شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۵

فردوسی
همی بود بندوی بسته چو یوز به زندان بهرام هفتاد روز
نگهبان بندوی بهرام بود کزان بند او نیک ناکام بود
ورا نیز بندوی بفریفتی ببند اندر از چاره نشکیفتی
که از شاه ایران مشو ناامید اگر تیره شد روز گردد سپید
اگرچه شود بخت او دیرساز شود بخت پیروز با خوشنواز
جهان آفرین برتن کیقباد ببخشید و گیتی بدو باز داد
نماند به بهرام هم تاج وتخت چه اندیشد این مردم نیک بخت
ز دهقان نژاد ایچ مردم مباد که خیره دهد خویشتن رابباد
بانگشت بشمر کنون تا دوماه که از روم بینی به ایران سپاه
بدین تاج و تخت آتش اندرزنند همه ز یورش بر سرش بشکنند
بدو گفت بهرام گر شهریار مرا داد خواهد به جان زینهار
زپند توآرایش جان کنم همه هرچ گویی توفرمان کنم
یکی سخت سوگند خواهم بماه به آذرگشسپ و بتخت و کلاه
که گر خسرو آید برین مرز وبوم سپاه آرد از پیش قیصر ز روم
به خواهی مرا زو به جان زینهار نگیری تو این کار دشوار خوار
ازو بر تن من نیاید زیان نگردد به گفتار ایرانیان
بگفت این و پس دفتر زند خواست به سوگند بندوی رابند خواست
چو بندوی بگرفت استا و زند چنین گفت کز کردگار بلند
مبیناد بندوی جز درد ورنج مباد ایمن اندر سرای سپنج
که آنگه که خسرو بیاید زجای ببینم من او را نشینم ز پای
مگر کو به نزد تو انگشتری فرستد همان افسر مهتری
چوبشنید بهرام سوگند او بدید آن دل پاک و پیوند او
بدو گفت کاکنون همه راز خویش بگویم بر افرازم آواز خویش
بسازم یکی دام چوبینه را بچاره فراز آورم کینه را
به زهراب شمشیر در بزمگاه بکوشش توانمش کردن تباه
بدریای آب اندرون نم نماند که بهرام را شاه بایست خواند
بدو گفت بندوی کای کاردان خردمند و بیدار و بسیاردان
بدین زودی اندر جهاندار شاه بیاید نشیند برین پیشگاه
تودانی که من هرچ گویم بدوی نپیچد ز گفتار این بنده روی
بخواهم گناهی که رفت از تو پیش ببخشد به گفتار من تاج خویش
اگر خود برآنی که گویی همی به دل رای کژی نجویی همی
ز بند این دو پای من آزاد کن نخستین ز خسرو برین یادکن
گشاده شود زین سخن راز تو بگوش آیدش روشن آواز تو
چو بشنید بهرام شد تازه روی هم اندر زمان بند برداشت زوی
چو روشن شد آن چادر مشک رنگ سپیده بدو اندر آویخت چنگ
ببندوی گفت ارث دلم نشکند چو چوبینه امروز چوگان زند
سگالیده ام دوش با پنج یار که از تارک او برآرمم دمار
چوشد روز بهرام چوبینه روی به میدان نهاد و بچوگان و گوی
فرستاده آمد ز بهرام زود به نزدیک پور سیاوش چودود
زره خواست و پوشید زیرقبای ز درگاه باسپ اندر آورد پای
زنی بود بهرام یل را نه پاک که بهرام را خواستی زیر خاک
به دل دوست بهرام چوبینه بود که از شوی جانش پر از کینه بود
فرستاد نزدیک بهرام کس که تن را نگه دار و فریاد رس
که بهرام پوشید پنهان زره برافگند بند زره را گره
ندانم که در دل چه دارد ز بد تو زو خویشتن دور داری سزد
چو بشنید چو بینه گفتار زن که با او همی گفت چوگان مزن
هرآنکس که رفتی به میدان اوی چو نزدیک گشتی بچوگان و گوی
زدی دست بر پشت اونرم نرم سخن گفتن خوب و آواز گرم
چنین تا به پور سیاوش رسید زره در برش آشکارا بدید
بدو گفت ای بتر از خار گز به میدان که پوشد زره زیر خز
بگفت این و شمشیر کین برکشید سراپای او پاک بر هم درید
چوبندوی زان کشتن آگاه شد برو تابش روز کوتاه شد
بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست
ابا چند تن رفت لرزان به راه گریزان شد از بیم بهرامشاه
گرفت او ازان شهر راه گریز بدان تا نبینند ازو رستخیز
به منزل رسیدند و بفزود خیل گرفتند تازان ره اردبیل
زمیدان چو بهرام بیرون کشید همی دامن ازخشم در خون کشید
ازان پس بفرمود مهر وی را که باشد نگهدار بندوی را
ببهرام گفتند کای شهریار دلت را ببندوی رنجه مدار
که اوچون ازین کشتن آگاه شد همانا که با باد همراه شد
پشیمان شد از کشتن یار خویش کزان تیره دانست بازار خویش
چنین گفت کنکس که دشمن ز دوست نداند مبادا ورا مغز و پوست
یکی خفته بر تیغ دندان پیل یکی ایمن از موج دریای نیل
دگر آنک بر پادشا شد دلیر چهارم که بگرفت بازوی شیر
ببخشای برجان این هر چهار کزیشان بپیچد سر روزگار
دگر هرک جنباند او کوه را بران یارگر خواهد انبوه را
تن خویشتن را بدان رنجه داشت وزان رنج تن باد در پنجه داشت
بکشتی ویران گذشتن برآب به آید که بر کارکردن شتاب
اگر چشمه خواهی که بینی بچشم شوی خیره زو بازگردی بخشم
کسی راکجا کور بد رهنمون بماند به راه دراز اندرون
هرآنکس که گیرد بدست اژدها شد او کشته و اژدها زو رها
وگر آزمون را کسی خورد زهر ازان خوردنش درد و مرگست بهر
نکشتیم بندوی را از نخست ز دستم رها شد در چاره جست
برین کرده خویش باید گریست ببینیم تا رای یزدان بچیست
وزان روی بندوی و اندک سپاه چوباد دمان بر گرفتند راه
همی برد هرکس که بد بردنی براهی که موسیل بود ارمنی
بیابان بی راه و جای دده سرا پرده یی دید جایی زده
نگه کرد موسیل بود ارمنی هم آب روان یافت هم خوردنی
جهان جوی بندوی تنها برفت سوی خیمه ها روی بنهاد تفت
چو مو سیل را دید بردش نماز بگفتند با او زمانی دراز
بدو گفت موسیل زایدر مرو که آگاهی آید تو را نوبنو
که در روم آباد خسرو چه کرد همی آشتی نو کند گر نبرد
چو بشنید بندوی آنجا بماند وزان دشت یاران خود رابخواند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه، صحنه تقابل‌های پیچیده سیاسی و توطئه‌های درباری در عصر ساسانیان را به تصویر می‌کشد؛ فضایی که در آن اعتماد، کالایی نایاب است و شخصیت‌ها برای بقا به دروغ و نیرنگ متوسل می‌شوند. در این روایت، مخاطب با تنش‌های روانی میان بهرام چوبینه و بندوی مواجه است که چگونه هر دو طرف می‌کوشند با فریب‌کاری و وعده‌های کاذب، دیگری را به بند نقشه‌های خود بکشانند.

داستان نشان‌دهنده لغزش‌گاه قدرت و بی‌اعتباری عهد و پیمان در دنیای سیاست‌زدگان است. بهرام که تصور می‌کند با زرنگی بندوی را تحت کنترل دارد، خود قربانیِ بازی روانی او شده و در نهایت، سایه شوم توطئه و خیانت در خانه و میدان چوگان، زندگی او را تهدید می‌کند. این متن به خوبی تضاد میان ظاهرِ آراسته سیاست‌مداران و باطنِ پر از کینه و زرهِ پوشیده در زیرِ ردا را نمایان می‌سازد.

معنای روان

همی بود بندوی بسته چو یوز به زندان بهرام هفتاد روز

بندوی به مدت هفتاد روز مانند پلنگی در بند، در زندان بهرام محبوس بود.

نکته ادبی: استفاده از 'همی' در ابتدای فعل به معنای تداوم و استمرار در گذشته است.

نگهبان بندوی بهرام بود کزان بند او نیک ناکام بود

نگهبانِ بندوی در واقع خودِ بهرام بود، اما در حقیقت، بهرام اسیرِ توطئه و خواستهٔ بندوی گشته بود.

نکته ادبی: ایهام در کلمه 'ناکام'؛ به معنای کسی که به خواسته‌اش نرسیده یا کسی که بدشانس است.

ورا نیز بندوی بفریفتی ببند اندر از چاره نشکیفتی

بندوی با مکر و حیله، نگهبان را فریفت و از هیچ راهی برای رهایی از بند کوتاهی نکرد.

نکته ادبی: 'نشکیفتی' از ریشه 'شکیفتن' به معنای تاب آوردن و آرام گرفتن است.

که از شاه ایران مشو ناامید اگر تیره شد روز گردد سپید

بندوی به او گفت: از پادشاه ایران ناامید نباش که روزهای سختِ تیره، سرانجام روشن خواهند شد.

نکته ادبی: استعاره از 'تیره' و 'سپید' برای نشان دادن دشواری و گشایش.

اگرچه شود بخت او دیرساز شود بخت پیروز با خوشنواز

اگرچه بخت و اقبال او دیر به ثمر می‌نشیند، اما سرانجام با همراهیِ همراهان خوش‌نیت، پیروز خواهد شد.

نکته ادبی: ترکیب 'دیرساز' برای توصیف بختِ کندرو به کار رفته است.

جهان آفرین برتن کیقباد ببخشید و گیتی بدو باز داد

خداوند به کیقباد (شاه) یاری رساند و جهان را دوباره به او بازگرداند.

نکته ادبی: ارجاع به اسطوره‌های ملی و یادآوری مشروعیت پادشاهی.

نماند به بهرام هم تاج وتخت چه اندیشد این مردم نیک بخت

دیگر تاج و تخت برای بهرام باقی نمی‌ماند؛ این فرد نیک‌بخت (بندوی) چه نقشه‌ای در سر دارد؟

نکته ادبی: 'مردم' در اینجا به معنای انسان و شخص است.

ز دهقان نژاد ایچ مردم مباد که خیره دهد خویشتن رابباد

هیچ‌کس از نژاد دهقان نباید چنان نابخرد باشد که خود را بیهوده به نابودی بکشاند.

نکته ادبی: 'دهقان' در شاهنامه به طبقه اشراف و زمین‌داران ایرانی اطلاق می‌شود.

بانگشت بشمر کنون تا دوماه که از روم بینی به ایران سپاه

اکنون دو ماه بشمار که تا آن زمان سپاهیانِ کمکی از روم به ایران خواهند آمد.

نکته ادبی: 'انگشت بشمر' کنایه از وقت تعیین کردن و شمارش دقیق زمان.

بدین تاج و تخت آتش اندرزنند همه ز یورش بر سرش بشکنند

آن‌ها به تاج و تخت تو آتش می‌زنند و با یورشِ خود، سرت را در هم می‌شکنند.

نکته ادبی: 'آتش اندرزدن' کنایه از ویران کردن و نابود ساختن است.

بدو گفت بهرام گر شهریار مرا داد خواهد به جان زینهار

بهرام به او گفت: اگر پادشاه به من زنهار (امان و پناه) بدهد...

نکته ادبی: 'زنهار' واژه‌ای کهن به معنای امان و پناه خواستن.

زپند توآرایش جان کنم همه هرچ گویی توفرمان کنم

من طبق پند تو عمل می‌کنم و هرچه بگویی فرمان‌برداری خواهم کرد.

نکته ادبی: 'آرایش جان' کنایه از پیراستن و اصلاح کردن امورِ روح و روان.

یکی سخت سوگند خواهم بماه به آذرگشسپ و بتخت و کلاه

سوگند سختی به ماه و آتشکده آذرگشسپ و تاج و تخت یاد می‌کنم...

نکته ادبی: اشاره به آذرگشسپ؛ یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران باستان.

که گر خسرو آید برین مرز وبوم سپاه آرد از پیش قیصر ز روم

که اگر خسرو به این سرزمین بیاید و با سپاه قیصر روم وارد شود...

نکته ادبی: اشاره به اتحاد تاریخی برای بازپس‌گیری تخت پادشاهی.

به خواهی مرا زو به جان زینهار نگیری تو این کار دشوار خوار

تو برای من از او امان بگیر و این کار دشوار را کوچک و ناچیز مپندار.

نکته ادبی: 'خوار داشتن' به معنای آسان انگاشتن یا بی‌اهمیت دانستن است.

ازو بر تن من نیاید زیان نگردد به گفتار ایرانیان

از جانب او آسیبی به من نرسد و به حرف ایرانیان بدگمان نشود.

نکته ادبی: استفاده از 'ایرانیان' به عنوان نهاد تأثیرگذار بر رأی شاه.

بگفت این و پس دفتر زند خواست به سوگند بندوی رابند خواست

این را گفت و سپس دفتر زند (اوستا) را خواست تا بندوی را با سوگند پای‌بند کند.

نکته ادبی: 'زند' تفسیری بر کتاب اوستا و مقدس است.

چو بندوی بگرفت استا و زند چنین گفت کز کردگار بلند

وقتی بندوی کتاب مقدس را گرفت، چنین گفت که به خداوند بلندمرتبه سوگند...

نکته ادبی: 'استا' مخفف اوستا است.

مبیناد بندوی جز درد ورنج مباد ایمن اندر سرای سپنج

که اگر دروغ بگویم، بندوی جز درد و رنج نبیند و در این دنیای فانی آرامش نیابد.

نکته ادبی: 'سرای سپنج' استعاره از دنیای فانی و زودگذر.

که آنگه که خسرو بیاید زجای ببینم من او را نشینم ز پای

که آن زمان که خسرو بیاید، من او را ببینم و از پای ننشینم (تسلیم نشوم).

نکته ادبی: 'نشستن از پای' کنایه از تسلیم شدن یا دست از کار کشیدن است.

مگر کو به نزد تو انگشتری فرستد همان افسر مهتری

مگر اینکه او انگشتری و تاجِ پادشاهی‌اش را نزد تو بفرستد.

نکته ادبی: انگشتر و افسر، نمادهای قدرت و تأیید هویت در دربار بوده است.

چوبشنید بهرام سوگند او بدید آن دل پاک و پیوند او

وقتی بهرام سوگند او را شنید و آن دلِ ظاهراً پاک و پیوند (وفاداری) او را دید...

نکته ادبی: 'پیوند' در اینجا به معنای وفاداری و پیوستگی قلبی است.

بدو گفت کاکنون همه راز خویش بگویم بر افرازم آواز خویش

به او گفت اکنون راز خود را برایت می‌گویم و سخنم را آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: 'آواز بر افراشتن' کنایه از فاش‌گویی و اعتماد کردن است.

بسازم یکی دام چوبینه را بچاره فراز آورم کینه را

دامی برای چوبینه می‌سازم و با چاره‌جویی، انتقامِ کینه خود را می‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به نقشه شوم بهرام علیه رقیبش (چوبینه).

به زهراب شمشیر در بزمگاه بکوشش توانمش کردن تباه

در میدان بزم، با تیزی شمشیرم می‌توانم او را از میان بردارم.

نکته ادبی: 'زهراب شمشیر' کنایه از تیزی و کشندگی شمشیر است.

بدریای آب اندرون نم نماند که بهرام را شاه بایست خواند

آبی در دریا باقی نماند (کنایه از نابودی کامل) که لازم باشد او را شاه بنامند.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدتِ تصمیم به کشتن رقیب.

بدو گفت بندوی کای کاردان خردمند و بیدار و بسیاردان

بندوی به او گفت: ای فرد کاردان، خردمند و بسیار دانا.

نکته ادبی: ستایش ریاکارانه بندوی برای فریب بیشتر بهرام.

بدین زودی اندر جهاندار شاه بیاید نشیند برین پیشگاه

به زودی شاهِ جهان می‌آید و بر این جایگاه می‌نشیند.

نکته ادبی: 'پیشگاه' به معنای درگاه پادشاه یا جایگاه ویژه است.

تودانی که من هرچ گویم بدوی نپیچد ز گفتار این بنده روی

تو می‌دانی که هرچه به او بگویم، از فرمان این بنده روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: 'روی پیچیدن' کنایه از سرپیچی و مخالفت کردن است.

بخواهم گناهی که رفت از تو پیش ببخشد به گفتار من تاج خویش

آن گناهی که از تو پیش‌تر سر زده را طلب بخشش می‌کنم تا تاجش را به تو ببخشد.

نکته ادبی: تداوم مکرِ بندوی برای دلگرم کردن بهرام.

اگر خود برآنی که گویی همی به دل رای کژی نجویی همی

اگر واقعاً قصدِ درستی داشته باشی و در دلت رای کژی نداشته باشی...

نکته ادبی: 'رای کژ' کنایه از نیت بد و منحرف.

ز بند این دو پای من آزاد کن نخستین ز خسرو برین یادکن

مرا از این بند آزاد کن و ابتدا نزد خسرو از من یاد کن.

نکته ادبی: استفاده از افعال امری برای پیشبرد نقشه بندوی.

گشاده شود زین سخن راز تو بگوش آیدش روشن آواز تو

با این حرف، راز تو آشکار می‌شود و صدایت به گوش او می‌رسد.

نکته ادبی: 'روشن شدن راز' به معنای آشکار شدن نیت و پیام است.

چو بشنید بهرام شد تازه روی هم اندر زمان بند برداشت زوی

وقتی بهرام این را شنید، خرسند شد و همان لحظه بند را از پاهای او باز کرد.

نکته ادبی: 'تازه روی' کنایه از خوشحالی و رضایت خاطر است.

چو روشن شد آن چادر مشک رنگ سپیده بدو اندر آویخت چنگ

چون شبِ مشک‌فام گذشت و سپیده صبح سر برآورد...

نکته ادبی: استعاره از شب و روز با استفاده از صفات رنگی.

ببندوی گفت ارث دلم نشکند چو چوبینه امروز چوگان زند

بهرام به بندوی گفت اگر دلم نشکند، امروز چوبینه را در چوگان‌بازی شکست می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به بازی چوگان به عنوان نماد قدرت‌نمایی پهلوانان.

سگالیده ام دوش با پنج یار که از تارک او برآرمم دمار

دیشب با پنج یار همدست شدم تا جانِ او را بگیرم.

نکته ادبی: 'دمار از کسی برآوردن' کنایه از کشتن یا نابود کردن کسی است.

چوشد روز بهرام چوبینه روی به میدان نهاد و بچوگان و گوی

وقتی روز شد، بهرام چوبینه به میدان رفت و با چوگان و گوی مشغول شد.

نکته ادبی: توصیف فضای ورزش پهلوانی آن روزگار.

فرستاده آمد ز بهرام زود به نزدیک پور سیاوش چودود

فرستاده‌ای سریعاً از سوی بهرام نزد پسر سیاوش (که در متن بهرام چوبینه است) رفت.

نکته ادبی: تشبیه به 'دود' برای نشان دادن سرعت حرکت پیام‌رسان.

زره خواست و پوشید زیرقبای ز درگاه باسپ اندر آورد پای

زره خواست و زیر قبای خود پوشید و سوار بر اسب شد.

نکته ادبی: 'قبا' نوعی جامه مردانه کهن است.

زنی بود بهرام یل را نه پاک که بهرام را خواستی زیر خاک

بهرامِ یل زنی داشت که ناپاک بود و خواستارِ مرگِ او بود.

نکته ادبی: 'زیر خاک خواستن' کنایه از آرزوی مرگِ کسی را داشتن.

به دل دوست بهرام چوبینه بود که از شوی جانش پر از کینه بود

آن زن در دل دوستدار چوبینه بود و به دلیل کینه از همسرش، خواهان مرگ او بود.

نکته ادبی: تضاد میان عشقِ زن به رقیب و کینه نسبت به شوهر.

فرستاد نزدیک بهرام کس که تن را نگه دار و فریاد رس

کسی را نزد چوبینه فرستاد که مواظب خود باش و به داد خود برس.

نکته ادبی: 'فریاد رس' استغاثه و درخواست کمک اضطراری.

که بهرام پوشید پنهان زره برافگند بند زره را گره

که بهرام پنهانی زره پوشیده و گره‌های آن را محکم کرده است.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ آماده‌سازی برای یک توطئه.

ندانم که در دل چه دارد ز بد تو زو خویشتن دور داری سزد

نمی‌دانم چه نیت شومی در دل دارد، پس سزاوار است که از او دوری کنی.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم احتیاط در برابر توطئه.

چو بشنید چو بینه گفتار زن که با او همی گفت چوگان مزن

وقتی چوبینه سخن زن را شنید که می‌گفت در چوگان بازی مراقب باش...

نکته ادبی: اشاره به هشدار زن که مسیر داستان را عوض کرد.

هرآنکس که رفتی به میدان اوی چو نزدیک گشتی بچوگان و گوی

هر کسی که به میدان او می‌آمد و نزدیک می‌شد...

نکته ادبی: توصیفِ بازرسیِ پنهانیِ چوبینه از رقبا.

زدی دست بر پشت اونرم نرم سخن گفتن خوب و آواز گرم

با مهربانی دست به پشتِ او می‌کشید و با لحنی گرم صحبت می‌کرد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه با لمسِ بدن، می‌خواست زره پوشیدنِ دیگران را چک کند.

چنین تا به پور سیاوش رسید زره در برش آشکارا بدید

تا اینکه به پسر سیاوش رسید و زره را زیر لباسش دید.

نکته ادبی: نقطه اوج داستان و کشفِ خیانت بهرام.

بدو گفت ای بتر از خار گز به میدان که پوشد زره زیر خز

به او گفت ای بدتر از خارِ گز، چه کسی در بازی به میدان می‌آید و زیرِ لباسِ گرم، زره می‌پوشد؟

نکته ادبی: 'خار گز' استعاره از چیزی مزاحم، تیز و گزنده.

بگفت این و شمشیر کین برکشید سراپای او پاک بر هم درید

آن شخص این سخن را گفت و شمشیرِ خشمش را از نیام برکشید و سراپای دشمن را بی‌رحمانه قطعه‌قطعه کرد.

نکته ادبی: شمشیر کین استعاره از خشم و قهر است.

چوبندوی زان کشتن آگاه شد برو تابش روز کوتاه شد

وقتی بندوی از آن قتلِ بی‌رحمانه آگاه شد، روزگار بر او تیره گشت و سایه مرگ را بر سر خود حس کرد.

نکته ادبی: تابش روز کوتاه شد کنایه از وحشت و نزدیک شدنِ زمانِ مرگ است.

بپوشید پس جوشن و برنشست میان یلی لرزلرزان ببست

سپس زره پوشید و سوار بر اسب شد و با حالی لرزان و مضطرب، کمرِ خود را برای رفتن بست.

نکته ادبی: میان یلی لرزلرزان کنایه از شدتِ ترس و اضطراب است.

ابا چند تن رفت لرزان به راه گریزان شد از بیم بهرامشاه

بندوی با همراهیِ چند نفر، با هراس راهی شد و به دلیل ترس از بهرام‌شاه، پا به فرار گذاشت.

نکته ادبی: گریزان شد نشان‌دهنده تغییرِ وضعیت از موضع قدرت به ضعف است.

گرفت او ازان شهر راه گریز بدان تا نبینند ازو رستخیز

او از آن شهر راه گریز را پیش گرفت تا مبادا بهرام‌شاه او را ببیند و قیامت و آشوبی به پا کند.

نکته ادبی: رستخیز در اینجا استعاره از آشوب و جنگ است.

به منزل رسیدند و بفزود خیل گرفتند تازان ره اردبیل

آن‌ها به منزلگاهی رسیدند و بر تعدادِ همراهانشان افزوده شد و راهِ اردبیل را پیش گرفتند.

نکته ادبی: فزود خیل به معنای پیوستن نیروهای تازه نفس است.

زمیدان چو بهرام بیرون کشید همی دامن ازخشم در خون کشید

وقتی بهرام از میدان جنگ بیرون آمد، از شدت خشم گویی دامنِ خود را به خون آغشته بود.

نکته ادبی: دامن در خون کشیدن کنایه از شدتِ قهر و جنایت است.

ازان پس بفرمود مهر وی را که باشد نگهدار بندوی را

پس از آن، بهرام به مامور خود دستور داد که مراقبِ بندوی باشد و نگذارد فرار کند.

نکته ادبی: مهر در اینجا به معنای فرمان یا نشانِ سلطنتی برای ماموریت است.

ببهرام گفتند کای شهریار دلت را ببندوی رنجه مدار

به بهرام گفتند: ای پادشاه، دلت را برای بندوی پریشان و رنجه مکن.

نکته ادبی: رنجه مدار به معنای نگران نباش و خود را آزار نده است.

که اوچون ازین کشتن آگاه شد همانا که با باد همراه شد

زیرا به محض اینکه او از این قتل باخبر شد، مانند باد گریخت و ناپدید شد.

نکته ادبی: با باد همراه شد تشبیهی برای سرعتِ بسیار در فرار است.

پشیمان شد از کشتن یار خویش کزان تیره دانست بازار خویش

بهرام از کشتنِ آن یارِ خود پشیمان شد، چرا که متوجه شد این کار برای جایگاه و اعتبارش زیان‌بار بوده است.

نکته ادبی: تیره دانستن بازار خویش کنایه از بد دانستنِ عاقبتِ کار و لطمه به حیثیت است.

چنین گفت کنکس که دشمن ز دوست نداند مبادا ورا مغز و پوست

کنکسِ حکیم چنین گفت که کسی که دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی‌دهد، گویی عقل و خرد ندارد.

نکته ادبی: مغز و پوست تمثیلی برای عقل و ظاهر است.

یکی خفته بر تیغ دندان پیل یکی ایمن از موج دریای نیل

کسی که با بی‌خیالی بر لبه پرتگاه خطر خفته است و کسی که در برابر امواج سهمگین دریا ایمن نشسته، هر دو در معرض خطرند.

نکته ادبی: تیغ دندان پیل کنایه از نهایتِ خطر است.

دگر آنک بر پادشا شد دلیر چهارم که بگرفت بازوی شیر

همچنین کسی که در برابر پادشاه گستاخی می‌کند و کسی که پنجه در پنجه شیر می‌اندازد، هر دو کارشان به هلاکت می‌کشد.

نکته ادبی: بگرفت بازوی شیر کنایه از مبارزه با قوی‌دست است.

ببخشای برجان این هر چهار کزیشان بپیچد سر روزگار

بر جانِ این چهار گروه ببخشای و سخت نگیر، چرا که روزگارِ خودِ آنان نیز به دستِ حوادث خواهد چرخید.

نکته ادبی: بپیچد سر روزگار اشاره به ناپایداریِ دنیاست.

دگر هرک جنباند او کوه را بران یارگر خواهد انبوه را

هر کس که کوه را حرکت دهد، اگر بخواهد جمعیتِ انبوهی را به همراه خود بکشاند، کارش دشوار است.

نکته ادبی: جنباندنِ کوه کنایه از کارِ بسیار سخت و توان‌فرساست.

تن خویشتن را بدان رنجه داشت وزان رنج تن باد در پنجه داشت

کسی که بیهوده خود را به رنج می‌افکند، در واقع باد را در مشت گرفته است (کار بی‌حاصل می‌کند).

نکته ادبی: باد در پنجه داشتن کنایه از بیهودگی و کارِ ناممکن است.

بکشتی ویران گذشتن برآب به آید که بر کارکردن شتاب

اینکه بخواهی با کشتیِ شکسته از دریا بگذری، بهتر از آن است که در انجامِ کارها شتاب‌زده و عجول باشی.

نکته ادبی: تضاد میان شتاب و تدبیر را نشان می‌دهد.

اگر چشمه خواهی که بینی بچشم شوی خیره زو بازگردی بخشم

اگر بخواهی حقیقت را به چشمِ سر ببینی، ممکن است خیره شوی و سرگشته بازگردی.

نکته ادبی: چشمه در اینجا استعاره از حقیقت یا منبعِ جوشانِ آگاهی است.

کسی راکجا کور بد رهنمون بماند به راه دراز اندرون

کسی که راهنما و رهبرش کور باشد، لاجرم در بیراهه‌ها سرگردان خواهد ماند.

نکته ادبی: کور بودن رهنمون کنایه از جهالتِ پیشوایان است.

هرآنکس که گیرد بدست اژدها شد او کشته و اژدها زو رها

هر کس که بخواهد اژدها را با دست بگیرد، خودش کشته می‌شود و اژدها از دستش رها می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به کارِ بیهوده و خطرناک.

وگر آزمون را کسی خورد زهر ازان خوردنش درد و مرگست بهر

و اگر کسی برای امتحانِ زهر، آن را بنوشد، سرانجامش جز درد و مرگ چیزی نخواهد بود.

نکته ادبی: آزمون در اینجا به معنای تجربه‌ی بی‌محابا و نادانسته است.

نکشتیم بندوی را از نخست ز دستم رها شد در چاره جست

ما بندوی را از همان ابتدا نکشتیم و او از دستمان در رفت و به دنبال چاره‌جویی برای فرار گشت.

نکته ادبی: چاره جستن در اینجا به معنای راهِ فرار یافتن است.

برین کرده خویش باید گریست ببینیم تا رای یزدان بچیست

باید بر این خطای خود گریست، باید منتظر ماند و دید تقدیرِ الهی چه خواهد بود.

نکته ادبی: رای یزدان به معنای تقدیر و خواستِ خداوند است.

وزان روی بندوی و اندک سپاه چوباد دمان بر گرفتند راه

از سوی دیگر، بندوی با سپاهِ اندکش، مانند بادِ تند به سرعت راه خود را در پیش گرفت.

نکته ادبی: باد دمان کنایه از سرعت و بی‌پروایی است.

همی برد هرکس که بد بردنی براهی که موسیل بود ارمنی

هر کسی که باری داشت، با خود می‌برد، در راهی که به سمتِ موسیلِ ارمنی می‌رفت.

نکته ادبی: موسیل نام شخص و ارمنی هویتِ اوست.

بیابان بی راه و جای دده سرا پرده یی دید جایی زده

در بیابانی بی‌راهه و جایگاهِ حیوانات وحشی، چشمش به خیمه‌ای افتاد که در جایی برپا شده بود.

نکته ادبی: دده به معنای حیوان وحشی و درنده است.

نگه کرد موسیل بود ارمنی هم آب روان یافت هم خوردنی

نگاه کرد و دید که آنجا محلِ استقرارِ موسیلِ ارمنی است و هم آب و هم غذا در آنجا مهیاست.

نکته ادبی: آب روان و خوردنی نمادِ آسایش و امنیت است.

جهان جوی بندوی تنها برفت سوی خیمه ها روی بنهاد تفت

بندویِ دنیاجو که تنها مانده بود، با شتاب به سمتِ خیمه‌ها حرکت کرد.

نکته ادبی: تفت به معنای شتاب و عجله است.

چو مو سیل را دید بردش نماز بگفتند با او زمانی دراز

وقتی موسیل را دید، به او احترام گذاشت و مدتِ زیادی با او به گفتگو پرداخت.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای ادای احترام و کرنش است.

بدو گفت موسیل زایدر مرو که آگاهی آید تو را نوبنو

موسیل به او گفت: از اینجا نرو، که خبرهای تازه‌ای برایت خواهد رسید.

نکته ادبی: نوبنو به معنای تازه و پی‌درپی است.

که در روم آباد خسرو چه کرد همی آشتی نو کند گر نبرد

که خسرو در روم چه کرده است؛ آیا به دنبالِ صلح است یا دوباره قصدِ جنگ دارد؟

نکته ادبی: اشاره به وقایع سیاسی و نبرد خسرو پرویز.

چو بشنید بندوی آنجا بماند وزان دشت یاران خود رابخواند

بندوی که این را شنید، همان‌جا ماند و یارانِ خود را از آن دشت فراخواند.