شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۳۱

فردوسی
چوخورشید برزد سراز تیره کوه خروشی برآمد زهر دو گروه
که گفتی زمین گشت گردان سپهر گر از تیغها تیره شد روی مهر
بیاراسته میمن و میسره زمین کوه گشت آهنین یکسره
از آواز اسپان و بانگ سپاه بیابان همی جست بر کوه راه
چو بهرام جنگی بدان بنگرید یکی خنجر آبگون برکشید
نیامد به دل ش اندرون ترس وبیم دل شیر دربیشه شد بد و نیم
به ایرانیان گفت صف برکشید همه کشور دوک لشکر کشید
همی گشت گرد سپه یک تنه که دارد نگه میسره ومیمنه
یلان سینه را گفت برقلبگاه همی باش تا پیش روی سپاه
که از لشکر امروز جنگی منم بگاه گریزش درنگی منم
نگه کرد خسرو بدان رزمگاه جهان دید یکسر زلشکر سیاه
رخ شید تابان چوکام هژبر همی تیغ بارید گفتی ز ابر
نیاطوس و بندوی و گستهم وشاه ببالا گذشتند زان رزمگاه
نشستند بر کوه دوک آن سران نهاده دو دیده بفرمانبران
ازان کوه لشکر همی دید شاه چپ وراست و قلب و جناح سپاه
چوبرخاست آواز کوس از دو روی برفتند مردان پر خاشجوی
تو گفتی زمین کوه آهن شدست سپهر ا زبر خاک دشمن شدست
چو خسرو بران گونه پیکار دید فلک تار دید و زمین قار دید
به یزدان همی گفت برپهلوی که از برتو ران پاک وبرتر توی
که برگردد امروز از رزم شاد که داند چنین جز تو ای پاک وراد
کرابخت خواهد شدن کندرو سر نیزه که شود خار و خو
دل و جان خسرو پراندیشه بود جهان پیش چشمش یکی بیشه بود
که بگسست کوت ازمیان سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه
بیامد دمان تامیان گروه چو نزدیک ترشد بران برز کوه
به خسرو چنین گفت کای سرفراز نگه کن بدان بنده دیوساز
که بااو برزم اندر آویختی چواو کامران شد تو بگریختی
ببین از چپ لشکر ودست راست که تا از میان دلیران کجاست
کنون تا بیاموزمش کارزار ببیند دل و رزم مردان کار
چو بشنید خسرو زکوت این سخن دلش گشت پردرد و کین کهن
کجا گفت کز بنده بگریختی سلیح سواران فروریختی
ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد دلش گشت پرخون و سر پر ز باد
چنین گفت پس کوت را شهریار که روپیش آن مرد ابلق سوار
چوبیند تو را پیشت آید به جنگ تومگریز تا لب نخایی زننگ
چوبشنید کوت این سخن بازگشت چنان شد که با باد انباز گشت
همی رفت جوشان ونیزه بدست به آوردگه رفت چون پیل مست
چو نزدیک شد خواست بهرام را برافراخت زانگونه زونام را
یلان سینه بهرام را بانگ کرد که بیدارباش ای سوار نبرد
که آمد یکی دیو چون پیل مست کمندی بفتراک و نیزه بدست
چو بهرام بشنید تیغ از نیام برآهخت چون باد و برگفت نام
چوخسرو چنان دید برپای خاست ازان کوه سر سر برآورد راست
نهاده بکوت و به بهرام چشم دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم
چو رومی به نیزه درآمد زجای جهانجوی بر جای بفشارد پای
چو نیزه نیامد برو کارگر بر وی اندر آورد جنگی سپر
یکی تیغ زد بر سر و گردنش که تاسینه ببرید تیره تنش
چو آواز تیغش به خسرو رسید بخندید کان زخم بهرام دید
نیاطوس جنگی بتابید چشم ازان خندهٔ خسرو آمد بخشم
به خسرو چنین گفت کای نامدار نه نیکو بود خنده درکارزار
تو رانیست از روم جز کیمیا دلت خیره بینم بکین نیا
چو کوت هزاره به ایران و روم نبینند هرگز به آباد بوم
بخندی کنون زانک اوکشته شد چنان دان که بخت تو برگشته شد
بدو گفت خسرو من از کشتنش نخندم همی وز بریده تنش
چنان دان که هرکس که دارد فسوس همو یابد از چرخ گردنده کوس
مرا گفت کز بنده بگریختی نبودت هنر تا نیاویختی
ازان بنده بگریختن نیست ننگ که زخمش بدین سان بود روز جنگ
وزان روی بهرام آواز داد که ای نامداران فرخ نژاد
یلان سینه و رام و ایزد گسسپ مرین کشته را بست باید بر اسپ
فرستید ز ایدر به لشکر گهش بدان تابریده ببیند شهش
تن کوت رازود برپشت زین بتنگی ببستند مردان کین
دوان اسپ با مرد گردن فراز همی شد به لشکر گه خویش باز
دل خسرو ازکوت شد دردمند گشادند زان کشته بند کمند
بران زخم او بر پراگند مشک بفرمود پس تا بکردند خشک
به کرباس بر دوختش همچنان زره دربر و تنگ بسته میان
به نزدیک قیصر فرستاد باز که شمشیر این بندهٔ دیوساز
برین گونه برد همی روز جنگ ازو گر هزیمت شدم نیست ننگ
همه رو میان دلشکسته شدند به دل پاک بی جنگ خسته شدند
همی ریخت بطریق خونین سرشک همی رخ پر از آب و دل پر ز رشک
بیامد ز گردنکشان ده هزار همه جاثلیقان گرد و سوار
یکی حمله بردند زان سان که کوه بدرید ز آواز رومی گروه
چکاچک برخاست و بانگ سران همان زخم شمشیر و گرز گران
توگفتی که دریا بجوشد همی سپهر روان بر خروشد همی
ز بس کشته اندر میان سپاه بماندند بر جای بربسته راه
ازان رومیان کشته شد لشکری هرآنکس که بود از دلیران سری
دل خسرو از درد ایشان بخست تن خسته زندگان راببست
همه کشتگان رابهم برفکند تلی گشت برسان کوه بلند
همی خواندندیش بهرام چید ببرید خسرو ز رومی امید
همی گفت اگر نیز رومی دو بار کند همی برین گونه بر کارزار
جهان را تو بی لشکر روم دان همان تیغ پولاد را موم دان
به سرگس چنین گفت پس شهریار که فردا مبر جنگیان را به کار
تو فردا بیاسای تا من سپاه بیارم ز ایرانیان کینه خواه
بایرانیان گفت فردا به جنگ شما را بباید شدن بی درنگ
همه ویژه گفتند کایدون کنیم که کوه و بیابان پر از خون کنیم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه‌های پرشور و حماسیِ صف‌آرایی و تقابل میان سپاه خسرو پرویز و بهرام چوبینه را به تصویر می‌کشد. فضای حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از اضطرابِ پیش از نبرد، غرور پهلوانی، و درگیری‌های روانی است که با توصیفات دقیق از ابزار جنگی، اسب‌ها و میدان کارزار همراه شده است. کانونِ توجه شاعر، نشان‌دادنِ دلاوری و اعتمادبه‌نفسِ بهرام در برابرِ تردیدها و کینه‌های خسرو است.

در این قسمت، شاهد یک رویارویی نمادین در قالبِ دوئلِ میان 'کوت' و 'بهرام چوبینه' هستیم که در نهایت به پیروزیِ قاطعِ بهرام می‌انجامد. تضاد میان خنده‌ی تحقیرآمیزِ خسرو و تذکرِ جدیِ 'نیاتوس' درباره‌ی اخلاق در میدان جنگ، عمقِ روان‌شناختیِ این نبرد را نشان می‌دهد. در نهایت، این قطعه نه تنها یک نبرد نظامی، بلکه بستری برای نمایشِ تقدیرگرایی و نشانه‌هایِ افولِ بختِ خسرو پرویز است.

معنای روان

چوخورشید برزد سراز تیره کوه خروشی برآمد زهر دو گروه

هنگامی که خورشید از پشتِ کوه‌های تیره سر برآورد و طلوع کرد، فریاد و خروشی از هر دو سپاه برآمد.

نکته ادبی: تیره کوه به معنای کوه سیاه یا کوهی است که هنوز نور خورشید به آن نرسیده.

که گفتی زمین گشت گردان سپهر گر از تیغها تیره شد روی مهر

چنان هیاهویی برپا شد که گویی زمین به چرخش درآمد و به علت کثرتِ تیغ‌های کشیده شده، رویِ خورشید تیره و تار شد.

نکته ادبی: گردان سپهر کنایه از تزلزل و دگرگونی شدید وضعیت زمین است.

بیاراسته میمن و میسره زمین کوه گشت آهنین یکسره

سپاهیان جناح چپ و راست خود را آراستند و زمین به دلیل پوششِ زره‌های آهنینِ لشکریان، به کوهی از آهن تبدیل شد.

نکته ادبی: میمن و میسره اصطلاحات نظامی کهن برای اشاره به جناحین سپاه است.

از آواز اسپان و بانگ سپاه بیابان همی جست بر کوه راه

از شدتِ شیهه‌ی اسب‌ها و بانگ و فریادِ سربازان، چنان صدایی در فضا پیچید که گویی بیابان راهی به سوی کوه می‌جست (فضای دشت پر از آشوب شد).

نکته ادبی: آرایه اغراق در توصیف همهمه سپاه که شنیده شدن آن دشوار است.

چو بهرام جنگی بدان بنگرید یکی خنجر آبگون برکشید

وقتی بهرامِ جنگ‌جو این صحنه را نگریست، خنجری درخشان و مانندِ آب، از نیام بیرون کشید.

نکته ادبی: خنجر آبگون استعاره از خنجری است که بسیار صیقلی و براق است.

نیامد به دل ش اندرون ترس وبیم دل شیر دربیشه شد بد و نیم

در دلِ او ذره‌ای ترس و بیم راه نیافت؛ چرا که او چنان دلاور بود که دلِ شیر نیز در بیشه از دیدنِ او نیمه می‌شد.

نکته ادبی: دلِ شیر گشتنِ بد و نیم، کنایه از نهایتِ ترس و وحشت است.

به ایرانیان گفت صف برکشید همه کشور دوک لشکر کشید

به ایرانیان دستور داد که صف‌های جنگ را مرتب کنند و کلِ کشور و لشکریان را به صف کرد.

نکته ادبی: دوک لشکر اشاره به آرایش جنگی خاصی دارد که بهرام دستور آن را صادر کرده است.

همی گشت گرد سپه یک تنه که دارد نگه میسره ومیمنه

او به تنهایی میانِ سپاه می‌گشت تا نگهبان و مراقبِ جناح‌های چپ و راستِ سپاه باشد.

نکته ادبی: یک تنه بودن به معنای تسلطِ کاملِ فرمانده بر اوضاع است.

یلان سینه را گفت برقلبگاه همی باش تا پیش روی سپاه

به دلاورانِ قلبِ سپاه گفت که در جایگاهِ اصلی خود بمانید و پیشاپیشِ دیگران استقامت کنید.

نکته ادبی: قلبگاه یا قلبِ سپاه، مرکز و مهم‌ترین بخش آرایش نظامی است.

که از لشکر امروز جنگی منم بگاه گریزش درنگی منم

زیرا که جنگجویِ اصلیِ امروزِ این میدان من هستم و اگر زمانِ عقب‌نشینی باشد، من آن کسی هستم که درنگ می‌کند (و عقب‌نشینی نمی‌کند).

نکته ادبی: تأکید شاعر بر شجاعتِ ذاتیِ فرمانده در میدان نبرد.

نگه کرد خسرو بدان رزمگاه جهان دید یکسر زلشکر سیاه

خسرو از جایگاهِ خود به میدانِ جنگ نگریست و دید که تمامِ جهان از کثرتِ سربازان، سیاه شده است.

نکته ادبی: لشکر سیاه کنایه از انبوهی و کثرتِ نیروهاست که سطح زمین را پوشانده‌اند.

رخ شید تابان چوکام هژبر همی تیغ بارید گفتی ز ابر

چهره‌ی خورشیدِ تابان مانند دهانِ شیر درنده شد (فضای میدان خشن شد) و گویی از آسمان، تیغ و شمشیر می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه تیغ‌ها به باران کنایه از فراوانی سلاح‌های کشیده شده است.

نیاطوس و بندوی و گستهم وشاه ببالا گذشتند زان رزمگاه

نیاتوس، بندوی، گستهم و شاه (خسرو) همگی از ارتفاعی مشرف به میدانِ نبرد گذشتند و مستقر شدند.

نکته ادبی: ذکر نام‌های خاص شخصیت‌های تاریخی/حماسی در کنار یکدیگر.

نشستند بر کوه دوک آن سران نهاده دو دیده بفرمانبران

آن بزرگان بر بالای کوه نشستند و چشم‌هایشان را به سپاهیانِ فرمان‌بردار دوختند.

نکته ادبی: اشاره به موقعیتِ استراتژیکِ نظارتِ شاهان از ارتفاع بر میدان نبرد.

ازان کوه لشکر همی دید شاه چپ وراست و قلب و جناح سپاه

شاه از آن کوه، تمامِ سپاه، شامل جناحین و قلبِ لشکر را مشاهده می‌کرد.

نکته ادبی: تکرار واژه شاه تأکیدی بر جایگاهِ خسرو پرویز است.

چوبرخاست آواز کوس از دو روی برفتند مردان پر خاشجوی

همین که صدای طبل‌های جنگ از دو طرف به صدا درآمد، مردانِ جنگ‌طلب به سوی یکدیگر تاختند.

نکته ادبی: کوس سازی بادی/کوبه‌ای است که برای اعلام شروع نبرد نواخته می‌شد.

تو گفتی زمین کوه آهن شدست سپهر ا زبر خاک دشمن شدست

گویی زمین به کوهی از آهن تبدیل شده بود و آسمانِ بالای سر نیز برایِ دشمن، حکمِ بلا و مصیبت داشت.

نکته ادبی: تشبیه زمین به آهن استعاره از حضورِ انبوهِ زره‌پوشان است.

چو خسرو بران گونه پیکار دید فلک تار دید و زمین قار دید

وقتی خسرو این نوع پیکار را دید، آسمان را تیره و زمین را سیاه و تاریک دید (آشوبِ نبرد).

نکته ادبی: قار به معنای قیر یا ماده‌ای سیاه و چسبناک است که به سیاهیِ صحنه نبرد اشاره دارد.

به یزدان همی گفت برپهلوی که از برتو ران پاک وبرتر توی

به زبانِ پهلوی به درگاهِ خداوند دعا می‌کرد که تو پاک‌تر و برتر از همه‌ چیز هستی.

نکته ادبی: پهلوی در اینجا به معنای زبان رایجِ رسمی در دربار ساسانیان است.

که برگردد امروز از رزم شاد که داند چنین جز تو ای پاک وراد

می‌گفت: ای خدایِ بزرگ و بخشنده، چه کسی می‌داند که امروز چه کسی با شادی و پیروزی از میدان باز می‌گردد (جز تو).

نکته ادبی: تضرع و نیایشِ شاه پیش از نبرد برای طلبِ پیروزی.

کرابخت خواهد شدن کندرو سر نیزه که شود خار و خو

چه کسی بختِ بلند خواهد داشت و چه کسی شکست می‌خورد؛ و سرِ نیزه چه کسی مانند خار، حقیر و بی‌ارزش می‌شود؟

نکته ادبی: خوار و خو استعاره از ذلت و شکست است.

دل و جان خسرو پراندیشه بود جهان پیش چشمش یکی بیشه بود

دل و جانِ خسرو پر از نگرانی و فکر بود و دنیا پیشِ چشمانش مانند بیشه‌ای ترسناک به نظر می‌آمد.

نکته ادبی: تشبیه جهان به بیشه، نشان‌دهنده‌ی فضایِ خطرناک و مبهمِ پیشِ روی خسرو است.

که بگسست کوت ازمیان سپاه ز آهن بکردار کوهی سیاه

کوت از میانِ سپاه جدا شد و مانند کوهی از آهنِ سیاه (زره‌پوش) به میدان آمد.

نکته ادبی: توصیفِ کوت با استعاره کوه سیاه نشان از هیبت و استحکامِ او دارد.

بیامد دمان تامیان گروه چو نزدیک ترشد بران برز کوه

با خشم و هیاهو به میانِ گروه آمد و چون به آن کوه (جایگاهِ خسرو) نزدیک شد...

نکته ادبی: دمان به معنای خروشان و در حالِ خشم است.

به خسرو چنین گفت کای سرفراز نگه کن بدان بنده دیوساز

به خسرو چنین گفت: ای پادشاهِ بلندمرتبه، به این بنده که دیوگونه می‌جنگد نگاه کن.

نکته ادبی: دیوساز کنایه از کسی است که در جنگ دلیریِ فراانسانی دارد.

که بااو برزم اندر آویختی چواو کامران شد تو بگریختی

همان کسی که در نبرد با او گلاویز شدی و وقتی او پیروز شد، تو گریختی.

نکته ادبی: این بیت لحنِ سرزنش‌آمیزِ کوت نسبت به خسرو را نشان می‌دهد.

ببین از چپ لشکر ودست راست که تا از میان دلیران کجاست

به جناح چپ و راستِ سپاه نگاه کن تا ببینی کدام‌یک از دلاوران در میان است.

نکته ادبی: دعوتِ کوت به خسرو برای تماشایِ هنرنماییِ او در میدان.

کنون تا بیاموزمش کارزار ببیند دل و رزم مردان کار

اکنون ببین که چگونه به او کارزار می‌آموزم و دلیریِ مردانِ کارآزموده را به چشم می‌بیند.

نکته ادبی: لحنِ متکبرانه و قهرمان‌طلبانه کوت.

چو بشنید خسرو زکوت این سخن دلش گشت پردرد و کین کهن

هنگامی که خسرو این سخن را از کوت شنید، دلش از کینه‌ای کهنه و درد، پر شد.

نکته ادبی: اشاره به کدورتِ قبلیِ میان خسرو و کوت یا یادآوریِ شکستِ مفتضحانه.

کجا گفت کز بنده بگریختی سلیح سواران فروریختی

آنکه گفت از بنده گریختی و سلاح‌های سواران را بر زمین ریختی (سلاح را رها کردی).

نکته ادبی: اشاره به رها کردنِ ادواتِ جنگی در هنگامِ فرارِ خسرو.

ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد دلش گشت پرخون و سر پر ز باد

خسرو در برابر آن سخن پاسخی نداد، اما دلش پر از خون و سرش پر از خشم شد.

نکته ادبی: پر ز باد بودن کنایه از خشم و غرور جریحه‌دار شده است.

چنین گفت پس کوت را شهریار که روپیش آن مرد ابلق سوار

سپس پادشاه به کوت گفت که برو و به سراغِ آن مردِ ابلق‌سوار برو.

نکته ادبی: ابلق‌سوار به معنای سوار بر اسبی با دو رنگ (معمولا سفید و سیاه) است.

چوبیند تو را پیشت آید به جنگ تومگریز تا لب نخایی زننگ

اگر تو را ببیند و به جنگت بیاید، فرار نکن تا از ننگ، لبِ خود را نجوئی (کنایه از پشیمانی و شکست).

نکته ادبی: لب گزیدن کنایه از پشیمانی و حسرت است.

چوبشنید کوت این سخن بازگشت چنان شد که با باد انباز گشت

وقتی کوت این سخن را شنید، بازگشت و چنان شتاب کرد که گویی با باد همراه شده است.

نکته ادبی: انباز شدن با باد استعاره از سرعتِ بسیار زیاد در حرکت است.

همی رفت جوشان ونیزه بدست به آوردگه رفت چون پیل مست

خروشان و نیزه به دست حرکت کرد و همانند فیلِ مست به میدانِ جنگ وارد شد.

نکته ادبی: پیل مست در ادبِ فارسی استعاره از جنگجویی بی‌پروا و خشن است.

چو نزدیک شد خواست بهرام را برافراخت زانگونه زونام را

چون به بهرام نزدیک شد، نام و نشانِ خود را با فریاد بلند کرد.

نکته ادبی: در سنتِ پهلوانی، قبل از آغاز نبرد، قهرمانان نام خود را جار می‌زدند.

یلان سینه بهرام را بانگ کرد که بیدارباش ای سوار نبرد

دلاورانِ نزدیکِ بهرام، او را صدا زدند که ای سوارِ جنگ‌جو، بیدار و هوشیار باش.

نکته ادبی: هشدارِ یارانِ بهرام درباره‌ی آمدنِ دشمن.

که آمد یکی دیو چون پیل مست کمندی بفتراک و نیزه بدست

که یک دیو (انسانِ قوی‌هیکل) مانندِ فیلِ مست، با کمندی بر زین و نیزه‌ای در دست به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: فتراک بندی است بر ترکِ زین اسب برای بستنِ کمان یا کمند.

چو بهرام بشنید تیغ از نیام برآهخت چون باد و برگفت نام

وقتی بهرام این را شنید، مانند باد تیغ از نیام کشید و نامِ خود را فریاد زد.

نکته ادبی: چو باد، نشان از سرعتِ واکنشِ بهرام در هنگامِ نبرد است.

چوخسرو چنان دید برپای خاست ازان کوه سر سر برآورد راست

خسرو که چنان دید، از جای برخاست و از آن کوه، سر و گردن کشید تا بهتر ببیند.

نکته ادبی: تصویرِ دقیقِ خسرو در حالِ تماشای نبرد از ارتفاع.

نهاده بکوت و به بهرام چشم دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم

چشم‌هایش را به کوت و بهرام دوخته بود؛ چشمانش پر از آب (اشک یا هیجان) و دلش پر از خشم بود.

نکته ادبی: تضادِ میان اشک و خشم نشان‌دهنده پیچیدگیِ درونی خسرو است.

چو رومی به نیزه درآمد زجای جهانجوی بر جای بفشارد پای

وقتی آن رومی (کوت) با نیزه به میدان تاخت، آن جهان‌جوی (بهرام) استوار ایستاد و پاهایش را محکم کرد.

نکته ادبی: فشردنِ پا کنایه از استقامت و پایداری در برابر حمله است.

چو نیزه نیامد برو کارگر بر وی اندر آورد جنگی سپر

چون نیزه‌ی کوت اثری نداشت، بهرام بلافاصله سپر خود را به سوی او گرفت.

نکته ادبی: آرایه کنش و واکنش در میدان نبرد.

یکی تیغ زد بر سر و گردنش که تاسینه ببرید تیره تنش

بهرام چنان ضربتی بر سر و گردنِ او زد که تنِ تیره و زره‌پوشِ او را تا سینه شکافت.

نکته ادبی: توصیفِ قدرتِ ضربه‌ی بهرام که از زره نیز گذشت.

چو آواز تیغش به خسرو رسید بخندید کان زخم بهرام دید

وقتی صدای برخوردِ تیغِ بهرام به خسرو رسید، خندید، چرا که آن ضربتِ کاریِ بهرام را دید.

نکته ادبی: خنده‌ی خسرو می‌تواند حاکی از رهایی از شرِ کوت باشد.

نیاطوس جنگی بتابید چشم ازان خندهٔ خسرو آمد بخشم

نیاتوسِ جنگ‌جو نگاهش را تند کرد و از آن خنده‌ی خسرو، خشمگین شد.

نکته ادبی: تغییرِ لحنِ نیاتوس به دلیلِ مشاهده‌ی وقاحت یا بی‌ملاحظگیِ خسرو.

به خسرو چنین گفت کای نامدار نه نیکو بود خنده درکارزار

به خسرو گفت: ای نامدار، خندیدن در میانِ میدانِ جنگ، کارِ شایسته‌ای نیست.

نکته ادبی: نکته اخلاقی-جنگی که در میادینِ نبرد، جدیت شرطِ بقاست.

تو رانیست از روم جز کیمیا دلت خیره بینم بکین نیا

تو جز کیمیا (حیله و مکر) چیزی از روم نداری؛ دلِ تو را در برابرِ کینه، بی‌مایه و ناتوان می‌بینم.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنایِ ترفند و فریب است.

چو کوت هزاره به ایران و روم نبینند هرگز به آباد بوم

وقتی کوت که هزاران نفر تابعِ او بودند کشته شد، دیگر در هیچ سرزمینِ آبادی، رویِ خوش نخواهید دید.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ والایِ کوت در میانِ لشکریان.

بخندی کنون زانک اوکشته شد چنان دان که بخت تو برگشته شد

اکنون که او کشته شد خندیدی، اما بدان که بخت و اقبالِ تو نیز برگشته و رو به زوال است.

نکته ادبی: اشاره به شومیِ مرگِ فرمانده و سقوطِ بختِ شاه.

بدو گفت خسرو من از کشتنش نخندم همی وز بریده تنش

خسرو گفت: من به خاطر کشتن او و دیدن پیکر بی‌جانش، شادمان نیستم و به آن نمی‌خندم.

نکته ادبی: «همی» در اینجا نشان‌دهنده استمرار و تأکید بر عدم خشنودی است.

چنان دان که هرکس که دارد فسوس همو یابد از چرخ گردنده کوس

بدان که هرکس نسبت به دیگران تحقیر و استهزا روا دارد، روزگار نیز سرانجام او را رسوا خواهد کرد و بر طبلِ شکستِ او خواهد کوبید.

نکته ادبی: «فسوس» به معنای مسخره کردن و تحقیر است؛ «کوس» نمادِ رسوایی یا گاهی پیروزی است که در اینجا به معنایِ مجازاتِ کائنات است.

مرا گفت کز بنده بگریختی نبودت هنر تا نیاویختی

او (کوت) به من گفت: چرا از یک بنده گریختی؟ آیا هنری نداشتی که با او دست و پنجه نرم نکردی؟

نکته ادبی: «نیاویختن» در اینجا کنایه از جنگیدن و درگیری است.

ازان بنده بگریختن نیست ننگ که زخمش بدین سان بود روز جنگ

از چنین بنده‌ای گریختن، مایه ننگ نیست؛ چرا که ضربات شمشیر او در روز جنگ چنین سهمگین بود.

نکته ادبی: استفاده از «بنده» در اینجا برای تحقیر نیست، بلکه اشاره به جایگاهِ لشکری اوست.

وزان روی بهرام آواز داد که ای نامداران فرخ نژاد

سپس بهرام با صدای بلند خطاب به سردارانِ بلندمرتبه و اصیل‌زاده گفت:

نکته ادبی: «فرخ نژاد» صفتی برای بزرگان و اصیل‌زادگان است.

یلان سینه و رام و ایزد گسسپ مرین کشته را بست باید بر اسپ

ای دلاورانِ سینه ستبر و ایزدگشسپ، این کشته را بر اسب ببندید.

نکته ادبی: «ایزدگشسپ» نامی خاص برای یکی از پهلوانان است.

فرستید ز ایدر به لشکر گهش بدان تابریده ببیند شهش

او را از اینجا به محل استقرار سپاه بفرستید تا پادشاهش (قیصر) جسدِ بی‌جانِ او را ببیند.

نکته ادبی: «لشکرگه» به معنای محل استقرار لشکر است.

تن کوت رازود برپشت زین بتنگی ببستند مردان کین

جنگاورانِ کین‌توز، پیکرِ «کوت» را با مهارت بر پشتِ زین اسب بستند.

نکته ادبی: «مردان کین» کنایه از جنگجویان با‌اراده و انتقام‌جو است.

دوان اسپ با مرد گردن فراز همی شد به لشکر گه خویش باز

اسب در حالی که پیکر آن پهلوانِ سرافراز را بر پشت داشت، به سمت اردوگاهِ خود بازگشت.

نکته ادبی: «گردن‌فراز» در اینجا به معنای بلندمرتبه و شجاع است.

دل خسرو ازکوت شد دردمند گشادند زان کشته بند کمند

خسرو که از دیدنِ «کوت» در آن وضعیت، اندوهگین شده بود، دستور داد تا بندهای کمند را از پیکرش بگشایند.

نکته ادبی: «دردمند» نشان‌دهنده رقتِ قلب و احترامِ پهلوانی است.

بران زخم او بر پراگند مشک بفرمود پس تا بکردند خشک

بر محلِ زخم‌های او مشک مالیدند و دستور داد تا (خون‌ها را پاک کرده) و پیکر را خشک کنند.

نکته ادبی: پاشیدنِ مشک برای حفظِ حرمتِ جسد و جلوگیری از تعفن است.

به کرباس بر دوختش همچنان زره دربر و تنگ بسته میان

سپس او را در پارچه‌ای (کرباس) پیچیدند؛ در حالی که زره بر تن داشت و کمرش محکم بسته شده بود.

نکته ادبی: «کرباس» نوعی پارچه ساده است.

به نزدیک قیصر فرستاد باز که شمشیر این بندهٔ دیوساز

پیکر را نزد قیصر فرستادند و گفتند: این شمشیرزنِ بی‌نظیر (دیوساز)...

نکته ادبی: «دیوساز» استعاره از توانایی خارق‌العاده در جنگاوری است.

برین گونه برد همی روز جنگ ازو گر هزیمت شدم نیست ننگ

در روز جنگ چنین دلاوری می‌کرد؛ بنابراین اگر من از برابر او گریختم، جای ننگ نیست.

نکته ادبی: «هزیمت» به معنای شکست و عقب‌نشینی است.

همه رو میان دلشکسته شدند به دل پاک بی جنگ خسته شدند

لشکریانِ روم که دلی ناامید و شکسته داشتند، بدونِ اینکه جنگی کرده باشند، روحیه خود را باختند.

نکته ادبی: «خسته» در متون کهن هم به معنای مجروح است و هم به معنای خسته و ناتوان.

همی ریخت بطریق خونین سرشک همی رخ پر از آب و دل پر ز رشک

در حالی که اشک می‌ریختند، چهره‌شان از اندوه خیس بود و دلشان از خشم و حسرت لبریز شده بود.

نکته ادبی: «سرشک» به معنای اشک است و «رشک» در اینجا به معنای حسرت یا خشمِ ناشی از ناکامی است.

بیامد ز گردنکشان ده هزار همه جاثلیقان گرد و سوار

سپس ده هزار تن از بزرگان و پهلوانان روم که همگی «جاثلیق» (مقام مذهبی عالی‌رتبه) بودند، به میدان آمدند.

نکته ادبی: «جاثلیق» واژه‌ای است که از زبان سریانی وارد شده و به پیشوایان مسیحی گفته می‌شد.

یکی حمله بردند زان سان که کوه بدرید ز آواز رومی گروه

آن‌ها چنان حمله‌ای کردند که گویی از صدایِ مهیبِ سپاهِ روم، کوه متلاشی شد.

نکته ادبی: این اغراق، شدت و قدرتِ حمله را نشان می‌دهد.

چکاچک برخاست و بانگ سران همان زخم شمشیر و گرز گران

صدای برخوردِ تیغ‌ها و فریادِ سرداران و ضرباتِ سنگینِ گرزها برخاست.

نکته ادبی: «چکاچک» صدای برخوردِ شمشیرهاست (نام‌آوا).

توگفتی که دریا بجوشد همی سپهر روان بر خروشد همی

گویی دریا در جوش و خروش بود و آسمانِ متحرک (فلک) نیز در حالِ فریاد زدن بود.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادنِ عظمت و هرج‌ومرجِ نبرد.

ز بس کشته اندر میان سپاه بماندند بر جای بربسته راه

بر اثرِ انبوهِ کشته‌شدگان در میانِ میدانِ نبرد، راه بر دیگران بسته شده بود.

نکته ادبی: «بماندند بر جای بربسته راه» کنایه از کشتارِ وسیع است.

ازان رومیان کشته شد لشکری هرآنکس که بود از دلیران سری

از آن رومیان، لشکری بزرگ کشته شد؛ هرکسی که در میان آن‌ها سرداری نامدار بود، از پا درآمد.

نکته ادبی: «سری» به معنای برتر و سردار است.

دل خسرو از درد ایشان بخست تن خسته زندگان راببست

خسرو از دردِ (کشته‌شدنِ) آن‌ها اندوهگین شد و دستور داد تنِ مجروحانِ زنده‌مانده را تیمار کنند.

نکته ادبی: «خست» در اینجا به معنای مجروح و زخمی است.

همه کشتگان رابهم برفکند تلی گشت برسان کوه بلند

همه کشتگان را بر روی هم ریختند و تپه‌ای بلند مانند کوه ایجاد شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ حجمِ عظیمِ کشته‌شدگان.

همی خواندندیش بهرام چید ببرید خسرو ز رومی امید

آن‌ها را «بهرام چید» (گردآوری کرد) و خسرو دیگر امیدی به پیروزی رومیان نداشت.

نکته ادبی: «بهرام چید» یعنی بهرام آن‌ها را در کنار هم قرار داد/جمع کرد.

همی گفت اگر نیز رومی دو بار کند همی برین گونه بر کارزار

خسرو می‌گفت: اگر رومیان دوباره بخواهند به همین شیوه بجنگند...

نکته ادبی: جمله ناتمام است و در بیت بعد تکمیل می‌شود.

جهان را تو بی لشکر روم دان همان تیغ پولاد را موم دان

دنیا را بدونِ لشکرِ روم تصور کن (چرا که نابود می‌شوند) و شمشیرِ پولادینِ آن‌ها را نیز همچون موم، سست و بی‌اثر بدان.

نکته ادبی: تشبیه شمشیرِ پولاد به موم، کنایه از ناتوانیِ رومیان در برابرِ ایرانیان است.

به سرگس چنین گفت پس شهریار که فردا مبر جنگیان را به کار

سپس شاهنشاه به «سرگس» گفت: فردا جنگجویان را به میدان نبرد نفرست.

نکته ادبی: «سرگس» احتمالاً نام یکی از سرداران است.

تو فردا بیاسای تا من سپاه بیارم ز ایرانیان کینه خواه

تو فردا استراحت کن تا من سپاهِ کینه‌توزِ ایرانی را به میدان بیاورم.

نکته ادبی: «کینه‌خواه» به معنایِ سلحشور و انتقام‌جو است.

بایرانیان گفت فردا به جنگ شما را بباید شدن بی درنگ

خسرو به ایرانیان گفت: فردا باید بدونِ درنگ و تأخیر به جنگ بروید.

نکته ادبی: «بی‌درنگ» تأکید بر سرعت در عمل است.

همه ویژه گفتند کایدون کنیم که کوه و بیابان پر از خون کنیم

همه سپاهیانِ ویژه ایرانی گفتند: همین کار را خواهیم کرد، چنان‌که کوه و دشت را از خونِ دشمنان پر کنیم.

نکته ادبی: «ایدون» به معنای «این‌چنین» است.