عاقبتِ پیمان‌شکن چیزی جز مرگ و مدفون شدن در خاک نیست.

نکته ادبی: «خاک یافتن کفن» کنایه از مرگ و نابودی است.

چو بشنید خراد برزین سخن بدانست کان کار او شد کهن

چون خراد برزین این سخن را شنید، دریافت که تلاش‌هایش در این مسیر به نتیجه‌ای نرسیده و بی‌فایده است.

نکته ادبی: «کار کهن شدن» کنایه از بی‌اثر شدن یا از رونق افتادن نقشه است.

که بهرام دادش به ایران امید سخن گفتن من شود باد و بید

زیرا بهرام توانسته بود با وعده‌های خود، امید خاقان را به سوی ایران جلب کند و تمام سخنان من بیهوده و پوچ گشت.

نکته ادبی: «باد و بید» استعاره از چیزهای بی‌ارزش و ناپایدار است.

چو امید خاقان بدو تیره گشت به بیچارگی سوی خاتون گذشت

چون امید خراد برزین به خاقان ناامید شد، از روی ناچاری به سراغ خاتون (همسر خاقان) رفت.

نکته ادبی: «خاتون» در متون کهن به معنای بانوی بزرگ و ملکه است.

همی جست تاکیست نزدیک اوی که روشن کند جان تاریک اوی

او به دنبال فردی در نزدیکی خاتون می‌گشت تا بتواند با کمک او، گره از کار فرو بسته‌اش بگشاید.

نکته ادبی: «جان تاریک» استعاره از ذهن نگران و ناامید است.

یکی کد خدایی بدست آمدش همان نیز با او نشست آمدش

سرانجام مردی کدخدا (مباشر و کارپرداز) پیدا کرد که شرایطش برای گفتگو با او مهیا بود.

نکته ادبی: «کدخدا» در اینجا به معنای مباشر یا مدیر امور داخلی دربار است.

سخنهای خسرو بدو یاد کرد دل مرد بی تن بدان شاد کرد

خراد، سخنانِ (بهانه‌های) خسرو را به یاد او آورد و آن مرد را با وعده‌های خود خشنود ساخت.

نکته ادبی: «دل مرد بی تن» اشاره به مردی است که شاید از نظر جایگاه اجتماعیِ ظاهری، فردی ساده باشد.

بدو گفت خاتون مرا دستگیر بود تا شوم بر درش بر دبیر

کدخدا به خراد گفت: با خاتون صحبت می‌کنم تا برایت راهگشا باشد و کار تو را به درگاه خاقان برساند.

نکته ادبی: «دستگیر بودن» به معنای یاری‌رسان بودن و واسطه شدن است.

چنین گفت با چاره گر کدخدای کزو آرزوها نیاید بجای

اما آن کدخدا که چاره‌گر بود، گفت: از این مسیر آرزوهایت برآورده نخواهد شد.

نکته ادبی: «چاره‌گر» صفتِ کسی است که اهل تدبیر و حیله‌های سیاسی است.

که بهرام چوبینه داماد اوست و زویست بهرام را مغز وپوست

زیرا بهرام چوبینه دامادِ خاقان است و تمام وجود و ارادتِ خاقان متعلق به اوست.

نکته ادبی: «مغز و پوست» استعاره از تمامِ هستی و وجود است.

تو مردی دبیری یکی چاره ساز وزین نیز بر باد مگشای راز

تو مردی دبیر و چاره‌ساز هستی؛ پس این راز را فاش مکن و بیش از این در این راه گام برمدار.

نکته ادبی: «راز بر باد مگشای» کنایه از لو دادنِ اسرار سیاسی است.

چو خراد برزین شنید این سخن نه سر دید پیمان او را نه بن

هنگامی که خراد برزین این سخن را شنید، هیچ راه چاره‌ای برای پیمان و هدفش نیافت.

نکته ادبی: «نه سر دید نه بن» کنایه از درماندگی کامل و نبودن هیچ‌گونه راه حل.

یکی ترک بد پیر نامش قلون که ترکان ورا داشتندی زبون

مردی ترک‌نژاد بود به نام قلون که ترکان او را فردی حقیر و بی‌مقدار می‌شمردند.

نکته ادبی: «زبون» به معنای خوار و کم‌ارزش است.

همه پوستین بود پوشیدنش ز کشک و ز ارزن بدی خوردنش

پوشاک او تنها پوستین بود و خوراکش از کشک و ارزن تهیه می‌شد (بسیار فقیر بود).

نکته ادبی: «کشک و ارزن» نماد فقر و سادگی معیشت است.

کسی را فرستاد و او را بخواند بران نامور جایگاهش نشاند

خراد کسی را فرستاد و قلون را فراخواند و او را در جایگاهی والا نشاند.

نکته ادبی: جایگاه نشاندن در ادبیات کهن، نشان‌دهنده‌ی تکریم و احترام است.

مر او را درم داد و دینار داد همان پوشش و خورد بسیار داد

به او سکه‌های طلا و نقره بخشید و لباس‌های فاخر و خوراک فراوان برایش فراهم کرد.

نکته ادبی: «درم» و «دینار» نماد ثروت و پاداش است.

چو بر خوان نشستی ورا خواندی بر نامدارانش بنشاندی

وقتی بر سر سفره می‌نشست، او را گرامی می‌داشت و در کنار بزرگان قرار می‌داد.

نکته ادبی: «نامداران» به معنای بزرگان و اشراف است.

پراندیشه بد مرد بسیاردان شکیبا دل و زیرک و کاردان

قلون فردی بسیار دانا، شکیبا، زیرک و کاردان بود و همیشه در فکر بود.

نکته ادبی: «پراندیشه» به معنای متفکر و عمیق است.

وزان روی با کدخدای سرای ز خاتون چینی همی گفت رای

از سوی دیگر، خراد با کدخدای دربار درباره‌ی خاتونِ چینی گفتگو می‌کرد.

نکته ادبی: «رای گفتن» به معنای مشورت کردن است.

همان پیش خاقان به روز و به شب چو رفتی همی داشتی بسته لب

و خودِ قلون نیز هرگاه به نزد خاقان می‌رفت، لب از سخن می‌بست و سکوت می‌کرد.

نکته ادبی: «بسته لب» کنایه از راز نگه‌داری و سنجیدگی است.

چنین گفت با مهتر آن مرد پیر که چون تو سرافراز مردی دبیر

قلون به خراد گفت: ای بزرگ‌مرد، چون تو دبیرِ سرافرازی هستی...

نکته ادبی: «سرافراز» به معنای ارجمند و بزرگوار است.

اگر در پزشکیت بهره بدی وگر نامت از دور شهره بدی

اگر در پزشکی مهارتی می‌داشتی و شهرتت از دوردست‌ها به گوش می‌رسید...

نکته ادبی: «شهره بودن» به معنای مشهور بودن است.

یکی تاج نو بودیی بر سرش به ویژه که بیمار شد دخترش

بسیار ارجمند می‌شدی، به‌ویژه حالا که دخترِ خاتون بیمار شده است.

نکته ادبی: «تاج نو» استعاره از مقام و منزلت جدید است.

بدو گفت کاین دانشم نیز هست چو گویی بسایم برین کاردست

خراد به او گفت: من این دانش را دارم؛ اگر بگویی، دست به کار می‌شوم.

نکته ادبی: «ساییدن دست بر کار» کنایه از اقدام به انجام یک کار دشوار است.

بشد پیش خاتون دوان کد خدای که دانا پزشکی نوآمد به جای

کدخدا با شتاب به نزد خاتون رفت و گفت: پزشک دانایی آمده است.

نکته ادبی: «دوان» نشان‌دهنده‌ی فوریت و اهمیت موضوع است.

بدو گفت شادان زی و نوش خور بیارش مخار اندرین کارسر

خاتون گفت: شاد باش و در این کار تردید مکن، او را بیاور.

نکته ادبی: «مخار سر» کنایه از تردید نکردن و بی‌درنگ اقدام کردن است.

بیامد بخراد برزین بگفت که این راز باید که داری نهفت

خراد نزد قلون آمد و گفت: این راز باید پنهان بماند.

نکته ادبی: «نهفت داشتن» به معنای پنهان نگاه داشتن است.

برو پیش او نام خود را مگوی پزشکی کن از خویشتن تازه روی

پیش خاتون که می‌روی، نام خود را فاش مکن و با چهره‌ای گشاده و مطمئن طبابت کن.

نکته ادبی: «تازه روی» کنایه از چهره‌ای بشاش و با اعتماد به نفس است.

به نزدیک خاتون شد آن چاره گر تبه دید بیمار او را جگر

قلون نزد خاتون رفت و دریافت که بیماری دختر از کبد اوست.

نکته ادبی: «جگر» در طب قدیم کانون حیاتی بدن است و «تبه دیدن» به معنای تشخیص بیماری است.

بفرمود تا آب نار آورند همان ترهٔ جویبار آورند

دستور داد تا عصاره‌ی انار و سبزیِ جویبار (کاسنی) بیاورند.

نکته ادبی: «تره جویبار» اشاره به گیاه کاسنی دارد که در طب سنتی برای تب توصیه می‌شود.

کجا تره گر کاسنی خواندش تبش خواست کز مغز بنشاندش

که کاسنی نام داشت و می‌خواست تبِ او را از مغز سرش فرونشاند.

نکته ادبی: «تب از مغز بنشاندن» کنایه از کاهش تب شدید است.

به فرمان یزدان چوشد هفت روز شد آن دخت چون ماه گیتی فروز

به خواست خدا، پس از هفت روز، آن دختر چون ماه درخشان شد (سلامت یافت).

نکته ادبی: «ماه گیتی فروز» تشبیه زیبایی برای سلامتی و زیبایی دختر است.

بیاورد دینار خاتون ز گنج یکی بدره و تای زربفت پنج

خاتون از گنجینه‌ی خود سکه‌های طلا و پارچه‌های زربفت گران‌بها بیرون آورد.

نکته ادبی: «بدره» کیسه پول و «زربفت» پارچه‌ی طلاکوب است.

بدو گفت کاین ناسزاوار چیز بگیر و بخواه آنچ بایدت نیز

خاتون گفت: این هدایا در شأن تو نیست، این‌ها را بپذیر و هرچه دیگر می‌خواهی درخواست کن.

نکته ادبی: «ناسزاوار چیز» به معنای هدیه‌ای که درخورِ شأن پزشک نیست.

چنین داد پاسخ که این را بدار بخواهم هر آنگه که آید به کار

قلون پاسخ داد: این‌ها را نگه دار؛ هرگاه نیاز داشتم از تو درخواست خواهم کرد.

نکته ادبی: «به کار آمدن» کنایه از زمانِ مناسب برای درخواست است.