شاهنامه - پادشاهی خسرو پرویز

فردوسی

بخش ۵

فردوسی
رسیدند بهرام و خسرو بهم گشاده یکی روی و دیگر دژم
نشسته جهاندار بر خنگ عاج فریدون یل بود با فر وتاج
زدیبای زربفت چینی قبای چو گردوی پیش اندرون رهنمای
چو بندوی و گستهم بردست شاه چو خراد برزین زرین کلاه
هه غرقه در آهن و سیم و زر نه یاقوت پیدانه زرین کمر
چو بهرام روی شهنشاه دید شد از خشم رنگ رخش ناپدید
ازان پس چنین گفت با سرکشان که این روسپی زادهٔ بدنشان
زپستی و کندی بمردی رسید توانگر شد و رزمگه برکشید
بیاموخت آیین شاهنشهان بزودی سرآرم بدو برجهان
ببینید لشکرش راسر به سر که تا کیست زیشان یکی نامور
سواری نبینم همی رزم جوی که بامن بروی اندر آرند روی
ببیند کنون کار مردان مرد تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد
همان زخم گوپال وباران تیر خروش یلان بر ده ودار وگیر
ندارد به آوردگه پیل پای چومن با سپاه اندر آیم زجای
ز آواز من کوه ریزان شود هژبر دلاور گریزان شود
بخنجر بدریا بر افسون کنیم بیابان سراسر پرازخون کنیم
بگفت و برانگیخت ابلق زجای توگفتی شد آن باره پران همای
یکی تنگ آورد گاهی گرفت بدو مانده بد لشکر اندر شگفت
ز آورد گه شد سوی نهروان همی بود بر پیش فرخ جوان
تنی چند با او ز ایرانیان همه بسته برجنگ خسرو میان
چنین گفت خسرو که ای سرکشان ز بهرام چوبین که دارد نشان
بدو گفت گردوی کای شهریار نگه کن بران مرد ابلق سوار
قبایش سپید و حمایل سیاه همی راند ابلق میان سپاه
جهاندار چون دید بهرام را بدانستش آغاز و فرجام را
چنین گفت کان دودگون دراز نشسته بران ابلق سرفراز
بدو گفت گردوی که آری همان نبردست هرگز به نیکی گمان
چنین گفت کز پهلو کوژپشت بپرسی سخن پاسخ آرد درشت
همان خوک بینی و خوابیده چشم دل آگنده دارد تو گویی بخشم
بدیده ندیدی مر او را بدست کجا در جهان دشمن ایزدست
نبینم همی در سرش کهتری نیابد کس او را بفرمانبری
ازان پس به بندوی و گستهم گفت که بگشایم این داستان از نهفت
که گر خر نیاید به نزدیک بار توبار گران را بنزد خر آر
چو بفریفت چوبینه را نره دیو کجا بیند او راه گیهان خدیو
هرآن دل که از آز شد دردمند نیایدش کار بزرگان پسند
جز از جنگ چو بینه را رای نیست به دل ش اندرون داد را جای نیست
چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن نگه کرد باید ز سر تا ببن
که داندکه در جنگ پیروز کیست بدان سردگر لشکر افروز کیست
برین گونه آراسته لشکری بپرخاش بهرام یل مهتری
دژاگاه مردی چو دیو سترگ سپاهی بکردار درنده گرگ
گر ای دون که باشیم همداستان نباشد مرا ننگ زین داستان
بپرسش یکی پیش دستی کنم ازان به که در جنگ سستی کنم
اگر زو بر اندازه یابم سخن نوآیین بدیهاش گردد کهن
زگیتی یکی گوشه اورا دهم سپاسی ز دادن بدو برنهم
همه آشتی گردد این جنگ ما برین رزمگه جستن آهنگ ما
مرا ز آشتی سودمندی بود خرد بی گمان تاج بندی بود
چو بازارگانی کند پادشا ازو شاد باشد دل پارسا
بدو گفت گستهم کای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار
همی گوهر افشانی اندر سخن تو داناتری هرچ باید بکن
تو پردادی و بنده بیدادگر توپرمغزی و او پر از باد سر
چوبشنید خسرو بپیمود راه خرامان بیامد به پیش سپاه
بپرسید بهرام یل را ز دور همی جست هنگامهٔ رزم سور
ببهرام گفت ای سرافراز مرد چگونست کارت به دشت نبرد
تودرگاه را همچو پیرایه ای همان تخت ودیهیم را مایه ای
ستون سپاهی بهنگام رزم چوشمع درخشنده هنگام بزم
جهانجوی گردی و یزدان پرست مداراد دارنده باز از تودست
سگالیده ام روزگار تو را بخوبی بسیجیده کارتو را
تو را با سپاه تو مهمان کنم زدیدار تو رامش جان کنم
سپهدار ایرانت خوانم بداد کنم آفریننده را بر تو یاد
سخنهاش بشنید بهرام گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
هم از پشت آن باره بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز
چنین داد پاسخ مر ابلق سوار که من خرمم شاد وبه روزگار
تو را روزگار بزرگی مباد نه بیداد دانی ز شاهی نه داد
الان شاه چون شهریاری کند ورا مرد بدبخت یاری کند
تو را روزگاری سگالیده ام بنوی کمندیت مالیده ام
بزودی یکی دار سازم بلند دو دستت ببندم بخم کمند
بیاویزمت زان سزاوار دار ببینی ز من تلخی روزگار
چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید برخساره شد چون گل شنبلید
چنین داد پاسخ که ای ناسپاس نگوید چنین مرد یزدان شناس
چو مهمان بخوان توآید ز دور تو دشنام سازی بهنگام سور
نه آیین شاهان بود زین نشان نه آن سواران گردنکشان
نه تازی چنین کرد ونه پارسی اگر بشمری سال صدبار سی
ازین ننگ دارد خردمند مرد بگرد در ناسپاسی مگرد
چو مهمانت آواز فرخ دهد برین گونه بر دیو پاسخ دهد
بترسم که روز بد آیدت پیش که سرگشته بینمت بر رای خویش
تو را چاره بر دست آن پادشاست که زندست جاوید وفرانرواست
گنهکار یزدانی وناسپاس تن اندر نکوهش دل اندر هراس
مرا چون الان شاه خوانی همی زگوهر بیک سوم دانی همی
مگر ناسزایم بشاهنشهی نزیباست برمن کلاه مهی
چون کسری نیا وچوهرمز پدر کرا دانی ازمن سزاوارتر
ورا گفت بهرام کای بدنشان به گفتار و کردار چون بیهشان
نخستین ز مهمان گشادی سخن سرشتت بدوداستانت کهن
تو را با سخنهای شاهان چه کار نه فرزانه مردی نه جنگی سوار
الان شاه بودی کنون کهتری هم ازبندهٔ بندگان کمتری
گنه کارتر کس توی درجهان نه شاهی نه زیباسری ازمهان
بشاهی مرا خواندند آفرین نمانم که پی برنهی برزمین
دگرآنک گفتی که بداختری نزیبد تو را شاهی و مهتری
ازان گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو درپیش گاه
که ایرانیان بر تو بر دشمنند بکوشند و بیخت زبن برکنند
بدرند بر تنت بر پوست ورگ سپارند پس استخوانت بسگ
بدو گفت خسرو که ای بدکنش چراگتشه ای تند وبرتر منش
که آهوست بر مرد گفتار زشت تو را اندر آغاز بود این سرشت
ز مغز تو بگسست روشن خرد خنک نامور کو خرد پرودرد
هرآن دیو کاید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز
نخواهم که چون تو یکی پهلوان بتندی تبه گردد و ناتوان
سزد گر ز دل خشم بیرون کنی نجوشی وبر تیزی افسون کنی
ز دارندهٔ دادگر یادکن خرد را بدین یاد بنیاد کن
یکی کوه داری بزیر اندورن که گر بنگری برتر از بیستون
گر از تو یکی شهریار آمدی مغیلان بی بر ببار آمدی
تو را دل پراندیشه مهتریست ببینیم تا رای یزدان بچیست
ندانم که آمختت این بد تنی تو را با چنین کیش آهرمنی
هران کاین سخن با تو گوید همی به گفتار مرگ تو جوید همی
بگفت وفرود آمد از خنگ عاج ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج
بنالید و سر سوی خورشید کرد زیزدان دلش پرزامید کرد
چنین گفت کای روشن دادگر درخت امید از تو آید ببر
تو دانی که بر پیش این بنده کیست کزین ننگ بر تاج باید گریست
وزانجا سبک شد بجای نماز همی گفت با داور پاک راز
گر این پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تا نبندم میان
پرستنده باشم بتشکده نخواهم خورش جز زشیر دده
ندارم به گنج اندرون زر وسیم بگاه پرستش بپوشم گلیم
گر ای دون که این پادشاهی مراست پرستنده و ایمن و داد و راست
تو پیروز گردان سپاه مرا به بنده مده تاج وگاه مرا
اگرکام دل یابم این تاج واسپ بیارم دمان پیش آذرگشسپ
همین یاره وطوق واین گوشوار همین جامهٔ زر گوهرنگار
همان نیزده بدره دینار زرد فشانم برین گنبد لاژورد
پرستندگان رادهم ده هزار درم چون شوم برجهان شهریار
زبهرامیان هرک گردد اسیر به پیش من آرد کسی دستگیر
پرستنده فرخ آتش کنم دل موبد و هیربد خوش کنم
بگفت این وز خاک برپای خاست ستمدیده گویندهٔ بود راست
زجای نیایش بیامد چوگرد به بهرام چوبینه آواز کرد
که ای دوزخی بندهٔ دیو نر خرد دور و دور از تو آیین وفر
ستمگاره دیویست با خشم و زور کزین گونه چشم تو را کرد کور
بجای خرد خشم و کین یافتی زدیوان کنون آفرین یافتی
تو را خارستان شارستانی نمود یکی دوزخی بوستانی نمود
چراغ خرد پیش چشمت بمرد زجان و دلت روشنایی ببرد
نبودست جز جادوی پرفریب که اندر بلندی نمودت نشیب
بشاخی همی یازی امروز دست که برگش بود زهر وبارش کبست
نجستست هرگز تبار تواین نباشد بجوینده بر آفرین
تو را ایزد این فر و برزت نداد نیاری ز گرگین میلاد یاد
ایا مرد بدبخت وبیدادگر بنابودنیها گمانی مبر
که خرچنگ رانیست پرعقاب نپرد عقاب از بر آفتاب
به یزدان پاک وبتخت وکلاه که گر من بیابم تو را بی سپاه
اگر برزنم بر تو برباد سرد ندارمت رنجه زگرد نبرد
سخنها شنیدیم چندی درشت به پیروزگر بازهشتیم پشت
اگر من سزاوار شاهی نیم مبادا که در زیر دستی زیم
چنین پاسخش داد بهرام باز که ای بی خرد ریمن دیوساز
پدرت آن جهاندار دین دوست مرد که هرگز نزد برکسی باد سرد
چنو مرد را ارج نشناختی بخواری زتخت اندرانداختی
پس او جهاندار خواهی بدن خردمند و بیدار خواهی بدن
تو ناپاکی و دشمن ایزدی نبینی زنیکی دهش جزبدی
گر ای دون که هرمزد بیداد بود زمان و زمین زو بفریاد بود
تو فرزند اویی نباشد سزا به ایران و توران شده پادشا
تو را زندگانی نباید نه تخت یکی دخمه یی بس که دوری زبخت
هم ان کین هرمز کنم خواستار دگرکاندر ایران منم شهریار
کنون تازه کن برمن این داستان که از راستان گشت همداستان
که تو داغ بر چشم شاهان نهی کسی کو نهد نیز فرمان دهی
ازان پس بیابی که شاهی مراست ز خورشید تا برج ماهی مراست
بدو گفت خسرو که هرگز مباد که باشد بدرد پدر بنده شاد
نوشته چنین بود وبود آنچ بود سخن بر سخن چند باید فزود
تو شاهی همی سازی از خویشتن که گر مرگت آید نیابی کفن
بدین اسپ و برگستوان کسان یکی خسروی برزو نارسان
نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد یکی شهریاری میان پر زباد
بدین لشکر و چیز ونامی دروغ نگیری بر تخت شاهی فروغ
زتو پیش بودند کنداوران جهانجوی و با گرزهای گران
نجستند شاهی که کهتر بدند نه اندر خور تخت و افسر بدند
همی هرزمان سرفرازی بخشم همی آب خشم اندرآری بچشم
بجوشد همی برتنت بدگمان زمانه بخشم آردت هر زمان
جهاندار شاهی ز داد آفرید دگر از هنر وز نژاد آفرید
بدان کس دهد کو سزاوارتر خرددارتر هم بی آزارتر
الان شاه ما را پدر کرده بود کجا برمن ازکارت آزرده بود
کنون ایزدم داد شاهنشهی بزرگی و تخت و کلاه مهی
پذیرفتم این از خدای جهان شناسنده آشکار ونهان
بدستوری هرمز شهریار کجا داشت تاج پدر یادگار
ازان نامور پر هنر بخردان بزرگان وکارآزموده ردان
بدان دین که آورده بود از بهشت خردیافته پیرسر زردهشت
که پیغمبر آمد بلهراسپ داد پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد
هرآنکس که ما را نمودست رنج دگر آنک ازو یافتستیم گنج
همه یکسر اندر پناه منند اگر دشمن ار نیک خواه منند
همه بر زن وزاده بر پادشا نخوانیم کس را مگر پارسا
ز شهری که ویران شداندر جهان بجایی که درویش باشد نهان
توانگر کمن مرد درویش را پراگنده و مردم خویش را
همه خارستانها کنم چون بهشت پر از مردم و چارپایان وکشت
بمانم یکی خوبی اندر جهان که نامم پس از مرگ نبود نهان
بیاییم و دل را تو رازو کنیم بسنجیم ونیرو ببازو کنیم
چو هرمز جهاندار وباداد بود زمین و زمانه بدو شاد بود
پسر بی گمان از پدر تخت یافت کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت
تو ای پرگناه فریبنده مرد که جستی نخستین ز هرمز نبرد
نبد هیچ بد جز بفرمان تو وگر تنبل و مکر ودستان تو
گر ایزد بخواهد من از کین شاه کنم بر تو خورشید روشن سیاه
کنون تاج را درخور کار کیست چو من ناسزایم سزاوار کیست
بدو گفت بهرام کای مرد گرد سزا آن بود کز تو شاهی ببرد
چو از دخت بابک بزاد اردشیر که اشکانیان را بدی دار وگیر
نه چون اردشیر اردوان را بکشت بنیرو شد و تختش آمد بمشت
کنون سال چون پانصد برگذشت سر تاج ساسانیان سرد گشت
کنون تخت و دیهیم را روز ماست سرو کار با بخت پیروز ماست
چو بینیم چهر تو وبخت تو سپاه وکلاه تو وتخت تو
بیازم بدین کار ساسانیان چوآشفته شیری که گردد ژیان
زدفتر همه نامشان بسترم سر تخت ساسانیان بسپرم
بزرگی مر اشکانیان را سزاست اگر بشنود مرد داننده راست
چنین پاسخ آورد خسرو بدوی که ای بیهده مرد پیکار جوی
اگر پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو کیی درجهان
همه رازیان از بنه خود کنید دو رویند وز مردمی برچیند
نخست از ری آمد سپاه اندکی که شد با سپاه سکندر یکی
میان را ببستند با رومیان گرفتند ناگاه تخت کیان
ز ری بود ناپاکدل ماهیار کزو تیره شد تخم اسفندیار
ازان پس ببستند ایرانیان بکینه یکایک کمر بر میان
نیامد جهان آفرین را پسند ازیشان به ایران رسید آن گزند
کلاه کیی بر سر اردشیر نهاد آن زمان داور دستگیر
بتاج کیان او سزاوار بود اگر چند بی گنج ودینار بود
کنون نام آن نامداران گذشت سخن گفتن ماهمه بادگشت
کنون مهتری را سزاوار کیست جهان را بنوی جهاندار کیست
بدو گفت بهرام جنگی منم که بیخ کیان را زبن برکنم
چنین گفت خسرو که آن داستان که داننده یادآرد ازباستان
که هرگز بنادان وبی راه وخرد سلیح بزرگی نباید سپرد
که چون بازخواهی نیاید بدست که دارنده زان چیزگشتست مست
چه گفت آن خردمند شیرین سخن که گر بی بنانرا نشانی ببن
بفرجام کارآیدت رنج ودرد بگرد درناسپاسان مگرد
دلاور شدی تیز وبرترمنش ز بد گوهر آمد تو را بدکنش
تو را کرد سالار گردنکشان شدی مهتر اندر زمین کشان
بران تخت سیمین وآن مهرشاه سرت مست شد بازگشتی ز راه
کنون نام چوبینه بهرام گشت همان تخت سیمین تو را دام گشت
بران تخت برماه خواهی شدن سپهبد بدی شاه خواهی شدن
سخن زین نشان مرد دانا نگفت برآنم که با دیو گشتی تو جفت
بدو گفت بهرام کای بدکنش نزیبد همی بر تو جز سرزنش
تو پیمان یزدان نداری نگاه همی ناسزا خوانی این پیشگاه
نهی داغ بر چشم شاه جهان سخن زین نشان کی بود درنهان
همه دوستان بر تو بر دشمنند به گفتار با تو به دل بامنند
بدین کار خاقان مرا یاورست همان کاندر ایران وچین لشکرست
بزرگی من از پارس آرم بری نمانم کزین پس بود نام کی
برافرازم اندر جهان داد را کنم تازه آیین میلاد را
من از تخمهٔ نامور آرشم چو جنگ آورم آتش سرکشم
نبیره جهانجوی گرگین منم هم آن آتش تیز برزین منم
به ایران بران رای بد ساوه شاه که نه تخت ماند نه مهر وکلاه
کند با زمین راست آتشکده نه نوروز ماند نه جشن سده
همه بنده بودند ایرانیان برین بوم تا من ببستم میان
تو خودکامه را گر ندانی شمار بروچارصد بار بشمر هزار
زپیلان جنگی هزار و دویست که گفتی که بر راه برجای نیست
هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ من از پس خروشان چودیو سترگ
چنان دان که کس بی هنر درجهان بخیره نجوید نشست مهان
همی بوی تاج آید ازمغفرم همی تخت عاج آید از خنجرم
اگر با تو یک پشه کین آورد زتختت بروی زمین آورد
بدو گفت خسرو که ای شوم پی چرا یاد گرگین نگیری بری
که اندر جهان بود وتختش نبود بزرگی و اورنگ وبختش نبود
ندانست کس نام او در جهان فرومایه بد درمیان مهان
بیامد گرانمایه مهران ستاد بشاه زمانه نشان تو داد
زخاک سیاهت چنان برکشید شد آن روز برچشم تو ناپدید
تو را داد گنج وسلیح وسپاه درفش تهمتن درفشان چو ماه
نبد خواست یزدان که ایران زمین بویرانی آرند ترکان چین
تو بودی بدین جنگشان یارمند کلاهت برآمد بابر بلند
چو دارنده چرخ گردان بخواست که آن پادشا را شود کار راست
تو زان مایه مر خویشتن را نهی که هرگز ندیدی بهی و مهی
گرین پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو چه بندی میان
چواسکندری باید اندر جهان که تیره کند بخت شاهنشهان
توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک مبادی بگیتی جزاندر مغاک
زبی راهی وکارکرد تو بود که شد روز برشاه ایران کبود
نوشتی همان نام من بر درم زگیتی مرا خواستی کرد کم
بدی را تو اندر جهان مایه ای هم از بی رهان برترین پایه ای
هران خون که شد درجهان ریخته توباشی بران گیتی آویخته
نیابی شب تیره آن را بخواب که جویی همی روز در آفتاب
ایا مرد بدبخت بیدادگر همه روزگارت بکژی مبر
زخشنودی ایزد اندیشه کن خردمندی و راستی پیشه کن
که این بر من و تو همی بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد
که گوید کژی به از راستی بکژی چرا دل بیاراستی
چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست یکی بهر ازین پادشاهی تو راست
بدین گیتی اندر بزی شادمان تن آسان و دور از بد بدگمان
وگر بگذری زین سرای سپنج گه بازگشتن نباشی به رنج
نشاید کزین کم کنیم ارفزون که زردشت گوید بزند اندرون
که هرکس که برگردد از دین پاک زیزدان ندارد به دل بیم وباک
بسالی همی داد بایدش پند چو پندش نباشد ورا سودمند
ببایدش کشتن بفرمان شاه فکندن تن پرگناهش به راه
چو بر شاه گیتی شود بدگمان ببایدش کشتن هم اندر زمان
بریزند هم بی گمان خون تو همین جستن تخت وارون تو
کنون زندگانیت ناخوش بود وگر بگذری جایت آتش بود
وگر دیر مانی برین هم نشان سر از شاه وز داد یزدان کشان
پشیمانی آیدت زین کار خویش ز گفتار ناخوب و کردار خویش
تو بیماری وپند داروی تست بگوییم تا تو شوی تن درست
وگر چیزه شد بردلت کام ورشک سخن گوی تا دیگر آرم پزشک
پزشک تو پندست و دارو خرد مگر آز تاج از دلت بسترد
به پیروزی اندر چنین کش شدی وز اندیشه گنج سرکش شدی
شنیدی که ضحاک شد ناسپاس ز دیو و ز جادو جهان پرهراس
چو زو شد دل مهتران پر ز درد فریدون فرخنده با او چه کرد
سپاهت همه بندگان منند به دل زنده و مردگان منند
ز تو لختکی روشنی یافتند بدین سان سر از داد برتافتند
چومن گنج خویش آشکارا کنم دل جنگیان پرمدارا کنم
چو پیروز گشتی تو برساوه شاه برآن برنهادند یکسر سپاه
که هرگز نبینند زان پس شکست چو از خواسته سیر گشتند ومست
نباید که بردست من بر هلاک شوند این دلیران بی بیم وباک
تو خواهی که جنگی سپاهی گران همه نامداران و کنداوران
شود بوم ایران ازیشان تهی شکست اندر آید بتخت مهی
که بد شاه هنگام آرش بگوی سرآید مگر بر من این گفت وگوی
بدو گفت بهرام کان گاه شاه منوچهر بد با کلاه و سپاه
بدو گفت خسرو که ای بدنهان چودانی که او بود شاه جهان
ندانی که آرش ورا بنده بود بفرمان و رایش سرافکنده بود
بدو گفت بهرام کز راه داد تواز تخم ساسانی ای بد نژاد
که ساسان شبان وشبان زاده بود نه بابک شبانی بدو داده بود
بدو گفت خسرو که ای بدکنش نه از تخم ساسان شدی برمنش
دروغست گفتار تو سر به سر سخن گفتن کژ نباشد هنر
تو از بدتنان بودی وبی بنان نه از تخم ساسان رسیدی بنان
بدو گفت بهرام کاندر جهان شبانی ز ساسان نگردد نهان
ورا گفت خسرو که دارا بمرد نه تاج بزرگی بساسان سپرد
اگر بخت گم شد کجا شد نژاد نیاید ز گفتار بیداد داد
بدین هوش واین رای واین فرهی بجویی همی تخت شاهنشهی
بگفت و بخندید وبرگشت زوی سوی لشکر خویش بنهاد روی
زخاقانیان آن سه ترک سترگ که ارغنده بودند برسان گرگ
کجا گفته بودند بهرام را که ما روز جنگ از پی نام را
اگر مرده گر زنده بالای شاه بنزد تو آریم پیش سپاه
ازیشان سواری که ناپاک بود دلاور بد و تند و ناباک بود
همی راند پرخاشجوی و دژم کمندی ببازو و درون شست خم
چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج همی بود یازان بپرمایه تاج
بینداخت آن تاب داده کمند سرتاج شاه اندرآمد ببند
یکی تیغ گستهم زد برکمند سرشاه را زان نیامد گزند
کمان را بزه کرد بندوی گرد بتیر از هوا روشنایی ببرد
بدان ترک بدساز بهرام گفت که جز خاک تیره مبادت نهفت
که گفتت که با شاه رزم آزمای ندیدی مرا پیش اوبربپای
پس آمد بلشکر گه خویش باز روانش پر ازدرد وتن پرگداز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

رسیدند بهرام و خسرو بهم گشاده یکی روی و دیگر دژم

بهرام و خسرو به یکدیگر رسیدند؛ یکی (خسرو) با چهره‌ای گشاده و امیدوار، و دیگری (بهرام) با چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین.

نکته ادبی: «دژم» واژه‌ای کهن به معنای خشمگین و اندوهگین است.

نشسته جهاندار بر خنگ عاج فریدون یل بود با فر وتاج

خسرو که جهاندار بود، بر اسبی با زینِ عاج سوار بود؛ او همچون فریدون، یلی دلاور با شکوه و تاج پادشاهی بود.

نکته ادبی: «خنگ عاج» استعاره از اسبِ گران‌بها و اشرافی است.

زدیبای زربفت چینی قبای چو گردوی پیش اندرون رهنمای

قبایی از دیبای زربفت چینی بر تن داشت و گردوی در پیشاپیش او همچون راهنمایی حرکت می‌کرد.

نکته ادبی: «دیبای زربفت» پارچه‌ای نفیس و گران‌بهاست.

چو بندوی و گستهم بردست شاه چو خراد برزین زرین کلاه

بندویه و گستهم در کنار شاه بودند و خراد برزین نیز با کلاهی زرین در آن میان حضور داشت.

نکته ادبی: اشاره به همراهان و سرداران نزدیک خسروپرویز.

هه غرقه در آهن و سیم و زر نه یاقوت پیدانه زرین کمر

همه غرق در زره آهنین و تزیینات سیم و زر بودند، چنان‌که حتی یاقوت یا کمربند زرینشان هم در میان آن همه آهن پیدا نبود.

نکته ادبی: توصیفِ شکوهِ زره و تجهیزات نظامیِ اشرافی.

چو بهرام روی شهنشاه دید شد از خشم رنگ رخش ناپدید

وقتی بهرام چهره شاهنشاه را دید، از شدت خشم رنگ از رخسارش پرید.

نکته ادبی: «ناپدید شدن رنگ رخ» کنایه از تغییر چهره بر اثر خشم یا ترس است.

ازان پس چنین گفت با سرکشان که این روسپی زادهٔ بدنشان

پس از آن، خسرو رو به سردارانش کرد و گفت: این مردِ روسپی‌زاده‌ی بدذات،

نکته ادبی: «روسپی‌زاده» توهینی به تبار و نژاد بهرام است.

زپستی و کندی بمردی رسید توانگر شد و رزمگه برکشید

که از پستی و گمنامی به مردانگی و شهرت رسیده و ثروتمند شده و به میدان جنگ آمده است،

نکته ادبی: کنایه از اینکه بهرام شایستگی تبار پادشاهی ندارد.

بیاموخت آیین شاهنشهان بزودی سرآرم بدو برجهان

آیین شاهنشاهی را آموخته است؛ به‌زودی او را از هستی ساقط خواهم کرد.

نکته ادبی: «سرآرم بدو برجهان» کنایه از کشتن و نابود کردن است.

ببینید لشکرش راسر به سر که تا کیست زیشان یکی نامور

لشکرش را کاملاً زیر نظر بگیرید تا ببینید در میان آن‌ها چه کسی نام‌آور است.

نکته ادبی: توصیه به شناساییِ توانمندیِ دشمن.

سواری نبینم همی رزم جوی که بامن بروی اندر آرند روی

من هیچ سوار رزم‌جویی نمی‌بینم که بتواند در میدان نبرد با من روبرو شود.

نکته ادبی: ادعای شجاعت و نترس بودن.

ببیند کنون کار مردان مرد تگ اسپ وشمشیر وگرز نبرد

ببینید که اکنون قدرت مردانِ واقعی، سرعت اسب، شمشیر و گرز نبرد چگونه است.

نکته ادبی: «مردانِ مرد» کنایه از جنگجویان واقعی و آزموده است.

همان زخم گوپال وباران تیر خروش یلان بر ده ودار وگیر

و همچنین ضربات گرز و باران تیر و فریاد دلاوران در هنگام جنگ و نبرد را نظاره کنید.

نکته ادبی: «داد و گیر» کنایه از هیاهوی میدان جنگ و درگیری‌های فیزیکی است.

ندارد به آوردگه پیل پای چومن با سپاه اندر آیم زجای

وقتی من با سپاه به میدان می‌آیم، هیچ پیل‌تنی نمی‌تواند در آوردگاه در برابر من بایستد.

نکته ادبی: «پیل پای» کنایه از ایستادگی و مقاومت کردن است.

ز آواز من کوه ریزان شود هژبر دلاور گریزان شود

از بانگ و فریاد من کوه‌ها می‌لرزند و حتی شیر دلاور نیز از ترس پا به فرار می‌گذارد.

نکته ادبی: «هژبر» به معنای شیر است و اغراق در صدای بلند.

بخنجر بدریا بر افسون کنیم بیابان سراسر پرازخون کنیم

با خنجر، دریا را افسون (و دگرگون) می‌کنیم و بیابان را سراسر پر از خون خواهیم کرد.

نکته ادبی: تصویری اغراق‌آمیز از کشتار و قدرت نظامی.

بگفت و برانگیخت ابلق زجای توگفتی شد آن باره پران همای

این را گفت و اسب ابلق خود را به حرکت درآورد؛ تو گویی آن اسب، همایی پرنده بود.

نکته ادبی: تشبیه اسب به همای (پرنده اساطیری خوش‌یمن) برای نشان دادن سرعت.

یکی تنگ آورد گاهی گرفت بدو مانده بد لشکر اندر شگفت

او راهی را گرفت که برایش دشوار بود و لشکر (خسرو) از کار او در شگفت ماند.

نکته ادبی: «تنگ آوردگاه» کنایه از موقعیت دشوار یا مسیر سخت است.

ز آورد گه شد سوی نهروان همی بود بر پیش فرخ جوان

بهرام از میدان نبرد به سوی نهروان رفت و در مقابل آن جوانِ خجسته (خسرو) قرار داشت.

نکته ادبی: اشاره به موقعیت جغرافیایی و صف‌آرایی.

تنی چند با او ز ایرانیان همه بسته برجنگ خسرو میان

چند تن از ایرانیان نیز همراه او بودند که همگی برای جنگیدن با خسرو آماده بودند.

نکته ادبی: «بسته میان» کنایه از آمادگی برای جنگ است.

چنین گفت خسرو که ای سرکشان ز بهرام چوبین که دارد نشان

خسرو گفت: ای بزرگان، چه کسی نشانه‌ای از بهرام چوبین دارد؟

نکته ادبی: پرسش برای شناسایی موقعیت دشمن.

بدو گفت گردوی کای شهریار نگه کن بران مرد ابلق سوار

گردوی به او گفت: ای پادشاه، به آن مردی که سوار بر اسب ابلق است نگاه کن.

نکته ادبی: معرفی بهرام توسط گردوی.

قبایش سپید و حمایل سیاه همی راند ابلق میان سپاه

قبایش سپید و حمایلش سیاه است و در میان سپاه، اسب ابلق خود را می‌راند.

نکته ادبی: توصیف ظاهری بهرام چوبین.

جهاندار چون دید بهرام را بدانستش آغاز و فرجام را

خسرو چون بهرام را دید، از همان آغاز، پایانِ کار او را دانست.

نکته ادبی: کنایه از فراست شاهانه و پیش‌بینی سرنوشت بهرام.

چنین گفت کان دودگون دراز نشسته بران ابلق سرفراز

چنین گفت که آن مردِ سیه‌چرده‌ی بلندقامت، بر آن اسب ابلقِ سرافراز نشسته است.

نکته ادبی: «دودگون» استعاره از رنگ چهره تیره یا سبزه است.

بدو گفت گردوی که آری همان نبردست هرگز به نیکی گمان

گردوی به او گفت: آری، همان است که هرگز به نیکی و کار خیر فکر نکرده است.

نکته ادبی: تأیید هویت بهرام.

چنین گفت کز پهلو کوژپشت بپرسی سخن پاسخ آرد درشت

خسرو گفت: کسی که از پهلو گوژپشت است، اگر از او سؤالی بپرسی، پاسخی درشت و تند می‌دهد.

نکته ادبی: تحقیر ویژگی‌های جسمانی بهرام.

همان خوک بینی و خوابیده چشم دل آگنده دارد تو گویی بخشم

همان کسی که چشمانش مثل خوک خواب‌آلود است و دلش همیشه پر از خشم و کینه است.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ تحقیرآمیز برای بهرام.

بدیده ندیدی مر او را بدست کجا در جهان دشمن ایزدست

با چشمانت او را نبینی که در دست دارد، کسی که در جهان دشمنِ خداوند است.

نکته ادبی: تأکید بر دشمنیِ وی با حق و عدالت.

نبینم همی در سرش کهتری نیابد کس او را بفرمانبری

در سرش هیچ تواضعی نمی‌بینم و کسی هم نمی‌تواند او را به فرمانبری وادارد.

نکته ادبی: کنایه از غرور و سرکشی بهرام.

ازان پس به بندوی و گستهم گفت که بگشایم این داستان از نهفت

سپس به بندویه و گستهم گفت که من این راز (داستان) را برایتان آشکار می‌کنم.

نکته ادبی: تصمیم به بیان یک استراتژی یا پند.

که گر خر نیاید به نزدیک بار توبار گران را بنزد خر آر

که اگر خر به سمت بار نمی‌آید، تو بار سنگین را به نزد خر ببر.

نکته ادبی: تمثیلی معروف برای ضرورتِ انعطاف‌پذیری در راهبردها.

چو بفریفت چوبینه را نره دیو کجا بیند او راه گیهان خدیو

وقتی دیوی نادان، میمون (چوبینه) را فریب داد، او دیگر چگونه می‌تواند راه پادشاه جهان را ببیند؟

نکته ادبی: «چوبینه» اشاره تمسخرآمیز به نام بهرام (چوبین) و حماقت اوست.

هرآن دل که از آز شد دردمند نیایدش کار بزرگان پسند

هر دلی که از حرص و آز بیمار شده باشد، کارهای بزرگ و شایسته بزرگان را نمی‌پسندد.

نکته ادبی: تحلیل روان‌شناختی خسرو از انگیزه بهرام.

جز از جنگ چو بینه را رای نیست به دل ش اندرون داد را جای نیست

چوبینه جز به جنگ فکر نمی‌کند و در دلش جایی برای دادگری نیست.

نکته ادبی: نقد فقدان عدل در رفتار بهرام.

چوبر جنگ رفتن بسی شد سخن نگه کرد باید ز سر تا ببن

چون بحثِ جنگ بسیار شد، باید از سر تا بن (همه جوانب) آن را بررسی کرد.

نکته ادبی: دعوت به تعقل و تدبیر پیش از نبرد.

که داندکه در جنگ پیروز کیست بدان سردگر لشکر افروز کیست

چه کسی می‌داند که در این جنگ پیروز است و چه کسی لشکر را روشن و پیروز می‌کند؟

نکته ادبی: «لشکر افروز» استعاره از کسی که لشکر را درخشان و پیروز می‌سازد.

برین گونه آراسته لشکری بپرخاش بهرام یل مهتری

با این شرایطی که لشکری آراسته شده، باید با بهرام دلاور مبارزه کرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ مواجهه.

دژاگاه مردی چو دیو سترگ سپاهی بکردار درنده گرگ

او مردی است مانند دیوی بزرگ و سپاهش نیز همچون گرگی درنده است.

نکته ادبی: تشبیه بهرام به دیو و سپاهش به گرگ.

گر ای دون که باشیم همداستان نباشد مرا ننگ زین داستان

اگر ما با هم هم‌داستان باشیم (متحد باشیم)، ننگِ این جنگ دامن‌گیر من نمی‌شود.

نکته ادبی: اهمیت وحدت میان فرماندهان.

بپرسش یکی پیش دستی کنم ازان به که در جنگ سستی کنم

پیش‌دستی در گفتگو می‌کنم، چرا که از سستی در جنگ بهتر است.

نکته ادبی: اولویت‌بندیِ دیپلماسی بر جنگ‌افروزی.

اگر زو بر اندازه یابم سخن نوآیین بدیهاش گردد کهن

اگر از او سخنی معقول و به اندازه بشنوم، بدی‌هایش را فراموش می‌کنم.

نکته ادبی: آمادگی برای صلح در صورت انعطاف بهرام.

زگیتی یکی گوشه اورا دهم سپاسی ز دادن بدو برنهم

بخشی از جهان را به او می‌بخشم و برای این بخشش، از او سپاس‌گزار خواهم بود.

نکته ادبی: سیاستمداری و بزرگواری شاهانه برای جلوگیری از خونریزی.

همه آشتی گردد این جنگ ما برین رزمگه جستن آهنگ ما

شاید این جنگِ ما به صلح تبدیل شود؛ آهنگ و قصد ما در این میدان باید بر برقراری صلح باشد.

نکته ادبی: اشاره به هدفِ نهایی که صلح است.

مرا ز آشتی سودمندی بود خرد بی گمان تاج بندی بود

صلح برای من سودمندتر است، چرا که خرد همیشه همچون تاجی بر سر آدمی است.

نکته ادبی: «تاج بندی» کنایه از ارزشمندی و درخشش خرد.

چو بازارگانی کند پادشا ازو شاد باشد دل پارسا

وقتی پادشاهی همچون یک بازرگان (معامله‌گر) رفتار می‌کند، دلِ انسانِ پرهیزگار از این تدبیر شاد می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر سیاستِ مدارا.

بدو گفت گستهم کای شهریار انوشه بدی تا بود روزگار

گستهم به او گفت: ای پادشاه، تا روزگار باقی است، جاودان و زنده باشی.

نکته ادبی: دعای خیر و ستایش شاه.

همی گوهر افشانی اندر سخن تو داناتری هرچ باید بکن

تو در سخنانت گوهر می‌افشانی؛ تو داناتری، هر چه صلاح می‌دانی انجام بده.

نکته ادبی: واگذاری تصمیم نهایی به خرد شاه.

تو پردادی و بنده بیدادگر توپرمغزی و او پر از باد سر

تو سرشار از عدل هستی و او ستمگر؛ تو پرمغز و خردمندی و او پر از بادِ غرور است.

نکته ادبی: تضاد میان خردِ خسرو و غرورِ بهرام.

چوبشنید خسرو بپیمود راه خرامان بیامد به پیش سپاه

خسرو چون این را شنید، راه را پیمود و با وقار و خرامان به سمت لشکر آمد.

نکته ادبی: توصیفِ حرکتِ مقتدرانه و با وقارِ خسرو.

بپرسید بهرام یل را ز دور همی جست هنگامهٔ رزم سور

خسرو، بهرامِ دلاور را از دور فراخواند و در پی فرصتی برای آغاز نبرد و آزمودنِ او بود.

نکته ادبی: یل در اینجا به معنای پهلوان و قهرمان است. هنگامه به معنای غوغا و زمانِ مناسب برای نبرد است.

ببهرام گفت ای سرافراز مرد چگونست کارت به دشت نبرد

خسرو به او گفت: ای پهلوانِ بلندمرتبه، اوضاع و احوال تو در میدان جنگ چگونه است؟

نکته ادبی: سرافراز در اینجا صفتِ تحسین‌آمیز برای پهلوان است.

تودرگاه را همچو پیرایه ای همان تخت ودیهیم را مایه ای

تو برای دربارِ شاهی مانندِ زینتی ارزشمند هستی و برای تخت و تاج، مایه اقتدار و قوت می‌باشی.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و آرایه است که در اینجا استعاره از کارآمدیِ بهرام در دربار است.

ستون سپاهی بهنگام رزم چوشمع درخشنده هنگام بزم

تو در هنگامِ جنگ مانند ستونی استوار برای سپاه هستی و در زمانِ آسایش و جشن، چون شمعی درخشان، مجلس را روشنی می‌بخشی.

نکته ادبی: تقابلِ ستونِ سپاه (جنگ) و شمعِ بزم (آسایش) تضادی زیبا ایجاد کرده است.

جهانجوی گردی و یزدان پرست مداراد دارنده باز از تودست

تو پهلوانی جهان‌دیده و خداترس هستی، خداوندِ بخشنده هیچ‌گاه از تو دست برنمی‌دارد و تو را رها نمی‌کند.

نکته ادبی: گرد در اینجا به معنای پهلوان و جنگجو است.

سگالیده ام روزگار تو را بخوبی بسیجیده کارتو را

من سرنوشت و آینده‌ی تو را تدبیر کرده‌ام و برای بهبودِ کارِ تو، اقدامات لازم را فراهم آورده‌ام.

نکته ادبی: سگالیدن به معنای اندیشیدن و تدبیر کردن است.

تو را با سپاه تو مهمان کنم زدیدار تو رامش جان کنم

من تو و سپاهت را به مهمانی دعوت می‌کنم و از دیدنِ روی تو، جانم شاد و آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: رامش به معنای آرامش و شادمانی است.

سپهدار ایرانت خوانم بداد کنم آفریننده را بر تو یاد

تو را با عدالت به عنوان سپهبدِ ایران منصوب می‌کنم و به نامِ آفریدگار از تو یاد می‌کنم.

نکته ادبی: بداد در اینجا به معنای با عدل و راستی است.

سخنهاش بشنید بهرام گرد عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

بهرامِ پهلوان این سخنان را شنید، اما لجامِ اسبِ تندرو خود را کشید و واکنشی سرد نشان داد.

نکته ادبی: باره به معنای اسب است و تیزتگ یعنی تندرو.

هم از پشت آن باره بردش نماز همی بود پیشش زمانی دراز

او حتی از پشتِ اسبِ خود نیز به خسرو ادای احترام نکرد و مدت زیادی به همان حالتِ گستاخانه در برابرش ماند.

نکته ادبی: نماز بردن در اینجا به معنای تعظیم و ادای احترام است.

چنین داد پاسخ مر ابلق سوار که من خرمم شاد وبه روزگار

بهرامِ سوار بر اسبِ ابلق، این‌گونه پاسخ داد که: من خوشحال و شادمان هستم و روزگار بر وفقِ مرادِ من است.

نکته ادبی: ابلق اشاره به رنگِ اسب (دو رنگ) است.

تو را روزگار بزرگی مباد نه بیداد دانی ز شاهی نه داد

روزگارِ بزرگی بر تو مباد، چرا که تو نه رسمِ دادگری می‌دانی و نه مفهومِ پادشاهی را درک می‌کنی.

نکته ادبی: تضادِ داد و بیداد در اینجا برای نفیِ مشروعیتِ خسرو است.

الان شاه چون شهریاری کند ورا مرد بدبخت یاری کند

اگر کسی مثلِ تو بخواهد پادشاهی کند، فقط انسان‌های پست و بدبخت باید یاورِ او باشند.

نکته ادبی: الان شاه اشاره به نامِ بهرام است که در اینجا به طعنه به کار رفته.

تو را روزگاری سگالیده ام بنوی کمندیت مالیده ام

من سرنوشتِ تو را رقم زده‌ام و با کمندِ خود، تو را به سختی گرفتار خواهم کرد.

نکته ادبی: مالیدن در اینجا کنایه از در بند کشیدن و تحقیر کردن است.

بزودی یکی دار سازم بلند دو دستت ببندم بخم کمند

به زودی دارِ مجازاتی بلند برپا می‌کنم و دو دستِ تو را با پیچشِ کمندِ خود می‌بندم.

نکته ادبی: دار استعاره از وسیله‌ی اعدام و مجازات است.

بیاویزمت زان سزاوار دار ببینی ز من تلخی روزگار

تو را از آن دارِ سزاوار آویزان می‌کنم تا تلخیِ روزگار را از دستِ من بچشی.

نکته ادبی: تهدیدِ مستقیم که نشان از اوجِ کینه‌توزیِ بهرام دارد.

چو خسرو ز بهرام پاسخ شنید برخساره شد چون گل شنبلید

وقتی خسرو پاسخِ توهین‌آمیزِ بهرام را شنید، چهره‌اش از خشم و تعجب مانند گلِ زردِ شنبلید دگرگون شد.

نکته ادبی: گل شنبلید (شنبلیله) استعاره از تغییر رنگ چهره در اثر خشم یا پریشانی است.

چنین داد پاسخ که ای ناسپاس نگوید چنین مرد یزدان شناس

خسرو پاسخ داد: ای ناسپاس، مردی که خداشناس باشد، چنین سخنانِ زشتی بر زبان نمی‌آورد.

نکته ادبی: ناسپاس در اینجا کسی است که حقِ پادشاهی را نمی‌شناسد.

چو مهمان بخوان توآید ز دور تو دشنام سازی بهنگام سور

زمانی که مهمانی از راهِ دور به نزدِ تو می‌آید، آیا شایسته است که هنگامِ سور و شادی، دشنام و ناسزا بگویی؟

نکته ادبی: سور به معنای جشن و مهمانی است.

نه آیین شاهان بود زین نشان نه آن سواران گردنکشان

این رفتار، نه آیینِ شاهان است و نه رسمِ سوارانِ سرافراز و جوانمرد.

نکته ادبی: گردنکشان در اینجا به معنای پهلوانان و دلاوران است.

نه تازی چنین کرد ونه پارسی اگر بشمری سال صدبار سی

نه در رسمِ تازیان و نه در آیینِ پارسیان چنین رفتاری ندیده‌ایم، حتی اگر صدها سال تاریخ را جست‌وجو کنی.

نکته ادبی: اشاره به کهن‌الگوهای فرهنگی در ایران باستان.

ازین ننگ دارد خردمند مرد بگرد در ناسپاسی مگرد

مردِ خردمند از چنین رفتاری شرم دارد، پس پیرامونِ ناسپاسی و بدرفتاری مگرد.

نکته ادبی: ننگ داشتن کنایه از عار دانستنِ رفتارِ زشت است.

چو مهمانت آواز فرخ دهد برین گونه بر دیو پاسخ دهد

وقتی مهمانت تو را با احترام صدا می‌زند، پاسخِ دیوانه‌وار دادن به او شایسته نیست.

نکته ادبی: فرخ در اینجا به معنای مبارک و گرامی است.

بترسم که روز بد آیدت پیش که سرگشته بینمت بر رای خویش

بیم آن دارم که سرانجامِ بدی در انتظارت باشد و تو را سرگشته و حیران در میانِ افکارِ نادرستِ خود ببینم.

نکته ادبی: رای در اینجا به معنای نظر و تصمیم است.

تو را چاره بر دست آن پادشاست که زندست جاوید وفرانرواست

مجازاتِ تو به دستِ همان پادشاهِ حقیقی (خداوند) است که جاویدان و فرمانروای مطلق است.

نکته ادبی: پادشاست در اینجا اشاره به پروردگار است.

گنهکار یزدانی وناسپاس تن اندر نکوهش دل اندر هراس

تو گناهکارِ در برابرِ خدا و ناسپاس هستی، به همین دلیل بدنت در عذاب و دلت در هراس است.

نکته ادبی: تن در نکوهش بودن کنایه از گرفتاری و رسوایی است.

مرا چون الان شاه خوانی همی زگوهر بیک سوم دانی همی

اگر مرا با نامِ الان‌شاه خطاب می‌کنی، گویی گوهر و تبارِ مرا نادیده می‌گیری.

نکته ادبی: گوهر به معنای تبار و نژاد است.

مگر ناسزایم بشاهنشهی نزیباست برمن کلاه مهی

آیا من برای پادشاهی نالایق هستم؟ آیا کلاهِ شاهی بر سرِ من زیبا نیست؟

نکته ادبی: کلاهِ مهی استعاره از تاجِ پادشاهی است.

چون کسری نیا وچوهرمز پدر کرا دانی ازمن سزاوارتر

وقتی کسری (انوشیروان) نیاکانِ من است و هرمز پدرِ من، چه کسی از من برای پادشاهی سزاوارتر است؟

نکته ادبی: ذکرِ تبارِ شاهی برای اثباتِ مشروعیت.

ورا گفت بهرام کای بدنشان به گفتار و کردار چون بیهشان

بهرام به او گفت: ای بدسیرت، تو در گفتار و کردار مانندِ بیخردان هستی.

نکته ادبی: بیهشان به معنای کم‌خردان و نادانان است.

نخستین ز مهمان گشادی سخن سرشتت بدوداستانت کهن

ابتدا تو سخن از مهمانی زدی، اما سرشتِ تو پست است و داستان‌های کهنِ تو نیز نشان از همین دارد.

نکته ادبی: سرشت به معنای ذات و طبیعتِ درونی است.

تو را با سخنهای شاهان چه کار نه فرزانه مردی نه جنگی سوار

تو را با سخنوریِ شاهان چه کار است؟ نه فردِ خردمندی هستی و نه سوارِ جنگجویی که لیاقت داشته باشی.

نکته ادبی: فرزانه به معنای دانا و خردمند است.

الان شاه بودی کنون کهتری هم ازبندهٔ بندگان کمتری

تو قبلاً پادشاه بودی، اما اکنون از بنده هم کمتر هستی و حتی از بندگانِ بندگان نیز پست‌تری.

نکته ادبی: تحقیرِ بهرام نسبت به مقامِ خسرو.

گنه کارتر کس توی درجهان نه شاهی نه زیباسری ازمهان

تو گناهکارترین فرد در جهان هستی، نه پادشاهی و نه سرِ برازنده و بزرگی داری.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان است.

بشاهی مرا خواندند آفرین نمانم که پی برنهی برزمین

مردم مرا به پادشاهی ستودند، به همین دلیل اجازه نمی‌دهم که قدم بر زمینِ من بگذاری.

نکته ادبی: آفرین در اینجا به معنای تحسین و تایید است.

دگرآنک گفتی که بداختری نزیبد تو را شاهی و مهتری

دیگر اینکه گفتی بداقبال هستم؛ باید بگویم که پادشاهی و بزرگیِ تو هیچ‌گونه زیبایی و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: بداختری به معنای بدشانسی و بدبختی است.

ازان گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو درپیش گاه

از آن جهت تو را پادشاهِ ناشایست خواندم که هرگز به درگاهِ پادشاهی نرسی.

نکته ادبی: پیشگاه به معنای حضور در درگاهِ شاهی است.

که ایرانیان بر تو بر دشمنند بکوشند و بیخت زبن برکنند

ایرانیان دشمنِ تو هستند و تلاش می‌کنند تا ریشه‌ی تو را از بیخ و بن برکنند.

نکته ادبی: بیخ به معنای ریشه است.

بدرند بر تنت بر پوست ورگ سپارند پس استخوانت بسگ

پوست و رگِ بدنت را می‌درند و استخوان‌هایت را خوراکِ سگان می‌کنند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن برای نشان دادنِ فرجامِ شومِ دشمن.

بدو گفت خسرو که ای بدکنش چراگتشه ای تند وبرتر منش

خسرو به او گفت: ای بدکردار، چرا تا این حد تندخو و متکبر هستی؟

نکته ادبی: برترمنش کنایه از تکبر و غرور است.

که آهوست بر مرد گفتار زشت تو را اندر آغاز بود این سرشت

گفتارِ زشت برای مرد، عیب است؛ سرشتِ تو از همان ابتدا همین‌گونه بوده است.

نکته ادبی: آهو به معنای عیب و نقص است.

ز مغز تو بگسست روشن خرد خنک نامور کو خرد پرودرد

خرد از مغزِ تو رخت بربسته است؛ خوشا به حالِ نام‌آوری که خرد را پرورش می‌دهد.

نکته ادبی: روشن خرد استعاره از خردمندی و آگاهی است.

هرآن دیو کاید زمانش فراز زبانش به گفتار گردد دراز

هر دیوی که زمانِ تباهی‌اش فرا برسد، زبانش به گزافه‌گویی و زشتی دراز می‌شود.

نکته ادبی: دیو نمادِ شر و زشتی در شاهنامه است.

نخواهم که چون تو یکی پهلوان بتندی تبه گردد و ناتوان

نمی‌خواهم پهلوانی چون تو با تندخویی و خشم، تباه و ناتوان شود.

نکته ادبی: دلسوزیِ کنایی خسرو در عینِ سرزنش.

سزد گر ز دل خشم بیرون کنی نجوشی وبر تیزی افسون کنی

سزاوار است که خشم را از دل بیرون کنی، جوش و خروش را کنار بگذاری و بر تندخویی‌ات مسلط شوی.

نکته ادبی: افسون کردن در اینجا به معنای کنترل و افسار زدن است.

ز دارندهٔ دادگر یادکن خرد را بدین یاد بنیاد کن

از خدای دادگر یاد کن و اساسِ زندگی‌ات را بر خرد و آگاهی بنا کن.

نکته ادبی: بنیاد کردن به معنای پی‌ریزی کردن است.

یکی کوه داری بزیر اندورن که گر بنگری برتر از بیستون

تو کوهی از غرور در دل داری که اگر بنگری، از کوه بیستون هم بزرگ‌تر است.

نکته ادبی: اشاره به بیستون به عنوان نمادِ بزرگی و استواری.

گر از تو یکی شهریار آمدی مغیلان بی بر ببار آمدی

اگر از تو پادشاهی برمی‌خاست، مانندِ درختِ مغیلان می‌شدی که ثمره‌ای ندارد.

نکته ادبی: درختِ مغیلان استعاره از بی‌حاصلی و بی‌فایدگی است.

تو را دل پراندیشه مهتریست ببینیم تا رای یزدان بچیست

دلت پر از اندیشه‌هایِ بزرگی است؛ باید دید که تقدیرِ الهی چه سرنوشتی برایت رقم می‌زند.

نکته ادبی: رای یزدان اشاره به مشیت و اراده‌ی الهی است.

ندانم که آمختت این بد تنی تو را با چنین کیش آهرمنی

نمی‌دانم چه کسی این بداندیشی را به تو آموخت که این‌چنین به آیینِ اهریمنی روی آوردی.

نکته ادبی: کیش آهرمنی کنایه از راه و روشِ پلید و زشت است.

هران کاین سخن با تو گوید همی به گفتار مرگ تو جوید همی

هر کس که این سخن را در حضور تو بر زبان آورد، در واقع به دنبال فراهم کردن زمینه مرگ و نابودی توست.

نکته ادبی: استفاده از "همی" در پایان مصراع، نشانگر تداوم فعل در سبک حماسی است.

بگفت وفرود آمد از خنگ عاج ز سر بر گرفت آن بهاگیر تاج

خسرو سخن گفت و از اسب سفید خود پایین آمد و تاج گرانبهایش را از سر برداشت.

نکته ادبی: خنگ عاج استعاره از اسب سفید و باارزش است که نماد شان و منزلت پادشاهی است.

بنالید و سر سوی خورشید کرد زیزدان دلش پرزامید کرد

خسرو با دلی پر از امید به درگاه پروردگار، نالید و سر به سوی آسمان برافراشت.

نکته ادبی: خورشید در اینجا کنایه از مظهر نور و عظمت الهی است.

چنین گفت کای روشن دادگر درخت امید از تو آید ببر

خسرو چنین گفت که ای پروردگارِ دادگر و روشن‌بین، تنها تویی که درخت امید را به بار می‌نشانی.

نکته ادبی: استعاره از درخت برای تحقق یافتن آرزو و نتیجه‌بخش بودنِ دعا.

تو دانی که بر پیش این بنده کیست کزین ننگ بر تاج باید گریست

خداوندا، تو آگاهی که چه کسی در برابر این بنده ایستاده است؛ جای شرم است که در برابر چنین فردی، برای تاج و تخت گریست.

نکته ادبی: منظور از "این بنده"، خودِ گوینده (خسرو) است که در برابر قدرت مطلق خداوند، خود را بنده می‌خواند.

وزانجا سبک شد بجای نماز همی گفت با داور پاک راز

سپس از آنجا به‌سوی محل عبادت رفت و با پروردگار پاک، به راز و نیاز پرداخت.

نکته ادبی: سبک شدن در اینجا به معنای شتاب کردن و با سرعت رفتن است.

گر این پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تا نبندم میان

اگر این پادشاهی قرار است از خاندان کیانیان خارج شود، من دیگر کمر همت نمی‌بندم و به پادشاهی ادامه نمی‌دهم.

نکته ادبی: بستنِ میان، کنایه از آمادگی برای جنگ و خدمت است.

پرستنده باشم بتشکده نخواهم خورش جز زشیر دده

به بتکده می‌روم و خادم آن می‌شوم و خوراکم تنها شیر جانوران خواهد بود و دیگر به جهان دلبستگی نخواهم داشت.

نکته ادبی: اشاره به زهد و گوشه‌گیری؛ شیر دده استعاره از غذای ناچیز و بی‌آلایش است.

ندارم به گنج اندرون زر وسیم بگاه پرستش بپوشم گلیم

در گنجینه‌ام زر و سیمی گرد نمی‌آورم و هنگام پرستش خداوند، جامه‌ای ساده (گلیم) بر تن خواهم کرد.

نکته ادبی: پوشیدن گلیم کنایه از تصوف و ترک دنیاست.

گر ای دون که این پادشاهی مراست پرستنده و ایمن و داد و راست

اما اگر این پادشاهی حق من است، مرا در برابر دشمنان یاری کن تا پادشاهی دادگر و ایمن باقی بمانم.

نکته ادبی: تکرارِ صفات برای تأکید بر مشروعیت حکمرانی.

تو پیروز گردان سپاه مرا به بنده مده تاج وگاه مرا

سپاه مرا پیروز گردان و تاج و تخت مرا به این بنده (بهرام) مده.

نکته ادبی: گاه به معنای تخت پادشاهی است.

اگرکام دل یابم این تاج واسپ بیارم دمان پیش آذرگشسپ

اگر به مقصودم برسم، بلافاصله تاج و اسبم را به پیشگاه آتشکده آذرگشسب پیشکش می‌کنم.

نکته ادبی: آذرگشسب نام آتشکده‌ای مقدس در نزد ساسانیان است که نماد پیروزی و پادشاهی است.

همین یاره وطوق واین گوشوار همین جامهٔ زر گوهرنگار

همچنین یاره، طوق، گوشوار و جامه زرین و گوهرنشان خود را به آنجا تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به زیورآلات شاهانه که نماد قدرت است.

همان نیزده بدره دینار زرد فشانم برین گنبد لاژورد

ده بدره دینار زرین را نیز در آن جایگاه مقدس (گنبد لاژورد) نثار خواهم کرد.

نکته ادبی: گنبد لاژورد کنایه از آسمان یا سقفِ پرستشگاه است.

پرستندگان رادهم ده هزار درم چون شوم برجهان شهریار

هرگاه بر جهان شهریار شوم، به ده هزار نفر از پرستندگان و خادمان، درهم می‌بخشم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده جود و بخشش که از صفات پادشاه آرمانی است.

زبهرامیان هرک گردد اسیر به پیش من آرد کسی دستگیر

هر کس از سپاه بهرام به اسارت درآید، او را به نزد من آورند.

نکته ادبی: دستگیر به معنای اسیرکننده یا کسی که دستگیر شده است.

پرستنده فرخ آتش کنم دل موبد و هیربد خوش کنم

آتشکده را با نذورات خود پرشکوه می‌کنم و دل پیشوایان دینی (موبدان و هیربدان) را خشنود می‌سازم.

نکته ادبی: موبد و هیربد از القاب دینی زرتشتیان هستند.

بگفت این وز خاک برپای خاست ستمدیده گویندهٔ بود راست

این سخن را گفت و از خاک برخاست؛ او گوینده‌ای بود که بر حق سخن می‌گفت.

نکته ادبی: به‌پا خاستن کنایه از آمادگی برای عمل و ترک تضرع است.

زجای نیایش بیامد چوگرد به بهرام چوبینه آواز کرد

مانند گردباد از جایگاه نیایش بیرون آمد و بهرام چوبینه را صدا زد.

نکته ادبی: تشبیه به گرد برای نشان دادن سرعت و خشم.

که ای دوزخی بندهٔ دیو نر خرد دور و دور از تو آیین وفر

گفت ای بنده دوزخی و ای کسی که گرفتار دیوان هستی، خرد و آیین و فره ایزدی از تو دور شده است.

نکته ادبی: دیو نر نماد پلیدی و خباثت مطلق.

ستمگاره دیویست با خشم و زور کزین گونه چشم تو را کرد کور

ستمگری همچون دیوی با خشم و زور، چشمان تو را کور کرده است.

نکته ادبی: کوری چشم کنایه از عدم بصیرت و نادانی است.

بجای خرد خشم و کین یافتی زدیوان کنون آفرین یافتی

به جای خرد، خشم و کینه در تو جای گرفته و به همین دلیل دیوان تو را ستایش می‌کنند.

نکته ادبی: آفرین به معنای ستایش و در اینجا کنایه از تأییدِ پلیدی است.

تو را خارستان شارستانی نمود یکی دوزخی بوستانی نمود

تو خارستان را برای خود شهر و باغی دوزخی را چون گلستانی فریبنده پنداشتی.

نکته ادبی: تضاد میان خارستان و گلستان برای نشان دادنِ فریب‌خوردگی بهرام.

چراغ خرد پیش چشمت بمرد زجان و دلت روشنایی ببرد

چراغ عقل در برابر چشمانت خاموش گشته و روشنایی از جان و دلت رخت بربسته است.

نکته ادبی: چراغ خرد نماد آگاهی است که در اینجا خاموش شده است.

نبودست جز جادوی پرفریب که اندر بلندی نمودت نشیب

این تنها جادویی فریبنده است که بلندی (جایگاه پادشاهی) را برای تو در قالب پستی و تباهی نشان داده است.

نکته ادبی: جادو به معنای نیرنگ و فریب کاری است.

بشاخی همی یازی امروز دست که برگش بود زهر وبارش کبست

امروز دستت را به شاخه‌ای می‌یازی که برگش زهرآگین و بارش نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از تلاش برای دستیابی به چیزی که سرانجامی جز مرگ ندارد.

نجستست هرگز تبار تواین نباشد بجوینده بر آفرین

تبار تو هرگز چنین جایگاهی را جستجو نکرده است و بر جوینده چنین مقامی (که شایسته‌اش نیستی) آفرین باد نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه بهرام فاقد خونِ پادشاهی است.

تو را ایزد این فر و برزت نداد نیاری ز گرگین میلاد یاد

خداوند این شکوه و بزرگی را به تو نداده است، مگر گرگین میلاد را به یاد نمی‌آوری؟

نکته ادبی: فر و برز نشانه‌های الهی برای پادشاهان است.

ایا مرد بدبخت وبیدادگر بنابودنیها گمانی مبر

ای مرد بدبخت و ستمکار، به آنچه شدنی نیست، گمان مبر (دل مبند).

نکته ادبی: بنابودنی‌ها به معنای چیزهای محال و غیرممکن است.

که خرچنگ رانیست پرعقاب نپرد عقاب از بر آفتاب

همان‌طور که خرچنگ بال عقاب ندارد، عقاب نیز بر فراز خورشید پرواز نمی‌کند (هر کس جایگاه خود را دارد).

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ جایگاه هر کس در جهان.

به یزدان پاک وبتخت وکلاه که گر من بیابم تو را بی سپاه

به خدای پاک و به تخت و کلاه پادشاهی سوگند که اگر تنها تو را بیابم (بدون سپاه)...

نکته ادبی: تخت و کلاه نمادهای پادشاهی هستند.

اگر برزنم بر تو برباد سرد ندارمت رنجه زگرد نبرد

اگر با نسیمی سرد (به‌سادگی) بر تو بتازم، از سختیِ نبرد با تو رنجی نخواهم برد.

نکته ادبی: باد سرد کنایه از حمله بسیار سریع و آسان است.

سخنها شنیدیم چندی درشت به پیروزگر بازهشتیم پشت

سخن‌های درشت بسیاری از تو شنیدم، اما نادیده گرفتم و به پیروزگر (خدا) توکل کردم.

نکته ادبی: بازهشتن پشت به معنای اعتنا نکردن و نادیده گرفتن است.

اگر من سزاوار شاهی نیم مبادا که در زیر دستی زیم

اگر من شایسته پادشاهی نباشم، بهتر است که هرگز در زیردستی زندگی نکنم.

نکته ادبی: تأکید بر عزت نفس و غرور شاهانه.

چنین پاسخش داد بهرام باز که ای بی خرد ریمن دیوساز

بهرام در پاسخ گفت: ای بی‌خردِ پلید و دیوسیرت.

نکته ادبی: ریمن به معنای آلوده و پلید است.

پدرت آن جهاندار دین دوست مرد که هرگز نزد برکسی باد سرد

پدر تو (هرمزد) مردی دین‌دار و جهاندار بود که هرگز به کسی آسیب نرساند.

نکته ادبی: باد سرد بر کسی نزدن کنایه از رفتار ملایم و مسالمت‌آمیز است.

چنو مرد را ارج نشناختی بخواری زتخت اندرانداختی

تو قدر چنان مردی را نشناختی و به خواری او را از تخت به زیر کشیدی.

نکته ادبی: اندرا نداختن به معنای پایین انداختن است.

پس او جهاندار خواهی بدن خردمند و بیدار خواهی بدن

حالا ادعا می‌کنی که می‌خواهی راه او را ادامه دهی و خردمند باشی؟

نکته ادبی: طعنه بهرام به خسرو در مورد کشتن پدرش.

تو ناپاکی و دشمن ایزدی نبینی زنیکی دهش جزبدی

تو ناپاکی و دشمن خدایی و از نیکویی‌های الهی جز بدی چیزی نمی‌بینی.

نکته ادبی: دهش به معنای بخشش و نعمت الهی است.

گر ای دون که هرمزد بیداد بود زمان و زمین زو بفریاد بود

اگر هرمزد پادشاهی ستمگر بود، زمین و زمان از دست او فریاد می‌کشیدند.

نکته ادبی: اشاره به عدالت‌خواهی که پایه پادشاهی است.

تو فرزند اویی نباشد سزا به ایران و توران شده پادشا

تو فرزند او هستی و شایسته آن نیستی که بر ایران و توران پادشاه باشی.

نکته ادبی: توران در ادبیات حماسی نماد دشمنِ ایران است.

تو را زندگانی نباید نه تخت یکی دخمه یی بس که دوری زبخت

تو را نه زندگی باید و نه تخت پادشاهی؛ برای تو دخمه‌ای کافی است، زیرا از بخت و سعادت دوری.

نکته ادبی: دخمه کنایه از مرگ و پایان است.

هم ان کین هرمز کنم خواستار دگرکاندر ایران منم شهریار

هم انتقام خون هرمزد را خواهم گرفت و هم در ایران من شهریار خواهم بود.

نکته ادبی: خواستار شدن به معنای خون‌خواهی کردن است.

کنون تازه کن برمن این داستان که از راستان گشت همداستان

حالا دوباره این داستان را برای من بازگو کن که چگونه با راستان هم‌داستان شدی.

نکته ادبی: طعنه بهرام به ادعای خسرو مبنی بر حقانیت.

که تو داغ بر چشم شاهان نهی کسی کو نهد نیز فرمان دهی

که تو داغ رسوایی بر چشم شاهان می‌زنی و هر کس که فرمان تو را بپذیرد، از او بازخواست می‌کنی.

نکته ادبی: داغ بر چشم زدن استعاره از کور کردن و نابود کردن است.

ازان پس بیابی که شاهی مراست ز خورشید تا برج ماهی مراست

پس از آن خواهی دانست که شاهی از آنِ من است و از خورشید تا قعر دریاها تحت فرمان من است.

نکته ادبی: برج ماهی کنایه از نهایتِ وسعتِ قلمرو در کیهان‌شناسی قدیم.

بدو گفت خسرو که هرگز مباد که باشد بدرد پدر بنده شاد

خسرو به او گفت: هرگز مباد که فرزندی از درد و رنج پدرش شاد شود.

نکته ادبی: اشاره اخلاقی به مقام پدر و حرمتِ خون او.

نوشته چنین بود وبود آنچ بود سخن بر سخن چند باید فزود

سرنوشت این‌گونه رقم خورده بود و آنچه بود گذشت؛ دیگر چه نیازی به سخن گفتن و فزونی کلام است؟

نکته ادبی: اشاره به تقدیرگرایی حماسی.

تو شاهی همی سازی از خویشتن که گر مرگت آید نیابی کفن

تو خودت را پادشاه می‌خوانی، در حالی که اگر مرگ به سراغت بیاید، کفنی هم نخواهی داشت.

نکته ادبی: تحقیر بهرام به دلیل بی‌اصل و نسب بودن او.

بدین اسپ و برگستوان کسان یکی خسروی برزو نارسان

با این اسب و زره‌ات، تنها یک مدعی پادشاهی هستی که به جایی نخواهی رسید.

نکته ادبی: برگستوان زره‌ِ اسب است و نارسا کنایه از کسی است که به حد مطلوب نرسیده است.

نه خان و نه مان و نه بوم ونژاد یکی شهریاری میان پر زباد

تو نه جایگاه و خانه و کاشانه‌ای داری و نه اصالت و تباری؛ تنها پادشاهی هستی که وجودت از باد و غرور پر شده است.

نکته ادبی: خان و مان استعاره از خانه و زندگی و خاندان است؛ بوم به معنی سرزمین و نژاد به معنی تبار است.

بدین لشکر و چیز ونامی دروغ نگیری بر تخت شاهی فروغ

با این سپاهِ اندک و این ادعای دروغین، هرگز نخواهی توانست فروغ و شکوه پادشاهی را به چنگ آوری.

نکته ادبی: تخت شاهی نماد قدرت سیاسی است.

زتو پیش بودند کنداوران جهانجوی و با گرزهای گران

پیش از تو، جنگجویان قدرتمند و پهلوانان بزرگی بودند که با گرزهای سنگین خود جهان را فتح می‌کردند.

نکته ادبی: کنداور به معنای پهلوان و جنگجوی قدرتمند است.

نجستند شاهی که کهتر بدند نه اندر خور تخت و افسر بدند

آن‌ها با اینکه جایگاه پایین‌تری داشتند، هرگز هوس شاهی نکردند چون می‌دانستند که لیاقت و جایگاه آن را ندارند.

نکته ادبی: کهتر به معنای کوچک‌تر و پایین‌تر از نظر رتبه است.

همی هرزمان سرفرازی بخشم همی آب خشم اندرآری بچشم

تو هر لحظه با سرکشی و نافرمانی، مرا خشمگین می‌کنی و اشکم را از شدت عصبانیت در می‌آوری.

نکته ادبی: آب خشم کنایه از اشکِ ناشی از غیظ و اندوه است.

بجوشد همی برتنت بدگمان زمانه بخشم آردت هر زمان

شک و بدگمانی در وجودت می‌جوشد و طولی نخواهد کشید که روزگار تو را به تباهی و نابودی خواهد کشاند.

نکته ادبی: زمانه در ادبیات حماسی به معنای تقدیر و سرنوشت است.

جهاندار شاهی ز داد آفرید دگر از هنر وز نژاد آفرید

خداوند پادشاهی را بر پایه عدالت آفرید و در کنار آن، هنر و نژاد اصیل را قرار داد.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای خداوندِ آفریننده جهان است.

بدان کس دهد کو سزاوارتر خرددارتر هم بی آزارتر

خداوند این جایگاه را به کسی می‌بخشد که لایق‌تر، خردمندتر و بی‌آزارتر باشد.

نکته ادبی: خرددارتر یعنی کسی که بهره بیشتری از عقل دارد.

الان شاه ما را پدر کرده بود کجا برمن ازکارت آزرده بود

پدرم هرمز، تو را چون پدری برای من قرار داده بود؛ چه شد که از کارهای من دلگیر شدی؟

نکته ادبی: آزرده به معنای دلگیر و رنجیده است.

کنون ایزدم داد شاهنشهی بزرگی و تخت و کلاه مهی

اما اکنون خداوند به من مقام پادشاهی، بزرگی و تاج و کلاه سلطنتی را عطا کرده است.

نکته ادبی: شاهنشهی مخفف شاهنشاهی است.

پذیرفتم این از خدای جهان شناسنده آشکار ونهان

من این مقام را از جانب خدای جهان که بر همه امور آشکار و پنهان آگاه است، پذیرفته‌ام.

نکته ادبی: نهان به معنای اسرار و امور پنهان است.

بدستوری هرمز شهریار کجا داشت تاج پدر یادگار

این کار را با اجازه و دستور هرمز شهریار انجام دادم، همان که تاج پدرانش را به یادگار نزد خود داشت.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و فرمان است.

ازان نامور پر هنر بخردان بزرگان وکارآزموده ردان

از میان آن بزرگان نامدار، بافرهنگ، خردمند و کارآزمودگانِ دانا.

نکته ادبی: رَد در زبان پهلوی به معنای پیشوا، سرور و کسی که دارای مقام مذهبی یا علمی بالاست.

بدان دین که آورده بود از بهشت خردیافته پیرسر زردهشت

همان آیینی که زرتشتِ پیرِ خردمند از بهشت آورده بود.

نکته ادبی: زردهشت همان زرتشت است؛ خردیافته به معنای بهره‌مند از دانش و حکمت است.

که پیغمبر آمد بلهراسپ داد پذیرفت زان پس بگشتاسپ داد

آیینی که زرتشت آن را به لهراسب داد و گشتاسب نیز آن را پذیرفت.

نکته ادبی: اشاره به پذیرش آیین زرتشت توسط کیانیان.

هرآنکس که ما را نمودست رنج دگر آنک ازو یافتستیم گنج

هرکسی که به ما رنجی رسانده یا از ما گنج و ثروتی به دست آورده است.

نکته ادبی: کنایه از فراگیری عدالت و پناه دادن به همگان.

همه یکسر اندر پناه منند اگر دشمن ار نیک خواه منند

همه آن‌ها بدون استثنا در پناه و حمایت من هستند، چه دشمن من باشند و چه خیرخواه.

نکته ادبی: نمادِ سعه صدر و بخشش پادشاهی.

همه بر زن وزاده بر پادشا نخوانیم کس را مگر پارسا

ما به کسی جز پارسایان و پرهیزگاران اهمیت نمی‌دهیم، فارغ از اینکه از چه خانواده‌ای باشند.

نکته ادبی: زن و زاده کنایه از زن و فرزند و خانواده است.

ز شهری که ویران شداندر جهان بجایی که درویش باشد نهان

از شهری که در جهان ویران شده تا جایی که درویشی در آن پنهان گشته است.

نکته ادبی: اشاره به گستره حکمرانی و توجه به عدالت برای همگان.

توانگر کمن مرد درویش را پراگنده و مردم خویش را

ثروتمندان، مردان درویش و تهی‌دست را تحقیر می‌کنند و آنان و خانواده‌شان را پراکنده می‌سازند.

نکته ادبی: کمن در اینجا به معنای پست شمردن و کوچک دانستن است.

همه خارستانها کنم چون بهشت پر از مردم و چارپایان وکشت

من تمام زمین‌های خشک و بایر را همچون بهشت آباد می‌کنم و پر از مردم و دام و کشت خواهم کرد.

نکته ادبی: خارستان استعاره از ویرانی و بی‌آبی است.

بمانم یکی خوبی اندر جهان که نامم پس از مرگ نبود نهان

چنان نیکی و عدالتی در جهان بر جای می‌گذارم که نامم پس از مرگ نیز فراموش نشود.

نکته ادبی: نهان در اینجا به معنای پنهان و فراموش شده است.

بیاییم و دل را تو رازو کنیم بسنجیم ونیرو ببازو کنیم

بیا تا با هم رودررو شویم، دل‌ها را بگشاییم و قدرت و توانایی خود را در میدان نبرد بیازماییم.

نکته ادبی: راز و کردن کنایه از آشکار کردن نیات و حل کردن اختلافات است.

چو هرمز جهاندار وباداد بود زمین و زمانه بدو شاد بود

هنگامی که هرمز پادشاه جهان و عادل بود، زمین و زمان با او شاد و خرسند بود.

نکته ادبی: باداد یعنی همراه با داد و عدالت.

پسر بی گمان از پدر تخت یافت کلاه و کمر یافت و هم بخت یافت

پسر بدون شک تخت را از پدر به ارث برد؛ او تاج و کمر و بخت پادشاهی را به دست آورد.

نکته ادبی: کمر اشاره به کمرِ زرین پادشاهی است.

تو ای پرگناه فریبنده مرد که جستی نخستین ز هرمز نبرد

تو ای انسان فریبنده و گناهکار، که در ابتدا با هرمز جنگیدی.

نکته ادبی: پرگناه خطاب به بهرام چوبینه است.

نبد هیچ بد جز بفرمان تو وگر تنبل و مکر ودستان تو

هیچ شر و بدی در کار نبود، مگر آنچه ناشی از فرمان و مکر و نیرنگ تو بود.

نکته ادبی: دستان در ادبیات حماسی به معنای مکر و حیله است.

گر ایزد بخواهد من از کین شاه کنم بر تو خورشید روشن سیاه

اگر خدا بخواهد، من برای گرفتن کینه شاه، خورشید روشن را برای تو تیره و تار خواهم کرد (تو را شکست می‌دهم).

نکته ادبی: سیاه کردن خورشید کنایه از نابودی و شکست قطعی است.

کنون تاج را درخور کار کیست چو من ناسزایم سزاوار کیست

اکنون چه کسی سزاوار تاج و تخت است؟ اگر من که شاه هستم سزاوار نیستم، پس چه کسی هست؟

نکته ادبی: پرسش انکاری است که بر حقانیت خسرو تاکید دارد.

بدو گفت بهرام کای مرد گرد سزا آن بود کز تو شاهی ببرد

بهرام به او گفت: ای مرد دلاور، سزاوار این است که شاهی از تو گرفته شود.

نکته ادبی: گرد به معنای پهلوان و جنگجوی شجاع است.

چو از دخت بابک بزاد اردشیر که اشکانیان را بدی دار وگیر

از زمانی که اردشیر از دختر بابک زاده شد و بر اشکانیان چیره شد.

نکته ادبی: دار و گیر کنایه از درگیری و غلبه نظامی است.

نه چون اردشیر اردوان را بکشت بنیرو شد و تختش آمد بمشت

اردشیر با کشتن اردوان به قدرت رسید و تخت را به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره به انتقال قدرت از اشکانیان به ساسانیان.

کنون سال چون پانصد برگذشت سر تاج ساسانیان سرد گشت

اکنون که پانصد سال از آن زمان گذشته، دوران شکوه ساسانیان به سردی گراییده است.

نکته ادبی: سرد گشتن کنایه از افول قدرت و پایان دوران است.

کنون تخت و دیهیم را روز ماست سرو کار با بخت پیروز ماست

اکنون نوبت تخت و تاج ماست و کارها به دست بخت و اقبال پیروزمند ماست.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج پادشاهی است.

چو بینیم چهر تو وبخت تو سپاه وکلاه تو وتخت تو

وقتی چهره، بخت، سپاه و تاج و تخت تو را می‌بینم...

نکته ادبی: مقدمه‌ای برای بیان عزم بهرام برای جنگ.

بیازم بدین کار ساسانیان چوآشفته شیری که گردد ژیان

سلسله ساسانیان را با این کار خواهم آزمود، همچون شیری خشمگین که می‌غرد.

نکته ادبی: ژیان به معنای خشمگین و درنده است.

زدفتر همه نامشان بسترم سر تخت ساسانیان بسپرم

نام همه آن‌ها را از دفتر تاریخ پاک می‌کنم و به حکومت ساسانیان پایان می‌دهم.

نکته ادبی: بستردن به معنای پاک کردن و زدودن است.

بزرگی مر اشکانیان را سزاست اگر بشنود مرد داننده راست

اگر انسان دانا حقیقت را بشنود، خواهد دانست که بزرگی شایسته اشکانیان است.

نکته ادبی: اشاره به ادعای تبار و اصالت بهرام چوبینه.

چنین پاسخ آورد خسرو بدوی که ای بیهده مرد پیکار جوی

خسرو در پاسخ به او گفت: ای مرد بیهوده‌گو و جنگ‌طلب.

نکته ادبی: پیکار جوی به معنای جنگ‌جو و فتنه‌انگیز است.

اگر پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو کیی درجهان

اگر پادشاهی باید از تبار کیانیان باشد، تو در این جهان کیستی؟

نکته ادبی: پرسش تحقیرآمیز برای رد ادعای اصالت بهرام.

همه رازیان از بنه خود کنید دو رویند وز مردمی برچیند

شما همگی ریشه خود را نابود کردید؛ دو رو هستید و از انسانیت بویی نبرده‌اید.

نکته ادبی: اشاره به خیانت‌ها و نابودی اصالت‌ها توسط مدعیان قدرت.

نخست از ری آمد سپاه اندکی که شد با سپاه سکندر یکی

ابتدا سپاه اندکی از ری آمد که با سپاه اسکندر یکی شد.

نکته ادبی: اشاره به رویدادهای تاریخی ناگوار ایران.

میان را ببستند با رومیان گرفتند ناگاه تخت کیان

آن‌ها با رومیان همدست شدند و ناگهان تخت پادشاهی کیانیان را گرفتند.

نکته ادبی: اشاره به خیانت و نفوذ بیگانگان.

ز ری بود ناپاکدل ماهیار کزو تیره شد تخم اسفندیار

ماهیارِ ناپاک‌دل از ری بود که باعث تیره شدن تخمه و نژاد اسفندیار شد.

نکته ادبی: ماهیار نامی است که در روایات به خیانت منسوب است.

ازان پس ببستند ایرانیان بکینه یکایک کمر بر میان

پس از آن ماجرا، ایرانیان برای گرفتن انتقام کمر همت بستند.

نکته ادبی: کمر بر میان بستن کنایه از آمادگی برای جنگ و تلاش است.

نیامد جهان آفرین را پسند ازیشان به ایران رسید آن گزند

خداوند این کار را نپسندید و از جانب آن‌ها (خیانتکاران) به ایران آسیب رسید.

نکته ادبی: جهان‌آفرین کنایه از خداوند است.

کلاه کیی بر سر اردشیر نهاد آن زمان داور دستگیر

در آن زمان، خداوندِ یاری‌رسان، تاج کیانی را بر سر اردشیر نهاد.

نکته ادبی: داور دستگیر به معنای قاضی و یاری‌دهنده (خداوند) است.

بتاج کیان او سزاوار بود اگر چند بی گنج ودینار بود

اردشیر شایسته تاج کیانی بود، اگرچه در آن زمان گنج و ثروتی نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه لیاقت ذاتی ارزشمندتر از ثروت است.

کنون نام آن نامداران گذشت سخن گفتن ماهمه بادگشت

اکنون نام آن بزرگان گذشته است و سخن گفتن ما نیز بیهوده و باد هواست.

نکته ادبی: اشاره به گذر عمر و بی‌اعتباری حرف‌های بیهوده.

کنون مهتری را سزاوار کیست جهان را بنوی جهاندار کیست

حالا چه کسی لایق پادشاهی است و در این دوران تازه، فرمانروای جهان کیست؟

نکته ادبی: پایان‌بندی با پرسشی درباره مشروعیت قدرت در زمان حال.

بدو گفت بهرام جنگی منم که بیخ کیان را زبن برکنم

بهرامِ جنگجو به خسرو گفت: من همان کسی هستم که ریشه و تبار پادشاهان کیانی را از بیخ و بن برمی‌کنم و نابود می‌سازم.

نکته ادبی: بیخ کیان استعاره از دودمان و تبار سلطنتی است.

چنین گفت خسرو که آن داستان که داننده یادآرد ازباستان

خسرو در پاسخ گفت: آن حکایتی که خردمندان از روزگاران گذشته به یاد دارند، این است که...

نکته ادبی: داننده در اینجا به معنای خردمند و آگاه است.

که هرگز بنادان وبی راه وخرد سلیح بزرگی نباید سپرد

هرگز نباید سلاح و قدرتِ بزرگی را به دستِ فردی نادان و گمراه و بی‌خرد سپرد.

نکته ادبی: سلیح در زبان کهن همان سلاح است.

که چون بازخواهی نیاید بدست که دارنده زان چیزگشتست مست

چرا که وقتی قدرت را به او دادی، دیگر نمی‌توانی آن را پس بگیری؛ زیرا آن فرد، از باده‌ی قدرت مست شده است.

نکته ادبی: دارنده در اینجا به معنای کسی است که قدرت را در اختیار دارد.

چه گفت آن خردمند شیرین سخن که گر بی بنانرا نشانی ببن

آن دانای سخنور چه زیبا گفت که اگر آدم‌های بی‌ریشه و بی‌اصل‌ونسب را به جایگاه بزرگی بنشانی...

نکته ادبی: بی‌بنان کنایه از کسانی است که ریشه و اصل و نسب درخوری ندارند.

بفرجام کارآیدت رنج ودرد بگرد درناسپاسان مگرد

در پایان کار، جز رنج و درد برایت باقی نمی‌ماند؛ پس با افراد ناسپاس و قدرنشناس معاشرت مکن.

نکته ادبی: بگرد در اینجا به معنای معاشرت کردن و همراه شدن است.

دلاور شدی تیز وبرترمنش ز بد گوهر آمد تو را بدکنش

تو در آغاز دلاور و تیزهوش و بلندهمت بودی، اما چون ذات تو بدگهر است، کارهای ناشایست از تو سر زد.

نکته ادبی: بدگوهر اشاره به سرشت پلید و اصلیت نامناسب فرد دارد.

تو را کرد سالار گردنکشان شدی مهتر اندر زمین کشان

پادشاه تو را فرماندهِ بزرگان کرد و تو در این سرزمین، به جایگاه بزرگی و مهتری رسیدی.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای بزرگان و سران است.

بران تخت سیمین وآن مهرشاه سرت مست شد بازگشتی ز راه

وقتی بر آن تخت سیمین نشستی و مهر پادشاهی را دیدی، مستِ قدرت شدی و از راه راست منحرف گشتی.

نکته ادبی: مهر شاه کنایه از نشان و نماد پادشاهی است.

کنون نام چوبینه بهرام گشت همان تخت سیمین تو را دام گشت

اکنون نام تو بهرامِ چوبینه شده و همان تخت سیمین برای تو به دامی برای نابودی تبدیل گشته است.

نکته ادبی: تخت سیمین نماد قدرت فریبنده است.

بران تخت برماه خواهی شدن سپهبد بدی شاه خواهی شدن

بر آن تخت نشسته‌ای و سودای پادشاهی داری؛ تو که فرمانده سپاه بودی، اکنون خیال شاهی در سر می‌پرورانی.

نکته ادبی: سپهبد به معنای فرمانده سپاه است.

سخن زین نشان مرد دانا نگفت برآنم که با دیو گشتی تو جفت

مرد دانا چنین سخنی نمی‌گوید؛ من بر این باورم که تو با دیو (نیروی شر) هم‌دست شدی.

نکته ادبی: جفت گشتن کنایه از همراهی و هم‌داستانی است.

بدو گفت بهرام کای بدکنش نزیبد همی بر تو جز سرزنش

بهرام به خسرو گفت: ای بدسیرت، جز سرزنش و نکوهش، سزاوار تو چیز دیگری نیست.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که کارهای ناپسند انجام می‌دهد.

تو پیمان یزدان نداری نگاه همی ناسزا خوانی این پیشگاه

تو پیمانِ ایزدی را نگاه نمی‌داری و این جایگاهِ پادشاهی را بی‌ارزش و ناسزا می‌شماری.

نکته ادبی: پیمان یزدان کنایه از حق مشروع پادشاهی است.

نهی داغ بر چشم شاه جهان سخن زین نشان کی بود درنهان

تو بر چشم شاه جهان داغ می‌گذاری (او را تحقیر می‌کنی)؛ این سخنان ناپسند چگونه در دل پنهان تو بود؟

نکته ادبی: داغ بر چشم نهادن کنایه از توهین و تحقیر است.

همه دوستان بر تو بر دشمنند به گفتار با تو به دل بامنند

تمام دوستانت در باطن دشمن تو هستند؛ اگر در ظاهر با تو سخن می‌گویند، در دل با من هم‌داستان‌اند.

نکته ادبی: به گفتار با تو بودن کنایه از نفاق است.

بدین کار خاقان مرا یاورست همان کاندر ایران وچین لشکرست

در این راه، خاقان چین پشتیبان من است و لشکریان ایران و چین نیز با من همراهند.

نکته ادبی: خاقان لقب پادشاهان چین است.

بزرگی من از پارس آرم بری نمانم کزین پس بود نام کی

من بزرگی را از ایران زمین به ارمغان می‌آورم و نمی‌گذارم پس از من، نامی از پادشاهان کیانی باقی بماند.

نکته ادبی: نام کی اشاره به سلسله پادشاهان کیانی دارد.

برافرازم اندر جهان داد را کنم تازه آیین میلاد را

عدالت را در جهان گسترش می‌دهم و آیین‌های جشن و شادی را دوباره زنده می‌کنم.

نکته ادبی: میلاد اشاره به آیین‌های بزرگداشت و جشن‌های باستانی است.

من از تخمهٔ نامور آرشم چو جنگ آورم آتش سرکشم

من از نسل آرش کمانگیرِ نامدار هستم و وقتی به جنگ می‌پردازم، مانند آتشی سرکش هستم.

نکته ادبی: آرش نماد دلاوری و افتخار ایرانیان است.

نبیره جهانجوی گرگین منم هم آن آتش تیز برزین منم

من نوه‌ی گرگینِ جهان‌جو هستم و همان آتشِ تیزِ برزین (آتشکده‌ی مقدس) هستم.

نکته ادبی: برزین نام یکی از آتشکده‌های بزرگ و مقدس ایران قدیم است.

به ایران بران رای بد ساوه شاه که نه تخت ماند نه مهر وکلاه

آن ساوه شاهِ بدسیرت را در ایران شکست دادم، به طوری که نه تخت و نه مهری برای او باقی نماند.

نکته ادبی: مهر و کلاه استعاره از حکومت و قدرت است.

کند با زمین راست آتشکده نه نوروز ماند نه جشن سده

او آتشکده‌ها را با زمین یکسان کرد و اجازه نداد نوروز یا جشن سده برگزار شود.

نکته ادبی: جشن سده و نوروز نمادهای هویت ملی ایرانیان است.

همه بنده بودند ایرانیان برین بوم تا من ببستم میان

تمام ایرانیان بنده بودند تا اینکه من برخاستم و کمر به خدمت و نجات آنان بستم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزم جدی برای انجام کاری است.

تو خودکامه را گر ندانی شمار بروچارصد بار بشمر هزار

اگر تعداد سپاهیان مرا نمی‌دانی، برو چهارصد بار هزار را بشمار (تعداد بسیار زیاد لشکر من).

نکته ادبی: این بیت اغراق برای نمایش قدرت نظامی است.

زپیلان جنگی هزار و دویست که گفتی که بر راه برجای نیست

هزار و دویست فیل جنگی دارم که گویی در راه، جایی برای آن‌ها نمانده بود (به قدری زیاد بودند).

نکته ادبی: فیل‌های جنگی نماد قدرت نظامی در آن دوران بود.

هزیمت گرفت آن سپاه بزرگ من از پس خروشان چودیو سترگ

آن سپاه بزرگ فرار کرد و من مانند دیوی قدرتمند، فریادزنان به دنبال آن‌ها بودم.

نکته ادبی: هزیمت به معنای شکست و فرار سپاه است.

چنان دان که کس بی هنر درجهان بخیره نجوید نشست مهان

بدان که هیچ کس در این جهان بدون هنر و لیاقت، به آسانی به جایگاه بزرگان نمی‌رسد.

نکته ادبی: مهان به معنای بزرگان و شاهان است.

همی بوی تاج آید ازمغفرم همی تخت عاج آید از خنجرم

تاج پادشاهی را با توانایی‌ام به دست می‌آورم و تخت عاج را با قدرت خنجرم تصاحب می‌کنم.

نکته ادبی: مغفر کلاهخود است، اشاره به جنگ‌آوری دارد.

اگر با تو یک پشه کین آورد زتختت بروی زمین آورد

اگر یک پشه هم با تو دشمنی کند، تو را از تخت پادشاهی به زیر می‌کشد (چون لایق آن نیستی).

نکته ادبی: پشه نماد حقارت و ضعف در برابر قدرت‌های کاذب است.

بدو گفت خسرو که ای شوم پی چرا یاد گرگین نگیری بری

خسرو به او گفت: ای انسانِ بدشگون، چرا پیشینه‌ی خودت را به یاد نمی‌آوری؟

نکته ادبی: شوم‌پی به معنای بدقدم و کسی است که وجودش نحس است.

که اندر جهان بود وتختش نبود بزرگی و اورنگ وبختش نبود

آن زمانی که در این جهان بودی و تخت پادشاهی نداشتی؛ نه بزرگی، نه دارایی و نه بخت بلندی داشتی.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

ندانست کس نام او در جهان فرومایه بد درمیان مهان

هیچ‌کس در این جهان نام تو را نمی‌دانست و تو در میان بزرگان، فردی بی‌مقدار و حقیر بودی.

نکته ادبی: فرومایه به معنای پست و حقیر است.

بیامد گرانمایه مهران ستاد بشاه زمانه نشان تو داد

مهران ستادِ بزرگ‌منش آمد و تو را به پادشاهِ زمانه معرفی کرد.

نکته ادبی: مهران ستاد نامی تاریخی در شاهنامه است.

زخاک سیاهت چنان برکشید شد آن روز برچشم تو ناپدید

پادشاه تو را از خاک سیاه بلند کرد (به تو عزت داد) و آن روز چنان جایگاهی به تو داد که چشمانت خیره ماند.

نکته ادبی: خاک سیاه کنایه از فقر و حقارت است.

تو را داد گنج وسلیح وسپاه درفش تهمتن درفشان چو ماه

او به تو گنج و سلاح و سپاه بخشید و درفش تهمتن (رستم) را که چون ماه می‌درخشید، به دست تو داد.

نکته ادبی: تهمتن لقب رستم و درفش او نماد دلاوری است.

نبد خواست یزدان که ایران زمین بویرانی آرند ترکان چین

خداوند نمی‌خواست که ایران‌زمین به دست ترکانِ چین ویران شود.

نکته ادبی: خواست یزدان به معنای مشیت الهی است.

تو بودی بدین جنگشان یارمند کلاهت برآمد بابر بلند

تو در این جنگ، یار و یاور آن‌ها بودی و به همین خاطر نام و آوازه‌ات بلند شد.

نکته ادبی: کلاه برآمدن کنایه از شهرت و عزت یافتن است.

چو دارنده چرخ گردان بخواست که آن پادشا را شود کار راست

هنگامی که خداوندِ جهان اراده کرد که کار آن پادشاه (هرمزد) به سامان برسد و حق به حق‌دار برسد...

نکته ادبی: چرخ گردان استعاره از روزگار و مشیت الهی است.

تو زان مایه مر خویشتن را نهی که هرگز ندیدی بهی و مهی

تو خودت را بیش از آنچه هستی می‌بینی، در حالی که هرگز بوی نیکی و بزرگی واقعی را استشمام نکرده‌ای.

نکته ادبی: بهی و مهی به معنای نیکی و بزرگی است.

گرین پادشاهی زتخم کیان بخواهد شدن تو چه بندی میان

اگر این پادشاهی قرار است از نژاد کیانی باشد، تو چرا بی‌جهت دخالت می‌کنی و کمر به این کار بسته‌ای؟

نکته ادبی: تخم کیان نژاد پادشاهان باستانی ایران است.

چواسکندری باید اندر جهان که تیره کند بخت شاهنشهان

مانند اسکندر که در جهان آمد و بخت پادشاهان بزرگ را تیره و تار کرد، تو نیز چنین جایگاهی داری.

نکته ادبی: اشاره به اسکندر به عنوان نمادِ فاتحِ ویرانگر است.

توبا چهرهٔ دیو و با رنگ وخاک مبادی بگیتی جزاندر مغاک

تو با چهره‌ای دیوگونه و خوی پلید، شایسته نیستی که در دنیا جز در دل خاک (گور) باشی.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و کنایه از قبر است.

زبی راهی وکارکرد تو بود که شد روز برشاه ایران کبود

به خاطر گمراهی و کارهای ناشایست تو بود که روزگار بر پادشاه ایران تیره شد.

نکته ادبی: کبود شدن روز کنایه از مصیبت و سختی است.

نوشتی همان نام من بر درم زگیتی مرا خواستی کرد کم

حتی نام مرا بر سکه‌های خود حک کردی تا مرا از صحنه روزگار حذف کنی.

نکته ادبی: نام بر درم نوشتن کنایه از ادعای پادشاهی است.

بدی را تو اندر جهان مایه ای هم از بی رهان برترین پایه ای

تو سرچشمه‌ی بدی‌ها در این جهان هستی و از نظرِ افراد گمراه، در بالاترین جایگاهِ شرارت قرار داری.

نکته ادبی: بی‌رهان به معنای گمراهان است.

هران خون که شد درجهان ریخته توباشی بران گیتی آویخته

هر خونی که در این جهان ریخته شده است، تو در آن گناه شریک هستی و دامن‌گیرِ توست.

نکته ادبی: آویخته در اینجا به معنای درگیر بودن و مسئول بودن است.

نیابی شب تیره آن را بخواب که جویی همی روز در آفتاب

در شب تاریک هم به خوابِ آسوده نمی‌روی، چرا که همواره در پیِ آفتاب (قدرت و پادشاهی) هستی.

نکته ادبی: جویا بودن آفتاب کنایه از طمعِ دست‌نیافتنی است.

ایا مرد بدبخت بیدادگر همه روزگارت بکژی مبر

ای انسانِ بدبخت و ستمگر، تمامِ روزگارت را با کژی و نادرستی سپری مکن.

نکته ادبی: کژی به معنای انحراف و نادرستی است.

زخشنودی ایزد اندیشه کن خردمندی و راستی پیشه کن

به فکرِ خشنودی خداوند باش و راهِ خردمندی و راستی را در پیش بگیر.

نکته ادبی: پیشه کردن کنایه از سرلوحه قرار دادن و عادت کردن است.

که این بر من و تو همی بگذرد زمانه دم ما همی بشمرد

این روزگار و عمر به سرعت برای من و تو می‌گذرد و زمانه لحظه به لحظه عمر ما را کم می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از همی (همان) برای نشان دادن استمرار در گذر زمان در زبان کهن.

که گوید کژی به از راستی بکژی چرا دل بیاراستی

چه کسی می‌گوید کژی و نادرستی بهتر از راستی است؟ چرا دل خود را با بدی و فریب آراسته‌ای؟

نکته ادبی: بیاراستن به معنای زینت دادن است که در اینجا کنایه از خو گرفتن به بدی است.

چو فرمان کنی هرچ خواهی تو راست یکی بهر ازین پادشاهی تو راست

اگر عدالت را اجرا کنی و فرمانروا باشی، پادشاهی تو بیش از این ارزش و بها خواهد داشت.

نکته ادبی: فرمان کردن در اینجا به معنایِ جاری کردن دستورات عادلانه است.

بدین گیتی اندر بزی شادمان تن آسان و دور از بد بدگمان

در این دنیا شادمان زندگی کن، در حالی که تن تو آسوده و از افکار بد و بدگمانی دور باشد.

نکته ادبی: بدگمان در اینجا به معنایِ کسی است که دچار سوءظن و ناآرامی است.

وگر بگذری زین سرای سپنج گه بازگشتن نباشی به رنج

و اگر از این دنیای گذرا و ناپایدار درگذری و بمیری، هنگام بازگشت (قیامت) دچار رنج و عذاب نخواهی بود.

نکته ادبی: سرای سپنج استعاره از دنیای فانی و زودگذر است.

نشاید کزین کم کنیم ارفزون که زردشت گوید بزند اندرون

شایسته نیست که از این دین چیزی کم یا زیاد کنیم، چرا که زرتشت در کتاب زند چنین گفته است.

نکته ادبی: زند نام تفاسیر و شرح‌هایی است که بر اوستا نوشته شده است.

که هرکس که برگردد از دین پاک زیزدان ندارد به دل بیم وباک

هرکس که از دین پاک روی برگرداند، در دلش هیچ ترس و بیمی از خداوند ندارد.

نکته ادبی: دین پاک اشاره به آیین زرتشت دارد.

بسالی همی داد بایدش پند چو پندش نباشد ورا سودمند

باید یک سال به او پند و اندرز داد، و اگر پندها برای او سودمند نبود...

نکته ادبی: بسا‌لی یعنی در مدت یک سال.

ببایدش کشتن بفرمان شاه فکندن تن پرگناهش به راه

باید به دستور شاه او را کشت و تن پرگناهش را در راه افکند.

نکته ادبی: اشاره به مجازات‌های سنگین برای مرتدان یا مخالفان عقیدتی در چارچوب متن.

چو بر شاه گیتی شود بدگمان ببایدش کشتن هم اندر زمان

زمانی که کسی نسبت به پادشاه جهان دچار بدگمانی شود، باید در همان لحظه کشته شود.

نکته ادبی: هم اندر زمان قید زمانی به معنای بی‌درنگ است.

بریزند هم بی گمان خون تو همین جستن تخت وارون تو

بدون شک خون تو را خواهند ریخت، چرا که تو به دنبال واژگون کردن تخت پادشاهی هستی.

نکته ادبی: تخت وارون کنایه از سرنگونی حکومت است.

کنون زندگانیت ناخوش بود وگر بگذری جایت آتش بود

اکنون زندگی‌ات ناخوشایند خواهد بود و اگر بمیری، جایگاهت آتش (دوزخ) است.

نکته ادبی: اشاره به کیفر اخروی و دنیوی برای مخالفت با پادشاه.

وگر دیر مانی برین هم نشان سر از شاه وز داد یزدان کشان

و اگر همچنان بر این عقیده بمانی و از فرمان شاه و عدالت یزدان سرکشی کنی...

نکته ادبی: کشان به معنای سرکش و گردن‌فراز است.

پشیمانی آیدت زین کار خویش ز گفتار ناخوب و کردار خویش

از این کردار و گفتار ناپسند خویش پشیمان خواهی شد.

نکته ادبی: زین کار خویش اشاره به عواقب سوءِ عهدشکنی دارد.

تو بیماری وپند داروی تست بگوییم تا تو شوی تن درست

تو بیماری و پند من برای تو همچون داروست؛ با تو سخن می‌گوییم تا تن و روانت درست شود.

نکته ادبی: تشبیه پند به دارو، استعاره‌ای برای اصلاح اخلاق.

وگر چیزه شد بردلت کام ورشک سخن گوی تا دیگر آرم پزشک

اگر خواسته و آز بر دلت چیره شده است، بگو تا پزشک دیگری بیاورم (تا تو را درمان کند).

نکته ادبی: چیزه به معنای چیره و غالب است.

پزشک تو پندست و دارو خرد مگر آز تاج از دلت بسترد

پزشک تو پند است و داروی تو خرد، شاید این‌ها آز و طمع را از دلت پاک کنند.

نکته ادبی: آز در متون کهن نماد حرص و طمع سیری‌ناپذیر است.

به پیروزی اندر چنین کش شدی وز اندیشه گنج سرکش شدی

چگونه با وجود پیروزی به چنین سرکشی دچار شدی و از اندیشیدن به گنج و ثروت سرکش گشتی؟

نکته ادبی: سرکش در اینجا به معنای مغرور و طغیان‌گر است.

شنیدی که ضحاک شد ناسپاس ز دیو و ز جادو جهان پرهراس

آیا نشنیدی که ضحاک ناسپاس شد و جهان را از دیو و جادو پر از هراس کرد؟

نکته ادبی: ضحاک نماد اسطوره‌ای پادشاه ستمگر و ناپاک است.

چو زو شد دل مهتران پر ز درد فریدون فرخنده با او چه کرد

وقتی دل بزرگان از ظلم او پر از درد شد، فریدونِ خجسته با او چه کرد؟

نکته ادبی: فریدون قهرمان اسطوره‌ای است که ضحاک را سرنگون کرد.

سپاهت همه بندگان منند به دل زنده و مردگان منند

سپاهیان من همگی بنده من هستند؛ چه زنده باشند و چه مرده، متعلق به من‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر وفاداری مطلق سربازان به فرمانده.

ز تو لختکی روشنی یافتند بدین سان سر از داد برتافتند

آن‌ها از تو اندکی روشنی و آگاهی یافتند، اما با این کار از عدالت روی برگرداندند.

نکته ادبی: سر از داد برتافتن کنایه از ظلم و ستمگری است.

چومن گنج خویش آشکارا کنم دل جنگیان پرمدارا کنم

هنگامی که گنج‌هایم را آشکار کنم، دل جنگجویان را با بخشش نرم می‌کنم.

نکته ادبی: پرمدارا کردن به معنایِ دلجویی کردن با ثروت است.

چو پیروز گشتی تو برساوه شاه برآن برنهادند یکسر سپاه

وقتی بر پادشاه ساوه پیروز شدی، تمام سپاهیان بر این موضوع هم‌نظر بودند.

نکته ادبی: شاه ساوه حریفی است که در شاهنامه به دست بهرام شکست می‌خورد.

که هرگز نبینند زان پس شکست چو از خواسته سیر گشتند ومست

که پس از آن هرگز شکست نخواهند خورد، چرا که از ثروت و خواسته سیر و مست شدند.

نکته ادبی: مست شدن کنایه از غرق شدن در رفاه و غفلت است.

نباید که بردست من بر هلاک شوند این دلیران بی بیم وباک

نباید این دلیرانِ بی‌باک به دست من به هلاکت بیفتند.

نکته ادبی: دلیرانِ بی بیم و باک توصیف جنگجویان زبده است.

تو خواهی که جنگی سپاهی گران همه نامداران و کنداوران

تو سپاهی بزرگ از جنگجویان نامدار و پهلوانان می‌خواهی.

نکته ادبی: کنداوران به معنای پهلوانان و نیرومندان است.

شود بوم ایران ازیشان تهی شکست اندر آید بتخت مهی

سرزمین ایران از آن‌ها خالی می‌شود و شکست به تخت پادشاهی راه می‌یابد.

نکته ادبی: بوم به معنای سرزمین و دیار است.

که بد شاه هنگام آرش بگوی سرآید مگر بر من این گفت وگوی

بگو در زمان آرش چه کسی پادشاه بود؟ شاید این گفت‌وگوی بیهوده برای من به پایان برسد.

نکته ادبی: آرش اشاره به تیرانداز معروف اساطیری دارد.

بدو گفت بهرام کان گاه شاه منوچهر بد با کلاه و سپاه

بهرام به او گفت: در آن زمان منوچهر پادشاه بود و تاج و سپاه داشت.

نکته ادبی: منوچهر از پادشاهان کهن و دادگر پیشدادی است.

بدو گفت خسرو که ای بدنهان چودانی که او بود شاه جهان

خسرو به او گفت: ای انسانِ بدنهاد (بدسرشت)، حالا که می‌دانی او پادشاه جهان بود...

نکته ادبی: بدنهان به معنای کسی است که نهاد و باطن پلیدی دارد.

ندانی که آرش ورا بنده بود بفرمان و رایش سرافکنده بود

نمی‌دانی که آرش بنده او بود و با فرمان و رأی او سر فرود می‌آورد؟

نکته ادبی: سرافکنده در اینجا کنایه از اطاعت و بندگی است.

بدو گفت بهرام کز راه داد تواز تخم ساسانی ای بد نژاد

بهرام به او گفت: تو از راه عدالت خارج شدی، ای کسی که از تخمه ساسانی نیستی و نژاد بدی داری.

نکته ادبی: بد نژاد توهینی است که بهرام برای زیر سوال بردن اصالت خسرو به کار می‌برد.

که ساسان شبان وشبان زاده بود نه بابک شبانی بدو داده بود

ساسان چوپان بود و فرزند چوپان، مگر بابک به او چوپانی نداده بود؟

نکته ادبی: اشاره به جدال بر سر اصالت خاندان ساسانی.

بدو گفت خسرو که ای بدکنش نه از تخم ساسان شدی برمنش

خسرو به او گفت: ای بدکردار، تو نبودی که از تخم ساسان به بزرگی و منش والا رسیدی.

نکته ادبی: بدکنش به معنای کسی است که رفتار و عمل ناپسندی دارد.

دروغست گفتار تو سر به سر سخن گفتن کژ نباشد هنر

گفتار تو تماماً دروغ است؛ دروغ گفتن هنر نیست.

نکته ادبی: هنر در متون کهن به معنای فضیلت و توانمندی است.

تو از بدتنان بودی وبی بنان نه از تخم ساسان رسیدی بنان

تو از تبار بدان و بی‌ریشه‌ها بودی و از تخم ساسان به جایی نرسیدی.

نکته ادبی: بی‌بنان به معنای کسانی است که ریشه و اصالت ندارند.

بدو گفت بهرام کاندر جهان شبانی ز ساسان نگردد نهان

بهرام به او گفت: در جهان، چوپان بودن ساسان پوشیده نمی‌ماند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه حقیقت اصل و نسب او آشکار است.

ورا گفت خسرو که دارا بمرد نه تاج بزرگی بساسان سپرد

خسرو به او گفت: دارا مرد و تاج بزرگی را به ساسان نسپرد.

نکته ادبی: اشاره به پایان دوران هخامنشیان و افسانه‌های مربوط به ساسان.

اگر بخت گم شد کجا شد نژاد نیاید ز گفتار بیداد داد

اگر بخت و اقبال از دست برود، نژاد چه فایده دارد؟ عدالت از گفتار ظالمانه پدید نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به اینکه ادعای نژاد، بدون عمل عادلانه بی‌معناست.

بدین هوش واین رای واین فرهی بجویی همی تخت شاهنشهی

با این هوش و رای و فرهیختگی، به دنبال تخت شاهنشاهی می‌گردی؟

نکته ادبی: فرهی به معنای دانش و خردمندی است.

بگفت و بخندید وبرگشت زوی سوی لشکر خویش بنهاد روی

این را گفت، خندید و از او روی برگرداند و به سمت لشکر خودش رفت.

نکته ادبی: توصیفِ حرکتِ رفتن برای نشان دادن بی‌اعتنایی.

زخاقانیان آن سه ترک سترگ که ارغنده بودند برسان گرگ

از میان خاقانیان، آن سه ترکِ بزرگ و نیرومند که مانند گرگ خشمگین بودند.

نکته ادبی: خاقانیان اشاره به ترکان و قبایل آسیای مرکزی است.

کجا گفته بودند بهرام را که ما روز جنگ از پی نام را

که به بهرام گفته بودند: ما در روز جنگ، برای به دست آوردن نام و افتخار...

نکته ادبی: از پی نام به معنای برای کسب شهرت و آوازه است.

اگر مرده گر زنده بالای شاه بنزد تو آریم پیش سپاه

شاه را چه مرده و چه زنده، نزد تو و پیش سپاه می‌آوریم.

نکته ادبی: تعهد نظامی جنگجویان به فرمانده‌شان.

ازیشان سواری که ناپاک بود دلاور بد و تند و ناباک بود

از میان آن‌ها سواری بود که ناپاک بود؛ دلاور، تندخو و بی‌باک بود.

نکته ادبی: توصیفِ خصوصیاتِ فردیِ جنگجوی مهاجم.

همی راند پرخاشجوی و دژم کمندی ببازو و درون شست خم

او پرخاشجو و خشمگین می‌تاخت، در حالی که کمندی با شصت حلقه بر بازو داشت.

نکته ادبی: دژم به معنای خشمگین و اندوهگین است.

چو نزدیکتر گشت با خنگ عاج همی بود یازان بپرمایه تاج

چون به اسبِ سفیدِ گرانبها نزدیک‌تر شد، با سرعت به سمت تاج ارزشمند حرکت کرد.

نکته ادبی: خنگ عاج استعاره از اسبی به رنگ سفید است.

بینداخت آن تاب داده کمند سرتاج شاه اندرآمد ببند

آن کمند تاب‌داده را پرتاب کرد و سرِ تاج پادشاه در بندِ کمند افتاد.

نکته ادبی: توصیف دقیقِ صحنهٔ حمله.

یکی تیغ گستهم زد برکمند سرشاه را زان نیامد گزند

گستهم شمشیری بر کمند زد و سر پادشاه از آن آسیبی ندید.

نکته ادبی: گستهم نام دلاوری است که ناجی شاه در این لحظه می‌شود.

کمان را بزه کرد بندوی گرد بتیر از هوا روشنایی ببرد

بندویِ دلاور، کمان خود را آماده کرد و زه آن را کشید؛ سپس تیری از چله رها کرد که با سرعت و شدت از میان هوا گذشت و چنان نمود که گویی نور و روشنایی را در فضا محو کرد.

نکته ادبی: بزه کردن به معنای آماده‌سازی کمان برای تیراندازی و کشیدن زه آن است.

بدان ترک بدساز بهرام گفت که جز خاک تیره مبادت نهفت

بندوی خطاب به آن سردارِ تُرک‌نژادِ فتنه‌جو (بهرام) گفت: آرزو می‌کنم که سرانجام و جایگاه تو جز خاک سرد گور نباشد.

نکته ادبی: خاک تیره کنایه از قبر و مرگ است.

که گفتت که با شاه رزم آزمای ندیدی مرا پیش اوبربپای

سپس به او نهیب زد که چه کسی به تو جرئت داد که بخواهی با پادشاه بزرگ وارد نبرد شوی، بدون آنکه مرا که سد راه تو هستم، در برابر خود ببینی؟

نکته ادبی: رزم‌آزمای به معنای کسی است که خود را در میدان نبرد آزموده و حریف می‌طلبد.

پس آمد بلشکر گه خویش باز روانش پر ازدرد وتن پرگداز

پس از این رجزخوانی، بندوی به اردوگاه خویش بازگشت؛ در حالی که درونش لبریز از رنج و اندوه بود و جسمش از شدتِ نبرد و التهاب، فرسوده و داغ بود.

نکته ادبی: گداز در اینجا به معنای سوزشِ ناشی از خشم و رنج و یا گرمایِ جان‌فرسای جنگ است.