شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۹

فردوسی
چوآمد بران شارستان شهریار سوار آمد از قیصر نامدار
که چیزی کزین مرز باید بخواه مدار آرزو را ز شاهان نگاه
که هرچند این پادشاهی مراست تو را با تن خویش داریم راست
بران شارستان ایمن و شاد باش ز هر بد که اندیشی آزاد باش
همه روم یکسر تو را کهترند اگر چند گردنکش و مهترند
تو را تا نسازم سلیح و سپاه نجویم خور و خواب و آرام گاه
چو بشنید خسرو بدان شاد گشت روانش از اندیشه آزاد گشت
بفرمود گستهم و بالوی را همان اندیان جهانجوی را
بخراد برزین وشاپور شیر چنین گفت پس شهریار دلیر
که اسپان چو روشن شود زین کنید ببالای آن زین زرین کنید
بپوشید زربفت چینی قبای همه یک دلانید و پاکیزه رای
ازین شارستان سوی قیصر شوید بگویید و گفتار او بشنوید
خردمند باشید وروشن روان نیوشنده و چرب و شیرین زبان
گر ای دون که قیصر به میدان شود کمان خواهد ار نی به چوگان شود
بکوشید با مرد خسروپرست بدان تا شما را نیاید شکست
سواری بداند کز ایران برند دلیری و نیرو ز شیران برند
بخراد برزین بفرمود شاه که چینی حریرآر و مشک سیاه
به قیصر یکی نامه باید نوشت چو خورشید تابان بخرم بهشت
سخنهای کوتاه و معنی بسی که آن یاد گیرد دل هر کسی
که نزدیک او فیلسوفان بوند بدان کوش تا یاوه ای نشنوند
چونامه بخواند زبان برگشای به گفتار با تو ندارند پای
ببالوی گفت آنچ قیصر ز من گشاید زبان بر سرانجمن
ز فرمان و سوگند و پیمان و عهد تو اندر سخن یاد کن همچو شهد
بدان انجمن تو زبان منی بهر نیک و بد ترجمان منی
به چیزی که برما نیاید شکست بکوشید و با آن بسایید دست
تو پیمان گفتار من در پذیر سخن هرچ گفتم همه یادگیر
شنیدند آواز فرخ جوان جهاندیده گردان روشن روان
همه خواندند آفرین سر به سر که جز تو مبادا کسی تاجور
به نزدیک قیصر نهادند روی بزرگان روشن دل و راست گوی
چو بشنید قیصر کز ایران مهان فرستادهٔ شهریار جهان
رسیدند نزدیک ایوان ز راه پذیره فرستاد چندی سپاه
بیاراست کاخی به دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم
نشست از بر نامور تخت عاج به سر برنهاد آن دل افروز تاج
بفرمود تا پرده برداشتند ز دهلیزشان تیز بگذاشتند
گرانمایه گستهم بد پیشرو پس او چوبالوی و شاپور گو
چو خراد برزین و گرد اندیان همه تاج بر سر کمر برمیان
رسیدند نزدیک قیصر فراز چو دیدند بردند پیشش نماز
همه یک زبان آفرین خواندند بران تخت زر گوهر افشاندند
نخستین بپرسید قیصر ز شاه از ایران وز لشکر و رنج راه
چو بشنید خراد به رزین برفت برتخت با نامهٔ شاه تفت
بفرمان آن نامور شهریار نهادند کرسی زرین چهار
نشست این سه پرمایهٔ نیک رای همی بود خراد برزین بپای
بفرمود قیصر که بر زیرگاه نشیند کسی کو بپیمود راه
چنین گفت خراد برزین که شاه مرا در بزرگی ندادست راه
که در پیش قیصر بیارم نشست چنین نامهٔ شاه ایران بدست
مگر بندگی را پسند آیمت به پیغام او سودمند آیمت
بدو گفت قیصر که بگشای راز چه گفت آن خردمند گردن فراز
نخست آفرین بر جهاندار کرد جهان را بدان آفرین خوارکرد
که اویست برتر زهر برتری توانا و داننده از هر دری
بفرمان او گردد این آسمان کجا برترست از مکان و زمان
سپهر و ستاره همه کرده اند بدین چرخ گردان برآورده اند
چو از خاک مرجانور بنده کرد نخستین کیومرث را زنده کرد
چنان تا بشاه آفریدون رسید کزان سرفرازان و را برگزید
پدید آمد آن تخمهٔ اندرجهان ببود آشکار آنچ بودی نهان
همی رو چنین تا سر کی قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد
نیامد بدین دوده هرگز بدی نگه داشتندی ره ایزدی
کنون بنده یی ناسزاوار وگست بیامد بتخت کیان برنشست
همی داد خواهم ز بیدادگر نه افسر نه تخت و کلاه و کمر
هرآنکس که او برنشیند بتخت خرد باید و نامداری و بخت
شناسد که این تخت و این فرهی کرا بود و دیهیم شاهنشهی
مرا اندرین کار یاری کنید برین بی وفا کامگاری کنید
که پوینده گشتیم گرد جهان بشرم آمدیم از کهان ومهان
چوقیصر بران سان سخنها شنید برخساره شد چون گل شنبلید
گل شنبلیدش پر از ژاله شد زبان و روانش پر ازناله شد
چوآن نامه برخواند بفزود درد شد آن تخت برچشم او لاژورد
بخراد بر زین جهاندار گفت که این نیست برمرد دانا نهفت
مرا خسرو از خویش و پیوند بیش ز جان سخن گوی دارمش پیش
سلیح است و هم گنج و هم لشکرست شما را ببین تا چه اندر خورست
اگر دیده خواهی ندارم دریغ که دیده به از گنج دینار و تیغ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه به دیپلماسی فاخر و آداب معاشرت میان دو قدرت بزرگ آن روزگار، یعنی ایران و روم، می‌پردازد. فضا، فضای اقتدار، احترام متقابل و تدبیر سیاسی است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه یک پادشاه خردمند برای رسیدن به اهداف خود، به جای شتاب‌زدگی، از فرستادگانی زبده، سخن‌سنج و آراسته بهره می‌جوید تا پرچمِ عزتِ کشور را در دربار بیگانه سرافراز نگاه دارند.

پیام اصلی این روایت، اهمیتِ «کلام» و «منش» در سیاست است. پادشاه ایران به فرستادگان خود می‌آموزد که در دربار بیگانه، چگونه سخن بگویند و چگونه رفتار کنند که هم هیبت ایران حفظ شود و هم راه برای تعامل سازنده باز بماند. در واقع، این روایت، درس‌نامه‌ای است از خردمندی، انتخابِ شایسته و ادبِ دربار که در آن، هر حرکت و گفتاری نمادی از عزتِ ملی و هوشِ سیاسی است.

معنای روان

چوآمد بران شارستان شهریار سوار آمد از قیصر نامدار

هنگامی که پادشاه به آن شهر رسید، سواری بلندمرتبه و نام‌آور از جانب قیصر به استقبال او آمد.

نکته ادبی: شارستان واژه‌ای کهن به معنای شهر یا مرکز حکومت است. در اینجا منظور از سوار، فرستاده‌ی ویژه است.

که چیزی کزین مرز باید بخواه مدار آرزو را ز شاهان نگاه

قیصر به او گفت: هر چه از این سرزمین نیاز داری، از پادشاهان درخواست کن و درنگ نکن.

نکته ادبی: مدار آرزو را نگاه به معنای چشم‌پوشی نکردن از خواسته‌ها و مطالبه کردن است.

که هرچند این پادشاهی مراست تو را با تن خویش داریم راست

با وجود اینکه این پادشاهی متعلق به من است، من آسایش و سلامت تو را مانند آسایش خودم مهم می‌دانم.

نکته ادبی: تضمین به معنای پذیرش مسئولیت و حفظ امنیت است.

بران شارستان ایمن و شاد باش ز هر بد که اندیشی آزاد باش

در این شهر با امنیت و شادمانی بمان و از هر بدی که می‌اندیشی و از آن بیم داری، آسوده‌خاطر باش.

نکته ادبی: شارستان در اینجا به معنای حصار و شهر است.

همه روم یکسر تو را کهترند اگر چند گردنکش و مهترند

همه اهالی روم، اگرچه خود سرکش و بزرگ هستند، در برابر تو کوچک و خدمتگزارند.

نکته ادبی: مهتر به معنای بزرگ و گردنکش به معنای مغرور و قدرتمند است.

تو را تا نسازم سلیح و سپاه نجویم خور و خواب و آرام گاه

تا زمانی که ساز و برگ جنگی و سپاه تو را آماده نکنم، به دنبال خواب و خوراک و آرامش نخواهم رفت.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است و تأکید بر وفاداری قیصر به عهدش دارد.

چو بشنید خسرو بدان شاد گشت روانش از اندیشه آزاد گشت

هنگامی که پادشاه این سخن را شنید، خشنود شد و جانش از دغدغه رهایی یافت.

نکته ادبی: روان در اینجا به معنای جان و ذهن است.

بفرمود گستهم و بالوی را همان اندیان جهانجوی را

شاه دستور داد تا گستهم، بالوی و اندیانِ جهان‌جو را فرا بخوانند.

نکته ادبی: جهانجوی صفتی برای تمجید از دلاوری و بلندپروازی اندیان است.

بخراد برزین وشاپور شیر چنین گفت پس شهریار دلیر

سپس پادشاهِ دلیر، خراد برزین و شاپورِ شیردل را نیز فراخواند و با آن‌ها سخن گفت.

نکته ادبی: شیر استعاره از دلاوری و شجاعت است.

که اسپان چو روشن شود زین کنید ببالای آن زین زرین کنید

به آن‌ها گفت: اسب‌ها را زین کنید و بر روی آن، زین‌های زرین قرار دهید.

نکته ادبی: زرین صفتِ زین، نشان‌دهنده شکوه و ثروت دربار ایران است.

بپوشید زربفت چینی قبای همه یک دلانید و پاکیزه رای

قباهای زربفت چینی بپوشید؛ همه باید یک‌دل و دارای اندیشه‌ای پاک باشید.

نکته ادبی: زربفت پارچه‌ای با تار و پود طلا است که نشانه تجمل است.

ازین شارستان سوی قیصر شوید بگویید و گفتار او بشنوید

از این شهر به نزد قیصر بروید، با او سخن بگویید و گفتار او را بشنوید.

نکته ادبی: اشاره به مأموریت دیپلماتیک فرستادگان.

خردمند باشید وروشن روان نیوشنده و چرب و شیرین زبان

باید خردمند و روشن‌بین باشید؛ سخن‌شنو باشید و گفتارتان شیرین و دلنشین باشد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است که صفت مهمی برای یک دیپلمات محسوب می‌شود.

گر ای دون که قیصر به میدان شود کمان خواهد ار نی به چوگان شود

اگر قیصر خواست به میدان برود و کمان‌گیری یا چوگان‌بازی کند، آماده باشید.

نکته ادبی: میدان در اینجا اشاره به میدان مسابقات سوارکاری و بازی‌های پهلوانی دارد.

بکوشید با مرد خسروپرست بدان تا شما را نیاید شکست

با مردانِ پیروِ قیصر رقابت کنید تا در هیچ مسابقه‌ای شکست نخورید.

نکته ادبی: خسروپرست به معنای کسی است که مطیع و ستایشگر خسرو (شاه) است.

سواری بداند کز ایران برند دلیری و نیرو ز شیران برند

سواریِ شما باید به‌گونه‌ای باشد که بدانند شما از ایران آمده‌اید و دلیری را از شیران آموخته‌اید.

نکته ادبی: شیران استعاره از دلاوران و پهلوانان است.

بخراد برزین بفرمود شاه که چینی حریرآر و مشک سیاه

شاه به خراد برزین دستور داد که حریر چینی و مشک سیاه برای هدیه آماده کند.

نکته ادبی: مشک از گران‌بهاترین کالاها در ادبیات کلاسیک بوده است.

به قیصر یکی نامه باید نوشت چو خورشید تابان بخرم بهشت

به قیصر باید نامه‌ای نوشت که مانند خورشید تابان و باغ بهشت درخشان باشد.

نکته ادبی: تشبیه نامه به خورشید نشان‌دهنده اهمیت و درخشندگی کلام شاه است.

سخنهای کوتاه و معنی بسی که آن یاد گیرد دل هر کسی

سخنانی کوتاه اما پرمعنا که هر کسی آن را بشنود، به خاطر بسپارد.

نکته ادبی: اشاره به بلاغت و فصاحت در نگارش نامه سیاسی.

که نزدیک او فیلسوفان بوند بدان کوش تا یاوه ای نشنوند

از آنجا که نزد او فیلسوفان حضور دارند، تلاش کن که سخن بیهوده نگویی.

نکته ادبی: فیلسوف در ادبیات شاهنامه به معنای حکیم و خردمندِ دانشمند است.

چونامه بخواند زبان برگشای به گفتار با تو ندارند پای

وقتی نامه را خواند، زبان به سخن بگشا؛ به‌گونه‌ای که در برابر منطق تو، پاسخی نداشته باشند.

نکته ادبی: پای داشتن استعاره از تاب آوردن و حریف شدن است.

ببالوی گفت آنچ قیصر ز من گشاید زبان بر سرانجمن

به بالوی گفت: آنچه قیصر از من می‌پرسد و در انجمن بازگو می‌کند، تو پاسخ بده.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجلس بزرگان و دربار است.

ز فرمان و سوگند و پیمان و عهد تو اندر سخن یاد کن همچو شهد

در بیانِ فرمان، سوگند، پیمان و عهد، سخنان تو باید شیرین و دلنشین مانند شهد باشد.

نکته ادبی: تشبیه کلام به شهد، اشاره به نرم‌خویی و نفوذ کلام است.

بدان انجمن تو زبان منی بهر نیک و بد ترجمان منی

در آن مجلس، تو زبانِ من هستی؛ در همه امور نیک و بد، تو مترجم و نماینده منی.

نکته ادبی: زبان بودن استعاره از نمایندگی و سخنگویی تام‌الاختیار است.

به چیزی که برما نیاید شکست بکوشید و با آن بسایید دست

در هر کاری که باعث شکست ما نشود، بکوشید و تمام تلاش خود را به کار گیرید.

نکته ادبی: ساییدن دست استعاره از تلاش و کوشش فیزیکی و عملی است.

تو پیمان گفتار من در پذیر سخن هرچ گفتم همه یادگیر

پیمان و کلام مرا بپذیر و هر آنچه گفتم، همه را به خاطر بسپار.

نکته ادبی: یاد گرفتن به معنای به خاطر سپردن است.

شنیدند آواز فرخ جوان جهاندیده گردان روشن روان

آن فرستاده (خراد) و یارانِ روشن‌بین و جهاندیده‌اش، این سخنان را شنیدند.

نکته ادبی: فرخ جوان اشاره به خراد برزین است.

همه خواندند آفرین سر به سر که جز تو مبادا کسی تاجور

همه یک‌صدا شاه را ستودند و گفتند: جز تو کسی نباید پادشاهی کند.

نکته ادبی: تاجور به معنای صاحب تاج و پادشاه است.

به نزدیک قیصر نهادند روی بزرگان روشن دل و راست گوی

بزرگانِ روشن‌دل و راست‌گو، رهسپارِ دربارِ قیصر شدند.

نکته ادبی: روشن‌دل صفتِ خردمندان و باهوشان است.

چو بشنید قیصر کز ایران مهان فرستادهٔ شهریار جهان

هنگامی که قیصر شنید فرستادگانِ پادشاهِ جهان از ایران آمده‌اند،

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و اشراف است.

رسیدند نزدیک ایوان ز راه پذیره فرستاد چندی سپاه

و آن‌ها به نزدیکی ایوان رسیدند، قیصر گروهی از سپاهیان را به استقبالشان فرستاد.

نکته ادبی: پذیره فرستادن به معنای به استقبال کسی رفتن است.

بیاراست کاخی به دیبای روم همه پیکرش گوهر و زر بوم

قیصر کاخی را با دیبای رومی آراست و دیوارهای آن را با جواهر و طلا زینت داد.

نکته ادبی: دیبا پارچه‌ای ابریشمی و نفیس است.

نشست از بر نامور تخت عاج به سر برنهاد آن دل افروز تاج

خود بر تختِ عاج نشست و تاجِ دل‌افروز را بر سر نهاد.

نکته ادبی: تخت عاج نشانه شکوه و عظمت پادشاهی در متون کهن است.

بفرمود تا پرده برداشتند ز دهلیزشان تیز بگذاشتند

فرمان داد پرده‌ها را کنار زدند و آن‌ها را از دالان (دهلیز) به داخل هدایت کردند.

نکته ادبی: دهلیز به معنای راهرو یا ورودی ساختمان است.

گرانمایه گستهم بد پیشرو پس او چوبالوی و شاپور گو

گستهمِ گران‌مایه پیشاپیش بود و پس از او بالوی و شاپورِ دلاور حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: گران‌مایه به معنای ارزشمند و دارای اصالت است.

چو خراد برزین و گرد اندیان همه تاج بر سر کمر برمیان

همچنین خراد برزین و گردِ اندیان؛ همه با تاج بر سر و کمرهای بسته (آراسته) وارد شدند.

نکته ادبی: کمر بر میان داشتن نشانه آمادگی برای رزم یا خدمت است.

رسیدند نزدیک قیصر فراز چو دیدند بردند پیشش نماز

چون به نزد قیصر رسیدند و او را دیدند، در برابرش کرنش (نماز) کردند.

نکته ادبی: نماز در متون کهن به معنای سجده یا تعظیم کردن است.

همه یک زبان آفرین خواندند بران تخت زر گوهر افشاندند

همه یک‌زبان او را ستایش کردند و بر تختِ زرینِ او جواهر افشاندند.

نکته ادبی: افشاندن جواهر رسمی برای ابراز احترام و شکوه بوده است.

نخستین بپرسید قیصر ز شاه از ایران وز لشکر و رنج راه

نخستین پرسشِ قیصر درباره شاهِ ایران، وضعیتِ لشکر و سختی‌های راه بود.

نکته ادبی: اشاره به احوال‌پرسی رسمی پادشاهان.

چو بشنید خراد به رزین برفت برتخت با نامهٔ شاه تفت

وقتی خراد برزین شنید، پیش رفت و با نامهٔ شاه، با شتاب به نزد تخت رسید.

نکته ادبی: تفت به معنای شتابان و سریع است.

بفرمان آن نامور شهریار نهادند کرسی زرین چهار

به فرمانِ آن شهریارِ نامدار، چهار کرسیِ زرین برایشان نهادند.

نکته ادبی: کرسی به معنای صندلی و جایگاه نشستن است.

نشست این سه پرمایهٔ نیک رای همی بود خراد برزین بپای

سه نفرِ دیگر نشستند، اما خراد برزین همچنان ایستاده باقی ماند.

نکته ادبی: پرمایه به معنای بزرگ‌منش و ارزشمند است.

بفرمود قیصر که بر زیرگاه نشیند کسی کو بپیمود راه

قیصر دستور داد که کسی که این راهِ دراز را پیموده است، باید بر جایگاه بنشیند.

نکته ادبی: زیرگاه به معنای جایگاه نشستن و تخت است.

چنین گفت خراد برزین که شاه مرا در بزرگی ندادست راه

خراد برزین پاسخ داد که شاهِ من، اجازه نشستن در بزرگی را به من نداده است.

نکته ادبی: بزرگی در اینجا به معنای مقام و رتبه است.

که در پیش قیصر بیارم نشست چنین نامهٔ شاه ایران بدست

که در حضورِ قیصر بنشینم در حالی که نامهٔ شاهِ ایران در دستِ من است.

نکته ادبی: اشاره به ادبِ دیپلماتیک و احترام به نامه شاه.

مگر بندگی را پسند آیمت به پیغام او سودمند آیمت

شاید با این بندگی و تواضع، نظرِ تو را جلب کنم و در رساندنِ پیغامِ او مفید باشم.

نکته ادبی: بندگی در اینجا به معنای تواضع و فروتنی است نه بردگی.

بدو گفت قیصر که بگشای راز چه گفت آن خردمند گردن فراز

قیصر به او گفت: پس راز را بگشا و بگو آن خردمندِ بلندمرتبه چه پیامی دارد.

نکته ادبی: گردن‌فراز صفتِ شاهِ ایران است.

نخست آفرین بر جهاندار کرد جهان را بدان آفرین خوارکرد

ابتدا خداوندِ جهان را ستایش کرد و با آن ستایش، جهانِ مادی را ناچیز جلوه داد.

نکته ادبی: خوار کردن جهان به معنای کوچک شمردن دنیا در برابر عظمت خداوند است.

که اویست برتر زهر برتری توانا و داننده از هر دری

که او برتر از هر برتری است و به همه چیز دانا و تواناست.

نکته ادبی: اشاره به صفاتِ الهی در آغاز سخن.

بفرمان او گردد این آسمان کجا برترست از مکان و زمان

به فرمانِ اوست که این آسمان می‌گردد؛ خدایی که برتر از مکان و زمان است.

نکته ادبی: مکان و زمان از مفاهیم انتزاعی هستند که شاعر با قدرت آن‌ها را به ناتوانی در برابر خداوند تعبیر کرده است.

سپهر و ستاره همه کرده اند بدین چرخ گردان برآورده اند

خداوند آسمان و ستارگان را آفرید و آنان را به چرخش و حرکت واداشت تا نظامی استوار برپا کند.

نکته ادبی: چرخ گردان استعاره از آسمان و گردش روزگار است.

چو از خاک مرجانور بنده کرد نخستین کیومرث را زنده کرد

هنگامی که خداوند از خاکِ ناچیز، جان و حیات آفرید، نخستین پادشاه یعنی کیومرث را زنده و پدیدار ساخت.

نکته ادبی: کیومرث نخستین پادشاه در اساطیر شاهنامه است.

چنان تا بشاه آفریدون رسید کزان سرفرازان و را برگزید

این جریانِ نژادِ پاک تا رسیدن به فریدون ادامه یافت؛ کسی که خداوند او را از میانِ تمامِ بزرگان برگزید.

نکته ادبی: فریدون نماد دادگری در اساطیر ایران است.

پدید آمد آن تخمهٔ اندرجهان ببود آشکار آنچ بودی نهان

آن تخمه و نژادِ شاهی در جهان آشکار شد و آنچه پیش از آن پنهان و در پرده بود، هویدا گشت.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است.

همی رو چنین تا سر کی قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد

همین‌گونه در این تبار و نژاد پیش برو تا به کی‌قباد برسی که تاجِ پادشاهی و بزرگی را بر سر نهاد.

نکته ادبی: اشاره به تداوم سلسله پادشاهی کیانیان دارد.

نیامد بدین دوده هرگز بدی نگه داشتندی ره ایزدی

در این خاندانِ سلطنتی هرگز پلیدی راه نیافت و آنان همواره بر راه و رسمِ خداپرستی و عدالت پایدار بودند.

نکته ادبی: دوده به معنای دودمان و خاندان است.

کنون بنده یی ناسزاوار وگست بیامد بتخت کیان برنشست

اما اکنون، بنده‌ای پست و ناسزاوار و خیانتکار آمده و بر تختِ پادشاهان کیانی تکیه زده است.

نکته ادبی: تضاد میان تبار پاک پیشین و غاصب کنونی.

همی داد خواهم ز بیدادگر نه افسر نه تخت و کلاه و کمر

من قصد دارم دادِ خود را از این ستمگر بستانم؛ چرا که او شایستگیِ داشتنِ تاج و تخت و قدرت را ندارد.

نکته ادبی: افسر، تخت، کلاه و کمر نمادهای قدرت و فرمانروایی هستند.

هرآنکس که او برنشیند بتخت خرد باید و نامداری و بخت

هر کسی که بر این جایگاهِ بلند تکیه می‌زند، باید از خرد، شهرتِ نیک و بختِ بلند برخوردار باشد.

نکته ادبی: اشاره به شروط پادشاهی در فرهنگ سیاسی ایران باستان.

شناسد که این تخت و این فرهی کرا بود و دیهیم شاهنشهی

او باید بداند که این تخت و این شکوهِ شاهنشاهی، در اصل متعلق به چه کسی است.

نکته ادبی: فرهی به معنای فرّه ایزدی و شکوه شاهانه است.

مرا اندرین کار یاری کنید برین بی وفا کامگاری کنید

در این راهِ دشوار مرا یاری کنید و بر این فرمانروایِ بی‌وفا و ستمگر بشورید.

نکته ادبی: کامگاری در اینجا به معنای غصب قدرت و خودکامگی است.

که پوینده گشتیم گرد جهان بشرم آمدیم از کهان ومهان

چرا که ما تمامِ جهان را در پیِ چاره‌جویی زیر پا گذاشتیم و از این وضع در پیشگاهِ بزرگان و خردسالان شرمساریم.

نکته ادبی: پوینده بودن کنایه از تلاش و جستجوی بسیار است.

چوقیصر بران سان سخنها شنید برخساره شد چون گل شنبلید

وقتی قیصر این سخنان را شنید، چهره‌اش از اندوه و تلاطمِ درونی مانند گلِ شنبلید (زرد) شد.

نکته ادبی: گل شنبلید استعاره از زردی چهره در هنگام غم یا شوک است.

گل شنبلیدش پر از ژاله شد زبان و روانش پر ازناله شد

چهره‌اش پر از اشک شد و جان و روانش آکنده از ناله و اندوه گشت.

نکته ادبی: ژاله استعاره از اشک چشم است.

چوآن نامه برخواند بفزود درد شد آن تخت برچشم او لاژورد

هنگامی که آن نامه را خواند، دردش فزونی یافت و تختِ سلطنت در چشمانش تیره و تار (به رنگ لاجورد) شد.

نکته ادبی: تیره شدن دنیا در چشم کنایه از شدت غم و ناامیدی است.

بخراد بر زین جهاندار گفت که این نیست برمرد دانا نهفت

قیصر به آن خردمند که پیام‌رسان بود گفت: این حقیقت بر هیچ فردِ دانایی پوشیده نیست.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت مرد دانا.

مرا خسرو از خویش و پیوند بیش ز جان سخن گوی دارمش پیش

من آن پادشاهِ برحق را از تمامِ خویشاوندانم عزیزتر می‌دارم و سخنِ او را حتی از جانم نیز گرامی‌تر می‌شمارم.

نکته ادبی: خسرو در اینجا خطاب به شاهِ مظلوم است.

سلیح است و هم گنج و هم لشکرست شما را ببین تا چه اندر خورست

من سلاح و گنجینه و لشکرِ فراوان دارم؛ شما بررسی کنید که چه چیزی برایتان مناسب است و نیاز دارید.

نکته ادبی: سلیح معرب سلاح است.

اگر دیده خواهی ندارم دریغ که دیده به از گنج دینار و تیغ

اگر حضورِ مرا می‌خواهی، از هیچ کمکی دریغ ندارم، زیرا دیدنِ رویِ شما از هر گنج و سلاحی برایم ارزشمندتر است.

نکته ادبی: دیده در اینجا نمادِ حضور و حمایتِ جانانه است.