شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۳۹

فردوسی
کنون داستانهای دیرینه گوی سخنهای بهرام چوبینه گوی
که چون او سوی شهر ترکان رسید به نزد دلیر و بزرگان رسید
ز گردان بیدار دل ده هزار پذیره شدندش گزیده سوار
پسر با برادرش پیش اندرون ابا هر یکی موبدی رهنمون
چو آمد بر تخت خاقان فراز برو آفرین کرد و بردش نماز
چو خاقان ورا دید برپای جست ببوسید و بسترد رویش بدست
بپرسید بسیارش از رنج راه ز کار و ز پیکار شاه و سپاه
هم ایزد گشسپ و یلان سینه را بپرسید و خراد برزینه را
چو بهرام برتخت سیمین نشست گرفت آن زمان دست خاقان بدست
بدو گفت کای مهتر بافرین سپهدار ترکان و سالار چین
تو دانی که از شهریار جهان نباشد کسی ایمن اندر نهان
بر آساید از گنج و بگزایدش تن آسان کند رنج بفزایدش
گر ایدون که اندر پذیری مرا بهرنیک و بد دست گیری مرا
بدین مرز بی یار یار توام بهر نیک و بد غمگسار توام
وگر هیچ رنج آیدت بگذرم زمین را سراسر بپی بسپرم
گر ایدون که باشی تو همداستان از ایدر شوم تا به هندوستان
بدو گفت خاقان که ای سرفراز بدین روز هرگز مبادت نیاز
بدارم تو را همچو پیوند خویش چه پیوند برتر ز فرزند خویش
همه بوم با من بدین یاورند اگر کهترانند اگر مهترند
تو را بر سران سرفرازی دهم هم از مهتران بی نیازی دهم
بدین نیز بهرام سوگند خواست زیان بود بر جان او بند خواست
بدو گفت خاقان به برتر خدای که هست او مرا و تو را رهنمای
که تا زنده ام ویژه یار توام بهر نیک و بد غمگسار توام
ازان پس دو ایوان بیاراستند زهر گونه ای جامه ها خواستند
پرستنده و پوشش و خوردنی ز چیزی که بایست گستردنی
ز سیمین و زرین که آید به کار ز دینار وز گوهر شاهوار
فرستاد خاقان به نزدیک اوی درخشنده شد جان تاریک اوی
به چوگان و مجلس به دشت شکار نرفتی مگر کو بدی غمگسار
برین گونه بر بود خاقان چین همی خواند بهرام را آفرین
یکی نامبردار بد یار اوی برزم اندرون دست بردار اوی
ازو مه به گوهر مقاتوره نام که خاقان ازو یافتی نام و کام
به شبگیر نزدیک خاقان شدی دولب را به انگشت خود بر زدی
بران سان که کهتر کند آفرین بران نامبردار سالار چین
هم آنگه زدینار بردی هزار ز گنج جهاندیده نامدار
همی دید بهرام یک چندگاه به خاقان همی کرد خیره نگاه
بخندید یک روز گفت ای بلند توی بر مهان جهان ارجمند
بهر بامدادی بهنگام بار چنین مرد دینار خواهد هزار
ببخشش گرین بیستگانی بود همه بهر او زرکانی بود
بدو گفت خاقان که آیین ما چنین است و افروزش دین ما
که از ما هر آنکس که جنگی ترست به هنگام سختی درنگی ترست
چو خواهد فزونی نداریم باز ز مردان رزم آور جنگ ساز
فزونی مر او راست برما کنون بدینار خوانیم بر وی فسون
چو زو بازگیرم بجوشد سپاه ز لشکر شود روز روشن سیاه
جهانجوی گفت ای سر انجمن تو کردی و را خیره بر خویشتن
چو باشد جهاندار بیدار و گرد عنان را به کهتر نباید سپرد
اگر زو رهانم تو را شایدت وگر ویژه آزرم او بایدت
بدو گفت خاقان که فرمان تو راست بدین آرزو رای و پیمان تو راست
مرا گر توانی رهانید ازوی سرآورده باشی همه گفت و گوی
بدو گفت بهرام که اکنون پگاه چو آید مقاتوره دینار خواه
مخند و بر و هیچ مگشای چشم مده پاسخ و گر دهی جز به خشم
گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد مقاتوره نزدیک شاه
جهاندار خاقان بدو ننگرید نه گفتار آن ترک جنگی شنید
ز خاقان مقاتوره آمد بخشم یکایک برآشفت و بگشاد چشم
بخاقان چین گفت کای نامدار چرا گشتم امروز پیش تو خوار
همانا که این مهتر پارسی که آمد بدین مرز با یار سی
بکوشد همی تا بپیچی ز داد سپاه تو را داد خواهد بباد
بدو گفت بهرام که ای جنگوی چرا تیزگشتی بدین گفت وگوی
چو خاقان برد راه و فرمان من خرد را نپیچد ز پیمان من
نمانم که آیی تو هر بامداد تن آسان دهی گنج او را به باد
بران نه که هستی تو سیصد سوار به رزم اندرون شیرجویی شکار
نیرزد که هر بامداد پگاه به خروار دینار خواهی ز شاه
مقاتوره بشنید گفتار اوی سرش گشت پرکین ز آزار اوی
بخشم و به تندی بیازید چنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ
به بهرام گفت این نشان منست برزم اندرون ترجمان منست
چو فردا بیایی بدین بارگاه همی دار پیکان ما را نگاه
چو بشنید بهرام شد تیز چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ
بدو داد و گفتا که این یادگار بدار و ببین تا کی آید به کار
مقاتوره از پیش خاقان برفت بیامد سوی خرگه خویش تفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، آغازگرِ فصلی مهم در داستان بهرام چوبینه است؛ جایی که او پس از رویارویی با مشکلات سیاسی در ایران، به دربار خاقان چین پناه می‌برد. این روایت، تقابلی میان دو نوع جهان‌بینی در حکومت‌داری است: یکی شیوه مبتنی بر مدارا و صلح‌طلبیِ خاقان که به باج‌دهی به جنگجویانِ قدرت‌طلب منجر شده، و دیگری نگاه مقتدرانه و سلحشورانه بهرام که معتقد است هیچ شاهی نباید در برابر زیردستان خود سر خم کند.

بهرام با هوشمندی، پیوند دوستی استواری با خاقان برقرار می‌کند تا ضمن بهره‌مندی از حمایت‌های نظامی و مالی او، جایگاه خود را در دربار تثبیت کند. او در این گفتگوها، نه تنها به دنبال امنیت خویش است، بلکه با نقدِ سیاستِ ضعیف خاقان در برابرِ پهلوانی به نام «مقاتوره»، خود را به عنوان شخصیتی کنش‌گر و راهگشا معرفی می‌کند تا قدرتِ دربار خاقان را نیز از بندِ باج‌گیران برهاند.

معنای روان

کنون داستانهای دیرینه گوی سخنهای بهرام چوبینه گوی

اکنون داستان‌های گذشته را روایت کن و از ماجراهای بهرام چوبینه سخن بگو.

نکته ادبی: «دیرینه» صفت برای داستان‌ها به معنای کهن است.

که چون او سوی شهر ترکان رسید به نزد دلیر و بزرگان رسید

هنگامی که بهرام به سرزمین ترک‌ها رسید، با بزرگان و دلیران آن دیار دیدار کرد.

نکته ادبی: «ترکان» در اینجا به معنای اقلیم ترکستان و خاقان آن دیار است.

ز گردان بیدار دل ده هزار پذیره شدندش گزیده سوار

ده هزار سوارِ جنگی که بسیار هوشیار بودند، به استقبال او آمدند.

نکته ادبی: «پذیره شدن» در فارسی میانه و کهن به معنای استقبال کردن است.

پسر با برادرش پیش اندرون ابا هر یکی موبدی رهنمون

فرزند و برادرش در پیشاپیش حرکت می‌کردند و همراه هر کدام، یک موبد (دانشمند و راهنما) بود.

نکته ادبی: «موبد» در اینجا به معنای مشاور دانا و روحانی است.

چو آمد بر تخت خاقان فراز برو آفرین کرد و بردش نماز

وقتی به مقابل تخت خاقان رسید، او را ستایش کرد و در برابرش نماز برد (احترام گذاشت).

نکته ادبی: «نماز بردن» به معنای تعظیم کردن و اظهار فروتنی است.

چو خاقان ورا دید برپای جست ببوسید و بسترد رویش بدست

وقتی خاقان او را دید، از جا برخاست، او را در آغوش گرفت و بوسید و با دست صورتش را نوازش کرد.

نکته ادبی: «بستردن» به معنای مسح کردن و نوازش است.

بپرسید بسیارش از رنج راه ز کار و ز پیکار شاه و سپاه

خاقان از سختی‌های راه و از وقایع جنگ‌های بهرام با شاه و سپاهیانش بسیار پرسش کرد.

نکته ادبی: «شاه» اشاره به خسرو پرویز است که بهرام با او در جنگ بود.

هم ایزد گشسپ و یلان سینه را بپرسید و خراد برزینه را

همچنین حال ایزد گشسپ، یلان سینه و خراد برزینه (از سرداران بهرام) را جویا شد.

نکته ادبی: نام‌های خاص که نشان‌دهنده یاران وفادار بهرام هستند.

چو بهرام برتخت سیمین نشست گرفت آن زمان دست خاقان بدست

وقتی بهرام بر تخت سیمین نشست، بلافاصله دست خاقان را به نشانه دوستی در دست گرفت.

نکته ادبی: «تخت سیمین» نمادِ شکوه و دارایی است.

بدو گفت کای مهتر بافرین سپهدار ترکان و سالار چین

به او گفت: ای بزرگِ ستوده، تو که فرمانروای ترک‌ها و سالار چینی.

نکته ادبی: «باآفرین» به معنای کسی که لایق ستایش است.

تو دانی که از شهریار جهان نباشد کسی ایمن اندر نهان

تو خود می‌دانی که هیچ‌کس از حوادثِ روزگار و مکرِ جهان در امان نیست.

نکته ادبی: «نهان» در اینجا به معنای اسرار پنهان و حوادث پیش‌بینی‌نشده است.

بر آساید از گنج و بگزایدش تن آسان کند رنج بفزایدش

اگر کسی به گنج خود دلخوش کند و آن را رها کند، در حالی که تنش را به آسایش عادت می‌دهد، رنج و مشکلاتش بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به نکته‌ای اخلاقی درباره زوالِ حاصل از رفاه‌زدگی.

گر ایدون که اندر پذیری مرا بهرنیک و بد دست گیری مرا

اگر مرا بپذیری، در همه خوشی‌ها و ناخوشی‌ها با تو همراه و پشتیبانت خواهم بود.

نکته ادبی: «گر ایدون که» از ادات شرط کهن است.

بدین مرز بی یار یار توام بهر نیک و بد غمگسار توام

در این سرزمین، من بدون دوست، دوستِ تو خواهم بود و در غم و شادی شریکت می‌شوم.

نکته ادبی: «غمگسار» صفت برای کسی است که غم را از دل می‌زداید.

وگر هیچ رنج آیدت بگذرم زمین را سراسر بپی بسپرم

اگر برای تو رنجی پیش آید، من از پا نمی‌نشینم و برای دفاع از تو، تمام زمین را می‌پیمایم.

نکته ادبی: «بپی» به معنای گام و قدم است.

گر ایدون که باشی تو همداستان از ایدر شوم تا به هندوستان

اگر با من هم‌داستان شوی، از اینجا تا هندوستان را برایت فتح می‌کنم.

نکته ادبی: «همداستان» به معنای موافق و هم‌عقیده است.

بدو گفت خاقان که ای سرفراز بدین روز هرگز مبادت نیاز

خاقان به او گفت: ای بزرگ‌مرد، امیدوارم هرگز نیازی به این کارها پیدا نکنی.

نکته ادبی: خاقان در اینجا با بزرگواری، بارِ جنگ را از دوش بهرام برمی‌دارد.

بدارم تو را همچو پیوند خویش چه پیوند برتر ز فرزند خویش

تو را مانند پیوند و خانواده خود می‌دانم؛ چه پیوندی بالاتر از فرزند است؟

نکته ادبی: «پیوند» در متون کهن به معنای خویشاوند و نسل است.

همه بوم با من بدین یاورند اگر کهترانند اگر مهترند

همه اهالی این سرزمین، چه بزرگ و چه کوچک، با من هم‌نظرند و یاور تو خواهند بود.

نکته ادبی: «بوم» به معنای سرزمین و کشور است.

تو را بر سران سرفرازی دهم هم از مهتران بی نیازی دهم

من به تو مقامی بالاتر از همه بزرگان می‌دهم و تو را از هر نیازی بی‌نیاز می‌کنم.

نکته ادبی: وعده قدرت و استقلال مالی به بهرام.

بدین نیز بهرام سوگند خواست زیان بود بر جان او بند خواست

بهرام برای این پیمان سوگند خواست، غافل از آنکه این کار (دلبستگی به خاقان) برایش مانند طنابِ دامی بر جانش بود.

نکته ادبی: «بند» استعاره از گرفتاری و بلا است.

بدو گفت خاقان به برتر خدای که هست او مرا و تو را رهنمای

خاقان به خدای برتر سوگند خورد، همان خدایی که راهنمای من و توست.

نکته ادبی: سوگند به خدای یگانه که در اندیشه شاهنامه، برتر از همه قدرت‌هاست.

که تا زنده ام ویژه یار توام بهر نیک و بد غمگسار توام

تا وقتی زنده‌ام، یار ویژه تو خواهم بود و در شادی و غم شریکت هستم.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری در پیمان.

ازان پس دو ایوان بیاراستند زهر گونه ای جامه ها خواستند

پس از آن، دو کاخ را برای بهرام آراستند و انواع وسایل و جامه‌ها را فراهم کردند.

نکته ادبی: اشاره به جلال و شکوهی که برای بهرام فراهم شد.

پرستنده و پوشش و خوردنی ز چیزی که بایست گستردنی

خدمتکار، لباس، خوراک و هر چیزی که برای زندگی راحت لازم بود فراهم شد.

نکته ادبی: «گستردنی» اشاره به فرش و اسبابِ زندگی است.

ز سیمین و زرین که آید به کار ز دینار وز گوهر شاهوار

از طلا و نقره و دینار و گوهر گران‌بها هر چه نیاز بود، برایش فرستادند.

نکته ادبی: اشاره به تجملات دربار خاقان.

فرستاد خاقان به نزدیک اوی درخشنده شد جان تاریک اوی

خاقان این هدایا را برای بهرام فرستاد و بدین وسیله، دلِ افسرده بهرام روشن شد.

نکته ادبی: «جان تاریک» کنایه از اندوه و ناامیدی است.

به چوگان و مجلس به دشت شکار نرفتی مگر کو بدی غمگسار

در چوگان‌بازی و مجالس و شکار، خاقان تنها با بهرام همراه می‌شد.

نکته ادبی: «غمگسار» در اینجا به معنی همدم و مونس است.

برین گونه بر بود خاقان چین همی خواند بهرام را آفرین

خاقانِ چین مدام بهرام را ستایش می‌کرد و با او چنین رفتاری داشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده احترام ویژه خاقان به بهرام.

یکی نامبردار بد یار اوی برزم اندرون دست بردار اوی

یکی از نامدارانِ یارِ خاقان بود که در میدان جنگ بسیار ماهر و دست‌به‌کار بود.

نکته ادبی: معرفی شخصیتِ «مقاتوره» که نقش تقابل دارد.

ازو مه به گوهر مقاتوره نام که خاقان ازو یافتی نام و کام

نامش مقاتوره بود و از لحاظ تبار و جایگاه از همه برتر بود و خاقان به او وابسته بود.

نکته ادبی: «مقاتوره» نامی خاص (احتمالا نام یک سردار ترک) است.

به شبگیر نزدیک خاقان شدی دولب را به انگشت خود بر زدی

او هر روز صبح زود پیش خاقان می‌آمد و لب‌هایش را با انگشت می‌زد (حرکتی تهدیدآمیز یا طلبکارانه).

نکته ادبی: حرکت انگشت بر لب، نوعی تحکم یا تهدید تلقی می‌شده است.

بران سان که کهتر کند آفرین بران نامبردار سالار چین

آن‌چنان که فرد کوچکی به بزرگ خود احترام می‌گذارد، خاقان با او رفتار می‌کرد (برعکس انتظار).

نکته ادبی: نکته طنزِ داستان در اینجاست که پادشاه در برابر سردار خود به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی او بزرگتر است.

هم آنگه زدینار بردی هزار ز گنج جهاندیده نامدار

او همان لحظه هزار دینار از گنجِ با تجربه و نامدارِ خاقان می‌گرفت.

نکته ادبی: باج‌گیریِ مقاتوره از خاقان.

همی دید بهرام یک چندگاه به خاقان همی کرد خیره نگاه

بهرام مدتی این وضعیت را می‌دید و با تعجب به خاقان نگاه می‌کرد.

نکته ادبی: «خیره نگاه کردن» نشانه حیرت و اندیشه است.

بخندید یک روز گفت ای بلند توی بر مهان جهان ارجمند

یک روز به خاقان خندید و گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه و ارجمند.

نکته ادبی: شروعِ نقدِ بهرام به رفتار خاقان.

بهر بامدادی بهنگام بار چنین مرد دینار خواهد هزار

هر بامداد که زمانِ بارعامِ توست، چنین مردی هزار دینار از تو می‌خواهد.

نکته ادبی: «بار» به معنای مجلس ملاقات پادشاه است.

ببخشش گرین بیستگانی بود همه بهر او زرکانی بود

اگر این پول به عنوان حقوق و مواجب است، چقدر زیاد است که تمام ثروتت را می‌گیرد.

نکته ادبی: «بیستگانی» به معنای حقوق و مقرری ماهانه یا روزانه است.

بدو گفت خاقان که آیین ما چنین است و افروزش دین ما

خاقان به او گفت: این رسم و آیینِ ماست و نشانه‌ای از پایداری دین ماست.

نکته ادبی: توجیه خاقان برای ضعف خود.

که از ما هر آنکس که جنگی ترست به هنگام سختی درنگی ترست

هر کس از ما که جنگجوتر باشد، در هنگام سختی‌ها، سخت‌تر (و شاید سرکش‌تر) عمل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به باج‌گیری به عنوان راهی برای آرام نگه داشتن جنگجویان.

چو خواهد فزونی نداریم باز ز مردان رزم آور جنگ ساز

وقتی آن‌ها زیاده‌خواهی می‌کنند، ما جلوی آن‌ها را نمی‌گیریم.

نکته ادبی: رویکرد انفعالی خاقان.

فزونی مر او راست برما کنون بدینار خوانیم بر وی فسون

او اکنون نسبت به ما برتری دارد و ما با این دینارها، در واقع او را فریب می‌دهیم (افسونش می‌کنیم).

نکته ادبی: «فسون» به معنای جادو و فریب است.

چو زو بازگیرم بجوشد سپاه ز لشکر شود روز روشن سیاه

اگر این حقوق را از او دریغ کنم، سپاهیان شورش می‌کنند و روزگار ما سیاه می‌شود.

نکته ادبی: «روز سیاه شدن» کنایه از نابودی و بدبختی است.

جهانجوی گفت ای سر انجمن تو کردی و را خیره بر خویشتن

بهرام گفت: ای بزرگ انجمن، تو خودت این عادتِ بد را در او به وجود آورده‌ای.

نکته ادبی: بهرام با صراحت از سیاستِ خاقان انتقاد می‌کند.

چو باشد جهاندار بیدار و گرد عنان را به کهتر نباید سپرد

وقتی پادشاه بیدار و جنگجو باشد، نباید عنان کار را به دست زیردست بسپارد.

نکته ادبی: «عنان» استعاره از کنترل و اختیار امور است.

اگر زو رهانم تو را شایدت وگر ویژه آزرم او بایدت

اگر من تو را از شرِ او نجات دهم، آیا می‌پذیری؟ یا اینکه به او علاقه خاصی داری؟

نکته ادبی: «آزرم» به معنای مهر و شرم و علاقه است.

بدو گفت خاقان که فرمان تو راست بدین آرزو رای و پیمان تو راست

خاقان گفت: فرمان تو درست است؛ من هم همین را می‌خواهم و پیمان و رای من با توست.

نکته ادبی: تسلیم شدنِ خاقان در برابر رای قاطع بهرام.

مرا گر توانی رهانید ازوی سرآورده باشی همه گفت و گوی

اگر بتوانی مرا از دست او خلاص کنی، تمامِ این گفت‌وگوها را به سرانجام رسانده‌ای.

نکته ادبی: «سرآوردن» به معنای به انجام رساندن است.

بدو گفت بهرام که اکنون پگاه چو آید مقاتوره دینار خواه

بهرام گفت: اکنون صبح زود، وقتی مقاتوره آمد و دینار خواست...

نکته ادبی: طراحی نقشه بهرام.

مخند و بر و هیچ مگشای چشم مده پاسخ و گر دهی جز به خشم

اصلاً نخند، به او نگاه نکن، پاسخی نده، و اگر خواستی پاسخ دهی، با خشم با او برخورد کن.

نکته ادبی: دستورِ نظامی و سیاسی بهرام برای شکستنِ هیمنه مقاتوره.

گذشت آن شب و بامداد پگاه بیامد مقاتوره نزدیک شاه

آن شب به پایان رسید و صبحِ زود فرارسید؛ مقاتوره، سردار سپاه، نزد شاه آمد.

نکته ادبی: پگاه در اینجا به معنای صبح زود است و مقاتوره نام یکی از شخصیت‌های داستان است.

جهاندار خاقان بدو ننگرید نه گفتار آن ترک جنگی شنید

خاقانِ جهان‌دار به او توجهی نکرد و حتی سخنانِ آن جنگجوی ترک‌نژاد را نشنیده گرفت.

نکته ادبی: ترک در اینجا به معنای جنگجو یا اشاره به قومیت است و ننگریدنِ خاقان نشان از بی‌اعتباری مقاتوره نزد اوست.

ز خاقان مقاتوره آمد بخشم یکایک برآشفت و بگشاد چشم

مقاتوره از بی‌توجهی خاقان خشمگین شد؛ ناگهان برآشفت و چشمانش را از شدت غضب گشود.

نکته ادبی: بگشاد چشم کنایه از غضب و آماده‌باش برای رویارویی است.

بخاقان چین گفت کای نامدار چرا گشتم امروز پیش تو خوار

او رو به خاقان چین کرد و گفت: ای پادشاه نامدار، چرا امروز در برابرِ تو خوار و بی‌مقدار شده‌ام؟

نکته ادبی: خوار گشتن در اینجا به معنای سبک شمرده شدن است.

همانا که این مهتر پارسی که آمد بدین مرز با یار سی

حتماً این بزرگ‌زاده‌ی پارسی (بهرام) که با سی تن از یارانش به این سرزمین آمده است، باعث این اتفاق شده است.

نکته ادبی: مهتر پارسی اشاره مستقیم به بهرام است که در دربار خاقان حضور دارد.

بکوشد همی تا بپیچی ز داد سپاه تو را داد خواهد بباد

او چنان تلاش می‌کند که تو را از مسیر عدالت منحرف کند و سپاه تو را به نابودی خواهد کشاند.

نکته ادبی: به باد دادن در اینجا کنایه از نابود کردن و از بین بردن است.

بدو گفت بهرام که ای جنگوی چرا تیزگشتی بدین گفت وگوی

بهرام به او گفت: ای جنگجو، چرا در این گفتگو این‌قدر تندخو و پرخاشگر شدی؟

نکته ادبی: تیزگشتن کنایه از عصبانی و تندخو شدن است.

چو خاقان برد راه و فرمان من خرد را نپیچد ز پیمان من

از آنجا که خاقان از راه و روش و فرمان من پیروی می‌کند، خرد و عقلش را فدای پیمان‌شکنی نمی‌کند.

نکته ادبی: نپیچیدن خرد، کنایه از پایبندی به منطق و پیمان است.

نمانم که آیی تو هر بامداد تن آسان دهی گنج او را به باد

من اجازه نمی‌دهم که تو هر روز صبح بیایی و با تن‌پروری و کاهلی، گنج‌های شاه را به هدر بدهی.

نکته ادبی: تن آسان دهی اشاره به تن‌پروری و مفت‌خواری دارد.

بران نه که هستی تو سیصد سوار به رزم اندرون شیرجویی شکار

با توجه به اینکه تنها سیصد سوار داری، در میدان نبرد مانند شیری هستی که شکار می‌کند (ادعای پوچ داری).

نکته ادبی: شیرجویی شکار، استعاره‌ای از ادعای دلاوری است که بهرام آن را به نقد می‌کشد.

نیرزد که هر بامداد پگاه به خروار دینار خواهی ز شاه

اصلاً ارزشش را ندارد که هر روز صبح، خروارها دینار از پادشاه طلب کنی.

نکته ادبی: خروار واحدی برای کثرت است و نشان‌دهنده‌ی طمع مقاتوره.

مقاتوره بشنید گفتار اوی سرش گشت پرکین ز آزار اوی

مقاتوره که این سخنان را شنید، سرشار از کینه و خشم شد، چرا که سخنان بهرام او را رنجاند.

نکته ادبی: کین و آزار نشان‌دهنده‌ی شدت شکستِ روانی او در برابر منطق بهرام است.

بخشم و به تندی بیازید چنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ

او از روی خشم و تندی، دست دراز کرد و از تیردانِ خود تیری خدنگ بیرون آورد.

نکته ادبی: خدنگ نوعی درخت سخت‌چوب است که تیرهای باکیفیت از آن می‌ساختند.

به بهرام گفت این نشان منست برزم اندرون ترجمان منست

به بهرام گفت: این نشانه‌ی من است (اعلام جنگ) و در میدان نبرد، ترجمانِ (بیانگر) قدرت من خواهد بود.

نکته ادبی: ترجمان در اینجا به معنای تفسیرگر یا زبانِ گویاست.

چو فردا بیایی بدین بارگاه همی دار پیکان ما را نگاه

فردا که به این دربار آمدی، آماده باش و این پیکانِ مرا به یاد داشته باش.

نکته ادبی: پیکان در اینجا نمادِ تهدید و آغازِ نبرد است.

چو بشنید بهرام شد تیز چنگ یکی تیر پولاد پیکان خدنگ

بهرام چون این را شنید، خشمگین شد و تیری پولادین و محکم از تیردان برگرفت.

نکته ادبی: تیر پولادپیکان نشان‌دهنده‌ی آمادگی بهرام برای مبارزه است.

بدو داد و گفتا که این یادگار بدار و ببین تا کی آید به کار

تیر را به او داد و گفت: این یادگار را نزد خود نگاه دار تا ببینی کِی به کار خواهد آمد.

نکته ادبی: این عمل بهرام نشانه‌ی پذیرشِ مبارزه‌طلبی است.

مقاتوره از پیش خاقان برفت بیامد سوی خرگه خویش تفت

مقاتوره با خشم از نزد خاقان رفت و با عجله به سمت خیمه‌ی خود بازگشت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتابان و سریع است.