شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۱۰

فردوسی
وزان جایگه شد به پیش پدر دودیده پراز آب و پر خون جگر
چو روی پدر دید بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز
بدو گفت کاین پهلوان سوار که او را گزین کردی ای شهریار
بیامد چوشاهان که دارند فر سپاهی بیاورد بسیارمر
بگفتم سخن هرچ آمد ز پند برو پند من بر نبد سودمند
همه جنگ و پرخاش بدکام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی
بناکام رزمی گران کرده شد فراوان کس از اختر آزرده شد
زمن بازگشتند یکسر سپاه ندیدند گفتی مرا جزبه راه
همی شاه خوانند بهرام را ندیدند آغاز فرجام را
پس من کنون تا پل نهروان بیاورد لشکر چو کوهی گران
چوشد کاربی برگ بگریختم بدام بلا در نیاویختم
نگه کردم اکنون به سود و زیان نباشند یاور مگر تازیان
گر ای دون که فرمان دهد شهریار سواران تازی برم بی شمار
بدو گفت هرمز که این رای نیست که اکنون تو را پای برجای نیست
نباشند یاور تو را تازیان چوجایی نبینند سود و زیان
بدرد دل اندر تو را زار نیز بدشمن سپارند از بهر چیز
بدین کار پشت تو یزدان بود هما و از توبخت خندان بود
چو بگذاشت خواهی همی مرز وبوم از ایدر برو تازیان تا بروم
سخنهای این بندهٔ چاره جوی چو رفتی یکایک بقیصر بگوی
بجایی که دین است و هم وخواستست سلیح و سپاه وی آراستست
فریدونیان نیز خویش تواند چوکارت شود سخت پیش تواند
چو بشنید خسرو زمین بوس داد بسی بر نهان آفرین کرد یاد
ببندوی و گردوی و گستهم گفت که ما با غم و رنج گشتیم جفت
بسازید و یکسر بنه برنهید برو بوم ایران بدشمن دهید
بگفت این و از دیده آواز خاست که ای شاه نیک اختر و داد وراست
یکی گرد تیره برآمد ز راه درفشی درفشان میان سپاه
درفشی کجا پیکرش اژدهاست که چوبینه بر نهروان کرد راست
چوبشنید خسرو بیامد بدر گریزان برفت او ز پیش پدر
همی شد سوی روم برسان گرد درفشی پس پشت او لاژورد
بپیچید یال و بر و روی را نگه کرد گستهم و بند وی را
همی راندند آن دو تن نرم نرم خروشید خسرو به آوای گرم
همانا سران تان ز پیش آمدست که بدخواه تان همچو خویش آمدست
اگر نه چنین نرم راندن چراست که بهرام نزدیک پشت شماست
بدو گفت بندوی کای شهریار دلت را ببهرام رنجه مدار
کجا گرد ما را نبیند ز راه که دورست ز ایدر درفش سیاه
چنین است یارانت را گفت و گوی که ما را بدین تاختن نیست روی
چو چوبینه آید بایوان شاه هم آنگه به هرمز دهد تاج وگاه
نشیند چو دستور بردست اوی بدریا رسد کارگر شست اوی
بقیصر یکی نامه از شهریار نویسد که این بندهٔ نابکار
گریزان برفتست زین مرز وبوم نباید که آرام گیرد بروم
هم آنگه که او خویشتن کرد راست نژندی وکژی ازین بهر ماست
چو آید بران مرز بندش کنید دل شادمان را گزندش کنید
بدین بارگاهش فرستید باز ممانید تا گردد او سرفراز
ببندید هم در زمان با سپاه فرستید گریان بدین جایگاه
چنین داد پاسخ که از بخت بد سزد زین نشان هرچ بر ما رسد
سخنها درازست و کاری درشت به یزدان کنون باز هشتیم پشت
براند اسپ وگفت آنچ از خوب و زشت جهاندار برتارک ما نبشت
بباشد نگردد باندیشه باز مبادا که آید بدشمن نیاز
چو او برگذشت این دو بیدادگر ازو بازگشتند پر کینه سر
زراه اندر ایوان شاه آمدند پراز رنج و دل پرگناه آمدند
ز در چون رسیدند نزدیک تخت زهی از کمان باز کردند سخت
فگندند ناگاه در گردنش بیاویختند آن گرامی تنش
شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان توگفتی که هرمز نبد درجهان
چنین است آیین گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر
اگر مایه اینست سودش مجوی که درجستنش رنجت آید بروی
چوشد گردش روز هرمز بپای تهی ماند زان تخت فرخنده جای
هم آنگاه برخاست آواز کوس رخ خونیان گشت چون سندروس
درفش سپهبد هم آنگه ز راه پدید آمد اندر میان سپاه
جفا پیشه گستهم و بند وی تیز گرفتند زان کاخ راه گریز
چنین تا بخسرو رسید این دومرد جهانجوی چون دیدشان روی زرد
بدانست کایشان دو دل پر ز راز چرا از جهاندار گشتند باز
برخساره شد چون گل شنبلید نکرد آن سخن بر دلیران پدید
بدیشان چنین گفت کزشاه راه بگردید کامد بتنگی سپاه
بیابان گزینید وراه دراز مدارید یکسر تن از رنج باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از شاهنامه روایتگر لحظات بحرانی زندگی خسرو پرویز و گریختن او از چنگال توطئه‌هاست. خسرو در حالی که با اندوهی عمیق نزد پدر (هرمز) می‌رود، از سرکشی بهرام چوبینه و شکست‌های پی‌درپی سپاهیانش شکوه می‌کند. او که در تنگنای سیاسی قرار گرفته، قصد دارد از سپاهیان تازی یاری جوید، اما پدرش هرمز با خردمندی و دوراندیشی، این رای را ناپسند می‌شمارد و او را از ناپایداری عهد تازیان برحذر می‌دارد و راهی دیار روم می‌کند.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، سرشار از بیم و امید، خیانت و ناامنی است. خسرو در میانه‌ی دلهره از دشمنان و بدگمانی به یارانِ همراهش (بندوی و گستهم)، گرفتار جبر سرنوشت شده است. شاعر با هنرمندی، تنهایی یک پادشاه در تبعید و سنگینی بارِ مسئولیت و خیانت‌های درونی و بیرونی را به تصویر می‌کشد تا نشان دهد که چگونه تقدیر و دستِ روزگار، قهرمان را به مسیری ناخواسته می‌راند.

معنای روان

وزان جایگه شد به پیش پدر دودیده پراز آب و پر خون جگر

خسرو با دلی پر از غم و چشمانی اشک‌بار نزد پدرش آمد.

نکته ادبی: «جگر خون شدن» کنایه از اندوه فراوان و خشم است.

چو روی پدر دید بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز

وقتی چهره پدر را دید، به او ادای احترام کرد و مدتی طولانی در حضور او ماند.

نکته ادبی: «نماز» در اینجا به معنای تواضع و تعظیم در برابر بزرگان است.

بدو گفت کاین پهلوان سوار که او را گزین کردی ای شهریار

خسرو به پدر گفت: آن پهلوان سواری که تو او را به عنوان فرمانده انتخاب کردی،

نکته ادبی: «گزین کردن» به معنای برگزیدن و انتخاب کردن است.

بیامد چوشاهان که دارند فر سپاهی بیاورد بسیارمر

همانند پادشاهانی که دارای شکوه و جلال هستند، سپاهی بسیار انبوه با خود آورده است.

نکته ادبی: «فر» در اینجا به معنای شکوه و فره ایزدی است که نشانه پادشاهی است.

بگفتم سخن هرچ آمد ز پند برو پند من بر نبد سودمند

من هر چه اندرز و پند بود به او گفتم، اما نصیحت‌های من نزد او اثری نداشت.

نکته ادبی: «بر نبد» شکل کهن «نبود» است.

همه جنگ و پرخاش بدکام اوی که هرگز مبادا روان نام اوی

تمام فکر و آرزوی او جنگ و ستیز است؛ خدا کند که نامش هرگز باقی نماند.

نکته ادبی: «بدکام» به معنای کسی است که به دنبال رسیدن به خواسته‌های شوم خود است.

بناکام رزمی گران کرده شد فراوان کس از اختر آزرده شد

ناخواسته جنگی بزرگ درگرفت و بسیاری از مردم به خاطر بدشانسی و گردش روزگار آسیب دیدند.

نکته ادبی: «اختر» در اینجا به معنای طالع و سرنوشت است.

زمن بازگشتند یکسر سپاه ندیدند گفتی مرا جزبه راه

سپاهیان همگی از من روی برگرداندند و انگار کسی جز راه فرار پیش پای من نمی‌دید.

نکته ادبی: تکیه بر تنهایی قهرمان در میان سپاه.

همی شاه خوانند بهرام را ندیدند آغاز فرجام را

سپاهیان بهرام را شاه می‌خوانند و به عاقبت شوم این کار نمی‌اندیشند.

نکته ادبی: «آغاز فرجام» اشاره به دیدن عاقبت کار دارد.

پس من کنون تا پل نهروان بیاورد لشکر چو کوهی گران

پس از آن ماجرا، من تا پل نهروان عقب‌نشینی کردم، در حالی که او سپاهی عظیم چون کوهی استوار گرد آورده بود.

نکته ادبی: «بی‌برگ» در اینجا به معنای بی‌توشه و بی‌سلاح یا بی‌مایه است.

چوشد کاربی برگ بگریختم بدام بلا در نیاویختم

وقتی دیدم کار به سامان نیست و بی‌مایه شده‌ام، گریختم تا در دام بلا گرفتار نشوم.

نکته ادبی: «کار بی‌برگ شدن» کنایه از ناامیدی و بی‌نتیجه ماندن امور است.

نگه کردم اکنون به سود و زیان نباشند یاور مگر تازیان

اکنون که سود و زیان را می‌سنجم، می‌بینم که جز تازیان کسی نمی‌تواند یاری‌رسان من باشد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت و اضطرار در شرایط بحرانی.

گر ای دون که فرمان دهد شهریار سواران تازی برم بی شمار

اگر شاهنشاه اجازه دهد، سپاهیان تازی بسیاری را همراه خود خواهم کرد.

نکته ادبی: «دون» در اینجا به معنای «اگر» است.

بدو گفت هرمز که این رای نیست که اکنون تو را پای برجای نیست

هرمز به او گفت: این پیشنهاد درست نیست؛ چرا که تو اکنون جایگاه محکمی نداری.

نکته ادبی: «پای برجای نیستن» کنایه از تزلزل قدرت و موقعیت است.

نباشند یاور تو را تازیان چوجایی نبینند سود و زیان

تازیان یاور تو نخواهند بود، زیرا آن‌ها هر جا سود و زیانی نبینند، همراهی نمی‌کنند.

نکته ادبی: اشاره به خصلت منفعت‌طلبانه تازیان در دیدگاه سیاسی آن دوران.

بدرد دل اندر تو را زار نیز بدشمن سپارند از بهر چیز

آن‌ها در وقت سختی تو را به دشمن می‌فروشند و در رنج تو، دلسوزی نمی‌کنند.

نکته ادبی: «بدشمن سپارند از بهر چیز» اشاره به معامله‌گری سیاسی دارد.

بدین کار پشت تو یزدان بود هما و از توبخت خندان بود

در این کار پشت و پناه تو خداوند است و بخت و اقبال باید همراه تو باشد.

نکته ادبی: «هما» در اینجا به معنای همراه است که بخت با انسان یار باشد.

چو بگذاشت خواهی همی مرز وبوم از ایدر برو تازیان تا بروم

حال که می‌خواهی از این مرز و بوم بگذری، از اینجا برو تا به سرزمین روم برسی.

نکته ادبی: «اید» به معنای «اینجا» است.

سخنهای این بندهٔ چاره جوی چو رفتی یکایک بقیصر بگوی

سخن‌های این بنده چاره‌جو (خسرو) را وقتی به مقصد رسیدی، تک‌تک برای قیصر بازگو کن.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت دیپلماسی در شرایط تبعید.

بجایی که دین است و هم وخواستست سلیح و سپاه وی آراستست

در آنجا که دین، ثروت و قدرت هست، قیصر نیز سپاه و سلاحش را آماده کرده است.

نکته ادبی: «خواست» به معنای ثروت و مال دنیاست.

فریدونیان نیز خویش تواند چوکارت شود سخت پیش تواند

ایرانیان (فریدونیان) نیز خویشان تو هستند و هرگاه کار بر تو سخت شود، به یاری‌ات خواهند آمد.

نکته ادبی: فریدونیان اشاره به نژاد پادشاهان ایران دارد.

چو بشنید خسرو زمین بوس داد بسی بر نهان آفرین کرد یاد

خسرو چون سخنان پدر را شنید، زمین را بوسید و در نهان بسیار او را ستایش کرد.

نکته ادبی: «زمین‌بوس» نماد سپاسگزاری و احترام است.

ببندوی و گردوی و گستهم گفت که ما با غم و رنج گشتیم جفت

به بندوی و گردوی و گستهم گفت که ما اکنون با غم و رنج هم‌نشین شده‌ایم.

نکته ادبی: اشاره به نام شخصیت‌های همراه خسرو که بعدها نقش پیچیده‌ای در داستان دارند.

بسازید و یکسر بنه برنهید برو بوم ایران بدشمن دهید

ساز و برگ سفر را آماده کنید و این مرز و بوم ایران را به دشمن بسپارید.

نکته ادبی: «بن برنهادن» کنایه از ترک کردن و رها کردن است.

بگفت این و از دیده آواز خاست که ای شاه نیک اختر و داد وراست

این را گفت و از چشمانش اشک جاری شد و پدر را شاهی نیک‌اختر و عادل خواند.

نکته ادبی: «آواز خاست» کنایه از صدای گریه است.

یکی گرد تیره برآمد ز راه درفشی درفشان میان سپاه

ناگهان گرد و غباری تیره از راه برخاست و درفشی درخشان در میان سپاه نمایان شد.

نکته ادبی: گرد و غبار معمولاً نشانه نزدیک شدن سپاه و خطر است.

درفشی کجا پیکرش اژدهاست که چوبینه بر نهروان کرد راست

درفشی که نقش اژدها بر آن بود و چوبینه آن را در نهروان برافراشته بود.

نکته ادبی: اژدها در اساطیر نماد قدرت و هیبت است.

چوبشنید خسرو بیامد بدر گریزان برفت او ز پیش پدر

خسرو چون خبر را شنید، از در بیرون آمد و گریان از پیش پدر گریخت.

نکته ادبی: اشاره به لحظه جدایی دردناک و فرار.

همی شد سوی روم برسان گرد درفشی پس پشت او لاژورد

او چون گردبادی به سمت روم می‌رفت و درفشی لاجوردی پشت سرش در حرکت بود.

نکته ادبی: «برسان گرد» تشبیه به سرعت و شتاب است.

بپیچید یال و بر و روی را نگه کرد گستهم و بند وی را

خسرو صورت و اندام خود را پوشاند و با نگرانی به گستهم و بندوی نگریست.

نکته ادبی: «پیچیدن یال و بر» کنایه از پنهان شدن و تغییر ظاهر برای شناسایی نشدن است.

همی راندند آن دو تن نرم نرم خروشید خسرو به آوای گرم

آن دو تن به آرامی اسب می‌راندند و خسرو با صدایی گرم و مضطرب فریاد زد.

نکته ادبی: تضاد در حرکت: عجله خسرو و آرامش همراهان که نشانه خیانت احتمالی است.

همانا سران تان ز پیش آمدست که بدخواه تان همچو خویش آمدست

گویا بزرگان شما از پیش آمده‌اند، چرا که دشمن شما مانند خودتان (شما را می‌شناسد) به سمت ما می‌آید.

نکته ادبی: کنایه از نفوذی بودن یا همدستی اطرافیان با دشمن.

اگر نه چنین نرم راندن چراست که بهرام نزدیک پشت شماست

اگر این‌گونه آرام اسب نمی‌رانید، پس چرا بهرام این‌قدر به شما نزدیک است؟

نکته ادبی: شک و تردید خسرو نسبت به وفاداری همراهان.

بدو گفت بندوی کای شهریار دلت را ببهرام رنجه مدار

بندوی به او گفت: ای شاه، دلت را برای بهرام نگران و پر از رنج مکن.

نکته ادبی: «رنجه مدار» به معنای زحمت و نگرانی به خود راه مده.

کجا گرد ما را نبیند ز راه که دورست ز ایدر درفش سیاه

چرا که او از راه ما را نمی‌بیند، زیرا درفش سیاه او از اینجا بسیار دور است.

نکته ادبی: درفش سیاه نماد سپاه بهرام چوبینه است.

چنین است یارانت را گفت و گوی که ما را بدین تاختن نیست روی

اطرافیان شما چنین می‌گویند که ما توانایی رویارویی با این لشکرکشی را نداریم.

نکته ادبی: «تاختن» به معنای هجوم و حمله است.

چو چوبینه آید بایوان شاه هم آنگه به هرمز دهد تاج وگاه

چون چوبینه به ایوان شاه برسد، همان لحظه تاج و تخت را به هرمز بازخواهد گرداند.

نکته ادبی: این گفتار فریبکارانه اطرافیان برای آرام کردن خسرو است.

نشیند چو دستور بردست اوی بدریا رسد کارگر شست اوی

و مانند وزیری دست‌نشانده در کنار او می‌نشیند و به هدف اصلی خود می‌رسد.

نکته ادبی: «شست» در اینجا به معنای قلاب ماهیگیری یا کنایه از هدف‌گیری است.

بقیصر یکی نامه از شهریار نویسد که این بندهٔ نابکار

به قیصر نامه‌ای از طرف شاه می‌نویسند که این بنده نابکار (خسرو)،

نکته ادبی: توطئه اطرافیان برای بدنام کردن خسرو نزد قیصر روم.

گریزان برفتست زین مرز وبوم نباید که آرام گیرد بروم

گریزان از سرزمین خود رفته است و نباید به او در روم اجازه آرام گرفتن داد.

نکته ادبی: اشاره به تلاش آن‌ها برای منزوی کردن خسرو.

هم آنگه که او خویشتن کرد راست نژندی وکژی ازین بهر ماست

همان لحظه که اوضاع را به نفع خود سامان دادند، فهمیدیم که این بدبختی و کژی از جانب آن‌هاست.

نکته ادبی: «نژندی» به معنای اندوه و تیره‌روزی است.

چو آید بران مرز بندش کنید دل شادمان را گزندش کنید

چون به آن مرز رسید، او را به بند بکشید و دل شادش را با آزار و سختی تیره کنید.

نکته ادبی: دستور مستقیم برای خیانت و اسارت پادشاه.

بدین بارگاهش فرستید باز ممانید تا گردد او سرفراز

او را به این دربار بازگردانید و اجازه ندهید که به مقامی برسد.

نکته ادبی: اشاره به ترس آن‌ها از بازگشت قدرت خسرو.

ببندید هم در زمان با سپاه فرستید گریان بدین جایگاه

در همان لحظه او را با سپاهیان ببندید و گریان به این جایگاه بفرستید.

نکته ادبی: تأکید بر سرعت در اجرای توطئه.

چنین داد پاسخ که از بخت بد سزد زین نشان هرچ بر ما رسد

خسرو پاسخ داد که از بخت بد ماست که چنین سرنوشتی برایمان رقم خورده است.

نکته ادبی: «بد» در اینجا به معنای نامبارک بودن طالع است.

سخنها درازست و کاری درشت به یزدان کنون باز هشتیم پشت

سخن‌ها بسیار است و کار دشوار، اکنون پشت خود را به خدا سپرده‌ایم.

نکته ادبی: «باز هشتن پشت» کنایه از توکل کردن است.

براند اسپ وگفت آنچ از خوب و زشت جهاندار برتارک ما نبشت

اسب را راند و گفت آنچه از خوب و زشت بر ما می‌گذرد، خداوند بر پیشانی ما نوشته است.

نکته ادبی: «تارک» به معنای سر و در اینجا کنایه از پیشانی و تقدیر است.

بباشد نگردد باندیشه باز مبادا که آید بدشمن نیاز

تقدیر تغییر نمی‌کند؛ خدا کند که دشمن به ما نیاز پیدا نکند.

نکته ادبی: اشاره به جبر سرنوشت و آرزوی عدم نیاز به دشمن.

چو او برگذشت این دو بیدادگر ازو بازگشتند پر کینه سر

وقتی آن دو فردِ ستمکار از او گذشتند، پر از کینه و دشمنی به او پشت کردند.

نکته ادبی: «بیدادگر» اشاره به خیانتکاران و توطئه‌گران است.

زراه اندر ایوان شاه آمدند پراز رنج و دل پرگناه آمدند

آن‌ها به سمت ایوان شاه بازگشتند، در حالی که پر از رنج و گناه در دل بودند.

نکته ادبی: پایان‌بندی تلخ که نشان‌دهنده عمق فاجعه و خیانت است.

ز در چون رسیدند نزدیک تخت زهی از کمان باز کردند سخت

هنگامی که به نزدیکی تخت پادشاه رسیدند، زه‌های کمان‌های خود را با شدت کشیدند و برای حمله آماده شدند.

نکته ادبی: زه در اینجا علاوه بر معنای بند کمان، کنایه از آمادگی برای یک اقدام سرنوشت‌ساز و خشونت‌آمیز است.

فگندند ناگاه در گردنش بیاویختند آن گرامی تنش

ناگهان طنابی به گردنش انداختند و آن پیکر ارزشمند را با خفت و خواری آویختند و از پای درآوردند.

نکته ادبی: بیاویختند در سیاق متن، به معنای خفه کردن یا به دار آویختن است که مرگ او را رقم می‌زند.

شد آن تاج و آن تخت شاهنشهان توگفتی که هرمز نبد درجهان

آن تاج و تخت باشکوه شاهنشاهی از میان رفت؛ گویی که هرمز هرگز در این جهان وجود نداشته است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت توگفتی (انگار که) برای بیان سرعت زوال و محو شدن آثار پادشاهی به کار رفته است.

چنین است آیین گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر

آیین و رسم چرخ گردون این‌چنین است که گاهی کام‌رانی و خوشی می‌بخشد و گاهی تلخی و زهرِ نابودی نثار می‌کند.

نکته ادبی: گردنده دهر، استعاره‌ای از تقدیر و سرنوشت ناپایدار است.

اگر مایه اینست سودش مجوی که درجستنش رنجت آید بروی

اگر نتیجه و غایتِ این پادشاهی و قدرت همین است که دیدی، پس هرگز در پی آن نباش، چرا که در جست‌وجوی آن تنها رنج و عذاب نصیبت می‌شود.

نکته ادبی: مایه به معنای اصل و حقیقتِ یک امر است و در اینجا به ناپایداریِ ریشه‌ای قدرت اشاره دارد.

چوشد گردش روز هرمز بپای تهی ماند زان تخت فرخنده جای

وقتی که دوران فرمانروایی هرمز به پایان رسید، آن جایگاه خجسته و پادشاهی از وجود او خالی ماند.

نکته ادبی: گردش روز به معنای دوران زندگی یا حکومت است که به پایان می‌رسد.

هم آنگاه برخاست آواز کوس رخ خونیان گشت چون سندروس

همان لحظه بانگ طبل‌های جنگی برخاست و چهره آن قاتلان از ترس و دلهره، به زردی گرایید.

نکته ادبی: سندروس صمغی زرد رنگ است که در ادبیات کلاسیک برای توصیف چهره زردشده از ترس یا بیماری به کار می‌رود.

درفش سپهبد هم آنگه ز راه پدید آمد اندر میان سپاه

در همان لحظه، درفش و پرچم سپاه‌سالار در میان لشکر از دور پدیدار شد.

نکته ادبی: درفش نماد قدرت و حضور لشکر است که با آمدن آن، اوضاع دگرگون می‌شود.

جفا پیشه گستهم و بند وی تیز گرفتند زان کاخ راه گریز

گستهم و بندوی که پیشه‌شان جفا و ستم بود، از آن کاخ راه فرار را در پیش گرفتند.

نکته ادبی: جفاپیشه صفت مرکب به معنای کسی است که با ظلم و ستم خو گرفته است.

چنین تا بخسرو رسید این دومرد جهانجوی چون دیدشان روی زرد

زمانی که این دو نفر نزد خسرو رسیدند، او که در پی یافتن حقیقت جهان بود، رنگ‌پریده و دگرگون دیدشان.

نکته ادبی: جهانجوی لقب خسروپرویز است و در اینجا نشان‌دهنده فراست و هوشمندی اوست.

بدانست کایشان دو دل پر ز راز چرا از جهاندار گشتند باز

خسرو پی برد که آنان رازهای تلخی در دل دارند و بی‌دلیل نیست که از شاه جهان روی برگردانده‌اند.

نکته ادبی: دل پر ز راز بودن، کنایه از پنهان کردن یک عمل شوم یا خیانت بزرگ است.

برخساره شد چون گل شنبلید نکرد آن سخن بر دلیران پدید

چهره خسرو از خشم یا اندوه همچون گل شنبلید (زرد) شد، اما این سوءظن و راز را به روی آن جنگجویان نیاورد.

نکته ادبی: گل شنبلید گیاهی با گل‌های زرد است که تشبیه آن به چهره، نشان‌دهنده دگرگونی درونی و غم یا خشم فروخورده است.

بدیشان چنین گفت کزشاه راه بگردید کامد بتنگی سپاه

خسرو به آنان چنین گفت: از مسیر اصلی شاه کناره بگیرید، زیرا سپاه در سختی و تنگنا قرار دارد.

نکته ادبی: شاه راه به معنای مسیر اصلی یا راه شاهی است که اشاره به راه ارتباطی لشکر دارد.

بیابان گزینید وراه دراز مدارید یکسر تن از رنج باز

راه بیابان و مسیرهای دور و دراز را انتخاب کنید و ذره‌ای از رنج کشیدن در این راه کوتاهی نکنید.

نکته ادبی: این دستور خسرو، در واقع تبعید آنان و دور کردنشان از کانون قدرت برای جلوگیری از فتنه‌های بیشتر است.