شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۴۱

فردوسی
چو چندی برآمد برین روزگار شب و روز آسایش آموزگار
چنان بد که در کوه چین آن زمان دد و دام بودی فزون از گمان
ددی بود مهتر ز اسپی بتن فروهشته چون مشک گیسو رسن
به تن زرد و گوش و دهانش سیاه ندیدی کس او را مگر گرمگاه
دو چنگش به کردار چنگ هژبر خروشش همی برگذشتی ز ابر
همی سنگ را درکشیدی به دم شده روز ازو بر بزرگان دژم
ورا شیر کپی همی خواندند ز رنجش همه بوم در ماندند
یکی دختری داشت خاتون چوماه اگر ماه دارد دو زلف سیاه
دو لب سرخ و بینی چو تیغ قلم دو بی جاده خندان و نرگس دژم
بران دخت لرزان بدی مام وباب اگر تافتی بر سرش آفتاب
چنان بد که روزی پیاده به دشت همی گرد آن مرغزاران بگشت
جهاندار خاقان ز بهر شکار بدشتی دگر بود زان مرغزار
همان نیز خاتون به کاخ اندورن همی رای زد با یکی رهنمون
چوآن شیر کپی ز کوهش بدید فرود آمد او را به دم درکشید
بیک دم شد او از جهان در نهان سرآمد بران خوب چهره جهان
چو خاقان شنید آن سیه کرد روی همان مادرش نیر بر کند موی
ز دردش همه ساله گریان بدند چو بر آتش تیز بریان بدند
همی چاره جستند زان اژدها که تا چین کی آید ز چنگش رها
چو بهرام جنگ مقاتوره کرد وزان مرد جنگی برآورد گرد
همی رفت خاتون بدیدار اوی بهر کس همی گفت کردار اوی
چنان بد که یک روز دیدش سوار از ایران همان نیز صد نامدار
پیاده فراوان به پیش اندرون همی راند بهرام با رهنمون
بپرسید خاتون که این مرد کیست که با برز و با فرهٔ ایزدیست
بدو گفت کهتر که دوری ز کام که بهرام یل راندانی بنام
به ایران یکی چند گه شاه بود سرتاج او برتر از ماه بود
بزرگانش خوانند بهرام گرد که از خسروان نام مردی ببرد
کنون تا بیامد ز ایران بچین به لرزد همی زیر اسپش زمین
خداوند خواند همی مهترش همی تاج شاهی نهد بر سرش
بدو گفت خاتون که با فراوی سز دگر بنازیم در پر اوی
یکی آرزو زو بخواهم درست چو خاقان نگردد بدان کارسست
بخواهد مگر ز اژدها کین من برو بشنود درد و نفرین من
بدو گفت کهتر گر این داستان بخواند برو مهتر راستان
تو از شیر کپی نیابی نشان مگر کشته و گرگ پایش کشان
چو خاتون شنید این سخن شاد شد ز تیمار آن دختر آزاد شد
همی تاخت تا پیش خاقان رسید یکایک بگفت آنچ دید وشنید
بدو گفت خاقان که عاری بود بجایی که چون من سواری بود
همی شر کپی خورد دخترم بگوییم و ننگی شود گوهرم
ندانند کان اژدهای دژم همی کوه آهن رباید به دم
اگر دختر شاه نامی بود همان شاه را جان گرامی بود
بدو گفت خاتون که من کین خویش بخواهم ز بهر جهان بین خویش
اگر ننگ باشد وگر نام من بگویم برآید مگر کام من
برآمد برین نیز روز دراز نهانی ز هرکس همی داشت راز
چنان بد که خاقان یکی سور کرد جهان را بران سور پر نور کرد
فرستاد بهرام یل رابخواند چو آمدش برتخت زرین نشاند
چو خاتون پس پرده آوا شنید بشد تیز و بهرام یل را بدید
فراوانش بستود وکرد آفرین که آباد بادا بتو ترک و چین
یکی آرزو خواهم از شهریار که باشد بران آرزو کامگار
بدو گفت بهرام فرمان تو راست برین آرزو کام و پیمان تو راست
بدو گفت خاتون کز ایدر نه دور یکی مرغزارست زیبای سور
جوانان چین اندران مرغزار یکی جشن سازند گاه بهار
ازان بیشه پرتاب یک تیروار یکی کوه بینی سیه تر ز قار
بران کوه خارا یکی اژدهاست که این کشور چین ازو در بلاست
یکی شیر کپیش خواند همی دگر نیز نامش نداند همی
یکی دخترم بد ز خاقان چین که خورشید کردی برو آفرین
از ایوان بشد نزد آن جشنگاه که خاقان به نخچیر بد با سپاه
بیامد ز کوه اژدهای دژم کشید آن بهار مرا او بدم
کنون هر بهاری بران مرغزار چنان هم بیاید ز بهر شکار
برین شهر ما را جوانی نماند همان نامور پهلوانی نماند
شدند از پی شیرکپی هلاک برانگیخت از بوم آباد خاک
سواران چینی ومردان کار بسی تاختند اندران کوهسار
چو از دور بینند چنگال اوی برو پشت و گوش و سر و یال اوی
بغرد بدرد دل مرد جنگ مر او را چه شیر و چه پیل و نهنگ
کس اندر نیارد شدن پیش اوی چوگیرد شمار کم و بیش اوی
بدو گفت بهرام فردا پگاه بیایم ببینم من این جشنگاه
به نیروی یزدان که او داد زور بلند آفرینندهٔ ماه وهور
بپردازم از اژدها جشنگاه چو بشگیر ما را نمایند راه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایتِ حماسی، دوره‌ای از آرامش در چین را تصویر می‌کند که با ظهور موجودی مهیب و افسانه‌ای به نام «شیر کپی» در کوه‌های آن سرزمین، به آشوب و وحشت بدل می‌شود. این هیولا با ربودن و کشتن دخترِ خاقان، داغی بزرگ بر دل خانواده سلطنتی می‌نشاند و حس ناتوانی و شرم را به پادشاه تحمیل می‌کند؛ چرا که قدرتِ سلاح و سپاهِ او در برابر این موجودِ ددمنش کارگر نمی‌افتد.

در بخش دوم، با ورودِ بهرام گور به چین، خاتون (ملکه) که در پی راهی برای انتقام خون دخترش است، در وجود بهرام، دلاوری بی‌مانند را می‌بیند. او با هوشمندی و با وجودِ تردیدهای خاقان که درخواست کمک از بیگانه را مایه ننگِ پادشاهی می‌داند، بهرام را با وعده و بزرگداشت به میدان می‌کشاند تا او را برای نابودی آن دیوِ دژم ترغیب کند. این داستان، تقابلِ میان غرورِ شاهانه و ضرورتِ عقلانی برای دفعِ شرّ را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

چو چندی برآمد برین روزگار شب و روز آسایش آموزگار

مدتی از این دوران گذشت و شب و روز، همچون آموزگاری صبور، آرامش و آسودگی را برای مردم به ارمغان آورد.

نکته ادبی: آسایش آموزگار به معنای استعاریِ روزگار به عنوان معلمی است که آرامش را به تجربه می‌آورد.

چنان بد که در کوه چین آن زمان دد و دام بودی فزون از گمان

در آن روزگار در کوهستان‌های چین، حیوانات وحشی و درندگان فراتر از حد تصور وجود داشتند.

نکته ادبی: دد و دام اشاره به حیوانات وحشی و اهلی دارد.

ددی بود مهتر ز اسپی بتن فروهشته چون مشک گیسو رسن

هیولایی بود که از اسب بزرگ‌تر بود و گیسوانش همچون ریسمانی از مشک سیاه آویزان بود.

نکته ادبی: توصیفِ اغراق‌آمیز برای نشان دادن هیبتِ موجود.

به تن زرد و گوش و دهانش سیاه ندیدی کس او را مگر گرمگاه

بدنش زرد بود و گوش و دهانی سیاه داشت و هیچ‌کس او را نمی‌دید مگر در زمان گرمای شدید (نیمروز).

نکته ادبی: گرمگاه کنایه از وقتِ گرما یا نیمروز است.

دو چنگش به کردار چنگ هژبر خروشش همی برگذشتی ز ابر

چنگال‌هایش مانند چنگال‌های شیر بود و صدای خروش و فریادش از ابرها هم فراتر می‌رفت.

نکته ادبی: تشبیه به چنگِ هژبر برای نشان دادن قدرت درنده.

همی سنگ را درکشیدی به دم شده روز ازو بر بزرگان دژم

سنگ‌ها را با دم خود می‌کشید و با کارهای او، روزگار برای بزرگان قوم تیره و تار می‌شد.

نکته ادبی: دژم به معنای غمگین و خشمگین و ناخشنود است.

ورا شیر کپی همی خواندند ز رنجش همه بوم در ماندند

مردم آن موجود را «شیر کپی» می‌نامیدند و تمام سرزمین چین از رنجی که او ایجاد می‌کرد، درمانده شده بودند.

نکته ادبی: شیر کپی در اینجا اسم خاص برای موجودی اساطیری است.

یکی دختری داشت خاتون چوماه اگر ماه دارد دو زلف سیاه

خاتون (ملکه) دختری داشت که زیبایی‌اش همچون ماه بود، اگر ماه می‌توانست دو زلف سیاه داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه برای توصیف کمالِ زیبایی.

دو لب سرخ و بینی چو تیغ قلم دو بی جاده خندان و نرگس دژم

دختری با لب‌های سرخ و بینی خوش‌تراش (همچون تیغ قلم) و چهره‌ای خندان، در حالی که چشمانش (نرگس) دردمند و غمگین بود.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشم و دژم بودنِ آن، نشان از اندوهِ پنهان است.

بران دخت لرزان بدی مام وباب اگر تافتی بر سرش آفتاب

پدر و مادرش برای آن دخترِ زیبا بسیار نگران و لرزان بودند، گویی که حتی تابش آفتاب بر سر او هم برایشان آزاردهنده بود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ عزیز بودنِ دختر.

چنان بد که روزی پیاده به دشت همی گرد آن مرغزاران بگشت

روزی دخترک پیاده در دشت و در اطراف آن مرغزارها قدم می‌زد.

نکته ادبی: روایتِ وقوعِ حادثه آغاز می‌شود.

جهاندار خاقان ز بهر شکار بدشتی دگر بود زان مرغزار

خاقانِ جهان‌دار برای شکار در دشتی دیگر از آن مرغزار بود.

نکته ادبی: جدا بودنِ خاقان از محلِ حادثه.

همان نیز خاتون به کاخ اندورن همی رای زد با یکی رهنمون

در همان زمان، خاتون در کاخ با یکی از مشاوران و راهنمایان خود در حال گفتگو بود.

نکته ادبی: رهنمون به معنای راهنما و مشاور است.

چوآن شیر کپی ز کوهش بدید فرود آمد او را به دم درکشید

هنگامی که آن «شیر کپی» دختر را در کوه دید، از کوه پایین آمد و با دمِ خود او را به چنگ آورد.

نکته ادبی: نحوه شکارِ طعمه توسط هیولا.

بیک دم شد او از جهان در نهان سرآمد بران خوب چهره جهان

در یک لحظه دختر از دنیا رفت و زندگی آن چهره زیبا به پایان رسید.

نکته ادبی: سرآمدنِ جهان کنایه از مرگ است.

چو خاقان شنید آن سیه کرد روی همان مادرش نیر بر کند موی

وقتی خاقان این خبر را شنید، صورتش از غم سیاه شد و مادرِ دختر نیز از شدت اندوه، موی سرش را می‌کند.

نکته ادبی: موی کندن کنایه از سوگواریِ شدید است.

ز دردش همه ساله گریان بدند چو بر آتش تیز بریان بدند

همه در آن سال از شدت درد گریان بودند و گویی مانند گوشتی که بر آتش تیز باشد، بریان و کباب می‌شدند.

نکته ادبی: تشبیه به گوشت بریان برای نشان دادنِ تلاطمِ درونیِ ناشی از سوگ.

همی چاره جستند زان اژدها که تا چین کی آید ز چنگش رها

همه به دنبال راه چاره‌ای بودند تا چین را از چنگال این اژدها (هیولا) نجات دهند.

نکته ادبی: اژدها در اینجا برای توصیفِ هیولای خطرناک به کار رفته است.

چو بهرام جنگ مقاتوره کرد وزان مرد جنگی برآورد گرد

زمانی که بهرام جنگِ «مقاتوره» (آرایش نظامی خاص) را برپا کرد و آن مردِ جنگی، میدان را به نفع خود گرداند.

نکته ادبی: مقاتوره اصطلاحی نظامی برای تاکتیک‌های جنگی است.

همی رفت خاتون بدیدار اوی بهر کس همی گفت کردار اوی

خاتون برای دیدنِ او رفت و از اطرافیان درباره کارهای او پرس و جو می‌کرد.

نکته ادبی: کنجکاوی خاتون برای شناختِ بهرام.

چنان بد که یک روز دیدش سوار از ایران همان نیز صد نامدار

چنین شد که یک روز او را سوار بر اسب به همراه صد نفر از بزرگان ایران دید.

نکته ادبی: تعداد همراهان نشانه جایگاهِ بهرام است.

پیاده فراوان به پیش اندرون همی راند بهرام با رهنمون

بهرام با راهنمای خود، گروهی از سربازان پیاده را پیشاپیشِ خود هدایت می‌کرد.

نکته ادبی: نظم و دیسیپلینِ نظامیِ بهرام.

بپرسید خاتون که این مرد کیست که با برز و با فرهٔ ایزدیست

خاتون پرسید که این مرد کیست که چنین هیبت و فرّ ایزدی در چهره دارد؟

نکته ادبی: فره ایزدی اشاره به تقدس و بزرگیِ شاهان دارد.

بدو گفت کهتر که دوری ز کام که بهرام یل راندانی بنام

خدمتکار به او گفت که ای بانویی که از حقیقت دوری، آیا بهرامِ دلاور را نمی‌شناسی؟

نکته ادبی: کهتر به معنای خدمتکار و زیردست است.

به ایران یکی چند گه شاه بود سرتاج او برتر از ماه بود

او مدتی پادشاه ایران بود و جایگاه و مقامش از ماه هم بالاتر بود.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والای پادشاهیِ بهرام.

بزرگانش خوانند بهرام گرد که از خسروان نام مردی ببرد

بزرگان او را «بهرام گرد» (جنگجو) می‌خوانند که در دلاوری و نام‌آوری، بر همه شاهان پیشی گرفت.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگاور است.

کنون تا بیامد ز ایران بچین به لرزد همی زیر اسپش زمین

اکنون که از ایران به چین آمده، زمین زیر سم اسب او می‌لرزد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ قدرتِ بهرام.

خداوند خواند همی مهترش همی تاج شاهی نهد بر سرش

همه او را سرور و مهتر می‌خوانند و تاج شاهی بر سرش می‌گذارند.

نکته ادبی: به رسمیت شناختنِ شکوهِ او توسط دیگران.

بدو گفت خاتون که با فراوی سز دگر بنازیم در پر اوی

خاتون گفت که با وجودِ او، شاید بتوانیم راهی برای انتقام پیدا کنیم.

نکته ادبی: فرآوی به معنای فرصت و توانایی است.

یکی آرزو زو بخواهم درست چو خاقان نگردد بدان کارسست

من یک خواسته از او می‌خواهم، به طوری که خاقان هم در آن کار تردید نکند.

نکته ادبی: سست شدنِ خاقان کنایه از مخالفت یا تردید اوست.

بخواهد مگر ز اژدها کین من برو بشنود درد و نفرین من

شاید او انتقام خونِ مرا از این اژدها بگیرد و به درد و نفرین من گوش فرا دهد.

نکته ادبی: درد و نفرین نشان از بیزاری از وضعیت موجود است.

بدو گفت کهتر گر این داستان بخواند برو مهتر راستان

خدمتکار به او گفت اگر این ماجرا را برای پادشاهِ راستین (بهرام) بازگو کنی...

نکته ادبی: مهتر راستان به معنای بزرگِ راست‌گفتاران است.

تو از شیر کپی نیابی نشان مگر کشته و گرگ پایش کشان

تو دیگر از آن «شیر کپی» نشانی نخواهی یافت، مگر اینکه کشته شده باشد و یا در جایی افتاده باشد.

نکته ادبی: پیش‌بینیِ قدرتِ بهرام در شکستِ هیولا.

چو خاتون شنید این سخن شاد شد ز تیمار آن دختر آزاد شد

وقتی خاتون این سخن را شنید، شاد شد و از غم و اندوهِ دخترش رهایی یافت.

نکته ادبی: امید به دادخواهی، مرهمِ اندوه او شد.

همی تاخت تا پیش خاقان رسید یکایک بگفت آنچ دید وشنید

او به سرعت تاخت تا به نزد خاقان رسید و هر آنچه دیده و شنیده بود، یک‌به‌یک برای او تعریف کرد.

نکته ادبی: بیانِ دقیقِ ماجرا برای خاقان.

بدو گفت خاقان که عاری بود بجایی که چون من سواری بود

خاقان به او گفت که در جایی که سواری چون من حضور دارد، درخواست کمک از دیگری مایه شرمساری (عاری) است.

نکته ادبی: عاری به معنای ننگ و عیب است.

همی شر کپی خورد دخترم بگوییم و ننگی شود گوهرم

اگر شیر کپی دخترم را خورده باشد، گفتنِ این حرف ننگی برای گوهر و نژاد من است.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای اصالت و نژاد است.

ندانند کان اژدهای دژم همی کوه آهن رباید به دم

آنها نمی‌دانند که آن اژدهای خشمگین، کوهی از آهن را با دمش می‌رباید (بسیار قدرتمند است).

نکته ادبی: اغراق در تواناییِ تخریبیِ هیولا.

اگر دختر شاه نامی بود همان شاه را جان گرامی بود

اگر دختر شاهی ارزشمند است، جانِ خودِ آن شاه نیز بسیار گرانبهاست.

نکته ادبی: اولویت‌بندیِ خاقان بر اساسِ جایگاهِ خودش.

بدو گفت خاتون که من کین خویش بخواهم ز بهر جهان بین خویش

خاتون پاسخ داد که من انتقامِ خویش را برای آرامشِ جانِ خود می‌خواهم.

نکته ادبی: جهان‌بین استعاره از جان و وجودِ خودِ اوست.

اگر ننگ باشد وگر نام من بگویم برآید مگر کام من

چه این کار ننگ باشد چه نام، آن را می‌گویم، شاید به خواسته و آرزوی خود برسم.

نکته ادبی: تقابلِ ننگ و نام برای رسیدن به مقصود.

برآمد برین نیز روز دراز نهانی ز هرکس همی داشت راز

مدت زمان زیادی گذشت و او این راز را از همگان پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: صبرِ خاتون برای یافتنِ فرصتِ مناسب.

چنان بد که خاقان یکی سور کرد جهان را بران سور پر نور کرد

چنین شد که خاقان جشنی برپا کرد و با آن جشن، دنیا را نورانی و پرشور کرد.

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

فرستاد بهرام یل رابخواند چو آمدش برتخت زرین نشاند

بهرام دلاور را به جشن فراخواند و وقتی آمد، او را بر تخت زرین نشاند.

نکته ادبی: تکریمِ بهرام توسط خاقان.

چو خاتون پس پرده آوا شنید بشد تیز و بهرام یل را بدید

خاتون وقتی صدای او را از پشت پرده شنید، با شتاب به نزدش آمد و بهرامِ دلاور را دید.

نکته ادبی: تکاپوی خاتون برای بهره‌برداری از موقعیت.

فراوانش بستود وکرد آفرین که آباد بادا بتو ترک و چین

او را بسیار ستود و آفرین گفت و دعا کرد که به برکتِ وجودِ او، سرزمین ترک و چین آباد گردد.

نکته ادبی: مدح برای آماده‌سازیِ ذهنِ بهرام.

یکی آرزو خواهم از شهریار که باشد بران آرزو کامگار

سپس گفت: ای شهریار، خواسته‌ای از تو دارم که امیدوارم در برآورده کردنِ آن کامیاب شوی.

نکته ادبی: مقدمه‌چینی برای درخواست اصلی.

بدو گفت بهرام فرمان تو راست برین آرزو کام و پیمان تو راست

بهرام پاسخ داد: فرمان تو درست است و در این خواسته، قولِ مساعد و همراهیِ من با توست.

نکته ادبی: پذیرشِ درخواستِ خاتون قبل از شنیدنِ آن.

بدو گفت خاتون کز ایدر نه دور یکی مرغزارست زیبای سور

خاتون گفت که نه چندان دور از اینجا، مرغزاری زیبا برای جشن و سرور وجود دارد.

نکته ادبی: محلِ قرار برای اجرای نقشه.

جوانان چین اندران مرغزار یکی جشن سازند گاه بهار

جوانان چین هر سال در فصل بهار، در آن مرغزار جشنی برپا می‌کنند.

نکته ادبی: شرحِ مراسم برای بهرام.

ازان بیشه پرتاب یک تیروار یکی کوه بینی سیه تر ز قار

در آن سوی بیشه، به فاصله پرتاب یک تیر، کوهی سیاهتر از قیر را مشاهده می‌کنی.

نکته ادبی: «تیروار» به معنای «همانند تیر» است که پسوند «وار» نشانه تشبیه است.

بران کوه خارا یکی اژدهاست که این کشور چین ازو در بلاست

بر فراز آن کوه سنگی، اژدهایی زندگی می‌کند که تمام کشور چین از دست او در بلا و رنج است.

نکته ادبی: «خارا» صفت کوه است به معنای سنگ سخت و نفوذناپذیر.

یکی شیر کپیش خواند همی دگر نیز نامش نداند همی

مردم آن موجود را «شیرکپی» می‌نامند و نام دیگری برای آن نمی‌دانند.

نکته ادبی: «همی» در این ابیات نشانه تداوم یا استمرار در زبان فارسی کهن است.

یکی دخترم بد ز خاقان چین که خورشید کردی برو آفرین

من دختری داشتم که زیبایی‌اش چنان بود که خورشید به او آفرین می‌گفت.

نکته ادبی: «خورشید کردی برو آفرین» اغراقی ادبی برای توصیف اوج زیبایی دختر است.

از ایوان بشد نزد آن جشنگاه که خاقان به نخچیر بد با سپاه

او از کاخ به محل شکار رفت، جایی که خاقان با سپاهش در حال شکار بود.

نکته ادبی: «نخچیر» در زبان فارسی کهن به معنای شکار و شکارگاه است.

بیامد ز کوه اژدهای دژم کشید آن بهار مرا او بدم

آن اژدهای خشمگین از کوه پایین آمد و آن دختر نوجوان (بهاری) مرا ربود.

نکته ادبی: «دژم» به معنای خشمگین و «بهار» استعاره از دختر جوان است.

کنون هر بهاری بران مرغزار چنان هم بیاید ز بهر شکار

اکنون هر بهار، آن اژدها به آن مرغزار می‌آید تا شکار کند.

نکته ادبی: «مرغزار» به معنای چمن‌زار و محل سرسبز است.

برین شهر ما را جوانی نماند همان نامور پهلوانی نماند

از ترس این موجود، دیگر جوان و پهلوان نامداری در شهرمان باقی نمانده است.

نکته ادبی: «نامور» به معنای مشهور و صاحب نام است.

شدند از پی شیرکپی هلاک برانگیخت از بوم آباد خاک

بسیاری به خاطر این اژدها کشته شدند و آبادی شهر به ویرانی کشیده شد.

نکته ادبی: «بوم» در اینجا به معنای سرزمین و جایگاه زندگی است.

سواران چینی ومردان کار بسی تاختند اندران کوهسار

سواران و دلاوران چینی بارها به آن کوهستان حمله کردند.

نکته ادبی: «مردان کار» به معنای دلاوران و جنگ‌آزمودگان است.

چو از دور بینند چنگال اوی برو پشت و گوش و سر و یال اوی

آن‌ها وقتی از دور چنگال‌ها، پشت، گوش، سر و یال او را می‌بینند...

نکته ادبی: «یال» به موهای پشت گردن حیوانات درنده اشاره دارد.

بغرد بدرد دل مرد جنگ مر او را چه شیر و چه پیل و نهنگ

اژدها چنان غرش می‌کند و دل جنگجویان را می‌درد که برایش فرقی میان شیر و پیل و نهنگ نیست.

نکته ادبی: «نهنگ» در متون کهن علاوه بر جانور دریایی، به معنای هر حیوان عظیم‌الجثه و مهیب است.

کس اندر نیارد شدن پیش اوی چوگیرد شمار کم و بیش اوی

هیچ‌کس جرات نزدیک شدن به او را ندارد و کسی توان مقابله با او را ندارد.

نکته ادبی: «اندر نیارد» یعنی جرات نمی‌کند یا به میان نمی‌آورد.

بدو گفت بهرام فردا پگاه بیایم ببینم من این جشنگاه

بهرام به او گفت: فردا صبح زود می‌آیم تا این شکارگاه را از نزدیک ببینم.

نکته ادبی: «پگاه» به معنای صبح زود است.

به نیروی یزدان که او داد زور بلند آفرینندهٔ ماه وهور

به نیروی خدایی که به من زور و توان داده، همان آفریننده ماه و خورشید.

نکته ادبی: «هور» واژه‌ای کهن برای خورشید است.

بپردازم از اژدها جشنگاه چو بشگیر ما را نمایند راه

اگر راه را به من نشان دهید، من این شکارگاه را از وجود این اژدها پاک خواهم کرد.

نکته ادبی: «بپردازم» در اینجا به معنای پاکسازی کردن و تهی کردن منطقه از خطر است.