شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۶

فردوسی
چوخواهرش بشنید کامد ز راه برادرش پر درد زان رزمگاه
بینداخت آن نامدار افسرش بیاورد فرمانبری چادرش
بیامد بنزد برادر دمان دلش خسته ازدرد و تیره روان
بدو گفت کای مهتر جنگجوی چگونه شدی پیش خسرو بگوی
گر او ازجوانی شود تیزوتند مگردان تو درآشتی رای کند
بخواهر چنین گفت بهرام گرد که او را زشاهان نباید شمرد
نه جنگی سواری نه بخشنده ای نه داناسری گر درخشنده یی
هنر بهتر از گوهر نامدار هنرمند باید تن شهریار
چنین گفت داننده خواهر بدوی که ای پرهنر مهتر نامجوی
تو را چند گویم سخن نشنوی به پیش آوری تندی وبدخوی
نگر تاچه گوید سخن گوی بلخ که باشد سخن گفتن راست تلخ
هرآنکس که آهوی تو باتوگفت همه راستیها گشاد ازنهفت
مکن رای ویرانی شهر خویش ز گیتی چو برداشتی بهرخویش
برین بریکی داستان زد کسی کجا بهره بودش ز دانش بسی
که خر شد که خواهد زگاوان سروی بیکباره گم کرد گوش وبروی
نکوهش مخواه از جهان سر به سر نبود از تبارت کسی تاجور
اگر نیستی درمیان این جوان نبودی من از داغ تیره روان
پدرزنده و تخت شاهی بجای نهاده تو اندر میان پیش پای
ندانم سرانجام این چون بود همیشه دو چشمم پر از خون بود
جز از درد و نفرین نجویی همی گل زهر خیره ببویی همی
چو گویند چوبینه بدنام گشت همه نام بهرام دشنام گشت
برین نیز هم خشم یزدان بود روانت به دوزخ به زندان بود
نگر تا جز از هرمز شهریار که بد درجهان مر تو را خواستار
هم آن تخت و آن کالهٔ ساوه شاه بدست آمد و برنهادی کلاه
چو زو نامور گشتی اندر جهان بجویی کنون گاه شاهنشهان
همه نیکوییها ز یزدان شناس مباش اندرین تاجور ناسپاس
برزمی که کردی چنین کش مشو هنرمند بودی منی فش مشو
به دل دیو را یار کردی همی به یزدان گنهگار گردی همی
چو آشفته شد هرمز وبردمید به گفتار آذرگشسپ پلید
تو را اندرین صبر بایست کرد نبد بنده را روزگارنبرد
چو او را چنان سختی آمد بروی ز بردع بیامد پسر کینه جوی
ببایست رفتن برشاه ند بکام وی آراستن گاه نو
نکردی جوان جز برای تو کار ندیدی دلت جز به روزگار
تن آسان بدی شاد وپیروزبخت چراکردی آهنگ این تاج وتخت
تودانی که ازتخمهٔ اردشیر بجایند شاهان برنا و پیر
ابا گنج وبا لشکر بی شمار به ایران که خواند تو را شهریار
اگر شهریاری به گنج وسپاه توانست کردن به ایران نگاه
نبودی جز از ساوه سالار چین که آورد لشکر به ایران زمین
تو راپاک یزدان بروبرگماشت بد او ز ایران و توران بگاشت
جهاندار تا این جهان آفرید زمین کرد و هم آسمان آفرید
ندیدند هرگز سواری چوسام نزد پیش او شیردرنده گام
چو نوذر شد از بخت بیدادگر بپا اندر آورد رای پدر
همه مهتران سام را خواستند همان تخت پیروزه آراستند
بران مهتران گفت هرگز مباد که جان سپهبد کند تاج یاد
که خاک منوچهر گاه منست سر تخت نوذر کلاه منست
بدان گفتم این ای برادر که تخت نیابد مگر مرد پیروزبخت
که دارد کفی راد وفر ونژاد خردمند و روشن دل و پر ز داد
ندانم که بر تو چه خواهد رسید که اندر دلت شد خرد ناپدید
بدو گفت بهرام کاینست راست برین راستی پاک یزدان گواست
ولیکن کنون کار ازین درگذشت دل و مغز من پر ز تیمار گشت
اگر مه شوم گر نهم سر بمرگ که مرگ اندر آید بپولاد ترگ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات روایتگر صحنه‌ای سرنوشت‌ساز و پرشور از تقابل عقلانیتِ یک خواهرِ خردمند و لجاجتِ یک سردارِ جاه‌طلب است. خواهر، در قامتِ یک مصلحِ دلسوز، می‌کوشد برادرش (بهرام) را از مسیرِ خطرناکِ طغیان علیه پادشاه و ویرانگریِ کشور بازدارد. او با زبانی تند و در عین حال مستدل، بهرام را از عواقبِ شومِ غرور، ناسپاسی نسبت به نعمات یزدان و پایمال‌کردنِ حقِ پادشاهانِ قانونی برحذر می‌دارد.

درونمایه اصلی این گفتار، نقدِ قدرت‌طلبیِ بی‌حکمت است. شاعر در این ابیات به ما می‌آموزد که مشروعیتِ فرمانروایی، نه در زر و زور، بلکه در هنر، دادگری، نژادِ نیک و حمایتِ یزدان است. این گفتگو هشداری است به انسان که هرگاه خرد را فدای خشم و هوای نفس کند، نامش به ننگ آلوده و سرانجامش تباهی خواهد بود؛ حقیقتی که حتی خودِ بهرام نیز در پایان به آن اعتراف می‌کند اما راهِ بازگشتی برایش نمانده است.

معنای روان

چوخواهرش بشنید کامد ز راه برادرش پر درد زان رزمگاه

وقتی خواهرش شنید که او از میدان جنگ بازگشته است، در حالی که از دیدنِ رنج و دردِ برادر برآشفته بود، به استقبالش آمد.

نکته ادبی: بافتارِ تاریخی: رزمگاه در اینجا میدان کارزار است.

بینداخت آن نامدار افسرش بیاورد فرمانبری چادرش

آن بانوی نامدار برای نشان‌دادنِ تواضع و احترام، کلاه‌خودِ جنگی خود را کنار گذاشت و با وقار و ادب، خود را پوشیده و آماده‌ی شنیدنِ سخن کرد.

نکته ادبی: افسر: تاج یا کلاه‌خود. کنایه از کنار گذاشتنِ غرورِ جنگی.

بیامد بنزد برادر دمان دلش خسته ازدرد و تیره روان

با قلبی آزرده و روانی تیره از غم، دمان و خروشان به نزد برادر آمد.

نکته ادبی: دمان: به معنای خروشان و با شتاب است.

بدو گفت کای مهتر جنگجوی چگونه شدی پیش خسرو بگوی

به او گفت: ای بزرگِ جنگجو، بگو که چگونه به خود جرأت دادی که در برابر پادشاه بایستی؟

نکته ادبی: خسرو: در اینجا اشاره به پادشاهِ وقت است.

گر او ازجوانی شود تیزوتند مگردان تو درآشتی رای کند

اگر پادشاه از روی جوانی رفتاری تند و تیز دارد، تو به خاطرِ آن، اندیشه‌ی صلح و آشتی را از سر بیرون نکن.

نکته ادبی: رای کردن: تصمیم گرفتن و اندیشیدن.

بخواهر چنین گفت بهرام گرد که او را زشاهان نباید شمرد

بهرامِ گرد (دلاور) به خواهرش پاسخ داد که این پادشاه چنان بی‌کفایت است که نباید او را در شمارِ شاهان آورد.

نکته ادبی: بهرام گرد: بهرامِ دلاور. این ترکیب صفتِ اوست.

نه جنگی سواری نه بخشنده ای نه داناسری گر درخشنده یی

او نه سواری جنگ‌دیده است، نه بخشنده‌ای کریم و نه خردمند و صاحب‌نظری که بتواند بدرخشد.

نکته ادبی: دانا سری: کسی که سرِ پر از دانایی دارد.

هنر بهتر از گوهر نامدار هنرمند باید تن شهریار

هنر و فضیلت از نژادِ نامدار برتر است و پادشاه باید به هنر آراسته باشد.

نکته ادبی: گوهر: در اینجا به معنای تبار و نژاد است.

چنین گفت داننده خواهر بدوی که ای پرهنر مهتر نامجوی

خواهرِ دانشمندش به او گفت: ای بزرگ‌زاده‌ی جویای نام،

نکته ادبی: نام‌جوی: کسی که در پیِ کسبِ نام و آوازه است.

تو را چند گویم سخن نشنوی به پیش آوری تندی وبدخوی

چند بار به تو پند بدهم که سخنِ حق را نمی‌شنوی و همواره تندی و بدخویی پیشه می‌کنی؟

نکته ادبی: بدخوی: اشاره به تندخویی و غرورِ بیجا.

نگر تاچه گوید سخن گوی بلخ که باشد سخن گفتن راست تلخ

ببین که سخن‌گوی بلخ چه می‌گوید؛ چرا که حقیقتِ راستین، گاهی تلخ است.

نکته ادبی: سخن‌گوی بلخ: اشاره به یک مرجعِ دانایی یا حکیمِ محلی.

هرآنکس که آهوی تو باتوگفت همه راستیها گشاد ازنهفت

هرکس که عیب‌هایت را به تو گفت، در واقع حقایقِ پنهان را آشکار کرد و خیرخواه توست.

نکته ادبی: آهو: در متون کهن به معنای عیب و نقص است.

مکن رای ویرانی شهر خویش ز گیتی چو برداشتی بهرخویش

به فکرِ ویرانیِ سرزمینِ خود مباش، حال که از دنیا بهره‌ی کافی برده‌ای و به جایگاه خوبی رسیده‌ای.

نکته ادبی: بهره: سهم یا جایگاه.

برین بریکی داستان زد کسی کجا بهره بودش ز دانش بسی

کسی که از دانش بهره‌ی فراوان داشت، داستانی در این باره گفته است:

نکته ادبی: داستان: به معنای تمثیل و ضرب‌المثل.

که خر شد که خواهد زگاوان سروی بیکباره گم کرد گوش وبروی

خَری که می‌خواست شاخ داشته باشد، در این آرزوی بیجا، گوش و صورتِ خود را نیز از دست داد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی کهن درباره طمعِ بیجا و از دست دادنِ داشته‌های اصلی.

نکوهش مخواه از جهان سر به سر نبود از تبارت کسی تاجور

از همه‌ی جهان تقاضای نکوهش و بدی نکن؛ چرا که از تبارِ تو تاکنون کسی تاج‌دار نبوده است (و این جایگاه را خدا به تو داده).

نکته ادبی: تاج‌ور: پادشاه.

اگر نیستی درمیان این جوان نبودی من از داغ تیره روان

اگر تو میانِ این جوانان نبودی، من از داغِ مرگِ تو چنین تیره‎‌روز نمی‌شدم.

نکته ادبی: تیره روان: غمگین و افسرده.

پدرزنده و تخت شاهی بجای نهاده تو اندر میان پیش پای

پدرت زنده است و تختِ شاهی برپاست، اما تو پیش‌دستی کرده و چشم به آن دوخته‌ای.

نکته ادبی: پیش پای نهاده: اشاره به دست‌اندازی به قدرتِ پادشاه.

ندانم سرانجام این چون بود همیشه دو چشمم پر از خون بود

نمی‌دانم عاقبتِ این کار چه می‌شود، اما همیشه از غمِ تو چشمانم گریان است.

نکته ادبی: پر از خون بودنِ چشم: کنایه از گریه‌ی شدید.

جز از درد و نفرین نجویی همی گل زهر خیره ببویی همی

تو جز دردسر و نفرین چیزی به دست نمی‌آوری و بیهوده در پیِ گلی هستی که جز خار (زهر) چیزی ندارد.

نکته ادبی: گلِ زهر: تمثیلی از نتیجه‌ی شومِ کارِ بد.

چو گویند چوبینه بدنام گشت همه نام بهرام دشنام گشت

وقتی بگویند که بهرام (مثلِ حیوانی) بدنام شد، تمامِ آوازه‌ی تو به دشنام تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: چوبینه: میمون؛ کنایه از حماقت و پستی.

برین نیز هم خشم یزدان بود روانت به دوزخ به زندان بود

در این کار، خشمِ خداوند نیز نهفته است و جانِ تو در دوزخ زندانی خواهد شد.

نکته ادبی: خشمِ یزدان: عواقب معنویِ گناه.

نگر تا جز از هرمز شهریار که بد درجهان مر تو را خواستار

به یاد آور که جز هرمزِ پادشاه، چه کسی در جهان تو را این‌گونه می‌خواست و به تو ارج می‌نهاد؟

نکته ادبی: خواستار: حامی و دوستدار.

هم آن تخت و آن کالهٔ ساوه شاه بدست آمد و برنهادی کلاه

آن تخت و ثروتِ ساوه شاه، به دستِ تو رسید و تو به خاطرِ آن، ادعای پادشاهی کردی.

نکته ادبی: کاله: اسباب و دارایی.

چو زو نامور گشتی اندر جهان بجویی کنون گاه شاهنشهان

چون به واسطه‌ی او (هرمز) در جهان نام‌آور شدی، حالا به فکرِ نشستن بر جایگاهِ شاهان افتاده‌ای؟

نکته ادبی: گاه: تخت و جایگاه.

همه نیکوییها ز یزدان شناس مباش اندرین تاجور ناسپاس

همه نیکی‌ها را از جانبِ خداوند بدان و در برابرِ این مقام که به تو رسیده، ناسپاس مباش.

نکته ادبی: ناسپاس: نمک‌نشناس.

برزمی که کردی چنین کش مشو هنرمند بودی منی فش مشو

به آن جنگی که کردی مغرور نشو؛ تو پیش از این هنرمند بودی، پس اسیرِ غرور (منی) مباش.

نکته ادبی: منی: غرور و خودبزرگ‌بینی.

به دل دیو را یار کردی همی به یزدان گنهگار گردی همی

تو داری دیوِ درون را یارِ خود می‌کنی و بدین ترتیب نزدِ خداوند گناهکار می‌شوی.

نکته ادبی: دیو: نمادِ پلیدی و خشم.

چو آشفته شد هرمز وبردمید به گفتار آذرگشسپ پلید

وقتی هرمز آشفته شد و فریاد کشید، به خاطرِ حرف‌های آن پلید (آذرگشسپ) بود.

نکته ادبی: آذرگشسپ: نام شخصیتی که مسبب اختلاف بود.

تو را اندرین صبر بایست کرد نبد بنده را روزگارنبرد

تو باید در برابرِ آن صبر می‌کردی، چرا که بنده نباید به جنگِ شاه برود.

نکته ادبی: روزگارِ نبرد: شرایطِ جنگیدن.

چو او را چنان سختی آمد بروی ز بردع بیامد پسر کینه جوی

وقتی آن سختی و تنگنا برای هرمز پیش آمد، بهرام از بردع (شهر) به قصدِ کینه‌جویی آمد.

نکته ادبی: بردع: شهری در قفقاز.

ببایست رفتن برشاه ند بکام وی آراستن گاه نو

تو می‌بایست به شاه وفادار می‌ماندی و جایگاهِ او را برایش حفظ می‌کردی.

نکته ادبی: گاهِ نو: کنایه از احیای پادشاهی.

نکردی جوان جز برای تو کار ندیدی دلت جز به روزگار

آن جوان (شاه) جز برای تو کاری نکرد و دلش جز به فکرِ تو نبود.

نکته ادبی: اشاره به حمایت‌های گذشته‌ی شاه از بهرام.

تن آسان بدی شاد وپیروزبخت چراکردی آهنگ این تاج وتخت

تو در رفاه و پیروزی بودی، چرا به فکرِ رسیدن به این تاج و تخت افتادی؟

نکته ادبی: تن‌آسان: در رفاه و آسایش.

تودانی که ازتخمهٔ اردشیر بجایند شاهان برنا و پیر

تو خود می‌دانی که از نسلِ اردشیر، شاهانِ جوان و پیرِ بسیاری برجا هستند.

نکته ادبی: تخمه: نژاد و نسل.

ابا گنج وبا لشکر بی شمار به ایران که خواند تو را شهریار

با وجودِ این همه گنج و لشکر، چه کسی تو را در ایران به عنوانِ پادشاه می‌پذیرد؟

نکته ادبی: شهریار: پادشاه.

اگر شهریاری به گنج وسپاه توانست کردن به ایران نگاه

اگر صرفاً با گنج و سپاه می‌شد ایران را اداره کرد،

نکته ادبی: نگاه کردن به ایران: یعنی اداره کردنِ کشور.

نبودی جز از ساوه سالار چین که آورد لشکر به ایران زمین

آن زمان ساوه شاهِ چین نبود که لشکر به ایران بکشد.

نکته ادبی: اشاره به حمله‌ی دشمنان که بهرام دفع کرد.

تو راپاک یزدان بروبرگماشت بد او ز ایران و توران بگاشت

خداوند تو را بر آن گمارد تا دشمنانِ ایران و توران را دفع کنی.

نکته ادبی: بگاشت: کاشتن یا قرار دادن.

جهاندار تا این جهان آفرید زمین کرد و هم آسمان آفرید

خداوندِ جهان که زمین و آسمان را آفرید، بر همه چیز آگاه است.

نکته ادبی: جهاندار: صفتی برای پروردگار.

ندیدند هرگز سواری چوسام نزد پیش او شیردرنده گام

مردم هرگز سواری مانندِ سام ندیدند که حتی شیرِ درنده هم جراتِ رویارویی با او را نداشت.

نکته ادبی: سام: پهلوانِ اساطیری.

چو نوذر شد از بخت بیدادگر بپا اندر آورد رای پدر

وقتی نوذر از روی بختِ بد بیدادگر شد، مردم از فرمانِ او سرپیچی کردند.

نکته ادبی: رایِ پدر: نظر و فرمانِ شاه.

همه مهتران سام را خواستند همان تخت پیروزه آراستند

همه بزرگان به سراغِ سام رفتند و تختِ پیروزه‌گونِ شاهی را برای او آراستند.

نکته ادبی: تختِ پیروزه: تختِ شاهی.

بران مهتران گفت هرگز مباد که جان سپهبد کند تاج یاد

سام به آن بزرگان گفت: هرگز مباد که منِ سپهبد، هوای تاج و تختِ پادشاهی در سر بپرورانم.

نکته ادبی: سپهبد: فرماندهِ لشکر.

که خاک منوچهر گاه منست سر تخت نوذر کلاه منست

زیرا تختِ منوچهر جایگاهِ من نیست و کلاهِ شاهیِ نوذر برازنده‌ی من نمی‌باشد.

نکته ادبی: اشاره به عدمِ طمعِ سام به قدرتِ موروثیِ دیگران.

بدان گفتم این ای برادر که تخت نیابد مگر مرد پیروزبخت

برادر جان، من برای همین این داستان را گفتم که بگویم تختِ شاهی جز نصیبِ مردِ پیروزبخت نمی‌شود.

نکته ادبی: پیروزبخت: کسی که بختِ یاری‌رسان دارد.

که دارد کفی راد وفر ونژاد خردمند و روشن دل و پر ز داد

کسی که دست‌ودلباز، دارای فرّ (شکوه) و نژاد، خردمند و روشن‌دل و دادگر باشد.

نکته ادبی: کفی راد: دستِ بخشنده.

ندانم که بر تو چه خواهد رسید که اندر دلت شد خرد ناپدید

نمی‌دانم عاقبتِ تو چه خواهد شد، چرا که خرد از دلِ تو رخت بربسته است.

نکته ادبی: ناپدید شدنِ خرد: کنایه از دیوانگی یا گمراهی.

بدو گفت بهرام کاینست راست برین راستی پاک یزدان گواست

بهرام به او گفت: آنچه می‌گویی راست است و خداوندِ پاک بر این راستی گواه است.

نکته ادبی: راست: حقیقت.

ولیکن کنون کار ازین درگذشت دل و مغز من پر ز تیمار گشت

اما دیگر کار از کار گذشته است و دل و ذهنِ من سرشار از اندوه و پریشانی شده است.

نکته ادبی: تیمار: اندوه و غم.

اگر مه شوم گر نهم سر بمرگ که مرگ اندر آید بپولاد ترگ

زیرا سرانجام، مرگ از طریق ضربه‌ای که بر کلاهخود فولادین وارد می‌شود، بر انسان غلبه خواهد کرد.

نکته ادبی: واژه 'ترگ' به معنای کلاهخود جنگی است و تقابل میان 'پولاد' که نماد مقاومت است و 'مرگ' که نماد نیستی است، برای تأکید بر اجتناب‌ناپذیری تقدیر به کار رفته است.