شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۶

فردوسی
همی تاخت خسرو به پیش اندرون نه آب وگیا بود و نه رهنمون
عنان را بدان باره کرده یله همی راند ناکام تا به اهله
پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر
چو خسرو به نزدیک ایشان رسید بران شهر لشکر فرود آورید
همان چون فرود آمد اندر زمان نوندی بیامد ز ایران دمان
ز بهرام چوبین یکی نامه داشت همان نامه پوشیده در جامه داشت
نوشته سوی مهتری باهله که گرلشکر آید مکنشان یله
سپاه من اینک پس اندر دمان بشهر تو آید زمان تا زمان
چو مهتر برانگونه برنامه دید هم اندر زمان پیش خسرو دوید
چوخسرو نگه کرد و نامه بخواند ز کار جهان در شگفتی بماند
بترسید که آید پس او سپاه بران نامه بر تنگدل گشت شاه
ازان شهر هم در زمان برنشست میان کیی تاختن را ببست
همی تاخت تا پیش آب فرات ندید اندرو هیچ جای نبات
شده گرسنه مرد پیر وجوان یکی بیشه دیدند و آب روان
چوخسرو به پیش اندرون بیشه دید سپه را بران سبزه اندر کشید
شده گرسنه مرد ناهاروسست کمان را بزه کرد نخچیر جست
ندیدند چیزی بجایی دوان درخت و گیا بود و آب روان
پدید آمد اندر زمان کاروان شتر بود و پیش اندرون ساروان
چو آن ساربان روی خسرو بدید بدان نامدار آفرین گسترید
بدو گفت خسرو که نام توچیست کجا رفت خواهی و کام تو چیست
بدو گفت من قیس بن حارثم ز آزادگان عرب وارثم
ز مصر آمدم با یکی کاروان برین کاروان بر منم ساروان
به آب فراتست بنگاه من از انجا بدین بیشه بد راه من
بدو گفت خسروکه از خوردنی چه داری هم از چیز گستردنی
که ما ماندگانیم و هم گرسنه نه توشست ما را نه بار و بنه
بدو گفت تازی که ایدر بایست مرا با تو چیز و تن جان یکیست
چو بر شاه تازی بگسترد مهر بیاورد فربه یکی ماده سهر
بکشتند و آتش بر افروختند ترو خشک هیزم همی سوختند
بر آتش پراگند چندی کباب بخوردن گرفتند یاران شتاب
گرفتند واژ آنک بد دین پژوه بخوردن شتابید دیگر گروه
بخوردند بی نان فراوان کباب بیاراست هر مهتری جای خواب
زمانی بخفتند و برخاستند یکی آفرین نو آراستند
بدان دادگر کو جهان آفرید توانایی و ناتوان آفرید
ازان پس به یاران چنین گفت شاه که هرکس که او بیش دارد گناه
به پیش من آنکس گرامی ترست وزان کهتران نیز نامی ترست
هرآنکس کجا بیش دارد بدی بگشت از من و از ره بخردی
بما بیش باید که دارد امید سراسر به نیکی دهیدش نوید
گرفتند یاران برو آفرین که ای پاک دل خسرو پاک دین
بپرسید زان مرد تازی که راه کدامست و من چون شوم با سپاه
بدو گفت هفتاد فرسنگ بیش شما را بیابان و کوهست پیش
چودستور باشی من ازگوشت و آب به راه آورم گر نسازی شتاب
بدو گفت خسرو جزین نیست رای که با توشه باشیم و با رهنمای
هیونی بر افگند تازی به راه بدان تا برد راه پیش سپاه
همی تاخت اندر بیابان و کوه پر از رنج و تیمار با آن گروه
یکی کاروان نیز دیگر به راه پدید آمد از دور پیش سپاه
یکی مرد بازارگان مایه دار بیامد هم آنگه بر شهریار
بدو گفت شاه از کجایی بگوی کجا رفت خواهی چنین پوی پوی
بدو گفت کز خرهٔ اردشیر یکی مرد بازارگانم دبیر
بدو گفت نامت چه کرد آنک زاد چنین داد پاسخ که مهران ستاد
ازو توشه جست آن زمان شهریار بدو گفت سالار کای نامدار
خورش هست چندانک اندازه نیست اگر چهره بازارگان تازه نیست
بدو گفت خسرو که مهمان به راه بیابی فزونی شود دستگاه
سر بار بگشاد بازارگان درمگان به آمد ز دینارگان
خورش بر دو بنشست خود بر زمین همی خواند بر شهریار آفرین
چونان خورده شد مرد مهمان پرست بیامد گرفت آبدستان بدست
چو از دور خراد بر زین بدید ز جایی که بد پیش خسرو دوید
ز بازارگان بستد آن آب گرم بدن تا ندارد جهاندار شرم
پس آن مرد بازارگان پر شتاب می آورد برسان روشن گلاب
دگر باره خراد بر زین ز راه ازو بستد آن جام و شد نزد شاه
پرستش پرستنده را داشت سود بران برتری برتریها فزود
ازان پس ببازارگان گفت شاه که اکنون سپه را کدامست راه
نشست تو در خره اردشیر کجا باشد ای مرد مهمان پذیر
بدو گفت کای شاه با داد ورای ز بازارگانان منم پاک رای
نشانش یکایک به خسرو بگفت همه رازها برگشاد از نهفت
بفرمود تا نام برنا و ده نویسد نویسندهٔ روزبه
ببازارگان گفت پدرود باش خرد را به دل تار و هم پود باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، دوران دشوار آوارگی و گریز خسروپرویز از دست بهرام چوبین را ترسیم می‌کند. در این فضای حماسی و در عین حال تراژیک، شاهی که روزگاری در اوج اقتدار بود، اکنون در بیابان‌های خشک و بی‌نام‌ونشان، به دست کرم و سخاوت یک کاروان‌سالار عرب سپرده می‌شود تا بقای خویش را بازیابد و مسیر دشوار بازگشت به قدرت را طی کند.

درونمایه این اثر بر محوریت جوانمردی، گذشت و اهمیت همراهی با مردمان عادی در هنگام سختی می‌چرخد. خسرو در این سفر نه تنها جسم خود را از خطر می‌رهاند، بلکه با نگاهی نو به مفهوم گناه و بخشش، در پی بازسازی سیمای پادشاهی عادل و پذیرا است؛ پادشاهی که در اوج تنهایی و غربت، ارزش یاران و وفاداران را بیش از پیش درمی‌یابد.

معنای روان

همی تاخت خسرو به پیش اندرون نه آب وگیا بود و نه رهنمون

خسرو با شتاب در بیابان پیش می‌رفت، در حالی که در آن سرزمین نه آبی بود، نه گیاهی و نه راهنمایی که مسیر را نشان دهد.

نکته ادبی: همی تاختن در اینجا به معنای سرعت گرفتن و پیش‌روی است. تعبیر پیش اندرون کنایه از جهت حرکت است.

عنان را بدان باره کرده یله همی راند ناکام تا به اهله

افسار اسب را به دست خود اسب سپرده بود و با ناامیدی و بیچارگی تا سرزمینی به نام اهله پیش رفت.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است و یله کردن به معنای رها کردن افسار اسب برای یافتن راه.

پذیره شدندش بزرگان شهر کسی را که از مردمی بود بهر

بزرگان و سرشناسان آن شهر برای استقبال از او آمدند؛ هر کسی که بهره‌ای از انسانیت و جوانمردی داشت، به پیشوازش رفت.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است. از مردمی بهره داشتن کنایه از بافرهنگ و بزرگوار بودن است.

چو خسرو به نزدیک ایشان رسید بران شهر لشکر فرود آورید

وقتی خسرو به نزدیک آن‌ها رسید، دستور داد تا سپاهش در آن شهر اردو بزنند.

نکته ادبی: فرود آمدن در اصطلاح نظامی به معنای توقف کردن و اردو زدن است.

همان چون فرود آمد اندر زمان نوندی بیامد ز ایران دمان

به‌محض اینکه خسرو اقامت گزید، پیک و سواری تندرو از سوی ایران با شتاب خود را به او رساند.

نکته ادبی: نوند به معنای اسب تندرو یا پیک چابک است. دمان به معنای پرهیاهو و با شتاب است.

ز بهرام چوبین یکی نامه داشت همان نامه پوشیده در جامه داشت

او نامه‌ای از بهرام چوبین با خود داشت که آن را برای حفظ امنیت، پنهان در میان لباسش نهان کرده بود.

نکته ادبی: نامه پوشیده در جامه کنایه از اهمیت و محرمانه بودن نامه است.

نوشته سوی مهتری باهله که گرلشکر آید مکنشان یله

آن نامه خطاب به حاکم یا بزرگِ اهله نوشته شده بود که اگر سپاهی (خسرو) به آنجا آمد، آن‌ها را آزاد نگذار و دستگیرشان کن.

نکته ادبی: مکنشان یله یعنی رهایشان نکن و دستگیرشان کن.

سپاه من اینک پس اندر دمان بشهر تو آید زمان تا زمان

بهرام در نامه گفته بود که سپاه من نیز به دنبال آن‌ها در حرکت است و به‌زودی به شهر تو می‌رسد.

نکته ادبی: پس اندر دمان به معنای به دنبال آمدن با شتاب است.

چو مهتر برانگونه برنامه دید هم اندر زمان پیش خسرو دوید

وقتی حاکم شهر محتوای نامه را خواند، به‌سرعت و با اضطراب نزد خسرو رفت تا او را آگاه کند.

نکته ادبی: مهتر در اینجا به معنای حاکم یا بزرگ شهر است.

چوخسرو نگه کرد و نامه بخواند ز کار جهان در شگفتی بماند

خسرو نگاهی به نامه انداخت و چون آن را خواند، از آشوب و بی‌وفایی روزگار دچار حیرت و اندوه شد.

نکته ادبی: کار جهان در شگفتی بماند کنایه از تعجب از چرخش روزگار و بدعهدی مردمان است.

بترسید که آید پس او سپاه بران نامه بر تنگدل گشت شاه

خسرو ترسید که سپاه بهرام به دنبالش برسد؛ به همین دلیل، دلش از این ماجرا تنگ و اندوهگین شد.

نکته ادبی: تنگدل شدن استعاره از غمگین و نگران شدن است.

ازان شهر هم در زمان برنشست میان کیی تاختن را ببست

بلافاصله از آن شهر کوچ کرد و آماده شد تا دوباره به راه بیفتد.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده شدن برای کاری دشوار یا سفر است.

همی تاخت تا پیش آب فرات ندید اندرو هیچ جای نبات

تا رسیدن به رود فرات به تاختن ادامه داد، اما در آن مسیر هیچ گیاه و آبادی ندید.

نکته ادبی: نبات در اینجا به معنای گیاه و سبزه است.

شده گرسنه مرد پیر وجوان یکی بیشه دیدند و آب روان

پیر و جوان از گرسنگی به ستوه آمده بودند که ناگهان بیشه‌ای دیدند و در آن آب روانی یافتند.

نکته ادبی: بیشه به معنای جنگل کوچک یا نیزار است.

چوخسرو به پیش اندرون بیشه دید سپه را بران سبزه اندر کشید

خسرو وقتی بیشه را دید، دستور داد تا سپاهیان در آن سبزه و چمن‌زار توقف کنند.

نکته ادبی: سپه بران سبزه کشیدن کنایه از پیاده شدن و اقامت در آن مکان است.

شده گرسنه مرد ناهاروسست کمان را بزه کرد نخچیر جست

همگان از گرسنگی ناتوان و بی‌حال بودند، پس خسرو کمان را آماده کرد تا برای شکار حیوانات برود.

نکته ادبی: کمان را بزه کردن به معنای آماده کردن زه کمان برای تیراندازی است.

ندیدند چیزی بجایی دوان درخت و گیا بود و آب روان

آن‌ها در آن دشت چیزی نیافتند؛ تنها درخت و گیاه و آب روان دیده می‌شد و خبری از شکار نبود.

نکته ادبی: اشاره به ناکامی در شکار.

پدید آمد اندر زمان کاروان شتر بود و پیش اندرون ساروان

ناگهان کاروانی پدیدار شد که شتران زیادی داشت و ساربان در پیشاپیش آن‌ها حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: ساروان یا ساربان، مسئول کاروان شتر است.

چو آن ساربان روی خسرو بدید بدان نامدار آفرین گسترید

ساربان وقتی چهره خسرو را دید، او را شناخت و به آن فرد بزرگوار درود و آفرین فرستاد.

نکته ادبی: آفرین گسترید به معنای ستایش کردن و درود فرستادن است.

بدو گفت خسرو که نام توچیست کجا رفت خواهی و کام تو چیست

خسرو از او پرسید که نامت چیست، کجا می‌روی و چه قصدی داری؟

نکته ادبی: پرسش برای شناخت هویت و مقصد رهگذر.

بدو گفت من قیس بن حارثم ز آزادگان عرب وارثم

او پاسخ داد که نام من قیس بن حارث است و از تبار آزادگان و بزرگان عرب هستم.

نکته ادبی: قیس بن حارث نامی تاریخی در داستان است.

ز مصر آمدم با یکی کاروان برین کاروان بر منم ساروان

از مصر با کاروانی می‌آیم و من سرپرست و ساربان این کاروان هستم.

نکته ادبی: اشاره به مسیر سفر از مصر.

به آب فراتست بنگاه من از انجا بدین بیشه بد راه من

محل استقرار من کنار آب فرات است و از آنجا گذرم به این بیشه افتاد.

نکته ادبی: بنگاه به معنای محل اقامت و اردوگاه است.

بدو گفت خسروکه از خوردنی چه داری هم از چیز گستردنی

خسرو به او گفت: آیا خوراکی یا چیزی برای پذیرایی داری؟

نکته ادبی: چیز گستردنی کنایه از سفره و خوراک است.

که ما ماندگانیم و هم گرسنه نه توشست ما را نه بار و بنه

چرا که ما درمانده و گرسنه‌ایم و هیچ آذوقه و باری همراه نداریم.

نکته ادبی: توشه به معنای آذوقه و بنه به معنای اسباب سفر است.

بدو گفت تازی که ایدر بایست مرا با تو چیز و تن جان یکیست

آن مرد عرب به او گفت: اگر در اینجا نیاز به چیزی داری، هر چه دارم مال توست و جان من و تو یکی است.

نکته ادبی: این جمله بیانگر کمال مهمان‌نوازی عرب است.

چو بر شاه تازی بگسترد مهر بیاورد فربه یکی ماده سهر

وقتی مهر و محبتش را به شاه ابراز کرد، ماده‌شتر چاقی را آورد.

نکته ادبی: سهر به معنای شتر یا چهارپای سرخ‌فام است.

بکشتند و آتش بر افروختند ترو خشک هیزم همی سوختند

شتر را کشتند، آتش بزرگی افروختند و با هیزم‌های خشک و تر برای کباب کردن گوشت، آتش را آماده کردند.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ صحنه آماده‌سازی غذا.

بر آتش پراگند چندی کباب بخوردن گرفتند یاران شتاب

تکه‌های گوشت را روی آتش کباب کردند و یاران خسرو با شتاب برای خوردن پیش آمدند.

نکته ادبی: پراگند در اینجا به معنای قرار دادن روی آتش است.

گرفتند واژ آنک بد دین پژوه بخوردن شتابید دیگر گروه

کسانی که دین‌دار و باوقار بودند، صبر کردند و گروه دیگر با شتاب برای خوردن هجوم آوردند.

نکته ادبی: دین پژوه به معنای دین‌دار و جستجوگرِ راهِ درست است.

بخوردند بی نان فراوان کباب بیاراست هر مهتری جای خواب

همه بدون نان، کباب فراوان خوردند و پس از آن، هر بزرگی جای خوابی برای استراحت آماده کرد.

نکته ادبی: بی‌نان خوردن کنایه از فقر و ساده‌زیستی در آن شرایط است.

زمانی بخفتند و برخاستند یکی آفرین نو آراستند

مدتی خوابیدند و سپس بیدار شدند و دوباره خدای را ستایش کردند.

نکته ادبی: آفرین نو آراستن کنایه از دعا و نیایش دوباره است.

بدان دادگر کو جهان آفرید توانایی و ناتوان آفرید

آن‌ها خدایی را ستودند که جهان را آفرید و هم توانگران و هم ناتوانان را خلق کرد.

نکته ادبی: اشاره به عدل الهی در خلقت همه انسان‌ها.

ازان پس به یاران چنین گفت شاه که هرکس که او بیش دارد گناه

پس از آن، شاه به یارانش گفت: هر کس که گناهش بیشتر است...

نکته ادبی: آغاز سخن پندآموز شاه.

به پیش من آنکس گرامی ترست وزان کهتران نیز نامی ترست

نزد من گرامی‌تر است و نام‌آورتر از افراد عادی است.

نکته ادبی: این سخن خسرو به معنای توجه ویژه به کسانی است که لغزیده و بازگشته‌اند.

هرآنکس کجا بیش دارد بدی بگشت از من و از ره بخردی

هر کسی که بدی بیشتری انجام داده باشد، [اگر توبه کند] از من و از راه خرد دور نشده است.

نکته ادبی: بگشت از من کنایه از گمراهی و فاصله گرفتن از درگاه شاه است.

بما بیش باید که دارد امید سراسر به نیکی دهیدش نوید

باید ما به او امید ببخشیم و سراسر او را به نیکی نوید دهیم.

نکته ادبی: نوید دادن به معنای مژده دادن و امیدواری بخشیدن است.

گرفتند یاران برو آفرین که ای پاک دل خسرو پاک دین

یاران خسرو او را ستودند و گفتند: ای پادشاه پاک‌دل و دین‌دار.

نکته ادبی: تحسین یاران از منشِ عدالت‌خواهانه و بخشنده خسرو.

بپرسید زان مرد تازی که راه کدامست و من چون شوم با سپاه

خسرو از آن مرد عرب پرسید که راه کجاست و من با سپاه چگونه حرکت کنم؟

نکته ادبی: پرسش استراتژیک برای ادامه مسیر.

بدو گفت هفتاد فرسنگ بیش شما را بیابان و کوهست پیش

مرد عرب گفت: بیش از هفتاد فرسنگ پیش رو، بیابان و کوهستان‌های سخت در انتظار شماست.

نکته ادبی: اشاره به دوری و سختی راه.

چودستور باشی من ازگوشت و آب به راه آورم گر نسازی شتاب

اگر مرا به عنوان راهنما انتخاب کنی، شما را از میان آب و غذا می‌گذرانم و راه را نشان می‌دهم، به شرطی که تعجیل نکنید.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای راهنما و هم‌نشین است.

بدو گفت خسرو جزین نیست رای که با توشه باشیم و با رهنمای

خسرو گفت: نظری بهتر از این نیست که با همراهی توشه و راهنما پیش برویم.

نکته ادبی: رای به معنای نظر و تصمیم است.

هیونی بر افگند تازی به راه بدان تا برد راه پیش سپاه

آن مرد عرب مرکب خود را آماده کرد تا راه را برای سپاه نشان دهد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو است.

همی تاخت اندر بیابان و کوه پر از رنج و تیمار با آن گروه

آن‌ها در کوه و بیابان حرکت کردند، در حالی که آن گروه بسیار رنج و اندوه کشیدند.

نکته ادبی: تیمار به معنای اندوه و غم است.

یکی کاروان نیز دیگر به راه پدید آمد از دور پیش سپاه

کاروان دیگری از دور پدیدار شد که پیشاپیشِ سپاه در حرکت بود.

نکته ادبی: توصیفِ پدیدار شدن یک کاروان جدید.

یکی مرد بازارگان مایه دار بیامد هم آنگه بر شهریار

مردی بازرگان و ثروتمند نزد پادشاه آمد.

نکته ادبی: مایه‌دار کنایه از ثروتمند و دارای امکانات است.

بدو گفت شاه از کجایی بگوی کجا رفت خواهی چنین پوی پوی

شاه به او گفت: بگو اهل کجایی و با این شتاب کجا می‌روی؟

نکته ادبی: پوی پوی کنایه از شتاب و سرعت زیاد است.

بدو گفت کز خرهٔ اردشیر یکی مرد بازارگانم دبیر

آن مرد گفت: من از شهر خره‌اردشیر هستم و بازرگان و نویسنده هستم.

نکته ادبی: خرهٔ اردشیر نام مکانی تاریخی است.

بدو گفت نامت چه کرد آنک زاد چنین داد پاسخ که مهران ستاد

شاه پرسید نامت چیست؟ او پاسخ داد که مهران‌ستاد هستم.

نکته ادبی: نام خاصِ شخصیت جدید.

ازو توشه جست آن زمان شهریار بدو گفت سالار کای نامدار

شاه در همان زمان از او درخواست توشه کرد و آن بازرگانِ نامدار پاسخ داد.

نکته ادبی: سالار در اینجا خطاب به بازرگان است، نشان از جایگاه والای او دارد.

خورش هست چندانک اندازه نیست اگر چهره بازارگان تازه نیست

غذا به اندازه‌ای فراوان بود که حد و حصری نداشت، اگرچه ظاهرِ بازرگان به دلیل خستگیِ سفر، شاداب و تازه به نظر نمی‌رسید.

نکته ادبی: خورش در اینجا به معنای خوراکی و طعام است. بازارگان صورتی کهن از واژه بازرگان است.

بدو گفت خسرو که مهمان به راه بیابی فزونی شود دستگاه

خسرو به او گفت: ای مهمان، اگر در سفر باشی و این چنین پذیرایی کنی، دارایی و امکانات تو فزونی خواهد یافت.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای اسباب رفاه، مکنت و جلال است.

سر بار بگشاد بازارگان درمگان به آمد ز دینارگان

بازرگان بار و بُنه خود را گشود و از میان سکه‌های طلا، درهم‌ها (سیم) نمایان شد.

نکته ادبی: درمگان و دینارگان به معنای محل نگهداری یا مجموعه‌ای از درهم و دینار است.

خورش بر دو بنشست خود بر زمین همی خواند بر شهریار آفرین

طعام بر روی زمین چیده شد و بازرگان در حال خوردن، شاه را دعا می‌کرد و او را می‌ستود.

نکته ادبی: آفرین خواندن کنایه از دعا کردن و تحسین کردن است.

چونان خورده شد مرد مهمان پرست بیامد گرفت آبدستان بدست

پس از آنکه غذا خورده شد، آن مرد مهمان‌نواز برخاست و آفتابه و لگن برای شستن دست‌ها آورد.

نکته ادبی: آبدستان به معنای آفتابه و لگن (ابزار شستشوی دست) است.

چو از دور خراد بر زین بدید ز جایی که بد پیش خسرو دوید

چون خراد از دور دید که شاه بر اسب نشسته است، از جایی که بود به سوی او دوید.

نکته ادبی: خراد نام یکی از شخصیت‌های همراه شاه است.

ز بازارگان بستد آن آب گرم بدن تا ندارد جهاندار شرم

خراد آن آب گرم را از بازرگان گرفت تا پادشاه جهان، مجبور به انجام کارهای پیش‌پا‌افتاده نباشد و خجالت نکشد.

نکته ادبی: جهاندار لقبی برای پادشاه است؛ شرم در اینجا به معنای انفعال و زحمت کشیدنِ نامناسب برای شأن پادشاه است.

پس آن مرد بازارگان پر شتاب می آورد برسان روشن گلاب

سپس آن بازرگان با شتاب، آبی که بسیار زلال و خوش‌بو بود را آورد.

نکته ادبی: برسان روشن گلاب تشبیهی است که نشان‌دهنده کیفیت بالای آب و پاکیزگی آن است.

دگر باره خراد بر زین ز راه ازو بستد آن جام و شد نزد شاه

دوباره خراد آن جام آب را از او گرفت و نزد شاه برد.

نکته ادبی: اشاره به نظم در ارائه خدمات به پادشاه.

پرستش پرستنده را داشت سود بران برتری برتریها فزود

خدمت کردن به پادشاه، برای خدمتگزار سودمند بود و این مقام و منزلت، برتری‌های بیشتری را نیز برای او به همراه آورد.

نکته ادبی: تکرار واژه برتری برای تأکید بر نتیجه نیکوی خدمت است.

ازان پس ببازارگان گفت شاه که اکنون سپه را کدامست راه

پس از آن، شاه از بازرگان پرسید که اکنون راهِ سپاهیان از کدام سو است؟

نکته ادبی: پرسش استراتژیک شاه درباره مسیر نظامی.

نشست تو در خره اردشیر کجا باشد ای مرد مهمان پذیر

ای مرد مهمان‌نواز، اقامتگاه و محل زندگی تو در منطقه «خُره اردشیر» کجاست؟

نکته ادبی: خره اردشیر نام سرزمینی در پارس باستان است.

بدو گفت کای شاه با داد ورای ز بازارگانان منم پاک رای

بازرگان به شاهِ دادگر گفت: من در میان بازرگانان، انسانی پاک‌سرشت و راست‌کردار هستم.

نکته ادبی: پاک‌رای کنایه از ذهن شفاف، درستکار و صادق است.

نشانش یکایک به خسرو بگفت همه رازها برگشاد از نهفت

بازرگان تمامی نشانه‌ها و آدرس‌ها را یک‌به‌یک به خسرو گفت و تمام رازهای نهفته را آشکار کرد.

نکته ادبی: از نهفت برگشودن استعاره از فاش کردن اسرار است.

بفرمود تا نام برنا و ده نویسد نویسندهٔ روزبه

شاه دستور داد تا نویسنده‌اش، که نامش «روزبه» بود، نامِ پیر و جوان آن منطقه را بنویسد.

نکته ادبی: روزبه نام کاتب یا منشی شاه است.

ببازارگان گفت پدرود باش خرد را به دل تار و هم پود باش

سپس شاه با بازرگان خداحافظی کرد و به او گفت: همواره خرد را همچون تار و پودِ وجودت، در دلت حفظ کن.

نکته ادبی: تار و پود استعاره از اساس و بنیادِ وجود است؛ پدرود به معنای وداع و خداحافظی است.