شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۸

فردوسی
ببود اندر آن شهر خسرو سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز
بابر اندر آورد برنده تیغ جهانجوی شد سوی راه وریغ
که اوریغ بد نام آن شارستان بدو در چلیپا و بیمارستان
ببی راه پیدا یکی دیر بود جهانجوی آواز راهب شنود
به نزدیک دیر آمد آواز داد که کردار تو جز پرستش مباد
گر از دیر دیرینه آیی فرود زنیکی دهش باد برتو درود
هم آنگاه راهب چو آوا شنید فرود آمد از دیر و او را بدید
بدو گفت خسرو تویی بی گمان زتخت پدرگشته نا شادمان
زدست یکی بدکنش بنده ای پلیدی منی فش پرستنده ای
چوگفتار راهب بی اندازه شد دل خسرو از مهر او تازه شد
ز گفتار او در شگفتی بماند برو بر جهان آفرین رابخواند
ز پشت صلیبی بیازید دست بپرسیدن مرد یزدان پرست
پرستنده چون دید بردش نماز سخن گفت با او زمانی دراز
یکی آزمون را بدو گفت شاه که من کهتری ام ز ایران سپاه
پیامی همی نزد قیصر برم چو پاسخ دهد سوی مهتر برم
گرین رفتن من همایون بود نگه کن که فرجام من چون بود
بدو گفت راهب که چونین مگوی توشاهی مکن خویشتن شاه جوی
چو دیدمت گفتم سراسر سخن مرا هر زمان آزمایش مکن
نباید دروغ ایچ دردین تو نه کژی برین راه و آیین تو
بسی رنج دیدی و آویختی سرانجام زین بنده بگریختی
ز گفتار او ماند خسرو شگفت چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت
بدو گفت راهب که پوزش مکن بپرس از من از بودنیها سخن
بدین آمدن شاد و گستاخ باش جهان را یکی بارور شاخ باش
که یزدان تو را بی نیازی دهد بلند اخترت سرفرازی دهد
ز قیصر بیابی سلیح و سپاه یکی دختری از در تاج و گاه
چو با بندگان کار زارت بود جهاندار بیدار یارت بود
سرانجام بگریزد آن بد نژاد فراوان کند روز نیکیش یاد
وزان رزم جایی فتد دور دست بسازد بران بوم جای نشست
چو دوری گزیند ز فرمان تو بریزند خونش به پیمان تو
بدو گفت خسرو جزین خود مباد که کردی تو ای پیرداننده یاد
چوگویی بدین چند باشد درنگ که آید مرا پادشاهی بچنگ
چنین داد پاسخ که ده با دو ماه برین برگذرد بازیابی کلاه
اگر بر سر آید ده وپنج روز تو گردی شهنشاه گیتی فروز
بپرسید خسرو کزین انجمن که کوشد به رنج و به آزار تن
چنین داد پاسخ که بستام نام گوی برمنش باشد و شادکام
دگر آنک خوانی و را خال خویش بدو تازه دانی مه و سال خویش
بپرهیز زان مرد ناسودمند که باشدت زو درد و رنج و گزند
بر آشفت خسرو به بستام گفت که با من سخن برگشا از نهفت
تو را مادرت نام گستهم کرد تو گویی که بستامم اندر نبرد
به راهب چنین گفت کینست خال به خون بود با مادر من همال
بدو گفت راهب که آری همین ز گستهم بینی بسی رنج و کین
بدو گفت خسرو که ای رای زن ازان پس چه گویی چه خواهد بدن
بدو گفت راهب که مندیش زین کزان پس نبینی جز از آفرین
نیاید بروی تو دیگر بدی مگر سخت کاری بود ایزدی
بر آشوبد این سرکش آرام تو ازان پس نباشد بجز کام تو
اگر چند بد گردد این بدگمان همانش بدست تو باشد زمان
بدو گفت گستهم کای شهریار دلت را بدین هیچ رنجه مدار
به پاکیزه یزدان که ماه آفرید جهان را بسان تو شاه آفرید
به آذرگشسپ و به خورشید و ماه به جان و سر نامبردار شاه
به گفتار ترسا نگر نگروی سخن گفتن ناسزا نشنوی
مرا ایمنی ده ز گفتار اوی چوسوگند خوردم بهانه مجوی
که هرگز نسازم بدی درنهان براندیش از کردگار جهان
بدو گفت خسرو که از ترسگار نیاید سخن گفت نابکار
ز تو نیز هرگز ندیدم بدی نیازی به کژی و نابخردی
ولیکن ز کار سپهر بلند نباشد شگفت ار شوی پر گزند
چو بایسته کاری بود ایزدی بیکسو شود دانش و بخردی
به راهب چنین گفت پس شهریار که شاداب دل باش و به روزگار
وزان دیر چون برق رخشان زمیغ بیامد سوی شارستان و ریغ
پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این روایت، تصویری از گذرِ سرنوشت‌سازِ شهریاری در تبعید به سوی تقدیر خویش است. خسروملک که از چنگِ بنده ناسپاس گریخته، در جستجوی روزنه‌ای از امید، به راهبی دانا پناه می‌برد؛ فضایی که آمیزه‌ای از تقدیرگرایی حماسی و حکمتِ شهودی است و نشان می‌دهد که حتی قدرتمندترین افراد نیز در برابر مشیت الهی، نیازمندِ راهنمایی خردمندان هستند.

در این گفتگو، حقیقت از میانِ پرده‌های پنهان‌کاریِ شاه نمایان می‌شود و پیشگویی‌هایی بیان می‌گردد که مسیرِ آینده و پیروزی او را ترسیم می‌کند. تضاد میان نگاهِ قدسیِ راهب و نگرانی‌های دنیویِ شاه، این صحنه را به تقابلی میان عقلِ کل و تدبیرِ بشری بدل کرده و در نهایت با ورود گستهم، سایه تردید و توطئه بر این خلوتِ عارفانه سنگینی می‌کند.

معنای روان

ببود اندر آن شهر خسرو سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز

خسرو سه روز در آن شهر اقامت کرد و در روز چهارم، هنگامی که خورشید طلوع کرد، به راه افتاد.

نکته ادبی: گیتی‌فروز ترکیبی استعاری برای خورشید است که جهان را روشن می‌کند.

بابر اندر آورد برنده تیغ جهانجوی شد سوی راه وریغ

شاهِ شمشیرزن، مصمم به راه افتاد و جهان‌جویانه به سوی راهِ «اوریغ» رهسپار شد.

نکته ادبی: تیغ برنده کنایه از دلاوری و آمادگی برای نبرد است.

که اوریغ بد نام آن شارستان بدو در چلیپا و بیمارستان

نام آن شهر «اوریغ» بود و در آن مکان، کلیسا (چلیپا) و بیمارستان وجود داشت.

نکته ادبی: چلیپا به معنای صلیب است که نماد دین مسیحیت در آن زمان بوده است.

ببی راه پیدا یکی دیر بود جهانجوی آواز راهب شنود

در گوشه‌ای از راه، دیر (صومعه‌ای) پدیدار بود و خسرو صدای راهب را شنید.

نکته ادبی: دیر به معنای عبادتگاه راهبان است که در ادبیات کهن جایگاه خلوت‌گزینی و حکمت است.

به نزدیک دیر آمد آواز داد که کردار تو جز پرستش مباد

به نزدیکی دیر رفت و بانگ زد که امیدوارم کار تو جز عبادت پروردگار نباشد.

نکته ادبی: کردار به معنای عمل و رفتار است.

گر از دیر دیرینه آیی فرود زنیکی دهش باد برتو درود

اگر از این دیرِ کهن پایین می‌آیی، بر تو درود باد به سببِ نیکی و فضیلتت.

نکته ادبی: دهش در اینجا به معنای بخشش و نیکی است.

هم آنگاه راهب چو آوا شنید فرود آمد از دیر و او را بدید

همان لحظه راهب که صدا را شنید، از دیر پایین آمد و خسرو را دید.

نکته ادبی: آوا شنیدن در اینجا به معنای دریافتِ پیام و پاسخ به دعوت است.

بدو گفت خسرو تویی بی گمان زتخت پدرگشته نا شادمان

راهب به او گفت: بدون شک تو همان شاهی هستی که از تخت پادشاهی پدر محروم و غمگین شدی.

نکته ادبی: تخت پدر، اشاره به میراث سلطنت دارد که از دست رفته است.

زدست یکی بدکنش بنده ای پلیدی منی فش پرستنده ای

به دستِ بنده‌ای بدرفتار و پلید که نمک‌نشناس بود و به تو خیانت کرد.

نکته ادبی: نمک‌نشناس بودن بنده، اشاره به نافرمانیِ بهرام چوبین دارد.

چوگفتار راهب بی اندازه شد دل خسرو از مهر او تازه شد

چون سخنان راهب طولانی و عمیق شد، مهر او در دل خسرو نشست و دلش شاد شد.

نکته ادبی: تازگیِ دل کنایه از آرامش یافتن و امیدوار شدن است.

ز گفتار او در شگفتی بماند برو بر جهان آفرین رابخواند

خسرو از گفته‌های او در شگفتی ماند و در دل خود او را ستود.

نکته ادبی: جهان‌آفرین خواندن کنایه از تحسین و دعا کردن برای اوست.

ز پشت صلیبی بیازید دست بپرسیدن مرد یزدان پرست

از پشتِ صلیبِ آویزان، دستِ ارادت پیش برد تا از آن مردِ خداترس پرسش کند.

نکته ادبی: یزدان‌پرست صفتِ راهب است که به یکتاپرستی او اشاره دارد.

پرستنده چون دید بردش نماز سخن گفت با او زمانی دراز

راهب چون او را دید، احترام گذاشت و مدت طولانی با او به گفتگو پرداخت.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای ادای احترام و کرنش است.

یکی آزمون را بدو گفت شاه که من کهتری ام ز ایران سپاه

شاه برای آزمودنِ راهب به او دروغ گفت که من یکی از سپاهیان معمولی ایران هستم.

نکته ادبی: کهتریم، تواضعِ مصلحتی برای مخفی نگاه داشتنِ هویتِ شاهی است.

پیامی همی نزد قیصر برم چو پاسخ دهد سوی مهتر برم

پیامی برای قیصر می‌برم تا پاسخ او را نزد پادشاه اصلی ببرم.

نکته ادبی: مهتر در اینجا همان پادشاه و فرمانده کل است.

گرین رفتن من همایون بود نگه کن که فرجام من چون بود

اگر این سفر من مبارک است، به من بگو که سرانجامِ کارم چه می‌شود.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

بدو گفت راهب که چونین مگوی توشاهی مکن خویشتن شاه جوی

راهب به او گفت: چنین سخنانی نگو، تو خود شاهی؛ خودت را به جای فردی زیردست جا نزن.

نکته ادبی: شاه‌جوی در اینجا به معنای در جستجوی جایگاه شاهی بودن است.

چو دیدمت گفتم سراسر سخن مرا هر زمان آزمایش مکن

چون تو را دیدم، تمام احوالت را دانستم، پس دیگر مرا با این آزمون‌ها امتحان مکن.

نکته ادبی: آزمایش کردن، تلاش برای فریب دادنِ راهب است.

نباید دروغ ایچ دردین تو نه کژی برین راه و آیین تو

در دین و آیینِ تو، دروغ گفتن و کژی جایز نیست.

نکته ادبی: اشاره به اخلاقِ درباری و پهلوانی است که راستی در آن رکن اصلی است.

بسی رنج دیدی و آویختی سرانجام زین بنده بگریختی

رنج بسیاری کشیدی و تلاش کردی و سرانجام از دستِ آن بنده خائن گریختی.

نکته ادبی: آویختن در اینجا به معنای نبرد کردن و تلاش سخت است.

ز گفتار او ماند خسرو شگفت چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت

خسرو از گفته او شگفت‌زده شد و چون شرمسار گشت، از او پوزش خواست.

نکته ادبی: پوزش گرفتن کنایه از عذرخواهی کردن است.

بدو گفت راهب که پوزش مکن بپرس از من از بودنیها سخن

راهب گفت: عذرخواهی مکن، بلکه درباره حوادث آینده از من بپرس.

نکته ادبی: بودنی‌ها به معنای حوادثی است که در آینده رخ خواهد داد.

بدین آمدن شاد و گستاخ باش جهان را یکی بارور شاخ باش

به این سفر دلگرم و امیدوار باش و در جهان همچون شاخه‌ای پرثمر باش.

نکته ادبی: بارور شاخ استعاره از عزت و ثمردهی و پادشاهی مقتدر است.

که یزدان تو را بی نیازی دهد بلند اخترت سرفرازی دهد

خداوند به تو بی‌نیازی و اقتدار خواهد بخشید و بختِ بلندت تو را سرافراز خواهد کرد.

نکته ادبی: بی‌نیازی به معنای استقلال و قدرت است.

ز قیصر بیابی سلیح و سپاه یکی دختری از در تاج و گاه

از قیصر سپاه و تجهیزات می‌گیری و دختری نیز نصیبت خواهد شد که لایقِ همسریِ شاه است.

نکته ادبی: تاج و گاه استعاره از پادشاهی است.

چو با بندگان کار زارت بود جهاندار بیدار یارت بود

اگرچه اکنون کارت با بندگانِ خائن سخت شده است، اما خداوندِ دانا یارِ تو خواهد بود.

نکته ادبی: جهاندار بیدار استعاره از خداوند است.

سرانجام بگریزد آن بد نژاد فراوان کند روز نیکیش یاد

عاقبت آن خائنِ بدذات فرار خواهد کرد و تو روزگارِ نیک خود را به یاد خواهی آورد.

نکته ادبی: بدنژاد اشاره به خائن است.

وزان رزم جایی فتد دور دست بسازد بران بوم جای نشست

و در آن جنگ، او به سرزمینی دور دست می‌رود و در آنجا ساکن می‌شود.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین است.

چو دوری گزیند ز فرمان تو بریزند خونش به پیمان تو

وقتی از فرمان تو سرپیچی کند، به پیمانی که بسته می‌شود، خونش را می‌ریزند.

نکته ادبی: پیمان در اینجا به معنای قرار و مدار قانونی است.

بدو گفت خسرو جزین خود مباد که کردی تو ای پیرداننده یاد

خسرو گفت: هیچ چیز جز این نباید باشد، همان‌طور که تو ای پیرِ دانا گفتی.

نکته ادبی: پیرداننده، راهب را به دلیل کمالِ عقل ستایش می‌کند.

چوگویی بدین چند باشد درنگ که آید مرا پادشاهی بچنگ

سپس پرسید: به نظر تو چقدر زمان می‌برد تا من دوباره به پادشاهی برسم؟

نکته ادبی: پادشاهی به چنگ آمدن، استعاره از تسلط دوباره بر قدرت است.

چنین داد پاسخ که ده با دو ماه برین برگذرد بازیابی کلاه

پاسخ داد: دوازده ماه می‌گذرد و دوباره صاحبِ تاج و تخت خواهی شد.

نکته ادبی: ده با دو ماه (دوازده ماه) اشاره به مدت زمانِ وعده داده شده است.

اگر بر سر آید ده وپنج روز تو گردی شهنشاه گیتی فروز

اگر پانزده روز هم بر آن اضافه شود، تو پادشاهِ جهان‌افروز خواهی شد.

نکته ادبی: گیتی فروز صفتِ شاهی است که بر جهان تسلط دارد.

بپرسید خسرو کزین انجمن که کوشد به رنج و به آزار تن

خسرو پرسید: از میانِ یارانم، چه کسی به خاطرِ من این همه رنج و سختی را تحمل می‌کند؟

نکته ادبی: انجمن در اینجا اشاره به همراهانِ شاه است.

چنین داد پاسخ که بستام نام گوی برمنش باشد و شادکام

پاسخ داد: مردی به نام «بستام» که شجاع و خوش‌اقبال است.

نکته ادبی: برمنش به معنای دلاور و دارای خویِ برتر است.

دگر آنک خوانی و را خال خویش بدو تازه دانی مه و سال خویش

همان کسی که او را خالِ خود می‌نامی و با او روزگارِ خوشی داری.

نکته ادبی: خال در اینجا به معنای دایی است.

بپرهیز زان مرد ناسودمند که باشدت زو درد و رنج و گزند

اما از این مردِ ناسپاس که از او جز درد و رنج نصیبت نمی‌شود، دوری کن.

نکته ادبی: ناسودمند کسی است که فایده‌ای ندارد و زیان‌رسان است.

بر آشفت خسرو به بستام گفت که با من سخن برگشا از نهفت

خسرو برآشفت و به بستام گفت: رازهای پنهان را برای من آشکار کن.

نکته ادبی: برآشفتن نشانه خشم و غضبِ شاهانه است.

تو را مادرت نام گستهم کرد تو گویی که بستامم اندر نبرد

مادرت تو را «گستهم» نامیده است، اما تو ادعا می‌کنی که «بستام» هستی.

نکته ادبی: گستهم و بستام در متون کهن گاه نام‌های متناوبی برای یک شخصیت هستند.

به راهب چنین گفت کینست خال به خون بود با مادر من همال

به راهب گفت: این همان دایی من است که با مادرم خویشاوند است.

نکته ادبی: همال به معنای همتا و هم‌رده و خویشاوند است.

بدو گفت راهب که آری همین ز گستهم بینی بسی رنج و کین

راهب گفت: آری همین است، از این فرد رنج و کینه بسیاری خواهی دید.

نکته ادبی: کین به معنای دشمنی است.

بدو گفت خسرو که ای رای زن ازان پس چه گویی چه خواهد بدن

خسرو گفت: ای رایزنِ دانا، بعد از آن چه خواهد شد و چه پیش می‌آید؟

نکته ادبی: رای‌زن به کسی گفته می‌شود که صاحبِ تدبیر و اندیشه است.

بدو گفت راهب که مندیش زین کزان پس نبینی جز از آفرین

راهب گفت: از این بابت نگران نباش، که پس از آن جز تحسین و خوشی چیزی نخواهی دید.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای ستایش و نیک‌نامی است.

نیاید بروی تو دیگر بدی مگر سخت کاری بود ایزدی

دیگر بدی به تو نمی‌رسد، مگر اینکه کارِ مشکلی باشد که از جانب خداوند مقدر شده باشد.

نکته ادبی: ایزدی اشاره به تقدیرِ الهی دارد.

بر آشوبد این سرکش آرام تو ازان پس نباشد بجز کام تو

این فردِ سرکش، آرامشِ تو را برهم می‌زند، اما پس از آن به کامِ تو خواهد شد.

نکته ادبی: سرکش به معنای نافرمان و طغیان‌گر است.

اگر چند بد گردد این بدگمان همانش بدست تو باشد زمان

اگرچه این فردِ بدگمان سعی می‌کند بد کند، اما عاقبت به دستِ تو گرفتار خواهد شد.

نکته ادبی: بدگمان کسی است که شک و تردید دارد.

بدو گفت گستهم کای شهریار دلت را بدین هیچ رنجه مدار

گستهم به او گفت: ای شهریار، دلت را برای این حرف‌ها نگران مکن.

نکته ادبی: شهریار لقبی است برای خطاب به پادشاه.

به پاکیزه یزدان که ماه آفرید جهان را بسان تو شاه آفرید

به خدای پاکی که ماه را آفرید سوگند که جهان کسی مانند تو پادشاه ندیده است.

نکته ادبی: سوگند خوردن به آفریده‌ها برای تاکید بر صداقت است.

به آذرگشسپ و به خورشید و ماه به جان و سر نامبردار شاه

به آذرگشسپ (آتشکده مقدس) و خورشید و ماه و به جانِ شاه سوگند می‌خورم.

نکته ادبی: آذرگشسپ نام یکی از سه آتشکده بزرگ ایران باستان است که مورد احترام شدید بوده.

به گفتار ترسا نگر نگروی سخن گفتن ناسزا نشنوی

به سخنانِ آن راهبِ مسیحی گوش نده و سخنانِ ناشایستِ او را نشنیده بگیر.

نکته ادبی: ترسا به معنای راهب مسیحی است.

مرا ایمنی ده ز گفتار اوی چوسوگند خوردم بهانه مجوی

به من درباره سخنان او اطمینان بده؛ چرا که من سوگند یاد کرده‌ام، پس دیگر بهانه‌جویی مکن.

نکته ادبی: ایمنی در اینجا به معنای امان، آسودگی خاطر و تأمین است.

که هرگز نسازم بدی درنهان براندیش از کردگار جهان

که هرگز در پنهان، بدی نخواهم کرد؛ پس از آفریدگار جهان بیم داشته باش که ناظر بر اعمال ماست.

نکته ادبی: درنهان قید مکان به معنای پنهانی و دور از چشم است.

بدو گفت خسرو که از ترسگار نیاید سخن گفت نابکار

خسرو به او گفت: از کسی که خداترس است، سخن بیهوده و ناپسند سر نمی‌زند.

نکته ادبی: ترسگار واژه‌ای کهن به معنای خداترس، پارسا و پرهیزگار است.

ز تو نیز هرگز ندیدم بدی نیازی به کژی و نابخردی

از تو نیز هرگز بدی ندیده‌ام، بنابراین نیازی به دروغ‌گویی و نادانی نیست.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف، نادرستی و دروغ است که در تقابل با راستی قرار دارد.

ولیکن ز کار سپهر بلند نباشد شگفت ار شوی پر گزند

اما از گردشِ روزگار و تقدیر، عجیب نیست اگر روزی دچار سختی و آسیب شوی.

نکته ادبی: سپهر بلند استعاره از آسمان و کنایه از گردش ایام و قضا و قدر است.

چو بایسته کاری بود ایزدی بیکسو شود دانش و بخردی

هنگامی که اراده الهی بر امری قرار بگیرد، دانش و خردِ انسانی دیگر کارساز نیست.

نکته ادبی: بایسته در اینجا به معنای واجب، حتمی و مقدر است.

به راهب چنین گفت پس شهریار که شاداب دل باش و به روزگار

سپس پادشاه به راهب گفت که خاطری آسوده داشته باش و به گذر عمر دلخوش باش.

نکته ادبی: راهب به معنای عابد، گوشه‌نشین و در اینجا خطاب به آن پیرِ دیر است.

وزان دیر چون برق رخشان زمیغ بیامد سوی شارستان و ریغ

پادشاه از آن صومعه، همچون برق درخشانی که از ابر بیرون می‌جهد، به سوی شهر و حومه آن حرکت کرد.

نکته ادبی: شارستان به معنای شهر و محدوده داخل باروی شهر است که در تقابل با دیرِ گوشه‌نشین قرار دارد.

پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر

بزرگان شهر به پیشواز او آمدند؛ یعنی کسانی که از انسانیت و فضیلت بهره‌ای داشتند.

نکته ادبی: پذیره در زبان فارسی کهن به معنای استقبال و به پیشواز رفتن است.