شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۳۴

فردوسی
چو خورشید روشن بیاراست گاه طلایه بیامد ز نزدیک شاه
به پرده سرای اندرون کس ندید همان خیمه بر پای بر بس ندید
طلایه بیامد بگفت این به شاه دل شاه شد تنگ زان رزمخواه
گزین کرد زان جنگیان سه هزار زره دار و برگستوان ور سوار
به نستود فرمود تا برنشست میان یلی تاختن را ببست
همی راند نستود دل پر ز درد نبد مرد بهرام روز نبرد
همان نیز بهرام با لشکرش نبود ایمن از راه وز کشورش
همی راند بی راه دل پر ز بیم همی برد با خویشتن زر و سیم
یلان سینه و گرد ایزد گشسپ ز یک سوی لشکر همی راند اسپ
به بی راه لشکر همی راندند سخنهای شاهان همی خواندند
پدید آمد از دور یک پاره ده کجا ده نبود از در مرد مه
همی راند بهرام پیش اندرون پشیمان شده دل پر از درد و خون
چو از تشنگی خشک شدشان دهن بیامد به خان یکی پیرزن
زبان را به چربی بیاراستند وزان پیرزن آب و نان خواستند
زن پیر گفتار ایشان شنید یکی کهنه غربیل پیش آورید
برو بر به گسترده یک پاره مشک نهاده به غربیل بر نان کشک
یلان سینه به رسم به بهرام داد نیامد همی در غم از واژ یاد
گرفتند واژ و بخوردند نان نظاره بدان نامداران زنان
چو کشکین بخوردند می خواستند زبانها به زمزم بیاراستند
زن پیر گفت ار میت آرزوست میست و یکی نیز کهنه که دوست
بریدم کدو را که نوبد سرش یکی جام کردم نهادم برش
بدو گفت بهرام چون می بود ازان خوبتر جامها کی بود
زن پیر رفت و بیاورد جام ازان جام بهرام شد شادکام
یکی جام پر بر کفش برنهاد بدان تا شود پیرزن نیز شاد
بدو گفت کای مام با فرهی ز کار جهان چیستت آگهی
بدو پیرزن گفت چندان سخن شنیدم کزان گشت مغزم کهن
ز شهر آمد امروز بسیار کس همی جنگ چوبینه گویند و بس
که شد لشکر او به نزدیک شاه سپهبد گریزان به شد بی سپاه
بدو گفت بهرام کای پاک زن مرا اندرین داستانی بزن
که این از خرد بود بهرام را وگر برگزید از هوا کام را
بدو پیرزن گفت کای شهره مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد
ندانی که بهرام پور گشسپ چوبا پور هرمز بر انگیزد اسپ
بخندد برو هرک دارد خرد کس اورا ز گردنکشان نشمرد
بدو گفت بهرام گر آرزوی چنین کرد گو می خوران در کدوی
برین گونه غربیل بر نان جو همی دار در پیش تا جو درو
بران هم خورش یک شب آرام یافت همی کام دل جست و ناکام یافت
چو خورشید برچرخ بگشاد راز سپهدار جنگی بزد طبل باز
بیاورد چندانک بودش سپاه گرانمایگان برگرفتند راه
بره بر یکی نیستان بود نو بسی اندرو مردم نی درو
چو از دور دیدند بهرام را چنان لشکرگشن و خودکام را
به بهرام گفتند انوشه بدی ز راه نیستان چرا آمدی
که بی مر سپاهست پیش اندرون همه جنگ را دست شسته به خون
چنین گفت بهرام کایدر سوار نباشد جز از لشکر شهریار
فرود آمدند اندران نیستان همه جنگ را تنگ بسته میان
شنیدم که چون ما ز پرده سرای بسی چیدن راه کردیم رای
جهاندار بگزید نستود را جهان جوی بی تار و بی پود را
ابا سه هزار از سواران مرد کجا پای دارند روز نبرد
بدان تا بیاید پس ما دمان چو بینم مر او را سرآرم زمان
همه اسپ را تنگها برکشید همه گرد این بیشه لشکر کشید
سواران سبک برکشیدند تنگ گرفتند شمشیر هندی به چنگ
همه نیستان آتش اندر زدند سپه را یکایک بهم بر زدند
نیستان سراسر شد افروخته یکی کشته و دیگری سوخته
چونستود را دید بهرام گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
ز زین برگرفتش به خم کمند بیاورد و کردش هم آنگه ببند
همی خواست نستود زو زینهار همی گفت کای نامور شهریار
چرا ریخت خواهی همی خون من ببخشای بر بخت و ارون من
مکش مر مرا تا دوان پیش تو بیایم بوم زار درویش تو
بدو گفت بهرام من چون تو مرد نخواهم که باشد به دشت نبرد
نبرم سرت را که ننگ آیدم که چون تو سواری به جنگ آیدم
چو یابی رهایی ز دستم بپوی ز من هرچ دیدی به خسرو بگوی
چو بشنید نستود روی زمین ببوسید و بسیار کرد آفرین
وزان بیشه بهرام شد تابری ابا او دلیران فرخنده پی
ببود و برآسود و ز آنجا برفت به نزدیک خاقان خرامید تفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

روایت حاضر که بخشی از داستان‌های پهلوانی است، شرحِ راهبردِ نظامی و وضعیتِ دشوارِ بهرام چوبین در حینِ جابه‌جایی و گریز است. شاعر در این قطعه، تقابلی معنادار میانِ شکوهِ فرماندهی و سادگیِ زیستِ انسانی ترسیم می‌کند؛ به‌گونه‌ای که بهرام، بی‌آنکه شناخته شود، در موقعیتی عامیانه و صمیمانه با پیرزنی در روستایی دورافتاده روبه‌رو شده و از زبانِ او، قضاوتِ جامعه درباره‌ی اقداماتِ سیاسی و جنگی‌اش را می‌شنود.

این بخش علاوه بر ترسیمِ فضای استتار و احتیاطِ نظامی، به نوعی حکمتِ عامیانه نیز اشاره دارد؛ جایی که بهرامِ جنگجو در برابرِ صراحتِ کلامِ یک زنِ سالخورده قرار می‌گیرد و حقیقتِ تلخِ موقعیتِ خود را از آینه‌یِ نگاهِ او می‌بیند. این قطعه سرشار از جزئیاتِ توصیفی درباره‌یِ نحوه‌یِ حرکتِ سپاه و در عین حال، کندوکاو در احوالِ درونیِ سرداری است که در آستانه‌یِ نبردی سرنوشت‌ساز، دچارِ تردید و اضطراب شده است.

معنای روان

چو خورشید روشن بیاراست گاه طلایه بیامد ز نزدیک شاه

هنگامی که خورشیدِ عالم‌تاب طلوع کرد و روز آغاز شد، دیده‌بانِ لشکر از نزدِ شاه خبر آورد.

نکته ادبی: گاه به معنای زمان و روزگار است؛ طلایه به معنای پیش‌قراول و دیده‌بان لشکر.

به پرده سرای اندرون کس ندید همان خیمه بر پای بر بس ندید

در داخلِ خیمه‌گاه، کسی دیده نمی‌شد و حتی چادری که برافراشته باشد نیز به چشم نمی‌آمد (اوضاع پنهان بود).

نکته ادبی: اشاره به استتار و پنهان‌کاریِ اردوگاه.

طلایه بیامد بگفت این به شاه دل شاه شد تنگ زان رزمخواه

دیده‌بان نزدِ شاه آمد و این خبر را رساند؛ دلِ شاه (بهرام) از شنیدنِ این اخبارِ جنگی، فشرده و پریشان شد.

نکته ادبی: رزم‌خواه به معنای طالبِ جنگ و کسی که خبر از جنگ می‌آورد.

گزین کرد زان جنگیان سه هزار زره دار و برگستوان ور سوار

سپس بهرام از میانِ آن جنگجویان، سه هزار نفر را انتخاب کرد؛ سوارانی که زره پوشیده بودند و اسب‌هایشان مجهز به برگستوان (زره اسب) بود.

نکته ادبی: برگستوان پوششی فلزی یا چرمی برای محافظت از اسب در جنگ است.

به نستود فرمود تا برنشست میان یلی تاختن را ببست

به نستود دستور داد تا آماده‌یِ حرکت شود و او کمرِ همت را برای تاختن و نبرد بست.

نکته ادبی: نستود نام یکی از سرداران است؛ یل به معنای پهلوان و دلاور است.

همی راند نستود دل پر ز درد نبد مرد بهرام روز نبرد

نستود در حالی که دلی پر از غم و اندوه داشت، حرکت کرد؛ چرا که بهرامِ دلاور در آن روزِ نبرد حضور نداشت.

نکته ادبی: تضادِ عاطفی میانِ انجامِ وظیفه و اندوهِ درونیِ پهلوان.

همان نیز بهرام با لشکرش نبود ایمن از راه وز کشورش

همچنین بهرام به همراهِ لشکرش، هیچ احساسِ امنیتی از بابتِ جاده‌ها و کشور نداشت.

نکته ادبی: ناامنیِ حاکم بر فضایِ داستان و ترس از غافل‌گیری.

همی راند بی راه دل پر ز بیم همی برد با خویشتن زر و سیم

بهرام در حالی که دلی پر از بیم داشت، از بیراهه حرکت می‌کرد و ثروت و دارایی‌هایش را نیز با خود می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به گریزِ استراتژیک و حملِ غنایم.

یلان سینه و گرد ایزد گشسپ ز یک سوی لشکر همی راند اسپ

پهلوانانی همچون ایزدگشسپ، از سمتی دیگرِ لشکر، اسب می‌راندند.

نکته ادبی: ایزدگشسپ از نام‌های پهلوانی در شاهنامه است.

به بی راه لشکر همی راندند سخنهای شاهان همی خواندند

آن‌ها از بیراهه لشکر را هدایت می‌کردند و در طولِ مسیر، درباره‌یِ سخنان و سیاست‌های شاهان با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند.

نکته ادبی: خواندند در اینجا به معنایِ یادآوری کردن و بحث کردن است.

پدید آمد از دور یک پاره ده کجا ده نبود از در مرد مه

از دوردست، آبادیِ کوچکی نمایان شد که چندان آباد نبود و جایگاهِ مردانِ بزرگ محسوب نمی‌شد.

نکته ادبی: پاره‌ده به معنای روستای کوچک است.

همی راند بهرام پیش اندرون پشیمان شده دل پر از درد و خون

بهرام پیشاپیشِ همه حرکت می‌کرد و در حالی که دلش از درد و غم لبریز بود، از کرده‌یِ خود پشیمان شده بود.

نکته ادبی: پشیمانی بهرام بازتابِ فشارِ روانیِ ناشی از فرار یا شکست است.

چو از تشنگی خشک شدشان دهن بیامد به خان یکی پیرزن

چون از شدتِ تشنگی دهانشان خشک شده بود، نزدِ خانه‌یِ پیرزنی رفتند.

نکته ادبی: تشنگی استعاره از سختیِ راه و استیصال است.

زبان را به چربی بیاراستند وزان پیرزن آب و نان خواستند

آن‌ها با لحنی نرم و چرب‌زبانی، از پیرزن تقاضایِ آب و نان کردند.

نکته ادبی: چربیِ زبان کنایه از تملق و نرم‌سخنی برای جلبِ حاجت است.

زن پیر گفتار ایشان شنید یکی کهنه غربیل پیش آورید

پیرزن سخنانِ آنان را شنید و یک غربیلِ (الکِ) کهنه پیشِ رویشان گذاشت.

نکته ادبی: غربیل کنایه از فقر و ساده‌زیستیِ پیرزن است.

برو بر به گسترده یک پاره مشک نهاده به غربیل بر نان کشک

بر رویِ آن غربیل، تکه‌ای مشک (شاید تکه‌ای نانِ خشک یا پنیر) و مقداری نانِ کشک قرار داد.

نکته ادبی: کشک خوراکِ ساده‌یِ روستاییان است.

یلان سینه به رسم به بهرام داد نیامد همی در غم از واژ یاد

پهلوانان به رسمِ ادب، «واژ» خواندند (دعا کردند) و نان را به بهرام دادند؛ بهرام نیز به دلیلِ اندوهِ بسیار، به یادِ آن نان (خوراکِ ناچیز) نبود.

نکته ادبی: واژ در آیین‌های کهن، زمزمه‌یِ دعا یا نیایشی پیش از خوردنِ غذاست.

گرفتند واژ و بخوردند نان نظاره بدان نامداران زنان

آن‌ها واژ خواندند و نان را خوردند، در حالی که زنانِ آن آبادی، تماشاگرِ این پهلوانان بودند.

نکته ادبی: تضادِ میانِ شکوهِ پهلوانان و وضعیتِ فقیرانه‌یِ غذا خوردنِ آن‌ها.

چو کشکین بخوردند می خواستند زبانها به زمزم بیاراستند

وقتی کشک خوردند، طلبِ نوشیدنی کردند و زبانشان را با زمزمه‌یِ دعا و نیایش آراستند.

نکته ادبی: زمزم در اینجا به معنای دعا و نیایشِ آرام است.

زن پیر گفت ار میت آرزوست میست و یکی نیز کهنه که دوست

پیرزن گفت: اگر می (شراب) می‌خواهید، مقداری می دارم و یک جامِ کهنه‌یِ دوستی نیز هست.

نکته ادبی: اشاره به ساده‌زیستی و پذیراییِ صادقانه‌یِ روستایی.

بریدم کدو را که نوبد سرش یکی جام کردم نهادم برش

کدویی را که سر نداشت بریدم و آن را به شکلِ جام درآوردم و لبه‌ای برایش گذاشتم.

نکته ادبی: ساده‌سازیِ وسایلِ پذیرایی در زندگیِ فقیرانه.

بدو گفت بهرام چون می بود ازان خوبتر جامها کی بود

بهرام به او گفت: وقتی می موجود باشد، چه جامی بهتر از این وجود دارد؟

نکته ادبی: قانع بودن به حداقل‌ها در شرایطِ اضطرار.

زن پیر رفت و بیاورد جام ازان جام بهرام شد شادکام

پیرزن رفت و جام را آورد و بهرام با نوشیدنِ آن، شادکام شد.

نکته ادبی: تأثیرِ مثبتِ پذیراییِ ساده بر روحیه.

یکی جام پر بر کفش برنهاد بدان تا شود پیرزن نیز شاد

بهرام جامی پر از زر و سکه به دستِ پیرزن داد تا او نیز خوشحال شود.

نکته ادبی: بهرام با این کار، بزرگواری و ثروتمندیِ خود را (با وجودِ ناشناس بودن) نشان می‌دهد.

بدو گفت کای مام با فرهی ز کار جهان چیستت آگهی

بهرام به او گفت: ای مادرِ با کرامت و خردمند، از اوضاع و احوالِ دنیا چه خبر داری؟

نکته ادبی: فرهی به معنای خرد و دانشِ ذاتی است.

بدو پیرزن گفت چندان سخن شنیدم کزان گشت مغزم کهن

پیرزن پاسخ داد: آن‌قدر سخن و خبر شنیده‌ام که مغزم از این همه خبر خسته و فرسوده شده است.

نکته ادبی: کنایه از آشفتگیِ اوضاعِ سیاسیِ کشور.

ز شهر آمد امروز بسیار کس همی جنگ چوبینه گویند و بس

امروز افرادِ زیادی از شهر آمدند و همگی فقط از جنگِ بهرام (چوبینه) سخن می‌گویند.

نکته ادبی: چوبینه نامِ دیگرِ بهرام است.

که شد لشکر او به نزدیک شاه سپهبد گریزان به شد بی سپاه

می‌گویند لشکرِ او به نزدِ شاه رفته و سپهبد (بهرام) گریزان شده و سپاهش از دست رفته است.

نکته ادبی: پیرزن ناخواسته حقیقتِ تلخِ شکستِ بهرام را به خودِ او می‌گوید.

بدو گفت بهرام کای پاک زن مرا اندرین داستانی بزن

بهرام به او گفت: ای زنِ پاک‌سیرت، در این باره برای من داستانی بگو.

نکته ادبی: بهرام با این پرسش، می‌خواهد نظرِ مردم را درباره‌یِ خود بداند.

که این از خرد بود بهرام را وگر برگزید از هوا کام را

بگو که آیا این کارِ بهرام از رویِ خرد بود یا اینکه از رویِ هوس و میلِ شخصی دست به این کار زده است؟

نکته ادبی: پرسشِ فلسفی و اخلاقی درباره‌یِ انگیزه‌یِ قیام.

بدو پیرزن گفت کای شهره مرد چرا دیو چشم تو را تیره کرد

پیرزن گفت: ای مردِ سرافراز، چرا دیو (نیرویِ شر یا نادانی) چشمانِ تو را تیره کرده است؟

نکته ادبی: دیو کنایه از وسوسه و جهل است.

ندانی که بهرام پور گشسپ چوبا پور هرمز بر انگیزد اسپ

آیا نمی‌دانی که بهرامِ پسرِ گشسپ، وقتی در برابرِ پسرِ هرمز (شاه) اسب می‌تازد (می‌جنگد)...

نکته ادبی: هرمز نامِ پادشاهِ وقت است.

بخندد برو هرک دارد خرد کس اورا ز گردنکشان نشمرد

هرکس ذره‌ای خرد داشته باشد به او می‌خندد و هیچ‌یک از بزرگان و پهلوانان او را به حساب نمی‌آورند.

نکته ادبی: توهینِ پیرزن به بهرام، اوجِ طنزِ تلخِ داستان است.

بدو گفت بهرام گر آرزوی چنین کرد گو می خوران در کدوی

بهرام به او گفت: اگر میلِ تو این است که بهرام چنین کند، پس همان بهتر که در کدو می بنوشد.

نکته ادبی: طعنه‌یِ بهرام به خودش و تسلیم در برابرِ سرنوشت.

برین گونه غربیل بر نان جو همی دار در پیش تا جو درو

همین نانِ جو و غربیل را پیشِ خود نگه دار تا در آن نان جو بپزی.

نکته ادبی: اشاره به سادگیِ زندگی که از جنگ و قدرت بهتر است.

بران هم خورش یک شب آرام یافت همی کام دل جست و ناکام یافت

بهرام همان شب را با همان خوراکِ ساده آرام گرفت، اما در باطن، به دنبالِ رسیدن به آرزوهایش بود که به آن نرسید.

نکته ادبی: کنایه از ناکامیِ مطلقِ بهرام در دستیابی به هدفش.

چو خورشید برچرخ بگشاد راز سپهدار جنگی بزد طبل باز

وقتی خورشید در آسمان پدیدار شد و روز آغاز گشت، سپهبد (بهرام) دستور داد تا طبلِ جنگ را بنوازند.

نکته ادبی: طبل باز زدن، کنایه‌یِ آغازِ حرکتِ نظامی است.

بیاورد چندانک بودش سپاه گرانمایگان برگرفتند راه

او هرچقدر سپاه داشت جمع کرد و بزرگانِ لشکر راهی شدند.

نکته ادبی: گرانمایگان به معنایِ بزرگان و اشرافِ لشکر است.

بره بر یکی نیستان بود نو بسی اندرو مردم نی درو

در راه، نیزارِ تازه‌ای وجود داشت که افرادِ زیادی در آن پنهان شده بودند.

نکته ادبی: نیستان استعاره از کمین‌گاه است.

چو از دور دیدند بهرام را چنان لشکرگشن و خودکام را

وقتی بهرام را از دور دیدند که با چنین لشکرِ انبوه و مغروری در حرکت است...

نکته ادبی: گشن به معنای انبوه و پرپشت است.

به بهرام گفتند انوشه بدی ز راه نیستان چرا آمدی

به بهرام گفتند: درود بر تو باد، اما چرا از میانِ نیستان عبور می‌کنی؟

نکته ادبی: انوشه بادی به معنای زنده و پاینده باشی است.

که بی مر سپاهست پیش اندرون همه جنگ را دست شسته به خون

چرا که در پیشِ رو، سپاهِ بی‌پایانی وجود دارد که آماده‌یِ جنگ و خون‌ریزی است.

نکته ادبی: دست شسته به خون کنایه از آمادگیِ کامل برای کشتار است.

چنین گفت بهرام کایدر سوار نباشد جز از لشکر شهریار

بهرام گفت: ای سوار، اینجا کسی جز سپاهِ پادشاه حضور ندارد.

نکته ادبی: تلاشِ بهرام برای توجیه یا آرام کردنِ ترسِ سپاهیان.

فرود آمدند اندران نیستان همه جنگ را تنگ بسته میان

آن‌ها در آن نیستان پیاده شدند و برای نبردی سخت آماده گشتند.

نکته ادبی: تنگ بستنِ میان، کنایه از آمادگی برای جنگ است.

شنیدم که چون ما ز پرده سرای بسی چیدن راه کردیم رای

شنیده‌ام که وقتی ما از خیمه‌گاه خارج شدیم، تدبیرهای زیادی برای طی کردنِ راه اندیشیدیم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و تدبیر است.

جهاندار بگزید نستود را جهان جوی بی تار و بی پود را

جهاندار (بهرام)، نستود را برگزید، کسی که بی‌اصل و نسب بود.

نکته ادبی: بی‌تار و پود کنایه از بی‌ارزش بودن یا فاقدِ تبار و اصالت بودنِ نستود است.

ابا سه هزار از سواران مرد کجا پای دارند روز نبرد

به همراهِ سه هزار سوار که در روزِ نبرد ثابت‌قدم هستند.

نکته ادبی: پای داشتن کنایه از ایستادگی در میدانِ جنگ است.

بدان تا بیاید پس ما دمان چو بینم مر او را سرآرم زمان

تا اینکه او (نستود) دوان‌دوان به دنبالِ ما بیاید و چون او را ببینم، کارش را تمام کنم.

نکته ادبی: سر آوردنِ زمان کنایه از کشتن و پایان دادن به عمرِ کسی است.

همه اسپ را تنگها برکشید همه گرد این بیشه لشکر کشید

همه تنگ‌هایِ اسب را محکم کردند و دورِ این بیشه لشکر کشیدند.

نکته ادبی: تنگ کشیدن اسب، آماده‌سازیِ اسب برای سواریِ تند و نبرد است.

سواران سبک برکشیدند تنگ گرفتند شمشیر هندی به چنگ

سوارانِ چابک، کمرهایِ خود را محکم بستند و شمشیرهایِ هندی (شمشیرهایِ تیز و مرغوب) را به دست گرفتند.

نکته ادبی: شمشیرِ هندی نمادِ شمشیرِ بسیار برنده و گران‌بها است.

همه نیستان آتش اندر زدند سپه را یکایک بهم بر زدند

سپاهیان بهرام به نیزار آتش انداختند و صفوف لشکر دشمن را یکی پس از دیگری درهم شکستند و تارومار کردند.

نکته ادبی: «بهم بر زدن» کنایه‌ای است کهن برای فروپاشاندن، شکست دادن و پراکنده کردنِ نظمِ سپاه در میدان نبرد.

نیستان سراسر شد افروخته یکی کشته و دیگری سوخته

تمام نیزار در شعله‌های آتش سوخت و فرورفت؛ به گونه‌ای که بخشی از سربازان کشته شدند و بخشی دیگر در میان شعله‌ها جان باختند.

نکته ادبی: استفاده از تقابلِ «کشته» و «سوخته» برای ترسیمِ فضای دهشتناکِ نبرد و فرجامِ تلخِ دشمن در دامِ آتش.

چونستود را دید بهرام گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

زمانی که بهرام، نستود را مشاهده کرد، افسارِ اسبِ چابک و تندروی خود را رها کرد تا به او برسد.

نکته ادبی: «باره» به معنای اسبِ جنگی است و «تیزتگ» صفتی مرکب برای توصیف سرعتِ زیادِ حرکت اسب.

ز زین برگرفتش به خم کمند بیاورد و کردش هم آنگه ببند

بهرام با چرخاندنِ حلقه کمند، او را از روی زینِ اسب پایین کشید و در همان لحظه اسیرش کرد.

نکته ادبی: «خمِ کمند» اشاره به فنِ رزمیِ پرتابِ طناب با حلقه است که از ابزارهای اصلیِ پهلوانان در شاهنامه بوده است.

همی خواست نستود زو زینهار همی گفت کای نامور شهریار

نستود در آن وضعیت از بهرام طلبِ پناه و بخشش کرد و او را با عنوان پادشاهِ نامدار و بزرگ خطاب نمود.

نکته ادبی: «زینهار» به معنای امان، پناه و درخواستِ نجات از مرگ است که در متون حماسی بسیار به کار می‌رود.

چرا ریخت خواهی همی خون من ببخشای بر بخت و ارون من

نستود پرسید: چرا می‌خواهی خون مرا بریزی؟ بر بخت و اقبال و شکوهِ من ترحم کن.

نکته ادبی: «ارون» در زبانِ کهن به معنای شأن، شکوه، بزرگی و جایگاهِ رفیعِ یک فرد به کار رفته است.

مکش مر مرا تا دوان پیش تو بیایم بوم زار درویش تو

مرا نکش تا بتوانم زنده بمانم و با افتخار در پیشگاهِ تو بدوم و خدمتگزارِ خوار و کوچکِ تو باشم.

نکته ادبی: «درویش» در اینجا نه به معنای صوفی، بلکه به معنای بنده، فقیر و کسی است که در برابرِ پادشاهِ مقتدر اعلامِ خاکساری می‌کند.

بدو گفت بهرام من چون تو مرد نخواهم که باشد به دشت نبرد

بهرام به او پاسخ داد: من نمی‌خواهم مردی مانند تو که جنگجوست، در میدانِ نبرد کشته شود.

نکته ادبی: این بیت آغازگرِ لحنِ بزرگ‌منشانه و جوانمردانهٔ بهرام است که نشان‌دهندهٔ ارزش‌گذاری بر دلاوریِ حریف است.

نبرم سرت را که ننگ آیدم که چون تو سواری به جنگ آیدم

سرت را از تن جدا نمی‌کنم؛ زیرا برای من ننگ است که سواری دلاور همچون تو را در جنگ از میان ببرم.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر واژه «ننگ» نشان می‌دهد که در نظامِ اخلاقیِ حماسه، کشتنِ هم‌ترازِ شجاع، افتخار محسوب نمی‌شود.

چو یابی رهایی ز دستم بپوی ز من هرچ دیدی به خسرو بگوی

هرگاه از دستِ من رهایی یافتی، با شتاب برو و هر آنچه از دلاوری‌های من در این نبرد دیدی، برای خاقان تعریف کن.

نکته ادبی: «بپوی» فعل امر از «پوییدن» به معنای با سرعت و جدیت حرکت کردن است.

چو بشنید نستود روی زمین ببوسید و بسیار کرد آفرین

وقتی نستود این سخنانِ بزرگوارانه را شنید، بر زمین افتاد و با فروتنی زمین را بوسید و بسیار بهرام را ستایش کرد.

نکته ادبی: بوسیدنِ زمین (آستان‌بوسی) در اینجا نمادی از تسلیمِ کامل در برابرِ کرامتِ اخلاقیِ بهرام است.

وزان بیشه بهرام شد تابری ابا او دلیران فرخنده پی

بهرام پس از آن ماجرا، همراه با دلاورانِ پیروز و خوش‌قدمِ خویش، از آن بیشه و نیزار خارج شد.

نکته ادبی: «فرخنده پی» به معنای کسی است که قدمش مبارک است و حضورش نویدبخشِ پیروزی و سعادت است.

ببود و برآسود و ز آنجا برفت به نزدیک خاقان خرامید تفت

او اندکی استراحت کرد و از آنجا برخاست و با شتاب به سمتِ سپاه خاقان روانه شد.

نکته ادبی: «تفت» در اینجا به معنای با شتاب، فوری و تند است که قیدِ چگونگیِ حرکتِ لشکر است.