شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۳۲

فردوسی
چو بر زد ز دریا درفش سپید ستاره شد از تیرگی ناامید
تبیره زنان از دو پرده سرای برفتند با پیل و باکرنای
خروش آمد و نالهٔ گاودم هم از کوههٔ پیل رویینه خم
تو گفتی بجنبد همی دشت وراغ شده روی خورشید چون پر زاغ
چو ایرانیان برکشیدند صف همه نیزه و تیغ هندی بکف
زمین سر به سر گفتی ازجوشنست ستاره ز نوک سنان روشنست
چو خسرو بیاراست بر قلبگاه همه دل گرفتند یکسر سپاه
ورامیمنه دار گردوی بود که گرد ودلیر وجهانجوی بود
بدست چپش نامدار ارمنی ابا جوشن وتیغ آهرمنی
مبارز چوشاپور وچون اندیان بران جنگ بر تنگ بسته میان
همی بود گستهم بردست شاه که دارد مر او را ز دشمن
چوبهرام یل رومیان راندید درنگی شد وخامشی برگزید
بفرمود تاکوس برپشت پیل ببستند وشد گرد لشکر چونیل
نشست ازبرپشت پیل سپید هم آوردش ازبخت شد ناامید
همی راند آن پیل تامیمنه بشاپور گفت ای بد بدتنه
نه پیمانت این بد به نامه درون که پیش من آیی بدین دشت خون
نه این باشد آیین پرمایگان همی تن بکشتن دهی رایگان
بدو گفت شاپور کای دیوفش سرخویش دربندگی کرده کش
ازین نامه کی بود نام ونشان که گویی کنون پیش گردنکشان
گرانمایه خسرو بشاپور گفت من آن نامه با رای او بود جفت
به نامه توپاداش یابی زمن هم ازنامداران این انجمن
چوهنگام باشد بگویم تو را زاندیشه بد بشویم تو را
چوبهرام آواز خسرو شنید باندیشه آن جادوی را بدید
برآشفت وزان کار تنگ آمدش چوارغنده شد رای جنگ آمدش
جفا پیشه برپیل تنها برفت سوی قلب خسرو خرامید تفت
چوخسرو چنان دید با اندیان چین گفت کای نره شیر ژیان
برین پیل برتیرباران کنید کمان را چوابر بهاران کنید
از ایرانیان آنک بد روزبه کمان برنهادند یکسر بزه
زپیکان چنان گشت خرطوم پیل توگفتی شد از خستگی پیل نیل
هم آنگاه بهرام بالای خواست یکی مغفر خسرو آرای خواست
همان تیرباران گرفتند باز برآشفت بهرام گردن فراز
پیاده شد آن مرد پرخاشخر زره دامنش رابزد برکمر
سپر برسرآورد وشمشیر تیر برآورد زان جنگیان رستخیز
پیاده زبهرام بگریختند کمانهای چاچی فروریختند
یکی باره بردند هم درزمان سپهبد نشست از بر اودمان
خروشان همی تاخت تا قلبگاه بجایی کجا شاه بد بی سپاه
همه قلبگه پاک برهم درید درفش جهاندار شد ناپدید
وزان جایگه شد سوی میسره پس پشتش آزادگان یکسره
نگهبان آن دست گردوی بود که مردی دلیر وجهانجوی بود
برادر چوروی برادر بدید کمان را بزه کرد واندرکشید
دوخونی بران سان برآویختند که گفتی بهمشان برآمیختند
بدین سان زمانی برآمد دراز همی یک زدیگر نگشتند باز
بدو گفت بهرام کای بی پدر به خون برادر چه بندی کمر
بدو گفت گردوی کای پیسه گرگ تونشنیدی آن داستان بزرگ
که هرکو برادر بود دوست به چو دشمن بود بی پی و پوست به
تو هم دشمن و بد تن و ریمنی جهان آفرین را به دل دشمنی
به پیش برادر برادر به جنگ نیاید اگر باشدش نام و ننگ
چوبشنید بهرام زو بازگشت برآشفت و با او دژم ساز گشت
همی راند گردوی نا نزد شاه ز آهن شده روی جنگی سیاه
برو آفرین کرد خسرو به مهر که پاداش بادت ز گردان سپهر
فرستاده خسرو به شاپور کس که موسیل راباش فریادرس
بکوشید تا پشت پشت آورید مگر بخت روشن به مشت آورید
به گستهم گفت آن زمان شهریار که گر هیچ رومی کند کارزار
چو بهرام جنگی شکسته شود وگر نیز در جنگ خسته شود
همه رومیان سر به گردون برند سخنها ز اندازه بیرون برند
نخواهم که رومی بود سرفراز به ما برکنند اندرین جنگ ناز
بدیدم هنرهای رومی همه بسان رمه روزگار دمه
هم آن به که من با سپاه اندکی ز چوبینه آورد خواهم یکی
نخواهم درین کار یاری ز کس امیدم به یزدان فریادرس
بدو گفت گستهم کای شهریار به شیرین روانت مخور زینهار
چو رایت چنین است مردان کین بخواه و مکن تیره روی زمین
بدو گفت خسرو که اینست روی که گفتی ز لشکر کنون یار جوی
گزین کرد گستهم ز ایران سوار ده و چار گردنکش نامدار
نخستین ازین جنگیان نام خویش نوشت و بیاورد و بنهاد پیش
دگر گرد شاپور با اندیان چو بند وی و گردوی پشت کیان
چو آذرگشسپ و دگر شیر ذیل چو زنگوی گستاخ با شیر و پیل
تخواره که در جنگ غمخواره بود یلان سینه را زشت پتیاره بود
فرخ زاد و چون خسرو سرفراز چو اشتاد پیروز دشمن گداز
چو فرخنده خورشید با اور مزد که دشمن بدی پیش ایشان فرزد
چومردان گزین کرد ز ایران دو هفت ز لشکر بیک سو خرامید تفت
چنین گفت خسرو بدین مهتران که ای سرفرازن و فرمانبران
همه پشت را سوی یزدان کنید دل خویش را شاد و خندان کنید
جز از خواست یزدان نباشد سخن چنین بود تا بود چرخ کهن
برزم اندرون کشته بهتر بود که در خانه ات بنده مهتر بود
نگهدار من بود باید به جنگ بهنگام جنبش نسازم درنگ
همه هم زبان آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند
بکردند پیمان که از شهریار کسی برنگردد ازین کارزار
سپهدار بشنید و آرام یافت خوش آمدش وز مهتران کام یافت
سپه رابه بهرام فرخ سپرد همی رفت با چارده مرد گرد
هم آنگه خروش آمد از دیده گاه به بهرام گفتند کامد سپاه
جهان جوی بیدار دل برنشست کمندی به فتراک و تیغی بدست
ز بالا چو آن مایه مردم بدید تنی چند زان جنگیان برگزید
یلان سینه راگفت کاین بد نژاد به جنگ اندرون دادمردی بداد
که من دانم کنون جزو نیست این که یارد چمیدن برین دشت کین
برین مایه مردم به جنگ آمدست وگر پیش کام نهنگ آمدست
فزون نیست با او سرافراز بیست ازیشان کسی را ندانم که کیست
اگر پیشم آید جهان را بسم اگر بر نیایم ازو ناکسم
به ایزد گشسپ ویلان سینه گفت که مردان ندارند مردی نهفت
نباید که ما بیش باشیم چار به خسرو مرا کس نیاید به کار
یکی بد کجا نام او جان فروز که تیره شبان برگزیدی به روز
سپه را بدو داد و خود پیش رفت همی تاخ با این سه بیدار تفت
چو بهرام را دید خسرو ز راه به ایرانیان گفت کامد سپاه
کنون هیچ دل را مدارید تنگ که آمد مرا روزگار درنگ
من و گرز و چوبینه بدنشان شما رزم سازید با سرکشان
شما چارده یار و ایشان سه تن مبادا که بینید هرگز شکن
نیاطوس با لشکر رومیان ببستند ناچار یکسر میان
برفتند زان رزمگه سوی کوه که دیدار بودی بهر دو گروه
همی گفت هرکس که پر مایه شاه چرا جان فروشد ز بهر کلاه
بماند بدین دشت چندین سوار شود خیره تنها سوی کارزار
همه دست برآسمان داشتند که او را همه کشته پنداشتند
چو بهرام جنگی برانگیخت اسپ یلان سینه و گرد ایزد گشسپ
بدیدند یاران خسروهمه شد او گرگ و آن نامداران رمه
بماند آنگهی شاه ز آویختن وزان شورش و باره انگیختن
جهاندار ناکام برگاشت اسپ پس اندر همی رفت ایزدگشسپ
چوگستهم وبندوی وگردوی ماند گوتاجور نام یزدان بخواند
بگستهم گفت آن زمان شهریار که تنگ اندرآمد بد روزگار
چه بایست این بیهده رستخیز بدیدند پشت من اندر گریز
بدو گفت گستهم کامد سوار توتنهاشدی چون کنی کارزار
نگه کرد خسرو پس پشت خویش ازان چار بهرام را دید پیش
همی داشت تن رازدشمن نگاه ببرید برگستوان سیاه
ازوبازماندند هردوسوار پس پشت اودشمن کینه دار
به پیش اندر آمد یکی غار تنگ سه جنگی پس اندر بسان پلنگ
بن غارهم بسته آمد زکوه بماند آن جهاندار دور ازگروه
فرود آمد از اسپ فرخ جوان پیاده بران کوه برشد دوان
پیاده شد وراه اوبسته شد دل نامداران ازو خسته شد
نه جای درنگ ونه جای گریز پس اندر همی رفت بهرام تیز
بخسرو چنین گفت کای پرفریب به پیش فراز توآمد نشیب
برمن چراتاختی هوش خویش نهاده برین گونه بردوش خویش
چوشد زان نشان کار برشاه تنگ پس پشت شمشیر و در پیش سنگ
به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار
بدین جای بیچارگی دست گیر تو باشی ننالم به کیوان و تیر
هم آنگه چو از کوه برشد خروش پدید آمد از راه فرخ سروش
همه جامه اش سبز و خنگی به زیر ز دیدار او گشت خسرو دلیر
چو نزدیک شد دست خسرو گرفت ز یزدان پاک این نباشد شگفت
چواز پیش بدخواه برداشتش به آسانی آورد و بگذاشتش
بدو گفت خسرو که نام تو چیست همی گفت چندی و چندی گریست
فرشته بدو گفت نامم سروش چو ایمن شدی دور باش از خروش
کزین پس شوی بر جهان پادشا نباید که باشی جز از پارسا
بدین زودی اندر بشاهی رسی بدین سالیان بگذرد هشت و سی
بگفت این سخن نیز و شد ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید
چو آن دید بهرام خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند
همی گفت تا جنگ مردم بود مبادا که مردی ز من گم بود
برآنم که جنگم کنون با پریست برین تخت تیره بباید گریست
نیاطوس زان روی بر کوهسار همی خواست از دادگر زینهار
خراشید مریم دو رخسار خویش ز تیمار جفت جهاندار خویش
سپه بود برکوه و هامون وراغ دل رومیان زو پر از درد و داغ
نیاطوس چون روی خسرو ندید عماری زرین به یکسو کشید
بمریم چنین گفت کاندر نشین که ترسم که شد شاه ایران زمین
هم آنگاه خسرو بران روی کوه پدید آمد از راه دور از گروه
همه لشکر نامور شاد شد دل مریم از درد آزاد شد
چوآمد به مریم بگفت آنچ دید وزان کوه خارا سر اندر کشید
چنین گفت کای ماه قیصر نژاد مرا داور دادگر داد داد
نه از کاهلی بدنه از بد دلی که در جنگ بد دل کند کاهلی
بدان غار بی راه در ماندم به دل آفریننده را خواندم
نهان داشت دارنده کارجهان برین بنده گشت آشکارا نهان
فریدون فرخ ندید این به خواب نه تورو نه سلم و نه افراسیاب
که امروز من دیدم ای سرکشان ز پیروزی و شهریاری نشان
بدیشان بگفت آن کجا دید شاه از آن پس به فرمود تا آن سپاه
همه جنگ را تاختن نوکنند برزم اندرون یاد خسرو کنند
وزان روی بهرام شد پر ز درد پشیمان شده زان همه کارکرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

چو بر زد ز دریا درفش سپید ستاره شد از تیرگی ناامید

هنگامی که پرچم سفید از کرانه دریا (یا افق) نمایان شد، ترس و ناامیدی از دل‌ها رخت بربست و گویی ستاره‌ای در تاریکی درخشید.

نکته ادبی: درفش نماد فرماندهی و سپید بودن آن نشانه صلح یا آغاز نبردِ سرنوشت‌ساز است.

تبیره زنان از دو پرده سرای برفتند با پیل و باکرنای

طبل‌زنان از دو سوی سراپرده‌ها با لشکری از پیل‌ها و کرناچیان به راه افتادند.

نکته ادبی: تبیره و کرنا از ادوات موسیقی رزمی کهن برای ایجاد رعب و نظم در سپاه است.

خروش آمد و نالهٔ گاودم هم از کوههٔ پیل رویینه خم

صدای طبل‌های بزرگ (گاودم) برخاست و صدای برخورد سلاح‌ها بر کوهان پیل‌های زره‌پوش پیچید.

نکته ادبی: گاودم نوعی طبل بزرگ است که صدایی شبیه ماغ کشیدن گاو دارد.

تو گفتی بجنبد همی دشت وراغ شده روی خورشید چون پر زاغ

صحنه چنان پرهیاهو بود که گویی دشت و کوهستان به لرزه درآمده و تیرگی غبار و ادوات جنگی، خورشید را مانند پر کلاغ سیاه کرده بود.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به پر زاغ، نشان‌دهنده شدت گرد و غبار جنگ است.

چو ایرانیان برکشیدند صف همه نیزه و تیغ هندی بکف

وقتی ایرانیان صفوف جنگی را آراستند، همه با نیزه‌ها و شمشیرهای گران‌بهای هندی در دست، آماده نبرد شدند.

نکته ادبی: تیغ هندی استعاره از شمشیرهای بسیار تیز و باکیفیت است.

زمین سر به سر گفتی ازجوشنست ستاره ز نوک سنان روشنست

زمین سراسر پوشیده از زره بود و نوک نیزه‌ها آنچنان برق می‌زد که گویی ستاره‌ای بر زمین درخشیده است.

نکته ادبی: اغراق در کثرت زره‌ها نشان‌دهنده انبوهی سپاهیان است.

چو خسرو بیاراست بر قلبگاه همه دل گرفتند یکسر سپاه

وقتی خسرو قلب سپاه را آراست، تمام سپاهیان با دل و جان آماده فداکاری شدند.

نکته ادبی: قلبگاه مرکز استراتژیک سپاه است.

ورامیمنه دار گردوی بود که گرد ودلیر وجهانجوی بود

فرماندهی جناح راست سپاه به گُردوی سپرده شد که مردی دلیر و کشورگشا بود.

نکته ادبی: میمنه اصطلاحی نظامی برای جناح راست سپاه است.

بدست چپش نامدار ارمنی ابا جوشن وتیغ آهرمنی

در جناح چپ سپاه، فرمانده نامدار ارمنی قرار گرفت که با زره و شمشیر (شبیه سلاح‌های اهریمنی و مهلک) تجهیز شده بود.

نکته ادبی: میسره اصطلاح نظامی برای جناح چپ سپاه است.

مبارز چوشاپور وچون اندیان بران جنگ بر تنگ بسته میان

مبارزان قهاری چون شاپور و اندیان در این نبرد، کمر همت بسته و آماده رزم شدند.

نکته ادبی: تنگ بستن میان کنایه از آمادگی کامل برای کارزار است.

همی بود گستهم بردست شاه که دارد مر او را ز دشمن

گستهم نیز در کنار شاه ایستاده بود تا از او در برابر دشمنان محافظت کند.

نکته ادبی: نقش گستهم در اینجا محافظت از جان پادشاه است.

چوبهرام یل رومیان راندید درنگی شد وخامشی برگزید

بهرام وقتی لشکریان رومی (یا تحت امر رومیان) را دید، لحظه‌ای درنگ کرد و سکوت پیشه ساخت.

نکته ادبی: خاموشی بهرام نشانه تفکر راهبردی یا تامل در موقعیت دشوار است.

بفرمود تاکوس برپشت پیل ببستند وشد گرد لشکر چونیل

فرمان داد تا طبل‌های جنگی را بر پشت پیل بستند و لشکر به حرکت درآمد و گویی نیلگون شد.

نکته ادبی: کوس و طبل نشانه عظمت و ابزار روانی جنگ است.

نشست ازبرپشت پیل سپید هم آوردش ازبخت شد ناامید

او بر پشت پیل سپید نشست و حریفانش از بخت بد، ناامید شدند.

نکته ادبی: پیل سپید نماد شکوه و قدرت فرماندهی در جنگ‌های باستانی است.

همی راند آن پیل تامیمنه بشاپور گفت ای بد بدتنه

او پیل را به سمت جناح راست راند و به شاپور گفت: ای بدذات و ناپاک.

نکته ادبی: بدتنه در اینجا کنایه از کسی است که ذات و نهادش ناپاک است.

نه پیمانت این بد به نامه درون که پیش من آیی بدین دشت خون

آیا عهد تو در نامه این نبود که در این دشت خونین، شخصاً به دیدار من بیایی؟

نکته ادبی: اشاره به پیمان‌شکنی شاپور از نظر بهرام.

نه این باشد آیین پرمایگان همی تن بکشتن دهی رایگان

این رسم جوانمردان و بزرگ‌زادگان نیست که این‌گونه بی‌حاصل، جان خود را به کشتن بدهند.

نکته ادبی: پرمایگان به معنای اشخاص اصیل و باارزش است.

بدو گفت شاپور کای دیوفش سرخویش دربندگی کرده کش

شاپور به او گفت: ای دیوسیرت، تو که خود را در بندگیِ هوای نفس اسیر کرده‌ای (و به پادشاه خود خیانت کرده‌ای).

نکته ادبی: دیوفش کنایه از شخصی است که خوی و خصلت اهریمنی دارد.

ازین نامه کی بود نام ونشان که گویی کنون پیش گردنکشان

از آن نامه‌ای که نوشته بودی چه نشانی مانده که اکنون این‌گونه در برابر بزرگان لاف می‌زنی؟

نکته ادبی: گردنکشان اشاره به سران و فرماندهان لشکری است.

گرانمایه خسرو بشاپور گفت من آن نامه با رای او بود جفت

خسروِ باارزش به شاپور گفت: من از آن نامه و اندیشه او (بهرام) باخبر بودم.

نکته ادبی: جفت بودن نامه با رای به معنای همسویی و آگاهی است.

به نامه توپاداش یابی زمن هم ازنامداران این انجمن

تو به خاطر آن نامه، پاداش کارت را هم از من و هم از بزرگان این انجمن دریافت خواهی کرد.

نکته ادبی: پاداش اینجا می‌تواند به معنای کیفر یا پاداش واقعی باشد که بستگی به محتوای نامه دارد.

چوهنگام باشد بگویم تو را زاندیشه بد بشویم تو را

هر زمان که وقتش برسد، با تو سخن خواهم گفت و غبار افکار بد را از ذهنت پاک خواهم کرد.

نکته ادبی: شستن در اینجا کنایه از رفع ابهام و پاک کردن کدورت‌هاست.

چوبهرام آواز خسرو شنید باندیشه آن جادوی را بدید

وقتی بهرام سخن خسرو را شنید، در باطن خود آن حیله‌گری را دریافت.

نکته ادبی: جادو در اینجا نه به معنای سحر، بلکه به معنای حیله و مکر است.

برآشفت وزان کار تنگ آمدش چوارغنده شد رای جنگ آمدش

خشمگین شد و از آن وضعیت در تنگنا قرار گرفت و با عصبانیت تصمیم به جنگ گرفت.

نکته ادبی: ارغنده شدن کنایه از خشم شدید و آماده هجوم شدن است.

جفا پیشه برپیل تنها برفت سوی قلب خسرو خرامید تفت

آن مرد جفاکار بر پشت پیل تنها به پیش تاخت و با شتاب به سمت قلب لشکر خسرو روانه شد.

نکته ادبی: تفت به معنای تند و با شتاب است.

چوخسرو چنان دید با اندیان چین گفت کای نره شیر ژیان

وقتی خسرو این وضعیت را دید، به اندیان گفت: ای شیر دلاور.

نکته ادبی: نره‌شیر ژیان تشبیه بهرام به شیری خشمگین که هجوم آورده است.

برین پیل برتیرباران کنید کمان را چوابر بهاران کنید

این پیل را تیرباران کنید، کمان‌هایتان را مانند ابر بهاری پر از تیر کنید.

نکته ادبی: تشبیه کمان به ابر بهاری، اشاره به باران تیرهایی است که از آسمان می‌بارد.

از ایرانیان آنک بد روزبه کمان برنهادند یکسر بزه

از میان ایرانیان، هر کس که خوش‌اقبال بود، کمان‌های خود را زه کرد و آماده تیراندازی شد.

نکته ادبی: بزه کردن کمان به معنای آماده‌سازی برای تیراندازی است.

زپیکان چنان گشت خرطوم پیل توگفتی شد از خستگی پیل نیل

تیرها چنان به خرطوم پیل اصابت کرد که گویی از شدت جراحت و خونریزی، پیل به رنگ نیلگون (کبود) درآمد.

نکته ادبی: نیل شدن کنایه از کبود شدن و تغییر رنگ از شدت آسیب است.

هم آنگاه بهرام بالای خواست یکی مغفر خسرو آرای خواست

در همان حال بهرام کلاه‌خودِ خسرو را طلب کرد و خواست آن را بیاراید (یا از او بگیرد).

نکته ادبی: مغفر به معنای کلاه‌خود جنگی است.

همان تیرباران گرفتند باز برآشفت بهرام گردن فراز

آنها دوباره به تیرباران ادامه دادند و بهرامِ سربلند و مغرور خشمگین شد.

نکته ادبی: گردن‌فراز کنایه از غرور و سرافرازی است.

پیاده شد آن مرد پرخاشخر زره دامنش رابزد برکمر

آن مرد جنگجو از پشت پیل پیاده شد، دامن زره خود را به کمر بست و آماده رزم شد.

نکته ادبی: پرخاش‌خر به معنای کسی است که عادت به جنگ و پرخاش دارد.

سپر برسرآورد وشمشیر تیر برآورد زان جنگیان رستخیز

سپر بر سر گرفت و شمشیر کشید و در میان آن جنگجویان، غوغایی برپا کرد.

نکته ادبی: رستخیز به معنای قیامت و هیاهوی بسیار بزرگ است.

پیاده زبهرام بگریختند کمانهای چاچی فروریختند

پیادگان از ترس بهرام فرار کردند و کمان‌های چاچی (از نوع مرغوب) خود را بر زمین انداختند.

نکته ادبی: کمان چاچی از بهترین نوع کمان‌های ساخته شده در آن عصر بوده است.

یکی باره بردند هم درزمان سپهبد نشست از بر اودمان

بلافاصله اسبی برایش آوردند و سپهبد (بهرام) با خشم بر آن نشست.

نکته ادبی: باره به معنای اسب جنگی است.

خروشان همی تاخت تا قلبگاه بجایی کجا شاه بد بی سپاه

او نعره‌کشان به سمت قلبگاه، جایی که خسرو بدون سپاه مانده بود، تاخت.

نکته ادبی: قلبگاه مرکز فرماندهی است که اهمیت حیاتی دارد.

همه قلبگه پاک برهم درید درفش جهاندار شد ناپدید

تمام صفوف قلب لشکر را درید و پرچم خسرو از نظر ناپدید شد (شکست خورد).

نکته ادبی: درفش نماد اقتدار پادشاه است و ناپدید شدنش نشانه شکست است.

وزان جایگه شد سوی میسره پس پشتش آزادگان یکسره

سپس از آنجا به سمت جناح چپ (میسره) رفت و آزادگان (بزرگان سپاه) پشت سر او حرکت کردند.

نکته ادبی: میسره جناح چپ سپاه است.

نگهبان آن دست گردوی بود که مردی دلیر وجهانجوی بود

نگهبان آن قسمت (جناح چپ) گُردوی بود که مردی دلیر و کشورگشا بود.

نکته ادبی: گردوی برادر بهرام و از وفاداران به خسرو است.

برادر چوروی برادر بدید کمان را بزه کرد واندرکشید

وقتی برادر (گردوی) برادرش (بهرام) را دید، کمان را زه کرد و آماده تیراندازی شد.

نکته ادبی: تصویر تقابل دو برادر در دو جبهه متضاد.

دوخونی بران سان برآویختند که گفتی بهمشان برآمیختند

آن دو برادرِ خونریز چنان با هم درگیر شدند که گویی در هم تنیده بودند.

نکته ادبی: خونی کنایه از جنگجو و کسی که دستش به خون آلوده است.

بدین سان زمانی برآمد دراز همی یک زدیگر نگشتند باز

مدت زیادی به همین منوال گذشت و هیچ‌کدام بر دیگری پیروز نشد.

نکته ادبی: بازگشتن در اینجا به معنای شکست خوردن یا عقب‌نشینی کردن است.

بدو گفت بهرام کای بی پدر به خون برادر چه بندی کمر

بهرام به او گفت: ای ناپاک‌زاد، چرا برای کشتن برادرت کمر بسته‌ای؟

نکته ادبی: بی‌پدر در اینجا دشنامی برای زیر سوال بردن اصالت و نسب اوست.

بدو گفت گردوی کای پیسه گرگ تونشنیدی آن داستان بزرگ

گُردوی به او گفت: ای گرگِ رنگارنگ و فریبکار، مگر آن داستان بزرگ را نشنیده‌ای؟

نکته ادبی: پیسه گرگ استعاره از کسی است که ظاهر و باطنش یکی نیست و خیانتکار است.

که هرکو برادر بود دوست به چو دشمن بود بی پی و پوست به

که هر کس برادرش دوست و یار باشد، بهتر از آن است که دشمن او باشد، زیرا دشمنی با برادر بی‌ریشه است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی قدیمی در باب اهمیت برادری.

تو هم دشمن و بد تن و ریمنی جهان آفرین را به دل دشمنی

تو خود دشمن و بدسیرت و ناپاک هستی و در دلت با پروردگار جهان نیز دشمنی می‌ورزی.

نکته ادبی: ریمنی به معنای آلودگی و ناپاکی و پلیدی است.

به پیش برادر برادر به جنگ نیاید اگر باشدش نام و ننگ

اگر برادری نام و ننگ (آبرو) برایش مهم باشد، به جنگ برادرش نمی‌رود.

نکته ادبی: نام و ننگ دو مفهوم کلیدی در اخلاق حماسی ایرانی است.

چوبشنید بهرام زو بازگشت برآشفت و با او دژم ساز گشت

وقتی بهرام این سخنان را از او شنید، بازگشت و از سخنان برادرش خشمگین و دلتنگ شد.

نکته ادبی: دژم به معنای اندوهگین و خشمگین است.

همی راند گردوی نا نزد شاه ز آهن شده روی جنگی سیاه

گُردوی همچنان به سمت شاه تاخت، در حالی که از شدت جنگ چهره‌اش با آهن (زره) پوشیده و تیره شده بود.

نکته ادبی: آهن شدن روی کنایه از غرق شدن در زره و پوشیده شدن صورت با کلاه‌خود است.

برو آفرین کرد خسرو به مهر که پاداش بادت ز گردان سپهر

خسرو با مهر و محبت او را ستود و گفت: امیدوارم پاداش کارت را از روزگار دریافت کنی.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از گردش روزگار و سرنوشت است.

فرستاده خسرو به شاپور کس که موسیل راباش فریادرس

خسرو پیام‌آوری را نزد شاپور فرستاد تا او را به یاری فراخواند.

نکته ادبی: موسیل در اینجا شکلی از نام یا عنوانی برای خطاب است.

بکوشید تا پشت پشت آورید مگر بخت روشن به مشت آورید

تلاش کنید تا با اتحاد و پشت‌گرمی، بخت و اقبالِ روشن را به چنگ آورید.

نکته ادبی: پشت پشت آوردن کنایه از تقویت یکدیگر است.

به گستهم گفت آن زمان شهریار که گر هیچ رومی کند کارزار

پادشاه در همان زمان به گستهم گفت که اگر لشکریان روم وارد کارزار شوند،

نکته ادبی: شهریار در اینجا خسروپرویز است.

چو بهرام جنگی شکسته شود وگر نیز در جنگ خسته شود

و بهرامِ جنگ‌جو شکست بخورد یا در میدان نبرد مجروح شود،

نکته ادبی: اشاره به بهرام چوبینه و بیم خسرو از وضعیت او.

همه رومیان سر به گردون برند سخنها ز اندازه بیرون برند

رومیان مغرور خواهند شد و سخنانی فراتر از حد و اندازه خود بر زبان خواهند آورد.

نکته ادبی: سر به گردون بردن کنایه از اوج غرور و تکبر است.

نخواهم که رومی بود سرفراز به ما برکنند اندرین جنگ ناز

نمی‌خواهم که رومیان بر اثر این پیروزی، بر ما فخرفروشی کنند.

نکته ادبی: ناز کردن در اینجا به معنای فخرفروشی و تکبر است.

بدیدم هنرهای رومی همه بسان رمه روزگار دمه

من توانایی‌های رومیان را دیده‌ام؛ آن‌ها مانندِ کاهی در برابر باد هستند.

نکته ادبی: دمه در اینجا به معنای غبار و کاه و خاشاک است.

هم آن به که من با سپاه اندکی ز چوبینه آورد خواهم یکی

بهتر آن است که من با سپاهی اندک، به جنگِ این چوبینه (بهرام) بروم.

نکته ادبی: چوبینه لقبی است که برای بهرام چوبینه به کار رفته است.

نخواهم درین کار یاری ز کس امیدم به یزدان فریادرس

در این کار یاریِ هیچ‌کس را نمی‌خواهم و تنها امیدم به خداوند فریادرس است.

نکته ادبی: تکیه بر یزدان نشان‌دهنده توکل شاه در میانه بحران است.

بدو گفت گستهم کای شهریار به شیرین روانت مخور زینهار

گستهم به او گفت ای پادشاه، به خاطر شیرین و جانِ خودت، نگران نباش و هراس به دل راه مده.

نکته ادبی: زینهار در اینجا به معنای امان و رهایی از بیم است.

چو رایت چنین است مردان کین بخواه و مکن تیره روی زمین

اگر تصمیم تو چنین است، پس دلاورانِ کین‌خواه را فراخوان و زمین را از حضور دشمنان تیره مکن.

نکته ادبی: تیره کردن روی زمین کنایه از خون‌ریزی و جنگ ویرانگر است.

بدو گفت خسرو که اینست روی که گفتی ز لشکر کنون یار جوی

خسرو به او پاسخ داد که تصمیم من همین است که گفتی؛ اکنون از میان لشکر، یارانِ جنگی را انتخاب کن.

نکته ادبی: روی در اینجا به معنای قصد و نیت است.

گزین کرد گستهم ز ایران سوار ده و چار گردنکش نامدار

گستهم از میان سوارانِ ایران، چهارده جنگجوی نامدار را برگزید.

نکته ادبی: گردنکش به معنای دلاور و قهرمان است.

نخستین ازین جنگیان نام خویش نوشت و بیاورد و بنهاد پیش

ابتدا نامِ این جنگجویان را بر کاغذی نوشت و نزد خسرو آورد و پیش روی او نهاد.

نکته ادبی: نام خویش نوشتن کنایه از صورت‌برداری و گزینش است.

دگر گرد شاپور با اندیان چو بند وی و گردوی پشت کیان

سپس شاپور را با دلاوران، همچون بندوی و گردوی که تکیه‌گاهِ پادشاهان بودند، برگزید.

نکته ادبی: پشتِ کیان استعاره از تکیه‌گاه و حامیانِ پادشاه است.

چو آذرگشسپ و دگر شیر ذیل چو زنگوی گستاخ با شیر و پیل

همچنین آذرگشسپ و دیگران، و زنگویِ بی‌باک که همچون شیر و پیل (قدرتمند) بود.

نکته ادبی: شیر و پیل نمادِ دلیری و قدرت بدنی است.

تخواره که در جنگ غمخواره بود یلان سینه را زشت پتیاره بود

تخواره را که در جنگ برای دیگران دلسوز بود و برای پهلوانانِ حریف، دشمنی خطرناک به شمار می‌آمد.

نکته ادبی: پتیاره به معنای بدکردار و بلا و مصیبت است.

فرخ زاد و چون خسرو سرفراز چو اشتاد پیروز دشمن گداز

فرخ‌زاد و خسروِ سرفراز، و اشتادِ پیروز که دشمن را ذوب می‌کند.

نکته ادبی: دشمن‌گداز صفتی است برای توصیف قدرت جنگی اشتاد.

چو فرخنده خورشید با اور مزد که دشمن بدی پیش ایشان فرزد

و فرخنده خورشید را با اورمزد برگزید که دشمن در برابرشان مانند مس ذوب می‌شد.

نکته ادبی: فرزد به معنای گداخته و ذوب‌شونده است.

چومردان گزین کرد ز ایران دو هفت ز لشکر بیک سو خرامید تفت

خسرو چهارده مردِ برگزیده از ایران را انتخاب کرد و به سرعت از لشکرگاه خارج شد.

نکته ادبی: دو هفت کنایه از چهارده نفر است.

چنین گفت خسرو بدین مهتران که ای سرفرازن و فرمانبران

خسرو به این بزرگان گفت که ای دلاوران و فرمان‌بردارانِ من،

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و فرماندهان است.

همه پشت را سوی یزدان کنید دل خویش را شاد و خندان کنید

تکیه‌گاهِ خود را تنها خداوند قرار دهید و دل خود را شاد و امیدوار نگه دارید.

نکته ادبی: پشت به چیزی کردن کنایه از تکیه و توکل کردن است.

جز از خواست یزدان نباشد سخن چنین بود تا بود چرخ کهن

هیچ کاری جز خواست خداوند انجام نمی‌شود؛ جهان از دیرباز چنین بوده و خواهد بود.

نکته ادبی: چرخ کهن استعاره از روزگار و گردونِ سپهر است.

برزم اندرون کشته بهتر بود که در خانه ات بنده مهتر بود

کشته شدن در میدان نبرد، بهتر از این است که در خانه، زیردستِ بنده باشی.

نکته ادبی: اشاره به عزتِ مرگ در میدان جنگ نسبت به ذلتِ بندگی.

نگهدار من بود باید به جنگ بهنگام جنبش نسازم درنگ

در میدان جنگ باید نگهدارِ من باشید و من نیز هنگام نبرد درنگ نخواهم کرد.

نکته ادبی: جنبش در اینجا به معنای آغاز نبرد و حرکت به سمت دشمن است.

همه هم زبان آفرین خواندند ورا شهریار زمین خواندند

همگی به یک‌زبان او را ستودند و وی را پادشاهِ راستینِ زمین دانستند.

نکته ادبی: آفرین خواندن به معنای ستایش کردن است.

بکردند پیمان که از شهریار کسی برنگردد ازین کارزار

پیمان بستند که هیچ‌کس از این میدانِ جنگ، از فرمانِ پادشاه روی برنگرداند.

نکته ادبی: پیمان بستن نشان‌دهنده وفاداری عمیق در فرهنگ پهلوانی است.

سپهدار بشنید و آرام یافت خوش آمدش وز مهتران کام یافت

سپهدار (خسرو) شنید و آرام گرفت، از یارانش خشنود شد و به خواسته‌اش رسید.

نکته ادبی: کام یافتن در اینجا کنایه از اطمینان خاطر است.

سپه رابه بهرام فرخ سپرد همی رفت با چارده مرد گرد

سپاه را به بهرام سپرد و خود با آن چهارده دلاور راهی شد.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجو است.

هم آنگه خروش آمد از دیده گاه به بهرام گفتند کامد سپاه

در همان لحظه از دیده‌بان صدایی برخاست و به بهرام خبر دادند که سپاه دشمن رسید.

نکته ادبی: دیده گاه جایگاه دیده‌بان است.

جهان جوی بیدار دل برنشست کمندی به فتراک و تیغی بدست

آن پهلوانِ جهان‌جو، بیدار دلانه بر اسب نشست، کمندی بر زین بست و شمشیری به دست گرفت.

نکته ادبی: فتراک بندهایی است بر پشت زین برای بستنِ کمند یا شکار.

ز بالا چو آن مایه مردم بدید تنی چند زان جنگیان برگزید

وقتی بهرام از بلندی آن گروه اندک را دید، چند تن از جنگجویانش را انتخاب کرد.

نکته ادبی: مایه مردم در اینجا به معنای گروهی از مردم است.

یلان سینه راگفت کاین بد نژاد به جنگ اندرون دادمردی بداد

به پهلوانانِ خود گفت: این مردانِ بدذات در میدان جنگ، دلیری نشان دادند.

نکته ادبی: بدنژاد در اینجا اشاره‌ای تحقیرآمیز به رقیبان است.

که من دانم کنون جزو نیست این که یارد چمیدن برین دشت کین

می‌دانم که این گروه فقط همین چهارده نفر نیستند، چه کسی جرئت دارد به این دشتِ نبرد بیاید؟

نکته ادبی: چمیدن به معنای خرامیدن و با غرور راه رفتن است.

برین مایه مردم به جنگ آمدست وگر پیش کام نهنگ آمدست

آیا این‌ها با همین تعداد به جنگ آمده‌اند یا خود را به کام نهنگ انداخته‌اند؟

نکته ادبی: کام نهنگ استعاره از خطر مرگ حتمی است.

فزون نیست با او سرافراز بیست ازیشان کسی را ندانم که کیست

تعدادشان از بیست نفر بیشتر نیست و من هیچ‌یک از آن‌ها را نمی‌شناسم.

نکته ادبی: سرافراز در اینجا به معنای افرادِ مطرح و شناخته‌شده است.

اگر پیشم آید جهان را بسم اگر بر نیایم ازو ناکسم

اگر به جنگم بیایند، همه را نابود می‌کنم و اگر نتوانم، مرد نیستم.

نکته ادبی: ناکسم کنایه از بی‌اصالت بودن و شکستِ خفت‌بار است.

به ایزد گشسپ ویلان سینه گفت که مردان ندارند مردی نهفت

آذرگشسپ به پهلوانان گفت که مردانِ واقعی، دلیریِ خود را پنهان نمی‌کنند.

نکته ادبی: نهفت در اینجا به معنای پنهان کردن است.

نباید که ما بیش باشیم چار به خسرو مرا کس نیاید به کار

نباید تعداد ما بیش از چهار نفر باشد، کسی دیگر جز ما برای یاری خسرو نیاز نیست.

نکته ادبی: اشاره به انتخابِ دوباره تنی چند برای نبردی خاص.

یکی بد کجا نام او جان فروز که تیره شبان برگزیدی به روز

یکی از آن‌ها جان‌فروز نام داشت که در شب‌های تاریک، مانند روز می‌درخشید.

نکته ادبی: جان‌فروز نامِ خاصِ یکی از پهلوانان است.

سپه را بدو داد و خود پیش رفت همی تاخ با این سه بیدار تفت

سپاه را به او سپرد و خود با آن سه نفرِ بیدار، به سرعت تاخت.

نکته ادبی: تفت به معنای سریع و شتابان است.

چو بهرام را دید خسرو ز راه به ایرانیان گفت کامد سپاه

وقتی خسرو بهرام را از دور دید، به ایرانیان گفت که سپاهِ دشمن رسید.

نکته ادبی: لشکر و سپاه در اینجا به نیروهای مقابل اشاره دارد.

کنون هیچ دل را مدارید تنگ که آمد مرا روزگار درنگ

اکنون دلتنگ نباشید، زیرا روزِ آزمایش و نبردِ من فرا رسیده است.

نکته ادبی: روزگار درنگ کنایه از وقتِ توقف و نبردِ سرنوشت‌ساز است.

من و گرز و چوبینه بدنشان شما رزم سازید با سرکشان

من با گرز به سراغِ چوبینه می‌روم و شما با سرکشانِ دیگر بجنگید.

نکته ادبی: چوبینه لقبی برای تحقیر بهرام چوبینه است.

شما چارده یار و ایشان سه تن مبادا که بینید هرگز شکن

شما چهارده نفر هستید و آن‌ها سه نفر؛ مبادا در این نبرد شکست بخورید.

نکته ادبی: شکن به معنای شکست و هزیمت است.

نیاطوس با لشکر رومیان ببستند ناچار یکسر میان

نیاطوس با سپاهِ رومیان، ناچار کمر به جنگ بستند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

برفتند زان رزمگه سوی کوه که دیدار بودی بهر دو گروه

از آن میدانِ نبرد به سوی کوه رفتند که جایگاهِ تماشایِ هر دو گروه بود.

نکته ادبی: دیدار در اینجا به معنای رویت‌پذیری و تماشا است.

همی گفت هرکس که پر مایه شاه چرا جان فروشد ز بهر کلاه

همه می‌گفتند که این پادشاهِ باارزش، چرا برای یک کلاه (تاج و پادشاهی) جانش را به خطر می‌اندازد؟

نکته ادبی: کلاه کنایه از تاج و تخت پادشاهی است.

بماند بدین دشت چندین سوار شود خیره تنها سوی کارزار

چرا با این‌همه سوار در دشت، تنها و بی‌پروا به دلِ میدان می‌رود؟

نکته ادبی: خیره در اینجا به معنای بی‌محابا و نترس است.

همه دست برآسمان داشتند که او را همه کشته پنداشتند

همه دست به دعا به سوی آسمان بلند کردند، زیرا گمان می‌کردند که او کشته خواهد شد.

نکته ادبی: دست بر آسمان داشتن کنایه از دعا و تضرع است.

چو بهرام جنگی برانگیخت اسپ یلان سینه و گرد ایزد گشسپ

هنگامی که بهرام جنگاور اسب خود را برای حمله به تکاپو انداخت، ایزدگشسپ که پهلوانی دلاور بود، سینه خود را برای مقابله سپر کرد.

نکته ادبی: ایزدگشسپ نام یک پهلوان است که در اینجا به عنوان محافظ/سپر در برابر دشمن توصیف شده است.

بدیدند یاران خسروهمه شد او گرگ و آن نامداران رمه

یاران خسرو همگی نظاره‌گر بودند که بهرام چگونه مانند گرگی درنده، به این گروه از بزرگان (که در برابر او مانند رمه بی‌دفاع بودند) حمله برد.

نکته ادبی: استعاره «گرگ و رمه» برای نشان دادن قدرت بی‌رحم بهرام در برابر لشکر متواری خسرو.

بماند آنگهی شاه ز آویختن وزان شورش و باره انگیختن

در آن لحظه، شاه از ادامه نبرد و آن هیاهو و گرد و خاکی که بهرام به پا کرده بود، خودداری کرد.

نکته ادبی: «آویختن» در اینجا به معنی جنگیدن و درگیر شدن است.

جهاندار ناکام برگاشت اسپ پس اندر همی رفت ایزدگشسپ

خسرو، پادشاه جهان، برخلاف میل قلبی‌اش اسب را برگرداند و گریخت، در حالی که ایزدگشسپ به دنبال او می‌رفت.

نکته ادبی: «ناکامی» به معنای اضطرار و برخلاف میل است.

چوگستهم وبندوی وگردوی ماند گوتاجور نام یزدان بخواند

همراهان خسرو، یعنی گستهم، بندوی و گردوی، در میدان نبرد باقی ماندند و گُوتاجور نیز نام خداوند را برای یاری خواند.

نکته ادبی: اسامی ذکر شده از سرداران و حامیان خسرو هستند.

بگستهم گفت آن زمان شهریار که تنگ اندرآمد بد روزگار

خسرو در آن لحظه به گستهم گفت: روزگار سختی برای ما پیش آمده است.

نکته ادبی: «تنگ آمدن روزگار» کنایه از شدت یافتن مشکلات و سختی است.

چه بایست این بیهده رستخیز بدیدند پشت من اندر گریز

چه نیازی بود به این نبرد بیهوده؟ اکنون دشمن پشت سر من را در حال فرار دیده است.

نکته ادبی: «رستخیز» در اینجا به معنای غوغا و شورش و جنگ بزرگ است.

بدو گفت گستهم کامد سوار توتنهاشدی چون کنی کارزار

گستهم به او گفت: آن سوار (بهرام) از راه رسید، تو تنها هستی، چگونه می‌توانی با او بجنگی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن خطر نبرد تن‌به‌تن.

نگه کرد خسرو پس پشت خویش ازان چار بهرام را دید پیش

خسرو به پشت سر خود نگاه کرد و دید که چهار نفر از یاران بهرام به دنبال او می‌تازند.

نکته ادبی: عدد چهار نشان‌دهنده تعداد تعقیب‌کنندگان است.

همی داشت تن رازدشمن نگاه ببرید برگستوان سیاه

خسرو برای محافظت از خود تلاش می‌کرد و در این حین برگستوان (زره اسب) خود را پاره کرد تا سبک‌تر شود.

نکته ادبی: «برگستوان» پوشش محافظ اسب جنگی است.

ازوبازماندند هردوسوار پس پشت اودشمن کینه دار

هر دو سوار (خسرو و همراهش) از دشمن جا ماندند و دشمن کینه‌توز در تعقیب آن‌ها بود.

نکته ادبی: توصیف وضعیت بحرانی تعقیب و گریز.

به پیش اندر آمد یکی غار تنگ سه جنگی پس اندر بسان پلنگ

در پیش روی آن‌ها یک غار تنگ قرار داشت و سه جنگجوی دشمن مانند پلنگ در پی آن‌ها بودند.

نکته ادبی: تشبیه دشمنان به پلنگ برای نشان دادن درندگی و تندی آن‌ها.

بن غارهم بسته آمد زکوه بماند آن جهاندار دور ازگروه

انتهای آن غار با کوه بسته شده بود و شاه جهان از همراهان خود جدا افتاد.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بست رسیدن خسرو.

فرود آمد از اسپ فرخ جوان پیاده بران کوه برشد دوان

آن پادشاه جوان و خجسته از اسب پیاده شد و دوان‌دوان از کوه بالا رفت.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

پیاده شد وراه اوبسته شد دل نامداران ازو خسته شد

شاه پیاده شد و راه فرار او بسته شد و دلسوزی یارانش برای او به درد و رنج بدل گشت.

نکته ادبی: «خسته شدن دل» در متون کهن به معنای آزرده و غمناک شدن است.

نه جای درنگ ونه جای گریز پس اندر همی رفت بهرام تیز

نه فرصتی برای درنگ بود و نه راهی برای فرار، و بهرام نیز با سرعت به دنبال او می‌آمد.

نکته ادبی: توصیف وضعیت محاصره.

بخسرو چنین گفت کای پرفریب به پیش فراز توآمد نشیب

بهرام به خسرو گفت: ای فریبکار، اکنون به جایی رسیده‌ای که راهی برای پیشروی نداری.

نکته ادبی: «نشیب» در اینجا به معنای پایان کار و جایگاه پست/بن‌بست است.

برمن چراتاختی هوش خویش نهاده برین گونه بردوش خویش

چرا عقل و هوش خود را به پای من ریختی (و با من درافتادی) و بار سنگین شکست را بر دوش خود نهادی؟

نکته ادبی: کنایه از بیهوده بودن مقاومت خسرو در برابر بهرام.

چوشد زان نشان کار برشاه تنگ پس پشت شمشیر و در پیش سنگ

وقتی کار بر شاه سخت شد و پشت سرش شمشیر دشمن و پیش رویش صخره‌های سنگی بود...

نکته ادبی: تصویرسازی دقیق از تنگی عرصه بر خسرو.

به یزدان چنین گفت کای کردگار توی برتر از گردش روزگار

خسرو به پروردگار گفت: ای آفریدگار، تو از گردش چرخ و تقدیر بالاتر هستی.

نکته ادبی: دعای شاه در لحظه درماندگی.

بدین جای بیچارگی دست گیر تو باشی ننالم به کیوان و تیر

در این جایگاه ناچاری، دست مرا بگیر؛ اگر تو یاری کنی، من به ستارگان و تقدیر آسمانی گلایه نخواهم کرد.

نکته ادبی: «کیوان و تیر» نمادهای نجومی و تقدیر در نجوم کهن هستند.

هم آنگه چو از کوه برشد خروش پدید آمد از راه فرخ سروش

در همان لحظه که فریاد خسرو از کوه بلند شد، از راه فرخنده‌ای، سروش (فرشته) پدیدار گشت.

نکته ادبی: سروش در اساطیر ایرانی، پیام‌آور خدایان است.

همه جامه اش سبز و خنگی به زیر ز دیدار او گشت خسرو دلیر

لباس او سبز بود و اسبی سپید زیر پا داشت؛ دیدن او خسرو را دلاور و امیدوار کرد.

نکته ادبی: «خنگ» به معنای اسب سپید است.

چو نزدیک شد دست خسرو گرفت ز یزدان پاک این نباشد شگفت

وقتی نزدیک شد، دست خسرو را گرفت؛ این امر از جانب یزدان پاک جای تعجب نیست.

نکته ادبی: اشاره به مشیت الهی برای نجات شاه.

چواز پیش بدخواه برداشتش به آسانی آورد و بگذاشتش

هنگامی که او را از دسترس دشمن دور کرد، به آسانی او را به جای امنی رساند.

نکته ادبی: توصیف تسهیل امور توسط نیروی غیبی.

بدو گفت خسرو که نام تو چیست همی گفت چندی و چندی گریست

خسرو از او پرسید که نام تو چیست؟ و فرشته مدتی گریست و سخن می‌گفت.

نکته ادبی: گریستن فرشته ممکن است اشاره به شفقت الهی بر رنج‌های بشر باشد.

فرشته بدو گفت نامم سروش چو ایمن شدی دور باش از خروش

فرشته به او گفت نام من سروش است، اکنون که ایمن شدی، از هیاهو و فریاد دور باش.

نکته ادبی: اعلام هویت فرشته.

کزین پس شوی بر جهان پادشا نباید که باشی جز از پارسا

از این پس تو پادشاه جهان خواهی شد، پس نباید جز به پاکی و پارسایی رفتار کنی.

نکته ادبی: پند اخلاقی و پیش‌بینی آینده.

بدین زودی اندر بشاهی رسی بدین سالیان بگذرد هشت و سی

به زودی به پادشاهی می‌رسی و سی و هشت سال بر این تخت خواهی نشست.

نکته ادبی: پیش‌گویی دقیق طول دوران سلطنت خسرو.

بگفت این سخن نیز و شد ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید

این را گفت و ناپدید شد؛ کسی در جهان چنین شگفتی‌ای ندیده بود.

نکته ادبی: تأکید بر اعجازآمیز بودن واقعه.

چو آن دید بهرام خیره بماند جهان آفرین را فراوان بخواند

وقتی بهرام آن صحنه را دید، حیرت‌زده شد و بسیار خدای جهان‌آفرین را نیایش کرد.

نکته ادبی: تأثیر معنوی واقعه بر دشمن (بهرام).

همی گفت تا جنگ مردم بود مبادا که مردی ز من گم بود

بهرام می‌گفت تا زمانی که جنگ میان مردم برقرار است، مبادا کسی از میان یاران من گم و نابود شود.

نکته ادبی: تغییر نگرش بهرام به جنگ پس از دیدن معجزه.

برآنم که جنگم کنون با پریست برین تخت تیره بباید گریست

بر این باورم که اکنون جنگ من نه با انسان، بلکه با نیروی آسمانی (پری/فرشته) است و باید بر این تخت ناپایدار گریست.

نکته ادبی: اشاره به «تخت تیره» کنایه از سلطنت بی‌بنیاد و گذرا.

نیاطوس زان روی بر کوهسار همی خواست از دادگر زینهار

نیاطوس در آن سوی کوهسار، از خداوند طلب یاری و امنیت می‌کرد.

نکته ادبی: نیاطوس یکی از همراهان است که در انتظار شاه بود.

خراشید مریم دو رخسار خویش ز تیمار جفت جهاندار خویش

مریم از غم و اندوهِ همسرش (خسرو)، صورت خود را خراشید.

نکته ادبی: توصیف عزاداری سنتی و سوگ در فرهنگ کهن.

سپه بود برکوه و هامون وراغ دل رومیان زو پر از درد و داغ

سپاهیان در کوه و دشت بودند و قلب رومیان از غم شاه پر از درد و داغ بود.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی سپاه.

نیاطوس چون روی خسرو ندید عماری زرین به یکسو کشید

نیاطوس وقتی خسرو را ندید، عماری (تخت روان) طلایی را به کناری برد.

نکته ادبی: عماری وسیله‌ای برای حمل بزرگان است.

بمریم چنین گفت کاندر نشین که ترسم که شد شاه ایران زمین

به مریم گفت در عماری بنشین، زیرا می‌ترسم که شاه ایران کشته شده باشد.

نکته ادبی: اشاره به احتمال مرگ شاه.

هم آنگاه خسرو بران روی کوه پدید آمد از راه دور از گروه

در همان لحظه خسرو بر بالای کوه از راهی دور پدیدار شد.

نکته ادبی: لحظه بازگشت امید.

همه لشکر نامور شاد شد دل مریم از درد آزاد شد

تمام لشکر نامور شاد شدند و اندوه مریم از بین رفت.

نکته ادبی: تغییر جو از غم به شادی.

چوآمد به مریم بگفت آنچ دید وزان کوه خارا سر اندر کشید

وقتی نزد مریم رسید، آنچه را دیده بود تعریف کرد و از میان آن کوه صخره‌ای پایین آمد.

نکته ادبی: «کوه خارا» به معنای کوه سنگی و سخت است.

چنین گفت کای ماه قیصر نژاد مرا داور دادگر داد داد

گفت ای همسر قیصرنژاد، خداوند دادگر، حق را به من بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به عدالت الهی.

نه از کاهلی بدنه از بد دلی که در جنگ بد دل کند کاهلی

این شکست نه از تنبلی بود و نه از ترس، زیرا فرد ترسو در جنگ کاهلی می‌کند.

نکته ادبی: دفاع از شجاعت شخصی خسرو.

بدان غار بی راه در ماندم به دل آفریننده را خواندم

در آن غارِ بی‌راهه گیر افتاده بودم و در دلم آفریدگار را می‌خواندم.

نکته ادبی: تأکید بر ارتباط مستقیم با خدا در تنهایی.

نهان داشت دارنده کارجهان برین بنده گشت آشکارا نهان

خداوند جهان، آن غیب (یاری) را نهان داشته بود و برای این بنده، آن امر نهان را آشکار کرد.

نکته ادبی: پارادوکس آشکار و نهان در مشیت الهی.

فریدون فرخ ندید این به خواب نه تورو نه سلم و نه افراسیاب

فریدون فرخ و تور و سلم و افراسیاب هم چنین چیزی را در خواب ندیده بودند.

نکته ادبی: تلمیح به شخصیت‌های اساطیری ایران باستان برای بزرگنمایی معجزه.

که امروز من دیدم ای سرکشان ز پیروزی و شهریاری نشان

ای بزرگان، آنچه من امروز دیدم، نشانه‌ای از پیروزی و پادشاهی بود.

نکته ادبی: تأکید بر اعتبار الهی سلطنتش.

بدیشان بگفت آن کجا دید شاه از آن پس به فرمود تا آن سپاه

آنچه دیده بود را برایشان گفت و سپس دستور داد سپاه آماده شود.

نکته ادبی: اقدام عملی پس از واقعه معنوی.

همه جنگ را تاختن نوکنند برزم اندرون یاد خسرو کنند

همه دوباره برای جنگ آماده شدند و در میدان نبرد، یاد خسرو را زنده نگه داشتند.

نکته ادبی: تقویت روحیه سپاه.

وزان روی بهرام شد پر ز درد پشیمان شده زان همه کارکرد

از سوی دیگر، بهرام پر از اندوه شد و از تمام کارهایی که کرده بود، پشیمان گشت.

نکته ادبی: پشیمانی بهرام به عنوان نتیجه نهایی تقابل حق و باطل.