شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۲۵

فردوسی
چو خورشید گردنده بی رنگ شد ستاره به برج شباهنگ شد
به فرمود قیصر به نیرنگ ساز که پیش آرد اندیشه های دراز
بسازید جای شگفتی طلسم که کس بازنشناسد او را به جسم
نشسته زنی خوب برتخت ناز پراز شرم با جامه های طراز
ازین روی و زان رو پرستندگان پس پشت و پیش اندرش بندگان
نشسته بران تخت بی گفت وگوی بگریان زنی ماند آن خوب روی
زمان تا زمان دست برآفتی سرشکی ز مژگان بینداختی
هرآنکس که دیدی مر او را ز دور زنی یافتی شیفته پر ز نور
که بگریستی بر مسیحا بزار دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار
طلسم بزرگان چو آمد بجای بر قیصر آمد یکی رهنمای
ز دانا چو بشنید قیصر برفت به پیش طلسم آمد آنگاه تفت
ازان جادویی در شگفتی بماند فرستاد و گستهم را پیش خواند
بگستهم گفت ای گو نامدار یکی دختری داشتم چون نگار
ببالید و آمدش هنگام شوی یکی خویش بد مرو را نامجوی
به راه مسیحا بدو دادمش ز بی دانشی روی بگشادمش
فرستادم او رابخان جوان سوی آسمان شد روان جوان
کنون او نشستست با سوک و درد شده روز روشن برو لاژورد
نه پندم پذیرد نه گوید سخن جهان نو از رنج او شد کهن
یکی رنج بردار و او راببین سخنهای دانندگان برگزین
جوانی و از گوهر پهلوان مگر با تو او برگشاید زبان
بدو گفت گستهم کایدون کنم مگر از دلش رنج بیرون کنم
بنزد طلسم آمد آن نامدار گشاده دل و بر سخن کامگار
چوآمد به نزدیک تختش فراز طلسم از بر تخت بردش نماز
گرانمایه گستهم بنشست خوار سخن گفت با دختر سوکوار
دلاور نخست اندر آمد بپند سخنها که او را بدی سودمند
بدو گفت کای دخت قیصر نژاد خردمند نخروشد از کار داد
رهانیست از مرگ پران عقاب چه در بیشه شیر و چه ماهی در آب
همه باد بد گفتن پهلوان که زن بی زبان بود و تن بی روان
به انگشت خود هر زمانی سرشک بینداختی پیش گویا پزشک
چوگستهم ازو در شگفتی بماند فرستاد قیصر کس او را بخواند
چه دیدی بدوگفت از دخترم کزو تیره گردد همی افسرم
بدو گفت بسیار دادمش پند نبد پند من پیش او کاربند
دگر روز قیصر به بالوی گفت که امروز با اندیان باش جفت
همان نیز شاپور مهتر نژاد کند جان ما رابدین دخت شاد
شوی پیش این دختر سوکوار سخن گویی ازنامور شهریار
مگر پاسخی یابی از دخترم کزو آتش آید همی برسرم
مگر بشنود پند و اندرزتان بداند سرماهی وارزتان
برآنم که امروز پاسخ دهد چوپاسخ به آواز فرخ دهد
شود رسته زین انده سوکوار که خوناب بارد همی برکنار
برفت آن گرامی سه آزادمرد سخن گوی وهریک بننگ نبرد
ازیشان کسی روی پاسخ ندید زن بی زبان خامشی برگزید
ازان چاره نزدیک قیصر شدند ببیچارگی نزد داور شدند
که هرچند گفتیم ودادیم پند نبد پند ما مر ورا سودمند
چنین گفت قیصر که بد روزگار که ما سوکواریم زین سوکوار
ازان نامداران چو چاره نیافت سوی رای خراد بر زین شتاف
بدو گفت کای نامدار دبیر گزین سر تخمهٔ اردشیر
یکی سوی این دختر اندر شوی مگر یک ره آواز او بشنوی
فرستاد با او یکی استوار ز ایوان به نزدیک آن سوکوار
چوخراد بر زین بیامد برش نگه کرد روی و سر و افسرش
همی بود پیشش زمانی دراز طلسم فریبنده بردش نماز
بسی گفت و زن هیچ پاسخ نداد پراندیشه شد مرد مهتر نژاد
سراپای زن راهمی بنگرید پرستندگان را بر او بدید
همی گفت گر زن زغم بیهش است پرستنده باری چرا خامش است
اگر خود سرشکست در چشم اوی سزیدی اگر کم شدی خشم اوی
به پیش برش بر چکاند همی چپ وراست جنبش نداند همی
سرشکش که انداخت یک جای رفت نه جنبان شدش دست ونه پای رفت
اگرخود درین کالبد جان بدی جز از دست جاییش جنبان بدی
سرشکش سوی دیگر انداختی وگر دست جای دگر آختی
نبینم همی جنبش جان و جسم نباشد جز از فیلسوفی طلسم
بر قیصر آمد بخندید وگفت که این ماه رخ را خرد نیست جفت
طلسمست کاین رومیان ساختند که بالوی و گستهم نشناختند
بایرانیان بربخندی همی وگر چشم ما را ببندی همی
چواین بشنود شاه خندان شود گشاده رخ و سیم دندان شود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، تصویری از حزنِ عمیق و سکوتِ مرگ‌بار یک شاهدختِ داغدار را ترسیم می‌کند که در برابرِ مصائبِ روزگار، به کلام در نمی‌آید. قیصر برای درکِ رازِ این اندوهِ بی‌پایان، دست به ساختِ تندیسی جادویی (طلسم) می‌زند تا شاید واسطه‌ای میانِ دنیایِ زندگان و سکوتِ سنگینِ دختر باشد.

سراسرِ روایت، تلاشی بی‌فرجامِ پهلوانان و خردمندان برای شکستنِ سدِ سکوتِ این بانو است. این تقابل میانِ قدرتِ دنیوی (قیصر و جنگاورانش) و قدرتِ ماورایی (طلسم) در برابرِ یک احساسِ انسانیِ عمیق، فضا را به داستانی نمادین تبدیل کرده که نشان می‌دهد عشق و فقدان، گاه از هر منطق و جادویی فراتر می‌روند.

معنای روان

چو خورشید گردنده بی رنگ شد ستاره به برج شباهنگ شد

وقتی خورشید در گردش خود ناپدید شد و تاریکیِ شب فرارسید، ستارگان در آسمان نمایان گشتند.

نکته ادبی: برج شباهنگ، استعاره‌ای است از آسمانِ شب و زمانِ غروب.

به فرمود قیصر به نیرنگ ساز که پیش آرد اندیشه های دراز

قیصر به استادانِ صنعتگر فرمان داد تا با بهره‌گیری از مهارت و هوشِ خود، چاره‌ای بیندیشند.

نکته ادبی: نیرنگ‌ساز در اینجا به معنای صنعتگر و کسی است که کارهای شگفت و فنی انجام می‌دهد.

بسازید جای شگفتی طلسم که کس بازنشناسد او را به جسم

دستور داد تندیسی بسیار عجیب بسازند که به‌قدری به واقعیت شبیه باشد که هیچ‌کس نتواند تشخیص دهد آن موجود، جاندار نیست.

نکته ادبی: طلسم در ادبیات کهن گاه به معنای سازه‌های مکانیکی یا ربات‌گونه‌ای است که با ابزار ساخته می‌شد.

نشسته زنی خوب برتخت ناز پراز شرم با جامه های طراز

بر آن تخت، زنی زیبا و باشکوه نشسته بود که شرم و حیا در چهره داشت و جامه‌های گران‌بها و فاخر بر تن کرده بود.

نکته ادبی: جامه طراز به معنای لباس‌های منقش و مرغوب است.

ازین روی و زان رو پرستندگان پس پشت و پیش اندرش بندگان

از هر سو پرستاران و بندگان در جلو و پشت سرِ او ایستاده بودند.

نکته ادبی: اشاره به جایگاه و تشریفاتِ حضورِ یک بانو در دربار.

نشسته بران تخت بی گفت وگوی بگریان زنی ماند آن خوب روی

آن زنِ زیباروی بدون اینکه سخنی بگوید، بر تخت نشسته بود و حالتی داشت که گویی سخت گریان و اندوهگین است.

نکته ادبی: عبارت «بگریان زنی ماند» یعنی شبیه زنی گریان به نظر می‌رسید.

زمان تا زمان دست برآفتی سرشکی ز مژگان بینداختی

دم‌به‌دم دستش را بالا می‌برد و اشکی از چشمانش بر گونه می‌غلتید.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک است.

هرآنکس که دیدی مر او را ز دور زنی یافتی شیفته پر ز نور

هرکس او را از دور می‌دید، زنی بسیار زیبا و شیفته (عاشق) به نظرش می‌رسید که گویی از درون می‌درخشید.

نکته ادبی: شیفته در اینجا به معنای عاشقِ واله و شیدا است.

که بگریستی بر مسیحا بزار دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار

او که بر مسیحا (معشوق یا همسرش) زار می‌گریست، رخساری زرد داشت و چشمانِ اشکش چون ابرِ بهاری می‌بارید.

نکته ادبی: مسیحا در اینجا نامی خاص برای معشوق است.

طلسم بزرگان چو آمد بجای بر قیصر آمد یکی رهنمای

وقتی آن تندیسِ شگفت‌انگیز آماده شد، کسی قیصر را به سوی آن راهنمایی کرد.

نکته ادبی: طلسم بزرگان به معنای سازه‌ای بزرگ و مهم است.

ز دانا چو بشنید قیصر برفت به پیش طلسم آمد آنگاه تفت

قیصر سخنِ آن دانا را پذیرفت و با شتاب به دیدارِ آن تندیس رفت.

نکته ادبی: تفت به معنای شتابان و زود است.

ازان جادویی در شگفتی بماند فرستاد و گستهم را پیش خواند

از دیدنِ آن هنرِ جادویی شگفت‌زده شد و بی‌درنگ کسی را فرستاد تا گستهم را به حضورش فراخواند.

نکته ادبی: گستهم نام یکی از پهلوانان یا بزرگانِ داستان است.

بگستهم گفت ای گو نامدار یکی دختری داشتم چون نگار

قیصر به گستهم گفت: ای پهلوانِ نامدار، من دختری داشتم که بسیار زیبا و دلربا بود.

نکته ادبی: نگار به معنای معشوقِ زیبا و تصویرگری‌شده است.

ببالید و آمدش هنگام شوی یکی خویش بد مرو را نامجوی

دخترم بزرگ شد و وقتِ ازدواجش فرارسید. یکی از خویشانِ ما که جوانی جویای نام بود، برای ازدواج با او آمد.

نکته ادبی: ببالید به معنای رشد کرد و قد کشید.

به راه مسیحا بدو دادمش ز بی دانشی روی بگشادمش

من از روی نادانی، دخترم را به عقدِ آن جوان (مسیحا) درآوردم.

نکته ادبی: اشاره به پشیمانیِ پدر از این وصلت.

فرستادم او رابخان جوان سوی آسمان شد روان جوان

او را به خانهٔ آن جوان فرستادم، اما آن جوان خیلی زود از این دنیا رفت (به آسمان پرکشید).

نکته ادبی: روان شدن به سوی آسمان کنایه از مرگ است.

کنون او نشستست با سوک و درد شده روز روشن برو لاژورد

حالا او در سوگ و اندوه نشسته و دنیا برایش تیره و تار (لاژورد) شده است.

نکته ادبی: لاژورد یا لاجورد در اینجا استعاره از رنگِ تیره و تیرگیِ روزگار است.

نه پندم پذیرد نه گوید سخن جهان نو از رنج او شد کهن

نه پندِ کسی را می‌پذیرد و نه با کسی حرف می‌زند؛ دنیا برای او از شدتِ رنج، کهنه و فرسوده شده است.

نکته ادبی: کهنه شدنِ جهان استعاره از بیزار شدن از زندگی است.

یکی رنج بردار و او راببین سخنهای دانندگان برگزین

تو به سراغش برو، رنج او را تسلی بده و با خردِ خود، سخنانی سنجیده به او بگو.

نکته ادبی: سخن دانندگان برگزیدن یعنی سخنِ حکمت‌آمیز و سنجیده انتخاب کردن.

جوانی و از گوهر پهلوان مگر با تو او برگشاید زبان

تو خود جوان و از تبارِ پهلوانان هستی، شاید او با تو لب به سخن باز کند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای اصالت و نژاد است.

بدو گفت گستهم کایدون کنم مگر از دلش رنج بیرون کنم

گستهم به قیصر گفت: چنین خواهم کرد، شاید بتوانم اندوه را از دلش بیرون ببرم.

نکته ادبی: ایدون به معنای «این‌گونه» و «همین الان» است.

بنزد طلسم آمد آن نامدار گشاده دل و بر سخن کامگار

آن پهلوانِ نامدار با دلی مطمئن و آمادگیِ کامل برای سخن گفتن، نزدِ آن تندیس رفت.

نکته ادبی: کامگار به معنای کسی است که بر کار خود مسلط است و به مقصود می‌رسد.

چوآمد به نزدیک تختش فراز طلسم از بر تخت بردش نماز

وقتی به نزدیکِ تخت رسید، آن تندیس (به دلیل مکانیسمِ هوشمندانه‌اش) به او احترام کرد.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم کردن است.

گرانمایه گستهم بنشست خوار سخن گفت با دختر سوکوار

گستهم با تواضع نشست و با دخترِ سوگوار شروع به سخن گفتن کرد.

نکته ادبی: خوار نشستن یعنی با فروتنی و ادب نشستن.

دلاور نخست اندر آمد بپند سخنها که او را بدی سودمند

آن دلاور ابتدا سعی کرد با پند و اندرز و سخنانِ سودمند با او صحبت کند.

نکته ادبی: اندرز در اینجا به معنای نصیحت است.

بدو گفت کای دخت قیصر نژاد خردمند نخروشد از کار داد

به او گفت: ای دختری که از نژادِ قیصر هستی، فردِ خردمند نباید در برابرِ حکمِ روزگار بی‌تابی و فریاد کند.

نکته ادبی: نخروشد کنایه از فریاد زدن و بی‌تابی کردن است.

رهانیست از مرگ پران عقاب چه در بیشه شیر و چه ماهی در آب

از چنگالِ مرگِ عقاب‌وار راه گریزی نیست، چه برای شیری که در بیشه است و چه برای ماهی که در آب است.

نکته ادبی: تمثیلِ عقاب برای مرگ، نشان‌دهنده سرعت و قدرتِ اجتناب‌ناپذیریِ آن است.

همه باد بد گفتن پهلوان که زن بی زبان بود و تن بی روان

سخنانِ پهلوان بیهوده بود، زیرا آن زن نه پاسخی می‌داد و نه واکنشی نشان می‌داد؛ گویی روحی در تن نداشت.

نکته ادبی: بی‌زبان و بی‌پاسخ بودنِ زن، نشان‌دهنده غرق شدن در اندوه است.

به انگشت خود هر زمانی سرشک بینداختی پیش گویا پزشک

دختر هر بار با انگشتش اشکی را پاک می‌کرد و پیشِ رویِ گستهم می‌ریخت.

نکته ادبی: گویا پزشک کنایه‌ای از فردی است که سعی در درمانِ روحی دارد.

چوگستهم ازو در شگفتی بماند فرستاد قیصر کس او را بخواند

وقتی گستهم از سکوتِ او شگفت‌زده شد، قیصر کسی را فرستاد تا او را بخواند و از ماجرا آگاه شود.

نکته ادبی: شگفتی ماندن یعنی متعجب شدن از رفتارِ عجیبِ او.

چه دیدی بدوگفت از دخترم کزو تیره گردد همی افسرم

قیصر پرسید: چه دیدی؟ زیرا از رفتارِ دخترم، دلم تیره و افسرده می‌شود.

نکته ادبی: افسر کنایه از جان و روح و روان است.

بدو گفت بسیار دادمش پند نبد پند من پیش او کاربند

گستهم پاسخ داد: پندهای بسیاری به او دادم، اما هیچ‌کدام بر او کارساز نبود.

نکته ادبی: کاربند بودن یعنی مؤثر بودن.

دگر روز قیصر به بالوی گفت که امروز با اندیان باش جفت

روز بعد، قیصر به بالوی گفت: امروز تو با پهلوانانِ دیگر همراه شو.

نکته ادبی: بالوی نام یکی از شخصیت‌های داستان است.

همان نیز شاپور مهتر نژاد کند جان ما رابدین دخت شاد

همچنین شاپور که از بزرگان است نیز برود، شاید با حضورِ شما، دلمان شاد شود و پاسخی بگیریم.

نکته ادبی: مهتر نژاد به معنای کسی است که از خاندانِ بزرگان است.

شوی پیش این دختر سوکوار سخن گویی ازنامور شهریار

نزدِ این دخترِ سوگوار بروید و از جانبِ پادشاه با او سخن بگویید.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان قیصر است.

مگر پاسخی یابی از دخترم کزو آتش آید همی برسرم

شاید پاسخی از دخترم بگیرید، زیرا سکوتِ او مانند آتشی است که بر جانِ من افتاده است.

نکته ادبی: آتش بر سر آمدن کنایه از فشارِ روحی و رنجِ شدید است.

مگر بشنود پند و اندرزتان بداند سرماهی وارزتان

شاید پندِ شما را بشنود و حقیقتِ این مسئله را درک کند.

نکته ادبی: ارزتان به معنای ارزش و بهای کار شماست.

برآنم که امروز پاسخ دهد چوپاسخ به آواز فرخ دهد

امیدوارم امروز پاسخی بدهد و با آوازی خوش، سکوت را بشکند.

نکته ادبی: فرخ یعنی خجسته و نیک.

شود رسته زین انده سوکوار که خوناب بارد همی برکنار

شاید از این اندوهِ شدید رها شود، چرا که او مدام گریه می‌کند و سیلِ اشک می‌ریزد.

نکته ادبی: خوناب باریدن کنایه از گریه بسیار شدید و طولانی است.

برفت آن گرامی سه آزادمرد سخن گوی وهریک بننگ نبرد

آن سه آزاده‌مرد رفتند، درحالی‌که هرکدام در سخنوری استاد بودند و باکی از این کار نداشتند.

نکته ادبی: ننگ نبردن کنایه از این است که در کارِ خود موفق بودند و ترسی نداشتند.

ازیشان کسی روی پاسخ ندید زن بی زبان خامشی برگزید

اما هیچ‌کدام پاسخی نشنیدند و زن همچنان خاموشی را انتخاب کرده بود.

نکته ادبی: خامشی برگزیدن یعنی سکوت را ترجیح دادن.

ازان چاره نزدیک قیصر شدند ببیچارگی نزد داور شدند

آنها بیچارگیِ خود را نزدِ قیصر بردند و گفتند که چاره‌ای ندارند.

نکته ادبی: داور در اینجا به معنای حاکم و پادشاه (قیصر) است.

که هرچند گفتیم ودادیم پند نبد پند ما مر ورا سودمند

هرچه پند دادیم، بی‌فایده بود و او گوش به ما نسپرد.

نکته ادبی: سودمند نبودن به معنای بی‌اثر بودنِ نصیحت‌هاست.

چنین گفت قیصر که بد روزگار که ما سوکواریم زین سوکوار

قیصر گفت: روزگارِ بدی است که ما همگی از غمِ این دختر، سوگوار شده‌ایم.

نکته ادبی: بد روزگار کنایه از دورانِ سخت و مصیبت‌بار است.

ازان نامداران چو چاره نیافت سوی رای خراد بر زین شتاف

چون هیچ‌کدام از آن نامداران چاره‌ای نیافتند، قیصر به سویِ خِرَدِ «خَرادِ بَرزین» شتافت.

نکته ادبی: خراد برزین نام یکی از وزیران یا خردمندانِ دانای داستان است.

بدو گفت کای نامدار دبیر گزین سر تخمهٔ اردشیر

به او گفت: ای دبیرِ نامدار که از تبارِ اردشیر هستی.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و تبار است.

یکی سوی این دختر اندر شوی مگر یک ره آواز او بشنوی

تو نزدِ این دختر برو، شاید بتوان یک بار هم که شده صدایش را بشنوی.

نکته ادبی: آواز شنیدن کنایه از شنیدنِ کلام و واکنشِ اوست.

فرستاد با او یکی استوار ز ایوان به نزدیک آن سوکوار

قیصر او را به همراهِ یک فردِ مطمئن، از ایوانِ قصر به نزدِ آن دخترِ سوگوار فرستاد.

نکته ادبی: استوار به معنای فردِ قابل اعتماد و وفادار است.

چوخراد بر زین بیامد برش نگه کرد روی و سر و افسرش

وقتی خراد به نزدیکیِ او رسید، با دقت به چهره و ظاهرش نگریست.

نکته ادبی: افسر در اینجا به معنای تاج یا تزییناتِ سر است.

همی بود پیشش زمانی دراز طلسم فریبنده بردش نماز

مدتی طولانی در برابرش بود و آن تندیسِ فریبنده (طلسم) به او احترام کرد.

نکته ادبی: طلسم فریبنده به معنای تندیسی است که به قدری واقعی است که بیننده را به اشتباه می‌اندازد.

بسی گفت و زن هیچ پاسخ نداد پراندیشه شد مرد مهتر نژاد

آن مرد هر چه سخن گفت و پرسش کرد، آن زن هیچ پاسخی نداد. در نتیجه، آن مردِ بزرگ‌زاده و خردمند به فکر فرو رفت و دچار تردید شد.

نکته ادبی: مهتر نژاد در اینجا به معنای کسی است که از نژاد بزرگ و دارای اصالت و خرد است.

سراپای زن راهمی بنگرید پرستندگان را بر او بدید

مرد، پیکر آن زن را از سر تا پا به دقت بررسی کرد و پرستارانی را که اطراف او بودند، دید.

نکته ادبی: پرستندگان در اینجا به معنای خدمه و ملازمان است که گرد آن زن حضور دارند.

همی گفت گر زن زغم بیهش است پرستنده باری چرا خامش است

مرد با خود می‌اندیشید: اگر این زن از شدت غم و اندوه بیهوش شده است، پس چرا پرستارانش نیز این‌چنین ساکت و خاموش نشسته‌اند؟

نکته ادبی: خامش صورت کهن و شاعرانه واژه خاموش است.

اگر خود سرشکست در چشم اوی سزیدی اگر کم شدی خشم اوی

اگر واقعاً دردی در وجود او بود که باعث شکستگی و غم در چشمانش شده، شایسته بود که خشم یا اثری از واکنشِ درونی در چهره‌اش نمایان می‌شد.

نکته ادبی: سرشک در اینجا به معنای اشک و اندوه است.

به پیش برش بر چکاند همی چپ وراست جنبش نداند همی

مرد بر پیشانی او آب چکاند، اما زن هیچ حرکت و جنبشی به سمت راست یا چپ نداشت.

نکته ادبی: پیش بر در اینجا به معنای پیشانی یا روی پیشانی است.

سرشکش که انداخت یک جای رفت نه جنبان شدش دست ونه پای رفت

اشکی (یا قطره آبی) که بر او ریخت، مستقیم به پایین لغزید و از حرکت آن پیکره، نه دست و نه پایی تکان نخورد.

نکته ادبی: سرشک در اینجا به معنای قطره آب یا اشکی است که برای آزمون ریخته شده است.

اگرخود درین کالبد جان بدی جز از دست جاییش جنبان بدی

اگر در این کالبد، جانی وجود داشت، قطعاً باید جای دیگری از بدن او در پاسخ به تحریک، حرکتی می‌کرد.

نکته ادبی: کالبد به معنای جسم و تن است.

سرشکش سوی دیگر انداختی وگر دست جای دگر آختی

اگر او زنده بود، مسیر اشک را با حرکت خود تغییر می‌داد یا دستش را برای پاک کردن آن جابه‌جا می‌کرد.

نکته ادبی: آختی از ریشه آختن به معنای کشیدن و حرکت دادن است.

نبینم همی جنبش جان و جسم نباشد جز از فیلسوفی طلسم

من هیچ نشانه‌ای از جنبش و حیات در جسم او نمی‌بینم؛ این پیکره جز یک طلسمِ جادویی که فیلسوفان ساخته‌اند، چیز دیگری نیست.

نکته ادبی: طلسم در ادبیات کهن گاهی به معنای دستگاه‌های خودکار و عجیب (اتوماتون) به کار می‌رفته است.

بر قیصر آمد بخندید وگفت که این ماه رخ را خرد نیست جفت

مرد به نزد قیصر رفت، خندید و گفت: این زن زیبا و ماه‌چهره، از خرد و جان بی‌بهره است.

نکته ادبی: ماه رخ استعاره از زیبایی زن است.

طلسمست کاین رومیان ساختند که بالوی و گستهم نشناختند

این پیکره، طلسمی است که رومیان ساخته‌اند و نشان می‌دهد که آن‌ها هوش و فراستِ ایرانیان را نشناخته‌اند.

نکته ادبی: بالوی و گستهم در اینجا نمادِ خردمندی و هوشِ ایرانی است که رومیان در شناخت آن ناتوان بوده‌اند.

بایرانیان بربخندی همی وگر چشم ما را ببندی همی

آن‌ها می‌خواهند ما ایرانیان را مسخره کنند و با این ترفند، چشمان ما را ببندند و حقیقت را از ما پنهان کنند.

نکته ادبی: بربخندی به معنای مسخره کردن و خندیدن از روی تحقیر است.

چواین بشنود شاه خندان شود گشاده رخ و سیم دندان شود

وقتی پادشاه این سخن را شنید، خندید و با چهره‌ای باز و خندان، دندان‌هایش نمایان شد.

نکته ادبی: سیم دندان استعاره از دندان‌های سفید و درخشان است که هنگام خنده آشکار می‌شود.