شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۳

فردوسی
چو خورشید خنجر کشید از نیام پدید آمد آن مطرف زردفام
فرستاد و گردنکشان را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند
بهرجای کرسی زرین نهاد چوشاهان پیروز بنشست شاد
چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست ازشما ارجمند
ز شاهان ز ضحاک بتر کسی نیامد پدیدار بجویی بسی
که از بهر شاهی پدر را بکشت وزان کشتن ایرانش آمد بمشت
دگر خسرو آن مرد بیداد و شوم پدر را بکشت آنگهی شد بروم
کنون ناپدیدست اندر جهان یکی نامداری ز تخت مهان
که زیبا بود بخشش و بخت را کلاه و کمر بستن وتخت را
که دارید که اکنون ببندد میان بجا آورد رسم و راه کیان
بدارندهٔ آفتاب بلند که باشم شما را بدین یارمند
شنیدند گردنکشان این سخن که آن نامور مهتر افکند بن
نپیچید کس دل ز گفتار راست یکی پیرتر بود بر پای خاست
کجا نام او بود شهران گراز گوی پیرسر مهتری دیریاز
چنین گفت کای نامدار بلند توی در جهان تابوی سودمند
بدی گر نبودی جز از ساوه شاه که آمد بدین مرز ما با سپاه
ز آزادگان بندگان خواست کرد کجا در جهانش نبد هم نبرد
ز گیتی بمردی تو بستی میان که آن رنج بگذشت ز ایرانیان
سپه چاربار از یلان صدهزار همه گرد و شایستهٔ کارزار
بیک چوبه تیر تو گشتند باز برآسود ایران ز گرم و گداز
کنون تخت ایران سزاوار تست برین برگوا بخت بیدارتست
کسی کو بپیچد ز فرمان ما وگر دور ماند ز پیمان ما
بفرمانش آریم اگر چه گوست و گر داستان را همه خسروست
بگفت این و بنشست بر جای خویش خراسان سپهبد بیامد به پیش
چنین گفت کاین پیر دانش پژوه که چندین سخن گفت پیش گروه
بگویم که او از چه گفت این سخن جهانجوی و داننده مرد کهن
که این نیکویها ز تو یاد کرد دل انجمن زین سخن شاد کرد
ولیکن یکی داستانست نغز اگر بشنود مردم پاک مغز
که زر دشت گوید باستا و زند که هرکس که از کردگاربلند
بپیچد بیک سال پندش دهید همان مایهٔ سودمندش دهید
سرسال اگر بازناید به راه ببایدش کشتن بفرمان شاه
چو بر دادگر شاه دشمن شود سرش زود باید که بی تن شود
خراسان بگفت این و لب راببست بیامد بجایی که بودش نشست
ازان پس فرخ زاد برپای خاست ازان انجمن سر برآورد راست
چنین گفت کای مهتر سودمند سخن گفتن داد به گر پسند
اگر داد بهتر بود کس مباد که باشد به گفتار بی داد شاد
ببهرام گوید که نوشه بدی جهان را بدیدار توشه بدی
اگر ناپسندست گفتار ما بدین نیست پیروزگر یارما
انوشه بدی شاد تاجاودان زتو دور دست و زبان بدان
بگفت این و بنشست مرد دلیر خزروان خسرو بیامد چو شیر
بدو گفت اکنون که چندین سخن سراینده برنا و مرد کهن
سرانجام اگر راه جویی بداد هیونی برافگن بکردار باد
ممان دیر تا خسرو سرفراز بکوبد بنزد تو راه دراز
ز کار گذشته به پوزش گرای سوی تخت گستاخ مگذار پای
که تا زنده باشد جهاندار شاه نباشد سپهبد سزاوار گاه
وگر بیم داری ز خسرو به دل پی از پارس وز طیسفون برگسل
بشهر خراسان تن آسان بزی که آسانی و مهتری را سزی
به پوزش یک اندر دگر نامه ساز مگر خسرو آید برای تو باز
نه برداشت خسرو پی از جای خویش کجا زاد فرخ نهد پای پیش
سخن گفت پس زاد فرخ بداد که ای نامداران فرخ نژاد
شنیدم سخن گفتن مهتران که هستند ز ایران گزیده سران
نخستین سخن گفتن بنده وار که تا پهلوانی شود شهریار
خردمند نپسندد این گفت وگوی کزان کم شود مرد راآب روی
خراسان سخن برمنش وار گفت نگویم که آن با خرد بود جفت
فرخ زاد بفزود گفتار تند دل مردم پرخرد کرد کند
چهارم خزروان سالاربود که گفتار او با خرد یاربود
که تا آفرید این جهان کردگار پدید آمد این گردش روزگار
ز ضحاک تازی نخست اندرآی که بیدادگر بود و ناپاک رای
که جمشید برتر منش را بکشت به بیداد بگرفت گیتی بمشت
پر از درد دیدم دل پارسا که اندر جهان دیو بد پادشا
دگر آنک بد گوهر افراسیاب ز توران بدانگونه بگذاشت آب
بزاری سر نوذر نامدار بشمشیر ببرید و برگشت کار
سدیگر سکندر که آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز وبوم
چو دارای شمشیر زن را بکشت خور و خواب ایرانیان شد درشت
چهارم چو ناپاک دل خوشنواز که گم کرد زین بوم و بر نام و ناز
چو پیروز شاهی بلند اختری جهاندار وز نامداران سری
بکشتند هیتالیان ناگهان نگون شد سرتخت شاه جهان
کس اندر جهان این شگفتی ندید که اکنون بنوی به ایران رسید
که بگریخت شاهی چوخسرو زگاه سوی دشمنان شد ز دست سپاه
بگفت این و بنشست گریان بدرد ز گفتار او گشت بهرام زرد
جهاندیده سنباد برپای جست میان بسته وتیغ هندی بدست
چنین گفت کاین نامور پهلوان بزرگست و با داد و روشن روان
کنون تاکسی از نژادکیان بیاید ببندد کمر بر میان
هم آن به که این برنشیند بتخت که گردست و جنگاور و نیک بخت
سرجنگیان کاین سخنها شنید بزد دست و تیغ از میان برکشید
چنین گفت کز تخم شاهان زنی اگر باز یابیم در بر زنی
ببرم سرش را بشمشیر تیز زجانش برآرم دم رستخیز
نمانم که کس تاجداری کند میان سواران سورای کند
چوبشنید با بوی گرد ارمنی که سالار ناپاک کرد آن منی
کشیدند شمشیر و برخاستند یکی نو سخن دیگر آراستند
که بهرام شاهست و ماکهتریم سر دشمنان را بپی بسپریم
کشیده چو بهرام شمشیر دید خردمندی و راستی برگزید
چنین گفت کانکو ز جای نشست برآید بیازد به شمشیر دست
ببرم هم اندر زمان دست اوی هشیوار گردد سرت مست اوی
بگفت این و از پیش آزادگان بیامد سوی گلشن شادگان
پراگنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پر آژنگ و دل پرشکن

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از حماسه، ترسیم‌کننده جلسه‌ای سرنوشت‌ساز در میان بزرگان و سرداران ایرانی است که در دوره‌ای از ناامنی و فقدان پادشاهی مقتدر، گرد هم آمده‌اند تا درباره آینده سیاسی کشور و جانشینی پادشاه تصمیم‌گیری کنند. فضای حاکم بر این متن، فضایی مشورتی، سنگین و مملو از دغدغه‌های میهن‌پرستانه و دادخواهی است که در آن میان شور انقلابیِ ناشی از پیروزی‌های نظامی و ضرورتِ بازگشت به سنت‌های مشروع حکومتی، تنشی منطقی دیده می‌شود.

پیام اصلی متن، هشدار نسبت به عواقب بی‌عدالتی و تأکید بر جایگاه والای قانون و پادشاهی مشروع است. شاعر با یادآوری ظلم‌های شاهان گذشته و ستایش سرداران فاتح، در نهایت از زبان شخصیت‌های داستان، اهمیتِ پایبندی به پیمان‌ها و پرهیز از خودسری را یادآوری می‌کند تا ساختار کهن ایران‌شهر از هم نپاشد.

معنای روان

چو خورشید خنجر کشید از نیام پدید آمد آن مطرف زردفام

همان‌گاه که خورشید از افق سر برآورد و همچون خنجری از غلاف بیرون زد، آن پرده و فضای زردرنگِ طلوع (آسمان صبحگاهی) نمایان شد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع خورشید به خنجر برای نشان دادن صلابت و شروعی نو.

فرستاد و گردنکشان را بخواند برتخت شاهی به زانو نشاند

پادشاه (یا فرمانده) پیک فرستاد و بزرگان و گردنکشان را فراخواند و آنان را بر تخت پادشاهی، به نشانه احترام و تواضع، بر زانو نشاند.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای دلاوران و بزرگان که سری پرشور دارند.

بهرجای کرسی زرین نهاد چوشاهان پیروز بنشست شاد

در هر گوشه‌ای کرسی‌های زرین نهاد و همچون پادشاهان پیروزمند و شادمان بر جایگاه خود تکیه زد.

نکته ادبی: کرسی زرین نماد حشمت و جایگاه والای سیاسی است.

چنین گفت زان پس به بانگ بلند که هرکس که هست ازشما ارجمند

سپس با صدایی رسا و بلند این‌گونه سخن گفت که هر کس از شما که در این جمع بزرگوار و ارجمند است، بداند:

نکته ادبی: تأکید بر ابهت سخنران با استفاده از تعبیر بانگ بلند.

ز شاهان ز ضحاک بتر کسی نیامد پدیدار بجویی بسی

که در میان شاهان گذشته، کسی ستمکارتر از ضحاک در میان مردم دیده نشد.

نکته ادبی: ضحاک نماد تاریخی ستم و بیداد در متون حماسی ایران است.

که از بهر شاهی پدر را بکشت وزان کشتن ایرانش آمد بمشت

زیرا او برای رسیدن به مقام شاهی، پدر خود را کشت و با این جنایت، ایران را دچار آشوب و تشنج کرد.

نکته ادبی: کشتن پدر برای تاج و تخت، نشانه انحطاط اخلاقی در حکمرانی است.

دگر خسرو آن مرد بیداد و شوم پدر را بکشت آنگهی شد بروم

و همچنین آن خسروی که مردی ستمکار و شوم بود، پدر را کشت و سپس راهی روم شد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن درباره برخی شاهان که از مسیر داد خارج شدند.

کنون ناپدیدست اندر جهان یکی نامداری ز تخت مهان

اکنون در جهان کسی از بزرگان و نامداران پیدا نمی‌شود که شایسته تخت و تاج شاهی باشد.

نکته ادبی: نامداران به معنای پهلوانان و بزرگان تبار است.

که زیبا بود بخشش و بخت را کلاه و کمر بستن وتخت را

که وجودش برای بخشش (سخاوت) و بخت (اقبال) زیبا و برازنده باشد و بتواند کمر به خدمت ببندد و بر تخت بنشیند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کار بزرگ و پذیرش مسئولیت است.

که دارید که اکنون ببندد میان بجا آورد رسم و راه کیان

شما چه کسی را سراغ دارید که اکنون میان‌بندد (آماده شود) و رسم و راه پادشاهان کهن (کیانیان) را دوباره زنده کند؟

نکته ادبی: کیان جمع کی، به معنای پادشاهان سلسله کیانی که مظهر داد و شکوه بودند.

بدارندهٔ آفتاب بلند که باشم شما را بدین یارمند

به خداوندِ خورشیدِ بلند (خالق هستی) سوگند که من در این راه یار و پشتیبان شما خواهم بود.

نکته ادبی: اشاره به سوگند برای اثبات وفاداری و همراهی با بزرگان.

شنیدند گردنکشان این سخن که آن نامور مهتر افکند بن

دلاوران وقتی این سخنان را شنیدند که آن مهترِ نامور، سخن را به پایان رساند (و پی سخن را گرفت):

نکته ادبی: افکند بن کنایه از به پایان رساندن یا به نتیجه رساندن سخن است.

نپیچید کس دل ز گفتار راست یکی پیرتر بود بر پای خاست

کسی جرئت نکرد که از سخن حق روی برتابد؛ مردی کهنسال‌تر از میان جمع برخاست.

نکته ادبی: نپیچید دل در اینجا به معنای مخالفت نکردن یا منحرف نشدن از مسیر حق است.

کجا نام او بود شهران گراز گوی پیرسر مهتری دیریاز

که نام او شهران گراز بود؛ پهلوانی پیرسر (موی سپید) و مهتری که از دیرباز در میدان‌ها حضور داشت.

نکته ادبی: شهران گراز نام خاص است که به توصیف خوی دلاوری (مانند گراز) پیوند دارد.

چنین گفت کای نامدار بلند توی در جهان تابوی سودمند

او گفت ای مهتر بلندمرتبه، تو در این جهان برای ما مایه سود و برکت هستی.

نکته ادبی: تکرار صفت بلند برای تعظیم و تکریم مخاطب استفاده شده است.

بدی گر نبودی جز از ساوه شاه که آمد بدین مرز ما با سپاه

اگر ساوه شاه نبود که با سپاه خود به مرز ما حمله کرد، کار ما به اینجا نمی‌کشید.

نکته ادبی: ساوه شاه از شخصیت‌های تاریخی-حماسی است که با ایران درگیر بوده است.

ز آزادگان بندگان خواست کرد کجا در جهانش نبد هم نبرد

او (ساوه شاه) می‌خواست آزادگان ما را به بند بکشد، حال آنکه در جهان کسی یارای برابری با او را نداشت.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت نظامی دشمن برای بزرگداشت پیروزی بر او.

ز گیتی بمردی تو بستی میان که آن رنج بگذشت ز ایرانیان

تو با دلاوری و مردانگی خود قیام کردی و کمر بستی، تا رنج و سختیِ ایرانیان برطرف شود.

نکته ادبی: کمر بستن استعاره از آغاز قیام و فعالیت است.

سپه چاربار از یلان صدهزار همه گرد و شایستهٔ کارزار

سپاهی که چهار بار، هر بار صد هزار جنگجو داشت، همه پهلوان و آماده نبرد بودند.

نکته ادبی: اعداد در حماسه برای نشان دادن عظمت لشکر است.

بیک چوبه تیر تو گشتند باز برآسود ایران ز گرم و گداز

همه آن‌ها با یک تیراندازی تو شکست خوردند و عقب نشستند و ایران از گرمای جنگ و ناآرامی آسوده شد.

نکته ادبی: گرم و گداز کنایه از سختی، تلاطم و هیجان میدان جنگ است.

کنون تخت ایران سزاوار تست برین برگوا بخت بیدارتست

اکنون تخت پادشاهی ایران تنها شایسته توست و بختِ بیدار تو گواه این ادعاست.

نکته ادبی: بخت بیدار استعاره از اقبال بلند و هوشیاری سیاسی است.

کسی کو بپیچد ز فرمان ما وگر دور ماند ز پیمان ما

هر کس که از فرمان ما سرپیچی کند یا از پیمانی که بسته‌ایم دور بماند،

نکته ادبی: پیمان، عنصر حیاتی در تعاملات حماسی است.

بفرمانش آریم اگر چه گوست و گر داستان را همه خسروست

او را به فرمان تو می‌آوریم، حتی اگر فردی بسیار قدرتمند (گو) یا پادشاهی بزرگ باشد.

نکته ادبی: گو به معنای پهلوان و مرد قدرتمند است.

بگفت این و بنشست بر جای خویش خراسان سپهبد بیامد به پیش

این را گفت و نشست، سپس سپهبد خراسان به پیش آمد.

نکته ادبی: تغییر صحنه با حرکت سپهبد خراسان.

چنین گفت کاین پیر دانش پژوه که چندین سخن گفت پیش گروه

گفت این پیرِ دانش‌ پژوه که در حضور این گروه چنین سخنانی بر زبان راند،

نکته ادبی: دانش پژوه صفت پیر برای تأکید بر خردمندی اوست.

بگویم که او از چه گفت این سخن جهانجوی و داننده مرد کهن

باید بگویم که او از چه روی این سخن را گفت؛ او مردی جهان‌دیده و دانا و کهن‌سال است.

نکته ادبی: جهانجوی به معنای کسی است که دنیا دیده و تجربه کسب کرده است.

که این نیکویها ز تو یاد کرد دل انجمن زین سخن شاد کرد

که این خوبی‌ها و دلاوری‌ها را از تو یاد کرد و دلِ انجمن را از این سخنان شاد ساخت.

نکته ادبی: دل انجمن کنایه از خشنودی جمعی بزرگان است.

ولیکن یکی داستانست نغز اگر بشنود مردم پاک مغز

اما داستانی نغز و دقیق وجود دارد که اگر افراد خردمند بشنوند، در آن تأمل می‌کنند.

نکته ادبی: پاک‌مغز به معنای خردمند و هوشمند است.

که زر دشت گوید باستا و زند که هرکس که از کردگاربلند

که در کتاب‌های زرتشت (اوستا و زند) آمده است که هر کس از فرمان آفریدگار بلندمرتبه،

نکته ادبی: اشاره به منابع مذهبی زرتشتی برای تأیید حکم سیاسی.

بپیچد بیک سال پندش دهید همان مایهٔ سودمندش دهید

سرپیچی کرد، باید یک سال به او مهلت و پند دهید و همان دارایی‌اش را به او ببخشید (تا اصلاح شود).

نکته ادبی: آموزش و مهلت دادن به مخالفان، بخشی از عدالت حکومتی است.

سرسال اگر بازناید به راه ببایدش کشتن بفرمان شاه

اگر در پایان سال به راه راست بازنگشت، باید به فرمان شاه او را کشت.

نکته ادبی: مجازات نهایی برای حفظ نظم عمومی.

چو بر دادگر شاه دشمن شود سرش زود باید که بی تن شود

چون شاه دادگر دشمنی داشته باشد، باید سرش را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم برخورد قاطع با دشمنانِ پادشاهِ عادل.

خراسان بگفت این و لب راببست بیامد بجایی که بودش نشست

سپهبد خراسان این را گفت و سکوت کرد و به جایگاه خود بازگشت.

نکته ادبی: توصیف ادبِ حضور در مجلس بزرگان.

ازان پس فرخ زاد برپای خاست ازان انجمن سر برآورد راست

پس از او فرخ‌زاد برخاست و در آن انجمن قد برافراشت.

نکته ادبی: حرکت نمایشی و تأکیدی بر ابراز نظر.

چنین گفت کای مهتر سودمند سخن گفتن داد به گر پسند

گفت ای مهتر سودمند، سخن گفتن درباره عدالت، اگر پسندیده باشد،

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت و انصاف است.

اگر داد بهتر بود کس مباد که باشد به گفتار بی داد شاد

اگر عدالت بهتر است، پس هیچ‌کس نباید باشد که از سخنِ بی‌عدالتی شادمان شود.

نکته ادبی: تناقض ظاهری برای تأکید بر ضرورت عدالت.

ببهرام گوید که نوشه بدی جهان را بدیدار توشه بدی

به بهرام می‌گوید که همواره شاد و زنده باشی و برای جهان در زمان دیدارت توشه‌ای (برکت) باشی.

نکته ادبی: نوشه به معنای جاویدان و خوش‌بخت است.

اگر ناپسندست گفتار ما بدین نیست پیروزگر یارما

اگر سخن ما ناپسند است، بدان که خداوندِ پیروزی‌بخش، یاور ما نخواهد بود.

نکته ادبی: ارتباط میان سخن حق و نصرت الهی.

انوشه بدی شاد تاجاودان زتو دور دست و زبان بدان

تا ابد شاد باشی؛ از تو، زبان‌های بدگویان دور باد.

نکته ادبی: دعا برای حفظ پادشاه از گزند حسودان.

بگفت این و بنشست مرد دلیر خزروان خسرو بیامد چو شیر

این را گفت و نشست، آنگاه خزروانِ خسرو (از یاران خسرو) همچون شیری به پیش آمد.

نکته ادبی: شیر کنایه از شجاعت و هیبت گوینده است.

بدو گفت اکنون که چندین سخن سراینده برنا و مرد کهن

به او گفت اکنون که بزرگان جوان و پیر، سخنان بسیاری گفتند،

نکته ادبی: سراینده در اینجا به معنای کسی است که سخن می‌گوید و استدلال می‌کند.

سرانجام اگر راه جویی بداد هیونی برافگن بکردار باد

اگر سرانجام به دنبال راه عدالت هستی، سوار بر اسبی تندرو همچون باد شو و حرکت کن.

نکته ادبی: هیون به معنای اسب یا شتر تندرو است.

ممان دیر تا خسرو سرفراز بکوبد بنزد تو راه دراز

دیر مکن که خسروِ سرفراز، راه درازی را (به سوی تو) طی نکند و به جنگت نیاید.

نکته ادبی: هشدار درباره نزدیک شدن سپاه خسرو و نیاز به تدبیر فوری.

ز کار گذشته به پوزش گرای سوی تخت گستاخ مگذار پای

از کارهای گذشته پوزش بخواه و به سوی تخت پادشاهی با گستاخی و بی‌پروا قدم مگذار.

نکته ادبی: پوزش‌خواهی راهی برای جلوگیری از خونریزی بیشتر است.

که تا زنده باشد جهاندار شاه نباشد سپهبد سزاوار گاه

چرا که تا زمانی که شاهِ صاحب‌اختیار زنده است، هیچ سرداری شایسته تکیه زدن بر آن جایگاه (شاهی) نیست.

نکته ادبی: تأکید بر مشروعیتِ انحصاری شاه در تضاد با قدرت سرداران.

وگر بیم داری ز خسرو به دل پی از پارس وز طیسفون برگسل

اگر از خسرو بیم داری، از مناطق پارس و تیسفون پا پس بکش (و از آنجا دور شو).

نکته ادبی: تیسفون پایتخت ساسانیان است.

بشهر خراسان تن آسان بزی که آسانی و مهتری را سزی

در خراسان با آسودگی زندگی کن، چرا که لایق مهتری و آسایش هستی.

نکته ادبی: پیشنهاد مصالحه و کناره‌گیری از قدرت مرکزی برای حفظ جان.

به پوزش یک اندر دگر نامه ساز مگر خسرو آید برای تو باز

به نشانه پوزش‌خواهی نامه‌ای بنویس، شاید خسرو برای تو (و آشتی با تو) بازگردد.

نکته ادبی: نامه در این متون ابزار دیپلماسی است.

نه برداشت خسرو پی از جای خویش کجا زاد فرخ نهد پای پیش

خسرو از جای خود تکان نخورده است، تا فرخ‌زاد بخواهد پیشروی کند.

نکته ادبی: اشاره به توازن قدرت و عدم توانایی سردار در برابر شاه.

سخن گفت پس زاد فرخ بداد که ای نامداران فرخ نژاد

پس از آن، فرخ‌زاد درباره عدالت سخن گفت، ای نامدارانی که از نژاد والایی هستید.

نکته ادبی: دعوت به تفکر در مورد عدالت میان بزرگان حاضر در جلسه.

شنیدم سخن گفتن مهتران که هستند ز ایران گزیده سران

شنیدم که بزرگان و سران برگزیده ایران، گرد هم آمدند و با یکدیگر سخن می‌گفتند.

نکته ادبی: مهتران: بزرگان و سرداران. واژه گزیده به معنای برگزیده و نخبه است.

نخستین سخن گفتن بنده وار که تا پهلوانی شود شهریار

آنان ابتدا با لحنی فروتنانه (بنده‌وار) شروع به صحبت کردند تا ببینند چه کسی شایستگی پهلوانی و پادشاهی ایران را دارد.

نکته ادبی: بنده وار: صفت قیدی به معنای متواضعانه یا حاکی از بندگی و اطاعت.

خردمند نپسندد این گفت وگوی کزان کم شود مرد راآب روی

فرد خردمند چنین گفت‌وگوی بی‌پرده‌ای را نمی‌پسندد؛ چرا که این گونه سخن گفتن درباره پادشاهان، باعث بی‌آبرویی و کاهش منزلت آدمی می‌شود.

نکته ادبی: آبِ روی: کنایه از آبرو و حیثیت.

خراسان سخن برمنش وار گفت نگویم که آن با خرد بود جفت

سخنانِ فرد خراسانی، از روی نادانی و شتاب‌زدگی بود؛ نمی‌توان گفت که آن سخنان با خرد و تدبیر همراه بود.

نکته ادبی: برمنش: در اینجا به معنای کسی که نسنجیده و بی پروا سخن می‌گوید.

فرخ زاد بفزود گفتار تند دل مردم پرخرد کرد کند

فرخ‌زاد با سخنان تند خود، فضا را ملتهب کرد و دل‌های افراد خردمند حاضر در مجلس را به درد آورد.

نکته ادبی: کند کردن دل: کنایه از آزرده‌خاطر کردن و اندوهگین ساختن.

چهارم خزروان سالاربود که گفتار او با خرد یاربود

نفر چهارم، خزروانِ سالار بود که برخلاف دیگران، سخنانش با خرد و اندیشه همراه بود.

نکته ادبی: یار بودن: استعاره از همراهی و مطابقت داشتن.

که تا آفرید این جهان کردگار پدید آمد این گردش روزگار

او گفت از زمانی که پروردگار جهان را آفرید، این گردشِ روزگار و فراز و نشیب‌ها آغاز شد.

نکته ادبی: گردش روزگار: کنایه از ناپایداری دنیا و حوادث زمانه.

ز ضحاک تازی نخست اندرآی که بیدادگر بود و ناپاک رای

ابتدا از ضحاک تازی یاد کن که بیدادگر بود و اندیشه‌ای ناپاک و شرور داشت.

نکته ادبی: ناپاک رای: صفت برای کسی که نیت پلید و فکر شیطانی دارد.

که جمشید برتر منش را بکشت به بیداد بگرفت گیتی بمشت

همان کسی که جمشیدِ بلندمرتبه را به قتل رساند و با ستم بر جهان مسلط شد.

نکته ادبی: گیتی به مشت گرفتن: کنایه از تسلط کامل و ظالمانه بر جهان.

پر از درد دیدم دل پارسا که اندر جهان دیو بد پادشا

من دل‌های پاکان را پر از درد دیدم، چرا که در آن دوران، دیو (انسان بدطینت) پادشاه بود.

نکته ادبی: دیو: در متون حماسی اغلب نماد انسان شرور و بی‌خرد است.

دگر آنک بد گوهر افراسیاب ز توران بدانگونه بگذاشت آب

دیگری افراسیابِ بدگهر بود که از توران آمد و با ایران آن کرد که نباید می‌کرد (کنایه از تخریب و کشتار).

نکته ادبی: بدگوهر: کسی که ذات و اصل و نسب ناپاکی دارد.

بزاری سر نوذر نامدار بشمشیر ببرید و برگشت کار

او سرِ نوذرِ نامدار را به زاری و در عین بی‌رحمی با شمشیر برید و اوضاع جهان دگرگون شد.

نکته ادبی: برگشت کار: کنایه از تغییر اوضاع به سمت بدی و هرج و مرج.

سدیگر سکندر که آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز وبوم

سومین نفر، اسکندر بود که از روم آمد و این مرز و بوم (ایران) را به ویرانی کشاند.

نکته ادبی: مرز و بوم: اشاره به سرزمین ایران.

چو دارای شمشیر زن را بکشت خور و خواب ایرانیان شد درشت

زمانی که او دارا (داریوش) شمشیرزن را کشت، زندگی و آسایش ایرانیان تلخ و ناگوار شد.

نکته ادبی: خور و خواب درشت: کنایه از سلب آسایش و زندگی توأم با سختی.

چهارم چو ناپاک دل خوشنواز که گم کرد زین بوم و بر نام و ناز

چهارمین مورد، آن پادشاهِ (اشاره به فیروز یا شخصی دیگر) ناپاک‌دلی بود که خوشی و افتخارات این سرزمین را از بین برد.

نکته ادبی: بوم و بر: سرتاسر سرزمین.

چو پیروز شاهی بلند اختری جهاندار وز نامداران سری

همچنین پیروزشاه که دارای اختری بلند (بخت و اقبال) بود و بر سایر بزرگان برتری داشت.

نکته ادبی: بلند اختر: کسی که ستاره بختش درخشان است.

بکشتند هیتالیان ناگهان نگون شد سرتخت شاه جهان

هیتالیان ناگهان او را کشتند و تخت پادشاهی جهان سرنگون شد.

نکته ادبی: نگون شدن: کنایه از سقوط و نابودیِ قدرت.

کس اندر جهان این شگفتی ندید که اکنون بنوی به ایران رسید

کسی در جهان این شگفتی (مصیبت جدید) را ندیده بود که اکنون در دوران نو، دامن‌گیر ایران شده است.

نکته ادبی: شگفتی: در اینجا به معنای حادثه عجیب و ناگوار است.

که بگریخت شاهی چوخسرو زگاه سوی دشمنان شد ز دست سپاه

اینکه پادشاهی مانند خسرو از تخت گریخت و به خاطر خیانت سپاهیانش به سوی دشمنان پناه برد.

نکته ادبی: گاه: به معنای تخت پادشاهی.

بگفت این و بنشست گریان بدرد ز گفتار او گشت بهرام زرد

خزروان این سخنان را گفت و با اندوه فراوان نشست؛ از سخنان تلخ او، رنگ چهره بهرام زرد شد (تغییر حال داد).

نکته ادبی: زرد شدن: کنایه از ترس، خشم یا شرمساری.

جهاندیده سنباد برپای جست میان بسته وتیغ هندی بدست

سنبادِ جهان‌دیده از جای برخاست؛ در حالی که آماده رزم بود و تیغی هندی در دست داشت.

نکته ادبی: میان بسته: کنایه از آماده شدن برای جنگ یا کار مهم.

چنین گفت کاین نامور پهلوان بزرگست و با داد و روشن روان

چنین گفت که این پهلوان نامدار (بهرام)، بزرگ و دادگر و دارای اندیشه‌ای روشن است.

نکته ادبی: روشن روان: خردمند و آگاه.

کنون تاکسی از نژادکیان بیاید ببندد کمر بر میان

اکنون شایسته است کسی که از نژاد کیان است، برخیزد و کمر به خدمت ببندد.

نکته ادبی: کمر بر میان بستن: کنایه از آماده خدمت شدن یا پادشاهی را پذیرفتن.

هم آن به که این برنشیند بتخت که گردست و جنگاور و نیک بخت

بهتر آن است که همین فرد (بهرام) بر تخت بنشیند؛ چرا که او جنگاوری دلاور و نیک‌بخت است.

نکته ادبی: نیک بخت: خوش اقبال.

سرجنگیان کاین سخنها شنید بزد دست و تیغ از میان برکشید

سرانِ جنگاور که این سخنان را شنیدند، دست بر دست بردند و شمشیر از میان بیرون کشیدند.

نکته ادبی: تیغ از میان برکشیدن: آماده شدن برای درگیری و مخالفت با پیشنهاد.

چنین گفت کز تخم شاهان زنی اگر باز یابیم در بر زنی

گفتند اگر از تخمه و نژاد شاهان کسی را بیابیم، تو را زنده نخواهیم گذاشت.

نکته ادبی: تخم شاهان: نسل و تبار پادشاهان.

ببرم سرش را بشمشیر تیز زجانش برآرم دم رستخیز

سرش را با شمشیر تیز قطع می‌کنم و زندگی‌اش را به پایان می‌رسانم.

نکته ادبی: دم رستخیز: کنایه از لحظه مرگ و قیامت.

نمانم که کس تاجداری کند میان سواران سورای کند

اجازه نمی‌دهم که هیچ‌کس جز خاندان شاهی، تاج‌داری کند و در میان سواران فرمانروایی نماید.

نکته ادبی: سورای کردن: فرمانروایی و آقایی کردن.

چوبشنید با بوی گرد ارمنی که سالار ناپاک کرد آن منی

بویِ گردِ ارمنی وقتی این سخنان را شنید که آن سالارِ ناپاک (مخالف) چنین ادعایی کرد...

نکته ادبی: منی: به معنای تکبر و ادعای بیجا.

کشیدند شمشیر و برخاستند یکی نو سخن دیگر آراستند

شمشیرها را کشیدند و برخاستند و سخنی تازه (آهنگی نو برای درگیری) ساز کردند.

نکته ادبی: نو سخن دیگر آراستن: کنایه از تغییر فضا به سمت خشونت و فتنه.

که بهرام شاهست و ماکهتریم سر دشمنان را بپی بسپریم

گفتند که بهرام شاه است و ما کهترانِ او هستیم؛ ما سرِ دشمنان را به خاک خواهیم سپرد.

نکته ادبی: کهتریم: به معنای تابع و پیرو بودن.

کشیده چو بهرام شمشیر دید خردمندی و راستی برگزید

وقتی بهرام دید که شمشیرها کشیده شده است، راه خردمندی و راستی را در پیش گرفت.

نکته ادبی: خردمندی برگزیدن: انتخاب راه معقول.

چنین گفت کانکو ز جای نشست برآید بیازد به شمشیر دست

چنین گفت که هرکس از جای خود برخیزد و دست به شمشیر ببرد (و ساز مخالفت کوک کند)...

نکته ادبی: بیازد: دست دراز کردن و حمله کردن.

ببرم هم اندر زمان دست اوی هشیوار گردد سرت مست اوی

همان لحظه دستش را قطع می‌کنم تا سرِ مست و پرغرورش به هوشیاری و آگاهی برسد.

نکته ادبی: مستِ اوی: کنایه از غرور و بی‌خردی.

بگفت این و از پیش آزادگان بیامد سوی گلشن شادگان

این را گفت و از میانِ آزادگان (بزرگزادگان) خارج شد و به سمت گلستانِ شادی‌بخش رفت.

نکته ادبی: گلشن شادگان: محل استراحت و باغ شادمانه.

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن همه رخ پر آژنگ و دل پرشکن

آن انجمن بزرگ پراکنده شد؛ در حالی که همه چهره‌هایشان پر از چین و چروک (اندوه) و دل‌هایشان پر از غم و ناامیدی بود.

نکته ادبی: رخ پر آژنگ: کنایه از چهره‌ای که در اثر اندوه یا خشم درهم رفته است.